زير نظر پيرايه يغمايى
Pirayeh163@hotmail. com
سينماى گوتيك، ژانر وحشت
مطب دكتر كاليگارى
اين سينما ملهم از سبك معمارى گوتيك است كه در سده هاى ۱۲ تا ۱۶ ميلادى در كشورهاى اروپاى غربى رايج بود. عناصر اصلى اين سبك عبات اند از تاق هاى نوك تيز، ستون هاى كشيده و پنجره هاى بلند و باريك و نوك دار با كاربرد شيشه هاى رنگى. نمونه بارز اين سبك كليساى نوتردام پاريس است. و نيز ملهم است از شيوه نويسندگى مردم پسند اواخر قرن ۱۸ ميلادى كه با تم تنهايى و وحشت پديد آمده.
تاريخ سينماى گوتيك: ژانر وحشت Gothic horror film تقريبا ً به قدمت تاريخ سينماست. ژانرى كه همواره براى مردم افسون كننده است و قصد دارد مخاطب خود را بترساند و پنهانى ترين احساسات شخصى او را تحريك كند، بطوريكه در بسيارى از اوقات اين ترس از لايه هاى سطحى عبور مى كند و حالتى هشدار دهنده به خود مى گيرد. در مجموع اين فيلم ها به نيمه تاريك و پنهان زندگى انسان ها مى پردازد و حوادث فراموش شده زندگى آنهارا به تصوير مى كشد. فيلم هاى وحشت از منابع گوناگونى از قبيل داستان هاى عاميانه- كه از چندين قرن پيش از ابداع سينما، سينه به سينه نقل شده اند -، افسانه هاى برخاسته از اوهام و خرافات مردم قرون وسطى و زندگى هاى مرموز جادوگران و احضاركنندگان روح، الهام مى گيرد كه با مايه هائى از كابوس هاى آشفته، نااميدى، عشق ناميرا و ماليخولياى رمانتيك مرگ جاى داد.
مطب (= دفتر، كابينه، اتاقك) دكتر كاليگارى The Cabinet of Dr Caligari، به كارگردانى رابرت وينه Robert Wiene در ۱۹۱۹ يكى از نخستين فيلم هاى سينماى وحشت گوتيك است كه به سينماى آلمان تعلق داشت. پس از نمايش اين فيلم، فضاى گوتيك با رشته رويدادهاى سوررئاليستى آشفته شكل گرفت. اين فيلم با درون مايه هائى از ديوانگى، اغتشاش و مبارزه عشق و پليدى، براستى از بسيارى از فيلم هاى جن و پرى و خون آشامى وحشتناك تر بود. بعلاوه اين فيلم براى نخستين بار كاراكتر «ديوانه» را به تماشاگران معرفى كرد و خلاصه تا هشت سال به عنوان شاهكارى بى رقيب بر پرده سينما هاى اروپا باقى ماند.
داستان اين فيلم بطور خلاصه از اين قرار است كه در يكى از روستاهاى مرزى هلند، ساحر معركه گيرى به نام كاليگارى با همكارى مرد خوابگردى به نام سزار، نمايش اجرا مى كند. سزار كسى است كه شب ها با پيكر يكدست ِ سياه و چهره سفيددر هيأت روحى سرگردان در شهر به راه مى افتد تا توطئه هاى شوم و مرگبار كاليگارى را به اجرا در آورد. در اين ميان دانشجويى به نام فرانس- پس از مرگ دوستش- به كاليگارى مشكوك مى شود. سزار براى كشتن نامزد زيباى فرانس «جُوان» مأموريت مى يابد اما زيبايى جُوان، او را افسون مى كند، پس دخترك را مى ربايد و با نگاه داشتن دختر در ميان بازوانش، سعى مى كند از راه بام ها و شيروانى ها فرار كند. بعد معلوم مى شود كه كاليگارى، مدير شرور يك تيمارستان محلى است كه در برخورد با پيكر بى جان سزار خود نيز ديوانه مى شود. راوى فيلم جُوان است و تمام داستان فيلم از نظر گاه او روايت مى شود.
البته فيلم مطب دكتر كاليگارى از ديدگاه زيگفريد كراكائر، به علت اينكه با فضاى بيمار گونه خود به ظهور هيتلر كمك كرده، سرزنش پذير دانسته شده است.
سافو و شعر زنانه در ۲۶۰۰ سال پيش
سافو (Sappho) كه از زمان باستان به نام بزرگترين شاعر غنايى شناخته شده، در اواخرِ قرن ششم پيش ازميلاد، در دهكده ارسوس (Eresos) در جزيره لسبوس (Lesbos) در يك خانواده اشرافى چشم به جهان گشود. وى ابتداى زندگى را در ميتيلن (Mitylene) گذرانيد، اما به سبب حوادث سياسى مدتى از سوى پيتاكوس (Pittacos) به سيسيل تبعيد شد.
حاصل زندگى زناشويى سافو دخترى به نام كله ايس ( (Cleis- همنام مادرش- بود كه براى او چندشعر زيبا سروده است.
به موجب افسانه ها سافو به دريانوردى به نام فائون (Phaon) دل باخت و به سبب بى مهرى فائون سر انجام خود را از فراز صخره لوكاد (Leucade =لوقاده) به زير انداخت و جان سپرد. عشق بى سرانجام و زندگى شاعرانه سافو بعدها سرچشمه الهام بسيارى از شاعران و نويسندگان و هنرمندان شد. چنانكه داستان ها و شعرها و نمايشنامه ها و تنديس ها و تصويرهاى بسيارى از او ساخته و پرداخته آمد كه از آن ميان مى توان به داستان معروفى از «آلفونس دوده» اشاره داشت.
شعرهاى سافو كه بيش ار ۲۶۰۰ سال پيش نوشته شده در ستايش عشق و اندوه و شادى و زيبايى و سرشار از فضايى زنانه است. چرا كه او در آن زمان ها سرپرستى مدرسه اى زنانه را به عهده داشت و در آنجا به دختركان و زنان جوان هنر زيستن و هنر شعر و موسيقى را مى آموخت.
در آميختگى اين فضاى زنانه با بيان برهنه و احساس شگفت انگيز او موجب شده كه وى را به همجنس گرايى نسبت دهند (۱) و از اين رو شعرهاى وى در معرض اتهام و نابودى قرار گرفت و توده اى از آثار وى قربانى سليقه معلمان و ناسخان بعد از او شد و به عمد نابود گرديد. در حالى كه او عاشقانه هاى بسيار زيبايى خطاب به مردان دارد از جمله در شعرى به نام «به يك مرد جوان...» مى گويد: «برخيز و به من خيره شو / چونان دوستى به دوستش / آنگاه من / زيبايى برهنه در چشم هايت را آشكار خواهم كرد.» (۲)
اما آنچه امروز در دست ماست- هر چند كم و ناقص- نشانگر احساس عجيب و بى پيرايه سافو است كه نه تنها در شطى از تاريخ و اسطوره و عشق جارى است، بلكه با گويشى شاعرانه آداب و رسوم آن دوران را براى ما واگويه مى كندو هم كمال زيبايى شناختى شعر در ۲۶۰۰ سال پيش را به ما امروزيان هديه مى دهد. آنگونه كه افلاطون فيلسوف برجسته يونانى هم درمقابل هنر گيج كننده سافو سر خم مى آورد ودر مورد او مى گويد: «سافو نه تنها يك غزلسراى بزرگ است بلكه او الهه اى است خالق همه هنرها.»
جا دارد كه گفته شود به تازگى يكى ديگر از شعر هاى وى در بسته بندى هاى يك موميايى مصرى كشف شده، اين شعر شامل صد و يك (۱۰۱) كلمه است و داستان بى زمانى را در هنر و اُپرا روايت مى كند.
و اينك چهار شعر از سافو را با برگردان پيرايه يغمايى با هم مى خوانيم:
(۱)
مرگ از من دور نيست...
او بالاتر از يك قهرمان است
او به چشم من يك خداست!
او كه مى تواند كنار تو بنشيند
و به زمزمه شيرين صداى تو
و آهنگ خنده هاى فريبنده ات
- كه ضرب آهنگ قلب مرا تشديد مى كند-
عاشقانه گوش فرا دهد...
اگر من ناگهانت باز بينم،
نخواهم توانست با تو سخن بگويم
چرا كه زبانم گره مى خورد
و يك شعله باريك
زير پوستم مى دود...
چيزى نمى توانم ديد
چيزى نمى توانم شنيد
جز صداى طبل گوش هاى خود را
و رنگم از علف هاى خشك
پريده تر مى شود...
در اين زمان؛
مرگ از من دور نيست... .
(۲)
پس كرت Crete را ترك كن!
تو آنجا را مى شناسى.
پس كرت را ترك كن و به آنجا بيا!
آنجا كه تو را چشم به راهيم...
آنجا كه براى تو مقدس است
آنجا... كه سپند دانه ها،
در جلوى محراب عطر مى پراكنند...
و جويبارهاى خنك؛
- از ميان شاخه هاى درختان سيب-
زمزمه كنان مى گذرند...
و آن بوته جوان و انبوه گل سرخ؛
بر زمين سايه مى افكند...
و برگ هاى رقصان؛
خواب ژرفى را به پايين مى ريزند...
آنجا... . كه در مرغزار
اسب ها شيهه مى كشند.
و بوى شيرين شويد
- در ميان گل هاى بهارى -
هوا را عطر آگين مى كند...
اى ملكه!
اى قبرسى!
پُر كن جام هاى طلايى ما را،
با عشق آميخته به شهد زلال!
(۳)
به دخترم كله ايس...
كله ايس از من مپرس كه چه بپوشى.
من روسرى گلدوزى شدهى «سارديسى»
مانند آنكه خودم پوشيده بودم،
ندارم تا به تو بدهم.
مادرم هميشه مى گفت:
در زمان ما بستن يك روبان ارغوانى
روى موها
نشانه اشرافيت بود.
اما ما نادان بوديم...
دخترى كه موهايش طلايى تر از
نور فانوس است،
هرگز نبايد براى آرايش موهايش
چيزى بجز گل هاى تازه داشته باشد.
(۴)
براى تيماس
ما اين كوزه را
با اين يادداشت
روى عرشه كشتى مى گذاريم:
اين خاكستر «تيماس» كوچك است
كه ناكام به سوى خوابگاه تاريك «پرسفون» (۲)
فرستاده شد.
و او
از خانه اش دور بود
دختران همسال او،
تيغ هاى صيقلى برداشتند
تا به رسم سوگوارى،
حلقه هاى موهاى نرمشان را ببُرند...
۱- واژه لزبين هم كه امروزه در مورد زنان همجنس گرا به كار مى رود، مشتق از كلمه لزبوس (= لسبوس) زادگاه سافو ست.
۲ -To a young man/Stand up and gaze me as a friend/ to friend. I ask you to reveal / the naked beauty of your eyes.
۳- پرسفون يا پرسفونه مظهر زادن و مرگ رستنى هاست و الهه اى است با دو شخصيت: هم الهه حاصلخيزى و بارورى است و هم ملكه جهان زيرين (ملكه مرگ) است.
بنا بر اسطوره ها «پرسفون» دختر «دمتر» ايزد بانوى زمين بود كه هادس (خداى عالم زيرين) دلباخته او شد و او را با خود به جهان زيرين برد.
اندوه «دمتر» آنقدر شديد بود كه زمين به خشكسالى نشست. در نتيجه زئوس تصميم گرفت به «دمتر» كمك كند و هرمس «را به جهان زيرين فرستاد تا پرسفون را برگرداند. شرط اين بازگشت اين بود كه پرسفون در جهان زيرين چيزى نخورد، اما هادس كه عاشق پرسفون بود، به او چند دانه انار خورانيد. بنابراين بر طبق حكم زئوس بر اين مقرر شد كه پرسفون شش ماه از سال را روى زمين و شش ماه ديگر را در جهان زيرين زندگى كند.
از اين رو اسطوره پرسفون تجسم چرخه خشكسالى و زايندگى در طبيعت است.
پرسفونه به عنوان بارورى دوشيزه اى جوان و دلرباست، اما به عنوان ملكه عالم زيرين (مرگ) چهره اى عبوس دارد.
مأخذ:
فرهنگ دهخدا زير نام» سافو «
فرهنگ اعلام معين زير نام» سافو «
روزنامه ايران / يكشنبه ۵ تير ۱۳۸۴ / صفحه آخر
نوشتار زنانه و زمينه هاى بروز آن، مارگارت ات وود، مترجم سعيد احمد زاده اردبيلى، نشريه ادبى دوات.
دمى با خواجه عبداله انصارى
۱
اى جوانانى كه در خاك خفته ايد!
خبر نداريد كه دوستان شما
گل مى بويند و
شما گِل...
در بوستان گل مى ريزد
و در زير خاك،
جعد جوانان
و گيسوى عروسان...
۲
از خود بيرون آى!
چون مار از پوست...
۳
دنيا را به حرص به دست آرند،
به بُخل نگاه دارند،
و به حسرت بگذارند،
و بروند...
ريموند كارور
ريموند كارور (۱۹۸۸-1938) شاعر و نويسنده مطرح آمريكايى و نيز يكى از دلايل اصلى تجديد حيات در نوشتن داستان هاى كوتاه در قرن بيستم است.
او خود را بعنوان كسى كه» تمايل به ايجاز دارد «و» به نوشتن داستانهاى كوتاه معتاد است «، معرفى مى كند. سبك وى را» واقع گرايى كثيف «خوانده اند كه شامل حال گروهى از نويسندگان سالهاى ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ از قبيل ريچارد فورد، توبياس ولف، آن بيتى هم مى شود. او در سال ۱۹۸۸ با دومين همسرش گالاگر ازدواج كرد. اما شوربختانه دو ماه بعد، در پنجاه سالگى به دليل سرطان ريه چشم از جهان فرو پوشيد، حال آنكه در همان سال عضويت او درآكادمى آمريكايى هنر و ادبيات آعلام شده بود.
اينك با نام جاودانگى دو شعر از كارور (ورشكستگى) و (صبح با فكر امپراطورى) را با ترجمه سهراب محبى مرور مى كنيم:
۱
ورشكستگى
بيست و هشت ساله ام، شكم مو دارم از زير پيراهنى ام
بيرون زده (معاف)
يك ورى روى كاناپه
ولو شده ام (معاف)
و به صداى دلنشين زنم
گوش مى دهم (باز هم معاف)
به اين لذت هاى كوچك
ما تازه رسيده ايم
مرا ببخش (به دادگاه التماس مى كنم)
كه ولخرج بوديم.
قلبم امروز، مثل درجلويى خانه
براى اولين بار در اين چند ماه، باز است.
۲
صبح با فكر امپراتورى
لب هايمان را به لبه لعابى فنجان مى فشاريم
و مى دانيم اين روغن شناور
بر سطح قهوه، روزى قلب هايمان را از كار خواهد انداخت.
چشم ها و انگشتان بر ظرفى نقره اى مى چكند
كه ظرفى نقره اى نيست.
آن سوى پنجره موج ها
بر ديوارهاى لب پريده شهر قديمى مى كوبند
دستانت انگار به قصد پيشگويى از روى روميزى زبر بر
مى خيزند، لبانت مى لرزند...
مى خواهم بگويم گور پدر آينده.
آينده ما در اعماق بعد از ظهر آرميده.
خيابانى است باريك با يك گارى و سورچى.
سورچى به ما نگاهى مى اندازد و درنگ مى كند،
بعد سرش را تكان مى دهد، و
من با خونسردى يك تخم مرغ لگهورن laghorn را مى شكنم.
چشمانت فيلم مى گيرند، از من بر مى گردى و از فراز
شيروانى به دريا نگاه مى كنى. حتا مگس ها ساكن اند.
تخم مرغى ديگر مى شكنم.
بى شك همديگر را كاسته ايم.
تبليغ كارخانه كازرونى درسال ۱۳۲۷
آن را كه لباس وطنى در برنيست
در نزد خردمند شكوه و فر نيست
بارى، تو كه مى خرى لباس، ار سودش
با كارگر وطن رسد، بهتر نيست؟
پرسه در متون قديمى
هوو
زنى به نزديك يحيى بن اكثم به شكايت شوهر خويش رفت. قاضى شوهر را بخواند و سپس از زن پرسيد: اى زن از چه شكايت دارى؟ شوهر نانت نمى دهد يا برك خانات نمى كند يا آنچه شرط صحبت است، به جاى نمى آورد؟
زن جواب داد كه از اين هيچ گونه تقصيرى نيست، وليكن بر سر ِ من زنى ديگر بخواست.
قاضى با وى گفت اى زن بدين معنى با وى مضايقه مكن كه او را با تو سه زن ديگر روا بود.
زن گفت: و مع هذا الجمال ايضا؟ يا قاضى اگر نفقه كم دهد، روا دارم و اگر برك خانه نكند، روا دارم و كذا فى الضرب و الشتم و الحبس وليكن نگر تا بر سر من بدك (بدگ) نگيرند و اگر روا بودى كه نامحرمى را چشم بر من افتد، من اكنون نقاب برداشتمى تا تو بدانستى كه آن را كه چنين جمال مهيّا و مهنّا باشد، او را طلب ديگرى كردن، خطا بود.
نقل از نسخه خطى قديم- در تفسير سوره يوسف
ياد ها و يادداشت ها
يادداشتى از حبيب يغمايى، مدير ماهنامه يغما
شاه با نهايت آرامى و بردبارى، بى آنكه آثار خشم و اضطراب از چهره اش آشكارا باشد، با اتوموبيل سلطنتى، از كاخ سعد آباد به تهران مى آمد. از آن روز كه سپاه متفقين ناگهان از دو سوى مملكت را فرا گرفته بودند، و بر ساكنين پايتخت از فراز و فرود بمب و گلوله مى باريد، شاه ايران همواره در فشار و در انديشه بود و با اينكه تمام نيروى خود را در خويشتن دارى و فرو خوردن خشم به كار مى برد، باز نمى توانست پراكندگى و پريشانى خاطر را از نزديكان نهان دارد. اما امروز چنان مى نمود كه چون تسليم شوندگان به مقدّرات، آسايشى نوميدانه دارد، چه بر خلاف روز هاى پيش سرى را كه همواره از فرط اندوه و شرم زدگى فرو افكنده داشت، گاه به گاه بر مى كرد و به كرانه هاى آسمان شفاف متوجه مى ساخت.
اتوموبيل همچنان شتابان و بى صدا راه را در مى نوشت تا به چهار راه خيبان پهلوى، جلوى يكى از درهاى كاخ سلطنتى رسيد. در اينجا شاه فرمان توقف داد و به دست خود در اتومبيل را گشوده، بى آنكه به راننده كه از شگفتى خود را فراموش كرده بود، دستورى دهد، يا به گذريان توجه و اعتنا فرمايد؛ با وقار و آهستگى شاهانه عرض چهار راه را پيمود، از طرف راست به خيابان سپه پيچيد و به نخستين عمارتى كه درى سبز رنگ و بزرگ و گشوده داشت، رفت.
شاه در آغاز دوران بزرگى و شهريارى، يعنى شانزده سال پيش مكرر بدين خانه آمده بود، راهرو و باغ و عمارت را درست مى دانست و هر يك از اتاق هاى آن را به خوبى مى شناخت و هيچ نيازى به راهنما نداشت.
در باغ جز باغبان پير كه به كار خود سرگرم داشت، كسى نبود. اما در مدخل عمارت، مستخدمى كه هيچگاه شاه را نديده بود و نمى شناخت، بطور معمول سلام كرد. شاه به اشاره سر پاسخ داد و بى آنكه به وى مجال پرسشى دهد يا باز ايستد، كلاه خويش را برگرفت و به چوب رخت آويخت و در اتاق پذيرايى را گشوده به مستخدم گفت:» فروغى اينجا بيايد! «
مستخدم كه در اين وقت دريافت كه اين نظامى ساده پوش شاهنشاه ايران است، پس از تعظيمى چاكرانه خود را به اتاق فروغى و پيغام را به وى رساند و او بى هيچ تأمل به پوشيدن لباس مشغول گشت.
من به وضع خانه فروغى آشنايى تمام دارم، در اتاق پذيرايى او از هر چيز بيشتر سه قطعه عكس بزرگ جلب توجه مى كرد و اين سه تصوير از رضا شاه پهلوى و كمال آناترك و ملك فيصل بود كه هر يك از آن ِ خود را امضا كرده به يادگار به فروغى داده بودند.
گمان مى كنم شاه در اين چند دقيقه كه به تنهايى در اين اتاق توقف نموده، بى آنكه بنشيند، بدين تصاوير مى نگريسته و به سرانجام هم آهنگان خود انديشه مى كرده است. آيا جز اين مى توان تصورى كرد؟
وقتى فروغى به سالن رفت و در را نيز از آن سوى بست، به احترام اين ميزبان بزرگ، سكوتى بهت انگيز و عميق در سراسر خانه حكم فرما گشت و در مدتى بيش از يك ساعت كه اين شاه و وزير با هم بودند، تنها يك بار مستخدم براى بردن چاى به درون رفت و در جواب بازپرسى ها و كنجكاوى هاى من ديده ها و شنيده هاى خود را چنين گفت:
نشاه و فروغى روى در روى نشسته بودند، وقتى من وارد شدم، اعيحضرت موضوع سخن را تغيير داد و به فروغى فرمود؛ مبل هاى شما كهنه و ناراحت است، چاى را هم نپذيرفتند و دستور فرمودند ديگر ناخوانده نروم.»
اما از خود فروغى، نه در آن روز و نه در روز هاى بعد با سماجت هائى كه بطور خودمانى و با نهايت آزادى در اين موضوع كردم، هيچ تراوشى نشد. چند روز پس از اين ملاقات كه تغييراتى عظيم در كشور حادث شده بود، وقتى به خانه رئيس الوزراء رفتم، مبل هائى بسيار ظريف و زيبا در گوشه هاى سالن قرار يافته و در محلى بسيار شايسته تصويرى از محمد رضا پهلوى كه آن نيز به امضاى همايونى موشح بود، به ديوار نصب شده بود.
برگرفته از ماهنامه يغما سال اول/ارديبهشت ۱۳۲۷ / ص۶۹- ۶۷
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ غزل هاى ناب (على ثابت قدم) مى زنيم و غزل زيباى زير ازجواد زهتاب را براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
امشب اى آيينه در اوج زلالى آمدى
از كدروت خالى خالى خالى آمدى
بوى شبنم، بوى سبزه، بوى شالى مى دهى
سبز سبزى شايد از راهى شمالى آمدى
از گذرگاه خيالم آمدى مانند پيش
يا كه اين بار از مسير بى خيالى آمدى
پيش چشمانت پناهى گرم دارم از گناه
اى همه آغوش از بس لاابالى آمدى
برخلاف سابق اى مصداقى از اوج غزل
بى تكلف، صادقانه، ارتحالى آمدى