خيالى خوش
در اين رؤياى رنگين، با خيالى خوش،
زدم در ديدگاه عشق بالى خوش.
به خود باليدم از پرواز در اوجى
كه جان مى بُرد و مى بخشيد حالى خوش.
مرا هستى به مستى خواند و با من بود
هم از آغاز در سير زوالى خوش!
به تلخى عمر سر شد، جز طفوليت،
كه با جهلش چميدم چند سالى خوش.
ميان جمعِ تنهايان چه حاصل داشت
به شوق همزبانى قيل و قالى خوش؟
چو ديدم نقصها در آنچه شد پيدا:
به ناپيدا زدم نقش كمالى خوش.
حقيقت جلوه در ممكن نمود اوّل،
مجوييدش، كه بود آخر محالى خوش!
اصالت ساخت با خوشباشِ بيدردى،
رهِ فرهنگ را زد ابتذالى خوش.
بگفتم با خِرد پيوسته در جنگيم!
حكيمى در جوابم زد مثالى خوش:
كه شيطان و خدا در قالب انسان،
دو ضدّ را نيست با هم اعتدالى خوش!
لندن- ۴ اكتبر ۲۰۰۶
در حاشيه اين غزل
غزلهاى «در خرگاه شب» ، ساخته سالهاى ۱۳۵۱ تا ،۱۳۵۳ با غزل «سيلاب رهگشايى» به پايان رسيد. حال كه سال ۱۳۸۵ است، با كوله بار تاريخ، به سنگينى حدّ اقلّ دويست هزارسال، برابر با عمر تقريبيِ «انسانِ خرد يار» (Homo Sapiens)، به «حيرتگاه عمر» رسيده ام. اگر چنين پيش نيامده بود كه بر اين غزلها حاشيه هائى بنويسم و آنها را منتشر كنم، از خود نمى خواستم كه بعد از سى و دوسال يك غزل ديگر هم بسازم كه نمودارى از حال و دنياى ذهنى و روحى امروزِ من باشد، و با چنين غزلى دفتر «در خرگاه شب» را ببندم. اين غزل ساخته شد و به آن «خيالى خوش» عنوان دادم.
همه مى دانيم كه كلمه «خوش» در حيطه معنى در زبانِ روزمرّه و ادبياتِ فارسى كاربردهايى متفاوت و متعدّد دارد. شاد، خوب، و تندرست از معمول ترين معنيهاى آن است. امّا براى ملاحظه تفاوتهاى ظريفى كه كاربرد آن در ادبيات، مخصوصاً در شعرِ فارسى پيدا كرده است، نمونه هائى از چند شاعر كلاسيك فارسى مى آورم. ضمناً در خواندنِ اين نمونه ها، به مضمونهايى هم كه اين شاعران كلمه «خوش» را در آنها با تفاوتهايِ معنايى به كار برده اند، توجّه مى كنيم تا بتوانيم آنها را با مضمونهاى هر بيت در غزل «خيالى خوش» مقايسه كنيم. اوحدى مراغه اى در غزلى مى گويد:
اى رُخت خرّم و دهانت خوش،
و آن نظر كردنِ نهانت خوش!
روِشِ قدّ نازنينت خوب،
شيوه چشمِ ناتوانت خوش!
وصلِ آن رخ به جان همى طلبم،
به رخم در نگر، كه جانت خوش! ...
غزلهاى اوحدى را بيشتر عارفانه دانسته اند تا عاشقانه، يعنى كه معشوق مجازى او در شعر، نمايى است از معشوق حقيقيِ او كه خدا يا حقيقت است، ولى شايد اگر ما به جاى خدا مى بوديم، هيچ خوشمان نمى آمد كه در بيتِ ديگرى از همين غزل، به ما بگويد:
كى ببينيم تنگ، چون كمرت،
دستِ خود كرده در ميانت خوش؟
حتّى شيخ عطّار نيشابورى هم كه در يك غزلِ بيست و يك بيتى معشوق را واقعاً «خدا» گرفته است و آرزوى وصالِ او برايش «فناء فى الله» است، باز در زبانِ شعرى اوهمين معشوق با نماى مجازيِ يك جوانِ زيبايِ قباپوش ظاهر مى شود كه خنده جان پرورش زاهد خلوت نشين را رسوا مى كند:
در سرم از عشقت اين سودا خوش است،
در دلم از شوقت اين غوغا خوش است...
بندگى را پيش يك بند قبات
صد كمر بربسته بر جوزا خوش است
جان فشان از خنده جان پرورت
زاهد خلوت نشين رسوا خوش است...
گر نباشد هر دو عالم، گو مباش!
تو تمامى، با توام تنها خوش است.
ماهرويا، سيرم اينجا از وجود،
بى وجودم گر برى آنجا، خوش است.
پرده از رخ برفكن تا گُم شوم،
كآن تماشا بى وجودِ ما خوش است...
چون تو پيدا آمدى چون آفتاب،
گر شدم چون سايه ناپيدا، خوش است!
از درونِ چاهِ جسمم دل گرفت،
قصدِ صحرا مى كنم، صحرا خوش است...
دى اگر چون قطره اى بودم ضعيف،
اين زمان دريا شدم، دريا خوش است...
نمونه هاى كاربرد كلمه «خوش» ، معمولاً در مقام صفت و گاه در مقام قيد، درشعر كلاسيك فارسى بسيار است، و جالبِ توجّه آنكه در بيشتر موارد، ضرورت وزنى در شعر است كه به شاعر حكم مى كند تا از «خوش» به جاى مثلاً صفتها يا قيدهاى خوب، نيك، آسوده، خرسند، راضى، سالم، شيوا، سازگار، زيبا، كامل، دلپسند، به اندازه، گيرا، دقيق، ژرف، بى خبر، بى غم، آسوده، بى خيال، مطبوع، مطلوب، حسابى، تمام عيار، شيرين، و مانندِ اينها استفاده مى كند. البّته شاعران اين معنيها را بر كلمه «خوش» تحميل نمى كنند. اين كلمه «خوش» است كه با ورودِ اين معنيها به حيطه خود توافق دارد و شاعر آن را در هر يك از اين معنيها به كار برده باشد، خواننده در تركيب كلام، همان معناى مناسب و موردِ نظرِ شاعر را از آن مى گيرد. مثلاً وقتى كه اوحدى مراغه اى مى گويد:
بلايِ عشقِ تو خوش كرده ايم با دلِ خود،
به بويِ آنكه خزان را بهار خواهد بود...
خواننده به آسانى در مى يابد كه دل را با بلاى عشق «خوش كردن» ، به اميدِ آنكه خزانِ دردناكِ هجران، بهارِ وصل را در پى خواهد داشت، يعنى «سازگار كردن» بلاى عشق بر دل، يا دل را به تحمّل اين بلا راضى كردن. يا مثلاً وقتى كه حافظ شيرازى مى گويد:
منّتِ سدره و طوبى زِ پيِ سايه مكش،
كه چو خوش بنگرى، اى سروِ روان، اين همه نيست!
دولت آن است كه بى خونِ دل آيد به كنار،
و ر نه با سعى و عمل باغِ جنان اين همه نيست...
باز خواننده به آسانى در مى يابد كه مُرادِ حافظ از «خوش نگريستن» در تركيبِ كلامِ اين بيت، «خوب وبا دقّت نگاه كردن» است، يعنى تأمّل در موضوع و سنجيدنِ و ارزيابى كردنِ آن. امّا در بعضى موارد به خوبى احساس مى كنيم كه كلمه «خوش» با طنز يا در معنايى معكوس به كار رفته است و در آنچه واقع مى شود، كسى نمى تواند دريافتِ حسّى خوشى داشته باشد. مثلاً «از ناله و درد خوش ناليدن» نمى تواند در كسى «خوشيِ حسّى» برانگيزد، امّا مى بينيم كه سعدى شيرازى مى گويد:
مطرب از ناله و درد است كه خوش مى نالد،
مرغِ عاشق طرب انگيز بُود آوازش!
مرغِ عاشق با سوزِ آتشِ عشق مى خواند و انسانِ عاشق است كه آن سوز را حسّ مى كند و آوازِ سوزناكِ آن مرغ در او طربِ عشق مى انگيزد. يا اگر «سوزِ دلِ كسى از چشمِ او خونابه بچكاند» چنين گريه اى نبايد براى آن كس دريافتِ حسّى خوشى ايجاد كند، امّا مى بينيم كه خسرو دهلوى مى گويد:
خونابه مى چكاندم از گريه سوزِ دل،
خوش گريه اى ست بر سرِ آتش كباب را!
سخن از «خوش» گفتن چنان خوش است، و نمونه هاى كاربردهاى متفاوت آن در شعر كلاسيك فارسى به اندازه اى فراوان است كه فقط تنگى مجال مى تواند به من بگويد «بس!» و من بس مى كنم و مى گويم كه در غزل «خيالى خوش» ، كلمه «خوش» را در مقامِ «رديف» در بعضى از بيتها به معنايى به كار برده ام كه طنزآميز به نظر مى ايد، امّا اگر به معناى بيت خوش بنگريم، مى بينيم كه طنزى در كار نيست، چنانكه در «زوالِ خوش» ، ظاهراً هيچ «خوش بودنى» وجود ندارد، امّا تأمّل در معناى بيت بر ما روشن مى كند كه زندگى، از همان لحظه اى كه به دنيا مى آييم، در سيرِ خود با مرگ و زوال همراه است، امّا شيرينيِ زندگى به اندازه اى است كه نمى گذارد ما از سيرِ زوال آگاه باشيم، و بنا براين چنين زوالى، خوش زوالى است. هستى انسان را به مستيِ حيات مى سپارد، امّا اين حياتِ شيرين از همان آغاز با انسان در سير زوالى است كه انسان از آن تلخى احساس نمى كند.
همه زندگى را، از آغاز تا امروز، در آخرين غزلِ اين دفتر خلاصه كرده ام و در هر بيتى با ايجاز به بيانِ معنايِ دوره اى يا دريافتى از زندگى پرداخته ام، امّا بى هيچ دريغ و افسوسى، بر خلافِ حافظ، آن رند شيرازى، از «شنگولانِ خوشباش» كارى خوش نياموخته ام، و به «خوش باش» هاى خيّام نيشابورى هم گوش نكرده ام، چون خودِ او هم اگر توانسته بود به آنها گوش كند، يقيناً دچارِ حالى نمى شد كه بگويد:
درياب كه از روح جدا خواهى رفت؛
در پرده اسرارِ فنا خواهى رفت!
مى نوش، ندانى از كجا آمده اى؛
خوش باش، ندانى به كجا خواهى رفت!
فقط بى دردانند كه مى توانند خوش باشند، و خيّام خود از دردمندان بود و نوشيدن مى هم نمى توانست او را به بى دردى بكشاند و به خوشى برساند. يا با شور دانستن در هستى و زندگى و جهان تأمّل كرده اى و به دريافتهايى رسيده اى و ديده اى كه دانستن همان يك ذرّه اش هم ديگر نمى گذارد كه تو در علفزار جهان گوسفند وار خوش باشى، يا از نعمت بيدردى برخوردارى و خوشى بى آنكه نيازى به هشدار خوشباشى داشته باشى. خوب است كه براى راندنِ دود تلخِ اين موضوع از فضاى ذهنمان، اين غزلِ حافظ را كه در آن «خوش» را «رديف» گرفته است، بخوانيم:
كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش
معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش
الا اى دولتى طالع كه قدر وقت مى دانى
گوارا بادت اين عشرت كه دارى كار و بارى خوش
هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبرى بارى ست
سپندى گو بر آتش نه، كه دارى روزگارى خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان
كه مهتابى دل افروز است و طرف لاله زارى خوش
مِى اى در كاسه چشم است ساقى را بناميزد
كه مستى مى كند با عقل و مى آرد خمارى خوش
به غفلت عمر شد، حافظ، بيا با ما به ميخانه
كه شنگولان خوشباشت بياموزند كارى خوش.
لندن- ۲۰ اكتبر ۲۰۰۶