|
مهدى قاسمى
«گفتگوى تمدن ها»
امّا چگونه! و از كدام راه؟
تاريخ گواهى مى دهد كه جوامع بشرى حتى در چهار ديوارى هاى بسته و انزواى قبيله اى و قومى خود، در قلمرو آداب، رسوم و دانسته ها و تراوش هاى ذهنى هر چند بَدَوى شان، به نحو طبيعى نوعى داد و ستد داشته اند
***
«داد و ستد تمدن ها و يا گفتگوى فرهنگ ها» وقتى به اغراض سياسى آميخته و يا سوار بر مركب «ايدئولوژى ها» مى شود، از اصالت خود بازمى ماند
***
آيا در عرصه ى اعتقاد به «لائيسيته» كه مطلقاً دين و ديندارى را نفى نمى كند و تنها به آزادى پذيرش و عدم پذيرش روى داد، مى توان براى مبادله ى فرهنگ ها و تمدن ها زمينه ساخت؟ و يا در عرصه ى حكومتى كه به دين (و طبعاً ديانتى خاص) آميخته است؟
|
|
مهدى قاسمى
|
«گفتگوى تمدن ها» از جمله دكان هائى بود كه به وسيله ى آقاى خاتمى، در دوره ى «صدارت» و يا به قول خود او «كارپردازى ساير نهادهاى رژيم» گشوده شد. اين كه انگيزه ى او در اين «بازى» چه بود و چرا آن همه مصائب و مسائلى را كه بر جان و جسم ملت سنگينى مى كرد، زمين گذاشت و (باز به گفته ى خود او) اين موضوع را در رديف اول فهرست وظايف خود نشاند؟ حكايت ديگرى است كه من فعلاً آن را كنار مى گذارم و اگر فرصتى دست دهد، به آن نيز خواهم پرداخت. قصد من در اين مقال نگرش در نفس مقوله ى (گفتگوى تمدن ها) است و لزوماً اضافه مى كنم كه در بنياد، مطلب بِكر و تازه اى هم نيست. بر اين زمينه ديگرانى هم بوده اند و هستند كه در قلمرو روابط تمدن ها، گاه در جهات ظاهراً مثبت مانند دعوى آقاى خاتمى و گاه با بارِ منفى از قبيل «جنگ تمدن ها» سخنورى و قلمفرسائى كرده اند. بنابراين، آنچه را كه آقاى خاتمى مطرح كرده است، از بافته هاى او نيست و حتى در محافلى اغلب آميخته به پاره اى از سياست ها خاصه در شرائطى كه بنيادگرائى اسلامى بر همه ى حوادث جهان پيشى گرفته، بحث و پژوهش پيرامون آن نيز زمينه ى تازه اى يافته است. در پيوند با اين مقوله گروهى برآنند كه براى غلبه بر آشوب هاى خونبار و ويرانگرى كه عمدتاً با وجهه ى «مقابله با هجوم فرهنگى غرب» سرزمين هاى عَرَبى و مسلمان نشين را پوشانده است، بايد به شيوه هاى مسالمت آميز و فرهنگى و توضيحى، در انديشه ى راهيابى بود و گروهى به عكس بر اين باورند كه «تمدن برتر» و يا به قول خود آنها «تمدن مسيحى» براى واپس زدن و عقيم نهادن اين جريانِ متعرض، چاره اى جز اِعمال زور و تحميل بر «عقب ماندگان» تاريخ ندارد.
اگر نخستين زمينه هاى آن طرح موهوم و موسوم به «خاورميانه ى بزرگ» را بكاويم در خط مستقيم به «تئورى ها» و يا «چاره گرى هاى» گروه دوم خواهيم رسيد كه «نئوكنسرواتيوهاى» آمريكائى آن را در زير بَزَك خوش نماى ضرورتِ «دموكراتيزاسيون» خاورميانه و «نشاندن نظام هاى دموكراتيك بر جاى نظام هاى توتاليتر» در اين منطقه، مطرح كردند. من بارى در گذشته، در قالب رساله اى مبتنى بر شواهد تاريخى، به ويژه در باطل بودن، نمونه هائى كه اغلب براى اثبات امكان «انتقالِ دمكراسى» آن هم از راه جنگ و جبر ارائه شده است، نظر خود را مطرح كرده و اجمالاً توضيح داده بودم كه قرار دادن مفهوم «دمكراسى» در ترازِ يك كالايِ تجارى، از دو حال خارج نيست، يا بايد آن را نشانه اى از ناآگاهى به ذات و خصلت فرهنگى «دمكراسى» تلقى كرد و يا حاكى از اغراض خاص سياسى شناخت كه براى آن پوشش چشم نوازى ساخته اند. به هر روى قصد من در اين مقال، تكرار آن مضامين نيست، تنها به كند و كاوى در بنياد و نفسِ موضوع «گفتگوى تمدن ها» اختصاص دارد و به بيان ديگر، اين مقال را صرفاً در جستجوى پاسخى به اينگونه پرسش ها تدارك ديده ام كه:
«زمينه پردازى» و «سازماندهى» و به تعبيرى «كاناليزه كردن» گفتگوى تمدن ها تا چه اندازه مى تواند به «داد و ستد» ثمربخش تمدن ها يارى برساند؟
آيا اصولاً توسل به اين روش ها و «تدبيرها» حتى اگر ناظر بر «دكاندارى» هم نباشد و به قصدِ خير برگزيده شود، به گردش و آميزش طبيعى تمدن ها زيان نخواهد رساند؟
و سرانجام:
آيا راه ها و شيوه هائى هم مى توان جست كه در اين رهگذار سودمند واقع شوند؟
تاريخ گواهى مى دهد كه جوامع بشرى، حتى در چهار ديوارى هاى بسته و انزواى قبيله اى و قومى خود، در قلمرو آداب، رسوم و دانسته ها و تراوش هاى ذهنيِ هر چند بَدوى شان، به نحو طبيعى نوعى داد و ستد داشته اند،
امروزه به ويژه با كاوش هاى باستانشناسى و پژوهش در بازمانده هاى اعصار عتيق، محقق شده است كه بخش هائى از تمدن يونانى، خصوصاً در زمينه ى نظامات شهروندى از سومر به يونان رفته است.
ابن بطوطه در سفرنامه ى خود، در چين با رامشگرانى روبرو مى شود كه با نغمه هاى بومى خود اشعار سعدى را مى خواندند. در قرن هاى چهارم و پنجم هجرى قمرى (مطابق با قرن هاى دهم و يازدهم ميلادى). حكمت يونانى، از طريق ايران، امپراطورى اسلامى را در گرفته است و مبالغه نيست كه همين خود مباشر و مبشّر نوعى رنسانس در تمدن دوره ى اسلامى و خصوصاً ايران بوده است. در دوره هاى نزديكتر، در كنار ويرانى هائى كه تازِش مغولان سبب ساز شد، نبايد از زمينه هائى به حكايت از مبادلات فرهنگى و از انجمله شيوع نگارگرى چينى كه مسلماً حامل آن مغولان بودند و به ظهور نقاشان چيره دستى چون آقاميرك و بهزاد انجاميد، غفلت داشت.
در شبه قاره ى هند، مدت ها زبان فارسى در دربار پادشاهان گوركانى و حتى در قلمرو برخى راجه نشين ها، زبان اول محسوب مى شد، گلستان سعدى درس اجبارى مكتب ها در بسى از مدارس هند بود. باز دورتر برويم، زادگاه بودا هند بود ولى به علل گوناگون «بوديسم» در شبه قاره نُضجى نيافت و براى خاور دور (هند و چين و ژاپن و....) جاذبه پيدا كرد. ترديدى نيست كه عرفان ايرانى در دوره ى اسلامى، گذشته از تراوش هاى بومى، از رُهبانيت مسيحى و آراء افلاطونى و آئين بودا سرشار بود و بديهى است آنچه نقل شد و مى توان همچنان به انواع نمونه هاى مشابه در اين جا و آنجا استناد كرد و بر آن افزود اغلب مربوط به روزگارانى است كه از وسائل ارتباطيِ حيرت انگيز و گاه معجزه مانند كنونى كه به اتكاء آنها قرن گذشته و حال را به «عصر ارتباطات و انقلاب اَنفورماتيك» نام گذارى كرده اند، حتى تصورى هم نبوده است و همين خود گوياى اين واقعيت است كه «تمدن ها» و طبعاً فرهنگ ها، خصلت سيّالى دارند كه حتى ديوارهاى انزواى قومى نيز قادر نيستند از سَيَلان و جريان آنها مانع شوند و شگفت نيست كه در شرائط كنونى چنين خصلتى به بركت امكانات و ابزارهاى روزتاروز پيشرفته ى «اطلاعات و ارتباطات»، رشد و شتاب فوق العاده اى گرفته است تا درجه اى كه به حق گفته مى شود «اگر هنوز مرزهاى جغرافيائى برقرار مانده اند، ولى مرزهاى فرهنگى روى به برچيده شدن دارند» و چه بسا بر زمينه هائى از تراوش هاى علمى و هنرى و ادبى گرفته تا قلمروهاى آداب و رسوم و حتى ارزش هاى اخلاقى و سنتى برچيده شده اند. به بيان روشن تر، مقوله ى «گفتگو» و يا «آميزش» و يا همان «داد و ستد تمدن ها»- البته با توجه به روابط درونى دو مقوله ى «فرهنگ» و «تمدن» مبتنى بر جبريّتى است كه در سراسر تاريخ بنابر علل و انگيزه هاى مختلف، كُندى و شتاب گرفته، ولى هيچگاه بند نيامده است و همين جا است كه پرسش هاى پيشين زمينه ى طرح مى يابند و در خطى به اين پاسخ مى رسند كه تصنعى ساختن «داد و ستد و يا گفتگوى تمدن ها» از طريق «سازماندهى» و آن هم به بهانه ى نوآورى و يا «مدرنيزاسيون» خاصه وقتى به اَغراض سياسى آميخته و يا سوار بر مركب «ايدئولوژى ها» مى شوند، به جريان طبيعى آن نه فقط كمكى نمى رسانند كه به اصالت و بازدهى مثبت آن صدمه مى زنند. در توضيح بيشتر، به همين اقدام آقاى خاتمى كه مى كوشد تا به آن شكل آراسته و «جهان پسندى» هم بدهد، با دقت بايسته نظرى بيفكنيم:
آقاى خاتمى فردى است مسلمان و در اسلاميت خود (كيش شيعى) آن طور كه بارها اظهار داشته، تا پذيرش اصل «ولايت فقيه» پيش رفته و با لحن تائيد برداشت و روايت (VERSION) آقاى خمينى را شكل كمال يافته ى آن تلقى كرده است (اين يادآورى لازم است كه اصل مجعول «ولايت فقيه اوّل بار در آغاز عصر قاجار به وسيله ى ملااحمد نراقى مطرح شد كه هرگز مورد پذيرش حتى مراجع تقليد شيعى قرار نگرفت تا به دست آقاى خمينى رسيد و بر آن صفت «مطلقه» را هم افزود و پايگاه رژيم او محسوب شد.)
آقاى خاتمى به كرّات بر «لائيسيته» كه زير بناى بزرگترين دست آوردِ تاريخ انسان (اصول مندرج در اعلاميه ى حقوق بشر) است، تاخته و جعل تازه اى زير عنوان «مردمسالارى دينى» را پيش كشيده ولى هرگز نگفته و يا به روى خود نياورده است تا به اين پرسش پاسخ دهد كه اگر گفتگوى تمدن ها (كه گاه آن را در گفتگوى فرهنگ ها محصور مى كند) به خواست او قرارى بگيرد، اصولاً آيا در عرصه ى اعتقاد به «لائيسيته» كه مطلقاً دين و ديندارى را نفى نمى كند و تنها به آزادى پذيرش و عدم پذيرش روى دارد- مى توان براى مبادله ى تمدن ها و فرهنگ ها زمينه ساخت؟ و يا در عرصه ى حكومتى كه به دين (و طبعاً ديانتى خاص) آميخته است؟
او حتى سخن همقطار (اما روشن ضمير) خود حجة الاسلام كديور را برنمى تابد كه مى گويد «اگر ما خواهان دمكراسى هستيم بايد كه ولايت فقيه ملغى شود- نقل از ترجمه ى گفتگوى او با نشريه ى آلمانى فرانكفورتر آلگماينه، سه سال قبل، دوم اوت.»
شگفتا كه اين گويا «كوشنده ى گفتگوى تمدن ها»، در يك طرف بر فريضه ى» خود در دفاع از اصل «ولايت فقيه» پاى مى فشارد و در طرف ديگر به دانشجويان معترض هشدار مى دهد كه «امروز سخن از تغيير قانون اساسى كه به نحوى تغيير نظام است، خيانت به ملت ايران است- رجوع كنيد به سخنرانى آقاى خاتمى در مراسم دانشجوئى ۱۶آذر سال ۷۹».
اما يادى از اين نمى كند كه اين قانون اساسى، با چه اصرارى استبداد فقاهتى را نهادينه كرده است. پس، قاعدتاً اين داورى صحيح بايد باشد كه او در كار خود (ميدان دادن به گفتگوى تمدن ها) با كوله بارى حامل جزميت هاى اعتقادى به راه افتاده است و كوششى ظاهراً دارد تا «رسالت» خود را به كمك يك «سازماندهى» در پهنه ى بين المللى پيش ببرد و شك نيست كه چنين روشى از تلاش براى تزريق و «جا انداختن» باورهاى «سياسى و مذهبيِ» واپس گراى او جدا نخواهد بود، به بيان ديگر كوشش مى كند تا در عرصه ى «گفتگوى تمدن ها» براى اصل اعتقادى خود «ولايت فقيه» به عنوان يك پديده ى اصيل و برآمده از «فرهنگ و نياز» جوامعى خاص، محملى دست و پا كند و درست در اين نقطه است كه خط او (البته با اين فرض بعيد كه بتواند محلى از اِعراب پيدا كند) حتى به سير طبيعى «داد و ستد تمدن ها» كه غالباً ناشى از نيازها و پُر كردن كمبودها است لطمه مى زند.
مى دانيم كه سياست و تلاش «برنامه ريزى شده اى» نظامات شهروندى را از سومر به يونان برد، مايه ى اين انتقال مسلماً نيازى بود كه پاسخى مى طلبيد.
حكمت يونانى را بخشنامه هاى حكومتى و «سازمان هاى مأمور داد و ستدهاى فرهنگى» به ايران نياوردند. سپاهيان مغول يافته ها و هنرهاى آسياى خاورى و از جمله:
بسط نگارگرى چينى (مينياتور) را به زور بر ايرانى ها تحميل نكردند.
آوازه خوان چينى را بنابر «طرح» و «نقشه ى» از پيش آماده و حكم خاقان به خواندن اشعار سعدى مجبور نساخته بودند و.... اين داد و ستدها بنابر همان خصلت سيّال و ذاتى فرهنگ ها با انگيزه ى «نياز» زمينه مى يافت.
حال تصور كنيم گروهى، حكومتى و يا شخصى (مانند آقاى خاتمى) پيش بيايند و پشت بر اغراضى و يا انباشته از باورهاى خاص كه گاه از فرط كهنگى از نخ نمائى گذشته به پوسيدگى رسيده اند، بخواهند در مسير جوشش ها و بهره گيرى ها بهره بخشى هاى «تمدن و فرهنگ ها» پلى ببندند مسلماً حتى به آن فرض كه مؤثر واقع شوند، جز اختلال ثمرى به بار نخواهند آورد. البته آقاى خاتمى در سخنرانى خود بهنگام طرح «گفتگوى تمدن ها» در مجمع عمومى سازمان ملل متحد (۹نوامبر ۲۰۰۱) بر ضرورت اتكاء به شيوه هاى مدنى و خصوصاً دانشگاهى تأكيد ورزيد ولى من نمى دانم اگر قرار بود در آن محفل بين المللى نيز بنابر باورهاى باطنى خود و اتكاء به ميراث «سياسى- فقاهتى» پيشواى انقلابيش (آيت الله خمينى) مبنى بر جهانى ساختن نظام اسلامى و بالطبع «اصل ولايت فقيه» داد و سخن مى داد (براى آگاهى به افاضات «امام» بر اين زمينه رجوع كنيد به رساله ى كشف الاسرار صفحه ۲۹۲ درباره برنامه ى تسخير جهان به شمشير اسلام) آنگاه چه سودائى از رقابت ها سرمى گرفت؟
اگر از «رقابت ها» مى گويم، در ذهن من مشابه همان قصدى تداعى مى شود كه گروهى در آمريكا با عنوان «نئوكنسرواتيو» با اغراض سياسى خاص بر آن شده اند تا «دمكراسى» و «حقوق بشر» اين درخشان ترين دست آورد جامعه ى انسانى را به صورت يك مال التجاره يِ بسته بندى شده، سوار بر تانك و توپ و بمب و موشك براى ديگران سوغات بفرستند. حالى كه تجربه چه آنها از آن آموخته باشند و چه نباشند مسلم ساخت كه اين «روش ها» و يا «تدبيرها» به نتيجه اى جز برافروختن آتش بُغض ها و كينه هاى كهن آن هم آكنده از عقب مانده ترين كشش هاى عقيدتى نخواهد رسيد. راه دور نرويم، در همين روزگار مى بينيم كه تعبير ناصحيح (عامداً و يا سهواً) از مفهوم دمكراسى و خلاصه كردن آن در «انتخاباتِ» گيرم آزاد و چشم پوشى از ساير الزامات تكوين يك دموكراسى، چگونه اين ملت ها را بروز سياه نشانده و در جهاتى به روزگاران عتيق بازگردانده است.
بى درنگ بايد افزود كه مطلقاً اين نظر مطرح نيست كه شتاب بخشيدن به مبادله ى فرهنگ ها اصولاً امرى ناممكن است، سخن بر سر شيوه ها و زيانبار بودن كارهائى بر اين زمينه است كه عاملان آن كارها سبكبار نيستند و بارى از اغراض به دوش مى كشند كه خواه ناخواه تصنع و تحميلى پيش مى آورند كه همان خط طبيعى و تاريخى داد و ستدها را نيز مخدوش مى كند.
خوشبختانه امروز، با تكامل پر شتاب وسائل ارتباطى كه در اجزاء ثانيه گزارش هر حادثه اى اعم از سياسى، فرهنگى، اقتصادى و علمى را از اين سو به آن سوى كره ى خاك منتقل مى كنند، مبادله ى فرهنگ ها و فرآورده هاى تمدن ها سرعت بى سابقه اى به خود گرفته است و با چنان قدرت نفوذى كه از سخت ترين سَدها مى گذرد آنگونه كه هيچ نيروى بازدارنده اى را توان پايدارى نمانده است. در اين باره گواه زنده ايران است. حكومت در آنجا، به صورتى سازمان يافته و برنامه ريزى شده، با به كار گرفتن تمامى ابزار جبر و خشونت در يكسو و كل نظام آموزشى و وسائل ارتباطى در سوى ديگر كوشيده است و مى كوشد تا به بهانه ى مقابله با «هجمه ى فرهنگى غرب» ملت را در چهارديوار «مذهب» حتى با نشر آشكار «خرافه پرستى» محبوس نگاهدارد. كاربرد شگرهائى نظير «احداث» چاه جمكران در قم (ظاهراً به صورت پستخانه ى امام زمان) و رويش پى در پى «امام زاده ها» مانند علف هرز در هر كوره شهر و قصبه اى و دست زدن به انواع تبليغ و تحريض براى اشاعه ى عقب مانده ترين و زشت ترين (اشكال عبادت) مانند سينه زنى و قمه زنى و شام غريبان و امثال آن، هر كدام به تنهائى فهم سياست رژيم در تحميق عمومى و دور نگاهداشتن جامعه از آشنائى با فرآورده هاى فرهنگى و مدنى دنياى پيشرفته را روان مى كند. واقع بينى به من جواز نمى دهد تا ادّعا كنم، اين به اصطلاح «تدبيرها» يكسره بى اثر بوده اند ولى در سمت ديگر واقعيات همچنان شهادت مى دهند كه اين شگردها در برابر امواج سنگين و پى در پى فرهنگى كه بى مهار از دنياى خارج فرامى رسند و مرزها را مى شكنند، خود سخت شكننده اند و از اقبال بقا و پاگيرى محرومند. شاهديم كه در قبال تلاش هاى آنچنانى رژيم كه هر ساله بيشترين ارقام بودجه ى كشور را جذب مى كنند، گرايش جامعه به سوى فرآورده هاى مدنى و فكرى غرب روزافزون است و به همين دليل نبايد مايه ى شگفتى شود كه به رَغمِ سايه ى هولناك رژيم مذهبى كه بر هستى نيمى از نفوس كشور يعنى زنان گسترده و آنان را به شهروندانى حتى نازل تر از درجه ى دو و سه مبدل ساخته است، ۵۳ درصد دانشجويان دانشگاه ها را زنان تشكيل مى دهند (نرخى كه يك استثناء تمام است و در هيچيك از كشورهاى پيشرفته نيز نظير ندارد). همچنين حكومت بِرَغم توسل به انواع شرائط قانونى و جبرى و سنتى قادر نشده است زنان را يكسره از حوزه هاى حكومت و مديريت طرد كند. ظاهراً خارق العاده است كه در اين دوره ى سياه و سيطره ى واپس گرائى، در عرصه هاى ادب، هنرِ موسيقى و سينما و تئاتر و نقاشى و تحقيقات فلسفى و اجتماعى و همه با انگاره هاى غربى جوششى سرگرفته است. در زمينه هاى سبك تر، همچنان نبايد مايه ى شگفتى شود كه چرا نسل جوان حتى به پوشش هاى غربى و موسيقى پاپ و راك (به قول ملايان اسباب شهوترانى و فاحشگى) ميل كرده است. اين همه در عين حال مبين اين واقعيت است كه ملايان حاكم چه بخواهند و چه نخواهند و اگر به سوگوارى جامه بر تن بِدرَند، تفوق با همان «هجمه ى غربى» است و اما اين كه اين كشش ها چرا در مقام قياس با ساير كشورهاى منطقه در ايران نيرومندتر است؟ پاسخ روشنى دارد و بى حكمت نيست. علاوه بر آن كه بيش از يك قرن است (از زمان پاگيرى انديشه ى مشروطه خواهى) در ايران به علل متنَوع ميل به دست آوردهاى تمدن غرب جوششى داشته است، مردم در طى اين صد سال در كسب بسيارى از الزامات پيشرفتگى و برخوردارى از ظهور طبقاتى كه حامل اين الزامات محسوب مى شوند گام هاى بلندى برداشته اند كه ديگران برنداشته اند، نگاهى مجدّد به اين هوسى كه على رغم «غرب ستيزى» رژيم در نسل غالب (نسل جوان) به بهره مندى از تمدن و فرهنگ غرب به خصوص در اين دوران مى جوشد و رخ مى كند، بدرك اين واقعيت منتهى مى شود كه اين همه، حاصل تصنع و «نقشه ريزى و برنامه پردازى» نبوده و بلكه نقشه ريزى ها و برنامه پردازى هايِ مُعاند و مخالف را در نورديده است.
براى پرهيز از يك برداشت ناصحيح اين يادآورى لازم است كه ذكر چنين تحولى كه نشان مى دهد جامعه ى جوان ايران در معرض يك دگرديسى بينشى غربى قرار دارد به اين معنا نيست كه خواسته ايم تا تمدن غرب و نمادهاى فرهنگى و زيستى آن را يكسره پاكيزه و خالى از خلل معرفى كنيم و بر اين نظر اصرار ورزيم كه شرق عموماً و از جمله ايران هيچ در چنته ندارد تا در مسير اين مبادلات عرضه كند. نه! چنين پندارى از بُن بيهوده است ولى اين نكته را (آنگونه كه غالباً به مبالغه اظهار مى شود) نبايد تا آنجا بسط داد و به اين «حكم» واهى رسيد كه گويا بارِ شرق و خصوصاً ايران همه معنويت و اخلاق است و بارِ غرب همه «ضلال» و «عوارض ماشين». بى ترديد در غرب نيز در قلمرو آنچه معنويت و اخلاق شناخته ميشود لغزش هائى هم هست كه گاه در محاورات برخى از ما به «بى بند و بارى» و «سودجوئى» و به اصطلاح ملايان «مادى گرى و ماده پرستى» وصف مى شود. گذشته از اين كه، چنين برداشت هائى سخت غلوآميز و گاه بى معنى است، سئوال اين است كه مگر شرق از اين قماش عارضه ها و حتى آفاتى كه پوست اخلاق و سنت به خود گرفته اند مُبرّا است؟
در ايرانِ خود ما علاوه بر عناصر نابابى كه بنام اخلاق و سنت به ميراث مانده است هم اكنون در زير لواى رژيم مذهبى، عوارضى چون «ارتشاء» و «دروغ گويا مصلحت آميز» و «چهره گردانى در خلوت و در مواجهه با حكومت و حاكمان» و دستيازى به هر نيرنگ براى كسب يك لقمه نان و.... مى روند تا نهادينه شوند آنگونه كه مصداق «ريختن قُبح از قباحت» زمينه پيدا مى كند.
در ديگر سرزمين هاى عقب مانده نيز با استيلاى فقر و فساد و استبداد از اين عارضه ها به نوع قديم و جديد فراوان مى توان سراغ گرفت. پس اين نيست كه شرق همه معدن معنويت است و غرب بَرَهوت «ماده پرستى» و «بى اخلاقى». به همين سياق بديهى است كه در گذرگاه داد و ستد فرهنگ ها و تمدن ها زشت و زيبا بهم آميخته اند و طبعاً آنهائى مصون ترند كه از حد مقبول رفاه، امكانات پيشرفت، آموزش و پرورش مترقى و دست آخر از مايه ساز همه ى اين نعمت ها، يعنى نظامى برخوردارند كه بناى آن بر شالوده ى مشاركت مردم و «احترام به حقوق فرد» بالا رفته است. اين را هم فراموش نكنيم كه چه بسيار از آنچه ما در دنياى غربى ها، «بى اخلاقى و بى بند بارى» شناخته ايم نه بى اخلاقى و نه بى بند و بارى، بلكه تن دادن به واقع گرائى و نياز زندگى است. مثال ساده در اين باره دوست گيرى دختران و پسران جوان از جنس يكديگر است كه نزد ما بنا بر سنت هاى ميراثى (كه غربى ها همچنين سنتى داشته اند) مذموم تلقى مى شود ولى آنها اين سنت را بنا بر اقتدا به واقعيت حوائج انسانى شكسته اند، تا آنجا كه خانواده ها اگر فرزند جوان خود را بى دوستِ جفت ببينند، نه فقط متأثر كه پريشان مى شوند.
در اين ميان اگر در متن مبحث اصولى مان، نگاه را به ژرفاها رسوخ دهيم با «راز بزرگ» برآمدن غرب آشنا خواهيم شد كه نام آن «مدرنيته» است و به اين معنا كه غرب به آن دليل به درجات والائى از تمدن و فرهنگ (تمدن و فرهنگى كه پاسخگوى نيازهاى زمانه است) دست يافت كه واپس گرائى را سه طلاق گفت و پشت سر نهاد و زندگى را به نوآورى واگذاشت و اين رازى است كه كاربُرد و كشف آن، مفتاح درهاى بسته به روى ما و همه ى ملت هائى است كه فرومانده و لنگيده و صرفاً با توشه هاى ميراثى خود سر كرده اند.
به نكته ى درونى مبحث خود بازمى گردم، به حكايت از چند و چون «دادوستد تمدن ها» كه گفتم به خودى خود خصلتى سيّال دارد و تاريخ گواهى مى دهد كه هيچگاه حتى در تاريك ترين ايام زندگى اقوام بند نيامده است.
بى شك مى توان به اين خصلت به ويژه با بهره گيرى از اعجاز ارتباطات شتاب و غنا بخشيد. به شرط آن كه نفس اين «سَيَلان» كه اغلب پاسخگوى نيازها است لطمه نبيند يعنى به تحميل و آلودگى به اغراض سياسى و عقيدتى مبتلا نشود. جوهره ى مدرنيسم كه مادرِ پيشرفتگى است با ادا و اطوارى بنام «مدرنيزاسيون» كه گاه در عرصه هائى به شكل سيلى زدن به تمامى آداب و سنت ها و عادات پسنديده و ماندگار قومى و ملى درمى آيد فروخته نشود.
باز مايه ى امثال آقاى خاتمى به كار «دادوستد تمدن ها» و بالطبع اخذ مدرنيسم نمى آيد، او كه به اعتراف خود به اصالت مجعولى چون «ولايت فقيه» و حكومت دينى تن در داده و خود را بارها و بارها پاسدار نظام ذاتاً مستبد و پس گراى موجود خوانده است، از صلاحيت پرداختن به كارى كه لازمه ى آن «آزادانديشى» و خلوص و اعتقاد بى قيد و شرط به اصالت جهانى و انسانى «حقوق بشر» است، بى نصيب است.
در آن سوى ديگر آنها كه خود را مبشّر و مباشر نشر «دمكراسى» و «حقوق بشر» در سراسر جهان معرفى مى كنند و گفتنى تر صدور «كالاى» خود را به بمب و موشك و موشك انداز و توپ و خمپاره بسته و در نهان سوداى تشكيل امپراطورى خود را به اسلوب «امپراطورى روم» تدارك ديده اند و چشم بر قبضه كردن جهان و «هر چه در او هست» دوخته اند- چه سزاوار است اگر در كنار تجربه هايِ جارى هوس را ترك نگفته اند، بيدار شوند تا با چشم خود ببينند از نهالى كه نشانده اند چه ميوه ى تلخى برآمده است.
در پس چنين تجربه ها است كه بر ما فرض است خود را از شكوفائى تمدن بشر كه بى هيچ تعارف و مبالغه در مزرع مغرب زمين اوج گرفته است بى نياز ندانيم. به مدرنيسم غرب و انگيزه هاى آن اقتدا كنيم كه مطلقاً با ارزش هاى معنوى و ماندگار و پسنديده ى ما نه اين كه تَنافرى ندارد كه مكمل آنها است.
و دست آخر همچنان بر ما است كه اگر سوداى پيوستن به قافله ى پيشرفتگان را در سر داريم، از اين نكته نيز غافل نباشيم كه اِعتناء و توسل به شيوه هاى غرض آلودى از آن دست كه ياد شد، نه مشكل گشا كه مشكل افزا است.
|