Nimrooz
Vol. 18, No. 904, October 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۴ - جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵
استاد مصلح الدين زشكى خراسانى
رستم و سهراب
به شهنامه، فردوسى پاكزاد
چنين قصه آن دو را شرح داد:
«بپوشيد سهراب خفتان رزم،
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم؛
ز رستم بپرسيد، خندان دو لب،
تو گفتى كه با او به هم بود شب،
كه: «شب چون بدت؟ روز چون خاستى؟
ز پيكار بر دل چه آراستى؟
ز كف بفكن اين گرز و شمشير كين!
بزن جنگ و بيداد را بر زمين!
نشينيم هر دو پياده به هم،
به مى تازه داريم روى دژم!
به پيش جهاندار پيمان كنيم،
دل از جنگ جستن پشيمان كنيم!
همان تا كس ديگر آيد به رزم،
تو با من بساز و بياراى بزم!»

در اين لحظه «زشكى» مى آيد به پيش،
كه در شيوه خويش،
ببخشد به اين قصه پايان شاد،
نه پايان تلخى كه تقدير داد:

بدو گفت رستم كه: «اى نوجوان،
چرايى تو با من چنين مهربان؟
تو را مايه و زور پيكار هست،
توانايى و بخت بيدار هست،
بگو تا چه احساس دارى به دل؟
زبان تمجمج به يك سو بهل!
بيا اهرمن را گريزان كنيم،
نيايش به درگاه يزدان كنيم!
همه آنچه داريم در دل نهان،
بياريم با سادگى بر زبان؛
كه من دوش خوابم نيامد به چشم،
گه از تو به مهر آمدم، گه به خشم!
به خود گفتم: «اين نوجوان دلير،
به تن همچو پيل و به دل همچو شير،
نشان دارد از «سام» در بازوان،
به رگهاش خون «نريمان» روان،
تو گويى كه خود رستمى ديگر است،
به نيرو ز گردان گيتى سر است!

بگو با من، اى پهلوان، كيستى؟
به ايران زمين در پى چيستى؟»


بدو گفت سهراب نيكو نهاد:
«مرا دخت شاه سمنگان بزاد،
كه نام گراميش تهمينه است،
همه مهر رستمش در سينه است؛
در او تخم من رستم زال كاشت،
به نزدش ز خود يادگارى گذاشت،
كه بندد به بازوى فرزند او،
كه باشد نشانى ز پيوند او!
پدر نام سهراب بر من نهاد،
بدين نام گيتى به رويم گشاد؛
مرا شوق ديدار رستم چنين
كشانده ست زى مرز ايران زمين؛
بجز اين چه خواهى ز من بشنوى
كه با من نشينى و همدم شوى؟
به شادى رستم بگيريم جام،
به سويش پس آنگه شوى رهنمام!»
چو بشنيد رستم سخنهاى او،
نگه كرد بر برز و بالاى او،

بدانست كو راست گويد همى،
به گيتى پدر را بجويد همى؛
ز شادى به وجد آمد و پر گرفت،
بجست و پسر تنگ در بر گرفت!
دو تايى شده بوسه ده، بوسه گير،
جوان گشت يكباره دنياى پير!
همه جنگ و غوغا فراموش گشت،
دگر آتش كينه خاموش گشت:
سپاه بدان يار خوبان شدند،
همه شادمان، پايكوبان شدند؛
بگفتند: «نوشيم با هم شراب،
فرستيم نفرين به افراسياب!
ز سر فكر كاووس بيرون كنيم،
رخ از باده مهر گلگون كنيم!»

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •