Nimrooz
Vol. 18, No. 908, November 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۸ - جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵
طاغوت و ياقوت هر دو زن بودند۲
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

طاغوت و ياقوت هر دو زن بودند۲
جمعيت موج مى زد. پليس و نظامى اسلحه كشيده بودن ولى نمى زدند. يك قسمت از جمعيت پيچيد تو بازارچه نايب السلطنه. شعار مى دادند «مصدق، مصدق، خدا نگهدار تو» . دكتر مصدق را با كت و شلوار و عمامه سر دست بلند كرده بودند. اين جلو يك دسته پسر جوان با چوب هاى بلند داد مى زدند «مى كشم، مى كشم، آنكه برادرم كشت» . من دختربچه ام را چسبانده بودم به سينه ام و داشتم زهره ترك مى شدم. داد مى زدم «اكبر آقا، اكبر آقا» ، ولى نفسم در نمى آمد. اين طرف تر، پى ير با چند تا دختر و پسر مدرسه Sciences Po داشتند يك تير راهنمائى را مى كندند. داد زدم «پى ير... پى ير» . سرش را برگرداند، ولى انگار مرا نمى ديد. يعنى مى ديد، ولى نمى شناخت. به فرانسه گفتم «پى ير، منم، منم» . دوستانش هم سرشان را برگرداندند و يكصدا داد زدند:
Capitaliste، fasciste، assassin
Capitaliste، fasciste، assassin
پليس هاى فرانسوى با كلاه هاى گرد كپى شان باطوم كشيدند. يكى داد زد «بزنيد اين پدرسوخته ها رو همشون غربى اند» . جمعيت داد زد:
ياقوت بحر خون ميشه، طاغوت سرنگون ميشه
من همينطور دختربچه ام را به سينه ام فشار مى دادم و گريه مى كردم. يك مرد ريشو درست مثل يك غول بيابانى پريد جلوم كه «خاك تو سرت روز قيامت جواب خدا رو چى ميدى؟» پروانه گفت «مرتيكه اجنبوتى، خدا به كمرت بزنه، تو رو سننه؟» ناگهان سكوت شد و بعد صداى عظيمى مثل يك بمب در فضا تركيد:
بسم الله قاصم الجبارين
پروانه گفت «ايواى خانومجون، چشماتون قرمزه، چشماتون قرمزه» . گفتم «پروانه چشماى تو هم قرمزه» . پروانه بزرگ تر شد، قدش سه متر شد، نگاهى به هر طرف كرد و گفت «خانومجون، چشماى همه قرمزه» . چنان جيغى كشيدم كه ديدم سرم تو بغل بهمن است. گفت «قربونت برم، چيزى نبود، فقط يه كابوس بود» . قلبم چنان مى زد كه نزديك بود بتركد. هق هق كنان گفتم «آره، فقط يك كابوس بود. فقط يك كابوس بود» .
***
پروانه كله سحر آمد. زودتر از هميشه. بيچاره بايد دو تا اتوبوس عوض مى كرد. دو ساعت در راه بود. Requiem موتزارت را گذاشتم و سيگارى آتش زدم. گفت «خانومجون آهنگ از اين شادتر نبود؟» گفتم «اين هم شادى خودشو داره» . چايى درست كرد آمد پهلوم رو تخت نشست. گفتم «چطور شد تو حسين آقا را ول كردى؟»
- حسين آقا برادر زن دائيم بود كه خونسار بودن. زن دائيم اومد تهرون منو براش خواستگارى كرد. من چهارده سالم بود. با مادرم و پدرم و خالم و شوور خالم شيرينى خوردن. ما همه با هم زندگى مى كرديم، بعد كه شوور خالم مرد، خالم پيش مادرم ماند.
- چند تا بچه بودين؟
- ما سه تا خواهر بوديم، دو تا برادر. خالم اجاقش كور بود. خواهر بزرگم زن يك آذربايجانى شد. حالا خوى زندگى مى كنن. خواهر كوچيكم دو سالگى تب لازم كرد و مرد. برادرام الان ده ساله بحرينن، اونور خليج فارس. ما زياد ازشون خبر نداريم. دو سال يه دفه نامه مياد. گاهى يه جعبه شيرينى ام مى فرسن.
- پس وقتى خواستگار آمد تو تنها دختر خونه بودى.
- بعله، رفتم خونسار. حسين آقا با مادرش و برادرش زندگى مى كرد. يه حياط كوچيك داشتيم با سه تا اطاق تو در تو. وعضمون بد نبود. مادرشم اذيت نمى كرد.
بلند شد رفت تو آشپزخانه. گفتم «يك چايى هم براى خودت بريز» .
- من بعد از اينكه دو تا شيكم زائيدم تازه زن شدم. هنوز درست هفده سالم نشده بود. حسين آقا بيست و هفت هشت سالش بود. آدم خوبى بود. اذيت نمى كرد. كم حرف بود. سرش تو سر خودش و تو كارش بود. اما من هيچ احساس زنانه اى نسبت به او نداشتم. هر وقت مى خواست وظيفه م رو انجام مى دادم، ولى با چشم هاى باز. بعد از مرتضى و مصطفى تازه حس كردم دارم زن ميشم. عاشق جواد شدم، برادر شوهرم. اون كه از همون اول با من دستپاچه مى شد، ولى من دليلشو نمى فهميدم تا اينكه زن شدم.
- چند سالش بود؟
- جوادم تقريبا همسال من بود. يك كمى بزرگ تر. هميشه، همه جا دنبال من بود، براى كار خونه، براى خريد، براى همه كار. من تموم زندگيم با جواد بود. با اون حرف مى زدم، با اون مى خنديدم، با اون گردش مى رفتم. براش زير ابرو ور مى داشتم. صبح به عشق جمالش از جام پا مى شدم. غدا به سليقه اون درست مى كردم. لباسشو مى شسم.
يك لحظه مكث كرد و گفت «خانومجون شرم و حيا داره، ولى عاشق بوى عرق تنش بودم. پيرهنشو كه تو آب خيس مى كردم بوى تنش منو ديوونه مى كرد. يك روز كه مى رفت مسافرت من هوايى مى شدم. هر وقت مى اومد خونه داد مى زد» زن داداش، زن داداش، كجايى؟ «خانومجون يك روز اومد خونه، من دس به آب بودم گوشه حياط. يخبندان بود. آنقدر منو صدا كرد كه بالاخره گفتم» جواد اينجام «. همونطور تو حياط وايساد تا من در اومدم.
- رابطه اى با هم داشتيد؟
- واى خانومجون مگه ميشه؟ جواب حسين آقا هيچى، جواب مادرشون هيچى، جواب مردم هيچى، جواب امام رضا رو كى مى داد؟
- پس بالاخره چى شد؟
- چى مى خواسين بشه؟ مادرشون پاشو تو يه كفش كرد كه به جواد زن بده. اون اصلا دلش ازدواج نمى خواست. عاشق من بود. هر دفعه يه بهانه مياورد. اما چند ماه بعد از اينكه دسشو دم بزازى حاج ميز على بند كردن، گفتن كه اللا و للا.
- براش زن گرفتن؟
- يه دختر پونزده ساله، مثه ماه شب چهارده. اونشب من تا صبح گريه كردم. دهنم را چسبونده بودم به بالش. خودم را جمع كرده بودم كه شونه هام كه تكان مى خورد حسين آقا بيدار نشه. اما مگه تموم شد؟ هر روز جمعه صبح كله سحر بقچشونو ور مى داشتن مى رفتن به حموم هاى محل.
- خب كه چى؟
- مى رفتن غسل كنن، خانومجون، بعد مثه دسته گل برمى گشتن. من جمعه صبحها خودمو مى زدم به ناخوشى، سر نونچايى نمى رفتم كه خوشبختى رو تو چشاشون نبينم...
حرفش را قطع كردم و گفتم با حسين آقا چكار كردى؟
- تا مى تونسم از حسين آقا دورى مى كردم. وقتى هم كه ديگه چاره اى نداشتم چشمامو باز ميذاشتم و تو دلم قل هو الله مى خوندم. دو دفه بالا آوردم. حسين آقا مى گفت چرا دكتر نمى رى؟ مى گفتم چيزى نيس. آخه من بچه شيردم. نه خواب داشتم، نه خوراك، خانومجون، داشتم از حال مى رفتم.
- جواد از تو دلجويى نمى كرد؟
زد زير گريه.
- جواد بو برده بود، ولى چيكار كنه خانومجون؟ تازه خودشم بعد از دو سه سال عشق و عاشقى خشك و خالى وعضش جور شده بود. رختخواب گرمى و غسل و حمومى... خانومجون ميخواسم بميرم. ترياك خوردم خودمو بكشم. حالم به هم خورد بردنم مريضخونه نجاتم دادن. گفتم مى رم تهرون دوا درمون كنم. شيش ماه افتادم خونه مادر پدرم، تا دم مرگ رفتم. بعدش هم هر چى حسين آقا اومد و رفت و عجز و لابه كرد گفتم نه كه نه. بالاخره طلاقم داد و يك زن ديگه گرفت. بيچاره حاضر بود بچه ها رم نيگر داره. ولى من ديدم كه بدون بچه ها ديگه هيچى نيسم. بازم مروت كرد بچه ها رو آورد. حالا مرتضام كه تقريبا سر به نيس شده. منمو اين يه پسر، اينم هر روز ميره تو خيابون...
دستمال دادم دستش، اشكهايش را پاك كرد، دماغش را گرفت. Requiem تمام شده بود. بلند شدم كنسرتو پيانو شماره دو رخمانينف را گذاشتم.
***
يك هفته نشد كه دردم گرفت. بردندم بيمارستان. از شدت درد تقريبا بيهوش بودم. بالاخره سزارين كردند. پروانه خودش را رسانده بود. آن چند روز، روز و شب بيمارستان بود. همانجا مى خوابيد. يك دستمال نبات از طرف مادرش آورده بود. مى گفت طواف امام رضاست. هى با آن قنداق درست مى كرد و تو حلقم مى ريخت. ولى از همان روز اول گفتند كه دختربچه م يك انسداد قلبى دارد و بايد عمل كرد. بهمن و مادرم فورا گفتند برويم پاريس. آنقدر جسم و جانم ضعيف بود كه با آمبولانس بردندم به فرودگاه. پروانه يك ريز گريه مى كرد.
به پاريس كه رسيديم فورا عمل كردند و بعد يك عمل ديگر، و باز هم يك عمل ديگر. ولى دختركم از دست رفت. هنوز بيمار و داغدار بودم كه رژيم سابق سقوط كرد. همينجا در پاريس. سه چهار سال با پروانه مكاتبه داشتيم، با همان خط و ربط سه كلاسه اش. وقتى زن روضه خوان محلشان شد براش هديه فرستادم. مرتضاشان پيداش شد، حالا تو آلمان پناهنده ست. مصطفاشان ولى در صحراى كربلا به شهادت رسيد. دو سه شب پيش بود كه خوابش را ديدم. گفت» خانومجون قربونتون برم، چشماتون قرمزه «. گفتم» پروانه، چشمهاى تو هم قرمزه «. گفت» خانومجون، چشمهاى همه قرمزه «.
پاريس و پرينستون
عقرب ۲۰۰۱
http://www.sokhan.com/articles.asp؟shen=21011

نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
فصل پانزدهم
ملاقات «پولين» با دوست خود، در قسمتى در زندان
قسمت هاى قلعه «پير- و- پول» مانند قسمتهاى قلاع ديگر، اسامى مخصوص داشت و يكى از آنها «گوشه آلكسى» بود.
«گوشه آلكسى» عبارت بود از يك مثلث كه تمام محكومين واقعه دسامبر را بعد از اعدم آن پنج نفر به آنجا منتقل كردند براى وصول به اين قسمت از قلعه دو راه موجود بود، يكى از داخل قلعه ديگرى از خارج براى اينكه يكى از سه ضلع اين مثلث كنار رود «نوا» قرار داشت.
وقتى «آنن كو» را به اين قسمت منتقل كردند در اطاق خود مى توانست صداى آب را پاى ديوار قلعه بشنود و گاهى صحبت رانندگان زورق و قايق را كه از رود مى گذشتند استماع نمايد.
ولى پنجره اطاقش طورى بود كه رود را نميديد اما قسمتى از آسمان را مشاهده ميكرد.
بعد از اينكه محكومين واقعه دسامبر، به قسمت جديد منتقل شدند آنها را هفته اى دو مرتبه براى گردش به حياط مى بردند.
اين حياط، در داخل گوشه قرار داشت و آن را باغ مى ناميدند.
متاسفانه در اين باغ غير از چند بوته انگور فرنگى و يك مشت علف كه تابستان زود گذر «سن پطرز بورگ» بزودى آنها را زرد ميكرد، درخت و گياه ديگر وجود نداشت.
در يك طرف اين باغ كه كلمه حياط بهتر براى آن مصداق دارد يك بر آمدگى بنظر ميرسيد كه سنگى روى آن نبود ولى مى گفتند كه قبر شاهزاده خانم افسانه اى روسيه «تراكانوا» ميباشد.
اين شاهزاده خانم، يكى از زيباترين زن هاى عصر خود بشمار ميآمد و مدعى تاج و تخت روسيه بود و وقتى كارتين كبير به سلطنت رسيد از بيم اين كه وى به سلطنت برسد، شاهزاده خانم زيبا و جوان را در سردابى واقع در گوشه «آلكسى» محبوس كرد و يك شب كه آب رودخانه «نوا» طقيان نمود از قعله به «كاترين» كبير اطلاع دادند كه آب رودخانه طغيان كرده، بيم آن ميرود كه وارد سردابهاى گوشه «آلكسى» بشود.
آيا اجازه ميدهيد كه شاهزاده خانم «تراكانوا» را بجاى ديگر منتقل كنيم.
اين گزارش بوسيله مكتوبى كه حكمران قلعه براى «كاترين» كبير نوشت باطلاع او رسيد و وى، به حاصل نامه كه نميدانست در آن نامه چه
نوشته اند گفت از قول من به حكمران بگوئيد اين كار ضرورت ندارد.
حكمران وقتى اين پيغام شفاهى را دريافت كرد به تصور اين كه شايد كارتن لبير گزارش او را درست نخوانده يا حاصل نامه، پيام ملكه روسيه را نفهميده خود بكاخ «كاترين» رفت و در خواست شرفيابى نمود تا اين كه موضوع را بهتر بعرض برساند و اگر سوءتفاهم بوجود آمده رفع كند ولى «كاترين» كبير گفت آقا من خوب فهميدم كه شما چه نوشتيد و بهمين جهت گزارش شما را مقابل چشم شما مى سوزانم كه اثرى از آن باقى نماند و بگذاريد اين زن، همان جا كه هست باشد.
شاهزاده خانم «تراكانوا» آن شب بر اثر تهاجم آب رود «نوا» بداخل سرداب خفه شد بعد جناز او را از سرداب خارج كردند و در آن حياط «طبق روايت» دفن نمودند و يك دنيا جوانى و زيباى او از بين رفت.
مورخين ميگويند همانطورى كه اليزابت اول ملكه كريه المنظر انگلستان نسيب بزبيائى «مارياستوارت» حسد ميبرد و او را به قتل رسانيد «كاترين» كبير هم، از زيبائى شاهزاده خانم «تراكانوا» بيش از حق او نسبت به تاج و تخت روسيه مى ترسيد.
به او گفته بودند اين زن، با اين زيبائى اگر آزاد شود بطور حتم تو را از تخت سلطنت فرود خواهد آورد زيرا مردم بر اثر زيبائى او طورى شيفته مى شوند كه همه براى وى فداكارى خواهند كرد وسلاح زيبائى اين زن، خطر ناك تر از دعوى او، نسبت به تاج و تخت روسيه است.
ولى روايت دفن آن زن درباغ مزبورشايعه اى بيش نبود و بعضى عقيده داشتند كه «كاترين» طورى ميترسيد كه جنايت او آشكار شود كه امر كرد شبانه نعش «تركانوا» را ببرند و سنگى بزرگ بآن ببندند و يك نقطه عميق از رودخانه «نوا» به آن بيندازند.
اين حياط داراى ديوارى بود كه نزديك رودخانه قرار داشت و در اين ديوار، دالانى باريك بنظر ميرسيد كه منتهى برودخانه مى شد ولى درب دالاب بشكل طارمى، پيوسته بسته بود.
يك روز «شورا» نزد «پولين» آمد و گفت امروز خود را براى ملاقات «آنن كو» حاضر كنيد.
زن جوان گفت آيا موفق شديد كه اجازه ورود مرا به قلعه بگيريد؟
«شورا» گفت نه ولى توانستم يكى از نگهبانان موثر قلعه را با خود همدست كنم.
«پولين» طورى خواهان ديدار «آنن كو» بود كه از «شورا» نپرسيد چگونه اين نگهبانان را با خود همدست كرديد و چه شد كه او از اين همدستى نمى ترسد.
«شورا» زن جوان را سوار قايقى كرد و قايق راه قلعه را پيش گرفت و نزديك ديوار قلعه، آنجا كه نزديك باغ بود «شورا» كه خود پارو ميزد زورق را متوقب كرد و به «پولين» گفت پياده شويد و به يك نگهبان كه آنجا حضور داشت اظهار كرد كه من اين خانم را بشما مى سپارم و نگهبان جواب داد آسوده خاطر باشيد.
«شورا» بعد از اين كه پولين را پياده كرد قايق را بحركت در آورد و دور شد و نگهبان به زن جوان گفت معطل نشويد و بيائيد.
«پولين» كه در آن موقع نه فكر داشت و نه اراده، عقب نگهبان مزبور وارد دالانى تاريك شد و نگهبان او را پشت درب طارمى نگاه داشت و گفت همين جا باشيد تا او بيايد «پولين» در آن دالان تنگ بمناسبت تپش قلب به زحمت نفس مى كشيد و عرق از سر وصورت و روى گردن وى جارى مى شد ولى دست هاى او روى طارمى آهنى سرد بود و مثل اين كه يخ بدست گرفته است.
در طرف مقابل او، يعنى آنطرف حياط درى باز شد بمناسب دورى آن در، نسبت به اين طرف حياط و جائى كه «پولين» آنجا بود زن جوان نتوانست كسانى را كه از درب مزبور خارج شدند ببيند تا اين كه مشاهده نمود كه يكى از آنها مردى است ريشو و ديگرى يك نگهبان زندان است.
مرد ريشو اطراف حياط شروع به قدم زدن كرد و يك دايره را دور آن محوطه طى نمود. وى مردى بود لاغر اندام و بلند قامت داراى لباس فراخ و «پولين» نميتوانست تشخيص بدهد كه آيا لباس او، بدواً يك لباس نظامى بوده يا غير نظامى حتى رنگ لباس مزبور از فرط كهنگى تشخيص داده نمى شد و مرد كه بنظر ميرسيد جوان است طورى سرافكنده راه ميرفت كه انگا رقوز دارد با اين كه ريش داشت رنگ صورتش آنقدر سفيد بود كه از دور تصور مى شد كاغذى روى صورت نهاده است.
«پولين» جوان مزبور را نشناخت و وقتى نزديك او يعنى مقابل دالان، آن طرف درب طار مى دار، رسيد ؟ پولين وى راشناخت و دانست كه «آنن كو» است و اسمش را بر زبان آورد.
مرد، اسم خود را شنيد و يك مرتبه ايستاد و سر بلند كرد وقوز پشت او ازبين رفت و در آن موقع پولين متوجه گريد كه «آنن كو» عينك ندارد.
زن جوان كه ميدانست آن مرد نزديك بين است از نديدن عينك برصورتش حيرت كرد و اطلاع نداشت كه در زندان عينك را از او گرفته اند كه بوسيله شيشه آن خودكشى نكند «آنن كو» كه نزديك بود بعد از شنيدن نام خود چشم ها را به اطراف دوخت كه بداند صداى مزبور از كجا بگوشش رسيده است از بس وى در زندان، با نيروى خيال صداى «پولين» را ميشنيد تصور كرد كه اين مرتبه هم صدائى موهوم به گوش او رسيده است.
ولى «پولين» براى مرتبه دوم اسم او را صدا زد و گفت «آنن كو»... من هستم... من «پولين» هستم!
آنوقت «آنن كو» فهميد آنچه مى شنود حقيقت است نه مجاز و با دو خيز خود را بمبداء صدا يعنى پشت درب آهنى رسانيد.
«آنن كو» و «پولين» از وسط ميله هاى آهنى دست هاى يكديگر را گرفتند و هر دو ميلرزيدند و حرف هائى مى گفتند كه معنى نداشت زيرا بقدرى هيجان داشتند كه نمييتوانستند حرف هائى مى گفتند كه معنى نداشت زيرا بقدرى هيجان داشتند كه نميتوانستند حرف هاى معقول و مربوط بگويند.
«آنن كو» صداى زن جوان را مى شنيد ولى صورت او را نمى ديد براى اينكه چشم هايش هنوز بتاريكى دالان انس نگرفته بود و در همانموقع كه توانست صورت «پولين» را ببيند، نگهبان بوى گفت كه از كنار در، دور شود زيرا ممكن است ديگران وارد حياط گردند و او را ببينند.
«آنن كو» در آن روز، اونيفورم زيباى افسرى سپاه «شواليه گارد» را در بر نداشت و ريش و موهاى سرش بلند شده بود و «پولين» ديد كه پيراهن او چرك است و بواسطه محروميت از آفتاب، رنگ صورتش سفيد مى نمود.
معذا، زن جوان وقتى «آنن كو» را ديد، حس كرد كه در هيچموقع، حتى هنگامى كه آن دو نفر، درييلاق مسكو بسر ميبرند او را اينطور دوست نداشت است از آن روز به بعد برنامه زندگى «پولين» اين شد كه هفته اى دو مرتبه و بعد هرروز، براى ديدار «آنن كو» بدالان مزبور مى رفت و هر ملاقات، نيم ساعت طول مى كشيد.
هر دقيقه اى از اين نيم ساعت براى آن دو نفر، بقدر يك عمر ارزش داشت و به محض اينكه به يكديگر مى رسيدند دست هاى هم را مى گرفتند و كمتر صحبت مينمودند براى اين كه ميدانستند كه بايد از وقت، حد اكثر استفاده را براى ابراز احساسات دوستانه كرد.
«آنن كو» نمى دانست چه موقع او را به سيبريه منتقل مى كنند و زندان بانها هم از اين موضوع اطلاع نداشتند.
فقط حكمران قلعه اينموضوع را ميدانست ولى نه «آنن كو» ميتوانست از او چيزى بشنود و نه «پولين» كه پنهانى دوست خود را ملاقات مى كرد اين است كه هر ملاقات براى آن مرد و زن جوان بيشتر جلوه مى نمود و وقتى از هم جدا مى شدند اميدوار نبودند كه فردا نيز به طور حتم يكديگر را خواهند ديد.
در روز دوم وقتى «پولين» بملاقات «آنن كو» رفت، موضوع تولد طفل را بوى گفت و اظهار داشت كه نام كوچك او را «آلكساندر» گذاشته است از آن روز ببعد اگر «پولين» و «آنن كو» لب به سخن مى گشودند براى اين بود كه راجع به «آلكساندر» صحبت كنند.
«آنن كو» مى خواست بداند كه بچه او چه شكل دارد و آيا مى خندد و بازى مى كند يا نه؟
علاوه بر اين موضوع مرد جوان دريافت كه «پولين» در مسكو باعسرت زندگى مى كرد و مجبور شد كه براى تامين معاش خود وطفل كوچك خياطى كند و نيز فهميد شخصى كه بايد شصت هزار «روبل» به «پولين» بدهد نزد او نرفته و آن مبلغ را به وى نداده است.
سعادت ملاقات، كه هر روز نصيب مرد وزن جوان ميگرديد براى «پولين» خيلى گران تمام ميشد زيرا موجودى پول او با سرعت كاهش مى يافت چون براى اينكه بتواند هر روز «آنن كو» را هنگام گردش ببيند مجبور بود كه به نگهبان زندان و گروهبان كشيك پول بدهد، حتى يك روز دختر سرگرد كه دوشيزه اى جوان بود و با پدرش در زندان بسرميبرد به «پولين» گفت او هم ميل دارد كه براى وى مفيد باشد و خدمتى انجام بدهد يعنى او هم انتظار دارد كه از «پولين» رشوه بگيرد.
روز بعد گفت من از شما توقع زيادى ندارم و همين قدر كه يك قطعه جواهر براى من خريدارى كنيد كافى است.
هزينه توقف «پولين» در مهمانخانه فرانسوى هم براى بودجه ضعيف زن جوان سنگين ميشد و مجور بود كه از آنجا برود و در يك اطاق اجارى زندگى نمايد و كار كند.
«شورا» توانست كه براى «پولين» در يكى از خيابانهاى نزديك قلعه «پير- و- پول» يك اطاق كرايه كند چون «شورا» ميدانست كه وضع مالى زن جوان خوب نيست و هر دفعه كه او را مى ديد پيشنهاد مى كرد كه به وى كمك نمايد ولى «پولين» از قبول كمك او خوددارى مى نمود.
گرچه، پولين ميدانست كه آن مرد مقدارى پول داده تا اين كه توانسته نگهبانان قلعه را موافق كند تا وى را به درون آن دژراه بدهند و او بتواند «آنن كو» را ببيند.
ديگر اينكه زن جوان نميخواست كه از «شورا» وجه دستى دريافت كند چون برايش محسوس بود كه «شورا» او را دوست ميدارد و نمى خواست از مردى كه نسبت به او علاقه مند شده پول دريافت نمايد.
يك روز مردى به ملاقات «پولين» آمد. ورود اين مرد بخانه «پولين» بكلى غير منتظره بود براى اين كه او را نمى شناخت و بعد معلوم شد كه وى يك فرانسوى و مدير يك مؤسسه شمشيربازى است.
وى مردى بود جوان و لاغر و مى گفت كه شرح حال «پولين» را از دهان شاگردش «شورا» شنيده و اضافه كرد كه شورا و قبل از او «آنن كو» در مؤسسه وى شمشيربازى ميكردند.
مدير مؤسسه شمشيربازى مى گفت خانم من ميدانم شما نامزد آنى «آنن كو» هستيد و فرانسوى مى باشد وظيفه من مرا واميدارد كه نسبت به شما كمك نمايم و نگذارم كه شما در اين شهر غريب دوچار عسرت شويد من مرد هستم و اگر پول خود من تمام شود مى توانم از شاگردهايم كه همه جزو اشراف روسيه هستند پول بگيرم بنابراين اجازه بدهيد كه من در اين موقع قدرى پول به شما بدهم و بعد از آن هم هر موقع پول خواستيد به شما خواهم داد.
مدير مؤسسه شمشيربازى مردى بود بذله گو و هنگام صحبت «پولين» را مى خندانيد ولى زن جوان حاضر نشد كه از او هم پولى دريافت نمايد و گفت اگر در آينده احتياج پيدا كردم شايد بشما مراجعه كنم.
تابستان كوتاه و خنك و لذت بخش پايتخت تزارسپرى گرديد و اولين نسيم سرد پائيز وزيد و بعد از آن باران هاى پائيز باريدن گرفت.
يك روز صبح «پولين» وقتى كه از خواب برخاست ديد كه درخت ها برگ ندارند در همان موقع خيابان هاى «سن پطرزبوغ» را با پرچم تزئين كردند و گفتند كه تزار و ملكه روسيه كه براى تاجگذارى به مسكو رفته بودند تا در كاخ «كرملين» تاج بر سر بگذارند مراجعت خواهند كرد.
اين تاجگذارى بقدرى پر خرج بود كه حتى طرفداران صميمى تزار هم اعتراض كردند و يكى از نويسندگان فرانسوى كه هنگام اين تاجگذارى در مسكو بود به زن خود در فرانسه نوشت:
«يكى از خبرهائى كه خيلى سبب حيرت من شد اين بود كه چگونه اشراف روسيه در اين تاجگذارى شركت كردند در صورتى كه امروز در روسيه هيچ خانواده اشراف نيست كه بمناسب اعدام يا حبس يكى از اعضاى خانواده خود عزادار نباشد من خود اعضاى اين دودمان را در مسكو ديدم و مشاهده كردم كه بيش از ديگران ابراز نشاط ميكنند.»
نويسنده مزبور درست ديده ليكن درست نفهميده بود همانطورى كه وى مى گفت اشراف روسيه در جشن تاجگذارى تزار در مسكو بيش از ديگران ابراز مسرت ميكردند ولى اين مسرت آنها از ته دل نبود بلكه از اين جهت ابراز بشاشت مى نمودند كه تزار آنها را جزو وفاداران خود بداند و از تقصير كسانى كه محبوس هستند و قرار است در سيبريه اعدام شوند بگذرد ولى تزار اعتنائى به احساسات آنها نكرد و از تصميم خود منصرف نگرديد.
پولين بعد از اينكه هوا سرد و روزها كوتاه شد شب تا دو ساعت بعد از نيمه شب كار يعنى خياطى ميكرد زن جوان از مدير مؤسسه شمشيربازى خواسته بود كه براى او كار پيدا كند.
مدير مؤسسه شمشيربازى كه تمام اشراف را مى شناخت به آنها گفت به تازگى يك زن جوان پاريسى به پطرزبورگ آمده كه در دوختن اعجاز مى كند و اين زن بزرگترين مدساز و دوزنده پاريس بود.
خانم هاى اشراف بقدرى كار به «پولين» رجوع كردند كه وى مجبور شد كه براى انجام كار مهلت بخواهد هر روز در ساعت شش صبح از خواب برمى خاست و تا دو ساعت بعد از نيمه شب بدون انقطاع كار مى كرد و فقط هنگامى كه مى بايد نزد «آنن كو» برود از منزل خارج ميگرديد.
به مناسبت رسيدن فصل سرما بعضى از روزها، محبوس را براى گردش از اطاق خارج نمى كردند و پولين بعد از اينكه به دالان مزبور مى رفت وحشت زده حياط را مى نگريست زيرا فكر ميكرد كه شايد شب قبل يا روز پيش بعد از اين كه وى از قلعه مراجعت كرده محبوس را به سيبرى اعزام داشتند و به همين جهت امروز وى ديده نمى شود زن جوان را تقريباً همه زندانيانى كه در گوشه «آلكسى» كار مى كردند مى شناختند حتى قايق رانان رودخانه نوا او را شناخته بودند و گاهى وى را به اسم، مادموازل فرانسوى صدا ميزدند ولى اين رفت و آمد هم روزى بالاخره بگوش پسر عموى «آنن كو» و همان كه نميخواست «پولين» دوست خود را ببيند رسيد و بسيار خشمگين گرديد.
او فهميد كه بر اثر نفوذ «شورا» آن زن موفق گريده كه هر روز دوست خود را در قلعه ببيند و دريافت كه براى بيرون كردن «پولين» از پايتخت بلكه از روسيه بهترين راه اين است كه او را بروز بدهد.
لذا روزى نزد كراندوك برادر تزار كه خود وى آجودان او بود رفت و گفت والاحضرتا يك زن فرانسوى هر روز بطور قاچاق وارد قلعه «پير-و- پول» مى شود و در آنجا دوست خود «آنن كو» را ملاقات ميكند.
كراندوك گفت بسيار خوب بگذاريد كه ملاقات كند.
پسر عمو از اين جواب يكه خورد و پرسيد والاحضرتا اين عمل برخلاف مقررات است چون به اين زن اجازه نداده اند كه وارد قلعه شود و «آنن كو» را ببيند.
كراندوك گفت در اين كشور كه تمام كارها مطابق مقررات است و كوچكترين تخلف از قوانين نمى شود بگذريد كه بر سبيل استثناء در اين مورد بر خلاف مقررات رفتار كنند از آن گذشته اين دو نفر به طورى كه من شنيده ام يكديگر را دوست مى دارند و يكى از آنها فرانسوى و در اين شهر غريب است ديگرى هم عنقريب به سيبرى اعزام خواهد شد و بگذاريد اين چند روز كه اين مرد اينجاست اين دو نفر يكديگر را ببينند چون پس از آن ديگر نخواهند توانست كه روى هم را مشاهده نمايند.
پسر عمو فهميد كه به احتمال قوى «شورا» نزد كراندوك هم اقدام كرده و او را با «پولين» مساعد نموده وگرنه برادر امپراطور با اين حسن نيت حاضر نمى شد كه به «پولين» كمك نمايد.
يك روز كه پولين از قلعه خارج مى شد تا به منزل برود متوجه شد شخصى با سرعت او را تعقيب مى نمايد وى از بيم، برسرعت حركت افزود ولى آن مرد بانك زد خانم، قدرى آهسته برويد ولى توقف نكنيد و من خود را به شما خواهم رسانيد.
وقتى آن مرد به او رسيد «پولين» ديد كه وى گروهبان زندان است پولين به اين مناسبت كه هر روز به زندان مى آمد همه مأمورين گوشه آلكسى را مى شناخت و با گروهبان مزبور هم آشنائى داشت گروهبان وقتى به او رسيد گفت خانم اگر شما مايل باشيد من حاضرم كه «آنن كو» را بگريزانم.
بقدرى اين پيشنهاد عجيب بود كه «پولين» جواب نداد بلكه بدقت آن مرد را نگريست كه بداند آيا دامى براى او مى گستراند يا نه؟
«پولين» دخترى بود باهوش براى اين كه وى از كشور فرانسه، مركز انتريك ها و دسيسه ها و قشون كشى ها بود و كانون سياست جهان بشمار مى آمد.
در آن دوره يك دختر با سواد فرسوى مثل «پولين» نسبت به يك روسى، بيسواد و عامى نمى توانست كه او را قريب بدهد.
گروهبان كه متوجه گرديد «پولين» حرف او را باور نمى كند گفت خانم، من راست مى گويم و حاضرم كه آقاى «آنن كو» را بگريزانم و بهترين موقع گريزانيدن او همين ايام است.
«پولين» پرسيد چطورى؟
گروهبان گفت براى اين كه تا چند روز ديگر به مناسبت نزديكى آخر سال تمام نگهبانان زندان، از جمله مرا عوض ميكنند.
پولين پرسيد براى چه؟
گروهبان گفت براى اينكه قصد دارند كه قبل از آخر سال محبوسين را به سيبرى بفرستند و جهت رعايت احتياط نگهبانان را تعويض مى نمايند كه با محبوسين همدست نباشند و آنها را فرارى ندهند.
«پولين» پرسيد شما چگونه «آنن كو» را ميگريزانيد.
گروهبان گفت اين كار بقدرى سهل و ساده است كه اگر بشنويد حيرت مى كنيد؟
«پولين» گفت قدرى توضيح بدهيد.
مرد گفت يك نفر آلمانى است كه حاضر شده پاسپورت خود را به «آنن كو» بفروشد و من آن را ميگيرم و به «آنن كو» ميدهم.
مشخصات قد و موى سر و چشم اين آلمانى مانند «آنن كو» است و يك ناخداى انگليسى هم حاضر شده كه شما و «آنن كو» را در انبار كشتى خود پنهان كند و از روسيه خارج نمايد و شما بعد از اينكه از روسيه رفتيد مثل زن و شوهر آلمانى در نقطه اى از اروپا زندگى خواهيد كرد.
«پولين» بقدرى اين نقشه را ساده ديد كه از سادگى آن خنديد و گفت شما چگونه مى توانيد «آنن كو» را از زندان خارج كنيد آيا يك محبوس سياسى را ميتوان خارج كرد؟ آن هم در اين موقع كه خود شما ميگوئيد كه قصد دارند محبوسين را به سيبرى بفرستند.
گروهبان گفت خانم امشب شما به كنار زندان بيائيد تا اينكه با چشم خود ببينيد كه من چگونه «آًًنن كو» را از قلعه خارج مى كنم ولى امشب بعد از اين كه او را از زندان خارج كردم برخواهم گردانيد ولى در شب فرار، وى را آزاد خواهم گذاشت، كه به كشتى برود و شما هم به او ملحق شويد ولى چون فقط من مى توانم كه «آنن كو» را زندان خارج كنم بعد از اين او را خارج كردم بايد خود نيز بگريزم زيرا همه مى فهمند كه من او را گريزانيده ام و كار فرار من هم اين است كه بقيه عمر سرمايه اى داشته باشم كه با آن زندگى كنم.
«پولين» پرسيد شما براى اين كه او را فرار بدهيد از من چقدر پول مى خواهيد؟
مرد گفت پنج هزار روبل طلا.
«پولين» باحيرت پرسيد من اين همه پول را از كجا بياورم؟
گروهبان گفت خانم براى اشراف پيدا كردن پنج هزار روبل طلا اشكال ندارد.
«پولين» گفت من كه جزو اشراف نيستم.
گروهبان گفت ولى آقاى «آنن كو» از اشراف است مادرش باندازه قارون پول دارد.
«پولين» سر را با حسرت تكان داد و از گروهبان خداحافظى كرد و وى قبل از اين كه از پولين جدا شود گفت خانم نگذاريد كه فرصت از دست برود زيرا اگر اين روزها منقضى شود ديگر نمى توان او را فرار داد و نگهبانان زندان هم عوض مى شوند.
وقتى «پولين» به خانه مراجعت كرد، متوجه شد كه آن پول گزاف را كه آن روز و امروز يك ثروت بزرگ است، نميتواند فراهم نمايد، نه «شورا» مى تواند آن پول را به او بدهد و نه مدير شمشيربازى، خاصه آنكه هر دو ميدانند كه پول مزبور صرف فرار «آنن كو» مى شود و وى از روسيه مى گريزد و ديگر نخواهد توانست برگردد تا اين كه پنج هزار روبل طلا را بپردازد و قرض خود را ادا كند.
مردم هر قدر با يك محبوس دوست باشند، حاضر نيستند كه پنج هزار روبل طلا بپردازند تا يك محبوس قادر شود از زندان بگريزد فقط يك نفر مى تواند اين پول را بدون اميدوارى استرداد بپردازد و او پدر يا مادر يازن محبوس است آنهم نه هر پدر و مادر و زنى. «آنن كو» مادر دارد و مادرش هم پولدار است و قادربه تاديه اين پول است ولى در سينه اين زن مغرور و خودپرست، بجاى قلب سنگ كار گذاشته اند روز بعد وقتى «پولين» بزندان رفت و «آنن كو» را ملاقات كرد ديد كه صورت دوست او از شادى ميدرخشد و وى گفت «پولين)، گروهبان زندان به من گفت كه راجع به فرار من با تو مذاكره كرده است و من بزودى آزاد خواهم شد! چشم هاى زن جوان پر از اشك گرديد و گفت: تو ميدانى كه در چنان وضعى كسى به قدر من آرزومند آزادى تو نيست.

ساناز فرجى
همقفس
يك چيزهائى درباره انرژى درونى شنيده بودم، سعى كردم تمام انرژيم را جمع كنم و از چشم هايم منتقل كنم به عقربه هاى ساعت كه سريع تر حركت كنند، كار بيهوده اى بود، نه تنها هيچ اتفاق خاصى نيفتاد بلكه چشم هايم آنقدر خسته شد كه خوابم برد.
سر و صداى على آقا و صداى فشار آب مرا از خواب بيدار كرد. بلند شدم و از پنجره به بيرون نگاه كردم، هوا خيلى گرم شده بود و على آقا دريچه هاى آب استخر را باز كرده بود، از حالت منگى بيرون آمدم و ساعت را نگاه كردم. هشت و نيم صبح بود. مهرداد را به زحمت از تختخواب بيرون كشيدم و بعد از خوردن يك صبحانه مفصل از خانه بيرون رفتيم. خاطرات روز گذشته را توى ذهنم مرور كردم، فكر مى كردم خواب ديده ام ولى وجود مهرداد و صحبت هائى كه درباره من و ستاره مى كرد باعث شد بدانم كه همه اتفاق هاى ديروز واقعى بوده، طاقت نياوردم، اول از همه يكراست رفتم آسايشگاه سوئيچ را به مهرداد دادم كه برود دنبال آقاى حكمت. وقتى ستاره مرا با يك دسته گل بزرگ و زيبا ديد خيلى خوشحال شد. گل ها را از دستم گرفت و توى گلدان گذاشت.
-افشين مياى بريم تو محوطه قدم بزنيم؟
-بريم.
با ستاره توى محوطه رفتيم. ديگه از زندگى چى مى خواستم؟ ستاره را داشتم با يك دنيا عشق، همه چيز عالى بود، ديگر چه مى توانست ناراحتم كند؟ زندگى قشنگ تر از اين نمى شود.
-ستاره دوست دارى بعد از اين كه مرخص شدى بريم شمال؟
-عاليه! من عاشق دريام.
-مى دونم، يه بار بهم گفته بودى، پدرجون هم باهامون مى ياد، اگه دوست داشته باشى مهردادرو هم با خودمون مى بريم.
-مهرداد؟... باشه، اونم مى دونه كه من اينجام؟
-آره، مگه عيبى داره؟
-آخه اينجا...
-خب هر كسى مريض مى شه مى ره بيمارستان ديگه.
-بيمارستان، نه آسايشگاه.
-خب، اينجا هم بيمارستانه ديگه، چه فرقى مى كنه؟
-دوست نداشتم كسى بدونه كه من اينجام، يكى دو بار هم كه چند تا از بچه ها اومدن ديدنم، از خجالت آب شدم.
-خجالت نداره، اصلاً به اين چيزا فكر نكن، به شمال فكر كن. شكار، ماهيگيرى، اسب سوارى، كنار ساحل....
-نه، فقط روى سنگ ها بشينيم و دريارو نگاه كنيم.
-باشه، فقط روى سنگ ها مى شينيم، تازه توى ويلا يه تراس هست كه روبروش درياست، شب ها مى تونيم اونجا بشينيم و حرف بزنيم، شعر بخونيم، به آينده فكر كنيم، چطوره؟
-خيلى خوبه.
آن روز من و ستاره كلى با هم حرف زديم، تمام چيزهائى كه توى دلم بود بهش گفتم، حرف هائى كه بارها و بارها جمله بندى هايش را عوض كرده بودم و ستاره را مجسم مى كردم كه در مقابل حرف هاى من چه رفلكسى نشان مى دهد. چه روز قشنگى بود! چقدر خوش بوديم! غافل از اين كه آينده چه حوادث شومى برايم رقم زده بود.
***
نفس عميقى كشديم و نامه را گذاشتم كنار، تقريباً شب شده بود، آخرين نامه افشين هنوز مانده بود، بلند شدم و روبروى آينه ايستادم، پيش خودم فكر كردم كه حتماً ستاره خيلى خوشگل بوده كه افشين بارها و بارها توى نامه هايش از او تعريف كرده. چشم هاى پر فروغ ستاره، اندام كشيده و زيبا، پوست سفيد و چشم هاى عسلى اش، موهاى خرمائى و بلندش، حتماً خيلى جذاب بوده، ناخودآگاه حسوديم شد.
توى آينه به خودم دقيق شدم، از وقتى كه بينى ام را عمل كرده بودم صورتم قشنگ تر شده بود. اين را تمام همكارانم مى گفتند، ولى خيره كننده نبودم، يك دختر ساده با ابروهائى كشيده و چشم هائى نسبتاً درشت و لب هاى گوشتى، پدرم عاشق موهاى بلند بود، مى گفت زيبائى يه دختر به موهاشه، براى همين هيچوقت نگذاشت موهايم را كوتاه كنم هميشه موهايم تا پائين كمرم بود، لخت و مشكى، پوست صورتم گندمگون بود ولى اى كاش سفيد بودم، حتماً افشين از دختران سفيدرو خوشش مى آيد.
پيراهنم را از پشت گرفتم و لباس را به تنم چسباندم، به نظرم خيلى استخونى آمد، كاش يك ذره چاق بشوم! شانه هايم رو بالا انداختم و به خودم گفتم:
-كه چى بشه؟ به چى مى خواى برسى؟ هفته ديگه خونه رو تخليه مى كنى و اين داستان براى هميشه تموم مى شه. شايد وقتى سى، چهل ساله شدى يه روز اتفاقى افشين رو ببينى، كه اون موقع هم هيچ احتياجى به اين كاشكى ها نيست.
ناخودآگاه چهره ام درهم رفت و با صدائى كه شبيه ناله بود گفتم:
-كاش افشين رو پيدا كنم.
از فكر بيرون آمدم، خانه به نظرم نامرتب آمد. شروع كردم به نظافت، بعدش هم دوش گرفتم و يك ليوان بزرگ قهوه، حسابى سر حال شدم. گوشى را برداشتم و به مامان زنگ زدم، كسى خانه نبود، شماره رعنا را گرفتم.
رعنا صميمى ترين دوستم است، از زمانى كه براى تحصيل آمدم تهران با هم آشنا شديم. همكلاسى بوديم، پزشكى مى خوانديم. اواخر سال چهارم كه طرحمون شروع شد رعنا با دكتر عليرضا پهلوان آشنا شد و بعد از يكى، دو ماه ازدواج كردند. دو سال بود كه از ازدواجشان مى گذشت، خيلى همديگر را دوست داشتند، رعنا صورت معصومى داشت و كمى تپل بود. شايد همين معصوميت و بامزه گيش بود كه عليرضا را اسير كرده بود؟! ما سه تا دوست هاى خوبى بوديم. آنها از زندگيشان راضى بودند، تنها مشكل زندگيشان بچه دار نشدن رعنا بود كه مشكل قابل حلى بود، منتها رعنا دچار سوءتفاهم شده بود و مى گفت اگه عليرضا منو دوست داره بايد بتونه بدون بچه هم با من زندگى كنه. براى همين درمانش را جدى نمى گرفت. به نظر من اين فكر احمقانه اى بود، عليرضا خيلى رعنا را دوست داشت ولى نمى توانست علاقه اش را به داشتن بچه انكار كند.
-سلام رعنا، خوبى؟
-سلام، قربانت، فردا بيمارستانى؟
-آره، صبح زود، ولى بايد فردا، پس فردا يك هفته قيد درس و بيمارستان رو بزنم، اسباب كشى دارم، بهت كه گفته بودم، مى تونى بياى كمك؟
-شرمنده، اين يكى، دو هفته حسابى سرم شلوغه، بعدش براى چيدن وسائل مى تونم كمكت كنم.
-عيب نداره، مامان و بچه ها ميان، گفتم كه اگه تو هم بيكارى يه سرى بزنى. حالا كه كار دارى به كارت برس. تو هم فردا صبح بيمارستانى؟
-بعدازظهر مى يام، عليرضا سلام مى رسونه، ميگه اين مرباى بهارنارنج من چى شد؟
-سلام برسون، بهش بگو فردا حتماً مى يارم بيمارستان، فعلاً كارى ندارى؟
-نه، خداحافظ.
-خداحافظ.
ارتباط را كه قطع كردم سريع رفتم مرباى عليرضارو كه براش كنار گذاشته بودم برداشتم و روى ميزناهارخورى گذاشتم كه فردا صبح يادم بماند كه برايش ببرم. عليرضا عاشق مربا است. دو هفته پيش كه بابام براى ديدنم به تهران آمده بود برايش مربا آورد ولى عليرضا طى دو هفته مربا را تمام كرد. من هم قول دادم كه از مرباهاى خودم بهش بدهم. مرباها دست پخت مامانم است، اززمانى كه شمال زندگى مى كند حسابى كدبانو شده. كارم كه تمام شد لباس خواب پوشيدم و توى رختخواب رفتم. آخرين نامه افشين را برداشتم و شروع به خواندن كردم.

فصل هفتم
اى كاش مى توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
كه بى دريغ باشند...
ستاره دقيقاً يك ماه و سه روز در آسايشگاه بسترى بود. اواخر مرداد ماه بود كه وقتى براى ديدن ستاره رفته بودم دكترش را توى راهرو ديدم.
-سلام آقاى دكتر.
-سلام، خوب شد ديدمتون.
-اتفاقى افتاده؟
-نخير، خواستم بگم همين امروز مى تونيد خانم ستاره رو ببريد. حالش خوبه. ماهى دو بار بايد بيارينش مطب تا كنترل بشه، قرص ها و داروهاش رو تجديد مى كنم، نبايد توى مصرف داروها سهل انگارى كنه. بايد توى ادامه درمانش جدى باشه.
-خوش خبر باشيد آقاى دكتر، خيلى خوشحال شدم.
-موفق باشى.
وقتى ستاره فهميد كه مى تواند از آسايشگاه برود خيلى خوشحال شد. به او گفتم كه تا وسايلش را جمع مى كند مى روم دنبال مهرداد و آقاى حكمت تا يكراست ستاره را از آسايشگاه به شمال ببرم. نمى دانى ستاره چه حالى شد!؟ خيلى ذوق كرد، زود به خانه رفتم و به روياجان گفتم كه با دوست هايم به شمال مى رويم.
بعد از آن سراغ مهرداد رفتم و با خواهش و التماس پدرش را راضى كردم كه اجازه بدهد با مهرداد برويم مسافرت، يك ساعتى طول كشيد تا آقاى حكمت ساكش را جمع كرد و توانست از صاحب كارش چند روزى مرخصى بگيرد.
راه افتاديم. ستاره خيلى هيجان زده بود، نمى دانى با چه ذوقى به مناظر اطرافش نگاه مى كرد. يكى دو جا توى جاده كندوان نگه داشتم تا ستاره از هواى آزاد و مناظر زيباى كنار جاده لذت ببرد.
وقتى ستاره را مى ديدم كه دارد با عشق نگاهم مى كند تمام بدنم گرم مى شد. از روزى كه رابطه مان شروع شد رفتار ستاره روزبروز با من بهتر و بهتر مى شد. اعتمادش به من بيشتر مى شد. كوچكترين توجه ستاره به من باعث مى شد كه از خود بى خود شده و بيشتر توى درياى عشقش فرو بروم. در سرتاسر جاده همه اش حواسش به من بود.
-افشين اگه خسته شدى يه كمى كنار جاده نگه دار و استراحت كن.
-مى خواى برات تخمه مغز كنم؟
-صداى ضبط ناراحتت نمى كنه؟
-تشنه ات نيست؟
-مى خواى برات ميوه پوست كنم...
نمى دانى آن چهار ساعت توى جاده كندوان، با آن همه منظره زيبا، در حالى كه كسى كه از تمام وجودم بيشتر دوستش داشتم كنارم بود چه لذتى داشت!!
غروب بود كه رسيديم، آسمان خيلى زيبا شده بود، نارنجى رنگ بود و پرده اى از ابرهاى سياه رگه رگه روى خورشيد را گرفته بود، زمين و زمان فوق العاده زيبا بود. آقاحيدر در را به روى ما باز كرد و ما وارد محوطه شديم. ستاره به محض اين كه پياده شد با هيجان شروع كرد به تماشا.
كليد ويلا را از آقاحيدر گرفتم و دادم به دست مهرداد كه آقاى حكمت را ببرد داخل، ستاره روى تاب گوشه حياط نشسته بود و به اطرافش نگاه مى كرد. توى حياط ويلا غير از ويلاى ما سه، چهار ويلاى ديگر هم هست كه به دوست هاى پدرم تعلق دارند.
-از اينجا خوشت اومده؟
-خيلى قشنگه، حياط سنگفرش شده، درخت هاى پرتقال و نارنج كه عطرشون تمام فضارو پر كرده، فوق العاده اس.
-مى دونستم از اينجا خوشت مى ياد.
-همه اين ويلاها مال شماس؟
-نه، فقط اين يكى مال ماست. بقيه مال دوست هاى پدرمه.
-خيلى قشنگ ساخته شده، از در اصلى كه وارد مى شى براى هر ويلا يه راه هست، ويلاها با درخت هاى پرتقال و نارنج از هم جدا شده، خيلى نازه.
-خوشحالم كه خوشت اومده.
-افشين مياى بريم كنار ساحل؟
-بريم.
-خيلى دوره؟
-نه، از پشت ويلا صدمتر كه برى درياست.
-پس پاشو تا تاريك نشده بريم.
رفتيم كنار ساحل و روى سنگ ها نشستيم و ساعتى در سكوت به غروب خورشيد و طلوع ماه و امواج دريا نگاه كرديم. نسيم خنكى مى وزيد. ستاره چشمهايش را بست و اجازه داد كه نسيم دريا صورتش را نوازش كند. من هم به تماشا نشستم، صحنه بسيار رويائى شده بود و مرا توى خودش غرق كرد. ستاره چشمهايش را باز كرد و نفس عميقى كشيد.
-اينجا فوق العاده اس.
-در مقابل تو هيچ چيزى فوق العاده نيست ستاره.
-شوخى مى كنى؟
-به خدا قسم كه جدى مى گم.
-تو خيلى خوبى، كاش هيچوقت بهروز نمى اومد توى زندگيم، اون وقت اين احساس پاك تو، از همون روزى كه جلوى دانشگاه حرف دلت رو بهم گفتى مال من مى شد.
-احساسات من هميشه مال توئه، از همون موقع هم مال تو بود. به گذشته فكر نكن ستاره، آينده مال ماست، من و تو.
-قول بده كه هيچوقت تنهام نذارى.
-با تمام وجودم قول مى دم.
-افشين؟ چى شد كه از من خوشت اومد؟
نفس عميقى كشيدم و به نقطه نامعلومى خيره شدم. واقعاً علاقه من به ستاره از كجا شروع شده بود؟
-نقطه شروعش رو نمى دونم، شايد از همون اولين بار كه ديدمت؟! يا به مرور زمان كه توى رفتارت دقيق شدم، ولى هر چى كه هست اينو مى دونم كه كارى كه تو با قلب من كردى هيچوقت هيچ كس با قلب من نكرد. تمام رفتارهات، تمام برخوردهات، ظاهرت، طرز لباس پوشيدنت، همه اش يه جورى به دلم نشست كه قابل وصف نيست.
ستاره لبخند مليحى زد و گفت:
-راستش من هم از همون روز اول كه توى دانشگاه به خاطر من با اون پسرا درگير شدى ازت خوشم اومد. اون موقع تازه با بهروز نامزد كرده بودم، تو خيلى تو چشم بودى، دخترا وقتى دور هم جمع مى شدن و از پسراى دانشگاه مى گفتن تو هم يكى از سوژه هاشون بودى، اكثرشون دوست داشتن با تو رابطه داشته باشن، من حتى يك لحظه هم فكر نمى كردم كه ممكنه از من خوشت بياد. تو اونقدر با همه راحت برخورد مى كردى كه از برخوردت با خودم هم نمى تونستم چيزى بفهمم. براى همين به تو فكر نمى كردم. اون روز كه حرف دلت را بهم گفتى، تمام تنم سست شد. توى دلم به خودم لعنت مى فرستادم كه نامزد كردم. ولى همه چى تموم شده بود. عشق بهروز به خاطر محبت هاى بى دريغش روزبروز بيشتر تو دلم ريشه مى كرد. خيلى زود فراموشت كردم. بعد از بهم خوردن نامزديم هر موقع توى دانشگاه مى ديدم كه با چشم هاى نگران نگاهم مى كنى ديگه معنى نگاهت را مى فهميدم. چون از دلت خبر داشتم ولى اونقدر از مردها متنفر شده بودم كه دلم مى خواست خفه ات كنم. وقتى بسترى بودم پدرجون بهم مى گفت كه به خاطر من چقدر توى زحمت افتادى، دلم برات مى سوخت، خيلى وقتا توى تنهائى و سكوت اون اتاق به تو فكر كردم، ازت خواهش مى كنم روياهائى را كه براى خودم ساختم خراب نكن، مى خوام بهت اعتماد كنم، اين اعتمادرو خراب نكن.
-من دوستت دارم ستاره، به خاطر تو حاضرم هر كارى بكنم، مى تونى امتحانم كنى، من منتظر مى مونم كه از ته دل راضى بشى، خوبه؟
ستاره لبخندى زد و گفت:
-بريم، پدرجون منتظره.
با هم از روى سنگ ها سرازير شديم و رفتيم توى ويلا. آقاى حكمت و مهرداد نشسته بودند و تخته بازى مى كردند، يكهو عين برق گرفته ها گفتم:
-مهرداد ساعت چنده؟ هيچى توى ويلا نداريم.
-شما زحمت نكشيد، من و آقاى حكمت رفتيم و كلى خريد كرديم، همون موقع كه شما دو تا لب دريا زمزمه هاى عاشقانه مى كرديد. تو فقط ترتيب شام رو بده.
آقاى حكمت و مهرداد لبخندى زدند و من و ستاره رفتيم بالا. باورم نمى شد كه اين حرف ها از دهن مهرداد درآمده، خجالتى تر از اين حرفها بود كه جلوى جمع آنطور حرف بزند! در اتاق خودم را باز كردم و گفتم:
-اينجا اتاق توئه، قشنگه؟
-خيلى.
آنجا اتاقى بود كه رويا به سليقه خودش برايم تزئين كرده بود، با رنگ هاى ابى و ليموئى. قبلاً كه گفته بودم، رويا خيلى خوش سليقه است. اتاق كوچكى بود با تختخوابى كه روى آن روتختى آبى و چند بالش ليموئى تزئين شده بود. كف اتاق هم مثل تمام ويلا سنگ بود با گبه آبى رنگ كه روى سنگ ها پهن شده بود. يك پنجره كوچك داشت كه رو به دريا باز مى شد با پرده هاى آبى و ليموئى، درست زير پنجره هم دو تا راحتى بود كه يك ميز كوچك وسطش قرار داشت. وقتى روى راحتى ها لم مى دادى دريا معلوم بود.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •