-چطور تونست اين كاررو بكنه؟ عزيزم هميشه مى گفت گليم بخت بعضى هارو سياه مى بافند، اونقدر سياه كه هر كارى كنى سفيد نمى شه.
-باور كن من سفيدش مى كنم مهرداد، عشق ستاره تو گوشت و رگ و استخونم رفته. اونقدر اين احساس توى اين مدت قوى شده كه به خاطر ستاره حاضرم هر كارى بكنم. نمى ذارم اينجا بمونه، نمى ذارم توى سياهى و غم با اين مريضى مسخره دست و پنجه نرم كنه، تمام زندگى و احساس ستاره رو سفيد مى كنم. با محبت، عشق، هر كى ندونه تو كه مى دونى چه احساسى بهش دارم.
-مى دونم كه مى تونى افشين، شايد ستاره اولين دخترى باشه كه يك نفر با محبت زندگيش رو تغيير مى ده. تا حالا هيچكس رو نديدم كه مثل تو باشه، تو غير از ستاره هيچكس رو نمى بينى، اونقدر دوستش دارى كه به خاطرش از لادن هم گذشتى.
لادن يكى از دخترهاى هم ترم ما بود. دختر شيطان و شلوغى بود، سر و وضعش نشان مى داد كه از خانواده بالائى است، خيلى از دانشجوها به قول بچه ها تو كف لادن بودند، درست است كه لادن خيلى سر و زبان داشت و با همه گرم مى گرفت ولى هيچكدام از پسرهاى دانشگاه را تحويل نمى گرفت. من و لادن دوست هاى خوبى بوديم، چون من هم مثل لادن بچه آرامى نبودم، البته نه به شيطونى لادن بودم نه به آرامى مهرداد. روابط من و لادن به همان دانشگاه ختم مى شد. يكى، دو بار به من پيشنهاد كرد كه برويم بيرون يا مهمانى و از اين جور حرف ها. اين تقاضائى بود كه لادن نه تنها از كسى نمى كرد بلكه اگر از او تقاضا هم مى شد قبول نمى كرد. من چون نمى خواستم روابطم با لادن معنى ديگرى پيدا كند قبول نكردم، تا اين كه يكروز مرا كشيد كنار و به من پيشنهاد دوستى داد. درست است كه خيلى ها دوست داشتند با لادن كه اولاً خيلى خونگرم و خوش تيپ بود و درثانى يكى از شناخته شده ترين دخترهاى دانشگاه به حساب مى آمد دوست بشوند ولى من قلبم فقط براى يك نفر مى تپيد، ستاره.
زمانى كه از به دست آوردن ستاره نااميد شده بودم تصميم گرفتم پيشنهاد لادن را قبول كنم. آنطور راحت تر مى توانستم ستاره را فراموش كنم ولى اين نامردى بود. دلم نمى خواست با احساسات لادن بازى كنم. لادن دوست خيلى خوبى بود ولى براى من همسر خوبى نمى توانست باشد. خيلى از حركاتش را نمى پسنديدم.
مهرداد بيرون ايستاد و من غذاى ستاره را بردم توى اتاق. آقاى حكمت نشسته بود كنار تخت و داشت صحبت مى كرد، صحنه عجيبى بود چون ستاره خوابيده بود. آهسته گفتم:
-آقاى حكمت، ستاره خوابيده.
-مى دونم پسرم ولى ازم خواسته براش حرف بزنم، بهش قول دادم حتى اگه خوابيد تنهاش نذارم و همينطور براش بگم.
ولى ستاره گفته بود نمى خواهد حتى پدربزرگش را ببيند، حالا چه شده بود كه نظرش تا اين حد تغيير كرده بود؟ جالب است حتماً فراموش كرده بود. از صبح آنقدر حرف هاى نامربوط زده بود كه اين يكى به نظرم طبيعى اومد.
-ولى شما بايد تشريف ببريد، ما اجازه نداريم بيشتر توى اتاقش بمونيم، همين الان هم كه داشتم مى اومدم تو، پرستار گفت بايد بذاريم استراحت كنه.
آقاى حكمت بلند شد، كمكش كردم تا با هم از در بيرون برويم. بيچاره آنقدر ناراحت و مضطرب بود كه همه اش مى ترسيد كنترل خودش را از دست بدهد وقتى آمديم بيرون گفتم:
-آقاى حكمت، شما تشريف ببريد خونه، مهرداد فردا صبح شمارو مياره.
مهرداد از پشت آقاى حكمت شروع كرد به اشاره كردن و سر و كله تكان دادن، از آقاى حكمت عذرخواهى كردم و مهرداد را به كنارى كشيدم.
-چى مى گى افشين؟ مهرداد شمارو مى ياره؟ من فردا كلى كار دارم كه تا بعدازظهر تموم نمى شه، چه جورى برم دنبالش؟ مى دونى چقدر راهش دوره.
-خيلى خب، چرا دارى خودتو تيكه تيكه مى كنى؟ بيا، سوئيچ ماشين منو بگير، فردا صبح برو كارهاتو انجام بده، بعدش هم اين پيرمرد بيچاره رو بيار پيش نوه اش. كولى بازى هم درنيار.
-خودت چى؟
-من كه امشب اينجا مى مونم، ماشين احتياج ندارم.
-تصادف كنم چى؟ تا حالا بدون تو پشت رُل ننشستم.
-فداى سرت، تصادف هم كردى مهم نيست. فقط آقاى حكمت رو حتماً تا قبل از ظهر بيار اينجا.
مهرداد با سر موافقت كرد. وقتى برگشتم از آقاى حكمت عذرخواهى كردم، بيچاره فكر كرد مسئله اى پيش آمده.
-من مزاحم شما نمى شم جوون. امشب همين جا مى مونم، توى خونه آروم نمى گيرم. اين جورى خيالم از بابت ستاره راحت تره.
-نه آقاى حكمت، شما تشريف ببريد من مى مونم، ممكنه به داروئى، چيزى احتياج پيدا كنه، شما كه از دستتون كارى ساخته نيست.
آقاى حكمت از حرف من دل چركين شد.
-من هفتاد و چهار سالمه ولى هنوز كار مى كنم. چطور شما فكر مى كنى كه از دست من كارى برنمى ياد؟
-باور كنيد منظور بدى نداشتم، فقط خواستم بگم ماها چون سن مون كمتره تحركمون بيشتره، مى تونيم تمام شب رو بيدار بمونيم، ولى شما بهتره استراحت كنيد، من قصد جسارت نداشتم، من هم مثل پسر شما هستم.
-تو جاى نوه منى، درسته، حق با توئه، ممنونم كه اينجا مى مونى. خوشحالم كه ستاره همكلاسى هاى خوبى مثل شماها داره.
وقتى دور شدن آقاى حكمت را تماشا مى كردم، تمام داستان زندگى پسرش كه ستاره برايم تعريف كرده بود مثل فيلم سينمائى از ذهنم گذشت. من پدر نبودم، ولى در آن لحظه مى توانستم درك كنم كه وقتى پسرى اعدام مى شود پدرش چه حالى دارد حتى اگر بداند كه پسرش گناهكار بوده. به نظر من اعدام بدترين نوع مرگ است. يك لحظه پيش خودم فكر كردم شايد اگر پدر و مادر ستاره زنده بودند ستاره پر نور من الان در آن اتاق نخوابيده بود.
به روياجون زنگ زدم و گفتم كه شب به خانه نمى آيم، عادت ندارم براى كسى توضيح بدهم كه چرا و به چه علت؟ آن هم براى كسانى كه بود و نبود من توى خانه زياد برايشان مهم نيست و خيلى وقت ها حتى به خودشان زحمت نمى دهند كه كنجكاوى كنند، هميشه وقتى مشكلى برايم پيش مى آيد مدت ها بعد تازه حس همبستگى شان گل مى كند و مى فهمند كه ما همه از يك خانواده ايم. معذرت مى خواهم، من خيلى بدبين شده ام، نمى دانم لحن كلامم چرا اين قدر نيش دار است، شايد به خاطر اين كه خيلى سختى كشيده ام از همه چيز و همه كس متنفر شده ام؟! شايد تلخى بازى سرنوشت پرده كلفت و سياهى بين من و آدم ها كشيده كه حتى سعى نمى كنم به خوبى هاشان فكر كنم.
تماس را قطع كردم. پرستارى به من اشاره كرد استفاده از تلفن همراه در آن محوطه ممنوع است. تلفنم را خاموش كردم و بى سر و صدا رفتم توى اتاق ستاره. هوا كاملاً تاريك شده بود. ستاره هنوز خواب بود، كنار پنجره رفتم و پرده ها را كنار زدم، هواى اتاق دم كرده بود، پنجره را باز كردم و هوا را با ولع بلعيدم. آسايشگاه روى ارتفاعات خارج از تهران بود و هواى نسبتاً تميزى داشت. دوست داشتم از توى آسمان ستاره ام را پيدا كنم ولى آنقدر دور بود كه به زحمت مى شد يكى دو تا ستاره توى آسمان ديد. از آن بالا، شهر زير پايم بود.
من تهران را با همه بدى هايش دوست دارم، اين شهر برايم حال و هواى ديگرى دارد. مردمش، كوچه هايش، حتى هواى كثيف و خيابان هاى شلوغش، به همه شان عشق مى ورزم. كاملاً طبيعى است، هر كسى زادگاهش را دوست دارد... توى فكر بودم كه ستاره صدام كرد:
-افشين.
-خوب خوابيدى؟ برات غذا گرفتم، فكر كنم ديگه خيلى سرد شده. ميرم برات گرم كنم.
-نه، همين جورى مى خورم.
به ستاره كمك كردم كه روى تخت بنشيند بعد هم غذاى آسايشگاه را كه پرستار چند دقيقه قبل آورده بود و هم غذائى را كه خودم برايش گرفته بودم روبرويش گذاشتم. خواستم چراغ را روشن كنم كه ستاره گفت:
-چراغ رو روشن كردى برو بيرون. كارى باهات ندارم.
لبخند روى لب هايم خشك شد. ولى خيلى زود خونسرد چراغ را روشن كردم و از اتاق بيرون آمدم. نيم ساعت توى راهرو قدم زدم. يك پرستار رفت توى اتاق ستاره و بعد از چند دقيقه با سينى خالى غذا برگشت.
-افشين شمائى؟
-بله، چيزى شده؟
-مى خواد شمارو ببينه، فقط زياد توى اتاق نمونيد، بايد استراحت كنه، شما شوهرشى؟
از سئوال پرستار جا خوردم.
-نه، آشنائيم.
پرستار با بى تفاوتى شانه هايش را بالا انداخت و رفت. من هم دستى به سر و صورتم كشيدم و رفتم تو.
ستاره با لبخندى شيرين انتظارم را مى كشيد.
-چراغ رو خاموش كن، نور ماه كافيه.
چراغ را خاموش كردم و روى صندلى نشستم.
-تو شام خوردى؟
-هنوز نه.
-امروز خيلى گرفتار من شدى. من امروز خيلى با تو خشن بودم، معذرت مى خوام.
-باور كن من اصلاً ناراحت نشدم.
-باور مى كنم. مى دونم كه منو دوست دارى، خودت يه بار بهم گفتى، يادته؟
-مگه مى شه يادم بره؟
-حتى اگر خوب نشم، بازم منو دوست دارى؟
-تو خوب مى شى ستاره، تو فقط يه كمى سر خورده و عصبى شدى، همين. تو هر جورى كه باشى من دوستت دارم. تو پرنورترين ستاره اى بودى كه توى زندگيم درخشيد، اگه منو بخواى، تا آخر عمرم هم پيشت مى مونم، هيچوقت تنهات نمى ذارم، ولى تو بعضى وقت ها يه جورى با من برخورد مى كنى كه فكر مى كنم از من بيزارى.
-دست خودم نيست افشين، به خدا نمى فهمم چرا يكهو اين جورى مى شم.
-نگران نباش، همه چى درست مى شه.
نگاه ستاره به من سرد بود ولى همين نگاه سرد مثل آتش مرا مى سوزاند. پرستار بدون در زدن آمد تو و چراغ را روشن كرد. يك نگاه مشكوك به من و ستاره كرد كه انگار مچمان را گرفته. بعد يك ابرويش را بالا داد و گفت:
-بيرون باشيد، بيمار بايد استراحت كنه.
دوست داشتم بيشتر پيش ستاره بمانم، تازه داشتيم حرف هاى خوب خوب مى زديم. با درماندگى نگاهى به ستاره كردم كه داشت بى تفاوت به گل هاى پرده اتاق نگاه مى كرد. بلند شدم و از اتاق بيرون آمدم. قبل از هر چيز رفتم يك چيزى خوردم. آن شب خيلى به من سخت گذشت. تا طلوع صبح روى صندلى، توى راهرو نشسته بودم و به رفت و آمد پرستارها نگاه مى كردم. يكى دوبار خواستم بروم توى محوطه آسايشگاه قدم بزنم ولى احساس مى كردم كه ممكن است هر لحظه از ستاره خبرى بشود و مثل دفعه قبل كارم داشته باشد ولى احساس باطلى بود، چون تا صبح از ستاره خبرى نشد. تقريباً روى صندلى خوابم برده بود كه يك نفر دستش را گذاشت روى شانه ام.
-سلام جوون.
-سلام آقاى دكتر، شما كى تشريف آورديد؟
-معذرت مى خوام كه بيدارت كردم، از ديشب اينجائى؟
-بله، خودتون گفتين كه تنهاش نذاريم.
-درسته، ولى شب رو مى تونستى برى خونه استراحت كنى چون در هر صورت بيمار تمام شب خوابه خصوصاً كه داروهاى آرامبخش هم مصرف مى كنه. شما چون نسبتى هم با بيمار ندارى نمى تونى همه اش اينجا بمونى.
-ستاره فقط يه پدربزرگ پير داره. اگه اشكالى نداره من دوست دارم شب ها همين جا توى راهرو بمونم. مى ترسم يه موقع به كمك احتياج پيدا كنه.
دكتر لبخندى به من زد و گفت:
-اينجا پُر از پرستاره و اونا موظفند مواظب مريض ها باشند. فكر نمى كنى بيشتر از يك همكلاسى نگران باشى، درسته؟
-درسته.
نمى خواستم پنهان كارى كنم. آن هم از يك روانپزشك كه خيلى زود از حالتم همه چيز را مى فهميد. در ضمن دوست نداشتم در اين رابطه بيشتر توضيح بدهم. خوشبختانه دكتر هم بيشتر توى زندگى خصوصيم سرك نكشيد و موضوع بحث را عوض كرد.
-امروز بيمار شمارو معاينه كردم. يك سرى تست ها هست كه تا ظهر روش صورت مى گيره. نتيجه رو تا فردا بهتون اعلام مى كنم.
آقاى دكتر من يه سئوال داشتم. با وضعى كه ستاره داره مى شه روى حرف هاش حساب كرد؟ يعنى خودش كاملاً مى دونه كه چى داره مى گه؟
-مى دونه كه چى مى گه ولى نمى شه روى حرف هاش حساب كرد. اون ذهن درگيرى داره. حتى زمانى كه در اثر داروها آروم به نظر مى رسه توى مغزش آشفته است. به نظر من بيمارى هنوز پيشرفت نكرده، قابل كنترله، خوب مى شه، اميدتون به خدا باشه.
دكتر مرا به حال خودم گذاشت و رفت. با ناباورى روى صندل ولو شدم. يعنى ستاره از ته دلش نگفت كه با من مى ماند؟ راهرو آسايشگاه هر لحظه شلوغ تر مى شد. جورى نشسته بودم كه به اتاق ستاره مشرف باشم. پرستارها هر چند دقيقه يكبار مى آمدند و مى رفتند. نزديكى هاى ظهر بود كه رفتم پيشش. دلم مى خواست ببينمش. نشسته بود روى تخت و با بى تفاوتى مجله اى را ورق مى زد. نگاه سردى به من كرد و دوباره مشغول ورق زدن مجله شد.
-سلام، امروز حالت چطوره؟
جواب سئوالم را نداد، نشستم روى صندلى و نگاهش كردم. يك دسته از موهاى خرمائى رنگش روى صورت رنگ پريده اش ريخته بود. توى صورتش انگار روح نبود. دلم به درد آمد. چرا من خودم را در قبال او مسئول مى دانستم؟ چرا فكر مى كردم كه موظفم اميد و عشق به آينده را در ستاره زنده كنم؟ چرا فكر مى كردم كه رنگ رخ پريده ستاره را من بايد آب و رنگى بدهم؟
-تو بازم اينجائى؟
-اگه دوست ندارى مى رم.
صدايش خيلى شكسته بود. توى چشمانم خيره شد، مثل سنگ نگاهم مى كرد. عارى از احساس.
-بهتره برى، ديدنت حالم رو بهم مى زنه. نمى خوام جز پدرجونم كسى رو ببينم. مى دونى افشين؟ تو خيلى كنه اى. همچين خودتو به موش مردگى مى زنى كه هر كى ندونه خيال مى كنه خيلى مظلومى. از جلوى چشمم دور شو. فهميدى يا داد بكشم؟
ماتم برد. همانطور كه نشسته بود، خيلى جدى نگاهم مى كرد، فكر نمى كردم اين قدر بى عاطفه باشد. از اتاق بيرون آمدم و شروع كردم به قدم زدن. حالا بايد چه مى كردم؟ خيلى رُك بهم گفت كه «ديگه نمى خواد منو ببينه» . صدايش عين زنگ توى گوشم مى پيچيد. حرف هايش عين پتك توى سرم مى خورد. نبايد بيهوده خودم را اميدوار مى كردم. من كه داشتم فراموشش مى كردم. داشتم به زندگى عادى برمى گشتم. داشتم به نداشتنش عادت مى كردم. چرا دوباره دچار اشتباه شدم؟ چرا؟ چرا احساسم به جاى عقلم تصميم گرفت؟ فكرش را هم نمى كردم كه يك روز از طرف يك دختر تا اين اندازه تحقير بشوم. احساس مى كردم غرورم له شد. ولى صدائى توى قلبم مى گفت ستاره بيمار است، بايد دركش كنى، بايد به او فرصت بدهى. بايد صبور باشى، با دو نفر داشتم توى مغزم مى جنگيدم، يكى حامى ستاره بود و از احساس مى گفت و يكى حامى منطق بود و از عقل مى گفت. ورود آقاى حكمت و مهرداد با يك سرى از بچه هاى دانشگاه مرا از اين جنگ روانى نجات داد. خوشحال شدم قبل از اين كه يكى از دو جناح پيروز شود اين جنگ تمام شد.
-سلام.
-سلام پسرم، نوه ام چطوره؟
-خوبه، دارن مى برنش براى تست و آزمايش و از اين جور چيزا.
-يعنى نمى تونيم ببينيمش؟
-چرا ولى خيلى كوتاه.
آقاى حكمت با دو، سه تا از بچه هاى دانشگاه كه آمده بودند رفتند توى اتاق. اصلاً حالم خوب نبود، به آقاى حكمت گفتم كه توى ماشين منتظرش مى مانم. با مهرداد به سمت ماشين رفتم.