*سال ها مى گذرد كه عرصه شعر ايران ساكت و راكد مانده است. يكايك ستاره ها با شتابى شگفت انگيز به خاك افتاده اندو جز كور سوهائى پراكنده چيزى در آسمان ديده نمى شود. نه آن كه جامعه، «شعر» را فراموش كرده باشد. هجوم به عرصه شعر حتى حجم و قدرت بيشترى پيدا كرده ولى آنچه كه عرضه مى شود غالباً با مفهوم واقعى شعر بيگانه است. عرصه شعر البته هميشه دروازه بى در و پيكرى داشته است. ساده انديشان و سهل انگاران نيز به آن راه يافته اند و متشاعران نيز در آن جولان داده اند. ولى هميشه در برابر شاعران پرورده، رنگ باخته و با گذر زمان از يادها رفته اند. در زمان ما كه شوربختانه شاعران ناب پرورده نيز از دست رفته اند، عرصه براى رشد و پرورش شعرگونه هاى تقلبى آمادگى بيشترى يافته و «آماتوريسم» در جان شعر رخنه كرده است. شگفتى آور است كه برخى از شاعران نام آور روزگار خوش پيشين، نيز ديگر حرف تازه اى براى گفتن- و سرودن ندارند. سروده هاى خوبشان، تكرار شعرهاى گذشته آن هاست و بيشتر سروده هايشان حتى به پاى شعر آماتورها نمى رسد!
-اين فضاى از يك سو تقلبى و از سوى ديگر غم انگيز را گروهى از ناشران درون مرزى تقويت مى كنند. در اين سال ها، مجموعه هائى در ايران انتشار يافته كه عنوان كلى «شعر معاصر ايران» را بر پيشانى دارد. محتواى آنها غالباً همين شعرگونه هاى تقلبى آماتورهاست كه از لابلاى آنها، به زحمت مى توان بندى، بيتى، مصرعى و يا عبارتى يافت كه جرقه اى از شعر در آن درخشيده باشد.
اين ها را «شعر معاصر ايران» ناميدن، هم بى حرمتى به شاعران برجسته معاصر ايران است و هم غرّه ساختن جوانانى كه هنوز بايد پيش از پرداختن به شعر، زبان فارسى بياموزند.
در برونمرز نيز وضعيت بهتر از درون نيست. نشريات فرهنگى غالباً، شمارى از صفحات خود را به انتشار «شعر»هائى اختصاص مى دهند كه از آن چه كه مى بايد، تهى است! زمانى كه شعرنوى نيمائى فراگير شد، حرف اين بود كه نخست بايد مبانى شعر كلاسيك را آموخت و بعد به سراغ آن رفت. حالا كه «پسا مدرن» جاى «مدرن» را گرفته شاعران جوان مكتب نديده خيالشان از بابت قيد و بندهاى نيمائى نيز راحت شده است. آن مختصر در و پيكر را هم برداشته اند و هر چه برمى آيد از دل تنگشان، به عنوان شعر به بازار مى فرستند و يك شبه به «شاعر معاصر ايران» تبديل مى شوند.
-در اين روزگار وانفسا، ولى گاه «تجربه»هائى به ميان مى آيد كه در حد همان «تجربه» تأمل برانگيز است. تجربه گر، دست كم مصالح كار را مى شناسد و مهمتر از همه با زبان آشناست. تجربه هاى پيشينيان را پشتوانه كار خود مى كند و با كوشش در پرهيز از تكرار و تقليد، از آنها بهره مى گيرد. ادعائى هم ندارد. مى داند كه تا رسيدن به «شعر معاصر» هنوز راه درازى در پيش است ولى همين تجربه هاست كه مى تواند او را گام به گام به شعر نزديك كند.
-ده سالى مى شود كه در ميان انبوه شاعرانى كه به «تجربه» علاقه نشان مى دهند، بانام ا-ماهان آشنا شده ايم و بى آن كه او را از نزديك بشناسيم، درباره تجربه هايش اين جا و آنجا نوشته ايم.
ماهان، گمان مى كنيم كه با اولين دفتر شعر خود، «برهنه در باران»، در سال ۱۹۹۶ وارد گود شده و كار سرودن را با «شمعدانى ها مى شكنند» (۱۹۹۸) و «نافه بى قرارى» (۲۰۰۳) ادامه داده است. آخرين كار ماهان كه اينك بغل گوش ماست، منظومه اى است بلند، با عنوان «طلسم» در نوزده بند كه نه به صورت مكتوب كه مصوت (در دو سى دى) انتشار يافته است. گفتيم منظومه، ولى شايد عنوان ديگرى كه ماهان خود به تجربه «طلسم» داده است، درست تر باشد: «خطابه»!/ خطابه اى كه تنها به شعر متكى نيست، از همه فرم هاى ادبى بهره گرفته است. ماهان، خود مى گويد: «من اين كار را شعر نمى دانم. آميزه اى است از نوشته هاى مختلف. فقط چند شعر اين جا و آن جاى «خطابه» آمده و شعرك هائى در آن پراكنده شده است... مثل كارهاى كهن است، مقدمه اى، دو بيتى هائى، سطرهائى به نثر، آيه اى، حكايتى، مثلى... مثل گلستان...». شايد هم از معاصران شباهت هائى ولو اندك با التفاصيل توللى داشته باشد. ولى هر چه هست، همه اش تقليد نيست. تازگى هائى دارد. زبان، منهاى، يكى دو بند، سازگار با محتوا برگزيده شده است و بعضى از «آيه ها»، برخوردار از جوهر شعرى است. تكه هائى از اين حكايت ها و آيه ها و تفسيرهاى شاعرانه را بدون رعايت تقدم و تأخرى كه در خطابه دارد، به نقل مى آوريم:
«هما» كجاست؟
*عنوان فرعى مجموعه «خطابه سقوط به سايه» است و از سقوط همه ارزش ها، در جهان- و با زبانى نمادين، در ايران- مى گويد. از جهان بلندگوهاى دروغ و مردمان گيج و منگى كه در سايه گلدسته ها، گم مى شوند:
-«دروغ است جارى/ مثل زخمى مقدس/ دروغ در دهان مى لولد/ به آنان بگو گيج بروند زير آوار بلندگوها/ زير اين گلدسته ها گم شوند/ مثل اسليمى ها/ گرد اين گنبدها/ خسته، خدر، منگ، سرگردان/ در اين مار پيچ ها/ گمشده بمانند/ كه بر آنان گماشتيم ما/ بلندگوها/ همانا تا ابد دويدن ها...»
*
-ماهان در خطابه سقوط، به شهادت و شهيدان قلابى نيز نگاهى مى اندازد:
-«... و آن بود كه حتى شهيدان ايشان/ سكه قلب باشند/ شهيد پزشك طاعونى/ شهيد معلم شنا/ شهيد پهلوان بى تخت/ شهيد قطب آل قصه/ از حزب به مسجد كشيده رخت!/ شهيد شريعت پاريسى/ به حسينيه كشيد كراوات!... مر ايشان را/ تاريخ/ روايت بود و روضه/ راست و دروغ و قصه/ غلويه و هجويه/ همانا سنت بادميه!...»
*
*در آن هنگامه مقام و شهادت، هيچكس نپرسيد كه «بر اين خوان خون/ كدام خان خواهد نشست؟»
نپرسيدند و «هر كس، خود مى رفت، كه بنشينند»! زيرا كه «بسيار بودند خان ها» در نسل قيام، «نسل انقلابِ قلب» و نسل انقلاب هاى ايدئولوژيك بى ايده»...
هيچكس بر «دو راهه اهريمن و اهورا» تأمل نكرد و «خرد» را- كه همان «فرّ ايزدى» باشد، به چيزى نگرفت. در درازاى «چهارده دور باطل قرن»، چهارده بار پرنده اى را كشته ايم كه نامش،....
«... هما، بود/ و هما، خرد بود/ ما خود مثل آنان/ به تير باران هماى خرد برخاستيم/ كه رائيم ما؟ -خرد را/ و يا مرگ را؟...»
با كشتن هماى خرد، فرايند سقوط آغاز شد و «سقوط، سايه شوم ايشان بود، ورطه اى سياه همچون شب، تيرگى، سياهى، بى ستارگى، خون ستارگى». پيامدها روشن است.
-«از چهره هاى ما خون مى تراود/ خون/ ملحفه ها شهادت مى دهند/ سپيد/ راستگوترين شاهدان سپيد/ ملحفه ها شهادت مى دهند...»
همه رويدادهاى تاريخ خونبار، گوئى همزمان تكرار شده اند: «نيزه هاى يونانى، شمشيرهاى مغول، تيغ هاى افغان و لشگرهاى ترك و تاتار و تيمور و بريتانيا و تانك هاى سرخ» بازگشتند!
خطابه، در جريان اوج گرفتن خود دامن كبريائى حضرت باريتعالى را نيز مى گيرد. در شگفت است كه چرا «الله، خداوند باديه» خسته نمى شود و حكم بازنشستگى اش را امضاء نمى كنند. شايد حقوق بازنشستگى كفاف خرج خدايان را نمى دهد! «سر پيچ اوين، باغى تازه خريده.»
-«دستى كابل/ دستى قرآن/ اين ميان/ پوست و گوشت و استخوان/ ...الله، خداوند كابل ها»!
آيا اين الله، همان خدائى است كه بخشنده و مهربان است. همه مردمان صبح را با او آغاز مى كنند«و گرد سفره يا ميز صبحانه، از مائده هاى لطيف او» لذت مى گيرند؟... خدائى بياور، مثل او كه «خون نخواهد و چيزى بدهد...»
-«خدا را/ خدائى بياور/ كه نگيرد، نبرد، نكشد، ندرد، نسوزاند/ چيزى بدهد، بسازد براى همگان/ پيام آورش/ آرام دلى بخشد/ حلاوت لحظه اى/ آنى/ حالى/ لختى لختى....»!
*
*ماهان، در خطابه تند و تيز خود از دو «خان» بزرگ ياد مى كند «خوخين خان» و خلفش «خاخين خان» كه تازه ترين نمايندگان خداوند بر روى زمين اند و ناگفته پيداست اشاره به چه كسانى است.
-خوخين خان همانى است كه عكس شش در چهار او را «بر پستان سپيد ماه سنجاق» كرده بودند و خاخين خان، جانشين او، «استاد بى بديل و پيشواى بى رقيب انتظاريون» است و براى اداره امور همان «طلسم موروثى» را به كار مى گيرد. ماهان، «ايران برين» را در عهد خاخين خان چنين تصوير مى كند:
-«خيابان هاى فردوس/ و باغ هاى عدن را/ از آن سوى زمان/ به اكنون منتقل كرده بود/... حور و غلمان/ دختران فرارى/ پسركان خيابانى/ جشن تكليف/ ابرهاى افيون/ جوى هاى ودكا/ در قوطى هاى كوكا/ هروئين/... جام هاى اشك خدا و شيره شلغم/ در باغ هاى دين/ فردوس برين...»!
*
*در فضائى كه «تمناى تيز قصابان» جارى است و از «بلندگوها، ساطور» مى ريزد، خطابه خوان از همه بادها و آب ها و ابرها و برج ها و توفان ها كه «داننده رازها و رمزها»يند مى پرسد كه هما، پرنده خرد كى به «سينه انسان اين سرزمين» بازمى گردد.
-«هما كجاست/ و سايه خجسته اش/ كى بر اين خاك/ بازمى گسترد/... و اين هوش هرزه گرد هرزه رو/ كى در خرد مى بالد؟/...»
آنگاه نوبت به نيايش مى رسد و تمنائى از بادها، داننده رازها و رمزها:
«آه اى شكوه بادها!/ نقش خون را از چهره ما بزدا!/ آه اى «شمال»ترين/ در رگ هاى من بِوَز/ آه اى محبت مِه/ نمد وار در ميانم گير/ و بگذار تا بخوابم/ خواب ترين خواب ها را/ و برخيزم/ هرگزترين برخاستن ها را...»
*
*خطابه سقوط به سايه، در جمع خطابه دلكشى است، اگر چه بى عيب و نقص نيست. به كارگيرى زمان محاوره- گاه نوع جاهلى آن، در بعضى از بندها، به يكدستى آن آسيب زده، واژه گزينى ها- و واژه سازى ها- در بعضى جاها به افراط گرائيده است و....
گفتنى است كه متن خطابه را كه الف- ماهان خود مى خواند، نغمه هاى بسيار ساده تار نوازنده اى همراهى مى كند كه او نيز چون خطابه خوان خود را پشت نام استعارى «بهزاد» پنهان كرده است. اگر چه «نغمه هاى تارِ تنها» با كيفيت كهن گرايانه فرم هاى تركيبى خطابه سازگار است ولى با محتواى تند و تيز و گاه پر خشم و خروش آن نمى خواند و آرامشى ناخواسته به متن مى بخشد!
كوتاه كنيم در كار الف ماهان جوهر شاعرانه كم نيست. بايد بيشتر پرورده شود و صيقل بخورد...*
***
بازگشت به صحنه
*سيزدهمين جشنواره تئاتر ايرانى در آلمان كه در دو شماره پيش نيمروز (۹۰۷) از جزئيات برنامه هاى آن سخن گفتيم، روز جمعه هفدهم نوامبر در تئاتر آركاداش در شهر كلن، گشايش يافت. ايراد پيام ها و اجراى چند تكه از موسيقى ايران، سرآغاز برنامه را مى ساخت. موسيقى، دستاورد چند نوازنده مقيم درون و برونمرز- و همه از اعضاى گروه تازه بنياد «خورشيد» بود كه به همت وزير سرپرستى «مجيد درخشانى» در تهران به وجود آمده است. درخشانى نتوانسته بود به موقع خود را برساند ولى اعضاى گروهش، سرآغاز خوشى براى جشنواره پديد آوردند. با يك فاصله سى دقيقه اى به اجراى نخستين نمايشنامه جشنواره رسيديم كه از روزهاى پيش با اشتياق توأم با نگرانى در انتظارش بوديم: نمايشنامه «خرس» از «آنتون خچوف» نويسنده واقع گرا و انسانكاو روس كه سال ها پيش به وسيله «سرژ استپانيان» مترجم معروف به فارسى برگردانده شده است. روايت طنزآميز زندگى زنى بيوه كه پس از مرگ شوهر، با خود عهد كرده است كه دل به هيچ مرد ديگرى نبندد و در انزواى مطلق زندگى كند. او ولى در نخستين ديدار جدى با مردى كه خلق و خوئى چون خرس دارد، از پاى درمى آيد و توان پايدارى در عهد و پيمان را از دست مى دهد. چخوف نيروى زندگى را بر مرگ و پيامدهاى آن چيره نشان مى دهد.
نقش زن بيوه را «بهرخ حسين بابائى» با توان صحنه اى اعجاب آورى ايفا مى كرد. او شايد يكى از بهترين بازى هاى خود را در صحنه تجربه كرده باشد. بهرخ، بازيگرى حرفه اى است و چم و خم صحنه را خوب در دست دارد. آن چه ولى نگرانى ما را توام با اشتياق برمى انگيخت نقش آفرينى «محمد عاصمى» بر روى صحنه پس از پنجاه سال جدائى از آن بود. عاصمى نقش مرد طلبكارى را ايفا مى كرد كه پس از گفتگوى پر خشم و خروشى با بيوه زن، عاشق او مى شود و سرانجام او را از فضاى مرگ و انزوا به در مى آورد.
-از همان دقايق نخست ورود عاصمى به صحنه دلمان قرص شد و اعصابمان آرام گرفت! عاصمى چيزى كم از حرفه اى ها نداشت. جدا از بيان قرص و محكم و حركت هاى استوار صحنه اى، تمركز ذهنى او كه اينك از مرز هشتاد سالگى فراتر رفته، شگفتى آور بود. متن كمابيش بلند را، بى هيچ تپق و سائيدگى جدى بازمى گفت...
در پيراستگى و آراستگى «خرس»، دو تن ديگر نيز نقش عمده ايفا كرده اند: «مجيد فلاح زاده»، كارگردان و «ناصر بهرام پور» گريمور. هر دو توجه دقيق به فضاها و چهره هاى چخوفى داشته اند.
از «آزاده داربوئى» نيز بايد ياد كنيم كه نقش خدمتكار را ايفاء مى كرد و بازى كوتاه سنجيده اى داشت.
-براى همه دست اندركاران «خرس»، آرزوى توفيق بيشترى داريم و شور زندگى را در دل و جان همكار گرامى خود «محمد عاصمى» افزون تر مى خواهيم.
***
گلچينِ بديعى
*«رحمت الله بديعى» موسيقيدان و ويلن نواز برجسته ايرانى مقيم هلند مجموعه تازه اى از ترانه هاى محلى ايران را با عنوان «گلچين» به بازار فرستاده است. درباره زندگى، كار و نظرات بديعى پيش از اين به تفصيل سخن گفته ايم (نيمروز ۸۴۳). او از شاگردان مستقيم صبا و از مفسران و مجريان دقيق آفريده هاى او به شمار مى رود. «همه ظرائف صبائى را در پنجه و كمان او مى توان يافت. بديعى سال هاى پس از انقلاب را در هلند گذرانيده، پس از آزمايش هاى دشوار به عضويت اركسترهاى سنفونيك درآمده و اينك دو سه سالى است كه بازنشسته شده و از اين فراغت به دست آمده سود جسته و به كار تأليف و تنظيم و تصنيف پرداخته است. حديث مهر، نگارا، نوع بشر و رمز عشق، عناوين سى دى هائى است حاوى تكنوازى ها، آفريده ها و تنظيم هائى در قلمرو موسيقى بومى و سنتى ايران كه زير نظر و رهبرى او انتشار يافته است.
*
*و اما در «گلچين»، كه آخرين فرآورده بديعى است، ترانه هاى بومى كمتر شنيده شده اى را مى شنويم كه با تنظيم هاى تازه او طراوت ديگرى پيدا كرده است. خواننده ترانه ها، پريسا بديعى، صداى گرم و جذابى دارد كه به ويژه با كيفيت ترانه هاى بومى سازگارى نشان مى دهد. پريسا از ۹سالگى در هنرستان عالى موسيقى در تهران، به فراگيرى ويولن نوازى بين المللى پرداخته و بعد در سال هاى مهاجرت به هلند فوت و فن به كارگيرى همين ساز را در قلمرو موسيقى ايرانى، نزد پدر خود آموخته و صداى خود را براى آوازخوانى پرورش داده است. در مجموعه «گلچين» پريسا علاوه بر ترانه خوانى، ويولن نيز مى نوازد. ديگر اعضاى گروه عبارتند از آزيتا مستوفى (سنتور)، فرزين دارابى فر (تار)، احمد انوشه (نى) و شهرام تونى (تنبك). رحمت الله بديعى نيز هر دو ساز دست آموز خود، ويلن و كمانچه را به يارى گروه مى آورد.
*
*«گلچين» علاوه بر ترانه هاى بومى، سرود برانگيزاننده «اى وطن»، آفريده «علينقى وزيرى» را نيز در خود دارد. گزينش «اى وطن»، در مجموعه ترانه هاى بومى، شايد به اين سبب باشد كه وزيرى براى فاصله گذارى ميان بندهاى سرود، از «زرد مليجه» استفاده كرده است. زرد مليجه را در نخستين اجرا «صبا» نواخته و سرود را «روح انگيز» خوانده است. بازخوانى سرود در «گلچين»، بسيار به اصل نزديك است. اين را هم بيفزائيم كه متن «اى وطن» را عبدالعظيم خان قريب سروده كه در آن زمان معلم دارالفنون بوده است...»**
Butilpa@aol.com
*طلسم، خطابه سقوط به سايه، ۱-ماهان، نشر باران، سوئد، ۲۰۰۶.
**گلچين، آهنگ هاى محلى ايران، با تنظيم رحمت الله بديعى، پرديس ميوزيك، هلند، ۲۰۰۶.