سيلاب رهگشايى
يا ربّ، در اين بيابان كى در دهد صلايى
طوفان ِ رهنمونى، سيلابِ رهگشايى!
در چشم ِ آشنايان كو نورِ دل فروزى؟
از كوى مهربانان كو بوى آشنايى؟
كس را اميدِ يارى آخر كجا توان بود
از ناكسان ِ رهزن در مرز ِ ناكجايى؟
ديوان ِ مردم افساى پا در ركاب دارند،
تا دست كى بر آرد از آستين خدايى!
در جام ِ دُردنوشان ساقى مگر چه آميخت
كز هيچ سو نخيزد مستانه سر نوايى؟
اى بينوا خروسان، در خوابِ خوش بمانيد
تا صبح سر بر آرد از خون ِ شب سرايى!
از راه ِ طعن رندى با يار گفت روزى:
جور ِ شما فزون باد از صبر ِ همچو مايى!
تهران، ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
در سال ۱۳۵۳ كه اين غزل را ساختم، چهل ساله بودم. چهل سالگى اوج جوانى است و آغاز سنّ عقل يا خرد. جوانى سنّ شور و هيجان و شتاب و ناشكيبايى است. اين صفات با ناخرسندى كه رو به رو بشود، خشم پديد مى آيد. وقتى كه مى گوييم چهل سالگى آغاز سنّ «خرد» است، نبايد از انسانِ چهل ساله كه در اوج شور و هيجان و شتاب و ناشكيبايى و خشم ناشى از ناخرسندى است، انتظار داشته باشيم كه ناگهان از قلّه اين صفات به جلگه «خرد» بيفتد و ذهن و روحش از خواصّ «خرد ورزى» كه شكيبايى و بردبارى و تأمّل و تفكّر و چاره انديشى بر اساسِ تجربه است، بهره مند مى شود! شايد حافظ شيرازى هم در اوج جوانى بود كه با ناخرسندى كه رو به رو شده بود، گفت:
چرخ بر هم زنم، ارغيرِ مُرادم گردد،
من نه آنم كه زبونى كشم از چرخِ فلك!
و شايد در روزگارى كه در آن آشفتگى و ستم و بيداد به مراتب بيشتر بود، و او سرزمينِ خود و مردمِ خود را گرفتارِ بلايى سخت مى ديد، به دليلِ آنكه مدّتى دراز در جلگه هموارِ خرد و تجربه سير كرده بود، با شور و هيجان و خشم، چاره تباهى مزاج دهر را بر هم زدن چرخِ فلك نمى دانست، و در آرزوى «فكر حكيم» و «راى برهمن» بود كه در كسانى پيدا شود تا آنها براى درمانِ تباهى مزاج دهر چاره اى بينديشند:
مزاجِ دهر تبه شد در اين بلا، حافظ،
كجاست فكرِ حكيمى و رأى برهمنى!
در اين دوره از زندگى حافظ بود كه بسيارى از آزادگان سرزمين او از آتشِ نهفته در دلشان خون مى خوردند و خاموش بودند و مى دانستند كه نمى توانند فلك را سقف بشكافند و طرحى نو در اندازند. طرح نو در انداختن زمينه استوار فرهنگى مى خواهد! ذهنهاى روشن از خردگرايى مى خواهد! فكر حكيمان را ابر كن و بگو بر بيابانِ جهل و خرافات ببارد، و رأى برهمنان را آفتاب كن و بگو بر خس و خار دروغ و ريا بتابد! هرگز باغ و گلستانى پديد نخواهد آمد. شايد در آن دوره از زندگى حافظ، بسيارى از آزادگانِ سرزمينِ او، براى آنكه غم گيتى آنها را از پاى در نياورد، از باده دستگيرى مى طلبيدند:
غم گيتى گر از پايم در آرد،
بجز ساغر كه باشد دستگيرم؟
يا آنكه يآس از تغييرى دلخواه، آنها را به تسليم و رضايى صوفيانه مى كشاند:
در اين بازار اگر سودى ست، با درويشِ خرسند است،
خدايا، مُنعمم گردان به درويشى و خرسندى!
البتّه در اينجا اين نكته را فراموش نمى كنيم كه هريك از اين بيتهاى حافظ را در غزلهايش، درهمخانگى با بيتهايى ديگر مى بينيم كه در معنى و مضمون سخت با هم بيگانه مى نمايند. بنابر اين با كاسه برداشتى كه از يك بيت داريم، واردِ بيتهاى ديگرنمى شويم تا از سنگِ معناى آنها بشكند!
بارى، مى خواهم بگويم كه غزل «سيلابِ رهگشايى» را زمانى ساختم كه در اوج جوانى بودم و تازه سنّ خرد و تجربه را آغاز كرده بودم، و شور و هيجان و شتاب و ناشكيبايى و خشمِ انگيخته از ناخرسندى بود كه در وحشت و گمگشتگى بيابانِ زمانه در من از خدا مى خواست كه طوفانى رهنمون بفرستد و سيلابى رهگشا! فقط در حالتِ خشمِ آميخته به يأس است كه انسان از طوفان رهنمونى مى جويد و از سيلاب رهگشايى. طوفان چيزى جز آشفتگى و پريشانى و سرگردانى و گمگشتگى نمى آورد، و سيلاب چيزى جز آثار و ويرانى و درماندگى! شايد در همان دوره اوج جوانى، اندك نم و نسيمى از اقليم خرد در گوشه اى از ذهن من پيدا شده بود و لحظه اى از آتش دل من كاسته بود تا در پى چنين آرزويى جوانانه، ببينم كه در مرزِ ناكجايى هستم و از ناكسانِ رهزن نمى توانم اميد يارى داشته باشم. در زمانه اى كه ديوانِ مردم افساى پا در ركابِ قدرت داشته باشند، يأس است كه با صداى حافظ مى پرسد: «كجاست فكر حكيمى؟» و قرنها بعد از حافظ، كه گويى جامعه، جز در بعضى ظواهر، در ماهيتِ خود هيچ تغييرى نكرده است، همان يأس با صداى كسى ديگر مى پرسد: «كى خدايى دست از آستين بر خواهد آورد؟»
امروز كه سى و دو سال از چهل سالگى من گذشته است، فكر مى كنم به جاى چنين غزلى دلم مى خواهد به نثرى ساده بكويم:
خوشا به حال مردمانى كه در سير تحوّلِ تاريخ فكرى و اجتماعيشان در بيش از هفت قرن پيش «سن توماس اكوئيناس» هائى داشتند كه هم اهل كليسا باشند، هم فيلسوف باشند، هم بدون هراس در بحث از الهيات از روشهاى ارسطويى مايه بگيرند تا بتوانند در صحبت از «قانون» بگويند:
«قانون بشرى فقط به اعتبارِ مطابقت با حكم خرد مى تواند قانون باشد، و بنا براين روشن است كه بايد از قانون لايزال سرچشمه گرفته باشد. اگر قانون از راه خرد منحرف شود، آن را قانون ناروا مى دانيم، و در اين صورت چنين قانونى اصلاً قانون نيست، بلكه حكمى است در تثبيتِ ظلم.»
خوشا به حال مردمانى كه در سير تحوّل تاريخ فكرى و اجتماعيشان كسانى همچون «وُلتر» داشته اند كه در موردى بگويند: «خرافات همه جهان را به آتش مى كشد، و فلسفه است كه مى تواند اين آتش را فروبنشاند.» و در موردى ديگر بگويند: «من با سخنى كه مى گويى مخالفم، امّا تا پاى مرگِ خود از حقّ تو در بيانِ اين سخن دفاع خواهم كرد!»
خوشا به حال مردمانى كه در سير تحوّل تاريخ فكرى و اجتماعيشان، در حدودٍ دو قرن پيش كسانى همچون «تامس جفرسون» داشته اند كه در پيشنويسِ اصليِ بيانيه استقلال كشورشان بنويسند: «ما معتقديم كه اين حقيقتى است مقدّس و مسلّم كه همه انسانها برابر و آزاد آفريده شده اند، و با اين برابرى در آفرينش داراى حقوقى طبيعى و سلب ناشدنى هستند، از آن جمله حقّ صيانت حيات، حقّ آزادى، و حقّ طلب سعادت.»
خوشا به حال مردمانى كه «افلاطون» هاشان وقتى كه درباره «قانون» فكر مى كردند، مى گفتند: «مردم خوب نيازى به قانون ندارند كه به آنها حكم كند كه مسئولانه عمل كنند، حال آنكه مردم بد براى گريز از قانون به هر حال راهى پيدا مى كنند.»
خوشا به حال مردمانى «ارسطو» هاشان وقتى كه درباره ارتباط خرد و قانون و فلسفه فكر مى كردند، مى گفتند: «من از فلسفه اين را آموخته ام كه به طبع خود چنان عمل كنم كه ديگران از ترس قانون عمل مى كنند.»
خوشا به حال مردمانى كه در سير پژوهش در جهان مادّى با اعتقاد و اطمينان و شجاعت پيش رفتند تا «ماكس پلانك» آنها، گذارنده «تئورى كوانتوم» و برنده جايزه نوبل در فيزيك، با همين اعتقاد و اطمينان و شجاعت گفت: «يك حقيقت علمى نو يافته با اثبات حقّانيتِ آن بر مخالفان، و واداشتنِ آنها به ديدنِ نورِ آن حقيقت، پيروز نمى شود، بلكه پيروزى آن حاصل اين واقعيت است كه مخالفانش سرانجام مى ميرند و نسل تازه اى پرورش مى يابد كه با آن حقيقت آشنا و همراه است.»
خوشا به حال مردمانى كه با ضرورتهاى زمان خود چنان آشنا و چنان همگامند كه يكى از استادان رشته مطالعات كتابِ مقدّس ورئيس دانشكده الهيات دانشگاه «گلاسگو» ى آنها، «رابرت كارول» ، اوّلاً مى تواند كتابى با عنوان اصليِ «گرگ در آغل گوسفندان» و عنوان فرعيِ «مشكلى كه كتاب مقدّس براى مسيحيت به وجود آورده است» ، بنويسد، و ثانياً در مقدّمه آن بگويد: «اگر مطالعه كتاب مقدّس براى شما در مقام يك خواننده عصر جديد مشكلهايى عميق پيش نمى آورد، بايد به پزشك خود مراجعه كنيد و از او درباره عوارض مغز مردگى بپرسيد.»
خوشا به حال مردمانى كه وقتى سياستمردان فرهيخته آنها درباره «قانون اساسى» فكر مى كنند، همچون «پتريك هنرى» ، يكى از بزرگترين شخصيتهاى مبارزه فكرى و بيانى آمريكا در راه آزادى و استقلال، مى گويند: «قانون اساسى وسيله اى در دست دولت نيست تا با آن مردم را مهار كند، بلكه وسيله اى است در دست مردم براى مهار كردنِ دولت تا به جايى نرسد كه بخواهد بر جان و مال مردم تسلّط پيدا كند.»
اگر بخواهيم دلايل «خوش به حالى» مردمانى را بر شمريم كه دستاوردهاى فكرى و فلسفى و اخلاقى و علمى و ادبى و هنرى و اجتماعى آنها در طيّ دو هزار و پانصد سال گذشته مى تواند براى ما حسرت انگيز باشد، بايد حدّ اقلّ تاريخ رنسانس و خردگرايى آنها درپنج قرن گذشته را با دقّتى شاگردانه بخوانيم. همين چند تا نمونه پراكنده از ميليونها دليل «خوش به حالى» مردمانى كه ما نيستيم، كافى است تا گفته باشم كه چرا امروز، كه سى و دوسال از زمان ساختنِ غزل «سيلاب رهگشايى» گذشته است، يعنى سى و دو سال از اوج جوانى دور شده ام و سى و دو سال از سنّ خرد و تجربه را گذرانده ام، با شناختى كه از خودمان چنانكه هستيم، پيدا كرده ام، و با اندك شناختى كه از مردمانى پيدا كرده ام كه نه چنانند كه ما بوده ايم و هستيم، ديگر روا نمى دانم كه بگويم:
يا ربّ، در اين بيابان كى در دهد صلايى
طوفانِ رهنمونى، سيلابِ رهگشايى!
زيرا كه دريافته ام كه «بيابان» همان ذهن و ضميرمشترك و جمعى ما بوده است، و اين ذهن و ضمير را طوفان و سيلاب آباد و حاصلخيز نمى كند. از بس خِردى را كه خدا در مقام راهبر زندگى در ما گذاشته است، معطّل گذاشته ايم، و از بس در جهانى كه خدا در مقام بهشت به ما عطا كرده است، غافل و بى مسئوليت شلنگ انداخته ايم و در تنگناى ذلّتِ خود آفريده به درگاه او ناليده ايم، او را از دل خود رانده ايم! واى به حال مردمانى كه خدا را در دل نداشته باشند و سر به سوى آسمان ببرند و با ناله آو را به يارى بخوانند.
حالى كه در حاشيه نويسى بر اين غزل به من دست داده است، مرا دچار حيرت و سرگردانى كرده است، امّا نه از آن نوع حيرت و سرگردانى اى كه شيخ عطّار نيشابورى دچارش شده بود و در غزلى درباره آن گفته بود:
ندارد درد من درمان، دريغا!
بماندم بى سر و سامان، دريغا!
در اين حيرت فلكها نيز دير است
كه مى گردند سرگردان، دريغا!
در اين دشوارى ره جان من شد،
كه راهى نيست بس آسان، دريغا!
فرو ماندم در اين راه خطرناك،
چنين واله، چنين حيران، دريغا! ...
شايد اين سرگردانى در من در همان سال ،۱۳۵۳ در اوج جوانى و در آغاز سنّ خرد شروع شده بود كه در همان زمان، آن را در غزلى با عنوان «سرگردان» بيان كردم:
تا به دل رازى نهان دادند سرگردان،
هر سرى را يك جهان دادند سرگردان.
سر نمى پويد مگر در اختيارِ دل،
اختيار دل به جان دادند سرگردان.
رهروِ جان را، كه آرامش طلب مى كرد،
ره به آشوبِ زمان دادند سرگردان.
گنگ و تنها در جهان مى گشت و غافل بود،
غفلتش را يك جهان دادند سرگردان.
بى زبان، از خود نشانِ خود نمى پرسيد،
با زبانش خود نشان دادند سرگردان.
عشق را بيگانه بود و آشنا با وصل،
ز اين گرفتندش، به آن دادند سرگردان.
صفر انديشٍ سبكبار آمدم، اعداد
بيخودم بارٍ گران دادند سرگران.
لندن- ۱۵ اكتبر ۲۰۰۶