مپندار كه جرم ناچيزى هستى...
على بن ابيطالب خطاب به انسان مى گويد:
دوائك فيك و لاتشعر،
و دائك منك و لاتبصر،
و انت الكتاب المبين الذى،
بآياته يظهر المضمر،
و تزعم انك جرم صغير،
و فيك انطوى العالم الاكبر
ترجمه:
داروى تو، در خودِ توست و تو نمى دانى.
و درد تو هم از خود توست و تو نمى بينى
و تو همان كتاب مبينى هستى كه
به آياتش نهان ها را آشكار مى كنى.
تو مپندار كه جرم ناچيزى هستى،
حال آنكه عالم آكبر در تو نسخه شده است.
آيه هاى روحانى/حسين ميرمبينى/ص۱۸ و۱۹
يادى از صادق چوبك
صادق چوبك يكى از چهار نويسنده اى بود كه شيوه جديد داستان نويسى را در ايران بنياد نهاد، آن سه تن ديگر محمد على جمالزاده، بزرگ علوى و صادق هدايت بودند و شگفت اينكه هر چهار نويسنده نامدار در غربت به جهان مرگ شتافتند. چوبك نخستين نويسنده اى بود كه سبك محاوره اى را در داستان نويسى به كار برد و آن را وارد نوشتار كرد. از نظر درون مايه داستان نويسى هم او پاى بند زاويه ديد خويش بود. چوبك هر دو روى هستى را با هم مى ديد و همواره ميان آنچه نمى پسنديد و آنچه مى پسنديد، نوسانى هنرمندانه داشت. و در اينكه زشت ترين و زيباترين واژگان را به هم بياميزد و عاميانه ترين كلمات را با فاخرترين كلمات آشتى دهد، مهارتى به سزا داشت.
اينك با درودى بلند بالا به اين چهار چهره ماندگار، داستان كوتاه «همراه» را از صادق چوبك، ديگر باره مرور مى كنيم
همراه
دو تن به از يك تن اند، زيرا پاداش نيكويى براى رنجشان خواهند يافت، چون هرگاه يكى از پاى افتد، آن ديگرى وى را بر پاى بدارد. اما واى بر آنكه تنها افتد، زيرا كسى را نخواهد داشت كه در برخاستن وى را يارى دهد. «تورات»
دو گرگ گرسنه و سرمازده، در گرگ و ميش از كوه سرازير شدند و به دشت رسيدند. برف سنگين ِ ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار كولاك هوا را در هم مى كوبيد. پستى و بلندى زير برف در غلتيده و له شده بود.
گرسنه و فرسودهـ آن دو گرگ- در برف يله مى شدند و از زور گرسنگى پوزه در برف فرو مى بردند و زبان را در برف مى خاييدند.
جاى پاى گود و تاريك گله آهوان از پيش رفته، همچون سياه دانه بر برف پاشيده بود و استخوان هاى سر و دنده كوچندگان فرو ماندهى پيشين، از زير برف بيرون جسته. آن دو نمى دانستند به كجا مى روند، از توان شده بودند.
تازيانه كولاك و سرما و گرسنگى آنها را پيش مى راند. بوران نمى بريد. گرسنگى درونشان را خشكانده بود و سيلى كولاك آرواره هايشان را به لزره انداخته بود. به هم تنه مى زدند و از هم باز مى شدند و در چاله مى افتادند و در موج برف و كولاك سرگردان بودند
و بيابان به پايان نمى رسيد.
رفتند و رفتند تا رسيدند پاى بيد ريشه از زمين جسته كنده سوخته اى در فغان خويش پنجه استخوانى به آسمان برافراشته. پاى يكى در برف فروشد و تن بر پاهاى ناتوان لرزيد و تاب خورد و سنگين و زنجير شده، بر جاى واماند. همراه او شتابان و آزمند پيشش ايستاد و جا پاى استوارى بر سنگى به زير برف براى خود جست و يافت و چشم از همراه فرومانده بر نگرفت.
همراه وامانده ترسيد و لرزيد و چشمانش خفت و بيدار شد و تمام نيرويش در چشمان بى فروغش گرد آمد و ديده از همراه پر شره بر نگرفت و ياراى آنكه گامى فراتر نهد نداشت. ناگهان نگاهش لرزيد و از ديده گريخت و زير جوش نگاه همراه خويش درماند. پاهايش بر هم چين شد و افتاد.
وانكه بر پاى بود، پر شره و آزمند، بر چهره اى كه زمانى نگاه در آن آشيان داشت، خيره ماند. اكنون ديگر آن چشم و چهر بر زمين برف پوش خفته بود و همراه تشنه به خون، اميدوار، زوزه گرسنه لرزانى از ميان دندان بيرون داد.
وانكه بر پاى نبود، كوشيد تا كمر راست كند. موى بر تنش زير آرد برف، موج خورد و لرزيد و در برف فروتر شد. دهانش باز ماند و نگاه در ديدگانش مرد.
وانكه بر پاى بود، دهان خشگ بگشود و لثه نيلى بنمود و دندان هاى زنگ ِ شره خورده به گلوى همراه درمانده، فرو برد و خون فسرده از درون رگ هايش مكيد و برف سفيد ِ پوك ِ خشك، برف خونين ِ پير ِ شاداب گشت.
با استفاده از مجله كاوه/شماره ۸۴/ پاييز ۱۳۷۷
كرشمه هاى سخن
بخوانيم تا بدانيم كه ايرانى ها همواره در كار سخن كرشمه ها مى كرده اند.
اندرز مشرف اصفهانى در اسكندر نامه:
اگر عاقلى بخيه بر مو مزن
بجز پنبه بر نعل آهو مزن
سوى مطبخ افكن ره كوچه را
منه در بغل اش آلوچه را
كه نعل از تحمّل مربّا شود
به صبر آسيا كهنه حلوا شود
ز افسار زنبور و شلوار ببر
قفس مى توان ساخت، امّا به صبر
قاضى احمد سيستانى (قاضى ِ لاغر)
در مورد خوبان چنين سروده:
خوبان گل گلشن حيات اند، همه
شكر لب و شيرين حركات اند، همه
از آدميان غرض همين ايشانند
بگذار... كه باقى حشرات اند، همه!
سحاب اصفهانى در مورد شعر و شاعرى چنين سروده:
شعر است هيچ و شاعرى از هيچ، هيچ تر
در حيرتم كه بر سر ِ هيچ اين جدال چيست؟
يك تن نپرسد از پى ترتيب چند لفظ
اى ابلهان بى هنر اين قيل و قال چيست
از بهر مصرعى، دو كه مضمون ديگرى است،
چندين خيال جاه و تمناى مال چيست؟
ظهير فاريابى در مورد ناخن خشكى وزير سروده:
به خواب دوش چنان ديدمى كه صدر جهان،
مرا بخواندى و تشريف داد و زر بخشيد
شدم به نزد معبّر، بگفتم اين معنى،
جواب داد كه اين جز به خواب نتوان ديد!
اثير الدين اومانى در باره بخل نظام الدين نامى سروده است:
نظام الدين! تو را وصفى است در بخل
بگويم، گر چه از من خشمت آيد:
به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمى
كه تارى، ريسمان در چشمت آيد!
جمال الدين عبدالرزاق در باره پوستين درخواستى چنين سروده:
پوستينى بخواستم از تو،
تا زمستان به سر برم در آن
حرمت ما، بر ِ تو بود چنانك؛
حرمت پوستين به تابستان
بده اى خواجه پوستينم، هين!
پيشتر زان كه پوستينت، هان!
صبور كاشى در مورد مهمان پراشتها چنين سروده:
كرده اى ميز بانِ مهمانيم،
كه مرا جان ز دستش آزرده است
ز اشتها، گرچه سنگ خاره بود،
تا نگه مى كنى فروبرده است
واى ِ من كز نهيب معده او
هر كه بينى فغان برآورده است
الغرض رحم كن كه مى دانم،
تا تو آگه شوى مرا خورده است!
نامه ها هر گز دروغ نمى گويند...
نامه اى از صادق هدايت به حسن شهيد نورايى
۱۵ مارس ۴۶ (جمعه ۲۴ اسفند۱۳۲۴)
يا حق كاغذ ها و كتابهايى كه تا كنون صورت داده بوديد، همگى رسيده است. بسته اخير كه محتوى چند جلد كتاب و مجله و روزنامه و كراوات و فندك بود و به توسط دكتر صديقى فرستاده بوديد، همه صحيح و سالم رسيد. باز هم از دور ما را خجالت مى دهيد و راستى نمى دانم به چه زبان تشكر بكنم. تا حالا مقدارى از اين كتابها را كفلمه كرده ام و از لحاظ خودم گذرانيدم. فقط سه چهار جلد آن را سابق خوانده بودم مانند Celine (سلين) و Etrangaer (بيگانه)، Camus (كامو) كه دكتر رضوى برايم فرستاده بود و غيره كه در كتابخانه سلطنتى خودم ضبط كردم. با اين حساب شوخى شوخى دارم صاحب يك كتاب خانه مى شوم ولى در عوض چند جلد كتاب بود كه خيلى مايل بودم بخوانم و خوشبختانه جزو اين كتاب ها بود. تمام آثار Camus (كامو) را خواندم. Caligula (كاليگولا) خيلى انترسان بود. سر پيرى ما را باز به مطالعه وادار كرديد!
دعواى دينى مورياك و Herve (هروه) در روزنامه آكسيون خيلى جالب توجه بود. به اين وسيله دارم كم كم به معلومات و كشمكش هاى بلاد خاج پرستان آشنا مى شوم. در اينجا چيز قابل توجهى چاپ نشده كه بفرستم، و يا من خبر ندارم، لابد خودتان در جريان هستيد. اگر كتاب و يا چيز بخصوصى را در نظر داريد از شما به يك اشاره و از ما به سر دويدن.
در كاغذتان نوشته بوديد كه ۸ مارس به پاريس حركت خواهيد كرد. از جرجانى پرسيدم، گفتند آدرس همان آدرس قاهره است. خيال دارم شب عيد را به مازندران بروم. لذا به توسط اين كاغذ تبريكات صميمانه خود را به مناسبت سال جديد تقديم مى دارم.
از لحن كاغذهايتان اينطور معلوم مى شود كه اميد پا به جايى براى ماندن در آن صفحات نداريد. من از جزئيات خبر ندارم اما حيف است حالا كه به اروپا مى رويد زود مراجعت بكنيد. اقلا ً يك سير و سياحتى بايد كرد. البته تا آنجا كه مقدور باشد.
از اوضاع اينجا خواسته باشيد، هيچ چيز قابل توجهى نيست و همان جريان سابق ادامه دارد فقط چند روز پيش اتفاق عجيبى افتاد كه شايد در روزنامه تهران خوانده باشيد و آن هم كشتن كسروى در قلب وزارت دادگسترى بود كه به طرز عجيبى صورت گرفت و پيداست كه گروه زيادى در اين كار دست به يكى بوده اند (شهرت داشت كه انجمن مسلمين پنجاه هزار تومان براى اين كار تخصيص داده بوده). بطور خلاصه از اين قرار است كه كسروى با معاون خود، حداد پور در مقابل مستنطق مشغول دفاع از خود بوده كه دو نفر نظامى وارد مى شوند و گلوله اى به گردن او مى زنند. گويا معاون كسروى، براى دفاع، دو تير، يكى را به دست و ديگرى را به پاى هر يك از قاتلين مى زند (جريان درست معلوم نيست چون در روزنامه ها آنچه راجع به قاتل ها نوشته اند كه آزادانه خارج مى شوند و فرياد الله اكبر مى كشند و درشگه مى گيرند و به مريضخانه مى روند. بسيار گنگ و مشكوك به نظر مى رسد). چيزى كه حقيقت دارد مستنطق كسروى ظاهرا ً غش مى كند و قاتلين بعد از آنكه كسروى و معاونش را با گلوله مى كشند، گويا فرصت زيادى داشته اند و با كمال فراغت بال، مقدار زيادى زخم كارد به آنها مى زنند (از ترس اينكه مبادا پيغمبر دوباره زنده بشود) و بعد هم با نهايت وقاحت از جلو عده زيادى مى گذرند و كُراوغلى مى خوانند و بعد به طور بسيار مشكوكى گرفتار مى شوند. اين هم ماستمالى خواهد شد. يكى از لحاظ قضائى و ديگر به علت آنكه مقتول را مى شناختيد، اشاره كردم ولى آنهم همانقدر عجيب است كه باقيش، فقط يك geste symbolique (ژست/ حركت نمادين) در اين جريان وجود دارد و نشان مى دهد كه در مملكت شاهنشاهى هيچكس از جان خودش در امان نيست، حتى در مخ بنگاه دادگسترى!
از اوضاع رفقا خواسته باشيد به همان حال سابق است: اجتماع در كافه فردوس و آخر شب گريزى به La Mascotte (ماسكوت). بعد هم همان حرفها و شوخيها تكرار مى شود. فقط امروز اهرى به عنوان معاون به شعبه بانگ شيراز رفت. مجله سخن معلوم نيست كه بتواند سال آينده در دنياى ادب اينجا عرض اندام بكند و اگر هم بتواند خيلى نامرتب خواهد بود.
نمى دانم از خواندن كاغذ هاى بى سر و ته من چه فكر خواهيد كرد شايد تصور كنيد كه مى خواهم عادت كاغذ نويسى را از سرتان بيندازم. ديگر مثل اينست كه چنته خالى شده.
زياده قربانت / امضاء
پانويس ها:
Caligula (كاليگولا)، نمايشنامه اى از آلبر كامو (چاپ نخست ۱۹۴۴) /ترجمه فارسى از جمشيد بهنام و خسرو رضايى
هفته نامه آكسيون از انتشارات حزب كمونيست فرانسه بود كه به سردبيرى پير هروه منتشر مى شد و بيشتر به بحث هاى فرهنگى و سياسى مى پرداخت.
قتل احمد كسروى، مورخ نامدار و همراهش محمد تقى حدادپور در ۲۰ اسفند ،۱۳۲۴ توسط برادران امامى صورت گرفت.
La Mascotte (ماسكوت/ لغت فرانسوى به معناى طسم خوشبختى و يا بخت گشا)، كافه اى بود كوچك در خيابان فردوسى، پياده روى شرقى، نرسيده به خيابان كوشك. در آن سالها، معمول هدايت چنين بود كه بيشتر ايام، هر عصر پس از ساعاتى چند در كافه فردوس، به همراه دوستانى به اين كافه كوچك مى رفت كه نوشابه و مشروب هم مى داد همراه مزه اى سبك و تا پاسى از شب را در آنجا مى گذراند. كافه را يك زن يونانى و دختر افليجش اداره مى كردند.
برگرفته از كتاب صادق هدايت، هشتاد و دو نامه به حسن شهيد نورايى/پاريس زمستان ۱۳۷۹/ص۵۴و۲۰۴
چرا فراموش كرده ايم؟
معنى دقيق بعضى از واژگان با ذكر شاهد
انگيزش؛ تحريك، واداشتن كسى يا گروهى به دشمنى و عصيان و نافرمانى:
و نامه همى نبشت (ابو يزيد خالد) سوى مقتدر اندر حديث سيستان و او را اندر آن باب انگيزش محمد بن حمدان همى كرد. (تاريخ سيستان، ص۳۰۲)
كارسازى؛ تدارك ديدن، تدبير:
سياوش از ايران كارسازى كرد و با غلامان خود رو به راه نهادند. (داراب نامه، ۱/۲۲)
حال وى بگفت و آنگاه باز نمود كه اختيار ما بر تو مى افتد، بازگرد و كار بساز. (تاريخ بيهقى)
در متن هاى قديمى تر، واژه كار راستى هم به همين معنى (=تدارك) آمده است:
اين كلمات در مسامع اشرف خدايگان مكان پذير شد، كارراستى فرمود. (تاريخ اولجايتو، دست نويس، ص۶۲)
موشك؛ در متن هاى كهن به معنى ابزارى براى آتش بازى به كار رفته كه به شكل موش مى ساختندو به جاى دُم آن چوب باريك و بلندى نصب مى كردند و آن را آتش مى زدند و به بالا مى انداختند:
روزى لعابى (=بازيگرى) به خدمتش آتش بازى مى كرد، موشكى هوايى از پيش قدم مبارك (خدابنده) افتاد. (تاريخ اولجايتو، ص۲۳۸)
صد هزار چراغ بر ريسمان ها تعبيه كنند و موشك ها بر اطراف آن بندند. (حبيب السير)
پاى مزد؛ حق ِ پا (=حق القدم):
هيچ چاره ندانستم جز اين كه اين سخن ها بر اين ديوار نبشتم تا اگر وقتى به زيارت من كسى بيايد، اين سخن ها و پندهاى من پايمزد آن كس باشد. (قابوس نامه، ص۵۰)
اين واژه در چندى از متن ها به صورت «پا رنج» -به معنى زرى كه به شاعر يا مطرب دهند- هم به كار رفته از جمله:
مغنى را كه پا رنجى بدادى/ به يك دستان كم از گنجى بدادى (راحه الصدورراوندى)
ريشه يابى ضرب المثل ها
اين نيز بگذرد...
اين ضرب المثل گفته اى عارفانه است و اشاره به اين دارد كه نبايد در شادمانى ها و غم هاى دنيوى زياد درنگ كرد و مشغول شد، چرا كه همه گذرا و موقتى هستند و داستانى را به دنبال دارد از اين قرار:
مى گويند پادشاهى نگين گرانبهايى بر انگشترش داشت و مى خواست بر آن چيزى بنگارد كه شادى ها سرمست و غافلش نكند و غم ها نيز از پايش در نياندازد. همه خردمندان نظرى دادند، اما همه خام و نارسا و آنچه را كه شاه مى طلبيد در بر نداشت تا اينكه ژنده پوشى از گرد راه رسيد و گفت بنويس: اين نيز بگذرد. حاج ملا هادى سبزوارى در اين مورد شعرى دارد كه به مناسبت آورده مى شود:
پادشاهى دُر ثمينى داشت
بهر انگشترى نگينى داشت
خواست نقشى كه باشدش دو ثمر؛
هر زمان كافكند به نقش نظر:
گاه شادى نگيردش غفلت
گاه اندُه نباشدش محنت
هر چه فرزانه بود در ايّام
كرد انديشه اى، ولى همه خام
ژنده پوشى پديد شد آن دم
گفت بنگار: «بگذرد اين هم»
دمى با خواجه عبداله انصارى
۱
اى جوانانى كه در خاك خفته ايد!
خبر نداريد كه دوستان شما
گل مى بويند و
شما گِل...
در بوستان گل مى ريزد
و در زير خاك،
جعد جوانان
و گيسوى عروسان...
۲
از خود بيرون آى!
چون مار از پوست...
۳
دنيا را به حرص به دست آرند،
به بُخل نگاه دارند،
و به حسرت بگذارند،
و بروند...
سينماى گوتيك، ژانر وحشت
مطب دكتر كاليگارى
اين سينما ملهم از سبك معمارى گوتيك است كه در سده هاى ۱۲ تا ۱۶ ميلادى در كشورهاى اروپاى غربى رايج بود. عناصر اصلى اين سبك عبات اند از تاق هاى نوك تيز، ستون هاى كشيده و پنجره هاى بلند و باريك و نوك دار با كاربرد شيشه هاى رنگى. نمونه بارز اين سبك كليساى نوتردام پاريس است. و نيز ملهم است از شيوه نويسندگى مردم پسند اواخر قرن ۱۸ ميلادى كه با تم تنهايى و وحشت پديد آمده.
تاريخ سينماى گوتيك: ژانر وحشت Gothic horror film تقريبا ً به قدمت تاريخ سينماست. ژانرى كه همواره براى مردم افسون كننده است و قصد دارد مخاطب خود را بترساند و پنهانى ترين احساسات شخصى او را تحريك كند، بطوريكه در بسيارى از اوقات اين ترس از لايه هاى سطحى عبور مى كند و حالتى هشدار دهنده به خود مى گيرد. در مجموع اين فيلم ها به نيمه تاريك و پنهان زندگى انسان ها مى پردازد و حوادث فراموش شده زندگى آنهارا به تصوير مى كشد. فيلم هاى وحشت از منابع گوناگونى از قبيل داستان هاى عاميانه- كه از چندين قرن پيش از ابداع سينما، سينه به سينه نقل شده اند -، افسانه هاى برخاسته از اوهام و خرافات مردم قرون وسطى و زندگى هاى مرموز جادوگران و احضاركنندگان روح، الهام مى گيرد كه با مايه هائى از كابوس هاى آشفته، نااميدى، عشق ناميرا و ماليخولياى رمانتيك مرگ جاى داد.
مطب (= دفتر، كابينه، اتاقك) دكتر كاليگارى The Cabinet of Dr Caligari، به كارگردانى رابرت وينه Robert Wiene در ۱۹۱۹ يكى از نخستين فيلم هاى سينماى وحشت گوتيك است كه به سينماى آلمان تعلق داشت. پس از نمايش اين فيلم، فضاى گوتيك با رشته رويدادهاى سوررئاليستى آشفته شكل گرفت. اين فيلم با درون مايه هائى از ديوانگى، اغتشاش و مبارزه عشق و پليدى، براستى از بسيارى از فيلم هاى جن و پرى و خون آشامى وحشتناك تر بود. بعلاوه اين فيلم براى نخستين بار كاراكتر «ديوانه» را به تماشاگران معرفى كرد و خلاصه تا هشت سال به عنوان شاهكارى بى رقيب بر پرده سينما هاى اروپا باقى ماند.
داستان اين فيلم بطور خلاصه از اين قرار است كه در يكى از روستاهاى مرزى هلند، ساحر معركه گيرى به نام كاليگارى با همكارى مرد خوابگردى به نام سزار، نمايش اجرا مى كند. سزار كسى است كه شب ها با پيكر يكدست ِ سياه و چهره سفيددر هيأت روحى سرگردان در شهر به راه مى افتد تا توطئه هاى شوم و مرگبار كاليگارى را به اجرا در آورد. در اين ميان دانشجويى به نام فرانس- پس از مرگ دوستش- به كاليگارى مشكوك مى شود. سزار براى كشتن نامزد زيباى فرانس «جُوان» مأموريت مى يابد اما زيبايى جُوان، او را افسون مى كند، پس دخترك را مى ربايد و با نگاه داشتن دختر در ميان بازوانش، سعى مى كند از راه بام ها و شيروانى ها فرار كند. بعد معلوم مى شود كه كاليگارى، مدير شرور يك تيمارستان محلى است كه در برخورد با پيكر بى جان سزار خود نيز ديوانه مى شود. راوى فيلم جُوان است و تمام داستان فيلم از نظر گاه او روايت مى شود.
البته فيلم مطب دكتر كاليگارى از ديدگاه زيگفريد كراكائر، به علت اينكه با فضاى بيمار گونه خود به ظهور هيتلر كمك كرده، سرزنش پذير دانسته شده است.