Nimrooz
Vol. 18, No. 905, October 27, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۵ - جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى
ماجراى شازده بازى پسر شاه بختى
داستان متلك به زنان تبريزى و جوابهاى دندان شكن زنها!
خاطرات اردشير زاهدى
مصدق گفت نهضت ملى قدرت را حفظ خواهد كرد حتى اگر همه اعضاى آن زير تانك هاى انگليس و آمريكا «له» شوند!
شاه حق ندارد فرمان تغيير دولت را صادر كند- مصدق
مصدق گفت اگر مخالفان سياسى ما به سفارت آمريكا پناه بياورند، مخارج نگهدارى آنها را دولت ايران خواهد پرداخت

خاطرات حميد زرگرى
ماجراى شازده بازى پسر شاه بختى
داستان متلك به زنان تبريزى و جوابهاى دندان شكن زنها!
004068.jpg
زرگرى
سروان برادران
در آن زمان رئيس ستاد ارتش آذربايجان سرلشگر شاه بختى بود. به او شاه آذربايجان مى گفتند. او از دوستان نزديك رضا شاه و به بيسوادى معروف بود. يك روز در سربازخانه در نطق خود خطاب به ما و سربازان مى گفت
سربازان من آذربايجان رود دارد دره دارد كوه دارد...
پسرش معروف به على رضا بود زيرا در عياشى و خانم بازى دست كمى از محمدرضا و برادرش على رضا نداشت. در آن موقع خدمت سربازى خود را در تبريز مى كرد. لباس معمولى سربازى به تن نمى كرد لباسى شبيه شازده ها بمانند مانتو بتن داشت. شوهر خواهرش كه سرهنگ تمام بود هميشه مانند آجودانى در كنارش بود. افسران پابوس و خايه مال نيز بمانند اسكورت در دنبالش راه مى افتادند.
يك روز عصر در شب تعطيلى در خيابان پهلوى در جلو سينمائى به اين شاهزاده و اسكورت او با سروان برادران برخورديم. او زل زل به سروان نگاه مى كرد. او به هيچ افسرى سلام نظامى نمى داد بلكه افسران بزدل و بى شخصيت به او سلام نظامى مى كردند. سروان برادران به سيد ديوانه معروف بود. به غير از پا كى و درستى شجاع بود و نترس. شاهزاده كه به او توهين كرده بود اصلا احساس هيچ گونه حا دثه اى را نمى كرد. سروان واقعا مثل اينكه به تيمسارى برخورده باشد در مقابل او ايستاده پا ها را سخت بهم كوبيد و سلام نظامى كرد. پسر شاه بختى متوجه شد كه سروان او را مسخره مى كند جلو آمد و گفت:
جناب سروان خواهش مى كنم. و دست سروان را گرفت تا پائين آورد
سروان برادران با خشونت و صداى بلند گفت:
سرباز دست ببالا والا اين پاگون ها را كه شاه بمن داده است پاره مى كنم.
پسر شاه بختى جا زد و قدمى به عقب برداشت و دست خود را بعنوان سلام نظامى بالا برد.
سرهنگ به اصطلاح آجودان پسر شاه بختى به پيش دويد و در حاليكه مى خواست سروان برادران را آرام كند ما را به مشروب دعوت كرد. ما بدون جواب از آنها دور شديم.
من و سروان به مى و مى خانه هاى تبريز پناه برديم و شب زنده دارى تا صبحدم ادامه داشت.
روز ديگر سروان به پيش سر لشگر شاه بختى احظار مى شود. شاه بختى معمولا بعد از اينكه افسران سلام نظامى را ادا مى كردند دست خود را شاهانه وار به طرف افسران دراز مى كرد و افسران آن را مى بوسيدند سروان برادران فقط دست او را بطور معمولى تكان مى دهد.
شاه بختى مى گويد:
به من گزارش داده اند كه شما افسر رشيدى هستيد، به اين علت من شما را به شهر دره گز مأمور كردم تا با فساد مبارزه كنيد.
دره گز در نزديكى مرند معروف به شهر عقرب بود و در واقع تبعيدگاه افسران نا آرام و حرف نشنو.
سروان جز اطاعت چاره اى نداشت. يادش زنده باد.

سروان موزيك
در سربازخانه يك سروان موزيك كه در نزديكى آسايشگاه ما دفتر داشت اغلب اوقات به بهانه هاى مختلف به ما سر مى زد. دانش آموزان در «خبردار» دادن به او با هم سبقت مى گرفتند. تا دانش آموزى مى گفت
بجاى خود جناب سروان بطرف او مى دويد و سعى مى كرد د ست بالا رفته دانش آموز را پائين آورده و يا جلو دهانش را با دست گرفته مى گفت
خواهش مى كنم، تمنا مى كنم، اختيار داريد!
اين طور وانمود مى كرد كه از مقررات ارتشى بيزار ا ست. ولى معلوم شد كه او هم جنس باز است و به اين ترتيب با بجه ها لاس مى زند. بچه ها بروى خود اصلا نمى آوردند و تا او پيدايش مى شد صداى خبردار از همه طرف بگوش مى رسيد.
سروان به سرباز زير دست خود تجاوز مى كند و يا در فكر تجاوز بوده است و محاكمه داشت. در محكمه محكوم مى شود و يك درجه او را مى گيرند و مى شود ستوان يك. روزيكه با درجه ستوانى به لشگر مى آيد دم درب به سربازى كه پيش فنگ كرده بود مى گويد:
پافنگ اله بالا پوخ جخاديم. پا فنگ بكن گندش را در آوردم.
هم كلاسى نظامى من صمد شاكى پور برعكس، سروان موزيك معمولى بود زنها را مى پرستيد.
يك روز كه با هم بوديم در خيابان به دخترى گفت
-اى قيز ممه وى يه ييم: «دختر جوان پستانت را بخورم»!
دختر در جواب گفت:
-اين كه چيزى نيست بمادرم مى گويم تا از كونم هم بخورى.
بعد از اين جريان كه از بذله گوئى د ختر زيباى تبريزى كيف كرده بودم و آنرا براى بچه ها تعريف كرده بودم او را صدا مى كردند
-صمد آقا
-چيه
-برم بمادرم بگويم...
تبريزى ها در بذله گو ئى معروف اند. در محله مان ليل آباد يك مرد سرشناس مرتب مزاحم زن زيبا روئى مى شده. يك روز جرئت كرده به زن مى گويد
به به خانم چه بچه زيبائى داريد!
خانم در جواب مى گويد
آقا اينكه مشگل نيست خانم تانرا بفرستيد خانه ما تا آقامان يكى را هم براى شما درست كند خانم جريان را به شوهرش مى گويد شوهر در محله باين و آن تعريف مى كند. نتيجه اين شده بود كه آن مرد زيبا پرست براى آنكه آشنايان او را نبينند از كج و بيراهه به خانه خود مى رفت!


تهران دانشكده افسرى
بعد از اتمام ششم طبيعى در خرداد ماه، قرار بود در شهريورماه براى ورود در دانشكده پزشكى در كنكور شركت كنم. در اين فاصله سخت عاشق شدم. عشق افلاطونى براى اولين بار در زندگى.
پزشكى فداى عشق شد. از كنكور رد شدم. بايستى اقرار بكنم كه براى حرفه پزشكى ساخته نشده بودم. هر وقت خون مى ديدم حالم بهم مى خورد. اجباراً مى بايستى روانه دانشكده افسرى در تهران بشوم. از اين لحاظ تأسف نمى خورم. از دانشكده افسرى از انضباط خشك از سختى هاى بدون معنى، مطالب زياد شنيده بودم. ماجراى سه سال و نيم تحصيل در دانشكده افسرى مى توانست كتاب جداگانه باشد. سعى مى كنم اين فصل را خيلى مختصر بنويسم.
روز اول بعد از گرفتن لباس خدمت، دانشجويان كادر و احتياط را به سلمانى آوردند. در حدود شايد ده سلمانى موى سر دانشجويان را از ته زده و آنها را تحويل سرگروهبانان مى دادند. اين سرگروهبانان دانشجويان سال سوم بودند. آنا را خدا مى ناميدند و دانشجويان سال يك را جوجه. وقتى در انتظار نوبت براى سرتراشى بوديم چند تن از اين خدايان كه براى تفريح خود ثانيه شمارى مى كردند در اطراف ما جمع شده بودند. يكى از آنها با چند نفر از احتياط ها گفتگو داشتند. -خب شماها حتماً دكتر و مهندس و دبير هستيد، تمام حرف هائى كه درباره دانشكده افسرى شنيده ايد دروغ است. خب حالا موهاى قشنگ شما را مى زنند اين فقط به خاطر بهداشت است. آينه و شانه خود را مى توانيد به عنوان يادگار نگاه داريد. شما نمى دانيد چه غذاهاى لذيذى در انتظار شما است. ميوه هر چه دلتان بخواهد. وقتى هوا خيلى گرم مى شود شب با شيپور بيدار باش شما را بيدار مى كنند تا به شما شربت خنك بدهند...
بعضى از دانشجويان احتياط با دهان باز به اين حرف ها گوش مى دادند، مثل اين كه اين حرف ها را باور مى كردند. من در گروهان سروان موسوى بودم. گروهان در طبقه سوم ساختمان روبروى درب ورودى بود. گروهان ما در دو آسايشگاه جاى گرفت، سرگروهبان در كنار پنجره تخت داشت. صبح ما را ساعت چهار و نيم بيدار كرد. گروهان برپا. همه با لباس خواب در كنار تختخواب خود ايستادند. يك دقيقه وقت داريد تا لباس خود را بپوشيد. او ساعت به دست بعد از يك دقيقه دستور ايست مى دهد همه باز بايستى در كنار تخت خود بايستند. سرگروهبان كنترل مى كند و نام دانشجوئى كه نتوانسته است در يك دقيقه لباس خود را بپوشد يادداشت مى كند. بايستى به شكلى تنبيه شود. سرگروهبان ادامه مى دهد: يك دقيقه وقت داريد تا گرد و خاك زير تخت و اطراف آن را بگيريد. برنامه روزانه ما كه عبارت بود از نظافت شخصى، برق انداختن پوتين ها، برق انداختن زمين با شمع، صبحانه، ورزش و تحصيل در دقايق و ثانيه تقسيم بندى شده بود. هر كس به موقع دستور را انجام نمى داد كارش زار بود.
بعد از صبحانه و شام و ناهار، گروهان ها را به دم مستراح ها مى آوردند تا رفع احتياج بكنند. دانشجويان كه برحسب مروت و مردانگى سرگروهبان از سه تا پنج دقيقه وقت داشتند از يك مستراح به مستراح ديگر مى دويدند. من در هفته اول نتوانستم رفع حاجت بكنم. آخر هفته كه به خانه رفتم، راحت شدم. يكى از بچه ها كه اميرنام داشت گم شده بود. او را بعد از چند ساعت جستجو در مستراح پيدا كردند كه به خواب رفته بود.
از سال ۱۳۲۸ دانشكده سه ساله شده بود، قبلاً دو ساله بود. براى ورود به دانشكده مى بايستى ديپلم ششم طبيعى، ادبى و يا رياضى داشت. سيستم آموزش آمريكائى در دانشكده برقرار شده بود. دروس علمى و نظامى. يازده ماه در سال به تحصيل و تعليمات نظامى مشغول بوديم. بعد از شش ماه به ما پاگون دادند. سختى ها و آزارهاى بى معنا براى كوچك كردن و كشتن شخصيت انسان ها و آماده كردن براى اطاعت مطلق، برنامه روز بود. اكثر دانشجويان از فرط خستگى در سر كلاس مى خوابيدند. لباس تميز و منظم و ريش تراشيده تختخواب همه براساس فرم نظامى بود. اگر دانشجوئى در مقابل آزار خدائى مقاومت مى كرد، خدايان ديگر به حساب او مى رسيدند. يك روز در دستشوئى شاهد آزار يك دانشجوى جوجه بودم. چند به اصطلاح خدا، او را احاطه كرده بودند و او مى بايستى با دهان خود از شير آب بخورد. داشت تقريباً خفه مى شد.
در آن زمان فرمانده هنگ دانشكده سرهنگ پياده مجيدى بود. چشمان زاغ، صورت كشيده، سفيد و لاغر داشت. خوش اندام و خوش لباس بود. صداى مشمئز كننده اى داشت و در واقع موقع حرف زدن جيغ مى كشيد، مى گفتند كه مبتلا به سفليس بوده است و اين صدا را از اين بيمارى به ارث برده است. او با ظاهر خوش و تجلى و ابهت نظامى اش قلبى تيره و پليد داشت. از شكنجه دانشجويان لذت مى برد، وقتى مجيدى مى آمد همه در انتظار كتك و كشيده بودند.
يك روز به گروهان ما آمد. ما در آسايشگاه با سروان موسوى بوديم. تفنگ هاى خود را تميز مى كرديم، مجيدى بعد از كنترل كف آسايشگاه تفنگ يك دانشجو را گرفت و گلنگدن آن را درآورد و با دستمال سفيد خود لوله تفنگ را كنترل كرد. دستمال كمى سياه شده بود. با جيغ و داد، دانشجوى وحشت زده را بعد از توهين تنبيه كرد. تنبيه عبارت بود از نگهبانى اضافى، عدم استفاده از مرخصى هفتگى، زندان و غيره.
اين اولين آشنائى من با او بود. يك روز در محوطه دانشكده دانشجوئى را صدا كرد:
-دانشجو چرا پوتين تو وصله دارد؟
-جناب سرهنگ براى اين كه پاره شده بود دادم وصله زدند.
-پوفيوز چرا پاره شد؟
اين سئوال و جواب چندين بار تكرار شد. بعد دستكش سفيد خود را از دست در مى آورد و سر و صورت دانشجو را نشانه مى گرفت.
همدوره هاى من از طبقات و قشرهاى مختلف بودند. امير و برادر او خسرو خسروداد در رديف من در آسايشگاه بودند. آنها با پرويز حكمت جو و ديگران روانه دانشكده هوائى شدند و بعدها خلبان. رژيم دانشكده سخت و بى رحمانه بود. تحمل تمرين هاى نظامى و ورزشى و يا حركات اجبارى سخت نبود بلكه تحقير و اطاعت محض قدرت جسمانى را نيز تضعيف مى كرد. هر دانشجوى با عقل و منطق و با شخصيت از آن محيط زده مى شد.
دانشجويانى مثل من كه به علت فقر به دانشكده پناه آورده بودند كم نبودند.
فرمانده دانشكده سرلشگر حجازى شاه پرست معروف بود. فرمانده گردان سرگرد جاهد نام داشت. او افسر ناصرالدينشاهى بود. خوش قلب و مهربان. ما هميشه از حضور او لذت مى برديم. سختى هاى جسمى و روحى ما را تسكين مى داد. به عنوان مثال دانشجوئى از او پرسيد جناب سرگرد لطفاً بفرمائيد تعريف سه پايه مسلسل چيست؟ او گفت: خره اين همان چهارپايه است كه يك پايه اش كم باشد.
و او جواب مى داد: جناب سرگرد شما با چه سرعتى ماشين تان را مى رانيد؟
سال اول با دنده يك سال دوم با دنده دو حالا در سال سوم هستم.
يك روز تعريف مى كرد: در راه شميران يك شوفر اتومبيل كاديلاك مرا متوقف كرد و از من بنزين خواست. به او گفتم، آخر عمو مگر نمى بينى كه من ماشين شورلت دارم و تو كاديلاك اينها كه بنزين شان بهم نمى خورند.
جناب سرگرد به لوسترهاى آسايشگاه مى گفت لنتر. هميشه از ما مى خواست كه لنترها را خوب پاك بكنيم.

سروان آراد
در اوائل سال اول دانشكده عده اى از فارغ التحصيل هاى شش طبيعى را به دانشكده داروسازى در دانشگاه تهران منتقل مى كردند. كنكورى در جريان نبود بلكه احتياج به پارتى داشت، به اين فكر افتادم كه از اين موقعيت استفاده كنم. به سراغ سروان آراد رفتم. سروان آراد كه سنش از هشتاد گذشته بود اهل تبريز بود و با ما نسبت فاميلى دورى داشت. سروان آراد افسر قديمى ارتش و آدم خيلى معروفى بود. تمام فرماندهان ارتش او را مى شناختند. در آن زمان رئيس ستاد ارتش رزم آرا بود. از او خواهش كردم كه پيش رزم آرا برود و از او كمك بگيرد. به من قول مثبت داد. بعد از يك هفته به سراغش رفتم. متوجه شدم كه بى حال و دماغ است. مؤدبانه نشستم و ساكت و كنجكاو در انتظار صحبت جناب سروان بودم. بعد از مدتى شروع به صحبت كرد:
-خب تو مى خواهى دكتر بشوى، داروساز و دارو فروش. حالا كجا هستى؟
در دانشكده افسرى! در دانشكده اى كه اعليحضرت همايونى در آنجا درس خوانده است. چنين افتخارى نصيب همه نمى شود. تو دارو فروشى را به افسرى ترجيح مى دهى، من سنين باشو اسى چيم. من به سرت ريدم برو فكر و مغزت را عوض كن. من يك عمر در ارتش بودم، نه درس خواندم و نه دانشكده ديدم، سرلشگرها در مقابل ام خبردار مى ايستند، حالا تو مى خواهى من بروم پيش رزم آرا؟ وقتى من افسر بودم، او هنوز از مادر متولد نشده بود، خب اگر ارزش داشت مى رفتم، ولى تو مى خواهى داروفروش بشوى نه افسر. برو من ديگر با تو كارى ندارم. حاضرين ساكت و ناراحت به من اشاره كردند كه حرفى نزنم. مأيوس و ناراحت خانه شان را ترك كردم.
درباره سروان آراد در ارتش روايت هاى زيادى است، دوتاى آن را كه از خودش شنيده ام در اينجا تعريف مى كنم. چنين مى گفت:
-در گروهان من، سربازى بود كه موقع رفع احتياج نمى توانست و يا نمى خواست سوراخ مستراح را خوب نشانه بگيرد و مستراح را كثيف مى كرد. هر چقدر سعى كردم نتوانستم اين سرباز را پيدا بكنم. روزى تمام گروهان را به خط كردم و خواستم كه سربازى كه اين كار را مى كند، خودش، خودش را معرفى بكند. هيچكس اقرار نكرد. بعد من گفتم ببينيد حالا كه با زبان خوب نشد من دكتر را صدا مى كنم و به او مى گويم تا سوراخ مقعد شما را اندازه بگيرد بزرگى مقعد سرباز را مى دانيم و پيدا كردن او كار آسانى است و بعد مى دانم با آن سرباز چكار بكنم. اين نقشه نتيجه مثبت داشت و بعد از چند دقيقه سربازى از صف بيرون آمد و گفت: جناب سروان الده گه خوردم ديگر اين كار را نمى كنم.
دستور دادم تا او را دو هفته زندانى كنند. بعد از التماس و خواهش سرباز، دلم به حال او سوخت و به اشتباه خود پى بردم و در مقابل صراحت و صداقت، او را بخشيدم و چهل و هشت ساعت به او مرخصى دادم.
داستان ديگرش اين بود در جنگ بين الملل اول در رضائيه بودم. شبى در سربازخانه كشيك داشتم. روس ها و فرانسوى ها در آن طرف ها بودند. دو افسر يكى روس و ديگرى فرانسوى پيش من آمدند. افسر روس از من خواهش كرد كه آن دو را تنها بگذارم. در بيرون اطاق كنجكاو گوش به در بودم. از حرف هايشان چيزى نمى فهميدم. چند بار كلمه واى واى شنيدم. با خودم گفتم در اطاق من واى واى؟! تاب نياورده وارد اطاق شدم. برخلاف انتظارم آن دو در مقابل هم مؤدبانه ايستاده بودند. بعدها به من گفتند واى واى به زبان فرانسه يعنى آرى. سروان فكر مى كرده كه آن دو مشغول كارهاى ناباب اند!

تماس با حزب توده ايران
روزى برحسب تصادف در سلسبيل، رفيق و همكلاسى خودم را در شاهرود هوشنگ طهماسبى ديدم. از ديدن من در لباس كادر دانشكده افسرى تقريباً شوكه شده بود. مرا به خانه شان كه در آن نزديكى بود برد. درد دل و صحبت به طول انجاميد. او يكى از مسئولين در سه راه طرشت بود. براى اولين بار از او شنيدم كه حزب در ارتش سازمان مخفى دارد. به او اعتماد داشتم. از او خواستم كه مرا با سازمان افسرى مرتبط كند. بعد از مدتى محل ملاقات و رمز آن را به من داد. در روز ملاقات همدوره و همكلاس من هوشنگ قربانى نژاد آمد. وقتى همديگر را ديديم شروع به خنده كرديم. به هم خيلى نزديك بوديم رمز رد و بدل شد. هوشنگ مرا با شرايط كار در سازمان آشنا كرد. يك سازمان مخفى اندر مخفى. گفت با اين كه تو سابقه حزبى دارى بايستى مانند ديگران دو سال آزمايشى باشى. سرگرد مولوى، سرهنگ سيامك، خسرو روزبه، سروان عباسى و ديگران هسته مركزى اين سازمان را تشكيل مى دادند. اين گروه قبلاً سازمان افسرى آزاديخواه ايران نام داشته است. سرگرد مولوى در پراگ به من مى گفت كه اين سازمان با توصيه و اصرار خسرو روزبه به حزب توده ايران پيوست و نام سازمان افسرى حزب توده ايران را گرفت. در دانشكده سلول ما از همكلاسى ها تشكيل مى شد. اعتصامى، اعزازى، جعفر طيبى و بعدها پرويز مؤتمنى آذر به اتفاق من اعضاء سلول را تشكيل مى داديم. اعتصامى مسئول بود.
پرويز را من به سازمان معرفى كرده بودم. او خواهرزاده امير اميرخسروى معروف به بابك بود كه در تغيير افكار او تأثير داشت. دوستان پرويز از دبيرستان نظام مانند اميرخسرو داد و برادر او خسرو خسروداد و حسام بيان شاه پرست بودند. تيمور بيگلربيگى نيز بود كه به هيچ دسته اى آلوده نشده بود و جوان پاك و درستى بود. پرويز دو برادر داشت. يكى سروان مالى بود. او شهرت خوبى نداشت. برادر ديگرش شاهپور نام داشت كه تقريباً افكار چپى داشت. پرويز فقط با شاهپور رابطه دوستى و برادرى داشت. از شجاعت و مناعت و پاكى او خوشم مى آمد. افكار سياسى تقريباً نداشت.

خاطرات اردشير زاهدى
مصدق گفت نهضت ملى قدرت را حفظ خواهد كرد حتى اگر همه اعضاى آن زير تانك هاى انگليس و آمريكا «له» شوند!
شاه حق ندارد فرمان تغيير دولت را صادر كند- مصدق
مصدق گفت اگر مخالفان سياسى ما به سفارت آمريكا پناه بياورند، مخارج نگهدارى آنها را دولت ايران خواهد پرداخت
004050.jpg
پنج روز بحرانى

از كاردار در ايران (ماتيسون) به سفارت در بيروت (براى هندرسون)
محرمانه
تهران، ۱۷اوت ۱۹۵۳
۳۵۷- امروز صبح دولت آشكارا بر اوضاع مسلط است. پيشنهاد مى كنم بلافاصله حركت كنيد. بسيار خوشوقت خواهم شد اگر هر چه زودتر تاريخ دقيق ورودتان را اطلاع دهيد چون نخست وزير به كرات جوياى تاريخ قطعى ورود شما شده است.
از سفير در عراق (برى) به وزارت خارجه
بغداد، اوت ۱۹۵۳
بكلى سرى- فورى
۹۲-براى اطلاع معاون وزارت خارجه- توزيع نشود.
شاه ايران از طريق دولت عراق خواستار ملاقات با من شد. براى اين كه اطلاعات دست اول و از ديدگاه خود شاه از حوادث روزهاى اخير در ايران كسب كنم و احساسات غرب گرائى ذاتى او را بيدار نمايم و سياست وزارت متبوع خود را در پشتيبانى از او يادآور شوم، ساعت نه و نيم ديشب در مهمانسراى ويژه دولت عراق كه شاه را در آنجا مسكن داده اند، مخفيانه به ديدار شاه رفتم. شاه پس از سه شب بى خوابى، خسته و شكسته مى نمود و از چرخش حوادث حيرت زده بود. اما از آمريكائى ها هيچ ناخرسندى و گلايه اى ابراز نمى داشت...
شاه گفت در هفته هاى اخير بيش از پيش احساس مى كرد كه بايد به نحوى جلو مصدق را بگيرد چون او در زير پا گذاشتن قانون اساسى گستاخ تر شده بود. از اين رو هنگامى كه پانزده روز قبل به وى پيشنهاد مى شود كه يك كودتاى نظامى را سرپرستى كند، مى پذيرد. با وجود اين وقتى كه بهتر انديشيده بود به اين نتيجه رسيد كه اقدام شاه بايد در محدوده اختيارات قانونى او باشد؛ بنابراين كودتا سودى ندارد. از اين رو تصميم مى گيرد كه فرمان نخست وزيرى سرلشگر زاهدى را به جاى مصدق صادر كند. پس از اين كه خاطر جمع مى شود كه همه كارها و تمهيدات انجام پذيرفته و امكان ناكامى نيست، تهران را به قصد كاخ ييلاقى خود در كنار درياى خزر ترك كرد تا با اين ترفند مصدق را خام كند. سه روز بعد فرمان انتصاب سرلشگر زاهدى تسليم شده او را در برگزيدن زمان و شيوه ابلاغ فرمان به مصدق آزاد گذاشته بود. شاه انتظار داشت كه عمليات در همان روز شروع شود ولى اقدامى صورت نگرفت، زيرا پيام ظاهراً ديروقت روز رسيده بود. روز بعد هم خبرى نشد زيرا جمعه و تعطيل بود. روز سوم دكتر مصدق به شكلى خبردار شده و فرصت يافته بود اقدامات پيشگيرانه را با موفقيت آغاز كند و بدين سان هنگامى كه سرهنگ ياد شده به خانه مصدق رسيد، خودش بازداشت شد.
امروز صبح شاه كاخ كنار درياى خزر را با يك هواپيماى بيچكرافت، يك خلبان، يك كارمند دربار و ملكه اش ترك گفت و ساعت ده و نيم وارد بغداد شد. به ديدار ملك فيصل رفت و او نيز به بازديد شاه آمد و مراتب مهمان نوازى خود را ابراز داشت ولى از آنجائى كه دائى اش كه پشتيبانش به شمار مى آيد در قاهره مانده بود، به نظر مى رسيد كه از رويدادهاى اخير گيج شده است.
شاه گفت در نظر دارد به زودى و شايد همين فردا بيانيه اى انتشار دهد ولى لازم است قبلاً از اوضاع تهران اطلاع حاصل كند. او سعى مى كند دست نگهدارد تا به او رهنمود داده شود ولى فشار براى صدور بيانيه زياد و رو به افزايش است. او قصد دارد در بيانيه اعلام كند كه سه روز پيش مصدق را عزل و سرلشگر زاهدى را به جاى او به نخست وزيرى منصوب كرده به اين دليل كه مصدق به طور مستمر قانون اساسى را نقض مى كرده است. نظر به اين كه هنگام جلوس بر تخت سلطنت سوگند خورده كه حافظ قانون اساسى باشد و آن را محترم بشمارد، چاره اى جز اين نداشته كه دولت مصدق را به خاطر عدول از قانون اساسى معزول كند. هنگامى كه معلوم شد كه فرمان وى ناديده گرفته شده است، به ناچار كشور را ترك نمود تا از خونريزى و آسيب هاى بيشتر جلوگيرى شود. او آماده است كه هر زمان كه بتواند در خدمت مردم ايران باشد، به كشور بازگردد و تا آن وقت براى بقا و استقلال ايران دعا مى كند. ايرانيان واقعى هرگز اجازه نخواهند داد كشورشان زير يوغ حزب غير قانونى توده قرار بگيرد.
شاه گفت براى او به كلى باور نكردنى است كه چطور نقشه به شكست انجاميد. مقامات مورد اعتماد او در دربار اطمينان داشتند كه نقشه به موفقيت خواهد انجاميد... اكنون او به اطلاعات و رهنمود براى حركت بعدى خود نياز دارد. گفت تصور مى كند نبايد بيش از دو سه روز در بغداد بماند. نخست مى خواهد به اروپا برود و سپس اميدوار است احتمالاً به آمريكا سفر كند. وى افزود كه مجبور است به زودى كارى براى خود دست و پا كند زيرا خانواده اى بزرگ و امكانات مالى ناچيزى در خارج از ايران دارد. من سعى كردم روحيه اش را تقويت كنم و بنابراين اظهار داشتم اميدوارم به زودى بتواند به كشورش برگردد و سلطنت بر ملتش را كه آنقدر برايشان زحمت كشيده است، در دست بگيرد ولى شاه نوميدانه گفت كه مصدق به كلى ديوانه و به نحوى بيمارگونه حسود است و مانند ببر به هر چه بر فراز سرش مى جنبد، حمله مى كند. شايد بر اين باور است كه مصدق فكر مى كند مى تواند با حزب توده كنار بيايد و سپس آنها را فريب داده از ميدان به در كند ولى مصدق با اين كار خود تبديل به دكتر بنش ايران خواهد شد.
برى

يادداشت قائم مقام وزيرخارجه (بيدل اسميت) به رئيس جمهور
بكلى سرى
واشنگتن، ۱۸اوت ۱۹۵۳
۲۷مرداد ۱۳۳۲
تلگرام (منظور از تلگرام پيوست سند شماره ۳۴۵ است كه سفير آمريكا در بغداد فرستاده بود.) پيوست نياز به توضيح ندارد و اوضاع ايران را در چند كلمه برايتان بيان مى كند. عمليات با شكست روبرو شد زيرا ژنرال هاى ايرانى كه مسئول كار بودند سه روز تأخير و ترديد به خرج دادند و در اين ميان مصدق توانست ته و توى قضيه را دربياورد. در واقع اين يك «ضد كودتا» بود زيرا شاه در صدور فرمان عزل مصدق از اختيارات قانونى خود استفاده كرده بود. آن پيرمرد كودك صفت فرمان را نپذيرفت و آورنده پيغام و هر كس را كه درگير بود و به دست افتاد، بازداشت كرد.
اكنون ما ناچاريم با ديدى كاملاً متفاوت به اوضاع ايران بنگريم و اگر مى خواهيم چيزى از مواضع خود را در آن كشور حفظ كنيم، احتمالاً مجبور خواهيم شد با هر تدبيرى شده خودمان را به مصدق نزديك كنيم. به خود جرأت داده مى گويم اين كار موجب افزون شدن دشوارى هايمان با انگليسى ها خواهد شد.
والتر بيدل اسميت

پيوست
از وزارت خارجه به سفارت در انگلستان
بكلى سرى- خيلى فورى واشنگتن، ۱۸اوت ۱۹۵۳-
ساعت ۴۵/۴ دقيقه بعدازظهر
۱۷۹۰-پاسخ تلگرام ۳۲۱۸ شما درباره ايران
۱-امروز به سفير ايالات متحد در رم دستور داده شد در مقام مشورت به اطلاع شاه برساند كه اعلاميه اى درباره رويدادهاى اخير ايران صادر نمايد و اين نكته را مورد تائيد قرار دهد كه عزل مصدق و نصب سرلشگر زاهدى از اختيارات قانونى بود كه قانون اساسى به وى داده است و توضيح دهد كه خروج وى از كشور بدان سبب بوده كه تشخيص داده اختيارات او ديگر مورد احترام نيست و از اين رو خواسته است از خونريزى جلوگيرى كند. در اين اعلاميه بايد روشن شود كه شاه نه تنها قصد نداشته كودتائى ترتيب دهد، بلكه خود قربانى كودتائى شده است كه مصدق انجام داده است.
۲-چنين اعلاميه اى پرونده را روشن خواهد ساخت و در صورت امكان اگر شاه موقعى بتواند به ايران مراجعه نمايد در تقويت موضع او مؤثر خواهد افتاد. وزارت خارجه احتمال نمى دهد كه اعلاميه مزبور اثر محسوسى در وضع كنونى ايران داشته باشد.
۲-همانطور كه ديروز بيدل اسميت به وزير گفته است، وزارت خارجه تائيد مى كند كه گرايش بر اين دارد كه بكوشد با دادن امتيازات جزئى مناسبات خود را با مصدق بهبود بخشد. هندرسون به اطلاع وزارت خارجه رسانده است كه ساعت ۶ بعدازظهر امروز مصدق را خواهد ديد و وزارت خارجه با توجه به گزارش او درباره اين ملاقات مناسبات خود را بيشتر مورد مطالعه قرار خواهد داد.
دالس

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت خارجه
تهران، ۱۸اوت ۱۹۵۳-۲۷مرداد ۱۳۳۲ ساعت ۱۰بعدازظهر
۳۸۴-

۱-گفتگوى من با مصدق امشب يك ساعت طول كشيد. او مرا با لباس كامل (و نه با پيژاماى خانه) آن چنان كه در مراسم تشريفاتى معمول است، به حضور پذيرفت. طبق معمول مؤدب بود، اما در رفتار او شراره هاى پنهانى آزردگى را احساس مى كردم. پس از خوش آمدگوئى هاى معمول، بابت رويدادهاى دو ماه گذشته كه در ايران حضور نداشتم، ابراز تأسف كردم و افزودم متأسفم از اين كه اوضاع سياسى و اقتصادى ايران را وخيم تر از دو ماه پيش مى بينم. اظهارات مرا با لبخندى كنايه آميز تائيد كرد و سپس سكوت برقرار شد.
۲-تأكيد كردم كه به ويژه افزايش تعداد حملات به شهروندان آمريكائى مورد نظر من است. او پس از حوادث شيراز رهنمودهائى براى نيروهاى انتظامى صادر كرده و آنان تدابير حفاظت از آمريكائيان را شدت بخشيده بودند. متأسفانه چنين به نظر مى رسد كه نيروهاى انتظامى دوباره اهمال كار شده اند. هر ساعت گزارش حمله تازه اى به شهروندان آمريكائى نه تنها در تهران بلكه در ساير نقاط به دست من مى رسد.
۳-مصدق گفت: اين حمله ها كم و بيش اجتناب ناپذير است. مردم ايران فكر مى كنند كه آمريكائيان مخالف آنان هستند و از همين رو به آمريكائى ها حمله مى كنند. گفتم مخالفت كه نبايد باعث حمله شود. پاسخ داد ايران درگير و دار انقلاب است و در كشاكش انقلاب سه برابر نيروى معمول لازم است تا بتوان حفاظت كامل از شهروندان آمريكائى را تأمين نمود. بايد به ياد بياورم كه در زمان انقلاب آمريكا و هنگامى كه آمريكائيان خواستار بيرون راندن انگليسى ها بودند، بسيارى از انگليسى هاى مقيم ايالات متحد مورد حمله قرار گرفتند. گفتم اگر ايرانيان خواستار بيرون راندن آمريكائيان هستند، نيازى به حمله به افراد نيست. ما خودمان مى رويم. او گفت كه اين دولت ايران نيست كه مى خواهد آمريكائيان كشور را ترك كنند، بلكه برخى از افراد مردم هستند كه اين را مى خواهند و علت حمله آنان همين است. تكرار كردم كه رؤساى هيئت نظامى آمريكا و هيئت ژاندارمرى آمريكا و همكارى هاى فنى با ايران امروز به من گزارش داده اند كه مقامات ايرانى كه در ارتباط با آنان كار مى كنند، اطمينان داده اند كه مايلند اين هيئت ها كار خود را در ايران ادامه دهند و از حداكثر همكارى مقامات ايرانى برخوردار خواهند بود. رؤساى مزبور همچنين گفتند كه تاكنون هيچگاه تا اين درجه همكارى تمام و كمال و مؤثر از جانب مقامات ايرانى مشاهده نكرده اند. من از گزارش وضع حاضر به واشنگتن خوددارى كرده بودم تا بتوانم ابتدا با خود مصدق گفتگو كنم. مى خواستم درباره اين هيئت هاى كمك دهنده آمريكائى و نيز درباره حفظ امنيت افراد هيئت هاى مزبور نظر او را جويا شوم. در شرايطى كه افراد هيئت هاى آمريكائى پيوسته مورد توهين و آزار مشتى اوباش قرار مى گيرند، پافشارى بعضى از مقامات ايرانى براى نگاه داشتن اين هيئت ها دردى را دوا نمى كند.
۴-نخست وزير گفت اطمينان دارد كه نيروهاى انتظامى براى حفظ امنيت آنان از هيچ تلاشى فروگذار نمى كنند. من عدم موافقت خود را ابراز داشتم و بخش هائى از گزارش هائى را كه در طول روز از اعضاى هيئت هاى كمك رسانى آمريكائى به دستم رسيده بود، برايش خواندم. در برخى از آنها گفته مى شد كه پليس در دفاع از آنان حالت انفعالى داشته است. او گفت آرزومند است به من اطمينان دهد كه خواستار ماندن هيئت هاى كمك رسانى است و افزود كه معتقد است آنان خدمات ارزنده اى انجام مى دهند و به موضوع امنيت آنان رسيدگى خواهد كرد.
۵-پس از سكوتى ديگر گفتم سپاسگزار خواهم بود اگر به طور محرمانه و براى اطلاع دولت متبوعم بگوئيد كه طى چند روز اخير چه اتفاقاتى روى داده است و افزودم كه دولت ايالات متحد هم به جريان رويدادها و هم به بازتاب رسمى اوضاع علاقمند است. او گفته هاى مرا چنين تعبير كرد كه گويا به نامه رئيس جمهورى خطاب به او در ماه ژوئيه گذشته اشاره مى كنم و يادآور شد كه توافق شده بود كه اين نامه ها محرمانه بمانند و تا زمانى كه آمريكا پاسخ مساعد نداده است، متن آنها انتشار نيابد. معتقد بود كه مقامات آمريكائى در واشنگتن يا تهران به طور مستقيم يا غيرمستقيم و به عمد اطلاعات مربوط به نامه ها را به مطبوعات ايرانى طرفدار انگليس درز داده اند و ايالات متحد برخلاف تمايل او اصرار در انتشار نامه ها داشته است. او گفت كه در واقع هرگز راضى به انتشار آنها نبوده و مبهوت شده است از اين كه نامه اى از سفارت ما دريافت كرده كه در آن از او قدردانى كرده اند كه نسبت به انتشار نامه ها ابراز تمايل كرده است. هنگامى كه دولت ايالات متحد را مصمم به انتشار آنها ديده، سرانجام او نيز پافشارى كرده كه در اين صورت يادداشت هاى متبادله در ژانويه گذشته ميان او و رئيس جمهور جديد نيز منتشر شوند. گفتم كه به تصور من درز كردن اطلاعات از دفتر خود او بوده است و شكل مخدوش شده اى از نامه رئيس جمهورى انتشار يافته كه براى ايالات متحده نامطلوب بوده و پس از آن بوده است كه دولت ايالات متحده در مورد انتشار نامه ها پافشارى كرده است. او خشمگينانه درز كردن اطلاعات از جانب ايرانيان را رد كرد و گفت به جز خود او و [على پاشا] صالح، مشاور ايرانى سفارت آمريكا و مترجم، هيچكس ديگرى از وجود اين نامه ها اطلاع نداشته است. نامه ها را در ميان كاغذهاى شخصى خود و نه در پرونده هاى دفترش نگهدارى كرده است. به اشاره فهماندم كه اطمينانى نيست كه كاغذهاى شخصى او به درستى و دور از دسترس مأموران زبردست نگهدارى مى شوند. همچنين خاطرنشان كردم كه برخى دستگاه هاى شنود مدرن وجود دارند كه مى توانند باعث شوند اين قبيل اطلاعات به دست مأموران طرف هاى دشمن با ايران و ايالات متحد بيفتد. مصدق همچنان پافشارى مى كرد كه برخى آمريكائيان تعمد داشته اند كه با درز دادن و شايع كردن محتواى نامه رئيس جمهور، دولت او را تضعيف كنند. گفتم اطلاع دارم كه نامه ها هم در تهران و هم در ايالات متحد در دست كارمندان مورد اعتماد بوده و بسيار محفوظ نگهدارى شده اند و اطمينان دارم كه هيچ چيزى از جانب ايالات متحد درز نكرده است.
۶-آنگاه مصدق رئوس وقايعى را كه به انحلال مجلس انجاميده بود، برشمرد. روايت او به طور كلى با اطلاعاتى كه از جانب سفارت به وزارت خارجه داده شده است، تطبيق مى كرد. افزون بر آن اظهار داشت كه ۳۰نفر از نمايندگان مجلس آشكارا توسط انگليسى ها خريدارى شده اند و تنها ۴۰رأى خريدارى نشده باقى است. ده رأى از اين ۴۰رأى نيز مى توانستند به سادگى به بهاى هر يك صد هزار تومان خريدارى شوند و هنگامى كه شنيده است كه مذاكراتى در جهت خريدارى آنها در جريان است، تصميم گرفته كه مجلس دست نشانده انگليس در جهت منافع مردم ايران نيست و بايد منحل شود. آنگاه نظر مرا درباره اقدام خود در انحلال مجلس پرسيد.
۷-يادآور شدم كه از من مى خواهد كه درباره امور داخلى ايران اظهارنظر كنم؛ كارى كه از جانب ديپلمات هاى خارجى معمول نيست. با اين حال مصدق به ياد داشت كه در خلال برخى از گفتگوهاى پيشينمان، من توانسته بودم بر اين ترديد خود چيره شوم. گفتم تنها نظرى كه در اين باره مايلم ابراز كنم، اين است كه اين كار براى ايران اسف انگيز است و براى مردم افتخارى ندارد كه دولت ايران آشكارا قادر نيست متكى بر پارلمان باشد. ايران در خطرناكترين موقعيت بين المللى قرار گرفته است و فكر مى كنم در صورتى كه كليه نهادهاى مندرج در قانون اساسى مى توانستند دست كم با كمترين هماهنگى ممكن با هم كار كنند، مطمئن تر بود.
۸-گفتم كه به حوادث روزهاى اخير علاقه ويژه اى دارم و مايلم درباره تلاش هائى كه براى نشاندن سرلشگر زاهدى به جاى او به عمل آمده بيشتر مطلع شوم. مصدق گفت در شامگاه روز ۱۵اوت سرهنگ نصيرى به خانه او آمد و ظاهراً قصد بازداشت او را داشت. اما خود سرهنگ نصيرى را بازداشت كردند و عده ديگرى نيز دستگير شدند. او سوگند خورده بود، او مى توانست همچنان به عهد خود وفادار بماند. اما روشن بود كه شاه نصيرى را براى بازداشت او فرستاده بود و شاه را نيز انگليسى ها تحريك كرده بودند.
۹-از مصدق پرسيدم آيا او دليلى دارد كه بپندارد شاه فرمان عزل او از مقام نخست وزيرى و نشاندن زاهدى به جاى او را صادر كرده است؟ مصدق گفت كه خودش هيچگاه چنين فرمانى را نديده است و فرقى نمى كرد اگر مى ديد. موضع او از مدت ها پيش اين بوده كه شاه فقط يك مقام تشريفاتى است و حق ندارد به مسئوليت خود فرمان تغيير دولت را صادر كند. گفتم به ويژه به اين نكته علاقمندم و مى خواهم گزارش دقيقى براى دولت ايالات متحد ارسال كنم. پرسيدم ايا درست فهميده ام كه: (الف) او اطلاع رسمى ندارد كه شاه فرمانى صادر و او را از نخست وزيرى معزول كرده است. (ب) ولو اين كه اطلاع مى يافت كه شاه چنين فرمانى را صادر كرده است، در اوضاع و احوال فعلى اين فرمان را بى اعتبار اعلام مى كرد؟ پاسخ داد: «دقيقاً همينطور است.»
۱۰-قبل از عزيمت به مصدق گفتم طى ۲۴ساعت پس از بازگشتم به تهران، اعضاى خانواده هاى كارمندان آمريكائى مقيم اين كشور اشاره ها و كنايه هائى از برخى از مقامات ايرانى شنيده اند كه اين تصور را در من ايجاد كرده است كه مقامات ايرانى گمان مى كنند سفارت ما پناهندگان سياسى ايرانى را در خود جاى داده است و من بايد بگويم كه اين موضوع به كلى بى اساس است. موضع من در اين خصوص به شرح زير است:
(الف) اگر پناهجويان سياسى بكوشند وارد محوطه سفارت شوند، از ورود آنان جلوگيرى خواهد شد.
(ب) اگر موفق شوند وارد محوطه سفارت شوند، تلاش خواهم كرد آنان را قانع كنيم كه به ميل خود سفارت را ترك نمايند.
(ج) اگر نخواهند با ميل خود بيرون بروند، قصد دارم به اطلاع مقامات ايرانى برسانم كه عده اى در سفارت ما پناه جسته اند و آنگاه با تلگراف از دولت خود كسب تكليف كنم.
۱۱-مصدق از اظهارات من تشكر كرد و گفت كه او نيز مى خواهد نكته اى را بر آن بيفزايد و آن اين است كه اگر كسانى از فراريان سياسى ايرانى در سفارت پناه جستند، او مايل است سفارت آنها را در همانجا نگهدارد. پرسيدم در اين صورت آيا دولت ايران پيش بينى پرداخت هزينه هاى نگهدارى و خورد و خوراك اين افراد را كرده است؟ يا اين كه او انتظار دارد اين هزينه ها را از محل بودجه اصل ۴ پرداخت كند؟ پاسخ داد: دولت ايران به رغم بودجه محدود خود با گشاده روئى هزينه اين پناهندگان را خواهد پرداخت.
۱۲-هنگام ترك خانه مصدق به نظرم رسيد كه روحيه او بهتر شده است. با اين حال با توجه به خويشتن دارى غير عادى او احساس كردم كه نسبت به دولت ايالات متحد يا دست كم نسبت به مقامات آمريكائى بدگمان شده است كه در تلاش براى عزل او دخالت دارند يا آن كه از قبل از اين تلاش آگاه بوده و نسبت به آن نظر مساعد داشته اند. در جابجاى گفته هاى او طعنه هائى وجود داشت كه اگر چه به صورت ظاهر جنبه شوخى داشت، اما نيشدار بود. اين طعنه ها به طور كلى مى رساند كه گويا ايالات متحد در تلاش در بركنارى او با انگليسى ها تبانى كرده است. براى نمونه در يك جا تأكيد كرد كه نهضت ملى مصمم است قدرت را در ايران حفظ كند و تا آخرين نفس به تلاش در اين راه ادامه خواهد داد ولو اين كه همه اعضاى آن زير تانك هاى انگليسى و آمريكائى له شوند. هنگامى كه من ابروهاى خود را با تعجب بالا بردم، او از ته دل خنديد.
۱۳-اميدوارم توجه ويژه اى براى جلوگيرى از درز مطالب اين پيام به عمل آوريد.
هندرسون

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت امورخارجه
محرمانه
تهران، ۱۹اوت ۱۹۵۳ (۲۸مرداد ۱۳۳۲)
ساعت ۱۲بعدازظهر
۳۹۰- اندكى پس از ساعت يازده سفارت اطلاع يافت كه مقر روزنامه هاى باختر امروز و شورش و حزب ايران به آتش كشيده شده اند. دانشجويان دانشكده افسرى نيز عليه دولت دست به اعتصاب زده اند. تظاهرات هواداران شاه در پيرامون مجلس از سوى بازاريان وابسته به كاشانى و ساير رهبران دينى كم اهميت تر حمايت مى گردد. جمعيت قابل ملاحظه اى از طرفداران شاه، هم اكنون به سوى بازار در حركت اند.
هيچگونه گزارشى در مورد اين كه نيروهاى انتظامى در پيشگيرى و يا ممانعت از تظاهر كنندگان طرفدار شاه، دخالت كرده باشند، نرسيده است.
هندرسون

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت امورخارجه
محرمانه
تهران، ۱۹ اوت ،۱۹۵۳ ساعت
۲بعدازظهر
۳۹۸- گزارش رسيده است كه جمعيتى در حدود ۳۰۰۰ نفر كه خواستار بازگشت شاه هستند، در حوالى خانه مصدق مورد حمله و تيراندازى نيروهاى انتظامى قرار گرفته اند. اقدامات قبلى در پراكنده كردن اين جمعيت مجدداً موجب شده است كه عده اى از سربازان به آنها بپيوندند. اين جمعيت مجدداً در برابر ستاد ارتش گرد آمده و دوباره هدف تيراندازى قرار گرفت. در برابر وزارت امورخارجه نيز زد و خورد در جريان است.
طرز برخورد نيروهاى انتظامى هنوز حاكى از دو دل بودن آنهاست، اما تعداد نظاميان و افسرانى كه منفرداً به هواداران شاه مى پيوندند، در حال افزايش است. كاميون هائى مملو از سربازان در سطح شهر ديده شده اند كه در حال عبور فرياد مى زنند: «زنده باد شاه». يك كاميون، مجسمه از جا كنده شده رضاشاه را حمل مى كرد در حالى كه جمعيتى آن را تعقيب مى نمود و به نظر مى رسيد كه مى خواهند آن را مجدداً نصب كنند. كليه دفاتر روزنامه هاى غير توده اى هوادار حكومت مصدق متلاشى و به آتش كشيده شده اند. در ميان آنها مى توان از روزنامه هاى نيروى سوم و شهباز كه متمايل به حزب توده است، نام برد.
جمعيت زيادى در حوالى اداره راديو ديده مى شود. ظاهراً آنها مصمم اند اداره راديو را اشغال كنند. جاده قديم شميران كه به ايستگاه راديو منتهى مى شود، از طرف هواداران شاه مسدود شده است.
سفارت هنوز نتوانسته است تشكيلات و برنامه اين فعاليت ها را كشف كند. ولى به نظر مى رسد كه جمعيت براى هدف معينى جمع شده اند.
هندرسون

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت خارجه
محرمانه
تهران، ۱۹اوت ۱۹۵۳- ساعت ۴بعدازظهر
۴۰۰-وزارت پست و تلگراف و اداره راديو اشغال شده اند. از قرار گزارش هاى رسيده، به شهرستان ها تلگراف فرستاده مى شود و آنها تشويق مى شوند كه تظاهرات مشابهى در طرفدارى از شاه انجام دهند. كارمندان سفارت كاميون هاى متعدد حامل نظاميان و غير نظاميان را به همراه شش تانك در خيابان ها ديده اند كه عكس هائى از شاه را حمل مى كرده اند.
راديو تهران پس از اشغال، براى مدت كوتاهى تنها به پخش موسيقى ضبط شده مى پرداخت و سپس در سكوت فرو رفت. به قرار گزارش واصله سرتيپ دفترى به رياست شهربانى تهران منصوب شده است. از قرار معلوم سرتيپ دفترى سعى مى كند از گارد گمرك كه قبلاً از جانب مصدق رياست آن را داشت، استفاده كند. اين مطلب را مركز شنود سفارت از مكالمات تلفنى به دست آورده است.
هندرسون

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت خارجه
محرمانه
تهران، ۱۹ اوت ،۱۹۵۳
ساعت ۵ بعدازظهر
۴۰۴- به موجب گزارش هاى مختلف از جمله اعضاى سفارت و ساير مقامات رسمى آمريكائى، در شهر حالت تعطيل عمومى حكمفرماست. كليه وسايط نقليه چراغ هاى خود را به نشانه پيروزى شاه روشن كرده اند. عابرين پياده براى افراد غير نظامى كه در كاميون هاى ارتشى به نفع شاه شعار مى دهند، كف مى زنند. تئاتر سعدى كه اغلب مركز رفت و آمد توده اى ها بود، به آتش كشيده شده است. با اين كه هواداران شاه پيروزى هائى به دست آورده اند ولى هنوز خانه مصدق و ستاد ارتش در دست هواداران مصدق است.
هندرسون

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت خارجه
محرمانه
تهران، ۱۹اوت ۱۹۵۳
ساعت ۷بعدازظهر
۴۰۶- در سراسر روز، تظاهرات به نفع شاه در سطح شهر گسترش يافت. كاميون هاى پر از تظاهرات كنندگان در حالى كه مورد استقبال عابرين پياده قرار مى گرفتند، در سطح شهر در گردش بودند. از قرار معلوم اكثريت خرد كننده طرفدار شاه گروه هاى چپ گرا را مرعوب و مجبور به سكوت كرده است. انتشارات غير توده اى اما طرفدار حكومت مصدق متلاشى و به آتش كشيده شده اند. راديو تهران توسط چند هزار نفر از طرفداران زاهدى اشتغال شده است. در برنامه بعدازظهر، زاهدى طى نطق كوتاهى مسئوليت نخست وزيرى را كه از طرف شاه به او سپرده شده است، پذيرفت. راديو هم چنين اعلام كرد كه شاه بى درنگ به كشور بازخواهد گشت.
رويه اعضاى نيروهاى مسلح كه در ابتداى روز نامعلوم به نظر مى رسيد، رفته رفته با پيوستن تدريجى سربازان، افسران و افراد پليس به تظاهر كنندگان روشن شد. تعداد زيادى كاميون هاى مملو از سرباز و دست كم شش تانك در صفوف تظاهر كنندگان به نفع شاه در خيابان ها ديده شده است.
خانه مصدق طبق گزارش رسيده از ساعت ۵بعدازظهر زير حمله است. صداى تيراندازى گهگاه به سفارت مى رسد. ميراشرافى از راديو تهران اعلام كرد كه فاطمى به دست مردم قطعه قطعه شده است. همچنين طبق گزارش هاى واصله سنجابى كشته يا مجروح شده است. اين اظهارات فعلاً بايد با احتياط تلقى شود. مقر ستاد ارتش كه قبلاً با تهاجمى ناكام روبرو شده بود، هنوز در دست طرفداران مصدق است. مركز شهربانى نيز هنوز در دست مصدقى ها است. سرتيپ دفترى، از قرار معلوم از جانب مصدق به فرماندارى نظامى تهران و رياست شهربانى منصوب شده است. تا آنجا كه گزارش رسيده است، هنوز هيچ لشگر يا تيپى رسماً به شاه نپيوسته ولى سربازان، افسران و چندين تانك به طور انفرادى از زاهدى پشتيبانى مى كنند. سرهنگ بختيار از قرار معلوم براى حمايت از زاهدى از كرمانشاه به سوى تهران در حركت است.
شايد وزارت خارجه از سفارت در رم بخواهد كه اين اطلاعات را به شاه برساند.
هندرسون

از سفير در ايران (هندرسون) به وزارت خارجه
محرمانه
تهران، ۱۹اوت ۱۹۵۳
ساعت ۸ بعدازظهر
۴۱۱-اطلاعات موثق حاكى از آن است كه نيروهاى طرفدار زاهدى، ستاد ارتش و ساير ادارات انتظامى را در كنترل دارند. خانه مصدق كه در محاصره قرار داشت، اشغال و توسط هواداران شاه غارت شده است. اما هنوز اطلاع موثقى درباره محل اقامت مصدق در دست نيست.
راديو تهران اطلاع داده كه فرماندارى نظامى عبور و مرور را از ساعت ۸ شب تا ۵صبح ممنوع اعلام كرده و از مردم خواسته است كه در برقرارى نظم با ارتش همكارى كنند. اكنون تائيد شده كه سرتيپ دفترى رئيس شهربانى منصوب زاهدى است. بنابراين گزارش قبلى سفارت (تلگراف ۴۰۰) اشتباه بوده يا سرتيپ دفترى در آخرين لحظه تغيير موضع داده است.

ايران
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •