ملاتقى نخود بريز!...
تقديم به مصباح يزدى
ملاتقى زمانه ى ما....
در خواب، شهيد كربلا را
ديدم كه زديده اشكريز است
گفتم: زغمت! اى آن كه تا حشر
هر چشم، زچشمه گريه خيز است
ما بر تو، همى چكيم كوكب
چشم تو چرا ستاره ريز است؟
باز، ابن زياد در جدال است؟
يا شمرِ شرير، در ستيز است؟
گفتا: كه ننالم از اَعادى
برمن زاحباب، رستخيز است
خاصه، خركى كه در تكايا
هر شام و سَحَر به عر و تيز است
رسوائى آلِ مصطفى را
منبر منبر به جست و خيز است
جوشد چو خم شرابِ انگور
هر جا كه سراغ يك مويز است
گه گويد، عابَدين غلام است
گه گويد، فاطمَه كنيز است
گفتم: به فدايت، اين ستم ها
برتو، زكدام بى تميز است؟
مولود وى از چه مرز و بوم است؟
شغلش چه و نام او چه چيز است؟
آهى زجگر كشيد و گفتا:
ملاّتقيِ نخود بريز است!
برگ سبزى از شعرهاى روشن فارسى
شرنگ