Nimrooz
Vol. 18, No. 904, October 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۴ - جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵
شوريده شيرازى
چه خواهى كرد؟
على اكبر سعيد سيرجانى
بلاى جان
مهين دخت معتمدى
گل خيال
محمدتقى بهار (ملك الشعرا)
فروغ تربيت
محمدعلى شريفى
خلد آشيان
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
سرفراز
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
بزم جانان
فريدون توللى
سايه مژه
ابوالقاسم حالت
چرا بيامرزد؟
حميدسيد نقوى(حامد) تبريزى
مهمان

شوريده شيرازى
چه خواهى كرد؟
فلك پير بزم تو برچيد
بزم برچيده را چه خواهى كرد؟
موى گيرم سيه كنى به خضاب
تارى ديده را چه خواهى كرد؟
تارى ديده به شود به دوا
قد خميده را چه خواهى كرد؟

على اكبر سعيد سيرجانى
بلاى جان
اى دل مگرد اين همه گرد هنر، بس است
دامان ذوق و حال رها كن، دگر بس است
سوداى خام پختى و ديدى زيان بسى
در آرزوى سود، خدا را ضرر بس است
با خاكيان بساز و بر اوج فلك متاز
پروازت اى شكسته به غم بال و پر بس است
مرغ هوا گرفته فتد دور از آشيان
اى دل هوا مگير ازين بيشتر بس است
عشق هنر به وادى نوميديت كشاند
جز غم چه حاصلت شد از اين رهگذر بس است
گفتم مگر به خرمن هستى شرر زنى
اى آه سينه سوز نبودت اثر، بس است
مى خواستم كه فلك فلك واژگون كنى
اى اشك ديده ساى ندارى هنر بس است
در انتظار صبح صفا ترسمت چو شمع
شب را تمام سوزى و نايد سحر، بس است
ذوق و هنر بكار نيايد در اين ديار
خواهى به كام و نام رسى سيم و زر بس است
حب وطن مجوى و حديث وطن مگوى
اى دل دليل راه تو عزم سفر بس است
بالم وبال من شد و ذوقم بلاى جان
شعر ترم فكنده به جانم شرر بس است

مهين دخت معتمدى
گل خيال
اى كه روشن نشد از پر تورويت شب تارم
آيد آن روز كه چون شمع بگريى به مزارم
مرغ پر سوخته را قدرت پرواز هما نيست
مرو از ديده كه از دل نرود صبر و قرارم
منم آهوى ختن كز همه جز دوست رميدم
تا به پاى تو بريزد ز سخن مشك تتارم
پا مكش از سر بالين من خسته طبيبا
ورنه ترسم كه جدا از تو بميرد دل زارم
در گلستان خيالم به جمال تو گلى نيست
آه اگر بگذرد اين عمر و رود بى تو بهارم
همه گويند (مهين) راست به دل مهرنگارى
حيف باشد كه تو دانى و نيائى به كنارم

محمدتقى بهار (ملك الشعرا)
فروغ تربيت
به باغ در بمه دى خميده خار بنى
به چشمم آمد، گفتم: در اين چه خاصيت است
نه تير قامت او را ز غنچه پيكان است
نه صدر حشمت او را زبرگ حاشيت است
بسان تيغى كانرا نه قبضه و نه نيام
بسان شعرى كان را نه وزن و قافيت است
هواى او به دل اندر غم آورد، گوئى
زطبع خسته يكى پر ملال مرثيت است
به نوبهاران زان پس بديدمش خوش و خوب
چو توبه خوش كاندر قفاى معصيت است
شكفته سرخ گلى بر فراز آن گفتى
فراز قصر سعادت درفش عافيت است
شگفتم آمد زان حال و فكرتم جنبيد
بلى، شگفتى آغاز فكر و تزكيت است
نگاه كردم هر سو و راز آن جستم
كه آن، چه خاصيتى بود و اين چه كيفيت است
بسيط خاك بنگشود راز من، آرى
بسيط خاك چراگاه راز و تعميت است
بر آسمان نگرستم وز آفتاب بلند
سئوال كردم گفت: اين فروغ تربيت است

محمدعلى شريفى
خلد آشيان
خلد آشيان نوشتن بر روى سنگ قبر
پروانه ورود به باغ بهشت نيست
آنجا عمل ببايد و معنى و راستى
بحثى دگر ز صورت زيبا و زشت نيست

عبدالرحمن پارسا تويسركانى
سرفراز
از اين سراچه، كسى شاد و سرفراز نشد
مگر سرى كه اسير كمند آز نشد
به غير من كه همه عمر تنگدل بودم
كدام غنچه در اين باغ بود و باز نشد
چو عشق پرده برافكند و حسن چهره گشود
به هيچ روى كسى پرده دار راز نشد
كه ديد آن سر گيسوى و دل زدست نداد؟
كه ديد آن خم ابروى و در نماز نشد
سخن زعشق مجازى مگو كه جوهر عشق
حقيقتى است كه بازيچه مجاز نشد
همه زچاره گرى لاف مى زنند و يكى
براى اين دل بيچاره چاره ساز نشد
زن ابتداش جمال است و انتهاش ملال
تو دلنواز كه ديدى كه جانگداز نشد؟
ز صدق يافت سرى، ورنه دربر محمود
هزار بنده فزون بود و كس اياز نشد
به هيچ آب و گلى (پارسا) نبستم دل
كه پاكباز كسى شد كه خاكباز نشد

عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
بزم جانان
شب بود و ماه بود و سكوت شبانه بود
دشت (ونك) ز ساحت جنت نشانه بود
بدر منير در وسط آسمان به ناز
وز چشمك ستاره كران تا كرانه بود
مضراب شوق بر رگ جان نغمه مى فكند
وندر دلم ز وجد هزاران ترانه بود
مهتاب شب به زير درختان كنار جوى
جانانه بود و جان من اندر ميانه بود
از ماهتاب تاب دل از دست رفته بود
وز شور عشق در دل ما صد فسانه بود
او بود و من كه جان و تن من فداى او
آن همنوا كه در بر من عاشقانه بود
رؤياى وصل خيمه به دشت جنون كشيد
چون همدم يگانه جان آن يگانه بود
غوغا و شور و مستى و دلدادگى ما
در دشت بى كران زمان جاودانه بود
بيهوده بود صحبت دنياى عقل و دين
زيرا (رفيع) عازم ديوانه خانه بود

فريدون توللى
سايه مژه
عشق تو شبنم است و من غنچه صبحگاهيم
شعله ور از تو هر زمان آتش بوسه خواهيم
نرگس چشم دلكشت چشمه نيلگون من
جان دهم ار به خاك غم در فكنى چو ماهيم
ديو ربوده خاتمم بر سر گنج پيكرت
از تو هراس كى دهد شوكت پادشاهيم
تندر ابر تيره ام بر سر دشت و نافه بو
دامن اشك خرمى خنده قاهقاهيم
سر به فلك چو مى زند جنگل سر و چامه ام
بر دل و جان كجا رسد داغ بلند جاهيم
بيد بنم، كه گر به من همچو نسيم بگذرى
بر سر چشمه بنگرى رقص خوش گياهيم
تا به سپهر نيلگون پر كبوتران كشم
جمله فراخنا بود حلقه تنگ چاهيم
با سر گيسوان او تا به كمر فرو شدم
گر كه نخواند آن پرى همدم نيم راهيم
دست برادرى اگر در بن چاهم افكند
با دل يوسفى بود كيفر بى گناهيم
پيش نگاه دلكشت سوختم اى فروغ جان
زان مژه سايه اى فشان بر سر بى پناهيم
حجله كام و ناز اگر زين دل و دست مى رود
بر در دوزخ افكند هودج اين تباهيم
رقص سپاس مى كند بر سر دار كيفرش
با تن زار خون فشان لرزش گاهگاهيم
بيژن چاهسار غم بانگ منيژه مى زند
اى خم تار گيسوان بركش از اين سياهيم

ابوالقاسم حالت
چرا بيامرزد؟
خطيب گفت: فلان را خدا بيامرزد
به خنده گفتمش: آخر چرا بيامرزد؟
اگر حساب و كتابى به روز محشر هست
خدا براى چه آن مرد را، بيامرزد؟
براى آن كه به دوران زندگانى خويش
شده است مرتكب ظلم ها بيامرزد؟
براى آن كه، از آن مرد تا دم مرگش
نديده هيچ كسى جز خطا بيامرزد؟
براى آن كه، دل سنگ و طبع سفله او
نبوده هيچ به رحم آشنا بيامرزد؟
براى آن كه ز راه حرام گرد آورد
دلار و پوند و فرانك و طلا، بيامرزد؟
براى آن كه بسى گنج بهر خويش اندوخت
زدسترنج شب و روز ما، بيامرزد؟
براى آن كه، ز بهر سه چار وارث خويش
نهاده ارث كلانى بجا، بيامرزد؟
براى آن كه، گرفتند مجلس ترحيم
بنام او پى ريب و ريا، بيامرزد؟
براى آن كه تو درباره اش درين مجلس
كنى ز روى تكلف دعا، بيامرزد؟
خدا جواب حسين شهيد را چه دهد
اگر به حرف تو هر شمر را بيامرزد؟

حميدسيد نقوى(حامد) تبريزى
مهمان
به كنج دل، غم جانان نشسته است
غمى كو مى نوازد جان نشسته است؟
سراى دل دمى بى ميهمان نيست
چو غم برخاسته حرمان نشسته است
غم هجران و درد عشق و اندوه
به گرد خوان دل، مهمان نشسته است
به كوى عشق از بيداد خوبان
هزاران بى سر و سامان نشسته است
چه شب ها كز فراقش اختر اشك
زچشم افتاده بر دامان نشسته است
به گرد چشم مستش خيل مژگان
ميان حاجبان، سلطان نشسته است
زشبنم چشم گل ها گشته گريان
به هر جا آن گل خندان نشسته است
به رخسارش عرق بنشسته گوئى
به روى برگ گل باران نشسته است
گلستان شد تنم از تير مژگان
زبس بر پيكرم پيكان نشسته است
به بحر عشق او در كشتى دل
به جاى ناخدا طوفان نشسته است
زجان معزول شد فرمانده عقل
به جايش عشق نافرمان نشسته است
بيا فرمان بده تا جان فشاند
كه (حامد) گوش بر فرمان نشسته است

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •