Nimrooz
Vol. 18, No. 905, October 27, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۵ - جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ورود «پولين» به پايتخت روسيه از مسكو
«پولين» بعد از اينكه مدت هشتاد و دو ساعت در دليجان پستى بود وارد سن پطرزبورگ شد.
قبل از اينكه از مسكو حركت كند خانم صاحب خانه اش به او گفته بود كه بعد از اينكه وارد پايتخت شديد در مهمانخانه اى ارزان قيمت كه صاحب آن فرانسوى است سكونت نمائيد.
«پولين» وقتى وارد مهمانخانه مزبور شد بر اثر خستگى مسافرت نمى توانست روى دو پا بايستد با اين وصف يكى از خدمه مهمانخانه را بمنزل «شورا» فرستاد تا از وى خواهش كند كه وى بيايد زيرا ميدانست اگر يكى دو روز تاخير نمايد ممكن است كه «آنن كو» را به سيبريه تبعيد كنند و وى نتواند او را ببيند خادم مزبور مراجعت كرد و گفت «شورا» در منزل نبود و بمن گفتند كه او براى چند روز به مسافرت رفته، و بعد مراجعت خواهد كرد.
«پولين» از شنيدن اين جواب منفى خيلى غمگين شد، چون ميدانست يگانه كسيكه مى تواند وى را به «آنن كو» برساند «شورا» است و غير از او هيچكس را در پايتخت نمى شناسد. مدير فرانسوى مهمانخانه كه متوجه شد كه مسافر او يكمرتبه، دچار اندوهى بزرگ گرديد پرسيد مادموازل چرا متألم شديد؟ اگر كارى داريد كه از دست من ساخته باشد مضايقه نخواهم كرد.
«پولين» گفت من براى اين به «سن پطرزبورگ» آمده ام كه محبوسى را كه در قلعه «پير- و -پول» ميباشد ببينم ولى يگانه كسى كه مى تواند مرا به «آنن كو» برساند به مسافرت رفته و من نميدانم چه كنم و چگونه او را ببينم و فرصت صبر كردن هم ندارم، براى اينكه در هر ساعت ممكن است او را به سيبريه تبعيد كنند.
مهمانخانه چى بدوا از اينكه يك فرانسوى در فاجعه شورش دسامبر، بطورغير مستقيم دخالت دارد حيرت كرد و بعد گفت مادموازل شما اگر در خواستى بنويسيد ممكن است كه اجازه ملاقات محبوس را بشما بدهند زيرا خويشاوندان محبوسين به آزادى آن ها را در قلعه ملاقات مى نمايند. آن وقت مدير مهمانخانه راهنماى «پولين» شد و او را بجائى كه بايد تقاضاى خود را به آنجا تسليم كند برد و بعد از اينكه «پولين» در خواست خويش را تسليم كرد مدير مهمانخانه، وى را بطرف رودخانه «نوا» هدايت كرد و قعله «پير- و- پول» را بوى نشان داد.
«پولين» مشاهد كرد كه آن طرف رود، كنار رودخانه دو بنا ديده مى شود يكى كليساى «پير- و- پول» كه سلاطين روسيه در آن مدفون هستند و ديگرى قلعه اى بهمين نام داراى ديوارهاى بلند و ستبر كه ديوارها طورى ساخته شده كه گوئى در آب فرو رفته ورودخانه پاى ديوارها را مى شويد و در نزديك آن سى تا چهل زورق مشغول آمد و رفت هستند.
ديوارهاى قلعه طورى صاف بود كه مثل اينكه بوسيله سمباده آن را صيقلى كرده و «پولين» كه كنار رودخانه و ديوار قلعه ايستاده بود مى انديشيد كه بين او و «آنن كو» غير از بناى ديوار قلعه فاصله اى وجود ندارد ولى شايد هرگز نتواند از اين مانع عبور كند و خود را بدرون قلعه برساند.
«پولين» بمهمانخانه مراجعت كرد و با اينكه از مسافرت خسته بود آن شب نتوانست بخوابد و روز بعد، از مهمانخانه خارج شد و بهمانجا رفت كه روز قبل كنار رودخانه در آن نقطه ايستاده بود.
در روزهاى طولانى تابستان پطرزبورگ آفتاب نورانى و «پولين» در روشنائى خورشيد يك لحظه چشم از قلعه بر نميداشت و دائم اسم «آنن كو» را بر زبان مى آورد و مثل اينكه فكر ميكرد شايد با نيروى انتقال فكر بتواند او را از حضور خود در آنجا مطلع كند.
در آنجا كه «پولين» ايستاده بود پنجره اطاق هاى قلعه را مثل سوراخ هاى كوچك ميديد و در دل مى گفت آيا ممكن است كه «آنن كو» پشت يكى از پنجره ها باشد يا اينكه او را از قلعه خارج كرده و به سيبريه فرستاده اند.
اگر آفتاب بوسط آسمان نمى رسيد و از آنجا راه مغرب را پيش نميگرفت و سايه ها بلند نمى شد «پولين» از جاى خود تكان نميخورد.
ولى يك وقت متوجه گرديد كه عصر فرا رسيده بود و شايد اجازه ملاقات «آنن كو» به مهمانخانه واصل شده باشد و بهتر آن ديد كه به مهمانخانه برگردد، ولى پس از مراجعت مدير مهمانخانه باو گفت كه هنوز اجازه ملاقات نرسيده است.
«پولين» خواست بخوابد ليكن خوابش نبرد و برخاست و باز از مهمانخانه خارج شد.
در سن پطرزبورگ ساعات بعد از ظهر و عصر تابستان تا نزديك نيمه شب طول مى كشد يعنى تا آن موقع هوا روشن است و «پولين» بطرف رودخانه رفت.
نزديك قلعه «پير- و- پول» يك پل از قايق ها در رودخانه بوجود آورده بودند كه هنگام عبور زورق ها و سفاين شطى آن را ميگشودند و بعد از عبور زورق يا كشتى مى بستند.
«پولين» كه ديد مردم از روى اين پل عبور مى كنند از آن گذشت و خود را به ساحل ديگر رود رسانيد و مشاهده كرد كه دروازه بزرگ آهنى است و عده اى كه بسته هائى زير بغل دارند وارد قلعه مى شوند و حدس زد كه آنها بايد اقوام محبوسين باشند و براى آنها غذا و لباس ميبرند.
«پولين» جواز ورود به قلعه را نداشت تا مثل ديگران ارائه بدهد و وارد شود و بعد از اينكه قدرى داخل قلعه را نگريست بمهمانخانه برگشت و باز به وى گفتند كه جواز نرسيده است.
هنگامى كه زن جوان در اطاق خود در مهمانخانه نشسته، خسته و بى حال در انتظار دريافت جواز بود باو اطلاع دادند كه يك افسر آمده، مى خواهد او را ملاقات نمايد.
چون در يك مهمانخانه شايسته نيست كه زنى جوان يكمرد را در اطاق خود بپذيرد «پولين» فرود آمد كه افسر مزبور را كه يقين داشت كه «شورا» است در سالون مهمانخانه ملاقات كند.
ولى وقتى كه وارد سالون شد چشم او به يك افسر فربه كه سبيل هائى كلفت داشت افتاد و حيرت كرد كه وى كيست و با او چه كار دارد.
افسر مزبور پاشنه هاى پا را بهم كوبيد و سر فرود آورد و خود را بعنوان «نيكلا- نيكلائيويچ- آنن كو» آجوادان برادر امپرطور معرفى نمود و گفت پسرعموى «آنن كو» است كه در زندان است.
پسرعموى «آنن كو» طورى خود را معرفى كرد كه گوئى «نرون» امپراطور مشهور روم خود را بيكى از رعاياى خود معرفى مى نمايد.
آنگاه با لحنى حاكى از غرور اظهار كرد: مادموازل نظرباينكه من با... دوست شما... قرابت خانوادگى دارم و از آن گذشته داراى دوستان با نفوذ در دربار و جاهاى ديگر هستم قبل از اينكه شما به اينجا بيائيد توانستم كه با دوست شما در زندان ملاقات كنم و تصور مى نمايم كه حق دارم كه شما بدين مناسبت از من تشكر نمائيد.
اينك هم يادداشتى براى شما مى آورم كه بدست «آنن كو» نوشته شده و بدانيد كه هيچ محبوسى نمى تواند با خارج مكاتبه كند ولى من موفق شدم كه اين يادداشت را براى شما بياورم.
پسرعمو، يك كاغذ زرد و مچاله شده بدست «پولين» داد و «پولين» باطپش قلب و رنگ پريده كاغذ را گشود و ديد كه اين كلمات روى آن نوشته شده است: «طفلك بيچاره من، تو كجا هستى؟ ... و چه ميكنى؟ و روزگار بر تو چگونه ميگذرد؟ ... من قصد داشتم كه خويش را از بين ببرم ولى در اينجا براى خودكشى حتى يك سوزن يافت نمى شود.»
معلوم بود كه «آنن كو» اين نامه را طورى با شتاب و با حال اضطراب نوشته كه خود نمى دانسته چه مى خواهد بنويسد تا چه رسد باينكه بتواند چيزى براى «پولين» بنويسد.
زن جوان بعد از اينكه يادداشت مزبور را خواند گفت نمى فهمم كه «آنن كو» چگونه متوجه شد كه من در اينجا هستم؟
زن جوان مى فهميد كه وصول آن نامه بدست او غير عادى است ولى نمى توانست فكر خود را بكار اندازد و بفهمد بچه وسيله «آنن كو» در سن پطرزبورگ مطلع شده است و اين موضوع را از پسرعمو پرسيد.
پسرعمو گفت مادموازل جريان قضيه ساده است بعد از اينكه شما درخواست ملاقات «آنن كو» را كرديد، نظر باينكه من در اينجا يگانه خويشاوند او هستم در خواست شما را باطلاع من رسانيدند و من هم بى درنگ «آنن كو» را مطلع كردم و باو فهمانيدم كه شما آمده ايد و او نيز اين نامه را بشما نوشت و زائد است كه بگويم كه من چون دوستانى دارم مى توانم كه هر موقع ميخواهم «آنن كو» را ملاقات كنم.
پسرعمو مى كوشيد كه اهميت خود را به اطلاع زن جوان برساند تا وى بداند با يك مرد بزرگ كه مى تواند يك حامى نيرومند باشد صحبت ميكند يا اينكه بداند كه نمى تواند عليه اراده و عزم او قدمى بردارد، ولى «پولين» بجاى اينكه نسبت به آن مرد احساس احترم كند، برعكس از او متنفر شد و از خودپسندى او دانست كه وى مردى كوته فكر است و گفت:
-اگر شما به او گفتيد كه من باينجا آمده ام براى چه او در نامه خود مى نويسد تو كجا هستى و چه ميكنى؟
پسرعمو سرفه اى كرد و گفت: اين نوع نوشتن يادداشت ناشى از تشويش اوست. چون شما بايد متوجه باشيد محبوسى كه در حبس مجرد بسر ميبرد يك فرد عادى نيست و نمى تواند مثل افرادى كه آزاد هستند فكر كند و بسيارى از اين محبوسين در صدد خودكشى بر مى آيند و اين نتيجه منطقى حبس و تنهائى آنهاست.
طورى پسرعمو جمله اخير را با بى رحمى بر زبان آورد كه قلب زن جوان لرزيد ولى چون ميدانست كه به او احتياج دارد تصميم گرفت كه مدارا كند و گفت:
من از شما بمناسبت اين كه زحمت كشيده و نامه او را برايم آورده ايد تشكر ميكنم و خواهشمندم كه جواب مرا هم به او برسانيد، زيرا بعيد نيست كه دريافت اين جواب براى او مايه تسلى باشد.
پسرعمو بالحنى خشك و مثل اينكه مى خواهد بقدر يك كوه منت بردوش زن جوان بگذارد گفت البته، براى يك دفعه اين در خواست را مى پذيرم.
«پولين» گفت من تصور نمى كنم كه يكمرتبه ديگر بشما زحمت بدهم زيرا درخواست ملاقات «آنن كو» را كرده ام و در انتظار دريافت جواز ورود به قلعه هستم.
پسرعمو سرفه اى كرد و گفت بسيار خوب... بسيار خوب.
زن جوان قلم و دواتى بدست آورد و روى يك قطعه كاغذ اين جمله را نوشت.
«من به دنبال تو به سيبريه خواهم آمد. »
آنگاه صليب كوچكى را كه پيوسته از گردن ميآويخت، بيرون آورد و روى كاغذ نهاد وصليب را در كاغذ پيچيد و با يك روبان كه از گيسوان خود باز كرد، گره زد و به پسرعمو داد و گفت خواهش مى كنم كه اين را به او بدهيد و بگوئيد كه من بزودى وى را ملاقات خواهم كرد.
پسرعمو كاغذ مزبور را از «پولين» گرفت و گفت: من جواب شما را به او خواهم رسانيد و بعد تعظيمى كرد و از سالون خارج شد.
طورى «پولين» از نخوت و خودپسندى آن مرد متنفر شده بود كه راجع به وضع مزاجى «آنن كو» و اينكه چه موقع او را به سيبريه خواهند فرستاد سئوالى از پسرعمو نكرد كه مبادا صحبت ادامه پيدا كند زيرا مى خواست كه وى زودتر برود.
«پولين» هم مثل اكثر زنها كه داراى حس ششم هستند و از روى احساس مزبور ديگران را مى شناسند پسرعموى «آنن كو» را در ملاقات اول شناخت و دانست از آنهاست كه وقتى يك نفر بى گناه را به دار مى آويزند اگر بداند كه مرگ او براى وى سودى دارد كف ميزند.
در آنموقع، بدبختى يك عده از اشراف روسيه، سبب نيك بختى ديگران ميشد، بعضى چشم به شغل و مقام كسانى كه محكوم گريدند دوختند و برخى هم مثل پسرعموى «آنن كو» اميدوار بودند كه ميراث محكوم را تصاحب كند و نيز يكى از قضات عاليمقام كميسيون تحقيق فقط براى اين برادرزاده خود را كه پدر وفرزند نداشت محكوم كرد كه بتواند از ميراث او بهره مند شود.
قتى بوى گفتند كه اين خوب نيست جواب داد براى چه خوب نيست، مگر نمى دانيد كه وقتى سر يك محكوم را قطع ميكنند مرده ريك او به جلاد ميرسد؟
پسرعمو هم در انتظار ميراث «آنن كو» بود و بهمين جهت وقتى شنيد كه «پولين» به پايتخت آمده و در خواست ملاقات «آنن كو» را كرده، نگران شد زيرا ميديد لقمه اى كه يقين داشت مال اوست از دهانش دور مى شود اين بود كه بهتر آن ديد كه بوسيله نامه اى كه از «آنن كو» خواهد گرفت، «پولين» را گول بزند.
پسرعمو براى دريافت اين نامه بر يك مانور ساده دست زد بدين طريق كه به «آنن كو» در زندان گفت كه يكى از دوستان من به مسكو ميرود و اگر ميل دارد نامه اى به «پولين» بنويس كه وى باو برساند.
پسرعموى «آنن كو» مى دانست كه دادن خبر ورود «پولين» به دوست او دير نمى شود و اگر مجبور گردد كه اين خبر را باطلاع «آنن كو» برساند در هر موقع مى تواند كه بوى خبر بدهد اين بود كه به «آنن كو» نگفت كه «پولين» در پايتخت است ولى در عوض به «پولين» اظهار كرد كه دوست او، اطلاع دارد كه وى در «سن پطرزبورگ» است.
نامه «آنن كو» براى معرفى پسرعمو نزد «پولين» بسيار مفيد بود و اما پسرعمو از اين جهت نزد زن جوان رفت تا اينكه خود را متحد او نشان بدهد و بدينوسيله بتواند از ديدار «پولين» و «آنن كو» ممانعت كند. اگر وى مى توانست چند روز مانع از اين شود كه آن دو نفر يكديگر را ببينند، خيلى اميدوارى بود كه «آنن كو» را به سيبريه ببرند و ديگر «پولين» نتواند وى را بيند:
با اينكه پسرعمو سعى كرد كه نزد زن جوان خود را دوست «آنن كو» جلوه دهد «پولين» دريافت كه پسرعمو مردى سياه دل و خودخواه است وگرچه در آنموقع نمى توانست كه به نقشه آنمرد و قوف پيدا كند ليكن مى فهميد كه او راستگو و صميمى نيست.
بعد از اينكه پسرعمو جواب «پولين» را دريافت كرد نامه را ريزريز نمود و دور ريخت و روزى كه باز نزد «آنن كو» رفت صليب را باو داد و گفت شخصى كه از اينجا بمسكو رفت و نامه تورا به «پولين» رسانيد اين صليب را از طرف او براى تو آورد.
«آنن كو» صليب را با حيرت دريافت كرد و گفت «پولين» نامه را ديد و خواند يا نه؟
پسرعمو گفت بلى، نامه تو را خواند «آنن كو» پرسيد پس چرا جواب نامه مرا ننوشت؟ من حيرت ميكنم كه او اين صليب را براى من فرستاد ولى از نوشتن چند كلمه مضايقه كرد.
پسرعمو كه ميدانست اگر در اين خصوص صحبت كند و باز دروغى جعل نمايد ممكن است كه دروغ او مكشوف شود از « «آنن كو» خدافظى كرد و گفت صبر كن زيرا هر كس صبر كند بمقصود ميرسد.
در حالى كه «پولين» منتظر دريافت اجازه نامه خود بود يك روز به او اطلاع دادند كه «شورا» به ملاقاتش آمده است، بهمان اندازه كه زن جوان از ملاقات پسرعمو منتفر شده بود از ديدار «شورا» خوشوقت گرديد براى اينكه «شورا» در همه جا و نزد همه كس ساده جلوه ميكرد.
«شورا» هم بعد از اينكه «پولين» را ديد متوجه گرديد كه بيش از مرتبه اول كه در مسكو او را ملاقات كرده مجذوب وى گرديده است.
در آن موقع زن جوان باردار بود و هر زن باردار، هر قدر زيبا باشد، بمناسبت اينكه تناسب اندام خود را از دست مى دهد زيبائى او، در موقع باردارى جلوه نمى نمايد ولى در ملاقات دوم «شورا» زن جوان را خوش اندام و داراى تناسب ديد و فهميد كه استنباط او بر خطا نبوده و «پولين» زنى است كه محال است مردى او را ببيند و فريفته اش نشود.
وقتى «پولين» دست خود را بطرف او دراز كرد، دست هاى «شورا» بيش از حد معمول، روى دست زن جوان قرار گرفت و سربرداشت و باهيجان گفت... آه خانم... اگر بدانيد كه از ديدار شما چقدر خوشوقت هستم.
«پولين» كه متوجه گرديد مرد جوان نسبت به او اظهار تمايل ميكند با خونسردى و متانت گفت آقا، من هنوز نتوانسته ام «آنن كو» را ببينم و درخواست من براى تحصيل جواز ورود بزندان بدون جوان مانده است و آيا شما مى توانيد كارى بكنيد كه جواز مرا بدهند.
اين گفته، با لحن متين و رسمى، «شورا» را از آسمان به زمين آورد و متوجه شد خواه نخواه، بايد رعايت دوستى را بكند و قدم به حريم عشق «آنن كو» كه اكنون در زندان است نگذارد بعد «پولين» چگونگى آمدن پسرعمو را برايش نقل كرد و گفت كه كاغذى از طرف «آنن كو» براى او آورد.
وقتى «شورا» فهميد كه پسرعموى «آنن كو» بملاقات «پولين» آمده طورى حيرت كرد و خشمگين شد كه نتوانست زبان خود را نگاه دارد و گفت:
آه... آيا اين افعى فرومايه بملاقات شما آمده... من يقين دارم كه او براى منظورى خاص اينجا آمده زيرا اين مرد كسى نيست كه براى دلدارى شما، يا انجام خدمتى جهت «آنن كو)، اينجا آمده باشد، اينمرد يكى از اين فرويگان است كه پس ازاينكه متهمين واقعه دسامبر دستگير شدند، نيروى خود را بكار ميبرد كه آن اشخاص از پا افتاده را زودتر محو كند و اكنون نيز از هر فرصت براى آزار اين «آنن كوى» بدبخت استفاده مى نمايد.
«شورا» طورى بهيجان آمد كه در اطاق به راه افتاد و در حالى كه باشلاق بساق چكمه خود مى كوبيد گفت:
در واقعه دسامبريست ها «بزبان روسى دكابريست» مأمورين تحقيق و قضات همه ناجوانمردى بخرج دادند و يك نفر پيدا نشد كه بگويد كه اين متهمين ولو گناهكار باشند مجازات آنها اعدام و حبس ابد نيست براى اينكه سوء قصد نكرده اند.
امپراطور روسيه به اعضاى كميسيون تحقيق و قضات گفته بود كه اين ها بايد محكوم شوند تا اينكه در آينده نظير واقعه دسامبر تكرار نشود ولى امپراطور متوجه نيست كه با قتل و حبس ابد اين دسته نميتواند جلوى تظاهرات ديگران را بگيرد.
نميدانم كه گفته، همانطور كه مذهب احتياج به قربانى دارد، آزادى نيز نيازمند قربانى است و همانطور كه هرشهادتى در راه مذهب سبب مى شود كه شهادت ديگرى صورت بگيرد هر قربانى در راه آزادى نيز يك قربانى ديگر را بوجود مى آورد.
«شورا» طورى مجذوب صحبت خود شده بود كه فراموش كرد با كه حرف ميزند، و «پولين» از او چه انتظار دارد، يادش رفت كه در آموقع آنچه براى زن مزبور اهميت دارد تحصيل جواز ملاقات با «آنن كو» است نه فلسفه شهادت در راه آزادى، اين بود كه يكمرتبه بخود آمد و گفت خانم معذرت مى خواهم، اين پسرعمو بقدرى پست و بد طينت است كه من وقتى اسم او را ميشنوم حالم تغيير ميكند و يقين دارم كه اين مرد براى انجام يك منظور ناصواب بملاقات شما آمد.
هنگامى كه زن جوان با «شورا» مشغول صحبت بود، مدير مهمانخانه نامه اى براى او فرستاد و پيغام داد كه اين نامه، اكنون رسيده است.
زن جوان نامه را گشود و ديد كه يادداشتى است از طرف رئيس ژندارمرى كل كشور و در آن نوشته اند كه درخواست «پولين» براى ملاقات «آنن كو» بدلائل ذيل پذيرفته نمى شود.
اول اينكه در خواست كننده خارجى است، دوم آنكه با محبوس قرابتى ندارد.
وقتى پولين اين نامه را خواند پاهايش لرزيد و نامه را روى ميز انداخت و «شورا» گفت خانم چرا رنگ شما پريد و حالتان تغيير كرد؟
زن جوان گفت نامه را بخوانيد تا اينكه بدانيد حاضر نشدند كه براى ملاقات «آنن كو» بمن جواز بدهند.
«شورا» نامه را خواند و گفت خانم ترديد ندارم كه پسرعموى «آنن كو» نفوذ خود را بكار انداخته تا اينكه از دادن جواز بشما امتناع كنند.
«پولين» گفت اگر اينطور باشد اين مرد، مرا از «سن پطرزبورگ» هم بر مى گرداند و نمى گذارد كه اينجا بمانم.
«شورا» گفت بلى خانم او ميتواند اين كار را بكند و بدبختانه اكنون در روسيه، كسانى هستند كه خيلى كارها مى توانند بكنند چون علاوه بر اينكه نفوذ دارند از صرف پول هم مضايقه نمى نمايند ليكن پول پرستى برخى از كارمندان لشكرى و كشورى روسيه، يك فايده دارد و آن اين است همانطور كه دشمنان ما، مى توانند پول خرج كنند و ما را اذيت نمايند ما هم براى رسيدن بمقصود مى توانيم پول خرج كنيم، و بعضى اوقات پول جاى يك مدرك رسمى را ميگيرد.
«شورا» خيلى ميل داشت كه نزد «پولين» بماند و با او صحبت كند ولى زن جوان بر اثر دريافت جواب منفى ژاندارمرى طورى پريشان شده بود كه «شورا» دانست بايد برود ولى قبل از رفتن گفت خانم نااميد نباشيد در مملكتى كه بتوان بوسيله پول بعضى از كارمندان لشكرى و كشورى را خريدارى كرد نبايد نااميد شد و من باز نزد شما مى ايم و اميدوارم كه يك خبر خوش براى شما بياورم.!

ايران
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •