Nimrooz
Vol. 18, No. 904, October 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۴ - جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده
قصه مادرى با فرزندان يتيمش
چاره آلودگى هواى تهران نزد رئيس جمهورى است كه با امام زمان متصل است
دختر و پسرى را كه نامزد بودند اما مدرك نداشتند كشت
قاتلى كه امر به معروف ميكند اما پول هم ميدزدد
نيش هاى باز احمدى نژاد داغ دل را تازه ميكند
مردى كه بچه اش را به زمين كوبيد و كشت و بعد هم خودش را!
تهران داغ است و هر روز با حرف هاى ياوه رئيس جمهور مكتبى كه ديگر حوصله حزب الهى ها را هم سر برده داغ تر ميشود. در حقيقت مردمى كه ميبينند هيچ كار جلو نمى رود جز دروغ گفتن داغ ميكنند. اگر دانشجويند فرياد ميزنند و اگر پدرند بچه شيرخوارشان را نزديك بيمارستان قلب به زمين ميكويند و چاقوئى هم در قلب خود فرو مى كنند در برابر چشم حيرت زده حاضران. يا مانند راننده تاكسى خطى ميدان وثوق با ماشين دنبال افسر راهنمائى مى كنند و خود را به ديوار مى كوبند و ماشين را به آتش مى كشند. در مقابل همه اين ها روزنامه ها خبر مى دهند كه رئيس جمهور حتى رعايت شب هاى عزادارى را نكرده و به قول راننده تاكسى انگار عروسى مادرش شده كه با نيش هاى باز و گفته هاى خنده دار ادعاى معجزه ميكند و راست راست در چشم همه نگاه ميكند و مى گويد از همه دنيا براى من نامه مينويسند و ميگويند احمدى نژاد دوستت داريم. . به قول بقال محله اين يكى به كلى عقل را طلاق داده است. در همين حال روزنامه رهبرى مدام دروغين شعار ميدهد كه ما پيروزيم و از آسمان مرا فرستاده اند. بيچاره مردم فقير و محروم ما كه نمى دانند كه اينطور آدمها علت واقعى عقب افتادگى آنها هستند. چونكه امثال خامنه اى و احمدى نژاد ميدانند كه اگر مردم با سواد شوند و با فرهنگ بار بيايند ديگر غيرممكن است سوارى دادن به اين ها را تحمل كنند. براى همين، كار مهم اين آقايان عقب بردن باز هم بيشتر ايران است و كمك كردن به عقب افتادگى ها با كمك مسجد جمكران و خرافات و شال امام زمان و مزار شهداست. حالا هم تعجبى ندارد كه در كشورى كه اينها به وجود آورده اند مرد احمقى دختر و پسر جوان را به گلوله ميبندد و يا آن يكى مأموران سينما را سر مى برد و اين يكى دختر همسايه را از پشت بام به پائين مى اندازد و همه دست گذاشته اند زير چانه هايشان و آرزو مى كنند كه كبرى اعدام نشود و دنيا به راه افتاده كه سنگسار عمل وحشيانه اى است و آقايان كوتاه نمى آيند و هى مى گويند نص اسلام است. يكى به اينها بگويد پس اگر اينطور است برده دارى كنيد همانطور كه اسلام گفته و قرآن نوشته چرا نميكنيد. چرا هر روز فتوا درست مى كنيد براى شبيه سازى و عمل جراحى بينى كه نشان دهيد كه خيلى هم مدرن هستيد. به اينجا كه رسيد ديگر همه راه ها بسته شد.

نمونه گريه آور
مردى به بهانه آن كه دختر و پسرى مدرك نداشتند تا اثبات كنند كه با هم نستبى دارند به روى آنان آتش گشود. و مرتكب جنايتى هولناك شد.
آن را بخوانيد و ببينيد چه كسانى حافظ جان و ناموس مردم شده اند، اما فكر مى كنيد با اين حسن آقا چكار خواهند كرد. طرف پول دارد و وكيلى مى گيرد و با آوردن حجت شرعى و نقل قول هائى از مكارم شيرازى و يا مصباح يزدى خودش را مثل قاتلان محفلى كرمان از مجازات معاف مى كند. چه بهتر اگر يك كارت جانبازى جنگى هم نشان بدهند.

هواى تهران اشباع
آلودگى هواى تهران به حد اشباع رسيده و ميزان آن در شش ماهه اول سال جارى نسبت به سال گذشته افزايش يافته است. «اين گفته يوسف رشيدى، مديرعامل شركت كنترل كيفيت هوا است. او همچنين يكى از علل اصلى آلودگى هوا در شهر تهران را تردد بيش از حد خودرو و به ويژه خودروهاى فرسوده مى داند.»
او كه به همراه ديگر نهادهاى درگير در كنترل آلودگى هواى تهران هفته گذشته جلسه اى را با دادستان كل كشور در جهت مبارزه جدى با معضل آلودگى هواى تهران داشته است، مى گويد:» در آن نشست دادستان به عنوان مدعى العموم خواهان آن شد تا هواى تهران در يك وضعيت بهداشتى قرار گيرد و آثار سوءبهداشتى آلودگى هوا برطرف شود. «به گفته او، دادستان كشور در اين جلسه از ديدگاه فنى و قانونى به مساله آلودگى هوا توجه كرد اما گفت شما هيچ مى دانيد كه گره فقط به دست آقا امام زمان باز مى شود اگر ايشان بخواهند و در دل رئيس جمهور بيندازند با اختصاص بودجه و استخدام افراد تحصيلكرده مشكل ظرف يك ماه حل ميشود اما اگر مانند الان از دست مردم و ناشكرى آنان عصبانى باشند هيچ تقاضائى نمى كنند و در نتيجه همين جور مى ماند و تقصيرش هم به عهده كسانى است كه خورده اند و برده اند.
حالا شما به جاى متخصص باشيد چكار ميكنيد به جز آنكه بر سر اين دادستان بكوبيد. او عقيده دارد «آلودگى هواى تهران به دليل دو آلاينده بحرانى يعنى ذرات معلق و مونوكسيد كربن بالاتر از حد استاندارد است و اين دو عامل هم در حقيقت با تردد بيش از حد خودرو در ارتباطند.»
او مى گويد: «خودروهاى جديد به ازاى هر كيلومتر ۲‎/۰ گرم آلودگى توليد مى كنند اما بعضى خودروها ميزان آلودگى شان بيش تر از ۱۰۰ تا ۲۰۰ در هر كيلومتر است و بر اين اساس طبيعى است كه نيازمند به يك برنامه سريع و فورى براى كاهش آلودگى هواى تهران هستيم.»
رشيدى يكى از راهكارهاى فورى حل معضل آلودگى هواى تهران مى داند: «يكى از شاه كليدهاى كاهش آلودگى هوا در شهر تهران توجه به حمل و نقل عمومى است همان كارى كه تعداد زيادى از كشورهاى دنيا براى مقابله با اين معضل انجام داده و موفق هم شدند. اما افسوس كه در تهران اينكار به دست كسانى است كه رئيس جمهور رغبت نميكند پول به دست آنها بدهد كه مترو را توسعه بدهند و به همين جهت هم كارها مانده است.
ملاحظه ميفرمائيد همه چيز در نظر دادستان و رفقاى احمدى نژاد طبيعى است. چون دارودسته هاشمى خورده اند و برده اند حالا احمدى نژاد علاقه دارد كه بخورد و ببرد و ديگر لازم نميداند كه محسن هاشمى در اين كار باشد. از همين رو بودجه به مترو نمى دهد و اين كاملاً در حكومت اسلامى طبيعى است
.
اى دل بى رحم
اين گزارش را دانشجويان مشهدى تهيه كرده اند. از جزوه آنها نقل ميشود بخوانيد و بر اين دلهاى بى رحم لعنت بفرستيد.
از اول ماه رمضان تنها غذايى كه توانسته ام براى فرزندانم تهيه كنم سيب زمينى براى سحر و نان و پنير و خرما براى افطار است. چند شب است كه چون همان سيب زمينى تمام شده بود بچه ها را براى خوردن سحرى بيدار نكردم تا شرمنده آنها نباشم
قبولى پسرم در دانشگاه شده قوز بالاى قوز. هرچه مى گويم ندارم به گوشش نمى رود. دلم مى سوزد اما وقتى براى خرج زندگى مانده ام چه طور مى توانم خرج تحصيل او را بدهم
از سر ندارى دختر ۱۴ ساله ام را از سر كلاس بر سر سفره عقد نشاندم و تنها دلخوشى ام اين است كه اگر شوهرش دست بزن دارد حداقل دخترم گرسنه سر بر زمين نمى گذارد
پسرم ۴ روز است كه از زندان آزاد شده و اكنون اعتيادش عوض شده است و به جاى ترياك، كريستال مصرف مى كند. گاهى من و دو فرزندش را آن قدر مى زند تا پول موادش را به او بدهيم دو نوه ام از پدرشان فرارى هستند چون جز كتك و تحقير روى خوشى از زندگى نديده اند
هنوز نمى توانم چشمان معصوم آن دو كودك كه با صورتى كبود و نگران نگاهم مى كردند و گريه هاى آن پيرزن دردمند و قامت خسته آن زن جوان را فراموش كنم
صداى لباسشويى كهنه، شرشر آب، لگن حلبى و انبوه لباس هائى كه شسته شده اند و يا هنوز بايد شسته شوند و سرخى دست هاى زن جوانى كه رنگ به رو ندارد، تمام آن چيزى است كه در بدو ورودم به خانه اى نيمه مخروبه با ديوارهاى كاه گلى توجهم را به خود جلب مى كند.
انواع لباس هاى بچگانه، مردانه و زنانه را بر طناب هائى كه در طول وعرض حياط كشيده شده پهن كرده است، مى بينم. مى پرسم چند تا بچه دارى سرى تكان مى دهد و مى گويد: ندارم و نگاهم بر روى لباس ها مى ماند. مى پرسم اين لباس ها! رويش را برمى گرداند و مشغول آب كشيدن لباس هائى مى شود كه تازه از لباسشويى خارج كرده است. اين حقيقت در ذهنم جان مى گيرد كه لباس ها مال خودش نيست و او... سئوالم را دوباره مى پرسم و او همان طور كه از زمين بلند مى شود تا لباس ها را بر طناب ها پهن كند، مى گويد: خودت كه مى دانى چرا مى پرسى. بعد هم اضافه مى كند: براى كمك خرج زندگى ام لباس هاى چند خانواده را به خانه مى آورم و مى شويم. مى پرسم: شوهرت چه كاره است مى گويد: چه فرقى مى كند كه چه كاره است. يك آدم بدبخت و مريض كه نمى تواند خرج زندگى من و پدر و مادر پيرش را فراهم كند، از صبح تا شب جان مى كند اما... مى گويم: براى همين تو كار مى كنى مى گويد: بله كار مى كنم. پيراهن مردانه را به طرفم مى گيرد و تكان مى دهد و مى گويد: مگه كار عار است مى گويم: نه، اما اين كار براى تو سخت... . حرفم را قطع مى كند و با تندى مى گويد: اما و اگر ندارد. كار، كار است. حالا هم برو و بگذار به كارم برسم. شستن اين لباس ها، بايد قبل از افطار تمام شود، فردا مى آيند كه اينها را ببرند. لباس هائى را از ميان انبوه لباس ها برمى دارد و در لباسشويى مى اندازد. انگار مطلبى را به ياد مى آورد؛ برمى گردد و به من كه عازم رفتنم، مى گويد: دلم نمى خواهد از من اسمى بياورى، من نه محتاجم، نه نيازمند. از من بدتر هم هستند، من خدا را شكر مى كنم كه قوت بازو دارم و كار مى كنم.
روى پله مى نشيند، چادرش را از كمرش باز مى كند و قطرات اشكى كه در چشمانش حلقه زده را پاك مى كند و با صدايى بغض آلود مى گويد: آن كه آن بالاست از همه چيز خبر دارد، اما از من نيازمندتر هم هست كه براى نان شبش محتاج است. بايد از آنها دستگيرى شود!!
نگاهش مى كنم. او را در عين نيازمندى، بى نياز مى يابم، بى نياز از خلق و اميد بسته به رحمت خدا. ظاهرش خسته و چهره اش زرد و زار است اما نگاهش پر از اميد و پر از بى نيازى است. او را با انبوه لباس هائى كه تا افطار بايد شسته شود، تنها مى گذارم اما اين باور در من غوغايى به پا كرده است. تاكنون مثل اويى نديده ام كه ديگران را از خود نيازمندتر بداند!
دستم را مى گيرد. كنارش مى نشينم. مى گويد: ماه رمضان است و بچه هايم روزه مى گيرند؛ اما از اول ماه مبارك تنها غذايى كه توانسته ام برايشان تهيه كنم سيب زمينى براى سحر و نان و پنير و خرما براى افطار است. باور مى كنيد چند شب، چون همان سيب زمينى هم تمام شده بود بچه ها را براى خوردن سحرى بيدار نكردم تا شرمنده شان نباشم. اشك هايش رابا پشت دست پاك مى كند و مى گويد: فرداى آن روز هم به هر درى زدم و پيش هر كسى رو انداختم تا شايد حداقل براى افطارشان برنج تهيه كنم، نشد كه نشد. دست آخر از همسايه كنارى مان چند تا تخم مرغ قرض گرفتم تا...
بلند بلند گريه مى كند و صدايش در ميان ناله هايش گم مى شود. من هم نمى توانم از سرازير شدن اشك هايم جلوگيرى كنم. من مى گريم اما نه بر او، كه بر خود و بر تمام كسانى كه اين طور از زنى بى پناه و چند بچه يتيم و روزه دار غافل مانده ايم. درست در كنارمان، در فاصله بى تفاوتى هايمان، در روستايى كه زياد هم از شهر ما و خودخواهى هايمان دور نيست، جائى كه فاصله چندانى با تجملات سفره هاى افطارمان ندارد، جائى كه فقر و ندارى در آن سر به آسمان كشيده است، اين زن را مى يابم، زنى كه سال هاى سال است سايه شوهر و نان آور خانه اش را بر سر ندارد و به قول خودش اگر كمك هاى ماهانه فرد خيرى نبود معلوم نبود كه سرنوشتش چه مى شد. باور مى كنيد اين زن و اين بچه هاى يتيم را همانى به من نشان داد كه بايد با دست هاى سرخ از شستن لباس ها و تنى خسته افطار كند و با اين وجود اين زن و بچه هايش را محتاج تر از خود مى داند. باور مى كنيد او گفت: اگر مى توانيد و اگر كسى هست كه دست نيازمندى را بگيرد، بهتر است به كمك اين زن كه نه توان كار كردن دارد و نه كسى به او كار مى دهد بيايد و مى دانم باورش سخت است كه بدانيم كسى كه به او تخم مرغ قرض داده است تا افطار بچه هاى يتيمش لنگ نماند همين زن است كه هنوز به گفته خودش قوت بازو دارد و به لطف خدا اميدوارتر است.
بگذاريد شما را يك افطار ميهمان سفره خالى او و غصه هايش كنم، شايد اين تنها كارى باشد كه بتوان براى او كرد. شايد اين كار تلنگرى باشد براى من، براى شما و براى آنهائى كه گرفتارند؛ گرفتار دنيا.
فاطمه سال هاست كه سرپرست خانوار است و سال هاست در خانه ها، در مزارع در زير آفتاب كارگرى كرده است تا خرج بچه هايش را بدهد. آن هم يك پسر و سه دختر را.
در ميان اشك و آه مى گويد: از سر ندارى و بيچارگى دختر نازنينم را در حالى كه هنوز ۱۴ سالگى اش به پايان نرسيده بود، از سر كلاس درس بر سر سفره عقد نشاندم و تنها دلخوشى ام اين است كه اگر شوهرش دست بزن دارد واگر مى خواهد سرش هوو بياورد، حداقل بچه ام گرسنه سر بر زمين نمى گذارد اما حالا من مانده ام و دو دختر و يك پسر كه براى خرج آنها هم لنگ مانده ام.
با چشمان غم دارش نگاهم مى كند و مى گويد: يك فرد خير كه نمى دانم خدا از كجا و چه طور او را به كمكم فرستاده است ماهى ۴۰ گاهى هم ۵۰ هزار تومان به ما مى دهد اما خودتان مى دانيد كه با اين پول چه طور مى توان خرج چهار نفر را داد.
مكثى مى كند و بعد اضافه مى كند: خانم جان سرتان را به درد آوردم اما تازگى قبولى پسرم در دانشگاه شده قوز بالاى قوز پسرم درسش خيلى خوب است
امسال هم دانشگاه قبول شده و پايش را توى يك كفش كرده است كه برود دانشگاه.
هر چه مى گويم ندارم به گوشش نمى رود كه نمى رود. مى گويد: نمى خواهد سرنوشتش مثل ما بشود. اما من چه كار مى توانم بكنم. دلم مى سوزد. براى خرج و مخارج زندگى مانده ام، آن وقت چه طور مى توانم خرج درسش را بدهم.
دخترش صدايش مى زند، اما او آهسته مى گريد و مى گويد: باور مى كنيد كه خسته شده ام و آرزوى مرگ دارم. تا به اين سن رسيده ام هيچ وقت ناشكرى نكرده ام اما حالا ديگر نمى توانم اين وضعيت را تحمل كنم. خرج زندگى كمرم را شكسته است وهيچ راهى ندارم. اينها هم بچه اند اما من ديگر نمى توانم، بريده ام و ناله هائى كه در ميان هق هق گريه اش گم مى شود.
مادرى را پيش روى خود مى بينم كه مثل هر مادرى حاضر است كه خار به چشم خودش برود اما بچه اش سختى نبيند او هم نمى خواهد بچه هايش گرسنه سر بر بالين بگذارند.
اما مى بينيد كه اين اتفاق مى افتد. فرزندش مى خواهد درس بخواند و آينده را از گذشته اش جدا كند. اما مادر توان فراهم كردن خرج تحصيلش را ندارد و چون نمى تواند و در حد توانش نيست آرزوى مرگ دارد. من حتم مى دانم كسانى كه مادرند اين را به خوبى درك مى كنند كه ديدن گرسنگى بچه ها و روزه گرفتن بى سحرى شان چه طاقتى مى طلبد وخط كشيدن بر تنها خواسته فرزند چه صبرى مى خواهد و فاطمه حال به انتهاى اين صبر و طاقت رسيده است.
فاطمه اسطوره استقامت است كه تا به اينجا صبورى كرده و از جان مايه گذاشته است تا به جايى نرسد كه اكنون رسيده است؛ آرزوهايى كه براى او دست نيافتنى شده است. ما و شما اما ذره اى از لحظات مشقت بار او را در مواجهه با طبيعى ترين نيازهاى فرزندان مان تجربه نكرده ايم. اما باور كنيد سخت است مادرى از فرط فقر و ندارى فرزندانش را براى سحر بيدار نكند چون توان چشم در چشم آنها انداختن را ندارد. توان اين را ندارد كه به آنها بگويد امشب هم مثل شب هاى ديگر سفره سحرمان خالى از نان است. فاطمه حال به انتهاى صبر و طاقت رسيده كه حاضر است ديگر نباشد تا غم فرزندان را نبيند.

آرزوهاى برباد رفته يك مادر پير
- سياره را هم در همان محله مى يابم. براى ساعتى ميهمانش مى شوم و پاى درد دلش مى نشينم.
اما درد او درد ندارى و فقر و گرسنگى نيست، گرچه مى شود فقر را بر در و ديوار خانه اش و در اتاق هاى نمور آن به وضوح ديد.
درد او درد ديگرى است كه سال ها با آن استخوان سوزانده و حال به انتها رسيده است.
درد او اعتياد جوان ۳۴ ساله اش است. اومى بيند كه اعتياد، خانه و كاشانه فرزندش را همراه تمام آرزوهايى كه براى او در سر مى پرورانده بر باد داده است، عروس جوانش رفتن و طلاق را بر ماندن ترجيح داده است. اكنون او عصاكش تمام اين غصه ها و دو نوه اى است كه هر روز به واسطه اعتياد پدر تحقير مى شوند.
مى گويد: شوهرم كارگر است و با هر بدبختى خرج خانه را مى دهد اما ده سالى مى شود كه تنها پسرم كه برايش هزاران آرزو داشتم و فكر مى كردم سر پيرى عصاى دستم مى شود، معتاد و وبال گردنم شده است.
اشك هايش را از چهره برمى گيرد و مى گويد: تازه ۴ روز است از زندان آزاد شده است اما اين آزادى با عوض شدن نوع اعتيادش همراه بود. قبل از زندان معتاد به ترياك بود و حالا كريستال. هر دو روز كارش اين شده كه من و بچه ها را به باد كتك مى گيرد آنقدر ما را مى زند تا پول موادش را كه آن پيرمرد به بدبختى و كارگرى درمى آورد بگيرد و مى رود تا روز بعد...
باور مى كنيد كه نمى دانم چه كنم. رفته ام بهزيستى و نامه گرفته ام اما براى خواباندن و ترك اعتياد پول مى خواهند كه ندارم. اى كاش يكى پيدا شود پول تركش را بدهد يا اين بچه هاى بى گناه را به فرزندى قبول كند تا اين ها كه از اول زندگى جز كتك و تحقير نديده اند روى خوش زندگى را ببينند.
باور مى كنيد از پدرشان فرارى هستند، وقتى اورا مى بينند خود را پنهان مى كنند كه از كتك هايش در امان باشند.
هنوز صداهاى شان در گوشم زنگ مى زند. از آن زن كه بايد تا افطار لباس ها را بشويد و تحويل صاحب كارش بدهد، از فاطمه كه دغدغه سحرو افطار بچه هاى يتيمش تمام نگرانى اش است، او كه خرج تحصيل پسرش آرزوى مرگ را برايش راحت كرده است، و اين مادر كه اعتياد پسرش روزگارش را سياه كرده و تمام آرزوهايش را بر باد داده است و آن كودكان معصومى كه تنها گناهشان از بابت كتك خوردن هاى هر روزه، داشتن پدرى معتاد است و آن پيرزن تنها كه وقتى همكارم از او مى پرسد با تنهايى چه مى كنى مى گويد: تنها نيستم، خدا هست، هنوز من را به خود مشغول داشته است.
مى دانم گفتن و نوشتن از فقر و ندارى مثل ديدن آن نيست. خيلى وقت ها قلم از بيان و تصوير عمق فقر و دردى كه اهالى آن مى كشند عاجز است و نمى تواند تصويرگر خوبى براى تمام آن باشد.
حتى آنجا كه فقر و اعتياد باخط كشيدن بر تمامى عواطف و حس پدر و فرزندى همراه مى شود.
اما يك چيز را حتم مى دانم و آن اين كه من هنوز نمى توانم چشمان معصوم آن دو كودك كه با صورتى كبود و نگرانى نگاهم مى كردند، گريه هاى آن پيرزن دردمند و قامت خسته آن زن جوان را فراموش كنم.
يك حقيقت ديگر را مسلم مى دانم و آن اين كه ما يك رمضان ديگر فرصت يافته ايم كه خود را بيازماييم، درجه خلوص و ايمان خود را دريابيم و از خودگذشتن و دستگيرى از نيازمندان را تمرين كنيم. اين كه فرصت يافته ايم به اين بينديشيم و ببينيم كه غير از ما و فرزندانمان با كمى فاصله از خودخواهى هايمان افرادى هستند كه به دستگيرى ما و شما نيازمندند.
حتم مى دانم اين فرصتى است كه از خيلى ها گرفته شده است. همان طور كه شايد سال ديگر يا حتى فرداى ديگرى براى ما در پيش نباشد. شايد همين امروز كارنامه زندگى ما نيز بسته شود و شايد، اين آخرين شب قدرى باشد كه به ياد مولايمان كه ياور مستمندان و يتيمان بود بر سر و روى مى زنيم. اما حتم مى دانم وقتى مى توان پيرو حضرتش بود كه قدمى هر چند ناچيز در راهى برداشت كه مولايمان ما را به آن توصيه كرده است. وگرنه به گزافه نمى توان خود را رهروى راه پدر يتيمان دانست.
نمى دانم وقتى بدانيم كه اين ها همه واقعيت هاى زندگى است، نه قصه و داستان، باز هم مى توانيم بى تفاوت از كنار آن بگذريم و بى هيچ دغدغه اى بر سفره هاى رنگين افطار بنشينيم و سرآسوده بر بالين بگذاريم در جايى كه مى دانيم افرادى هستند كه در فاصله نه چندان دور، گرسنه سر بر بالين مى گذارند و بدون افطار و سحرى به پيشواز روزه مى روند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •