در گرايش مرد و زن نسبت به هم، عواطف حاكم است يا سكس؟
براى پاسخ دادن به اين سئوال مى بايست از دو ديدگاه يكى فلسفى و ديگرى علمى به مسئله نگاه كنيم. ساده ترين و قديمى ترين نظريه فلسفى همان نظريه افلاطون است كه عقيده داشت زن و مرد در آغاز خلقت يك تن واحد بوده اند كه بر اثر خشم خداوند به دو نيمه تبديل شده اند تا هميشه اين دو نيمه در طيف كشش و گرايش به هم قرار داشته باشند. اين نظريه در حقيقت دلالت بر فطرى بودن اين كشش و گرايش مى كند. قرن ها بعد وقتى به فلسفه «صورى» دكارت نگاه مى كنيم مى بينيم او معتقد است كه ما داراى بعضى قابليت هاى فطرى هستيم كه به محض تماس با محرك هاى خارجى، اين قابليت ها فعال مى شوند.
بنابراين چون قابليت هاى عاطفى مثلاً عشق، محبت، قهر و غيره به طور فطرى در مرد و زن متبلور مى شوند پس در جاذبه بين مرد و زن بيدارى عواطف مقدم بر غريزه جنسى بوده است.
گروهى از فلاسفه مثل دكارت، كانت، لايب نيتز و اسپينوزا كه به Rationalists معروف بودند كه مرحوم فروغى در كتاب «سير حكمت در اروپا» آنها را «عقلى ها» ناميده است كم و بيش بر اين نظريه تأكيد داشتند كه حتى بسيارى از خصيصه هاى قابل تميز در انسان ها نيز ذاتى و فطرى است. تا اين كه فيلسوف و رياضيدانى از همين گروه بنام Leibnitz اين نظريه را به اين صورت تعديل كرد و گفت كه لوح خاطر انسان به هنگام تولد يك صفحه سفيد و خالى نيست بلكه برعكس شبيه سنگ مرمرى است كه تازه از معدن استخراج شده است و گرچه هنوز صيقل نيافته و آن شفافيت و رگه هاى زيبا را نشان نمى دهد اما اين قابليت به شرط صيقل داده شدن خود را مى نماياند.
به عبارتى ديگر كيفيت خاك است كه فطرى و ذاتى است بى آن كه دانه اى را كه در آن خاك سبز مى شود و به بار مى نشيند در خود داشته باشد. مى بايست دانه را كشت و آبيارى و مراقبت كرد تا محصول ايده آلى به دست آيد.
اين نظريه فلسفى با نظريه علمى بيشتر هماهنگ است چرا كه علم مى گويد آرايش ژنتيكى در انسان كيفيت خاكى را كه مثال زدم تعيين مى كند به شرطى كه از اين كيفيت كه مى توان گفت فطرى و ذاتى است استفاده صحيح برده شود تا قابليت ها نشان داده شوند و اگر نه خاك بدون دانه و بذر قابليتى را به نمايش نخواهد گذارد.
اما وقتى از ديدگاه علمى و فيزيولوژيكى به اين مسئله نگاه مى كنيم مى بينيم مغز انسان مركز يك شبكه عصبى گسترده و پيچيده اى است كه گيرنده هاى موجود در اين شبكه، تصويرى از موجوديت جسمانى خود انسان و دنياى اطرافش را بر صفحه ذهنش نقش مى كند كه Intellectual Faculty يا همان شعور آگاه مى باشد. براى دريافت و ثبت اين آگاهى مغز از دو قابليت ويژه خود سود مى برد يكى توان فراگيرى است و ديگرى توان فراخوانى.
حالا با اين مقدمه براى اين كه بدانيم كشش بين مرد و زن يك كشش عاطفى بوده است يا يك كشش جنسى مى بايست شعور آگاه اين دو رقيب را در گذشته اى بسيار دور يعنى هنگامى كه براى نخستين بار رودرروى يكديگر قرار گرفتند را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم.
بى شك چنين تجزيه و تحليلى را مى بايست در چهارچوب حقايق فيزيولوژيكى كه امروز در دسترس ما است انجام داد چرا كه ساختار فيزيولوژيكى انسان ها از ديروز تا به امروز لااقل در قلمرو بازتاب هاى عصبى- روانى تغيير قابل محاسبه اى نكرده است. ديروز وقتى اين دو موجود بر سر راه هم قرار گرفتند موجوديت فيزيكى هر كدام به عنوان محركى حسى، گيرنده هاى حسى در ديگرى را به تحريك وامى داشت و نتيجتاً به يك آگاهى دو سويه منجر مى شد. اين ملاقات و يا تجربه نخستين از وجود يكديگر بدون شك چيزى بيش از يك تجربه حسى نبود، به همانگونه كه اين دو موجود، محرك هاى حسى ديگر در محيط اطرافشان را نيز تجربه مى كردند. بنابراين مى توان گفت كه ملاقات اوليه اين دو موجود با يكديگر تجربه اى بدون بازتاب هاى عاطفى بوده است. مع الوصف مى دانيم كه اين دو موجود برخوردار از يك غريزه مشترك بوده اند كه آن همان غريزه تنازع بقاء و ادامه حيات بوده است.
برخوردار بودن از اين غريزه چه در زن و چه در مرد در حقيقت زير بناى پيدايش بازتاب هاى روانى و عاطفى اوليه در ايشان بوده است. چرا كه هر محرك حسى در اطرافشان منجمله موجوديت فيزيكى خودشان كه شرايطى مخالف و متضاد اين غريزه را به وجود مى آورده است، موجب غليان ناآرامى و خشم و جنگ و گريز مى شده است.
به هر حال اين رفتار يا واكنش روانى خصمانه براى بشر ديروز اين امتياز را نيز به دنبال داشته است و آن بيدار شدن حس كنجكاوى براى شناخت و پى بردن به ماهيت محرك هاى حسى موجود در محيط، منجمله رفتار و بازتاب هاى موجودى ديگر شبيه به خودش نيز بوده است.
اما فراموش نكنيم كه كنجكاوى بشر براى شناخت محرك هاى موجود در محيط اطرافش در راستاى برآورده ساختن نيازهائى بوده است كه تنازع و ادامه حيات را در او تضمين مى كرد. به كلامى ديگر نيازهاى فيزيولوژيكى مثل گرسنگى، تشنگى و خواب او را وادار مى ساخت كه اين نيازها را به گونه اى كه موجب آرامش و رضايتش شود برآورده سازد و در اين ميان از هر محركى كه اين رضايت و آرامش را برهم زند دورى نمايد.
به اين ترتيب تكرار در تجربه از محرك هاى حسى در محيط منجمله موجوديت انسانى ديگر شبيه به خودش شعور آگاه او را وسعت بيشترى بخشيده است. اگر بپذيريم كه نيازهاى فيزيولوژيكى مثل گرسنگى، تشنگى و خواب نيازهائى فطرى هستند پس بايستى قبول كنيم كه نياز جنسى نيز نيازى فيزيولوژيكى به حساب مى آيد، چرا كه محصول فعاليت هورمون هاى جنسى است. تنها تفاوت اين است كه احساس گرسنگى به سبب مصرف انرژى در بدن است در حالى كه نياز جنسى محصول ذخيره و به اصطلاح تلمبار شدن انرژى جنسى است.
به هر حال حقيقت مطلب اين است كه انباشته شدن انرژى جنسى چه در زن و چه در مرد تنش و عصيان و يا Frustration گرديد و براى برآوردن اين نياز نتيجتاً اين دو موجود متوجه يكديگر شدند و به ستيز و كشاكش اين دو كه باز به سود تنازع بقاء بود انجاميد.
بى شك اين تجربه نخستين از تماس بدنى، انگيزه اى شد تا هر يك از اين دو رقيب سعى در بيشتر و بيشتر شناختن يكديگر كنند. در روند اين توجه و نظر دوختن كنجكاوانه به يكديگر نه تنها تفاوت هاى جسمانى شان جلب نظر كرد بلكه در جنس مرد تنش جنسى از يكسو و تماس بدنى با جنس مخالف ولو اگر خالى از انگيزه هاى عاطفى از سوئى ديگر، موجب پديد آمدن نعوظى غير ارادى در او شد و نتيجتاً توجه به تفاوت آشكار در شكل دستگاه تناسلى را نيز در پى داشت.
فراموش نشود كه شكل دستگاه تناسلى در مرد و زن، مقاربت و نزديكى جنسى در فرم صورت به صورت را منحصر به انسان ساخته است. به هر حال تكرار در تجربه از تماس جنسى به سبب تحريك گيرنده هاى حواس مخصوص مثل لامسه، بينائى، شنوائى و حتى چشائى و بويائى به تدريج پديدار شدند و تجربه هائى دلپذير و يا نامطبوع در ذهنشان ثبت شد. شك نيست در آن زمان دور تنش حاصل از انباشته شدن انرژى جنسى مسئول گرايش اين دو موجود به هم بوده است.
اما وقتى از آن زمان دور به زمان حال مى رسيم مى بينيم قصه اين جاذبه و گرايش قصه اى ديگر شده است. مرد و زن امروز آن مرد و زن نوآموز ديروز نيستند بلكه براى ايشان غريزه جنسى و عواطف آنچنان درهم آميخته و ممزوج شده اند كه نمى توان يكى را جدا از ديگرى دانست. به كلامى ديگر در اين عصر و زمان هر مرد و زنى صاحب الگوى روان- جنسى خودش است كه اگر بخش جنسى اين الگو بر پايه خصيصه هاى فيزيولوژيكى و تشريحى مى تواند در همه زنان وم ردان سالم يكسان باشد اما بخش روانى آن كه مايه گرفته از كيفيت آموزش و پرورش، ارزش هاى اخلاقى و مذهبى و حتى سنن و آداب اجتماعى است الزاماً نمى تواند در همه مردان و زنان مشابه و همطراز باشد.
به كلامى ديگر در اين عصر و زمان بسيارى عوامل خارجى غير طبيعى بر گرايش مرد و زن نسبت به يكديگر تأثير گذارده اند و بنابراين تحت چنين شرايطى مشكل مى توان گفت كه آيا اين گرايش، گرايشى عاطفى است يا يك گرايش خالص جنسى و يا شايد مخلوطى از هر دو.