Nimrooz
Vol. 18, No. 908, November 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۸ - جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵
خاطرات عزت شاهى-۲
جدال ناكام
براى بيرون كشيدن
لاجوردى از اوين
عسگراولادى و حاج امانى، لاجوردى را دعوا كردند
كه چرا استعفا داده و از زندان اوين آمده بيرون،
او هم چند روز بعد برگشت، استعفا و مهر داستانى را
پس گرفت و گفت از اينجا (اوين) بيرون نمى روم.
خاطرات اردشير زاهدى
پنج روز بحرانى
مصدق طى ماه ها بقاى سياسى خود را مديون توده اى ها بود و در پايان زندانى آنها شده بود. شاه بازگشت خود را به تاج و تخت در ۲۸ مرداد مديون ارتش است و نيز عوامل مذهبى و حتى مرتجع.
دكتر رضا قاسمى
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
(در حاشيه صدور حكم اعدام صدام حسين) (بخش ۲)
دكتر مصطفى الموتى
سپهبد محمد نخجوان (امير موثق) نامزد كودتاى ۱۲۹۹ شمسى
حاطرات زاهدى۲

خاطرات عزت شاهى-۲
جدال ناكام
براى بيرون كشيدن
لاجوردى از اوين
عسگراولادى و حاج امانى، لاجوردى را دعوا كردند
كه چرا استعفا داده و از زندان اوين آمده بيرون،
او هم چند روز بعد برگشت، استعفا و مهر داستانى را
پس گرفت و گفت از اينجا (اوين) بيرون نمى روم.
خاطرات ۸۵۵ صفحه اى عزت شاهى، شايد براى نسل جوان امروز ايران جاذبه نداشته باشد؛ اما براى نسلى كه در انقلاب حضور مستقيم داشته و يا در سالهاى پيش از آن در صحنه مبارزه بوده، اين چنين نيست. تشكيل كميته ها، بلافاصله پس از سرنگونى رژيم شاه و آغاز دسته بندى ها، يارگيرى ها، خط و خط بندى ها نطفه ايست كه زايمان آن، جمهورى اسلامى امروز است. بى قانونى، حضور و سپس سلطه اوباش بر اين كميته ها از فصول مهم تاريخ اين كميته هاست، ضمن آنكه اگر خط بطلان بر تمام نقش آنها در ابتداى سرنگونى رژيم شاه بكشيم، به بيراهه رفته ايم. عزت شاهى رئيس كميته مركزى تهران و مسئول اطلاعات و بازجوئى و دستگيرى ها بوده است، اما همانطور كه خود نيز در طول خاطراتش مى گويد، هركس براى خود گروه و دسته اى داشته و هركار خواسته در تهران و ايران كرده است. از بالا كشيدن پول مردم، اجناس خانه هائى كه صاحبان آنها دستگير شدند، اعدام هاى سليقه اى و...
خود ستائى و خود تطهيرى بسيار كرده است، اما از خلال همين خودستائى ها و خود تطهيرى ها بسيارى حقايق از زير خاك زمان بيرون مى آيد و به همين دليل خاطرات او خواندنى است. بايد حوصله كرد و خواند و به گذشته بازگشت و حوادث را يكبار ديگر مرور كرد. اين كار، براى بازشناسى امروز بسيار ضرورى است.
به همين دليل ما سعى مى كنيم، كار شما را آسان كرده و به سليقه و ابتكار خود، بخش هاى مهمى از اين خاطرات را با حذف قسمت هائى كه به اصل ماجراها لطمه نمى زند منتشر كنيم. بخش اول اين كار را در شماره گذشته پيك هفته خوانديد و اينك بخش دوم آن، به همراه عكسى از نخستين فرمانده سپاه پاسداران «عباس زمانى» با نام مستعار «ابوشريف» كه قربانى اختلافات و كشاكش هاى وقت بنى صدر و حزب جمهورى اسلامى شد و ابتدا به سفارت پاكستان تبعيد شد و ديگر از او خبرى نيست. همچنين از سرنوشت «دوزدوزانى» اولين وزير سپاه پاسداران. عزت شاهى نيز در قيد حيات بايد باشد، چرا كه در مقدمه كتاب سخنى از مرگ او نيست و در سال ۸۴ اين خاطرات را مرور و تصحيح هم كرده است. كنار كداميك از جريانات حاكم كنونى و مخالف آن قرار گرفته نمى دانيم. با ايثارگران و يا حزب پادگانى است؟ با مصباح يزدى است؟ منتقد جامعه روحانيت است؟ ساعتش را با وقت احمدى نژاد كوك كرده؟
ماه زير ابر نمى ماند. سرانجام معلوم خواهد شد؛ عضو سابق و قديمى سازمان مجاهدين خلق كه از آنها در زندان جدا شد و به كچوئى و لاجوردى پيوست اكنون در كجا ايستاده است. در بخشى از خاطرات او كه مى خوانيد، شايد مهم ترين فصل ماجرا تلاش براى بركنارى اسدالله لاجوردى از دادستانى مركز در زندان اوين و تلاش عسگراولادى و چند رهبر قديمى مؤتلفه اسلامى براى نگهداشتن او در اوين باشد. بخوانيد:
فلاحيان پيش از اين در دادسراى انقلاب (واقع در چهارراه قصر) با سيد حسين موسوى تبريزى (دادستان كل انقلاب) همكارى مى كرد. موسوى با لاجوردى خيلى مخالف بود، مى خواست به هر نحوى كه شده لاجوردى را از دادستانى اوين بردارد و فلاحيان را جايگزينش كند.
آنها به لطايف الحيلى در صدد بركنارى لاجوردى بودند، اما هر چه كردند كه او استعفا بدهد، گفته بود: من استعفا بده نيستم، اخراجم كنيد، بگوييد مرا بيرون كنند، اما استعفا، نه! چرا كه من دارم كارم را مى كنم.
وقتى اينها ديدند كه به هيچ طريقى نمى توانند لاجوردى را كنار بگذارند، ترفند ديگرى به كار بستند. از آنجا كه لاجوردى كمى خشن بود و چهره تندى داشت، گفتند كه خمينى به حاج سيد احمد آقا گفته اند كه ديگر شرايط تغيير كرده و الآن اوضاع سر و سامان يافته بايد ملايم تر بود و ايشان (لاجوردى) را بايد از دادستانى برداشت. لاجوردى به تأكيد مى پرسد كه اين حرف و نظر امام است؟! آنها جواب مى دهند حاج سيد احمد آقا چنين گفته است. لاجوردى هم مهر دادستانى را تحويل مى دهد و مى گويد: پس خداحافظ! مى روم! نه چيزى آورده بودم و نه چيزى دارم كه ببرم... از دادستانى بيرون مى آيد. رفقاى او آقايان عسگراولادى، سعيد امانى و... متوجه قضيه شده به او اعتراض مى كنند كه مرد حسابى چرا اين كار را كردى، حداقل مى گفتى يك دستخط از خمينى نشانت مى دادند.
فردا يا پس فرداى اين واقعه آنها با خمينى ملاقات مى كنند.
پس از اين ملاقات، لاجوردى، رفت در اتاقش نشست، گفت: مهرى را كه از من گرفته ايد پس بدهيد. گفتند: شما استعفا داده ايد. گفت: شما گفتيد امام اين طور نظر دارند، شما برويد يك دستخط از امام بياوريد تا من استعفا بدهم. به اين ترتيب نقشه آنها نگرفت و لاجوردى سر جايش ماند و قضيه دادستانى فلاحيان منتفى شد.
بعد از دو سه ماه كه فلاحيان پاگير شد، يكى از بچه هاى سپاه به نام جمال اسماعيلى معروف به «اصفهانى» را آورد و سمت اطلاعات كميته را به او واگذار كرد. تا آن زمان ما نه واحد اطلاعات داشتيم نه واحد تحقيقات و تمام بگير و ببندها، بردنها و آوردنها را با حدود بيست نفر نيرو انجام مى داديم. هم گروه اطلاعات بوديم هم تحقيقات و هم بازجو و... هر كارى كه به دستمان مى رسيد و مى توانستيم از انجامش دريغ نمى كرديم.
اصفهانى از قبل مرا مى شناخت. قبل از اينكه بيايد مستقر شود تلفنى تماس گرفت و گفت: بياييد سپاه. من هم با يكى دو تا از بچه ها رفتيم به ديدنش. گفت: من به اميد شما مى آيم، اگر شما قول همكارى بدهيد مى ايم و اگر نه همين جا مى مانم. ما هم براى اينكه ثابت كنيم جزء هيچ دار و دسته و باندى نيستيم و از كسى خط نمى گيريم، گفتيم: براى ما فرقى نمى كند چه شما باشيد چه ديگرى، تا آنجا كه به ما مربوط است همكارى مى كنيم.
پس از اين ديدار اصفهانى آمد و مسئوليت اطلاعات كميته را پذيرفت. او در قدم اول خواست كه چارت تشكيلاتى و ادارى درست كند، گفت مى خواهد گروه تحقيق، گروه اطلاعات، (كيس راست، كيس چپ، كيس التقاط) و... درست كند، گفتيم بفرماييد! باشد! خلاصه كارها و امورى را كه ما با ۲۵ نفر انجام مى داديم، او با اين تشكيلاتش حدود ۱۵۰ نفر را به كار گرفت، ساختمان و دفتر و دستكى راه انداخت.
جالب اينكه او براى من كه از بدو تأسيس كميته مسئول تحقيق و بازپرسى و رئيس كميته مركز بودم، هيچ مسئوليتى تعريف و تعيين نكرد.
. در اين گير و دار فلاحيان طى حكمى مرا مسئول بازپرسى كرد. اصفهانى كه از صدور حكم باخبر شد، يك سرى مسائل شخصى را هم پيش كشيده بود. وقتى خبرش به گوشم رسيد، پيغام دادم كه بيايد، من كارش دارم. او آمد. من به حالت نيم خيز از روى صندلى بلند شدم و با تندى و صداى بلند گفتم: فلان فلان شده مگر تو نبودى كه در سپاه گفتى من به اميد شما مى خواهم بيايم و اصرار مى كردى كه ما با تو همكارى كنيم، من الآن چهار سال كمتر و بيشتر دارم اينجا كار مى كنم، هيچ كس به من حكم نداده است به حكم خودم كار كرده ام، نه مهدوى نه باقرى و نه لاجوردى و نه هيچ كس ديگر به من حكم نداده اند، آنچه را كه فهميده ام انجام داده ام، حالا تو فكر مى كنى اين حكم براى من چه ارزشى دارد. بعد حكم فلاحيان را پاره كردم و ريختم تو ظرف جا سيگارى روى ميز، گفتم: بردارش و ببر بده به فلاحيان بگو فلانى حكمت را پاره كرد.
اين جريان از وقتى كه به گوش فلاحيان رسيد از قبل مرا جزء باند لاجوردى مى دانست، نگاهش بدتر شد. ديگر تحويل نمى گرفت، وقت نمى داد. براى امكانات ادارى هم مى گفت با اصفهانى هماهنگ كنيد. بدين ترتيب ما شديم طفيلى آنجا، نه مسئوليتى داشتيم نه كارى، هيچ هم حاضر نمى شدم كه براى رفع اين بحران از ارتباطات گسترده اى كه به آقايان (منتظرى، هاشمى رفسنجانى، ربانى شيرازى و... ) به خصوص از دوره زندان داشتم، استفاده كنم.
فلاحيان حسابى در قضيه من مانده بود كه چه كند، نه مى توانست حضورم را در كميته تحمل كند و نه مى توانست بيرونم كند چرا كه ممكن بود همان آقايان به او اعتراض كنند. از طرفى ناطق نورى هم اصرار كرده بود كه من بمانم.
هفت هشت ماهى وضع بدين منوال بود كه من در اتاق اصفهانى مى نشستم تلفن جواب مى دادم، صبح به صبح مى آمدم اتاق را تى مى كشيدم، شيشه را پاك مى كردم، ميز و صندلى را گردگيرى مى كردم و... سعى مى كردم در كارها به اصفهانى كمك كنم. چرا كه بعضى از بچه ها در صدد سوءاستفاده از او بودند، به انحاى مختلف از او امضاء مى گرفتند، ماشينش را براى كار غير ضرورى مى بردند، تصادف مى كردند بعد مى آمدند از او امضاء مى گرفتند و در تعميرگاه كميته درست مى كردند، بدون اينكه هزينه اى پرداخت كنند.
در اين مدت كار ديگرى نيز براى من درست شده بود. يكى از كارهايى كه در دوره فلاحيان- اصفهانى شكل گرفت، تهيه بولتن از وقايع و اخبار مربوط به كميته و ارسال آن براى مسئولين درجه اول نظام بود. محتواى اين بولتن به عنوان اخبار كميته در شوراى امنيت كشور طرح و بررسى مى شد.

خاطرات اردشير زاهدى
پنج روز بحرانى
مصدق طى ماه ها بقاى سياسى خود را مديون توده اى ها بود و در پايان زندانى آنها شده بود. شاه بازگشت خود را به تاج و تخت در ۲۸ مرداد مديون ارتش است و نيز عوامل مذهبى و حتى مرتجع.
003972.jpg
زاهدى
به عنوان نمونه اى از عقايد طرفداران اصلى مصدق درباره او تلگرافى از ابوالحسن حائرى زاده به دبيركل سازمان ملل متحد در تاريخ ۱۸مرداد ۱۳۳۲ زمانى كه نماينده مجلس بود مخابره شده كه متن آن به شرح زير است:
«جناب آقاى دبيركل سازمان ملل متحد آقاى دكتر مصدق كه با رأى مجلس ايران نخست وزير شده به اتهام ضرب و شكنجه و آزار زندانيان و پايمال كردن اعلاميه حقوق بشر مورد استيضاح مجلس شوراى ملى قرار گرفته و چون حس كرد كه اكثريت ندارد برخلاف قانون اساسى ايران از حضور در مجلس شوراى ملى خوددارى و استنكاف نموده و در مقام انحلال مجلس برآمده. او هيچگونه آزادى عمل و عقيده براى هيچكس باقى نگذاشته، مخالفين خود را زندانى و مطبوعات آزاد را توقيف و در سايه قدرت پليسى و نظامى با كمك حزب توده و با وسائل دولتى به مفتضح ترين صورتى اقدام به رفراندوم عجيبى نموده و به وسيله مأمورين خود صندوق ها را به نام رأى مردم پر كرده اند. آقاى مصدق قصد دارد به اتكاى اين عمل خلاف، يك رژيم خشن ديكتاتورى كمونيستى بر ملت ايران مسلط سازد، جان ما در خطر است، به دنيا اعلام مى كنيم مصدق يك نفر ياغى است كه وسيله توسل به زور از هر اقدام خلاف انسانى خوددارى نمى كند و در آينده هر كارى بكند يا هر رفراندومى بنمايد برخلاف ميل اكثريت نزديك به اتفاق است. حكومت او ياغى است و اقداماتش براى ملت ايران الزام آور نمى باشد.»
حائرى زاده- رهبر اقليت پارلمانى ايران
«شاه، مصدق، سپهبد زاهدى»
نورمحمدعسگرى استكهلم ۲۰۰۰

نامه اردشير زاهدى به نيويورك تايمز
در پاسخ به مقاله «نيويورك تايمز» مبنى بر اين كه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (آگوست ۱۹۵۳) به وسيله CIA ترتيب داده شد و به ثمر رسيد، اردشير زاهدى وزيرپيشين امورخارجه و آخرين سفير ايران در واشنگتن كه از قهرمانان آن ماجرا بوده مقاله اى نوشته كه در تاريخ ۲۲ مه ۲۰۰۰ در همان روزنامه «نيويورك تايمز» به چاپ رسيده است و ترجمه مقاله بدين شرح است:
«در اين هنگام كه مناسبات بين ايران و آمريكا يك بار ديگر به طور علنى مورد بحث قرار گرفته اهميت دارد كه دو طرف پرتوئى روشن به افسانه پردازى ها و توهمات بى مايه كه ايجاد سوءتفاهمات بين دو كشور كرده است، بيافكنند.
يكى از اين افسانه پردازى ها و توهمات بى پايه، اين ادعاى عاملان آژانس اطلاعات آمريكا CIA است مبنى بر اين كه آنها براى نجات پيدا كردن از دكتر محمد مصدق نخست وزير وقت ايران، توطئه اى در اوت ۱۹۵۳ ترتيب دادند و پدر من، ژنرال فقيد فضل الله زاهدى، را با يارى شاه به جاى او به قدرت رساندند. اين جريان، به نوشتارهاى تاريخى دو ملت نيز راه يافته است.
«نيويورك تايمز» در مقاله اى كه به تازگى به چاپ رسانده به ادعائى كه در اين مورد شده تازگى بخشيده و در نتيجه بحث اين كه به راستى در ايران در آن روزهاى دور جنگ سرد چه روى داد از نو مطرح گرديده است.
البته، پيروزى هزار پدر دارد در حالى كه شكست يتيم است. چنانچه كوشش هاى اوت ۱۹۵۳ براى بركنارى مصدق با شكست روبرو شده بود، قهرمانانى در CIA وجود نداشتند كه مدعى شوند كه اين شكست به حساب آنان گذاشته شود.
مدارك فراوان وجود دارد، از جمله اسناد و مدارك رسمى ايران و آمريكا و شهادت افرادى كه در آن رويداد نقش ساز بودند كه خط بطلان بر ادعاى عاملان CIA در اين زمينه مى كشد...»
آنچه در اوت ۱۹۵۳ روى داد به طور خلاصه از اين قرار است:
«در آن هنگام، ساختار سياسى جامعه ايران به هواداران و مخالفان مصدق تقسيم شده بود. مخالفان به شاه به عنوان يك نقطه اتكاء نگاه مى كردند. پدر من كه در دولت مصدق وزارت كشور را به عهده داشت، از او بريده و خود را به عنوان رهبر گروه مخالف مصدق نشان داده بود.
به اين خاطر، شاه از سوى بسيارى از مراكز قدرتمند و شخصيت هاى داخل ايران تحت فشار قرار گرفته بود كه مصدق را بركنار سازد و پدر مرا به عنوان نخست وزير جديد برگزيند. مصدق پدرم را به عنوان مخالف اصلى خود در آن هنگام تشخيص داده بود و از هيچ اقدامى براى شكست دادن او فروگذارى نمى كرد. بسيارى از همكاران پيشين مصدق، از جمله چهره هاى شناخته شده اى مانند حسين مكى، مظفر بقائى، او را طرد كرده بودند. مصدق مورد مخالفت احزابى قرار گرفته بود كه ستون فقرات حمايت گر او در سال ۱۹۵۱ به شمار مى رفتند. پيشوايان مذهبى برجسته شيعه از جمله آيت الله عظمى بروجردى، حكيم، شهرستانى و كاشانى به شدت با مصدق مخالفت مى كردند و خواستار بركنارى او از جانب شاه بودند. همه آنان با پدر من تماس داشتند و شاه را در مبارزه عليه مصدق حمايت مى كردند.
ابوالحسن حائرى زاده يكى از ليدرهاى مجلس شوراى ملى، كه از پر و پا قرص ترين طرفداران مصدق تا آن زمان به شمار مى رفت، حتى تلگرافى براى دبيركل سازمان ملل مخابره كرد و خواستار كمك اين مرجع بين المللى در برابر حكومت مصدق شد كه روزبروز به استبداد بيشتر مى گرائيد.
شاه پيش از آن، در سال ،۱۹۵۲ با مصدق برخورد داشت و «دكتر» را وادار به استعفاء از نخست وزيرى كرده بود. اما در آن هنگام، سياست هاى خيابانى عليه شاه شده بود و او ناگزير شد كه مجدداً مصدق را به مقام خود بگمارد. در اوت ،۱۹۵۳ روند اوضاع عليه مصدق شده بود. مصدق با انحلال مجلس كه زير نظر خود او انتخاباتش برگزار شده بود، موقعيت خود را متزلزل كرده بود.»

نظر آيت الله كاشانى درباره مصدق:
مرداد ۱۳۳۲ مخبر روزنامه المهدى از آيت الله كاشانى مى پرسد: آيا عقيده داريد كه دكتر مصدق براى برقرارى رژيم جمهوريت مى كوشيد. او پاسخ مى دهد: مصدق ۴ماه قبل مى خواست كه شاه را از ايران اخراج نمايد ولى من نامه اى به شاه نوشته و از او خواستم كه از مسافرت خوددارى نمايد و شاه هم موقتاً از فكر مسافرت منصرف شد. يك هفته قبل، مصدق شاه را مجبور كرد كه ايران را ترك نمايد اما شاه با عزت و محبوبيت روز بعد بازگشت. «آيت الله  كاشانى سپس اظهار داشت: در اينجا ملت شاه را دوست دارد و رژيم جمهورى مناسب ايران نيست.» (مجموعه اى از مكتوبات، سخنرانى ها و پيام هاى آيت الله كاشانى. گردآورنده محمد دهنوى. انتشارات چاپ پخش.)

مصاحبه با راديو صداى آمريكا سال ۲۰۰۰:
*جناب آقاى اردشير زاهدى- با تشكر از شركت شما در اين مصاحبه- بفرمائيد به نظر شما كه در دوران وقايع ۲۸مرداد از اوضاع روز ايران كاملاً مطلع بوديد- بفرمائيد كه علت بركنارى دكتر محمد مصدق از نخست وزيرى ايران چه بود؟
-مثلى است معروف كه مى گويند: تنها به قاضى رفته راضى برمى گردد.
آنچه در نيويورك تايمز اخيراً انتشار داده كه بستگى به گزارش محرمانه يكى از عاملان سيا در مورد ۲۵ تا ۲۸ مرداد تهيه كرده كه البته سعى شده است كه نقش سيا تا حد امكان مهم جلوه داده شود. با اين حال خود نويسنده آقاى (Donald Wilber) مى نويسد كه برنامه سيا و انگلستان براى برانداختن مصدق شكست خورد.
آنچه سرانجام به سقوط مصدق منجر شد قيام مردم بود كه روز ۲۸ مرداد از فقيرترين نقاط تهران شروع شد. مصدق پيش از ۲۸ مرداد به بن بست كامل رسيده بود نه مى توانست مسئله نفت را حل كند و هر پيشنهادى را هم رد مى كرد كه مبادا به محبوبيت اش صدمه وارد شود. در صورتى كه پدر من معتقد بود كه يك فرد وطن پرست و شرافتمند خود را فداى كشورش مى كند نه كشورش را فداى خود او با كمونيزم و هر نوع ايزم و عوامفريبى مخالف بود.
مصدق هر فرصتى براى حل مشكل نفت به سود ايران را از دست داد و شركت هاى نفتى با بالا بردن توليد حوزه خليج فارس جاى خالى نفت ايران را پر كردند.
مصدق مانند يك ديكتاتور عمل مى كرد. او مجلس سنا، مجلس شوراى ملى و ديوانعالى كشور را بست و با استفاده از حكومت نظامى هر مخالفى را به زندان انداخت و ده ها روزنامه را توقيف كرد.
*بنابراين در آن اواخر ديگر كسى در اطراف او نمانده بود. عموم سران سياسى- نظامى و به خصوص برجسته ترين شخصيت هاى مذهبى آن زمان- مانند آيت الله كاشانى، آيت الله حكيم و آيت الله شهرستانى نيز به شدت با مصدق مخالف بودند و از شاه مى خواستند او را عزل كند.
-آنها با پدرم در تماس بودند و از كوشش هاى او براى روياروئى با مصدق پشتيبانى مى كردند به همين دليل او به آسانى سرنگون شد و جز گارد منزلش و حزب توده طرفدار ديگرى نداشت.
*آقاى زاهدى... جنابعالى در نوشته ها و مصاحباتى كه اخيراً انجام داديد- از جمله مطالبى كه در روزنامه نيويورك تايمز مطرح كرديد- گفتيد تحولات ۲۸ مرداد يك جنبش خودجوشى بود كه ابتدا با حركت مردم بخش فقيرنشين جنوب تهران شروع شد- و نه از طرف عوامل وقت آمريكا در ايران- لطفاً در اين مورد توضيحات بيشترى بدهيد.
-در اين باره به شما توصيه مى كنم كه به مركز ملى فيلم در واشنگتن مراجعه فرمائيد:
در آن مركز ده ها ساعت فيلم خبرى از جريانات ۲۵ تا ۲۸ مرداد وجود دارد كه اين فيلم ها به وسيله سازمان هاى بين المللى مانند پارامونت و VIS News تهيه شده. اين فيلم ها نشان مى دهد: كه بازيگر اصلى ۲۸ مرداد- توده زحمت كش است. به خصوص ملاحظه خواهيد فرمود كه نه اثرى از نظاميان و نه اثرى از نيروى پليس وجود دارد. بلكه مردم غيور و وطن پرست شجاع ايرانى هستند. ارتش و پليس پس از فرار مصدق و پيروزى قيام ۲۸ مرداد وارد صحنه شدند. همينطور گزارشات تلگرافى محرمانه هندرسن سفير آمريكا در تهران، از تهران به واشنگتن كه در مورد شعارهاى به نفع شاه و بر عليه مصدق مى باشد. همينطور در روز ۲۸ مرداد از سراسر جهان نزديك به ۵۰ خبرنگار خارجى از جمله خبرنگار نيويورك تايمز در تهران بودند. مضافاً روزنامه نگاران معروف ايرانى امثال: عبدالرحمان فرامرزى، عميدى نورى، برادران هاشمى، دكتر رحمت مصطفوى، ترقى و غيره... هيچ يك از آنها كلمه كودتا را به كار نبرده اند و يا صحبتى از سازمان سيا يا انگليسى ها نكرده اند.
*آيا همه اينها عامل CIA بودند؟
-مى گويند آمريكائى ها با صرف ۱۰۰۰۰۰ دلار ايران را در اختيار خود گرفتند. آنها از ۲۰۰۳ تا امروز ۲۴۸ ميليارد دلار در عراق خرج كرده اند و به هيچ جا نرسيده اند. بيش از صد كتاب درباره ايران نوشته شده و به خصوص كتاب روابط خارجى اسناد محرمانه وزارت خارجه آمريكا ۱۹۵۲-۱۹۵۴ همينطور مى توانيد به تلگراف آقاى سيدابوالحسن حائرى زاده به سازمان ملل در تاريخ ۲۵ اوت ۱۹۵۳ كه مصدق را ياغى خطاب كرده و يا نامه هاى آقايان لطفى وزير دادگسترى مصدق و دكتر عالمى وزير كار مصدق مراجعه فرمائيد.
بايد به شما عرض كنم كه واقعيت اين است كه تاريخ را چند توطئه گر و عوام فريب نمى نويسند بلكه تاريخ را توده هاى مردم مى نويسند.
اسناد منتشر شده مانند كتاب دكتر مظفر بقائى و حسين مكى نشان مى دهد كه پدر من باعث شد مصدق و عده اى ديگر از زندان آزاد شده و در انتخابات از تهران وكيل شوند.
بقائى، مكى و حائرى زاده اول جزو طرفداران پر و پا قرص مصدق بودند و فداكارى براى كشورشان مى كردند و بعد اينها و ديگران يك يك با دشمنى مصدق روبرو شدند. فراموش نفرمائيد كه شاه مصدق را انتخاب و فرمان نخست وزيرى ايشان را توشيح كرد. پدر من در آن كابينه وزير كشور مصدق بود. فرمان قانون ملى شدن نفت را شاه توشيح كرد.
فراموش نبايد كرد كه پدر من قبل از مصدق با انگليسى ها درافتاد و در ملى شدن نفت هميشه طرفدار ملى شدن نفت بود. او فاتح خوزستان بود. در واقع نفت را او به ايران برگرداند و انگليس ها هيچوقت اين كار او را فراموش نكردند. زاهدى فاتح جنگ گيلان با بلشويك ها بود. همينطور در آذربايجان در جنگ سميتقو فاتح بيرون آمد و نشان بى نظير ذوالفقار گرفت. به جنگ با قشقائى ها و بختيارى ها بدون برادركشى خاتمه داد. زمان اشغال ايران به وسيله انگليسى ها روى احساسات ملى اش ربوده و به فلسطين تبعيد شد. بعد از انتخابات كه اقليت آن روز تشكيل شد سناتور و بعد وزير كشور زمان مصدق شد در جريان حمله حزب توده به مجلس شوراى ملى و گرفتن كلانترى مجلس به وسيله توده اى ها. مصدق به طرفدارى از حزب توده مى خواست رئيس شهربانى سرلشگر بقائى را بركنار كند. پدرم زير بار نرفت و استعفاء داد.
در مجلس سنا ۱۳۳۰ پس از نطقى كه بر عليه مصدق كرد مصدق مجلس سنا را بست و با اعلام حكومت نظامى در تهران و شميرانات او را زندانى كرد. بعد پدرم به مجلس شوراى ملى پناهنده شد و بست نشست. بعد پس از اين كه دكتر معظمى از طرف مصدق به او اطمينان داد با اتومبيل دكتر معظمى از مجلس شوراى ملى به حصارك منزل شخصى ما آمدند. همان شب مأموران فرماندارى نظامى مصدق به منزل ما در حصارك حمله كردند ولى خوشبختانه پدرم را پيدا نكردند.
از آن زمان به بعد پدرم مخفى بود تا روز چهارشنبه ۲۸مرداد كه مردم دلير، روزهاى ۲۷ و ۲۸مرداد از جنوب شهر به تظاهرات بر عليه مصدق و طرفدارى از شاه به شمال تهران حركت و قواى نظامى مصدق به مردم بى اسلحه حمله كردند و بيش از ۳۰۰ نفر مردم نجيب تهران را به ضرب گلوله كشته و زخمى كردند.
اصولاً قرار بود كه ما يا به اصفهان و يا كرمانشاه برويم ولى از روز سه شنبه ۲۷مرداد مردم شجاع قيام كردند و پدرم گفت ديگر احتياجى به اين چيزها نمى باشد، مردم رشيد بيدار شده اند.

از ورنون والترز:
«ورنون والترز مى گويد سى آى ا بيش از آنچه سزاوارش بود مدعى اعتبار (رويدادهاى ۲۸مرداد) شد. اعتبار اين كار در واقع به ژنرال زاهدى برمى گردد.»

مقاله لوموند ۲۱ اوت ۱۹۵۳:
بامداد نوزدهم اوت، دكتر مصدق كاملاً بر اوضاع مسلط بود و كودتاى نظامى سه روز قبل از آن شكست خورده محسوب مى شد. همان روز به هنگام ظهر رژيم او سقوط كرد.
تظاهرات جانبدارى از شاه كه گروهى از جوانان آن را آغاز كرده بودند اندك اندك اوج گرفت تا اين كه چند واحد نظامى كه با شتاب از سوى ژنرال زاهدى جمع شده بود به كمك آنان برسد. به اين ترتيب زد و خوردهاى خيابانى تبديل به يك انقلاب شد.
با تحير عمومى نه ارتش در حمايت از مصدق برخاست و نه پليس. انبوه مردم بعد از لحظه اى ترديد جانب اقويا را گرفتند يعنى طرفداران شاه را. اين تغيير حيرت آور ناشى از آن بود كه توده اى ها خود را از بازى بيرون كشيدند. حتى يك تن چپ افراطى براى دفاع از مصدق به خيابان ها نيامد.
سقوط مصدق و دو سال حكومتش قدرت طرفداران توده را نشان داد. توده از مصدق حمايت مى كرد و او توفيق مى يافت. توده حمايت خود را قطع كرد و مصدق سقوط كرد.
در حقيقت از مدتى پيش انديشه ناسيوناليسم كه مصدق مدافع آن بود ديگر محتوائى نداشت. تنها سخنان او بر ضد امپرياليسم باقى مانده بود. يعنى همان چيزى كه توده اى ها مى خواستند.
رهبران تازه ايران چگونه به حل مشكلات توفيق خواهند يافت؟ حتماً ارتش مبارزه با حزب توده را تشديد خواهد كرد. ولى نبايد فراموش كند كه اختفا باعث تقويت توده اى ها شده بود.
مصدق طى ماه ها بقاى سياسى خود را مديون توده اى ها بود و در پايان زندانى آنها شده بود. اكنون شاه بازگشت خود را به تاج و تخت مديون ارتش است و نيز عوامل مذهبى و حتى مرتجع. آيا موفق خواهد شد؟
مقاله سيدمحمود كاشانى فرزند آيت الله كاشانى درباره ۲۸مرداد مندرج در هفته نامه نيمروز چاپ لندن- شماره ۸۲۷ جمعه ۲۸اسفند ۱۳۸۳ به نقل از روزنامه شرق چاپ تهران:
كودتا بر عليه مصدق برچسب فريبكارانه اى است در جريان برگزارى رفراندوم و انحلال مجلس، آيا مصدق فقط اشتباه كرد؟
وقتى پادشاه به رم رفته و پس از سقوط مصدق تصميم به بازگشت گرفت تلگرافى به حضور آيت الله بروجردى زد و ايشان در پاسخ چنين نوشتند:
حضور مبارك اعليحضرت همايونى خلدالله ملكه: تهران تلگراف مبارك كه از رم مخابره فرموده بوديد و مبشر سلامت اعليحضرت همايونى بود موجب مسرت گرديد. نظر به اين كه تصميم مراجعت فورى بوده جواب تأخير شد. اميد است ورود مسعود اعليحضرت به ايران مبارك و موجب اصلاح مفاسد دينيه و عظمت اسلام و آسايش مسلمين باشد. حسين طباطبائى بروجردى.
البته به نظر من پاسخ دادن اين بزرگواران به تلگرام شاه نيز عين صواب و از سر دلسوزى براى كشور و ملت بوده است به ويژه همه مى دانند كه آيت الله العظمى بروجردى كه سمت مرجعيت تقليد شيعيان جهان را داشت دخالت مستقيم در امور سياسى نمى كردند و در همين حال مراقب اوضاع سياسى و مذهبى كشور بودند. رژيم سلطنتى نيز در آن هنگام و تا سال هاى پيش از انقلاب اسلامى از مشروعيت كامل برخوردار بوده و هيچ يك از علما خواستار براندازى آن نبوده اند. بنابراين همانند آنچه در تاريخ ايران مرسوم بوده بر مسائل سياسى و امنيت كشور تأثيرگذار بوده اند. به اين واقعيت هم بايد توجه كرد كه ائتلاف مصدق با حزب توده روسى- انگليسى پس از قيام پيروزمند ۳۰تير ۱۳۳۱ كه با اعتراض شديد رهبران نهضت روبرو شد كار را به جائى كشانيد كه اين حزب غير قانونى تقويت شد و در خدمت برنامه هاى ضد ميهنى مصدق درآمد و به تدريج نيروهاى اصلى پشتيبان نهضت ملى ايران كه موجبات پيروزى آن را فراهم آورده بودند از صحنه سياسى كشور با توسل به زور بيرون رانده شدند و اين حزب با قدرت نمائى به يك نيروى بى رقيب در كشور تبديل شده و موجب نگرانى و هراس بسيارى از مردم وطن خواه و رهبران مذهبى گرديده بود. تا آنجا كه قدرت نمائى افراد اين حزب در حوزه دينى قم موجب ايستادگى مردم و مقتول و مجروح شدن تعدادى از آنان شد. بنابراين شخصيت مذهبى بلند مرتبه اى چون آيت الله العظمى بروجردى كاملاً حق داشته و لازم بوده است پاسخ تلگرام شاه را بدهند و از برچيده شدن آن اوضاع ناگوار و خطرناك به حال كشور و ملت ابراز خشنودى كنند. مسلماً شيوه برخورد آيت الله بروجردى با شاه و روابط روشن و منطقى او با حاكميت، برخلاف آن چه ادعا شده باعث تضعيف روحانيت نشد و موجبات تقويت پايه هاى امنيت ملى كشور را نيز فراهم ساخت. اگر رويدادهاى تاريخى آنچنان كه بوده اند بيان شوند كسى كه ادعاى تاريخ دانى مى كند نيازمند به آن نيست ساحت منزه شخصيت هاى بلندپايه مذهبى يك كشور را براى جا انداختن اغراض خود خدشه دار سازد.

انحلال مجلس
اما از آنجا كه بعضى ها در تلاش هستند به هر دستاويزى اقدام خلاف آزادى و دموكراسى مصدق را در مورد انحلال مجلس توجيه كنند، دولت مصدق شخصاً انتخابات مجلس هفدهم را برگزار كرده و بارها مدعى شده بود ۸۰درصد نمايندگان اين مجلس برگزيدگان حقيقى مردم هستند. اصولاً نخست وزيرى كه با رأى اعتماد مجلس قدرت را به دست مى گيرد چگونه مى تواند اين مجلس را مانع كار دولت و نامشروع قلمداد كند.
البته شخص مصدق هيچگاه لااقل به گونه علنى به خود اجازه نداد نمايندگان مجلس را وابسته به دربار و يا در معرض رشوه خوارى معرفى كنند، به ويژه آن كه اكثر نمايندگان اين مجلس هوادار او بودند. مجلس اساس مشروطيت و نظام مردم سالارى است. بنابراين، اين پرسش به گونه جدى در برابر مصدق قرار دارد كه چرا از طريق يك رفراندوم غير قانونى و با اعتراض همه موافقان خود و مخالفت جدى گروهى از نمايندگان، مجلس را منحل كرد؟
تصميم مصدق به منحل كردن مجلس به دى ماه سال ۳۱ بازمى گردد كه با استفاده از اختيار قانون گذارى خود لايحه اى را امضاء كرد كه تعداد نمايندگان را از ۱۳۶ به ۱۷۲ نماينده افزايش مى داد و چون تعداد نمايندگان مجلس هفدهم به دليل جلوگيرى دولت از برگزارى انتخابات در ۵۶ حوزه انتخابيه تنها ۷۹ نماينده بود بنابراين مجلس خود به خود تعطيل مى شد. از اين رو تعدادى از نمايندگان با احساس نگرانى و با تقديم يك طرح سه فوريتى خواستار آن شدند كه لايحه دولت شامل حال مجلس هفدهم نشود. مصدق به شدت با اين طرح برخورد كرد و دكتر صديقى وزير كشور او ناگزير شد در جلسه ۲۳ دى ۳۱ اعلام كند: «قصد تعطيل و فلج كردن مجلس به هيچوجه در ميان نبوده و نيست...» ولى اين قصد در ۶ تير ۳۲ آشكار شد و برخى همكاران مصدق و حتى دكتر معظمى رئيس مجلس كه مورد حمايت او بود با اصرار فراوان از وى خواستند از اين تصميم منصرف شود.
خاطرات دو تن از ياران وى در اين زمينه خواندنى است.
دكتر سنجابى در يك گفتگوى اختصاصى مى گويد با برگزارى رفراندوم مخالف بوده و در پاسخ به اين پرسش كه شما چگونه مخالفت خود را با رفراندوم به دكتر مصدق ابراز داشتيد، مى گويد: «من در كتابم نوشته ام، ايشان در مورد رفراندوم نظر مرا خواستند، با بيان اين كه اين مجلس ما را خواهد زد و طريق رفراندوم را بازگو كردند. گفتم: اولاً شما اكثريت قاطع در مجلس را داريد و هيچ نگرانى در اين مورد نداشته باشيد. اما در مورد رفراندوم شما قائم به مجلس هستيد و اگر مجلس نباشد شاه زودتر دستش براى زدن دولت شما آزاد مى شود. مخصوصاً اين كه سنت بر اين جارى بوده است كه هميشه در هنگام فترت، عزل و نصب نخست وزيران با شخص پادشاه است كه البته طبيعى و منطقى است. تنها جوابى كه به من داد اين بود كه (شاه جرأت اين كار را ندارد).»
دكتر غلامحسين صديقى نيز در گفتگوئى با يكى از پژوهشگران تاريخ معاصر گفته است با رفراندوم و منحل كردن مجلس مخالف بوده و در پاسخ به اين پرسش كه چگونه مخالفت خود را به دكتر مصدق بيان داشتيد، مى گويد: «به او گفتم چون شما خود انتخابات اين مجلس را انجام داده ايد و تصريح نموده ايد ۸۰درصد نمايندگان منتخب واقعى مردمند و اين مجلس هم تمام لوايح و نظرات شما را تاكنون انجام داده است شما نبايد اخلاقاً آن را منحل كنيد. قانع نشد. دليل دوم را گفتم، چون چند ماه پيش در مجلس صحبت شد كه دولت قصد انحلال مجلس را دارد و من به عنوان وزير كشور آن را به طور قطع و يقين تكذيب كردم، من قادر به انجام آن نيستم بنا بر اين شما اين را به دست ديگرى انجام دهيد. دكتر مصدق با التماس از من خواست كه تا فردا و پس فردا كه روز پنجشنبه و جمعه است من مخالفتم را بيان نكنم و پس از آن با هم صحبت كنيم و اگر نتيجه مطلوب به دست نيامد براى هر رويه و عملى مختار باشم من هم قبول كردم. در فاصله اين دو روز ايشان دستور داد كه وكلا استعفاء بدهند و حدود سى چهل نفر استعفاء دادند كه اين رقم تا آخر به حدود ۵۸ نفر رسيد. روز شنبه كه براى ادامه مذاكره قرار صحبت شد، دكتر مصدق گفت: آقا ما نمى خواهيم مجلس را منحل كنيم وكلا خودشان استعفاء داده اند. مملكت هم بدون مجلس نمى شود و اين وضع را از مردم مى پرسيم كه مجلس بماند يا برود. من هم قبول كردم و رفراندوم انجام گرديد.
دلايل ديگر او (صديقى) براى مخالفت با رفراندوم را سئوال كردم. ايشان جواب داد: «سومين و آخرين دليل من اين بود كه به دكتر مصدق گفتم: از سال ۱۲۸۵ شمسى تا حال (۱۳۳۲) چهل و هفت سال است، اگر اين دوره هفدهم را هم عمر طبيعى اش را حساب كنيم مى شود ۳۴ سال (منظور ۱۷ دوره مجلس است كه در آن هنگام دوره آن دو سال بود) و قريب ۱۴ سال ديگر دوران فترت بوده است. در اين دوران غير از شاه كس ديگرى نخست وزيران اين دوران را تعيين كرده است؟ بنابراين پس از رفراندوم و انحلال مجلس شاه شما را فرمان عزل خواهد داد. جواب دكتر (مصدق) آن بود كه: (شاه جرأت اين كار را ندارد.)»
اين سابقه نشان مى دهد كه همه ياران مصدق با منحل كردن مجلس مخالفت كرده و تا آنجا در بيان مخالفت خود پيش رفته اند كه در مورد صدور فرمان بركنارى او نيز هشدار داده اند. شخص مصدق هم از پيامد منحل كردن مجلس آگاهى كامل داشته و اين حقيقت را انكار نمى كند كه در صورت منحل شدن مجلس شاه مى تواند نخست وزير موجود را بركنار كرده و شخص ديگرى را روى كار آورد و تنها برهانى كه براى قانع كردن ياران خود ارائه مى دهد اين است كه شاه جرأت اين كار را ندارد. ولى اگر شاه جرأت كرد و فرمان بركنارى نخست وزير را پس از انحلال مجلس صادر كرد تكليف كشور، ملت و نهضت ملى ايران كه مصدق سرنوشت آن را به خود گره زده بود چه خواهد شد؟ حال جلوتر مى رويم تا ببينيم پس از ناديده گرفتن هشدارهاى ياران خود كه البته همه آنان در اين اقدام ضد ميهنى با او همكارى كردند، برخورد مخالفان انحلال مجلس چگونه بوده است.
سيدابوالحسن حائرى زاده رهبر مهمترين گروه اقليت مجلس روز هفت تير ۳۲ يك روز پس از تهديد مصدق به منحل كردن مجلس، آن را مورد انتقاد شديد قرار داد و گفت: «هيچ قدرت قانونى در مملكت ايران قادر نيست دستور انحلال مجلس را بدهد، نه براى شاه چنين اختيارى هست و نه براى رئيس دولت... فقط يك راه براى انحلال مجلس باقى است و آن قدرت مسلح ديكتاتورى است كه مانند محمدعليشاه مجلس را به توپ ببندد.»
آيت الله كاشانى نيز در اعلاميه مفصلى در مورد تهديد انحلال مجلس موضع گيرى كرد و در بخشى از آن چنين نوشت: «در اين چند روز اخير مشهود افتاد كه رئيس دولت نمايندگان را احضار و تحت عنوان اضطرار آنها را به تعطيل مجلس و مشروطيت تهديد كرده است. ولى من به شما مردم ايران مى گويم مشروطيت ايران هرگز نخواهد مرد. مردم من با خداى خود عهد دارم تا زنده هستم از شما جدا نباشم و مبارزه اى را كه ساليان دراز است بر عليه بيگانگان وجهه همت خود قرار داده م تا آخرين نفس ادامه دهم و در اين معركه جنگ خودسرى و آزادى، يقين دارم پيروزى با ملت ايران خواهد بود.» (از روزنامه اطلاعات، ۹ تير ۱۳۳۲) وى همچنين در هفتم مرداد در اعلاميه مفصلى در اعتراض به برگزارى رفراندوم گفت: «يك ملت ضعيف هر چه بنيان مشروطيت و حكومت ملى و طرق مشورت و شركتش در حكومت قوى تر باشد پايه هاى استقلال و خود مختارى و وحدت ملى و تماميت كشورش قوى تر است و هر چه حكومت فردى بر آن غالب تر باشد بنيان استقلال و وحدتش ضعيف تر است زيرا هيچ دولت نيرومند خارجى از ملتى نمى تواند چيزهائى به زيان كشورش بگيرد ولى از يك فرد به آسانى مى گيرد.»
آيت الله كاشانى همچنين در خانه خود كه ستاد مبارزات نهضت ملى ايران و مبارزه با احمد قوام در ۳۰ تير ۳۱ بود جلسات سخنرانى براى بيدار كردن مردم برپا كرد ولى اين جلسات مسالمت آميز كه كمترين حق ملت ايران براى آزادى بيان و اعتراض به انحلال مجلس بود چند شب پى در پى مورد هجوم گروهك هاى مزدور و چاقوكشان وابسته به دولت و سياست هاى بيگانه قرار گرفت و شديداً درهم كوبيده شد و سرانجام با ضرب و جرح مردم و به قتل رساندن يكى از هواداران آيت الله كاشانى، ايشان ناگزير در يك گفتگوى مطبوعاتى اعلام كردند براى حفظ جان مردم ادامه اين جلسات را متوقف مى كنند و در همين حال به شدت از رفراندوم و منحل كردن مجلس انتقاد كردند.
روز ۱۰ مرداد، دكتر مظفر بقائى و على زهرى دو تن از نمايندگان تهران كه به دليل نگرانى از بازداشت از سوى مصدق در مجلس اقامت گزيده بودند در نامه سرگشاده اى به مصدق اعلام كردند: «به شرط اين كه نخست وزير از تصميم خطرناك انحلال مجلس دست بردارد حاضر هستيم به فوريت از نمايندگى مجلس شوراى ملى استعفاء كرده و از مجلس، مستقيماً خود را تسليم زندان شما نمائيم.» (روزنامه اطلاعات، ۱۰ مرداد ۳۲) ولى از آنجا كه مصدق تصميم به منحل كردن مجلس و اجراى طرح از پيش برنامه ريزى شده را داشت به اين پيشنهاد كه دستاويز انحلال مجلس را از او مى گرفت پاسخى نداد. سرانجام آيت الله كاشانى كه همه راه هاى مبارزه را براى جلوگيرى از منحل شدن مجلس پيموده و همه درها را به روى هواداران نهضت ملى ايران بسته ديد با صدور اعلاميه اى شركت در رفراندوم را تحريم و آن را «خانه برانداز كه با نقشه اجانب طرح ريزى شده» اعلام كرد. (روزنامه اطلاعات، ۱۰مرداد ۱۳۳۲).
در چنين اوضاع و احوال خفقان و ديكتاتورى، مصدق روز ۱۲ مرداد رفراندوم فرمايشى خود را در تهران انجام داد و براى ارعاب مخالفان انحلال مجلس، اصل مخفى بودن رأى را كه در همه نظام هاى دموكراتيك و قوانين انتخاباتى به رسميت شناخته شده است كنار گذارد. صندوق رأى موافقان انحلال مجلس در ميدان سپه و صندوق رأى مخالفان در مدرسه سپهسالار (بهارستان) گذارده شد. روزنامه لوموند چاپ پاريس در شماره ۴اوت ۱۹۵۳ روش هاى غير دموكراتيك در برگزارى اين رفراندوم و مؤثر بودن تحريم آيت الله كاشانى در عدم حضور مردم را تشريح كرد. البته كسانى كه در موافقت با انحلال مجلس رأى دادند و در روزنامه هاى خود نيز سنگ آن را به سينه مى زدند به گونه عمده نيروهاى حزب توده بودند. در چنين اوضاع و احوالى بود كه دكتر مظفر بقائى در ۲۱ مرداد نامه اى به دكتر صديقى وزير كشور نوشت و با يادآورى جملات وى در جلسه ۲۳ دى ماه ۳۱ مجلس كه گفته بود دولت به هيچوجه قصد تعطيل و فلج كردن مجلس را ندارد از وى خواست به عنوان وزير كشور از صدور اعلاميه نتايج رفراندوم خوددارى كند و در همين نامه: «انحلال مجلس را خيانت تاريخى مصدق خواند.»
اين اسناد تاريخى كه بخش كوچكى از آنها در اين نوشته نقل شد نشان مى دهند كه منحل كردن مجلس از سوى نخست وزير كه يك اقدام خلاف قانون اساسى و ضد ميهنى بوده مورد اعتراض ياران نزديك او قرار گرفته و آيت الله كاشانى و نمايندگان مخالف رفراندوم با شهامت و از خود گذشتگى در برابر آن تا آنجا كه توان داشته ايستادگى كرده اند. ولى آقاى باقى در پاسخ خود مى گويد مصدق، با زور ارتش مجلس را منحل نكرد! البته اين گفته ايشان را نفى نمى كنم. مصدق به شيوه محمدعليشاه از روش روسى به توپ بستن مجلس از طريق كلنل لياخوف براى بستن در مجلس كه ناكارائى آن در كشور ما تجربه شده بود اقدام نكرد. اين بار بستن مجلس با روش و ديپلماسى هدايت شده از سوى انگلستان و در پوشش شعارهاى عوامفريبانه اى چون: «دفاع از آزادى»، «پيشرفت آمال ملى»، «اين كه مجلس پايگاه اخلال گرى است» و «پرسش از مردم» و از طريق به كار گرفتن قدرت دولتى، وارد ساختن فشار بر اكثريت نمايندگان و بهره گرفتن از ضعف نفس گروهى از آنان، گسيل داشتن اراذل و اوباش و چاقوكشان به خانه آيت الله كاشانى و ستاد مبارزات نهضت ملى ايران، تهديد كردن نمايندگان اقليت مجلس، به كار گرفتن نيروى سازمان يافته حزب توده انجام شده است. اين روش ها به مراتب خطرناكتر از به توپ بستن مجلس بوده اند. هواداران مصدق كه در ۵۰سال گذشته به ستايش از او پرداخته و حكومت او را مظهر دموكراسى و ليبراليسم دانسته اند اكنون كه واقعيت ها كم و پيش آشكار شده در مقام توجيه برآمده و آقاى باقى مى گويد: «برخى دوستان مصدق مانند.. اجراى رفراندوم توسط دكتر مصدق را مورد انتقاد قرار داده اند اما نه حكم به خيانت او داده و...» بايد بيفزايم كه گروهى ديگر نيز منحل كردن مجلس را اشتباه مصدق خوانده اند. آقاى سيدمحمد خاتمى نيز در نوشته اى كه با نام «نامه اى براى فردا» در ارديبهشت ۱۳۸۳ منتشر كردند نوشته اند: «عده اى غرب زده تحت نام مصدق و عده اى فرصت طلب آزادى ستيز زير نام كاشانى حركت اصيل مردم را دزديدند...»
ولى آيا منحل كردن مجلس پس از آن همه اعتراض ها و هشدارهاى ياران مصدق و مخالفت سرسختانه مخالفان انحلال مجلس مى تواند از روى اشتباه باشد؟ اشتباه هم از نظر عرفى و در عرصه سياست تعريفى دارد. چگونه ممكن است مصدق با داشتن آشنائى به تاريخ مشروطيت و قانون اساسى از روى اشتباه به منحل كردن مجلس شوراى ملى كه پايگاه نخست وزيرى او و نهضت ملى ايران بوده است دست بزند؟ به باور من شخص مصدق از نتيجه انحلال مجلس كاملاً آگاه بوده و به خوبى مى دانسته است كه نخستين پيامد آن صدور فرمان هاى عزل و نصب است. در اين صورت بر اين اقدام ضد ميهنى و خلاف قانون اساسى چه نامى مى توان نهاد؟ اكنون بايد ببينيم روند رويدادها پس از انحلال مجلس چگونه بوده اند.

ادعاى كودتا
پيش از ورود در ماهيت رويدادهاى ۲۴ تا ۲۸ مرداد به اين واقعيت اشاره مى كنم كه هيچ رويداد تاريخى را نمى توان بر پايه اراده و خواست يك گروه سياسى توصيف و پرونده آن را براى هميشه لاك و مُهر و بايگانى كرد. امروز پژوهش در زمينه همه دانش ها و روش ها اساس زندگى مردم در جهان بشرى و خمير مايه همه پيشرفت هاى دانش ها و فن آورى ها در همه زمينه ها است و هيچ ملتى از ثمرات و دستاوردهاى سودمند پژوهش بى نياز نيست. پژوهش هاى تاريخى هم از اين قاعده مستثنى نيست. به ويژه افرادى كه خود را طرفدار «دگر انديشى» و «تكثرگرائى» در مسائل فرهنگى و اجتماعى مى دانند نمى توانند عرصه تاريخ را مستثنى ساخته و برداشت خود و اجماع ديگران را حتى به فرض آن كه ثابت باشد به ديگران تحميل كنند و اما واژه كودتا يك توصيف نادرست از رويدادهاى مرداد ۳۲ است كه بر اثر ۵۰ سال تبليغات و انتشار كتاب ها و مقالات فراوان شهرت يافته و مردم آن را به كار برده و تكرار كرده اند. بسيارى از كسانى هم كه آن را به كار برده اند هر يك تحليل هاى ويژه اى از اين رويدادها داشته و نسبت به اشخاص دست اندركار اين رويدادها برداشت هاى يكسانى ندارند. براى آگاهى اضافه مى كنم كه خود من نيز در سال هاى گذشته در نوشته هاى تاريخى خود كه پيش از ۱۳۶۰ منتشر كرده ام واژه «كودتا» را به كار برده ام. ولى اين ها هيچ يك دليل بر آن نيست كه ملت ايران از حق بررسى و پژوهش در زمينه اين رويداد تاريخى كه به باور من پيچيده ترين و مهمترين مسئله تاريخ معاصر ايران است چشم پوشى كند. خوشبختانه باب اين بحث در ايران و بلكه در سراسر جهان گشوده شده و تنها يك خط سياسى خاص و يك گروه مشخص در آمريكا كه در جاى ديگرى بايد به آنها پرداخت اصرار دارند كه اعلاميه دولت مصدق در صبح روز ۲۵ مرداد ۳۲ مبنى بر وقوع كودتا، تنها وصف صحيح اين رويدادها است. براى بسيارى از علاقه مندان به مسائل تاريخى پرسش هاى فراوانى مطرح شده و به ويژه اين كه چگونه آقاى دكتر مصدق در جريان رويدادهاى ۳۰تير در حالى كه پس از استعفاء به خانه خود رفته و به نوشته مطبوعات در را به روى خود بسته و ارتباط خود را با همگان قطع كرده بود و با صدور فرمان نخست وزيرى احمد قوام كه نيروهاى نظامى كشور نيز در اختيار او بود و شاه هم در كشور حضور داشت با رهبرى آيت الله كاشانى و گروهى از نمايندگان اقليت مجلس قيام پيروزمندانه ۳۰ تير سازماندهى شد و احمد قوام سقوط كرد و مصدق به نخست وزيرى بازگشت؟ و چگونه دولت مصدق با داشتن پست نخست وزيرى و وزير دفاع ملى، در اختيار داشتن نيروهاى ارتش و شهربانى و ژاندارمرى، گرفتن اختيار قانون گذارى از مجلس و منحل كردن مجلس شوراى ملى و منحل كردن ديوان عالى كشور و برخوردارى از پشتيبانى كامل و همه جانبه حزب نيرومند توده به گونه ناباورانه اى در ظرف يك روز در ۲۸مرداد سقوط كرد؟ اين ها تناقضاتى هستند كه تنها با اصرار بر وقوع كودتا عليه مصدق مى توانند توجيهى براى آن دست و پا كنند و دليل اصرار آنان بر اين كه همگان تسليم ادعاى وقوع «كودتا» شوند را نيز آشكار مى سازد.
اين اشخاص براى جا انداختن ادعاى كودتا و اجماع ادعائى خود به نظر بعضى ها استناد كرده اند كه لازم است يادآور شوم كه اشرف پهلوى در متن انگليسى كتاب خود نه تنها از طرح «كودتا» سخن نگفته بلكه آن چنان كه خود وى در برگ ۱۴۱ خاطرات خود مى گويد صبح روز ۲۵ مرداد اعلاميه دولت بر وقوع كودتا را از راديو بى.بى.سى شنيده و اين پرسش براى او مطرح شده است كه اين كودتاى نافرجام چه بوده است؟ و سپس از پاريس براى ديدن شاه به رم رفته و از وى در اين مورد پرسش كرده و او هم تأكيد كرده ابلاغ فرمان بركنارى مصدق از سوى سرهنگ نصيرى كودتا تلقى شده است. (برگ ۱۴۳) در مورد كرميت روزولت هم بايد بيفزايم كه كتاب او كه در سال ۱۹۷۸ تقريباً ۲۴سال پس از اين رويداد منتشر شد آكنده از نكات خلاف واقع، دروغ پردازى و داستان سرائى است. با اين حال چيزى در آن در زمينه اين نوشته آقاى باقى كه: «حكم بركنارى مصدق و نخست وزيرى (زاهدى) را كرميت روزولت چند روز پيش از خروج شاه از ايران از وى گرفته و در جيب خود گذاشته بود تا به محض كودتا مورد استفاده قرار دهد» وجود ندارد.
واقعيتى كه به گونه مستند نقل شده اين است كه فرمان هاى عزل و نصب صبح روز ۲۳ مرداد صادر شده و سرهنگ نصيرى آنها را از كلاردشت به تهران آورده و ساعت ده و نيم يا يازده شب به زاهدى و روز بعد در همان ساعت به مصدق ابلاغ كرده است. افزون بر آن كرميت روزولت نام كتاب خود را «ضد كودتا» گذاشته است ولى هواداران يك طرز تفكر خاص نام آن را تغيير داده و آن را با عنوان «كودتا در كودتا» به فارسى منتشر كرده اند تا به اين ترتيب بتوانند ادعاى كودتا را در ذهن مردم جا اندازند. امام خمينى نيز برداشت كاملاً متفاوتى از ادعاى اين خط فكرى خاص دارند. ايشان در بياناتى در ۱۶/۸/۱۳۵۷ گفته اند: «غفلت ديگر اين كه مجلس را ايشان (مصدق) منحل كرد و يكى يكى وكلا را وادار كرد كه برويد استعفاء بدهيد. وقتى استعفاء دادند يك طريق قانونى براى شاه پيدا شد و آن كه بعد از اين كه مجلس نيست تعيين نخست وزير با شاه است.» (صحيفه نور، جلد سه، برگ ۳۶).
بنابراين نه تنها تعريف كودتا در بر گيرنده خلاف گوئى است بلكه اشخاصى هم كه نام آنان براى اثبات اجماع بر وقوع كودتا نقل كرده اند هر يك برداشت هاى جداگانه اى از ماهيت اين رويداد دارند. در اين صورت چگونه مى توان همگان را به

دكتر رضا قاسمى
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
(در حاشيه صدور حكم اعدام صدام حسين) (بخش ۲)
004083.jpg
در شماره گذشته پس از اشاره به جريان نخستين مرحله محاكمه صدام حسين ديكتاتور پيشين عراق در دادگاه عالى كيفرى بغداد، مأمور رسيدگى به نخستين اتهام او دائر به قتل ۱۴۸ نفر از مردم شهرك دُجيل و پى آمدهاى صدور حكم اعدام وى و واكنش وجوه طبقات مردم عراق و كشورها و سازمان هاى مختلف جهان در قبال اين رأى، نگاهى كوتاه به زندگينامه پر ماجراى صدام داشتيم كه اكنون دنباله آن را بر محور چگونگى صعود او به اريكه قدرت پى مى گيريم. اين نوشتار در واقع در بر دارنده بخشى از تحولات سياسى در كشور همسايه ما عراق طى نيم سده اخير و تأثيرات آن در منطقه، مضافاً به تجارب و ملاحظات شخصى نگارنده است كه در بخش عمده اى از دوران خدمت خود در وزارت امورخارجه با كشورهاى عربى منطقه به ويژه با عراق سر و كار داشته است.
***
صدام حسين در آن زمان خانه و زندگى مستقلى نداشت و با خانواده دائى خود خيرالله طلفاح در ناحيه فقيرنشين «الكرخ» از توابع تكريت زندگى مى كرد. هنگامى كه در سيكل دوم متوسطه در بغداد تحصيل مى كرد تحولاتى در دنياى عرب رخ داد كه توجه اين جوان ماجراجو را به خود جلب كرد. در سال ۱۹۵۲ گروه افسران جوان مصرى به زعامت ژنرال محمد نجيب با كودتائى رژيم سلطنتى مصر را سرنگون كردند و پس از دو سال ژنرال پير را كنار گذاشتند و نايب او سرهنگ جمال عبدالناصر زمام امور را به دست گرفت و در سال ۱۹۵۴ به رياست جمهورى مصر رسيد. پس از چندى ناصر با تأثيرپذيرى از قيام ملت ايران كه به رهبرى دكتر مصدق و حمايت پادشاه فقيد موفق به ملى كردن صنعت نفت خود شده و اداره تأسيسات نفتى را بدون مداخله كارشناسان انگليسى برعهده گرفته بود، در همان سال (۱۹۵۴) دست به ملى كردن ترعه سوئز زد و انگليس ها را از ترعه بيرون كرد و عوايد ترعه را ملى اعلام نمود. متعاقب اين امر انگلستان و فرانسه با نيروى نظامى به مصر حمله بردند ولى بر اثر دخالت آمريكا و اولتيماتوم روس ها جنگ در اين ناحيه متوقف و مسأله ترعه سوئز به سود مصر حل شد. عبدالناصر پس از استحكام موقعيت خود در صدد تشكيل جمهورى متحده عرب (متشكل از مصر و سوريه) برآمد و به اين امر تحقق بخشيد ولى بعداً سوريه از اين اتحاد خارج شد و خود را مستقل اعلام كرد. مصر از همان تاريخ روابط نزديكى با شوروى برقرار نمود و خريد سلاح هاى گوناگون از شوروى براى تقويت نيروى دفاعى مصر، اين كشور را عملاً در جرگه بلوك شرق قرار داد.
تحولات مصر شديداً صدام را تحت تأثير قرار داد و در انديشه شركت در فعاليت هاى سياسى افتاد. او «ناصر» را مظهر ناسيوناليسم عرب و آزاد كننده ملل عرب و مشرق زمين از قيد استعمار غرب مى دانست و مى توان گفت از همان زمان سبك و سياق سياست ناصر را سرمشق زندگى سياسى آينده خود قرار داد.
بر اين پايه هنگامى كه بيش از ۲۰سال نداشت به عضويت حزب بعث درآمد. حزب بعث كه ساخته و پرداخته تئوريسين مسيحى سورى ميشل عفلق بود، به طورى كه خواهيم گفت در سرنوشت سياسى صدام نقش عمده اى ايفا نمود. شوق فعاليت سياسى، صدام را از تحصيل بازداشت. اولين مرحله فعاليت او در زندگى سياسى اش مبارزه عليه رژيم سلطنتى عراق بود. در سال ۱۹۵۶ كودتاى نافرجامى از سوى گروهى از افراد نظامى و شبه نظامى وابسته به حزب بعث عليه نظام پادشاهى عراق به وقوع پيوست كه صدام حسين يكى از فعالان آن گروه بود. در واقع آن زمان حزب بعث عراق سازمان متشكل و پر قدرتى نبود و اعضاى آن مركب از گروه محدودى بود كه بنا به تفاوت اقوال از ۳۰۰ تا ۵۰۰ نفر تجاوز نمى كردند.
نظام سلطنتى عراق كه برچسب پيروى بدون چون و چرا از سياست انگلستان را بر پيشانى داشت فقط با حزب بعث درگير نبود بلكه گروه هاى غير بعثى نيز چه در كادر ارتش و چه غير نظاميان با رژيم سلطنت و شخص نورى السعيد نخست وزير مخالف بودند. اين گروه تشكل و قدرت بيشترى داشتند و بالنتيجه در شب ۱۴ جولاى ۱۹۵۸ شمارى از افسران ناسيوناليست عراقى به رهبرى سرتيپ عبدالكريم قاسم فرمانده تيپ زرهى عراق با يك كودتاى خونين رژيم سلطنتى را واژگون كردند و ملك فيصل دوم پادشاه جوان و معصوم عراق و امير عبدالاله دائى و نايب السلطنه او و نورى السعيد نخست وزير با تجربه و معمر عراق را به وضع فجيعى كشتند و يكى از دستياران عمده قاسم يعنى سرهنگ عبدالسلام عارف كه در واقع دست راست قاسم بود در راديو اعلام كرد كه سلطنت در عراق مرده است. چند لحظه اى از سخنان خشم آلود راديوئى عارف نگذشته بود كه مردم انتقام جو و خشمگين به خيابان ها ريختند و در بغداد به آشوب و تخريب پرداختند و از جمله سفارت انگليس را آماج حملات خصمانه قرار دادند.
ژنرال عبدالكريم قاسم از پدر سنى و مادر شيعه به وجود آمده بود و با توجه به اين كه اكثريت مردم عراق شيعه مذهب هستند، او به رعايت حال و اهميت موضع آنها با وجود اماكن متبركه و مراجع عمده مذهبى در عراق معتقد بود، روشى كه مورد پسند و تائيد عبدالناصر منادى ناسيوناليزم عرب كه متكى بر امواج پر جوش و خروش اعراب اهل سنت بود واقع نمى شد و از همان زمان عبدالناصر در انديشه سقوط قاسم برآمد و براى اين منظور با عبدالسلام عارف معاون قاسم كه افسرى ناسيوناليست افراطى و محشور و دمساز با افسرانِ سنى مذهب بود نزديك شد. عبدالسلام عارف از ستايشگران و مريدان عبدالناصر بود و با شيوه برخورد دوستانه قاسم با شيعيان موافقتى نداشت. او در سفرى به دمشق با ناصر ديدار كرد و با او طرح توطئه براندازى قاسم را تدوين و كمك هاى مادى لازم را براى اين منظور دريافت نمود و در بازگشت به بغداد به نحو آشكارى با قاسم و سياست مسالمت جوى قومى او به مخالفت پرداخت. عبدالكريم قاسم كه كم و بيش از نيت او آگاه شده و نگران موقعيت خود بود او را به عنوان سفير عراق در آلمان نامزد كرد ولى عارف اين پست را قبول نكرد و كارشان به مشاجره و كشمكش كشيد و شايع است كه عارف به سوى قاسم اسلحه كشيد و حاضران اسلحه او را گرفتند. در آن موقع قاسم در موقعيتى بود كه مى توانست اين رقيب خطرناك را با توطئه اى از ميان بردارد ولى فقط او را بازداشت كرد. قاسم اصولاً از كشتار و اعدام هائى كه بعداً از اخلاف او ديده شد خشنود نبود، قتل شاه جوان و نايب السلطنه و نخست وزير هم تحت فشار افسران ناسيوناليست افراطى سنى مذهب و در رأس آنها عبدالسلام عارف صورت گرفته بود و كسانى كه با روحيه او آشنا بودند ابراز عقيده كرده اند كه قاسم چندان اهل خونريزى نبود. دادگاه انقلابى هم كه قاسم براى محاكمه رهبران رژيم سلطنتى تشكيل داده بود شدت عملى كه به كشتار دسته جمعى منتهى شود نشان نداد فقط يكبار چند رأى اعدام داد كه در قياس با آنچه در حكومت هاى بعدى عراق روى داد ناچيز بود زيرا «مهداوى» رئيس دادگاه كه از منسوبين قاسم بود از او دستور گرفته بود كه از خشونت و صدور احكام گسترده اعدام خوددارى كند.
همچنين وقتى در اكتبر سال ۱۹۵۹ عده اى از افسران و شبه نظامى هاى متعصب وابسته به بعثى ها طرح ترور او را به اجرا گذاشتند و روز روشن اتومبيل او را به رگبار گلوله بستند، راننده اش را كشتند و مأمور محافظ او را شديداً مجروح كردند و به خود او نيز جراحات سطحى وارد نمودند، اقدام شديدى عليه توطئه گران نكرد- صدام كه يكى از عاملين اين توطئه بود و گروهى از متهمان از عراق به خارج گريختند و از حدود ۸۰نفر كه دستگير شده بودند پس از محاكمه شمار كمى به اعدام محكوم شدند كه قاسم حكم اعدام آنها را تنفيذ نكرد و به زندان مبدل نمود كه همگى پس از كودتاى عارف و سرنگونى قاسم از زندان آزاد شدند.
صدام حسين در اين واقعه بر اثر تيرى كه از سوى گارد محافظ قاسم به پايش خورده بود مجروح شد. حادثه اى كه بعدها در زمان به قدرت رسيدن او از سوى دستگاه تبليغاتى عراق با شاخ و برگ عنوان مى شد و به بزرگ نمائى و قهرمان پرورى صدام مى پرداختند، در حالى كه به گفته شاهدان عينى زخم او سطحى و كم اهميت بوده است. پس از اين واقعه صدام حسين اقامت در عراق را مصلحت نديد و براى حفظ جان خود با لباس مبدل و هويت مجعول به سوريه گريخت. مدتى در سوريه به مطالعه درباره اصول تئورى حزب بعث پرداخت و به فكر افتاد كه به تحصيلاتش ادامه دهد. براى اين منظور از سوريه به قاهره رفت و چهار سال در ان كشور به سر برد و با حمايت دوستانى كه در قاهره داشت توانست تحصيلات خود را تا پايان دوره متوسطه ادامه دهد. او در آن موقع ۲۴ سال داشت.
كم كم انديشه تحصيل در رشته حقوق به سرش زد. به يارانش مى گفت: قدرت به تنهائى كافى نيست بلكه بايد قدرت را به علم و آگاهى زمانه درآميخت و با زمانه پيش رفت.
او در طول اقامت چهار ساله در قاهره كه طولانى ترين دوره اقامت او در يك كشور خارجى بود به علت تندخوئى و شرارت يكى دوبار بازداشت شد و پس از سپردن تعهد مبنى بر حُسن سلوك با وساطت دوستان مصرى اش آزاد شد و سرانجام در سال ۱۹۶۱ در دانشكده حقوق قاهره ثبت نام نمود و به تحصيل حقوق پرداخت اما تحصيلاتش را در سال ۱۹۶۳ كه با دختر دائى خود به اسم «ساجده» در قاهره ازدواج كرد نيمه تمام گذاشت و به بغداد بازگشت زيرا اطلاع يافت كه افسران وابسته به حزب بعث طى كودتائى عبدالكريم قاسم را كشته و قدرت را به دست گرفته اند. صدام انديشيد كه هنگام بهره گيرى از موقعيت فرارسيده است. به عنوان جمله معترضه يادآور مى شوم:
از آنجا كه عبدالكريم قاسم بارها مورد سوءقصد قرار گرفته و هر بار به طور معجزه آسائى از حادثه جان سالم به در برده بود از ديد عراقى ها به صورت اسطوره و موجود نظر كرده و فنا ناپذير درآمده بود. لذا اين بار براى اثبات قتل او جنازه اش را بارها در تلويزيون بغداد به نمايش گذاشتند و نگارنده يك بار در تلويزيون ديدم كه موى سر او را گرفته و سرش را بالا برده و صورت خونين وى را در برابر ديد تماشاگران قرار داده بودند كه منظره اى بس فجيع و دلخراش بود.
پيرامون سقوط قاسم و قتل او يادآورى نكاتى را در مورد شخص عبدالكريم قاسم و شيوه حكومتى او ضرور مى داند.
به طور كلى مردم طبقه محروم و متوسط عراق و مستضعفان از سقوط و قتل او خشنود نبودند زيرا:
نخست آن كه، قاسم با شيعيان عراق كه اكثريت مردم آن كشور را تشكيل مى دادند روش معقول و معتدلى را پيش گرفته بود و همانگونه كه در پيش گفته شد موقعيت شيعيان را به عنوان وزنه سنگينى در نظر مى گرفت.
دوم آن كه، هر چند كمونيست ها با او از دَرِ دوستى درآمده و يك «نيروى مقاومت ملى» تشكيل داده بودند كه به صورت يك قدرت شبه نظامى عمل مى كرد و آماده حمايت از قاسم بود، او با آن كه به حمايت آنان نيازمند بود چندان به آنها ميدان تاخت و تاز نمى داد. علت حمايت كمونيست ها از قاسم اين بود كه به دنبال ادغام مصر و صوريه در سال ۱۹۵۸ ناصر كمونيست ها را در آن دو كشور به شدت سركوب كرده بود لذا كمونيست هاى عراق پشتيبانى از قاسم را عليه نفوذ ناصرى ها و ناسيوناليست هاى افراطى در آن كشور به سود و مصلحت خويش تشخيص داده بودند. شعار قاسم مبنى بر «عراق براى عراقى ها صرفنظر از قوميت آنها» خوشايند كمونيست ها بود زيرا اعضاى حزب كمونيست در سهم عمده از كردها و شيعيان و اقليت هاى ديگر تشكيل شده بود. اما هنگامى كه نيروى مقاومت ملى در دستگيرى مخالفان قاسم راه افراط پيمود و رقابت كمونيست ها و ناصرى ها به اوج رسيد، افسران سنى با حمايت آشكار ناصر به فكر شورش عليه قاسم افتادند و در مارس ۱۹۵۹ در شهر موصل بين كمونيست ها و نيروهاى شبه نظامى مخالف قاسم برخورد شديدى روى داد كه به كشتن حدود دو هزار نفر به دست كمونيست ها انجاميد. عبدالكريم قاسم از قدرت گرفتن غير عادى كمونيست ها نگران شد و تصميم گرفت كه نفوذ و امكانات آنها را محدود كند كه البته با اين اقدام تنها نيروى حامى خود را از دست داد در حالى كه نيروى جانشينى براى مقابله با ناصرى ها و حمايت از او وجود نداشت.
از آن زمان روش ضد كمونيستى قاسم وجهه او را بيش از پيش نزد شيعيان و مذهب گرايان عراق بالا برد.
سوم آن كه: قاسم در دوره زمامدارى كوتاه خود به انجام يك رشته اقدامات مثبت و مردمى پرداخت كه از آنجمله طرح ايجاد خانه هاى كوچك براى بى خانمان ها و اكثريت مستضعف و ناتوان عراق بود كه هر سال ۲۵درصد بودجه كشور را به اين امر خير ويژگى داده بود و با اجراى اين طرح در زمان كوتاهى به سرعت هزاران خانه براى طبقه محروم عراق ساخت.
چهارم اين كه: او همانگونه كه اشاره شد به خونريزى و قتل عام رغبت چندانى نداشت و مردم عراق اين روحيه او را در موارد مختلف تجربه كرده بودند.
اما اشكال قاسم اين بود كه كادر ورزيده و تكنوكراتى نداشت و گمان كرده بود كه با واژگونى نظام سلطنتى همه مسائل عراق حل خواهد شد. همكاران او از شيوه مملكت دارى آگاهى درستى نداشتند و دولت او برنامه مؤثرى براى كشاورزى مملكت نداشت و كشورى كه صادر كننده غله بود به كشور وارد كننده گندم و برنج تبديل شد. در تمام دوران زمامدارى قاسم تمام كوشش او و همكارانش صرف مقابله با توطئه هاى مخالفان و خنثى كردن اين توطئه ها مى شد و فرصت چندانى براى طرح و اجراى برنامه هاى لازم در جهت بالا بردن سطح زندگى مردم نداشتند.
با اين حال مردم از سقوط حكومت او خشنود نبودند چنان كه وقتى در روز ۸ فوريه ۱۹۶۳ كه مصادف با ماه رمضان بود افسران سنى ناسيوناليست به رهبرى عبدالسلام عارف كه به تازگى به دستور قاسم از زندان آزاد شده بود كودتا كردند مردم سر به شورش و طغيان برداشتند.
پس از پيروزى كودتا عبدالسلام عارف خود را رئيس جمهور ناميد و ژنرال حسن البكر را كه يك افسر بعثى با تجربه بود به نخست وزيرى برگزيد. كودتاچى ها وزارت دفاع مقر عبدالكريم قاسم را بمباران و او را دستگير و به ايستگاه فرستنده تلويزيون بغداد بردند و كشتند و همانگونه كه گفته شد براى اطمينان مردم جنازه او را از تلويزيون به معرض تماشاى بينندگان قرار دادند. بلافاصله در محلات مختلف بغداد و بعضى شهرهاى ديگر مردم به اعتراض و شورش برخاستند. ارتش به مردم آتش گشود و بيش از هزار نفر در اين ماجرا كشته شدند و هزاران نفر دستگير و مورد بازجوئى و شكنجه هاى غير انسانى قرار گرفتند كه گفته مى شود هزاران عراقى مخالف كودتا زير شكنجه زجركش شدند.
به اين ترتيب بود كه به حكومت عبدالكريم قاسم با كودتاى خونينى پايان داده شد و در نتيجه صدام حسين تحصيل خود را در دانشكده حقوق قاهره ادامه نداد و به بغداد برگشت تا سهم خود را از حكومت جديد بگيرد. متعاقباً در دانشكده حقوق بغداد ثبت نام كرد اما سرگرمى او به مبارزات سياسى و ماجراجوئى هاى او به وى مجال حضور مرتب در كلاس درس را نمى داد و چنان بود كه سرانجام وقتى به قدرت رسيد و به نيابت رياست شوراى فرماندهى انقلاب عراق منصوب شد ليسانس افتخارى حقوق را از دانشكده حقوق بغداد دريافت داشت!
صدام در مراجعت به بغداد خود را به سرفرماندهى شاخه نظامى حزب بعث معرفى كرد و از سوى مقامات ذيربط در حزب صلاحيت او و تعلق خاطرش به آرمان حزب بعث مورد تائيد قرار گرفت و به عنوان بازجو مسئوليت تحقيق از مظنونين به طرفدارى از نظام سلطنتى و همچنين كسانى را كه به رژيم قاسم وفادار مانده اند عهده دار شد. در آن زمان وى ۲۶سال داشت. در سال ۱۹۶۳ كه در كادر رهبرى حزب بعث اختلافاتى پديد آمد و كار به انشعاب كشيد صدام حسين خود را در گروه طرفدار ميشل عفلق جاى داد و در شمار پيروان او قرار گرفت. عفلق كه شخصيتى كار كشته و باهوش بود و تحصيلاتش را در فرانسه به پايان برده بود، از همان ابتداى امر تحت تأثير زيركى و چابكى صدام قرار گرفت و او را زير پر و بال خود گرفت و مورد حمايت قرار داد و زمان چندانى از سمت بازجوئى او نگذشته بو دكه به دستور ميشل عفلق پست فرماندهى منطقه اى حزب بعث در بغداد كه سمت مهمى بود به او واگذار شد و از همين مرحله بود كه ترقى او در مراتب حزبى آغاز شد.
يكى ديگر از عوامل ترقى صدام حسين حمايت هاى بى دريغ ژنرال حسن البكر شخصيت وزين و مورد احترام در كادر نظامى حزب از او بود كه چندى بعد به دبيركلى حزب منصوب شد. انتصاب «بكر» (كه با صدام رابطه خانوادگى داشت) به دبيركلى حزب نردبان ترقى صدام در سلسله مراتب حزبى گرديد. زيرا اين ژنرال با تجربه دريافته بود كه صدام مى تواند حزب را در مسير مثبت و سازنده اى هدايت كند و آينده درخشانى براى او پيش بينى مى كرد و برپايه همين استنباط كه از ديد او بالاتر از بستگى هاى خانوادگى بود صدام را به معاونت خويش برگزيد و اختيارات ويژه اى در ساخت و ساز حزب به وى تفويض كرد و از آن تاريخ عنوان صدام به «سيد نايب» (آقاى معاون) تبديل و وى در عراق به اين نام مشهور شد و وقتى مى گفتند «سيدنايب چنين گفت يا چنين كرد» همه مى دانستند كه مقصود صدام حسين معاون شوراى فرماندهى انقلاب عراق است نه شخص ديگرى.
بسيارانى از نويسندگان و ارباب جرايد ايران به غلط صدام را «معاون رئيس جمهورى عراق» مى خواندند در حالى كه معاون رئيس جمهور يكى از عوامل زيردست صدام حسين بود. در سال هاى بعد از توافق الجزاير (۱۹۷۵) كه هيأت نمايندگى ايران بارها به عراق مى رفت و با هيأت عراقى براى تبادل نظر و تدوين موافقتنامه هاى مربوطه جلسات مشترك داشت و نگارنده نيز به عنوان مسئول اداره اول سياسى وزارتخارجه و متصدى امور كشورهاى عربى حوزه خليج فارس و جزيرة العرب عضو هيأت نمايندگى ايران بودم، معاون رئيس جمهورى عراق شخصى به نام «طه محى الدين معروف» يك شخصيت بى اختيار كُرد بود كه قبلاً چند سالى نيز رايزن سفارت عراق در تهران بود. او را از اين جهت در پست معاونت رياست جمهورى قرار داده بودند كه كردهاى عراق را راضى كنند، زيرا كردهاى عراق پيوسته با رژيم بعثى سر ناسازگارى داشتند و هنگامى كه قرار شد مسئوليت هائى در ساختار حكومت به كردها داده شود اين شخصيت كرد را به عنوان معاون رئيس جمهور برگزيدند ولى او هيچگونه اختيار عمده اى نداشت و نگارنده شاهد بود كه او در برابر صدام مانند يك كارمند زير دست رفتارى بسيار خاضعانه داشت.
در شماره آينده سير ترقى صدام را پى مى گيريم و سياست كشوردارى خشونت آميز او را از نظر مى گذرانيم.
(ادامه دارد)

دكتر مصطفى الموتى
سپهبد محمد نخجوان (امير موثق) نامزد كودتاى ۱۲۹۹ شمسى
003825.jpg
الموتى
محمد نخجوان در سال ۱۲۶۱ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات مقدماتى به روسيه رفت و مدرسه نظام تفليس را به پايان رسانيد و زبان هاى روسى و فرانسه را فراگرفت.
محمد نخجوان در مراجعت به ايران وارد خدمت نظام شد و با طى خدمات نظامى در قزاقخانه و ارتش در سال ۱۲۹۸ به درجه سرتيپى رسيد. از كسانى بود كه نامش براى كودتاى ۱۲۹۹ برده شده ولى او رد كرد و گفت به وفادارى نسبت به خاندان قاجار قسم خورده و اين كار از او ساخته نيست. پيشنهاد او اين بوده كه اين كار از رضاخان ميرپنج ساخته است.
پس از كودتاى ۱۲۹۹ از نزديكان سردار سپه شد و در سال ۱۳۰۱ رئيس مدرسه نوبنياد نظامى گرديد و افسران زيادى را تربيت كرد. در سال ۱۳۰۷ رئيس اركان حزب شد و در سال ۱۳۱۳ كفيل وزارت جنگ گرديد.
امير محمد نخجوان كه لقب (امير موثق) را داشت در سال ۱۳۱۴ به درجه سرلشگرى رسيد و مدتى مغضوب شد و از كارها بركنار گرديد.
در وقايع شهريور ۲۰ به وزارت جنگ در كابينه فروغى منصوب گرديد. بعد به او درجه سپهبدى داده شد و در نخستين دوره مجلس سنا از تهران سناتور انتصابى شد. سپهبد امير موثق در سال ۱۳۴۹ در تهران درگذشت.
از نكات جالب اين كه در وقايع شهريور ۲۰ سرلشگر احمد نخجوان وزير جنگ بود كه بازداشت گرديد و سرلشگر محمد نخجوان به جاى او وزير جنگ شد و اين دو امير ارتش با داشتن نام خانوادگى مشابه هيچ نسبت فاميلى نداشته اند.
ارتشبد فردوست مى نويسد: پس از ورودم به مدرسه نظام امير موثق نخجوان رئيس كل مدارس نظام بود كه براى وليعهد يك كلاس مخصوص درست كرده بود كه بايد ۲۰ شاگرد انتخاب مى شدند تا همكلاس وليعهد باشند. براى تكميل شاگردان كلاس سه نفر كم داشتند كه امير موثق يكى از فرزندان امراى ارتش ويكى از افراد خاندان بختيارى را انتخاب كرد. نوبت انتخاب نفر سوم كه رسيد رئيس دبستان نظام كه سروانى بود در گوش نخجوان صحبتى كرد كه او هم مرا انتخاب كرد كه همكلاس وليعهد شدم.
سرتيپ نصرالله زاهدى درباره او چنين مى نويسد:
تيمسار امير موثق نخجوان فرزند امير تومان محمدباقرخان از خانواده هاى مهاجرين قفقاز بود كه پس از عقد قرارداد تركمن چاى به ايران مهاجرت كرده اند. پدر او از افسران عاليرتبه در دوره سلطنت ناصرالدينشاه بود. امير موثق تحصيلات نظامى را در قفقاز و همچنين دوره دانشگاه جنگ را در روسيه به پايان رسانيد. پس از مراجعت به ايران از وجودش در مدرسه ديويزيون قزاق استفاده مى شد و با درجه سرهنگ دومى معاونت مدرسه را به عهده داشت كه يك افسر روس رئيس آن بود. شايد در زمانى كه يزدان پناه، شفائى، غلامعلى خان زند، احمد نخجوان، نصرت الله سيف، محمدعليخان پوريا در مدرسه قزاقخانه تحصيل مى كردند، تدريس بعضى از دروس نظامى و تاريخى با امير موثق بود.
در اوائل سال ۱۲۹۹ كه واحدهائى از ديويزيون قزاق براى مقابله با بلشويك ها و ميرزا كوچك خان عازم شمال مى گردند امير موثق فرماندهى آن واحدها را داشت كه در قزوين مستقر شده بودند. در آن ايام رضاخان ميرپنج فرماندهى اترياد همدان را به عهده داشت و جزو ابواب جمعى امير موثق به شمار مى رفت. ولى چند روز قبل از كودتا احمدشاه، سردار همايون را از رياست ديويزيون قزاق بركنار كرده و فرمان آن را به نام رضاخان ميرپنج صادر نمود. در واقع در روز سوم اسفند رياست ديويزيون قزاق با رضاخان بوده است.
امير موثق در حضور جمعى گفته بود من فرماندهى قوا را در قزوين عهده دار بودم كه رضاخان با واحدهاى خود از برابر من رژه رفته است. خارجى ها عمل كودتا را به من تكليف كردند و من زير بار نرفتم و بعد رضاخان را در نظر گرفتند. اين مطلب وسيله محارم رضاخان به او گزارش مى شود كه دستور مى دهد امير موثق در خانه اش بماند و او خانه نشين مى شود. در آن ايام نويسنده در مدرسه قزاقخانه تحصيل مى كردم موقتاً امور مدرسه به سرهنگ غلامحسين نقدى فرزند سردار رفعت سپرده شد، تا اين كه در سال ۱۳۰۰ به دستور سردار سپه سرهنگ عزيزالله خان ضرغامى از افسران ژاندارمرى كه رياست مدرسه ژاندارمرى را برعهده داشت مأموريت يافت كه از مدرسه قزاقخانه و مدرسه نظام مشيرالدوله و مدرسه بيطارى ژاندارمرى يك مدرسه نظام تشكيل بدهد. مدت يكسال ضرغامى رئيس آن مدرسه بود كه سرتيپ جهانبانى رئيس اركان حرب مدرسه را سرپرستى مى كرد. سپس سرتيپ حبيب الله شيبانى رئيس مدرسه شد. پس از مدتى بار ديگر سردار سپه امير موثق را به رياست آن مدرسه منصوب مى كرد.
امير موثق رضاشاه را ناجى ايران مى دانست منتها مى گفت بايد بعد از رفتن رضاشاه بزرگان قوم مى نشستند و مطالعه مى كردند كه چه شد ارتش با آن همه نظم و انضباط به هم ريخت. علل و جهات آن بررسى مى شد و در كتابى انتشار مى يافت كه ديگر نظاير آن تجديد نشود. سپس گفت من هنگام جنگ در ژاپن بودم. در سال ۱۹۰۴ وقتى ارتش ژاپن ارتش روسيه را شكست داد علل شكست بررسى شد و به دانشجويان دانشگاه جنگ آن علل گفته شد تا نظير آن تكرار نگردد.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين معرفى شده است:
محمد نخجوان فرزند باقرخان (سردار موثق) مى باشد كه از رؤساى درجه اول ديويزيون قزاق بود- مادرش نيز از خانواده اديب نظام جوانشير است.
اين خانواده بعد از انعقاد قرارداد تركمن چاى به ايران مهاجرت كردند.
محمد نخجوان تحصيلات عمومى را در دارالفنون و تحصيلات نظامى را در دانشكده افسرى روسيه به پايان رسانيد و زبان هاى روسى، فرانسه و انگليسى را فراگرفت. بعد از پايان تحصيلات و مراجعت به ايران وارد خدمت در قزاقخانه شد و مشاغل نظامى را از قبيل معلمى نظام در مدرسه قزاقخانه و شركت در اردوكشى گيلان و مازندران طى كرده كه به علت پيروزى در جنگ با (قشون سرخ ايرانى) در بندر انزلى كه تا نزديكى قزوين پيشرفت كرده بودند در بهمن ماه ۱۲۹۹ به سمت رياست اركان حزب ديويزيون قزاق كه در قزوين متمركز بودند منصوب شد. بعد از كودتاى ۱۲۹۹ از طرف سردار سپه در پست فرماندهى قواى متمركز در قزوين منصوب و همراه سردار سپه نزد احمدشاه رفت و به او منصب (اميرتومانى) داده شد. با اردوكشى به گيلان قواى ميرزاكوچك خان جنگلى و خالو قربان را شكست داد و از طرف سردار سپه به آذربايجان براى سركوبى سميتقو فرستاده شد. قواى لاهوتى را شكست داد و با درجه سرتيپى در سال ۱۳۰۱ عضو شورايعالى نظام شد و مدت شش ماه كفيل اركان حرب گرديد و به امر سردار سپه به تشكيل مدارس نظام با اسلوب جديد پرداخت و مدت سه سال رياست مدارس نظام را برعهده داشت. از سال ۱۳۰۶ تا سال ۱۳۱۳ در رأس ستاد ارتش قرار داشت كه براى ايجاد ارتش نوين ايران زحمت فراوان كشيد و به علت سركوبى ياغيان جنوب به او درجه سرلشگرى داده شد. در سال ۱۳۱۳ كفيل وزارت جنگ شد و مدتى بازرس امور مالى ارتش گرديد. در نخستين كابينه مرحوم فروغى وزير جنگ شد. در سال ۱۳۲۱ رئيس دانشگاه جنگ گرديد و تا سال ۱۳۲۸ اين سمت را برعهده داشت كه در رديف بازنشستگان قرار گرفت و مدتى سناتور و استاندار فارس شد.
در سال ۱۳۱۷ از طرف رضاشاه به رياست هيئت نظامى براى تشييع جنازه آتاتورك به تركيه رفت. هنگام سناتورى در كنفرانس بين المجالس در استانبول وبرن شركت نمود. آثار منتشره او چنين است:
جنگ روس و ژاپن، جنگ جهانى اول، جنگ استقلال تركيه، جنگ جهانى دوم، در دو جلد، كه در سال ۱۳۴۰ بهترين برنده بهترين كتاب تشخيص داده شد.
سپهبد نخجوان چون در جريان ۲۸ مرداد هنگامى كه استاندار فارس بود تلگراف تبريكى به دكتر مصدق كرده بود بعداً مغضوب شد و شغل و مقامى نداشت.
امير موثق در سال ۱۳۱۷ با اشرف اميرعلائى دختر ميرزا احمدخان علاء الدوله ازدواج كرد و در سال ۱۳۵۴ در سن ۸۶سالگى در تهران درگذشت. آخرين روزهاى زندگيش غم انگيز بود زيرا به علت تبريك به دكتر مصدق مغضوب گرديد و تا آخر عمر ديگر كارى به او رجوع نشد. از قرار معلوم از نظر خانوادگى نيز مشكلاتى داشت.

حاطرات زاهدى۲
بنابراين نه تنها تعريف كودتا در بر گيرنده خلاف گوئى است بلكه اشخاصى هم كه نام آنان براى اثبات اجماع بر وقوع كودتا نقل كرده اند هر يك برداشت هاى جداگانه اى از ماهيت اين رويداد دارند. در اين صورت چگونه مى توان همگان را به تسليم شدن در برابر فرمول كودتا و اجماع مورد ادعا فراخواند؟ به حال دانش آموزان ايران بايد تأسف خورد كه كتاب هاى درسى آنان را در رشته تاريخ آقاى باقى و همفكران ايشان تدوين مى كنند و به جاى آموختن واقعيت هاى تاريخ معاصر، هنوز اين خلاف گوئى ها به آنان آموزش داده مى شود.
وقتى من ادعاى وقوع كودتا را نفى مى كنم، اين امر ملازمه اى با آن ندارد كه رويداد ۲۸ مرداد را قيام ملى بدانم، روشن است كه ادعاى وقوع كودتا مربوط به ساعات اوليه بامداد ۲۵ مرداد است و ارتباطى به رويدادهاى روز ۲۸ مرداد ندارد. البته رويدادهاى روز ۲۸ نيز در جاى خود نيازمند بازشناسى و بررسى هاى تاريخى است و قطعاً روايت هواداران مصدق كه مدعى هستند مشتى اراذل و اوباش و روسپيان به خيابان ها ريختند و يا اين كه مقدار ناچيز دلارهاى آمريكا كه ادعا مى گنند دستمايه سرنگون كردن دولت ملى گرديد هرگز نمى تواند قانع كننده باشد. چرا كه ملت ايران شاهد رويدادهاى پس از انقلاب اسلامى و جنگ هشت ساله و انواع توطئه هاى ديگر بوده و اين واقعيت را دريافته است كه اگر دولتى متكى به ملت باشد و اراده دفاع از موجوديت خود را داشته باشد با اين ابزارهاى سخيف واژگون شدنى نيست.
اينك بايد ببينيم كه از ساعت ۱۱ شب ۲۴ تا ساعت يك بامداد ۲۵ مرداد چه رويدادى وجود داشته است كه آن را كودتاى نظامى عليه دولت مصدق خوانده اند؟
واقعيتى كه در آن تاريخ از مردم پنهان شد اين بود كه هنگامى كه سرهنگ نصيرى به در خانه مصدق رسيد ساعتى او را بلاتكليف نگاه مى دارد و چون اجازه ملاقات او را با مصدق نمى دهند فرمان را به يكى از محافظين خانه تسليم مى كند و مصدق با خط خود رسيد دريافت اين فرمان را چنين صادر مى كند: «ساعت يك بعد از نيمه شب ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ دست خط مبارك به اينجانب رسيد. دكتر محمد مصدق» او از اين فرمان با احترام و تجليل «دست خط مبارك» ياد مى كند و عنوان نخست وزير را هم از كنار اسم خود برمى دارد با اين حال مصدق سپس دستور بازداشت سرهنگ نصيرى را كه صرفاً حامل فرمان بوده صادر كرده و صبح همان روز براى آن نقش وى در زمينه سازى براى صدور فرمان نخست وزيرى زاهدى و بركنارى وى آشكار نشود اعلاميه اى صادر كرده و بى ان كه كمترين اشاره اى به صدور فرمان شاه بكند از وقوع يك كودتاى نظامى در شب گذشته از سوى سرهنگ نصيرى خبر داد با اين عنوان كه او مى خواسته است زير پوشش تسليم نامه اى خانه را اشغال كند. بدين ترتيب اعلاميه دولت مبنى بر وقوع كودتا يك دروغگوئى و پنهان كارى بوده است. انگيزه هاى گوناگونى در پس پرده اين پنهان كارى وجود داشته است كه مجال پرداختن به آنها نيست.
به نوشته خبرنگار آسوشيتدپرس، مقامات دولتى در مورد شايعه صدور فرمان نخست وزيرى زاهدى كه روز ۲۵ مرداد مطرح شده بود اظهار بى اطلاعى كردند. (روزنامه اطلاعات، ۲۵ مرداد ۳۲) مصدق فرمان بركنارى خود را حتى از وزيران كابينه خود نيز پنهان ساخت و در جلسه هيأت وزيران كه صبح روز ۲۵ مرداد در خانه او تشكيل شد كمترين اطلاعى از اين موضوع به وزيران خود نداد. در اين جا گفته هاى دو تن از ياران مصدق را به لحاظ رعايت اختصار كه نمونه هاى ديگرى از آن نيز وجود دارد نقل مى كنم. دكتر صديقى وزير كشور مصدق در جريان بازپرسى از او در زمينه رويداد شب ۲۵ مرداد مى گويد: «در هيأت وزيران مذاكره نشد و تصميماتى درباره آن اتخاذ نگرديد. مطلقاً درباره فرمان ملوكانه دائر به عزل آقاى دكتر مصدق از سمت نخست وزيرى سخنى گفته نشده اما آنچه درباره آگاهى من از جريان كار سئوال فرموده ايد پيش از اين نوشته ام كه در خانه جناب آقاى نخست وزير افواهاً موضوع دست خط را كه بهانه ورود به خانه بوده است شنيدم و از آقاى دكتر مصدق پرسيدم موضوع دست خط چه بوده؟ فرمودند چيزى نبود.»
سرتيپ رياحى رئيس ستاد ارتش مصدق نيز در خاطراتى كه از شب و روز ۲۵ مرداد نقل كرده، همين موضوع را چنين بيان كرده است: «من روز ۲۶ مرداد (۲۵ درست است) صبح شش ساعت بعد از كودتاى ناموفق نصيرى نزد مصدق رفتم و به او گفتم همه راديوهاى خارجى كودتاى نيم بند نصيرى را شرح داده اند و ضمناً گفته اند شاه شما را عزل كرده است. گفت نه آقا، اين فرمان جعل بوده است. ولى خود فرمان را به من و به هيچ يك از وزراء نشان نداد. حدود ساعت يازده همان روز، مجدداً نزد مصدق رفتم و خبر فرار شاه و ثريا را از رامسر به او دادم و گفتم حالا كه شاه از مملكت رفته است وضع چه مى شود؟ جواب داد: بايد كارى كرد كه ايشان مراجعت كنند» .
اين بحث را كه در جاى خود نيازمند بررسى هاى طولانى است كوتاه و تأكيد مى كنم از جمله نكات كليدى براى شناخت ماهيت رويدادهاى شب ۲۵ مرداد اين است كه چرا دكتر مصدق فرمان بركنارى خود را كه با دريافت آن رسيد داده و آن را «دست خط مبارك» ناميده بود، به عنوان يك كودتاى نظامى به مردم معرفى كرد؟ چرا اين فرمان را از مردم و حتى از وزيران كابينه خود پنهان كرد؟ و سرانجام اين كه چرا دكتر مصدق در برابر اين فرمان ايستادگى و يا حداقل برخورد حقوقى و سياسى نكرد؟ چرا از مردمى كه ادعا مى كرد در رفراندوم با رأى بالا به انحلال مجلس رأى داده اند و يا احزاب پشتيبان خود براى روياروئى با آن استمداد نكرد؟ تنها با پژوهش هاى تاريخى و بهره گرفتن از اسناد و مدارك فراوانى كه اكنون در دسترس هستند مى توان به شناخت كاملى از اين رويدادها دست يافت و اصرار بر اين كه رويداد شب ۲۵ مرداد كودتاى نظامى بوده چيزى جز سرپوش گذاردن و ادامه تبليغات فريب كارانه ۵۰سال گذشته نيست و با ادعاى اجماع بر وقوع كودتا هم نمى توان ذهن جستجوگر نسل جوان را از پويائى و تلاش براى شناخت حقيقت باز داشت.
خوشبختانه در حد توان و امكانات خود توانسته ام در مقاله اى كه در خرداد ماه سال ۱۳۸۱ به كنفرانس آكسفورد ارائه دادم به اين پرسش ها و دلايل آن در حد يك مقاله پاسخ دهم. اگر در پاسخ پيشين خود در زمينه تسليم نيروهاى نظامى و انتظامى به زاهدى توضيحاتى ارائه نكردم، برخلاف نظر آقاى باقى ادعاى بدون مدرك نبوده است.
سخن خود را با بيان اين نكته به پايان مى برم كه ملت ايران نيازمند شناخت واقعيت هاى تاريخى يك قرن گذشته خود به ويژه دلايل پيروزى و ناكامى نهضت ملى ايران است. جستجوى حقايق تاريخى از يك سو براى به دست آوردن ارزيابى روشن از عملكرد شخصيت هائى است كه در عرضه رويدادهاى اين نهضت بزرگ و مردمى نقش آفرينى داشته و مهمتر از آن براى شناسائى شيوه مداخله كشورهاى غربى در امور داخلى كشور ما است. تجربه يك قرن اخير نشان مى دهد اين كشورها به دنبال منافع نامشروع خود در ايران بوده و هستند و مداخلات آنان عليه تماميت ارضى، استقلال و امنيت ملى كشور ما هيچگاه متوقف نشده است.
بى گمان اين پرسش پيش روى علاقه مندان به تاريخ معاصر قرار دارد كه چرا نهضت ملى ايران با داشتن پشتوانه بزرگ مردمى و پشتيبانى كامل رهبران مذهبى و وجود يك مجلس شوراى ملى كه شخصيت هاى مبارز و ميهن دوست در آن حضور داشتند در ظرف دو سال و چند ماه از پاى درآمد و انگلستان و آمريكا توانستند حضور سياسى خود را در كشور ما چنان پر رنگ كنند كه بار ديگر منابع عظيم نفت ملى شده را به كنترل خود درآورده و قرارداد كنسرسيوم نفت را در مهرماه سال ۱۳۳۳ به ملت ايران تحميل كنند. تنها با پژوهش هاى تاريخى و بهره گرفتن از اسناد و مدارك مى توان به شيوه هاى مداخله استقلال شكنانه اين قدرت هاى خارجى پى برد. ولى آن چه خطر تكرار اين مداخلات را افزايش مى دهد و جامعه را دچار تيره روزى و ركود دائمى مى كند استبداد در انديشه و تحميل يك عقيده به جامعه است. فرمول كودتاى نظامى عليه دولت مصدق برچسب فريب كارانه اى براى پنهان كردن روش هاى مداخله آميز بيگانگان است كه به مراتب خطرناك تر، ضد انسانى تر و زيان بارتر از يك كودتاى نظامى بوده اند.
بررسى رويدادهاى سال ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ نشان مى دهند كه مداخله دولت انگلستان در امور داخلى ايران از طريق يك توطئه چند وجهى و به كار گرفتن عوامل داخلى خود براى براندازى نهضت ملى ايران به مورد اجرا گذارده شده است كه از جمله در برگيرنده موارد زير بوده است:
-به دست گرفتن قدرت اجرائى در كشور از طريق وارد ساختن افراد وابسته به خود در پست هاى كليدى.
-به ورشكستگى كشيدن اقتصاد ملى از طريق ايجاد بن بست در مسئله نفت.
-گسترش نارضائى عمومى و به سستى كشيدن نيروى پايدارى مردم.
-اختلاف افكنى در ميان مردم از طريق عوامل نفوذى.
-ترور شخصيت و بى آبرو كردن آيت الله كاشانى و ديگر پيشگامان نهضت ملى از طريق يك رشته تبليغات مسموم و پر حجم داخلى.
-آشفته ساختن دستگاه دادگسترى و بى اثر ساختن آن و انحلال ديوان عالى كشور.
-به سستى كشيدن مجلس شوراى ملى و منحل ساختن آن.
-به قدرت رسانيدن گروهك هاى بى هويت به ويژه باز گذاردن دست حزب توده در صحنه سياسى كشور.
بى گمان بررسى هاى تاريخى بيشتر در زمينه اين روش هاى ويرانگر كه پنجاه سال پيش در كشور ما به كار گرفته شده و به بهاى از دست رفتن هدف هاى نهضت ملى ايران در زمينه آزادى، حكومت قانون و بهره مند شدن ملت ايران از منابع طبيعى كشور خود تمام شده اند براى روياروئى با چالش هاى نگران كننده اى كه اكنون امنيت ملى كشور ما را تهديد مى كنند سودمند هستند. (اين مقاله را آقاى سيدمحمود كاشانى در پاسخ مقاله عمادالدين باقى يكى از ملى مذهبى ها كه در آن آيت الله كاشانى را در متن حوادثى كه منجر به سقوط مصدق شد مورد انتقاد قرار داده بود نوشته است كه پس از انتشار در روزنامه شرق چاپ تهران بازتاب گسترده اى داشت. )

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •