-واى نمى دونى افشين، آقام داشت از تجب شاخ درمى آورد. مى گفت، باورم نمى شه كه رفيقت خودش ماشين رو بهت داده باشه. خيال مى كرد ازت دزديدم. آقا يه حالى كردم من با اين ماشين! نمى دونى دخترا چه نگاهى مى كردند. آخه بگو بى معرفت ها، مگه اونى كه ماشين نداره دل هم نداره؟ حتماً بايد يه دك و پوزى داشته باشه تا تحويلش بگيرين؟ راستش رو بخواى اصلاً امروز به كارهام نرسيدم. فقط با ماشين توى خيابون ها ويراژ مى دادم. صداى ضبط بالا، شيشه ها پائين، تازه عينك آفتابيت رو هم زدم، يه تيكه اى شده بودم كه نگو. راستش رو بخواى چون عينكت طبى نبود خيابونارو تار مى ديدم ولى اونقدر باكلاس شده بودم كه اصلاً برام مهم نبود. يكى، دو بار هم كم مونده بود تصادف كنم... ببينم افشين تو حالت خوبه؟
مهرداد بالاخره فهميد كه من اصلاً دل و دماغ حرف زدن ندارم. حسابى توى خودم بودم. بيچاره مهرداد با چه هيجانى داشت جريان صبح را برايم تعريف مى كرد. هر كارى كه كردم نتوانستم خودم را خوشحال جلوه بدهم و نقش بازى كنم. همان طور توى صندليم فرو رفته بودم و نگاهم لاى جمعيتى كه جلوى آسايشگاه در رفت و آمد بودند مى چرخيد، نمى دانستم چه تصميمى بگيرم، فكرم خيلى مشغول بود. تنها چيزى كه به ذهنم رسيد اين بود كه بروم خانه، مى توانستم دورادور از اوضاع روحى ستاره مطلع شوم. بهتر آن ديدم كه قبل از رفتن با دكتر ستاره مشورت كنم. مهرداد بدجورى توى ذوقش خورده و ساكت نشسته بود حتى از من نپرسيد كه كجا مى روم! يك ربعى توى آسايشگاه دنبال دكتر گشتم تا بالاخره پيدايش كردم. داشت با يكى از بيماران صحبت مى كرد. منتظر شدم تا كارش تمام شود. وقتى مرا ديد توى گوش مريضش چيزى گفت و آمد پيش من.
-معذرت مى خوام، نمى خواستم مزاحم كار شما بشم.
-مشكلى پيش اومده؟
-ستاره امروز منو از توى اتاق بيرون كرد. گفت كه نمى خواد ريختم رو ببينه، خواستم با شما مشورت كنم كه بروم يا بمونم؟
-بهتره برى، بذاريد يه كمى حالش بهتر بشه. شايد اون موقع خودش ازت بخواد كه بيائى پيشش. نگران نباش اينجا همه چيز تحت كنترله، هيچ مشكلى براش پيش نمياد... اين كارت منه، معمولاً بعدازظهرها مطب هستم. مى تونى با من در تماس باشى. راستى اسمت چى بود؟
كارت رو از دكتر گرفتم.
-افشين، ممنونم دكتر، با شما در تماسم. فعلاً خداحافظ.
-موفق باشى.
از كنار اتاق ستاره كه رد مى شدم يك لحظه مكث كردم. احساس مى كردم نيمى از وجودم را دارم توى آن اتاق جاى مى گذارم و مى روم. به سختى به پاهايم فرمان دادم كه به سمت ماشين حركت كند وقتى رسيدم ديدم حكمت توى ماشين روى صندلى جلو نشسته، مهرداد هم روى صندلى عقب ماشين نشسته بود.
-حكمت بچه ها رفتند؟
-بله پسرم، رفتند. مطمئنيد كه لازم نيست من پيش ستاره بمونم؟
-همين الان پيش دكترش بودم، اونا مواظب همه چيز هستند. جاى نگرانى نيست. من باهاشون در تماسم، اگه اجازه بديد حركت كنيم.
-بريم پسرم، بريم.
تمام طول راه هر سه ساكت بوديم، حكمت حتماً داشت به ستاره فكر مى كرد، درست مثل من. مهرداد هم طبق معمول از رفتار سرد من نسبت به خودش ناراحت شده بود. فرصتى براى دلجوئى نداشتم او ديگر مرد شده بود. نمى توانستم هر دفعه مثل دختر بچه ها نازش را بكشم. دلم مى خواست شرايط مرا درك كند. وقتى مهرداد را جلوى در خانه شان پياده كردم گفتم كه شب با او تماس مى گيرم ولى جوابى نداد. فهميدم كه حدسم درست بوده و قهر كرده. آدرس را از حكمت پرسيدم و حركت كردم.
-اون جوون از چيزى ناراحت بود؟
-مهرداد؟
-خيلى تو خودش بود. شايد از اين كه امروز وقتش رو به خاطر من و ستاره هدر داده ناراحت شده باشه؟
-نه، مهرداد پسر خوبيه، مطمئن باشيد كه اين جور نيست. مهرداد از من ناراحته، امروز خيلى بهش كم محلى كردم، با من قهر كرده.
-مگه پسرا هم با هم ديگه قهر مى كنند؟
-نه ولى مهرداد خيلى حساسه، از بچگى عزيز كرده مادرش بوده، از وقتى با همديگه دوست شديم سعى مى كنم مراعات حالش رو بكنم، امروز هم تقصير من بود. داشت با هيجان برام حرف مى زد ولى من اصلاً به حرف هاش گوش نمى دادم. نگران نباشيد، بهش تلفن مى كنم و از دلش درمى آرم. مهرداد خيلى دوست خوبيه. هر اخلاقى كه داشته باشه و هر جورى كه باشه من دوستش دارم.
-وقتى دو تا دوست خوب مثل شمارو مى بينم خوشحال مى شم. منم يكى، دو تا رفيق دارم كه حداقل چهل ساله كه از رفاقتمون مى گذره. اين دوستى هارو حفظ كنيد. هر دوستى كه باقى مى مونه مال همين سال هاى جوونيه. حيف از اين عمر كه بيهوده هدر رفت.
-حكمت، شما دبير بوديد؟
-ستاره بهتون گفته؟ بله من سى سال در آموزش و پرورش خدمت مى كردم. دبير رياضى بودم، وقتى بازنشسته شدم چند سالى كار نكردم ولى بعد از اين كه پسرم و همسرش به رحمت خدا رفتند تو مغازه يكى از دوستانم شروع به كار كردم. حسابدارم. درسته كه بدنم خيلى ضعيف شده و سوى چشم هامو دارم از دست مى دم ولى مغزم درست مثل ماشين حساب كار مى كنه. وقتى از مغزت كار بكشى هيچ وقت از كار نمى افته. از اول زندگيم هم دلم مى خواست رو پاى خودم بايستم. حتى اگه ستاره بره سر كار يا شوهر بكنه نمى تونم توى خونه بمونم. به كار كردن عادت كردم.
-شما فقط يه پسر داشتيد؟
-والله جوون از شما چه پنهون زنم بچه اش نمى شد. هر موقع باردار مى شد وقتى بچه اش مى خواست شكل بگيره سقط مى شد. جهانبخش رو با نذر و نياز از خدا گرفتم. زنم سر زا عمرش رو به شما داد. جهانبخش رو خودم بزرگ كردم. امان از دست روزگار كه تنها گل زندگيم رو پرپر كرد.
با يادآورى گذشته آه پر دردى از سينه حكمت برآمد. يادآورى آن روزهاى تلخ، دل پيرمرد را به درد آورده بود. من هم بحث رو كش ندادم. نمى خواستم بيشتر ناراحتش كنم. وقتى حكمت را جلوى در خانه شان پياده كردم با اصرار زياد او به داخل رفتم. تا يك چاى بخورم. خيلى دوست داشتم محل زندگى ستاره را از نزديك ببينم. يك آپارتمان قديمى بود كه حكمت و ستاره در طبقه دوم آن سكونت داشتند.
خانه شان قشنگ بود. يك آپارتمان كوچك دو خوابه كه خيلى ساده و با وسائل ناچيزى تزئين شده بود ولى تميز و مرتب بود. پدربزرگ تعريف كرد كه بنشينم و خودش رفت توى يكى از اتاق ها، ناخودآگاه به سمت اتاق ديگرى كه آن طرف هال بود برگشتم. آنجا حتماً اتاق ستاره بود. دوست داشتم اتاقش را از نزديك ببينم ولى درست نبود. به پذيرائى رفتم، هر گوشه اى را كه نگاه مى كردم يه قاب عكس بود. يك عكس بزرگ روى ديوار نظرم را جلب كرد. حكمت با زن و مردى كه حدس زدم پدر و مادر ستاره هستند. خود ستاره هم بغل پدربزرگش نشسته بود. توى عكس حكمت خيلى جوان تر به نظر مى رسيد. سختى هاى زندگى هنوز خطوط روى صورتش را برجسته نكرده بود و شوق عميقى ته چشمانش ديده مى شد. زنى كه توى عكس بود صورت زيبائى داشت، درست مثل ستاره نگاهش جذاب بود ولى ستاره بيشتر شبيه پدرش بود كه با جذبه اى خاص بالاى سر همه ايستاده بود. فكر اين كه اين مرد يك روز با ضربه هاى وحشتناك زنش را به قتل رسانده مو به تنم راست كرد.
به چشمان ستاره كوچولو كه آرام و تماشائى از توى عكس مرا نگاه مى كرد خيره شدم. پيش خودم گفتم: «اگه بچه مون شبيه ستاره بشه خيلى شيرين مى شه» و ناخودآگاه لبخندى روى لب هام نقش بست. با صداى حكمت برگشتم.
-پسرمه با عروسم، اون كوچولو هم ستاره اس. اون يكى هم منم، خيلى پير شدم نه؟
-نه، شما فقط يه كم شكسته شدين.
-لطفاً بنشينيد، ميرم چائى درست كنم.
-اجازه مى دين من اين كاررو بكنم؟
-به اندازه كافى تو اين چند روزه به شما زحمت دادم.
-اختيار دارين، زحمتى نيست.
-باشه پسرم، كترى و قورى روى گازه، چائى خشك هم توى كابينت بالاى جاظرفيه.
با خوشحالى توى آشپزخانه رفتم. خوشحال بودم، از كنجكاوى توى محل زندگى ستاره لذت مى بردم. مطمئناً تمام آن خانه را ستاره تزئين كرده بود و هر چيز را سرجايش گذاشته بود. نگاه كردن به تمام آن وسائل و دست زدن به چيزهائى كه ستاره هر روز آنها را لمس مى كرد اشتياق خاصى در من به وجود مى آورد. توى آشپزخانه كوچك ستاره همه چى سرجايش بود. چائى را كه دم كردم پيش حكمت رفتم. يك روزنامه دستش گرفته بود كه با آمدن من آن را كنار گذاشت. عينك اش را هم از چشمش برداشت و روى روزنامه گذاشت.
-دستت درد نكنه پسرم.
-خواهش مى كنم، كارى نكردم.
-شما چند سالته؟
-بيست و چهار سال.
-ولى بيشتر بهت مى خوره.
-مثلاً چقدر؟
-سى، سى و يك.
-خب زمونه يه كمى پخته ترم كرده.
-بهت نمياد كه سختى كشيده باشى.
-هر كسى مشكلات خاص خودش رو داره، همه مشكل دارند، فقط شكلش فرق مى كنه.
-ازدواج كردى؟
-نه.
-ستاره رو دوست دارى؟
سئوال ناگهانى حكمت مرا سرجايم ميخكوب كرد. نمى دانستم چه جوابى بدهم. توى آن يك دو ثانيه اى كه گذشت هر چه از مغزم كمك خواستم كه يك جواب درست و حسابى بدهد ياريم نكرد. ناخودآگاه به گل هاى قالى خيره شدم.
-ايرادى نداره پسرم، افشاى عشق و علاقه كه گناهى نداره، چرا شوكه شدى؟
خيلى برايم سخت بود كه جوابش را بدهم، تمام انرژيم را جمع كردم و گفتم:
-شما از كجا متوجه شدين؟
-كار سختى نبود، هر كسى حالت هاى تورو مى ديد راز دلت رو مى خوند. تو از ديروز صبح گرفتار ستاره شدى. هيچكس اين همه سختى به خودش نمى ده، خيلى وقته دوستش دارى؟
-بله، دو سالى مى شه، ولى اون موقع ستاره نامزد داشت، خيلى سعى كردم فراموشش كنم ولى نتونستم. حالا كه نامزديش به هم خورده... شما فكر مى كنيد اميدى باشه؟
-به خدا توكل كن، به اميد خدا همه چى درست مى شه. اين چائى دم نكشيد؟
توى آشپزخانه رفتم تا چاى بريزم. غافلگير شده بودم، تمام بدنم مى لرزيد. دلم نمى خواست كسى بداند كه توى دلم چه مى گذرد ولى بالاخره اين مرد پدربزرگ ستاره بود، دير يا زود بايد مى فهميد. اصلاً شايد توى وصل اين رابطه مى توانست كمكم كند؟!
چاى را كه جلوى او گذاشتم پرسيدم:
-شما كمكم مى كنيد؟
نگاهى به اعماق چشمانم كرد و گفت:
-حتماً.
-من اشتباهى رو كه بهروز در قبال ستاره كرد جبران مى كنم، اميد به زندگى رو توى دلش زنده مى كنم، فقط بايد بخواد.
چند لحظه سكوت بين ما حكمفرما شد.
-اگه اجازه بدين من مى رم.
-تو كه هنوز چائيت رو نخوردى.
-بازم پيش شما مى يام، معذرت مى خوام ولى احتياج به فكر كردن دارم.
حكمت بلند شد و دستم را به گرمى فشرد و گفت:
-اگه دلت صاف باشه به چيزى كه مى خواى مى رسى.
خداحافظى كردم و رفتم. به او گفتم كه فردا ظهر دوباره برمى گردم تا او را پيش ستاره ببرم. تمام طول راه به آخرين حرفش فكر كردم «اگه دلت صاف باشه به چيزى كه مى خواى مى رسى» يعنى واقعاً اين طور بود؟ پس چرا ستاره با اين كه دلش صاف بود به وفاى بهروز نرسيد؟
چرا وقتى فهميدم كه ستاره را با تمام وجود دوست دارم متوجه شدم كه نامزد دارد؟ چرا مهرداد با اين كه دلش صاف است هيچوقت دخترى را پيدا نمى كند كه دوستش داشته باشد و به خاطرش زندگى كند؟ و هزاران چراى ديگر كه به جانم افتاده بود مغزم را مى خورد. وقتى به خانه رسيدم آنقدر خسته و كرخت بودم كه حتى حوصله نداشتم ماشين را توى پاركينگ ببرم. نزديك در ورودى كه شدم سر و صداى روياجون و دوستانش مى آمد. اصلاً حوصله روياروئى با كسى را نداشتم. بى سر و صدا رفتم بالا توى اتاقم. اول دوش گرفتم و بعد خودم را روى تخت ولو كردم. هيچ حسى توى بدنم نداشتم، با فكرهاى جوراجور آنقدر مثل مرغ سركنده از اين دنده به اون دنده شدم كه خوابم برد. صبح با صداى رويا از خواب بيدار شدم.
-افشين تو كى اومدى؟ پاشو لنگ ظهره، پس ماشينت كو؟
احساس مى كردم كه يكى با پتك دارد مى كوبد توى سرم، دندانهايم به هم چسبيده بود، حتى قدرت حرف زدن هم نداشتم. با بى حوصلگى از تختخواب بيرون آمدم. وقتى سر و صورتم را شستم احساس كردم حالم بهتر شده ولى هنوز مغزم تير مى كشيد. يكراست به آشپزخانه رفتم. نرگس داشت غذا درست مى كرد. سوئيچ ماشين را روى ميز گذاشتم.
-نرگس، به على آقا بگو ماشين رو بياره تو.
-صبحانه نمى خوريد؟
-نه، فقط يه چائى لطفاً، من توى اتاق نشيمن هستم.
نشستم جلوى تلويزيون و بى هدف كانال ها را عوض كردم.
-حالت بهتر شد؟ نگفتى كى اومدى؟
-ببخشيد روياجون، صبح اونقدر خسته بودم كه نتونستم يه كلمه حرف بزنم، سرم بدجورى درد مى كرد.
-برات قرص بيارم؟
چند دقيقه بعد رويا با يك سينى آمد كه در آن لقمه اى نان و پنير و يك ليوان چاى و قرص بود.
-اول يه لقمه بذار دهنت بعد قرص بخور. اگه اينكارو نكنى معده ات اذيت مى شه.
-ديشب وقتى اومدم شما مهمون داشتيد؟ من هم يكراست رفتم خوابيدم. ماشينم تو كوچه است، گفتم على آقا بياردش توى پاركنيگ. پدر خوبه؟
-آره، خوبه، ديشب اصلاً نيومد، با مهندس رستگار بود. راستى ديشب يكى از همكلاسى هات هم اينجا بود.
-همكلاسى من؟
-آره، لادن.
-لادن؟ شما اونو از كجا مى شناسيد؟
-خواهرزاده فتانه است، دوست سودى، مى شناسيش كه؟
-بله، البته فقط به اسم مى شناسمش، اگه ديده باشمش هم يادم نيست.
-حالا مهم نيست. ديشب كه اينجا دوره داشتيم سودى، فتانه و لادن رو هم با خودش آورد. مادر و پدر لادن رفته اند اروپا پيش پسرشون.
-براى هميشه؟
-نه، مسافرت. لادن هم فعلاً پيش خاله اش مونده. دختر بامزه و شيطونيه. خيلى بهت سلام رسوند. من هم بهش گفتم كه زياد بياد اينجا و به تو سر بزنه. تعطيلات تو هم كه شروع شده، حوصله ات سر مى ره.
-كاش اين جورى بهش نمى گفتيد.
-چرا؟ دختر خيلى خوبيه.
-بر منكرش لعنت.
-خانواده خيلى خوبى هم داره، ديشب تمام اطلاعات رو از سودى گرفتم. اگه دوست داشته باشى مى تونيم بيشتر باهاشون آشنا بشيم.
نگاهى از روى عصبانيت به رويا كردم.
-روياجون، لادن فقط دوست دانشگاهى منه، همين.
رويا كه لبخند روى لب هايش خشك شده بود زود خودش را جمع وجور كرد و گفت:
-موبه مو براندازش كردم. قدبلند و خوش هيكله، سر و وضعش هم عاليه، خيلى هم زود خودشو تو دل همه جا مى كنه. نمى دونى ديشب چى كار مى كرد. اون قدر بامزه حرف مى زد كه همه عاشقش شده بودن. راستش دلم مى خواست همون ديشب ازش خواستگارى مى كردم.
-براى ارژنگ؟
-اِوا چرا براى ارژنگ؟ مگه تو چته؟ اولاً تو از ارژنگ بزرگترى، در ثانى ارژنگ توى آمريكا هزار تا دختر جورواجور مى تونه پيدا كنه، تازه براى پسرى كه اون وضعيت رو داره كه نمى تونم برم خواستگارى.
جمله آخر را كه گفت صورتش درهم شد. ياد ارژنگ افتاد كه گوشه زندان افتاده. دستى به موهايش كشيدم و گفتم:
-روياجون، ممنونم كه به فكر منى، ولى لادن فقط همكلاسى منه، همين و بس، من نمى تونم هيچ فكر ديگه اى روش بكنم.
-ولى تو ديگه بيست و چهار سالته افشين، پس كى مى خواى ازدواج كنى؟
-هنوز فرصت زياده روياجون، دختر كه نيستم نگران تُرشيدنم باشيد!
-خودت كسى رو در نظر دارى؟ به من بگو افشين، من مثل مادرتم.
-فعلاً كه خبرى نيست روياجون، مطمئن باش اگه بخوام زن بگيرم اول از همه به شما مى گم.
رويا نگاهى استفهام آميز به من كرد و سرش را به علامت تائيد تكان داد. بلند شدم و توى حياط رفتم. روى صندلى هاى كنار استخر نشستم. ديدم على آقا دارد ماشين را توى پاركينگ مى شويد. يكهو عين برق از جا جهيدم. بايد مى رفتم دنبال حكمت!؟ اى واى بايد با مهرداد تماس مى گرفتم!؟ عين تير رفتم توى اتاقم و شماره مهرداد را گرفتم.
-الو مهرداد!؟
-سلام افشين كجائى!؟
-خدارو شكر، ظاهراً با من قهر نكردى.
-قهر؟ چرا بايد قهر كنم؟ مگه من بچه ام؟
-نه، من فقط فكر كردم شايد از رفتار ديروزم ناراحت شدى!
-نه بابا، اولش يه ذره بهم برخورد ولى زود فراموش كردم، منو اين جورى شناختى؟!
-من دارم مى رم آسايشگاه، تو هم مياى؟
-آره، منتظرم.
برايم فرقى نمى كرد چه بپوشم. چون در هر صورت ستاره نمى خواست مرا ببيند. اولين لباسى را كه به دستم رسيد پوشيدم و از در بيرون زدم. على آقا هنوز داشت ماشين را مى شست و كارش تمام نشده بود.
-على آقا قربون دستت، ديرم شده، يه آب بريز روش، بايد برم.
-ولى آقا هنوز خيلى كار داره.
-مهم نيست، عجله كن.
على آقا ماشين را سريع آب كشيد و بعد رفت تا در پاركينگ را باز كند از آئينه ماشين داشتم او را مى ديدم، وقتى در را باز كرد و رفتم بيرون، ديدم لادن از راه رسيد. پياده شدم. لادن با ديدن من لبخندى زد و جلو آمد.
-سلام، ديدى پيدات كردم؟
-سلام.
-كجا مى رى؟
-دارم مى رم بيرون، خيلى هم عجله دارم.
-اومدم امروز بريم بيرون يه گشتى بزنيم و ناهار بخوريم. نمى آى؟
-واقعاً متأسفم، به خدا من هيچ وقتى براى اين كارها ندارم.
يك لحظه احساس كردم كه خيلى تند رفته ام. گفتم:
-باشه، مى تونى منتظرم باشى تا برگردم؟
-فقط دو، سه ساعت وقت دارم.
-سعى مى كنم تا سه ساعت ديگه خونه باشم، ولى اگه برنگشتم بعداً مى بينمت. روياجون خونه است، هم صحبت خوبيه اين چند ساعت رو مى تونى پيشش بمونى.
منتظر نشدم حرف ديگرى بزند. سوار ماشين شدم و در حالى كه لادن ايستاده بود و تماشا مى كرد از آنجا دور شدم. توى راه به لادن فكر كردم، دختر خوبى بود، خيلى مهربان و خونگرم بود، از مصاحبت با او لذت مى بردم ولى هر كارى كه مى كردم نمى توانستم غير از دوستى معمولى روى او فكر ديگرى بكنم، فكرم را ستاره پر كرده بود. حالا بايد با ستاره چه مى كردم؟ نمى دانستم كه آينده چه سرنوشتى براى من و ستاره رقم زده ولى دوست داشتم زودتر تكليفم روشن بشود.
آن روز وقتى حكمت را جلوى آسايشگاه پياده كردم با مهرداد رفتيم و از پرستار بخش وضعيت روحى ستاره را پرسيديم. ساعت سه، سه و نيم بود كه با دكترش تماس گرفتم. گفت همه چيز دارد خوب پيش مى رود، نتايج آزمايش ها تشخيص دكتر را تائيد كرده بود و ستاره رو به بهودى مى رفت. دكتر مى گفت داروها دارد اثر مى كند و شايد ستاره كمتر از يك ماه مجبور باشد كه آن جا بسترى باشد. دكتر مى گفت كه اگر ستاره بهبود يابد و مرخص شود، حداقل بايد يك سال تحت نظر باشد و دارو مصرف كند. آن روز وقتى برگشتم خانه، لادن رفته بود، رويا مى گفت خيلى عصبانى شده بود. فكر مى كرد قالش گذاشته ام، اصلاً برايم مهم نبود، من همه حرف هايم را با لادن زده بودم، بالاخره بايد مى فهميد كه نمى خواهم روابطم را با او زياد كنم.