۲سيرى در زندگى خواجه نظام الملك
در خدمت دانشمندان عليه شاعران
• ادامه وزارت فرزندان و خاندان نظام الملك
خواجه نظام الملك معتقد بود چنانچه فرزندان وزرا براى كارهاى ديوانى شايسته باشند بهتر است كه وزير و صدراعظم عهده دار مشاغل ديوانى باشند. او به اين علت با هدف آنكه رو ش هاى شاه سلجوقى را مطابق ميل خود و در قالبى خاص بريزد كه برابر اهداف خودش و در جهت منافع كشور باشد، فرزندان خود را به حكومت شهرهاى بزرگ ايران گماشت. او دوازده فرزند داشت كه مهمترين آنان عبارت بودند از شمس الملك عثمان بن نظام الملك والى مرو، جمال الدين منصوربن نظام الملك حاكم بلخ. زمانى كه خواجه فرزندان خود را مأمور ولايات مى كرد ممكن بود سال ها آنها را نبيند. خواجه نظام الملك كه شب و روز كار مى كرد و آرام و قرار نداشت، به پسران خود نيز سفارش مى كرد كه چنين باشند. وقتى كه يكى از پسران خود را به حكومت يكى از شهرهاى ايران فرستاد، او را سال ها نديده بود و به اين جهت بگريست و به حاضران گفت: «به خدا زندگى بقالان و عيش ايشان از من خوش تر است. زيرا بقال بامداد به دكان آيد و شبانگاه به خانه رود و رزقى با اهل و عيال خويش بخورد و فرزندان پيش او جمع شوند و او به ديدارشان خوش دل باشد و من به اين سن رسيده چند نوبت معدود پسر خود را ديده ام و عمر عزيز من در تحمل مشاق اسفار و ارتكاب اخطار مى گذرد و شب و روز من مستغرق مصالح مملكت و فراهم كردن لشكر و خدم وحشم است و با اين همه كاشكى از دشمنان و حسودان ايمن بودمى.» شخصى حكايت كرد كه من در مجلس خواجه بودم در وقتى كه همه اقطار و ممالك در تصرف داشت و سلطان مطيع تدابير او بود. از ميان فرزندان او كه بعد از مرگ ملك شاه منشاء اثر بودند عبارت بودند از ضياءالملك احمدبن نظام الملك وزير محمدبن ملك شاه و سه فرزند ديگر او مانند فخرالملك بن نظام الملك، عزالملك حسين بن نظام الملك و مويدالملك عبيدالله بن نظام الملك كه به وزارت بركيارق رسيدند.
فخرالملك علاوه بر وزارت بركيارق به وزارت سلطان سنجر هم رسيد. اولاد فخرالملك كه نوادگان خواجه نظام الملك بودند، وزارت را در خاندان خود حفظ كردند و از بين آنان مى توان از صدرالدين و ناصرالدين طاهر وزراى سنجر سلجوقى نام برده و حتى برادرزاده نظام الملك يعنى شهاب الاسلام نيز به وزارت سنجر رسيد. خواجه نظام الملك براى حفظ مصالح مملكت ايران، حتى صفيه دختر خود را به عقد يكى از وزراى خليفه عباسى درآورد تا دربار خليفه را همواره تحت نفوذ خود نگه دارد. دختر ديگر نظام الملك «زليخا» نيز در عزل و نصب وزرا و گردانيدن امور دولت از جانب پدرش در دربار ملك شاه نظارت مى كرد تا جلو نفوذ زنان دربارى را در عزل و نصب ها بگيرد. در سايه تدبير نظام الملك و فرزندان ديوان سالار او بود كه مرزهاى سلجوقيان كه از كاشغر تا درياى مرمره، از درياچه آران و قلل جبال قفقاز و درياى سياه از شمال گرفته و تا خليج فارس و بيابان هاى سوريه در جنوب امتداد يافته بود به نحو شايسته اى حفظ مى شد. نظام الملك عقيده داشت كه شغل وزارت هم مانند مقام پادشاهى بايد از پدر به پسر به ارث برسد، چون از دوره سامانيان چند دودمان وزارت پيشه وجود داشته اند مانند جيهانى، بلعمى، عتبى.
• انديشه ها و خط مشى خواجه نظام الملك
انديشه هاى سياسى خواجه را مى توان از خلال سياست نامه، از كتاب وصاياى نظام الملك (دستورالوزراء) و بالاخره خط مشى سياسى او دريافت. استاد ذبيح الله صفا در صفحه ۱۱۹ تاريخ ادبيات ايران (جلد دوم) درباره سياست نامه مى گويد: «كتاب سياست نامه براى عنوان نمودن اوضاع اجتماعى زمان، از جمله كتب سودمند است. ليكن از روى آن فقط مى توان اوضاع اجتماعى ايران را تا اواخر قرن پنجم و على الخصوص در نيمه دوم قرن پنجم كه هنوز دوره رفاه و يكى از ادوار خوب تاريخ ايران شمرده مى شده دريافت. با اين حال نظام الملك در كتاب خود از بعضى رسوم اجتماعى و مقررات ادارى كه در زمان او متروك مانده و مورد استقبال پادشاهان سلجوقى قرار نگرفته است، شكايت دارد و نيز از برخى بى رسمى ها كه به وسيله سلاطين و غلامان مى شده، اظهار ناخشنودى مى كند و از اين روى نظام الملك از چشم بد مى ترسد و نمى دانست كه اين كار به كجا خواهد انجاميد.» در كتاب سياست نامه داستان هائى درباره نحوه و شرايط به كار گماردن، كاربه دستان حكومتى و توصيه آنها به عدل به نحو شايسته اى گنجانيده شده است. نظام الملك عقيده داشت كه پادشاه را چاره نيست از آن كه هفته اى دو روز به مظالم نشيند و داد از بيدادگر بستاند و انصاف بدهد و بى واسطه سخن رعيت را به گوش خود بشنود. اين وزير كاردان معتقد بود كه سلطان بايد در هر شهرى مردى خداترس را مأمور كند و از احوال عامل، قاضى، محتسب و رعايا از خرد و بزرگ وى را معلوم گرداند. او برخلاف افلاطون كه فقط دانشمندان را لايق حاكميت مى دانست، خواجه علم و دانش را از شرايط لازم مى دانست ولى شرط كافى، عدالت بود. او مى گويد كه خداى تعالى در هر عصر و روزگارى يكى را از ميان خلق برگزيده است و او را به هنر فرمانروايى آراسته گردانيده است. سلطان بايد چنان حوزه حكومتى را به نظم بيارايد كه مردم بتوانند با اطمينان و احساس امنيت در پى حرف و مشاغل خود بروند. هدف حكومت دنيوى پر كردن زمين از عدل و داد است. اين عدل مى بايست با نشاندن هركس در جاى شايسته خود حاصل آيد كه اين نيز در جاى خود موجب استوارى اركان دولت است.
نظام الملك تأكيد مى كند كه روزگار نيك آن باشد كه در آن روزگار پادشاهى عادل باشد. و براى اثبات گفته خود خبرى را از پيامبر اكرم (ص) مى آورد كه آن وجود متعالى فرمودند، عدل عز دين است و قوت سلطان و صلاح لشكر و رعيت. خواجه از جمله شروط سياست را در هر شهر به پرسيدن حال عامل، قاضى و شحنه مى داند و مى نويسد: «به هر شهرى نگاه كنيد تا آنجا كيست كه او را بر كار دين شفقتى است و از ايزد تعالى ترسان است و صاحب غرض نيست. او را بفرماييد كه امانت اين شهر و ناحيت در گردن تو كرديم و آنچه ايزد تعالى از ما پرسيد از تو پرسيم.» خواجه عدالت را در آن مى داند كه شغلى متناسب با شعور و عقل و درايت هر كس به او واگذار شود. او مى گويد كه پادشاهان بيدار و وزيران بايد هشيار به همه روزگار باشند. هرگز دو شغل يك مرد را نبايد فرمود و يك شغل دو مرد را. اگر دو شغل يك مرد را بدهند، هميشه از اين دو شغل يكى برخلل باشد از جهت آن كه اگر مرد در اين شغل به واجب قيام كند در آن ديگر شغل خلل و تقصير افتد. اگر در آن شغل به واجب قيام كند در اين شغل به همه حال تقصير و خلل راه يابد و چون نيك نگاه كنى هر آن كس كه او دو شغل دارد همواره هر دو شغل بر خلل باشد. چون خواجه نظام الملك به دنبال انديشه سياسى ايرانشهرى و برپا داشتن سنن ايران باستان بود، در نوشتن كتاب سياست نامه، پادشاهان را در كانون تحليل سياسى خود قرار داد و به زبان ساده داستان هائى از ملوك عجم مى گويد تا مورد پسند ملك شاه قرار گيرد و شاه سلجوقى مطابق آن عمل كند. هدف او از بيان شرح عبرت آموز كارهاى ملوك عجم اين است كه سنت هاى نيكو كه مبتنى بر عدل و انصاف بود به شاه سلجوقى بفهماند. كلام او نه سبب سوز بلكه سبب ساز بود. اگر همه سياست نامه و گفتارها و روش هاى او را مورد بررسى قرار دهيم ملاحظه كنيم و دكترين و تز سياسى او را در سه عامل عقل گرايى، دين و شريعت و علم و دانش در قالب عدل و داد قرار دهيم، نيم رخ فلسفه سياسى خواجه نظام الملك پيش نظر ما قرار مى گيرد. تيغ و شمشير آن سلجوق و قلم خواجه و تدبير او وسعت ايران را به دوره ساسانيان رسانيد. بى جهت نبود كه امير معزى درباره خواجه گويد: تو آن خجسته وزيرى كه از كفايت تو/ كشيد دولت سلجوق سر به عليين/ تو آن ستوده مشيرى كه در فتوح و ظفر/ شده است كلك تو با تيغ شهريار قرين.
• فرازهايى از موضوعات سياست نامه
بوذرجمهر را پرسيدند: سبب چه بود كه پادشاهى آل ساسان ويران گشت و تو تدبيرگر آنها بودى و امروز ترا به تدبير و خرد و دانش در همه جهان همتا نيست. بوذرجمهر جواب داد: «سبب دو چيز بود يكى آن كه آل ساسان بر كارهاى بزرگ، كارداران كوچك و نادان گماشتند و ديگر آن كه مردان بزرگ را به كارهاى كوچك و سركار من با زنان و كودكان افتاد.»
• • •
حضرت ابراهيم (ع) را ايزد تعالى مى ستايد از جهت نان دادن و مهمان دوستى و حاتم طايى را از جهت سخاوت و مهمان دوستى و تن او را خداى عزوجل بر آتش دوزخ حرام گردانيد و تا جهان باشد از جوانمردى او گويند و انگشترى كه اميرالمومنين على (ع) در نماز به سائلى داد و گرسنه اى چند را كه سير كرد. تا قيامت از شجاعت و جوانمردى او خواهند گفت.
• • •
سلطان محمود غزنوى زشت روى بود، بينى بلند داشت و كوسه بود و چون در جوانى مدام گل خورده بود، زردچهره بود. وقتى در آينه خود را نگريست، گفت مى ترسم كه مردمان مرا دوست ندارند، چون روى نيكو ندارم و مردم حكمران نيكوروى را دوست دارند. يكى از ملازمان به او نصيحت كرد و به او گفت زر را دشمن گير تا مردم تو را دوست گيرند. محمود را خوش آمد و گفت: «هزار معنى و فايده در زير اين سخن است.» پس محمود دست به عطا دادن و خيرات كردن برگشاد. از اين جهت مردم او را دوست گرفتند و ثناگوى وى شدند. عاقبت محمود گفت: «تا من دست از زر بداشتم هر دو جهان مرا به دست آمد.»
• • •
در روزگار عمربن عبدالعزيز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومى از عرب از نايافتن طعام شكايت كردند و گفتند كه واجب ما اندر بيت المال تو است. اين مال يا از آن توست يا از آن خداى تعالى و يا از آن بندگان خداى است. اگر از آن بندگان خداوند است، از آن ما است و اگر از آن خداى است، خداى را به آن احتياج نيست. اگر از آن تو است به ما صدقه كن كه خداى تعالى صدقه دهندگان را جزاى خير دهد. اگر از آن ما است به ما ارزانى دار تا از اين تنگى برهيم. عمربن عبدالعزيز را دل بر ايشان بسوخت و آب در چشم آورد و گفت همچنين كنم كه شما گفتيد. هم در ساعت فرمود تا خواسته ايشان برآورند. آنها چون خواستند بروند، عمربن عبدالعزيز گفت: «اى مردمان كجا مى رويد؟» چنانكه سخن خود و آن بندگان خداى تعالى با من بگفتيد، سخن من نيز با خداى تعالى بگوييد و مرا به نيكى ياد كنيد. پس اعرابيان روى سوى آسمان كردند و گفتند: خداوند با عمربن عبدالعزيز آن كن كه با بندگان تو كرد.
• • •
عبدالله بن عمر گويد كه رسول الله (ص) فرمود كه دادكنندگان را اندر بهشت سراها باشد از روشنايى عدل با اهل خويش و با آن كسان كه زيردست ايشان باشند و نيكوترين چيزى كه سلطان را بايد، دين درست باشد زيرا كه مملكت و پادشاهى و دين همچو دو برادرند. هرگاه كه مملكت اضطرابى دارد، در دين نيز خلل آيد و بددينان و مفسران پديد آيند و هرگاه كه كار دين با خلل باشد مملكت شوريده بود و مفسدان قوت گيرند.
• • •
روزى حسين بن على (ع) با اصحاب خود بر سر خوان نشسته بود و جبه اى از ديباى رومى پوشيده بود و دستار بى نهايت نيكو بر سر داشت. غلامى خواست كه كاسه اى خوردنى در پيش او بنهد و بالاى سر او ايستاد. قضا را كاسه از دست غلام رها شد و بر سر و دوش حسين بن على آمد و دستار و لباس آن حضرت را از خوردنى آلوده كرد. غلام خجالت زده ايستاده بود و خيال مى كرد كه حضرت حسين (ع) او را ادب خواهد كرد. اما حسين بن على رو به غلام كرد و فرمود «والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس» و سپس فرمود اى غلام تو را آزاد كردم. همه حاضران از حلم و بزرگوارى حسين (ع) در چنان وضعى شگفت زده شدند. بخش عظيم سياست نامه با هدف استقرار عدل و بخشش و مروت است و حكمرانان بايد از آن عبرت بگيرند. از عدالت اسماعيل بن احمدسامانى و عضدالدوله ديلمى داستان هائى بر سبيل سرمشق گرفتن پادشاه سلجوقى مى آورد. خواجه در سياست نامه براى آگاهى پادشاهان از مظالم حكام بلاد، توصيه مى كند كه منهيان و جاسوسان را در لباس درويشان و بازرگانان به اقصى نقاط كشور بفرستند تا با آگاهى از وضع مردم و رفع ظلم در گسترش عدالت بكوشند. حميد عنايت در كتاب انديشه سياسى در اسلام معاصر مى گويد: «سياست نامه در واقع در زمره اندرزنامه است.»
• خدمات اجتماعى و فرهنگى خواجه نظام الملك
خواجه نظام الملك در طول خدمات سى ساله وزارت خود، در نظم امور كشور، دو پادشاه يعنى آلپ ارسلان و ملك شاه را يارى داد و رباط و كاروانسراهاى زياد، مدارس، بيمارستان ها، خانقاه ها و مساجد بسيارى را بنا كرد. دستگاه ديوانى خواجه نظام الملك در اصفهان به جاى دربار ملك شاه سلجوقى ملجاء افراد بى شمارى بود كه به دادخواهى، طلب شغل و يا مساعدت هائى جهت تاسيس مدرسه و خانقاه به دستگاه وزارت او مراجعه مى كردند. در جريان يكى از سفرهايى كه در ركاب ملك شاه سلجوقى عازم بغداد بود، شمار زيادى از سائلان و محتاجان بر درگاه نظام الملك ازدحام كردند. نظام الملك هيچ كس را محروم نگذاشت. در هر سفر كه به بغداد مى رفت، يكصد و چهل هزار دينار براى رفع احتياج فقرا صرف مى كرد. تاج الملك ابوالغنائم وزير تركان خاتون كه همواره براى عزل خواجه توطئه مى كرد، براى سعايت از نظام الملك، طى گزارشى كه به ملك شاه مى دهد، مى گويد: «خواجه نظام الملك ساليانه سيصدهزار دينار خرج فقها، صوفيان، دانشمندان، ساختن رباط ها و كاروانسراها و حقوق تقاعد (بازنشستگى) پارسايان و تهيدستان مى كند.» خواجه در ۴۷۱ ه. ق (۱۰۷۹م) به حكيم عمرخيام نيشابورى سفارش كرد تا تقويم هجرى شمسى را براى مملكت ايران ترتيب دهد. لذا خيام به كمك رياضيدانان و منجمين ۱۵ مارس ۱۰۷۹ ميلادى كه مطابق با ۹ رمضان ۴۷۱ و مصادف با اعتدال ربيعى بود، تقويم ايران را اصلاح كرد و اول فروردين ۴۵۸ هجرى شمسى طبق اين تقويم رسميت يافت. طبق اين سالشمار روز اول بهار هر سال، اول فروردين سال هجرى شمسى است.
چنانچه سيستم حسن صباح براى او در مملكت مزاحمت ايجاد نمى كرد، شايد خواجه نظام الملك به غير از تاسيس مدارس نظاميه، مى توانست خدمات بيشترى انجام دهد. خواجه براى صرفه جويى در بودجه كشور تا آنجا كه مى توانست از دادن پول به شاعران در دستگاه ديوانى خود ممانعت مى كرد ولى ملك شاه به شعرا پول مى داد. اما به گفته نظامى عروضى، خواجه نظام الملك در حق شعر اعتقاد نداشت و به هيچ شاعرى پول نمى پرداخت. اما در عوض بودجه اى كه از اين طريق صرفه جويى مى كرد، خرج تعمير مساجد مى كرد. در سال ۴۸۱ (۱۰۸۸م) يعنى چهارسال قبل از آنكه خواجه به وسيله طرفداران حسن صباح ترور گردد، مسجد جامع اصفهان را تعمير كلى كرد و بزرگ ترين گنبد آجرى را روى آن ساخت. اين مسجد از شاهكارهاى خواجه نظام الملك است. سردر مسجد و مدخل هاى محل نماز كه يكى از آنها در حدود ۲۵ متر ارتفاع دارد را با كاشى و معرق هائى مزين كرد كه نمونه بزرگ و جالب معمارى سلجوقى است. اين مسجد قبل از خواجه بنا شد و او آن را به صورت زيبايى درآورد و بعد از قتل خواجه تا قرن هشتم هجرى قمرى به وسيله حكام و فرمانروايان مختلف تعمير شد.
بزرگ ترين خدمت فرهنگى خواجه نظام الملك بناى مدارس نظاميه در نقاط مختلف ايران است. خواجه از سال ۴۶۵ ه. ق. (۱۰۷۲ م) تا ۴۸۵ ه. ق. (۱۰۹۲ م) توانست مدارسى تحت عنوان نظاميه، در شهرهاى بلخ، نيشابور، هرات، اصفهان، بصره، مرو، آمل، موصل و بغداد بنا كند كه باشكوه ترين آنها مدرسه نظاميه بغداد بود كه بناى آن در ۴۵۷ ه. ق. (۱۰۶۵ م) آغاز شد و در سال ۴۵۹ ه. ق. (۱۰۶۷م) به پايان رسيد. با توجه به تاريخ ساخت اين مدرسه و نظاميه هاى ديگر كه در واقع در حكم مدرسه و دانشگاه بود مى توان به اين موضوع پى برد كه كشور پهناور ايران در قرن يازدهم ميلادى در زمينه ساختن دانشگاه و مدارس عالى يك تا دو قرن از اروپا جلوتر بوده است زيرا دانشگاه هاى آكسفورد و كمبريج در انگلستان به ترتيب در سال هاى ۱۲۱۴ ميلادى و ۱۲۳۱ ميلادى بنا شده است. دانشگاه هاى مون پليه و پاريس در سال هاى ۱۲۲۰ ميلادى و ۱۲۰۰ ميلادى ساخته شده اند و دانشگاه هاى ناپل در ۱۲۲۴ ميلادى و بولونى در ۱۲۲۹ بنا شده اند.مدارس و دانشگاه هاى نظاميه، اولين مدارسى بودند كه با قوانين خاص و واحد در سرتاسر كشور ايران اداره مى شدند و اساتيد و مدرسان آن با ابلاغ رسمى خواجه نظام الملك انتخاب مى شدند. اين مدارس شبانه روزى بوده و تمام شاگردان (طلاب) مقررى و شهريه دريافت مى كرده اند. براى اداره اين مدارس، خواجه نظام الملك موقوفات زيادى را تعيين كرد كه از درآمد آنها مواجب دانشجويان پرداخت مى شد.از ميان مدارس نظاميه، مهم ترين آن نظاميه بغداد بود كه در شرق دجله در محله سوق الثلاثا (سه شنبه بازار) بنا گرديد. از اساتيد بزرگ اين مدرسه امام محمد غزالى بود. شاگردان مدارس نظاميه در رديف بزرگ ترين شعرا و دانشمندان و فلاسفه زمان بودند. اوحدالدين انورى، رشيد وطواط، جامى و سعدى از فارغ التحصيلان مدارس نظاميه بودند. براى ساختن مدارس نظاميه، خواجه نظام الملك از ثروت شخصى خود فقط دويست هزار دينار خرج كرد.
جرجى زيدان مى نويسد: «مقررى كه به دانشجويان مدارس نظاميه پرداخت مى شد سالى هشتصدهزار دينار مى شد.» حق التدريس اساتيد در مدرسه نظاميه بغداد در حدود پانزده هزار دينار در سال بود.اين مدارس صاحب دارالكتب (كتابخانه) بود و كتابدار را كه «خازن» مى گفتند با حكم رسمى رئيس مدرسه انتخاب مى شد. استاد مهرين شوشترى در كتاب تاريخ ادبيات خود مى نويسد كه خواجه نظام الملك در حدود سيصدهزار سكه طلا به نرخ آن زمان صرف ساختن مدارس نظاميه كرد. در مورد كيفيت تعليم و تربيت در اين گونه مدارس بايد گفت كه استاد در مجلس درس در روى سكويى به نام «كرسى» تكيه مى زد. شاگردان كه به صورت دايره اى شكل روبه روى استاد نشسته بودند (حلقه درس) طورى قرار مى گرفتند كه استاد چهره همه را مى ديد. براى اولين بار هر استاد در اين دانشگاه (نظاميه بغداد) هنگام تدريس بايد از ردا (جامه گشاد) (طيلسان) استفاده مى كرد و اين كار جزء تشريفات تدريس بود. در حال حاضر كه از رداى گشاد در جشن هاى فارغ التحصيلى استفاده مى شود و در تمام دانشگاه هاى دنيا چنين سنتى پابرجاست در واقع تقليدى است از لباس طيلسان شرقى كه در مدارس نظاميه ايران مرسوم بوده است.
منابع:
۱- تاريخ زبان و ادبيات ايران از زمان طغرل سلجوقى تا عصر هلاگوى چنگيزى نوشته پروفسور عباس مهرين شوشترى، انتشارات مانى، تهران، ۱۳۵۲.
۲- خواجه نظام الملك نوشته سيدجواد طباطبايى، انتشارات طرح نو، تهران، ۱۳۷۵.
۳- ديوانسالارى در عهد سلجوقى نوشته كارلا كلوزنر ترجمه يعقوب آژند موسسه انتشارات اميركبير، تهران، ۱۳۶۳.
۴- سياست نامه (سيرالملوك)، خواجه نظام الملك به اهتمام هيوبرت دارك انتشارات علمى فرهنگى، تهران، ۱۳۶۴.
۵- تاريخ ايران كمبريج، از آمدن سلجوقيان تا فروپاشى دولت ايلخانيان گردآورنده جى. آ.
تصرف بابل و نخستين منشور آزادى ملل
روز بيست و يكم مهرماه برابر است با دو هزار و پانصد و چهل و پنجمين سالگرد آغاز تصرف بابل به دست كوروش بزرگ بنيانگذار فرمانروايى هخامنشيان. تصرف بابل به دستور كوروش هخامنشى به آزادى بردگان و از جمله يهوديان و صدور نخستين لايحه حقوق بشر شد.
سيزده اكتبر را پروفسور بليك كاملاً دقيق مى داند.
همچنين روز ۲۹ اكتبر سالروز تكميل قلمرو بابل بدست ايران است. در اين روز نخستين منشور ملل معروف به استوانه كوروش صادر شد. بابل در جنوب عراق كنونى و قلمرو آن تا درياى مديترانه امتداد داشت. شهر بابل بارويى محكم داشت و تصرف آن بدست ايرانى ها ۱۶ روز طول كشيد.
چند اصل از منشور كوروش بزرگ از اينقرار است: مردم در رعايت اصول، آداب و دين خود آزادند، سرزمين هائى كه زير سلطه خودكامگان محلى بسر مى بردند از اين پس زير فرمانروايى اتحاديه ملل خواهند بود، اسيران جنگى پس از پايان جنگ به ميهن خود بازگردانده مى شوند و فروش آنان و مصادره اموال ممنوع مى شود، شهربان مناطق مسئول جان و مال هريك از اتباع منطقه است. كوروش اسيران اسرائيلى را آزاد كرد و آنها را با هزينه ايران به ميهن خود بازگرداند. هزينه تجديد بناى مسكن هاى يهوديان از سوى دولت ايران پرداخت شد. بنادر ويران شده توسط فنيقى ها با هزينه ايران باز سازى شد.
استوانه كوروش در سال ۱۸۷۹ ميلادى بدست هرمزد رسام باستانشناس در معبد مردوك بابل كشف شد و امروز در موزه بريتانيا در لندن نگاهدارى مى شود. نمونه اى اين استوانه در مقر سازمان ملل متحد در نيويورك در سرسراى منتهى به شوراى امنيت قرار داده شده است.
تأليف حسن آزاد
گوشه هائى از تاريخ اجتماعى ايران
پشت پرده هاى حرمسرا
و حال نمونه اى ديگر از احوال پادشاهان سلسله ساسانى در پرداختن به لهو و لعب و اهميت دادن به تجمل و عشرت طلبى. بهرام پنجم يا بهرام گور نيز دربارش خالى از عيش و طرب نبود. «وهرام پادشاهى نيرومند و كامران بود و همه كس را به استفاده از لذات زندگانى تشويق مى كرد و اشعارى به لسان عرب مى سرود و به چندين زبان سخن مى گفت. موسيقى را بسيار دوست داشت و به نوازندگان و خوانندگان دربار، حتى مقلدين مقامى عطاء فرمود كه روز بار در رديف عمال عالى مرتبه دولت يا فروتر از آنها قرار مى گرفتند و به موجب يكى از افسانه هاى مشهور، اين پادشاه بود كه قوم لوريان را كه اجداد فيوج فعلى هستند از هند به ايران خواند تا عوام از لذت هاى موسيقى بى بهره نمانند.
... مورخان عهد ساسانى، وهرام گور را از ملامت و نكته گيرى معاف نداشته اند. مثلاً بر او خرده گرفته اند كه بيش از اندازه شهوت رانى كرده و در خرج اسراف روا داشته و به امور مملكت توجه چندان نكرده است...»
قباد نيز حرمسرائى وسيع داشت كه به هنگام اوج قيام مزدكيان، رهبر ايشان مزدك، به اين پادشاه توصيه مى كرد تا زنان حرم را ميان ديگر مردمان تقسيم كند. همين پادشاه وقتى بزرگان پارسى او را به سبب حمايت از مزدك زندانى كردند، وسيله خواهرش كه گويا زن وى نيز بوده بگريخت و به سرزمين هيطاليان رفت. در اين گريز «... در راه خويش در ابر شهر پيش يكى از بزرگان منزل گرفت كه دخترى دوشيزه داشت و در اين سفر بود كه مادر كسرى انوشيروان را به زنى گرفت و هنگام بازگشت از سفر، انوشيروان و مادر او را همراه داشت.»
بايد اضافه كرد كه قباد پس از بازگشت نسبت به مزدكيان سردى نشان داد و بار ديگر تاج و تخت خود را به دست آورد و به تربيت انوشيروان پرداخت. اينجا بيان فرار قباد و چگونگى دوباره به سلطنت رسيدنش مطرح نيست، بلكه اين مطلب نشانه ديگرى است از علاقه وافر او به زن كه حتى در حال گريز و در آن نهايت درجه فلاكت و خلع از سلطنت نيز از فكرش غافل نبود، گرچه اين ازدواج به خاطر تحكيم دوستى با بزرگان و به روايتى حكمران هياطله بود، اما به هر صورت پايه چنين دوستى هائى نيز در آن زمان بر محور داد و ستد زن استوار مى گرديد.
پسر قباد، خسرو انوشيروان نيز براى جلب دوستى خاقان ترك چنين بده و بستانى داشته است. «... بلاذرى گويد: خسرو خواهان دوستى خاقان ترك بود و قرار بر اين شد كه خسرو دختر او را به زنى بگيرد و خاقان دختر خسرو را. اما خسرو يكى از كنيزان را به جاى دختر خويش از براى خاقان فرستاد... و چون خاقان ترك دريافت كه خسرو او را فريب داده و زوجه اش كنيزى بيش نيست، ديگر قادر به كشيدن انتقام نبود. ما شاهان سلسله ساسانى را در اين فصل از تاريخ آنچنان در علاقه به زن غوطه ور مى بينيم كه گاهى تصور مى كنيم تمام امور مملكت از كشورى و لشگرى گرفته تا روابط خارجى، فقط بر محور جنس لطيف استوار بوده، نه درايت و كفايت زمامداران حكومت وقت و عجيب نيست كه چون پادشاهى چنين باشد ديگر اطرافيانش نيز از وى تبعيت مى كنند.» از جمله «... يكى از ستمكاره ترين بزرگان، سپاه سالار يا سپاهبد بود كه از او توانگرتر و با نعمت تر نبود و نوشيروان او را والى آذربايجان كرده بود و در همه مملكت هيچ امير از او بزرگتر و با عدالت تر و خيل و تجمل نبود.»
در اين زمان پيرزنى از اين سپهسالار به نوشيروان شكايت مى برد و پادشاه دستور تحقيق مى دهد كه آن زن پير راست گفته است يا نه. شاه يكى از غلامان را مأمور بررسى وضع والى آذربايجان مى كند و پس از تحقيق، بزرگان را بار عام مى دهد و به صحبت مى نشيند و از تجمل بى حد آن والى سئوال مى كند. «... گفت والى آذربايجان را چه مقدار دستگاه باشد؟ گفتند دو بار هزار هزار دينار، كه او را بدان حاجت نيست. گفت از متاع و تجمل؟ گفتند سيصد هزار دينار زرينه و يمينه. گفت از جواهر؟ گفتند پانصد هزار هزار دينار. گفت ملك و مستغل و ضياع؟ بگفتند در خراسان و عراق و اذربايجان در هيچ ناحيت و شهرى نيست كه او را آنجا ده پاره و هفت پاره ملك و ده و آسياب و كاروانسرا و گرمابه و مستغل نيست. گفت چهارپاى؟ گفتند سى هزار، گفت بنده درم خريده؟ گفتند هزاروهفتصد غلام رومى و حبشى درم خريده دارد و چهارصد كنيزك دارد...» و اما براى آن كه حرمسراى شاهان ساسانى هر چه بيشتر گسترش و وسعت يابد و وجود نازنين اين سلاطين از نعمت همبسترى با زنان در لذت كافى و وافى باشد ملاك و معيارى نيز براى گردآوردن زنان و دختران داشته اند و حكام ولايات را در يافتن كنيزكان مطابق با مشخصاتى كه رعايت آن الزامى بود راهنمائى كرده اند. روايت است كه منذر سوم معروف به منذربن ماءالسماء كه ظاهراً در سال ۵۰۵ ميلادى به حكومت و در ۵۵۴ ميلادى به قتل رسيده، در يكى از جنگ ها بر كنيزكى دست يافت و آن كنيزك را به دربار انوشيروان هديه كرد. كنيزك دل نوشيروان را چنان فريفت كه نديمه هميشگى او شد. انوشيروان از شيفتگى دستور داد كه اندازه اعضاء و جوارح و رنگ و آب و وضع ظاهرى كنيزك را كارشناسان زيبائى دقيقاً بررسى كنند و تمام جزئيات را تا آنجا كه به رقم و وصف مى آيد بنويسند و در خزانه نگهدارند كه در حقيقت آن ميزان و مقياس براى انتخاب كنيزكان آينده در دسترس شاهزادگان ساسانى باشد.
«... و هر كنيزك كه بدان صفت بديدى بخريدى و اگر آزاد و اگر بنده و اگر درويش و اگر توانگر يا دختر ملكى، هر كه بودى تا كسرى او را به زنى كردى...» اين مطلب در خلاصه ترجمه بلعمى نيز مسطور است كه «... نوشيروان صفت آن كنيزك را در خزانه نهاد و هرگاه كه كنيزكى طلب مى كرد كه از ولايات بياورند، آن نسخه به آن كس مى داد تا كنيزكى بدان صفت طلب مى كردند و اين رسم بماند و هرمز نيز هم چنين كردى.»
اشتهاى خسروپرويز گويا از خسرو انوشيروان نيز بيشتر بوده كه با داشتن صدها و به روايتى هزارها زن در حرمسرايش وقتى كه اين نسخه را در كهنه قباله ها ديد، از اطرافيان پرسيد كه آيا چنين كنيزكى اين روزها هم ممكن است به دست آيد؟
ما در نقش شكار طاق بستان فقط چند تن از سه هزار زنى كه خسرو در حرم داشت، مى بينيم. اين شهريار هيچگاه از اين ميل سير نمى شد. دوشيزگان و بيوگان و زنان صاحب اولاد را در هر جا نشانى مى دادند به حرم خود مى آورد. هر زمان كه ميل تجديد حرم مى كرد، نامه اى چند به فرمانروايان اطراف مى فرستاد و در آن وصف زن كامل عيار را درج مى كرد. پس عمال او هر جا زنى را با وصف نامه مناسب مى ديدند به خدمت مى بردند.
اين تمايل از جانب كسى است كه به روايت مولف مجمل التواريخ تعداد زنان او نه سه هزار بلكه دوازده هزار نفر از بنده و آزاد بوده اند و در شبانه روز شصت بار مباشرت كردى. جالب است كه با چنين همبسترى ها و مجامعت ها، خسرو در پنجه لعبتى مانند شيرين ارمنى يا به قولى آسورى نيز گرفتار بوده است.
صاحب مجمل التواريخ والقصص مى گويد: پرويز چون به شكار شدى، از چپ و راست پانصد كنيزك به مجمرهاى زرين اندر عود همى سوختندى و هزار مرد فراش با مشك پيرامون آب همى ريختندى تا باد گرد نيانگيزد، همچنين دوازده هزار زن در شبستان خسروپرويز بودند از بنده و آزاد و در جمله مريم، دخت ملك روم، بهرام دخت و گردويه و شيرين كه ماه جهان بود و كس به نيكوئى او صورت نشان نداده است و فرهاد سپهبد او را عاشق بوده است.
در باب عشق فرهاد و شيرين نيز داستان هاى گونه گون آمده است «... . ثعالبى و فردوسى شرح تدابير شيرين را كه در جلب عاشق بى وفاى خود به كار مى برده و تفصيل عروسى او را با خسرو نقل كرده اند و تدبير ماهرانه پادشاه را كه در اسكات بزرگان به خرج داد تا توانست دخترى از طبقه فروتر را به عقد خود درآورد ذكر نموده اند. بلعمى قصه معاشقه فرهاد و شيرين را آورده است و چنين گويد كه فرهاد فريفته اين زن شد و خسرو او را به كندن كوه بيستون گماشت. فرهاد در آن كوه به بريدن سنگ مشغول شد و هر پاره كه از كوه مى بريد چنان عظيم بود كه امروز صد مرد آن را نتوان برداشت...
... فردوسى قصه كشته شدن مريم را به دست شيرين چنين به نظم آورده است:
زمريم همى بود شيرين بدرد
هميشه ز رشكش دو رخساره زرد
به فرجام، شيرين ورا زهر داد
شد آن دختر خوب قيصر نژاد
از آن كار آگه نبود هيچكس
كه او داشت آن راز، تنها و بس
چو سالى برآمد كه مريم بمرد
شبستان زرين به شيرين سپرد»
در روضه الصفا نيز به اختصار اشاره اى به تعداد كنيزكان ماهروى خسروپرويز شده است كه باز تأكيدى است بر وسعت حرمسراى اين پادشاه. در بيان عظمت ثروت و حشمت حرمسراى خسروپرويز آمده است كه «... در شبستان او دوازده هزار كنيزك ماه روى عنبرموى بودند...»
در مورد آغاز عشق خسرو به شيرين، روضه الصفا به نقل از كتاب هاى تاريخى آورده است: «... شيرين دخترى بود كه در مبداء حال خدمت يكى از اكابر فرس مى كرد و خسرو در بدايت جوانى گاه گاه به خانه آن بزرگ مى رسيد و با شيرين مزاح و ملاعبه مى كرد و صاحبخانه شيرين را از اختلاط خسرو منع مى فرمود و شيرين ممتنع نمى گشت تا روزى خسرو انگشتر خود را به شيرين داد و خداوند خانه به آن حال اطلاع يافته، در غضب شده يكى از ملا زمان خويش را گفت كه دختر را ببرد به آب فرات اندازد و چون آن شخص او را به لب آب رسانيد شيرين تضرع بسيار نمود، آن شخص گفت من نتوانم كه با ولينعمت خود مخالفت كنم، اما ترا در موضعى افكنم كه بيرون توانى آمد و شيرين را در آب افكنده بازگشت و شيرين از آب بيرون آمده به خدمت رهبانى كه در آن نزديكى بود رفته گفت من خود را به خداى بخشيده ام و اكنون آمده ام كه خدمت تو كنم و رهبان او را قبول نموده شيرين مدت ها با او به سر برد و در اوان سلطنت پرويز فوجى از لشكريان او بر آن دير مى گذشتند و شيرين آن جماعت را ديده با يكى از آنها گفت كه چون به خدمت ملك رسى عرضه دار كه شيرين كنيزك تو در فلان دير است و اين انگشترى را به نشانى نزد او ببر و آن شخص خبر شيرين را به خسرو رسانيده پرويز او را تربيت ها كرده و خواجه سرايان و كنيزكان را فرستاد تا شيرين را به حشمتى تمام در محفه به مداين آوردند. گويند كه صاحب حسن و جمال بايد كه چهل چيز داشته باشد تا حسن او به كمال بود و در آن زمان به غير از شيرين كسى جامع اين اشياء نبود.
آورده اند كه بعد از قتل خسرو پسرش شيرويه به شيرين طمع كرد و چون الحاح او در مطاوعت از حد گذشت، به بهانه اى از شيرويه التماس نمود كه در دخمه پرويز را باز كردند. آنگاه بدانجا رفته زهر قاتل خورد و فى الحال درگذشت.»
چون شيرين عيسوى بود، بعضى از مورخان غربى و شرقى او را از يونانيان دانسته اند، اما اسم او ايرانى است و «... بنابر قول سبئوس مؤلف كتاب تاريخ هرقل يا هراكليوس، شيرين از مردم خوزستان بود. [شيرين] در اوائل سلطنت خسرو به عقد او درآمد و با اين كه منزلتى فروتر از مريم دختر قيصر داشت كه پادشاه او را به علل سياسى گرفته بود، از حيث منزلت در وجود خسرو نفوذى تمام داشت. مطابق افسانه بهرام چوبين، خسروپرويز، خواهر بهرام را كه گرديك نام داشت و زنى مردانه بود، به عقد خود درآورد و اين پس از آن بود كه گرديك وستهم را هلاك كرد. اگر تفصيل اين قضيه را نتوانيم باور كنيم، ظاهراً مزاوجت خسرو و گرديك را بايد مبتنى بر حقايق تاريخى بدانيم. شيرين خسرو را خبر داد كه از كيد اين زن ديوساز برحذر باشد.»
زنان شوهردار و همسران اشراف نيز از تجاوز خسروپرويز در امان نبودند. در روضه الصفا آمده است كه «... نخارجان از سرداران سپاه خسروپرويز بود و زنى زيبا داشت و اين زن به درگاه خسرو آشنا شد و او با آن جميله اختلاط و امتزاجى مى نمود.» تفصيل جريان را استاد باستانى پاريزى در كتاب خاتون هفت قلعه اينگونه مى نويسد: «نخارجان كه نتوانست جلو زن را بگيرد، ناچار خود با او دمسردى و بى اعتنائى كرد و زن بى اعتنائى شوهر را با خسرو بازگو كرد، خسرو به مناسبتى نخارجان را احضار كرد و كنايتاً گفت: شنيده ام كه در منزل تو چشمه آبى بس خوشگوار و لطيف هست و تو از آن آب نمى آشامى، سبب چيست؟ نخارجان شستش خبردار شد و فهميد مطلب راجع به كدام قضيه است، فوراً گفت: حقيقت اين است كه چند گاهى است در اطراف اين چشمه ردپاى شير ديده ام! پرويز دستور داد نخارجان و زنش را به خارج منتقل كردند تا رسوائى بالا نگيرد.»
زنبارگى خسروپرويز بهانه خوبى براى اطرافيان او نيز بود تا بتوانند از اين نقطه ضعف پادشاه براى انتقام گرفتن از دشمنان خويش استفاده كنند. از جمله اين افراد يكى هم زيدبن عدى از همنشينان و مجالسان خسرو بود كه مدتى را در زندان نعمان سوم پادشاه مسيحى مذهب اعراب حيره گذرانده بود و هميشه در آرزوى انتقام روز شمارى مى كرد. زيد كه توجه خسرو را به زنان مى ديد متوجه شد كه از اين راه مى تواند كينه ديرينه را از نعمان انتقام بكشد. به همين جهت وقتى خسرو با توجه به مشخصاتى كه از زنان در ميان كهنه قباله ها از زمان انوشيروان مانده بود از زيد سئوال كرد فورى جواب داد كه بله قربان، اين نوع كنيزك در خور شاه، همان دختر نعمان است. نام او حديقه كه به پارسى، بوستان باشد و روى آن دختر چون بوستان است. زيد خود مى دانست كه دختر نعمان به اين صفت نيست و آن را نيز يقين داشت كه او دختر نخواهد فرستاد، حال ببينيد كه اين فتنه انگيزى چه عاقبت شوم و اسفبارى به دنبال دارد.
خسرو گفت: هر چه زودتر نامه اى بنويس و دختر را از نعمان طلب كن، زيدبن عدى نامه اى بنوشت و به قاصدى داد كه پيش نعمان رود و خواستگارى كند. نعمان از تعجب انگشت به دندان گرفت و جواب داد كه، دختران عرب سياه چرده باشند و خدمت ملوك را نشايند و در جواب جمله اى به عربى نوشت كه نكته اى ادبى داشت و مفهومش آن بود كه به قول بلعمى، ملك را در عراق، سياه چشمان بسيارند كه احتياج به سياهان عرب نيست. زيد اين جمله را اينگونه براى خسروپرويز معنى كرد كه ملك را ماده گاوان عجم چندان هستند كه مهترزادگان عرب را نبايند! و با اين ترجمه غلط و غرض آلود، خسروپرويز را به خشم واداشت و او چهار هزار مرد را با اياس بن قبيصه طايى به قصد تسخير حيره اعزام داشت. نعمان ناچار از برابر سپاه خسرو فرار كرد و اسب و مال و ثروت را نزد يك نفر از بنى شيبان بنام هانى بن مسعود سپرد و خود با زن و دخترش به قبيله طى فرار كردند و چون آنان نيز اين مهمانان سرگردان را از ترس خسرو نپذيرفتند، به بنى سعد پناه بردند و آنان نيز آن بيچارگان را پناه ندادند. شبى زن به نعمان گفت چاره نيست، بهتر است كه خود به پرويز پناه برى و قضيه را بگوئى، شايد خشم او بدل به آرامش شود و از گناه نكرده تو صرفنظر كند. نعمان پذيرفت و خود به پرويز پناه برد، ولى پرويز بر او نبخشود و پس از سه روز او را به پاى پيل افكند و كشته شد، يا به قولى او را به خانقين يا ساباط فرستاد تا آن وقت كه طاعون آمد بمرد و با مرگ او دولت مناذره حيره به سر آمد.
خاقانى با اشاره به همين واقعه در خرابه مداين گويد:
از اسب پياده شو، بر نطع زمين رخ نه
زير پى پيلش بين، شهمات شده نعمان
اما دخترك معصوم، حديقه، كه از چار بالش ناز و نعمت در اين بلايا و مصيبت افتاد و خاندانش پراكنده گشته و خود سرگشته بيابان ها بود، پس از آن كه شنيد پدرش به دربار خسرو پناهنده و كشته شده است، از دنيا مأيوس ماند. چه دختر جوان كه همه آرزوهاى خود را در خاك رفته مى ديد و طوفان شهوت سلطانى او را و خاندان او را بدين سرنوشت دچار ساخته بود، بيش از اين نتوانست در برابر مصائب پايدارى كند و چون زندگى را در بدايت عمر با شرنگ ناكامى آميخته ديد، دل از لذايذ دنيا كند و به ترك دنيا و عزلت پرداخت و به قول بلعمى، «پس چون حديقه شنيد كه پدرش بكشتند برخاست و به صومعه هند شد و هند دختر منذر بزرگ بود، آن كه او را ابن ماءالمسا خواندندى و ترسا شد و تا آخر عمر ترسائى همى كردى».
خسروپرويز كه اين چنين چشم طمع به زنان و دختران مردم داشت و آنان را جز براى اطفاء شهوت نمى طلبيد دخترانش خلاف زنان و دخترانى كه در حرمسراى پدرش روزگار سياهى داشتند، در تاريخ ايران به پادشاهى نيز رسيدند. از اين دختران «... پوران مدت يكسال و چهار ماه پادشاهى كرد و آذرميدخت يكى ديگر از دختران خسرو، مدت شش ماه سلطنت داشت».
جالب است بدانيد كه دستگاه جاسوسى دربار خسروپرويز، خلاف دوره هاى ديگر كه مراقبت از اعمال و رفتار حاكمان و واليان را به عهده داشت، در اين زمان وظيفه جاسوسان، تفحص و جستجو و يافتن دختران و زنان خوبرو بود تا با گزارش به پادشاه، آنان را به حرمسراى شاه ساسانى بكشانند.
و عاقبت، خسروپرويز نيز مرگ دامانش را گرفت و «... بعد از شكست ايرانيان و پيشرفت رومى ها، وسيله سران سپاه ايرانى و بخصوص فرمانده پادگان تيسفون دستگير و در محلى موسوم به تاريكخانه زندانى شد. ابتدا فرزندانش كشته شدند و سپس خود خسرو نيز به قتل رسيد.»
با توجه به وضع دربار و روى آوردن پادشاهان و بزرگان به تشكيل حرمسرا و ايجاد بساط عيش و عشرت، ساير پادشاهانى هم كه نامشان در رديف دارندگان حرمسراى وسيع نيامده، بر همين روال رفتار مى كرده اند و درباريان و پادشاهان از سر سلسله گرفته تا شاهى كه به دفتر حيات اين خاندان نقطه پايان نهاد، همگى از چنين تجملاتى برخوردار بوده اند. از جمله در مورد يزدگرد سوم كه پس از فتح عظيم اعراب، با درباريان و حرمسراى خود فرار را بر قرار ترجيح داد، نوشته اند كه در اين حال هزار طباخ، هزار تن رامشگر، هزار تن يوزبان، هزار تن بازبان و جماعتى كثير از ساير خدمه همراه او بودند و شاهنشاه اين گروه را هنوز كم مى دانست!