|
از لابلاى متون- تهيه و تنظيم: پژواك
شمه اى از مقدمات انقلاب مشروطه به روايت مرحوم سعيد نفيسى
(به انگيزه يكصدمين سالگرد صدور فرمان مشروطيت ايران)
«از سفر سوم فرنگستان كه مظفرالدينشاه برگشت حالش بسيار وخيم شده بود، چنانكه ديگر قادر به حركت نبود و سه سال تمام او را در درشكه دستى كه با خود از اروپا آورده بود گردش مى دادند. يك طبيب آلمانى را هم با مخارج گزاف براى معالجه او به تهران آوردند كه چند ماهى در ايران ماند و چون نتيجه اى نگرفت پيش از مرگ او كه مأيوس شده بود، رفت.
در اين موقع كه شاه به مرگ نزديك شده بود در محافل سياسى در انديشه آن بودند كه پس از مرگ او چه كنند و براى اين كار زمينه مهيا مى كردند. پسر مهتر او كه وليعهد ايران بود محمدعلى ميرزا بنا بر عادت قاجاريه در تبريز مى زيست ولى چند ماهى پيش از مرگ پدر به تهران آمده بود كه در موقع لزوم در تهران باشد، زيرا پس از مرگ فتحعليشاه كه وليعهد در تهران نبود هميشه در موقع مردن شاه تا وليعهد به تهران برسد وقايعى روى داده بود و مدعيانى در پايتخت سربرافراشته بودند. سلطان مسعود ميرزا ظل السلطان برادر مهتر مظفرالدينشاه كه از ساليان دراز حكمران اصفهان بود و گاهى حكمرانى ولايات را از يك طرف تا فارس و خوزستان و از طرف ديگر تا كردستان جزو قلمرو حكمرانى او مى كردند و او هم حكامى از جانب خود به آن نواحى مى فرستاد و قهراً نفوذ فوق العاده و دارائى سرشارى به هم زده بود آشكارا زمينه مى چيد كه به سلطنت برسد. پسر دوم مظفرالدينشاه ملك منصورميرزا شعاع السلطنه هم كه وقتى حكمران فارس شده بود و در اين موقع در تهران بود شاهزاده جوان زرنگى بود و دسته اى را دور خود جمع كرده بود. چنان مى نمايد كه سياست اروپائى هم در اين كارها دست داشته است.
از طرف ديگر محمدعلى ميرزا كه در تبريز نزديك مرزهاى روسيه مى زيست تمايل خاصى نسبت به سياست شمال داشت و اين تمايل منحصر به او نبود، زيرا از زمانى كه عهدنامه گلستان و سپس عهدنامه تركمانچاى با تزارهاى روسيه برقرار شده بود در هر يك از دو عهدنامه ماده اى گنجانيده بودند كه اگر در مرگ پادشاه ايران وليعهد و جانشين او گرفتار دشوارى هاى سياسى شود دولت روسيه از او پشتيبانى كند، به همين جهت وليعهدهاى ايران همه خود را تحت الحمايه دولت روسيه مى دانستند و هميشه پيروى از سياست روس را به پيروى از سياست انگليس ترجيح مى دادند، تنها ناصرالدينشاه و گاهى مظفرالدينشاه خود را بى نياز از حمايت روسيه مى دانستند و به نفع انگلستان هم كارهائى مى كردند.
انگلستان مطمئن بود كه پس از مرگ مظفرالدينشاه و جلوس محمدعليشاه زيان بسيار خواهد برد. در آن زمان چنانكه از قرن ها پيش معمول شده بود، يگانه مركز قدرت دربار سلطنت بود و دربار به هر سو مى چرخيد مملكت را هم با خود مى برد. قهراً راه چاره منحصر به اين بود كه قدرت از دست دربار بيرون برود و حكومت ديگرى در ايران سر كار بيايد كه از نيروى دربار بكاهد و دربار سلطنت را در كارها مطلق العنان نگذارد. عين الدوله، سلطان عبدالمجيد ميرزا پسر سلطان احمدميرزا عضدالدوله (يكى از پسران فتحعليشاه) در تمام دوره وليعهدى مظفرالدين شاه در تبريز از عوامل مؤثر و متنفذ دستگاه وليعهد بود و با او به تهران آمده بود و در اين زمان پس از عزل ميرزاعلى اصغرخان امين السلطان (اتابك اعظم)، جانشين او شده بود و نبض مظفرالدينشاه را كاملاً در دست گرفته و مخارج سنگين بوالهوسى هاى شبانه روزى او را كاملاً تأمين مى كرد و به همين جهت صدراعظم بسيار مقتدرى شده بود و بيم آن مى رفت كه در سلطنت محمدعليشاه نيز بر سر كار بماند.
او حكمرانى تهران را به ميرزااحمدخان علاءالدوله از بزرگ زادگان ايل قاجار داده بود كه در سياست كاملاً با وى هم عقيده و مرد مقتدر و سختگيرى بود. امام جمعه تهران و حاج شيخ فضل الله نورى روحانيون متنفذ تهران هم از او پشتيبانى مى كردند.
اما در دربار قاجار دسته مخالف هم بود كه شماره آنها خيلى بيش از دسته عين الدوله بود. اين نكته در تاريخ جهان بارها ثابت شده است كه در ايجاد حادثه ها هيچ وسيله اى بهتر از تضييقات اقتصادى نيست. به همين دليل (بر اثر تحريكات آن دسته) برخى از ضروريات زندگى و از آنجمله قند را گران كرده بودند. بزرگترين تاجر قند فروش در آن زمان مردى بود به اسم سيدهاشم قندى. حكمران تهران (علاءالدوله) خواست قندفروشان را مرعوب كند كه قندها را ارزان تر بفروشند، سيدهاشم را در دارالحكومه تهران كه در آن زمان روبروى سبزه ميدان در جايگاه كنونى بانك ملى ايران شعبه بازار بود به چوب بست. چوب خوردن سيد بهترين بهانه را به دست مخالفان عين الدوله و علاءالدوله داد و دسته روحانيون مخالف او به راهنمائى سيد عبدالله بهبهانى و سيدمحمد سنگلجى، البته با معاضدت درباريان هماهنگ خود به كار افتادند. تجار عمده و متنفذ تهران كه از چوب خوردن همكار خود منافع خويش را در خطر ديدند با آنها همدست شدند. حاج حسين آقا امين الضرب از همه اينها متمول تر و خراج تر بود. او و پدرش حاج محمدحسن امين الضرب از كسانى بودند كه هميشه از معاملات سياسى و همكارى با دولت سود مى بردند.
در بازار تهران دسته بزرگى از اينگونه» تجار دولتى «تشكيل شده بود. اين عده دسته اى از مردم را به مسجد جامع تهران فرستادند و آنها به عنوان اعتراض به چوب خوردن سيدهاشم قندى» بست نشستند «و كم كم زمزمه را بالا بردند و نخست عزل علاءالدوله و سپس عزل عين الدوله را خواستار شدند. حاج شيخ محمدسلطان واعظ نيز منادى اين گروه بود و هر روز منبر مى رفت و از يك سو دعاوى ايشان را تأييد و از سوى ديگر آنها را تحريك به مقاومت مى كرد. يگانه وسيله اى كه در دست عين الدوله و علاءالدوله بود اين بود كه با وسائل نظامى آنها را ترسانده و پراكنده كنند. اما مردم به اين چيزها مرعوب نمى شدند و از ميدان درنمى رفتند. چيزى كه بيشتر آنها را تشويق مى كرد اين بود كه در اين اواخر سه واقعه در تهران روى داده بود كه ضعف دولت و دربار را در برابر مردم نشان داده و اهالى تهران را جرى كرده بود و مى توان گفت مردم به نيروئى كه داشتند و از آن غافل بودند آگاه شدند:
نخستين واقعه اجتماع سربازان در ميدان ارك براى دريافت حقوق عقب افتاده آنها بود كه تيرى خالى كردند و در برابر شاه و دربار قيام كردند و سرانجام حقوق خود را گرفتند.
واقعه دوم لغو امتياز رژى در مورد واگذارى خريد و فروش توتون و تنباكو به يك شركت انگليسى بر اثر فتواى علما و مراجع مذهبى وقت و مقاومت مردم بود كه به پرداخت غرامت به انگلستان منجر شد و چون پول نداشتند از خود انگلستان قرض گرفتند و به خودشان دادند! و اين اولين قرضى بود كه دولت ايران از يك دولت خارجى گرفت.
واقعه سوم ايجاد بانك استقراضى از سوى دولت روسيه به رقابت بانك شاهى در تهران بود كه قصد داشت شعبه اى هم در بازار تأسيس كند و براى اين كار زمين بايرى را در بازار كفشدوزها پشت بقعه معروف به سيد ولى خريدند و مشغول پى كندن و ساختمان شدند ولى مردم به عنوان اين كه پشت اين بقعه قبرستان بوده و خارج مذهب مرده هاى مسلمان را از خاك بيرون مى كشند و هنك حرمت مى كنند با بيل و كلنگ ريختند و پى و ديوارهاى نيمه تمام را ويران كردند و ناچار بانك استقراضى از اين كار دست كشيد. مردم تهران اين پيروزى ها را در برابر دولت و دربار به ياد داشتند، وانگهى از زمان هاى بسيار قديم طبقه اصناف در ايران متنفذترين طبقه مردم بودند. در همه آبادى هاى ايران در مركز آبادى، بازار سرپوشيده اى بود كه همه صنعتگران و فروشندگان در آن گرد مى آمدند و شب و روز با هم محشور بودند و كاملاً منافع صنفى خود را حفظ مى كردند و هر وقت مى خواستند با هم متحد مى شدند و پشت دولت ها را مى لرزاندند و دولت ها چاره نداشتند جز اين كه تسليم ايشان شوند.
در حقيقت بازاريان ايران يك سنديكاى بسيار بزرگ در سراسر كشور تشكيل داده بودند كه كاملاً جنبه ديكتاتورى و تسلط بر اوضاع را داشت و هيچ قوه اى در برابر آنها ياراى ايستادگى نداشت.
آقامحمدخان قاجار به يگانه طبقه اى كه در ايران تملق مى گفت و باج مى داد همين طبقه اصناف و بازاريان بود. روحانيون هم با همه قدرتى كه تصور مى كردند دارند دست نشانده همين بازاريان بودند زيرا كه وسيله اجرائى ديگرى جز آنها نداشتند و طبقه اعيان و ملاكان هم اگر اندك قدرتى داشتند از ايشان (روحانيون) پيروى نمى كردند.
اين بود وضع ايران در زمانى كه مردم در مسجد جامع به بهانه پيش گفته اجتماع كردند و مقابل دولت ورشكسته مظفرالدينشاه و خزانه تهى ايستادند و دربار تهيدست مقروض را از پاى درآوردند.»
(و اين واقعه يكى از عللى بود كه راه انقلاب مشروطه را هموار كرد. )
برگرفته از: خاطرات سياسى و ادبى استاد سعيد نفيسى با تلخيص
|