|
در زمان حكومت فرقه دموكرات از پسر عموى پدرم مى خواهند كه مجسمه ستارخان را بسازد. او مى گويد من جنس ندارم. به او مى گويند مجسمه رضاخان را آب كن و از آن مجسمه ستارخان را بساز!
|
|
زرگرى
|
فصل دوم
تهران
در سال ۱۳۲۶ پدربزرگم غلامرضا زرگرى با تمام اهل و عيال به تهران آمد. او در زمان فرقه دموكرات آذربايجان شهردار مرند بود. عمويم اسد زرگرى افسر فرقه بود. در موقع اشغال آذربايجان بوسيله ارتش شاهنشاهى به سراغ پدربزرگ نيز مى آيند. او در آن زمان هفتاد سال داشت.
در خيابان او را به زمين زده و لوله تفنگ را در دهانش به قصد كشت مى گذارند. خوشبختانه يكى از افراد سرشناس مرند كه شاهد جريان بوده او را از مرگ نجات مى دهد. پدربزرگ را در تهران به سه سال زندان محكوم مى كنند. بعد از يكسال زندان دختر برادر او كه از فعالين حزب دموكرات و از نزديكان شخص قوام بوده است با واسطه پيش قوام او را از زندان نجات مى دهد.
پدربزرگ در سه راه طرشت خيابان اسكندرى خانه كوچكى خريده بود. دو مغازه خواربار و نفت فروشى داشت كه دو عمويم آنها را اداره مى كردند.
ما در كوچه ابهرى در يك خانه كوچك سه اطاقه كه ماهى صد تومان كرايه مى داديم مى نشستيم.
پدر را به بندر شاهپور منتقل مى كنند. در واقع او را به خاطر فعاليت سنديكائى به جنوب تبعيد كرده بودند. ماهى سيصد تومان حقوق داشت و دويست تومان آن را براى ما مى فرستاد.
پدربزرگ ثروت خود را ميان بچه هايش تقسيم كرده بود. سهم ناچيزى نيز به پدر رسيده بود. پدر اين سهم را به برادرم جواد داد. او با عمويش اسدآقا در يك مغازه بقالى شريك شد. عمو بعد از مدت كوتاهى او را بدون پرداخت سهم اش از مغازه راند. در جواب درخواست برادر مى گفت پول مال ما است، داديم و حالا هم پس گرفتيم. در شرايط بد مالى جواد تصميم گرفته بود كه از تحصيل دست بردارد و شغلى براى خود انتخاب كند. خود را فداى خانواده كرد.
دبيرستان نظام تهران
براى اسم نويسى به دو دبيرستان رجوع كردم ولى بدون نتيجه، زيرا همه جا پر بود. به خاطر شرايط مشكل مالى به دبيرستان نظام تهران رفتم. هيچ علاقه و ميلى به ارتش نداشتم و با سابقه سياسى خود در شك و ترديد بودم. در دفتر دبيرستان كه در جنب در ورودى قرار داشت، سرگرد غفارى مرا پذيرفت. دبيرستان نظام در نزديكى باغ شاه بود و به خانه ما نزديك. غفارى با خوشروئى به من گفت: مثل اينكه ورزشكار هستى نكند كشتى گير باشى؟
بعد از جواب مثبت دستور داد تا نام مرا در كلاس ششم طبيعى ثبت كنند. او مى گفت در ارتش به جوانان سالم و ورزشكار احتياج داريم.
قرار شد بعد از چند روز براى دريافت لباس نظامى و آغاز تحصيل و زندگى شبانه روزى به دبيرستان بروم. در آن روز دانش آموزان جديد در حدود صد نفرى هنوز با لباس شخصى در حياط مدرسه نزديك درب ورودى در مقابل بالكن عمارت ايستاده بوديم و منتظر سرگرد غفارى بوديم.
در اين موقع تيمسارى در بالكن ظاهر شد. او رئيس دبيرستان و دائى رزم آراء و نامش «پلاسيد» بود. سكوت محض همه جا را فراگرفت و تمام چهره ها به بالكن متوجه شدند. تيمسار بعد از اينكه نظرى اربابانه به ابواب جمعى جديد خود انداخت سكوت را شكست و گفت دانش آموز حميد زرگرى بيايد پيش من.
بعد از اظهار اين جمله، تيمسار وارد اطاق خود شد كه به بالكن باز مى شد. نگاه دانش آموزان از سرتيپ به طرف من برگشت. من گيج و مات با غفارى پيش تيمسار رفتم. در راه غفارى از من جوياى جريان شد ولى من چيزى نمى دانستم.
در اطاق بزرگى تيمسار پيرمرد در زير تصوير شاه جوان ايستاده بود. در اطاق جنب در ورودى ايستادم، تيمسار ساكت بود. غفارى با چشم به من اشاره مى كرد كه پاهايم را جفت بكنم و خبردار بايستم. من كه هنوز سرباز نبودم مانند كشتى گيرها كه عادت مان بود آزاد و با بازوهاى باز از هم ايستاده بودم. به اشاره غفارى اعتناء نكردم. تيمسار بعد از اينكه خوب مرا از زير نظر تيز و مانند فرماندهى بزرگ گذراند گفت:
-تو براى چى درنظام اسم نويسى كردى؟
-مى خواهم به كشورم خدمت كنم.
-ولى تو نميدانى كه در ارتش شاهنشاهى براى توده اى ها جا نيست?
و بدون اينكه به من اجازه جواب بدهد تمام سوابق من و پدر و پدربزرگ و عمويم را برايم به طور ناتمام بيان كرد. من گفتم:
-تيمسار آنچه كه مربوط به پدربزرگ و عموى من است، شما درست مى فرمائيد ولى به من چه ربطى دارد.
و بعد ادامه دادم: آن كسى كه به شما نامه نوشته است دروغ مى گويد. من توده اى نيستم. اين شخص كه به شما نامه داده نصرت الله زرگرى پسر عموى پدر من است. او نسبت به ما كينه دارد. چندى پيش او را كتك زدم. سابقه ما در كلانترى موجود است، اگر باور نمى كنيد دستور دهيد بپرسند، او مى خواهد به اين شكل از من انتقام بگيرد و حال كه شما به اين نامه ها اعتماد داريد واقعاً جاى من اينجا نيست.
از اطاق خارج شدم. سرگرد غفارى خيلى ناراحت بود و به من مى گفت مهم نيست من درست مى كنم و تو نبايستى بروى، من به ورزشكار نياز دارم.
به او گفتم: جناب سرگرد! نصرت الله زرگرى گروهبان و عضو ركن دو ارتش است. خواهر او به عنوان نزديكى با قوام از مردم باج مى گيرد. ما با هم هيچ رابطه اى نداريم. من واقعاً او را چندى پيش كتك زدم و ما را به كلانترى بردند، حالا از ثبت نام من درنظام باخبر شده و اين نامه را نوشته است.
غفارى اصرار مى كرد كه بمانم، ولى با سابقه سياسى و عقايد من، آينده خوبى در پيش نبود.
نصرت، برادرى داشت بنام عزت. او رئيس جيب برهاى بازار تهران بود. موقعى كه در زنجان بوديم او به خاطر دزدى در زندان شهر بود. يكى را از زندان به سراغ پدر فرستاده بود. پدر سخت ناراحت بود و به كسى در اين باره حرف نمى زد زيرا از داشتن چنين پسر عموئى خجالت مى كشيد. خاطرات شيرينى از او از دوران كودكى داشت. با هم بزرگ شده بودند. پدر پيش او نرفت، مرا فرستاد. وضع اسفناكى داشت و بيمار بود. من مرتب براى او غذا و مايحتاجش را مى بردم. پدر درباره او هيچگونه كوتاهى نكرد. بعدها در تهران رقبايش او را كشتند. پدر در موقع مرگ اش عزادار بود، او را قلباً دوست داشت.
چوب اين فاميل ناكس را خوردم و از دبيرستان نظام تهران منصرف شدم. از غفارى تشكر كردم. موقع خروج از دبيرستان، گروهبانى دم درب ورودى بود، به من گفت برو سرود آذربايجان را بخوان. او طالبى نام داشت و اهل رشت بود و از نامه خبر داشت زيرا او هم عضو ركن دو ارتش و با نصرت نزديك بود. آنها نيز مثل ما در خيابان اسكندرى مى نشستند.
تصادفاً در آن روزها پدرم در تهران بود. از شنيدن جريان نصرت سخت ناراحت شد. دست مرا گرفت و با هم به دبيرستان نظام رفتيم. او بعد از گفتگو با غفارى در حياط مدرسه شروع به اعتراض كرد با صداى بلند رو به دانش آموزان كرده مى گفت: چگونه پدر كارگرى را كه مى خواهد پسرش به ارتش و كشور خدمت بكند محروم مى كنند...
با التماس و خواهش پدرم را كه سخت عصبانى بود و به همه عالم بدوبيراه مى گفت به خانه آوردم.
تبريز
بعد از عدم موفقيت در تهران دائى سيدمرتضى را از وضع خود در نامه اى مطلع كردم. نامه برخلاف ميل من بود ولى چاره اى نداشتم. دائى خيلى زود جواب نامه ام را داد و نوشت هرچه زودتر به تبريز بروم. در نامه خاطرنشان كرده بود كه زندگى مرا تأمين خواهد كرد.
در تبريز در كلاس شش طبيعى در دبيرستان فردوسى اسم نويسى كردم. در دبيرستان متوجه دانش آموزان نظامى شدم كه يكى از آنها همكلاسى من بود و صمد شاكى پور نام داشت. دبيرستان نظام تبريز تازه تشكيل شده بود و فقط دو كلاس پنجم و ششم دبيرستان را داشت. دانش آموزان را براى دانشكده افسرى تهران و دانشكده پزشكى افسرى تبريز آماده مى كردند. در تبريز دانشكده پزشكى ارتش نيز وجود داشت.
در خانه دائى ها و خاله راحت بودم. در آن موقع دائى بزرگ زن داشت و همسرش خواهر سرهنگ گلشن بود. پسرى بنام فرهاد داشتند. فرهاد كه خيلى بچه شيرين و گل سرسبد خانه بود مركز ثقل تمام گفتگو هاى خانه بود. محيط گرم و زن دائى بسيار مهربانم شرايط بسيار خوبى براى تحصيلات من بودند. ولى من ناراحت بودم كه سربار دائى ها و خاله ام هستم.
محبت و گذشت آنها بى كران و بدون انتظار بود و شايد نسبت به من احساس غرور مى كردند. در مدرسه با صمد بيشتر آشنا شدم. در كنار هم مى نشستيم. او برايم از زندگى شبانه روزى اش در دبيرستان نظام صحبت مى كرد. فكر نام نويسى مجدد در دبيرستان نظام تبريز در مغزم نقش بست و مرا ول نمى كرد. مى خواستم آزاد باشم و مخارج زندگى ام به عهده ديگران نباشد. چاره اى جز پناه بردن به ارتش نداشتم. مسئول دانشجويان نظامى دانش نام داشت و در كلاس ششم ادبى بود. با او در اين باره صحبت كردم. موافق بود و قرار شد با سروان مرعشى كه فرمانده نظام بود صحبت بكند.
دبيرستان نظام تبريز
سروان مرعشى مرا با گرمى پذيرفت و نام مرا در دبيرستان نظام ثبت كرد. سروان قدبلند و خوش هيكل و خيلى سمپاتيك بود. ارباب جمعى او را دوست داشتند. دبيرستان نظام در سربازخانه تبريز بود، دو آسايشگاه و سالن غذاخورى بسيار محقرى داشت. شام و ناهار را در آشپزخانه سربازخانه مى پختند.
ما در واقع جيره سربازى داشتيم.
سركار دانش مسئول مان لاغر اندام و كوتاه قد بود. رفتار سنجيده و خوبى با ما داشت. براى ارتش و انضباط ساخته شده بود. او هميشه در حال سفت كردن كمربندش بود. او از آخرين سوراخ كمرش استفاده مى كرد ولى معهذا از رو نمى رفت و اين كار را مرتب تكرار مى كرد. او از همه مسن تر بود.
سى نفر دانش آموز داشت و اين جمع را با شعور خوبى اداره مى كرد. فرمانده خوب و شجاع مان مرعشى و دانش با سعى خود محيط آرام و گرمى براى ما درست كرده بودند. شرايط بد ما راجع به غذا و مسكن و ورزش و غيره خارج از امكانات اين دو نفر بود.
سربازخانه قديمى تبريز در دامن تپه اى بود. از سربازخانه هر روز پياده به دبيرستان فردوسى مى رفتيم شايد نيم ساعتى راه بود. من دو ماه لباس نظامى نداشتم و در آخر صف دانش آموزان به مانند سگى دنبالشان مى دويدم. دبيرستان فردوسى در خيابان پهلوى در وسط شهر بود. به سرباز بدون اونيفورم معروف شده بودم.
بعد از شش ماه به ما پاگون دادند. مراسم خيلى باشكوهى بود. در آن زمان سرلشگر شاه بختى فرمانده ارتش آذربايجان بود.
دبيرستان فردوسى نام خوبى داشت و دبيران خوب و معروف شهر در آنجا تدريس مى كردند. استاد طبيعى ما تيمورى نام داشت. خوش اندام و ورزشكار بود. خوب تدريس مى كرد و بچه ها او را قبول داشتند. يك روز مرا بعد از اتمام كلاس پيش خود خواست. فكر كردم شايد ايرادى به روش تحصيلى
من دارد. مسئله بر سر عشق بود. او خاطرخواه دختر عموى مادرم شده بود. اين دختر خانم عادله نام داشت و دبير بود. قد بلند و موهاى بور داشت و مورد پسند مردان بود. خوب ويلون مى زد و گاهگاهى كنسرت مى داد. او پنج خواهر داشت و پدرى پير مرد و فقير.
خلاصه اينكه آقاى تيمورى سخت عاشق بود و مى خواست كه من در ازدواج او و عادله خانم كمكى باشم. همديگر را مى شناختند. اين دو دبير با كمال و با جمال مى خواستند با هم زندگى كنند و خوشبخت باشند.
ولى عادله خانم كه دائى بزرگ مرا رد كرده بود در فكر ديگرى بود. دائى سراج بود ولى چه ايرادى به تيمورى داشت؟ نمى دانستم. عادله خانم چنان ابهتى داشت كه من جرئت صحبت در اين مورد را نداشتم. عادله از سى سال بيشتر داشت و وقت زيادى براى تفكر درباره شوهر كردن نداشت. خلاصه خيلى رسيده بود و بزودى از لطافت و زيبائى مى افتاد.
يك روز خبردار شديم كه عادله خانم شوهر مى كند و گرمرودى يكى از فئودالهاى شهر ميانه او را به زنى مى گيرد. او پنجاه و پنج سال داشت وافيونى بود ولى در عوض ثروت بى كران داشت. عادله خانم به قول خودش مى خواست به اين شكل خانواده خود را از فقر نجات دهد.
عروسى بزرگى برپا شد. مادرم نيز به اين عروسى دعوت شده بود. جريان عروسى را برايم تعريف كرد.
وقتى عروس از تبريز با همراهان خود به نزديكى شهر ميانه مى رسند يك عده تفنگدار به پيشواز مى آيند و شروع مى كنند به تيراندازى. همه وحشت زده خيال مى كنند كه دشمنان گرمرودى مى خواهند عروسى را بهم بزنند و يا عروس را بدزدند. بعد معلوم مى شود كه آنها آدم هاى خود گرمرودى هستند و مى خواهند براى ارباب خود شادى كنند.
بعد از شب زفاف، رعيت هاى ارباب به ديدن عروس مى آيند. عروس در صدر تالار بسيار بزرگ و زيبائى كه با فرش هاى گران قيمت و تابلوها و غيره مزين بوده مى نشيند. رعيت ها هديه هاى گوناگون خود را تقديم عروس خانم مى كنند و زمين بوس بدون اينكه پشت خود را به عروس بكنند عقب عقب از تالار بيرون مى روند. مادرم از اين صحنه منزجر مى شود و دل زده و ناراحت عروسى را ترك مى كند. به اين ترتيب فكر كردم استاد محبوب ما كه بدشانس و فقير بود، مى بايستى دنبال يك بيوه پير و پولدار بگردد.
در تبريز عمه ام نيز با شوهرش كه پسرعموى پدرم بود زندگى مى كرد. شوهرش على خان عمواوغلى پسر سرهنگ عمو بود. در خيابان پهلوى مغازه زرگرى داشت و در ضمن مجسمه نيز مى ساخت.
با نقره و ورشو كار مى كرد. در كارش واقعاً استاد بود. در زمان حكومت فرقه دموكرات از او مى خواهند كه مجسمه ستارخان را بسازد. او مى پرسد از چى بسازم من جنس ندارم. به او مى گويند مجسمه رضاخان را آب مى كنى و از آن مجسمه ستارخان را مى سازى. او قبول مى كند. در پشت خانه باغ ميوه بزرگى بود و او در آنجا كوره ذوب درست مى كند. مجسمه رضاخان را آب كرده از او ستارخان مى سازد. كار سخت و پر مشقتى بوده است ولى موفق مى شود. موقعى كه مجسمه رضاشاه را تكه تكه مى كرده است جان به لب رسيده به دليل التهاب اعصاب و جو موجود در تبريز توى دهان مجسمه مى شاشد. متأسفانه پاسبان محافظ اين كار بزرگ شاهد اين بى حرمتى بوده است. بعد از شكست فرقه روز از نو روزى از نو.
پاسبان در شغل خود مى ماند. اين پاسبان ناكس اغلب اوقات به مغازه على عمواوغلى مى آمده است و گفته على خان بگم كجا شاشيدى؟ و او اجباراً پول چلوكبابش را مى داده تا گورش را گم بكند.
روزى كه پيش على خان بودم، با صداى ظريف و تو دماغى اش اين جريان را براى من تعريف مى كرد.
هر دو به اين ماجرا مى خنديديم. عمواوغلى مى گفت خب اين جاكش مرا به خاطر آن قرمساق ورشكست مى كند.
در اين گفت و شنود خوش بوديم كه ناگهان نصرت زرگرى كه مرا در تهران لو داده بود وارد مغازه شد. به ديدن پسرعموى خود آمده بود. وقتى مرا در لباس نظامى ديد هاج و واج شد. دم مغازه ايستاد و بدون اظهار كلمه اى از مغازه دور شد.
على خان كه از جريان من و او باخبر بود خيلى ناراحت شد و گفت عمواوغلى چوخ پيس اولدى. خيلى بد شد. او را به عنوان شخصى ناجنس و ناخلف مى شناخت.
بازپرسى
در انتظار بودم كه كى به سراغم خواهند آمد. بعد از چند روز صبح قبل از رفتن به مدرسه دو سرباز و يك افسر دژبان وارد آسايشگاه شدند. دانش و ديگر دانش آموزان سخت از اين جريان متعجب شدند. سكوت محض حكمفرما بود. افسر دژبان به من نزديك شد و دستور داد تا با او به ستاد ارتش بروم. كمدم ر ا مهر و موم كردند.
مرا سوار جيپى كرده به ستاد ارتش آوردند. در ستاد او داخل اطاقى شد. من با دو سرباز در بيرون مانديم. بعد از مدت كوتاهى مرا خواستند. در اطاق يك سرگرد و يك سروان پشت ميز هايشان نشسته بودند. بعد از سلام نظامى كلاهم را از سرم برداشته و بى حركت دم درب ايستادم.
سرگرد مرا چندين بار از بالا به پائين برانداز كرد و بعد به سروان نگاه كرده مى خنديد. بعد از نگاه هاى پر معنايش سكوت را بهم زده گفت:
-خب تو فكر كردى كه مملكت اين قدر كشك است؟ ترا از دبيرستان نظام تهران بيرون كردند و حالا سر ازنظام تبريز درآوردى.
بعد رويش را به سروان كرده گفت: اين آقايان توده اى ها چقدر ما را ساده و ابله مى پندارند.
با خود مى گفتم اگر نصرت نبود چه اطلاعى مى توانستيد از من داشته باشيد. ساكت در انتظار اجازه صحبت بودم.
سرگرد با صداى بلند و خشن گفت خب چه مى گوئى؟
گفتم: جناب سرگرد مرا از دبيرستان نظام تهران بيرون نكردند و من اصلاً دانش آموز آنجا نبودم بلكه خودم صرف نظر كردم.
-چرا به نظام تبريز آمدى...؟
-تبريز زادگاه من است، در دبيرستان نظام اسم نويسى كردم براى اينكه مى خواهم افسر ارتش شوم.
-تو كه در اين شهر كسى را ندارى پدرت را به جنوب تبعيد كرده اند پدربزرگ و عموهايت هم كه...
مطالبى كه «سرتيپ پلاسيد» به من گفته بود اينجا هم تكرار شد. بعد سرگرد كمى آرام شده به من اجازه نشستن داد.
من با اجازه به صحبت خود ادامه دادم.
من در تبريز متولد شده ام مسأله پدربزرگ و عمو و يك نامه سراپا دروغ دليل بر اين نيست كه من توده اى باشم. پدربزرگ من به شهر مرند و اهالى آن خدمت كرده است و به همين علت هم قبل از موعد از زندان آزاد شد. عمويم آزادانه مشغول به كار است.
بعد از سئوال و جواب مفصل افسر دژبان باز مرا به سربازخانه آورد. در آسايشگاه كمد مهر و موم شده را در حضور او باز كردم. داخل كمد را كنترل كرد. چيزى نيافت و مرا به حال خود گذاشت و رفت.
در آسايشگاه كسى نبود روى تختخواب دراز كشيده و به فكر فرو رفتم. اين جريان بعد از واقعه دانشگاه در ۱۶ بهمن ۱۳۲۷ كه توسط ناصر فخرائى به شاه تيراندازى شده بود بوقوع پيوست.
بعد از اين تيراندازى حزب توده را غير قانونى اعلام كردند. اين ترور كار حزب توده نبود بلكه رزم آراء در آن دست داشت.
دانش و ديگران سئوالى در مورد بازجوئى از من نكردند و رابطه شان نسبت به من اصلاً عوض نشد.
ركن دو ارتش مدركى بر عليه من نداشت. كارت عضويت وانكت حزبى كه پر كرده بودم در جاى امنى بود.
فرمانده مان سروان مرعشى در يك حادثه اتومبيل در كردستان كشته شد. به جاى او سرهنگ دوم نصيرى (و يا مبصر درست يادم نيست) انتخاب شد. او فرمانده دانشكده پزشكى نظامى نيز بود.
يك روز كشيك دانش آموز در آشپزخانه مچ آشپز را كه روغن مى دزديد مى گيرد. آشپز روغن را آب كرده در سطلى مى ريخته و بعد از اينكه روغن منجمد مى شد بقيه سطل را با آب كثيف پر كرده و بيرون آشپزخانه سطل پر از روغن را با سطل خالى عوض مى كرده است. در آن موقع هنوز سروان مرعشى فرمانده مان بود. دستور داد تا آشپز را به محوطه بياورند. او را روى زمين خواباندند. شقاقى دانش آموز كه داش مشدى بود مأمور تنبيه آشپز دزد شد. آشپز بعد از خوردن چند شلاق شروع به ناله و زارى كرد. او مى گفت: -جناب سروان گه خوردى غلط كردى.
سروان با خنده و غضب مى گفت: بزن پدرسوخته دزد را!
بعد از ضربات محكم ديگر، آشپز گفت: جناب سروان قسم به درجه هايت ريدم، سروان او را به حال خود گذاشت. بعد از اين جريان غذاى ما كمى بهتر شد.
بازپرسى من ادامه داشت. در يكى از بازجوئى ها گفتم كه چرا راجع به پدر بزرگم از طرف مادرى حرف نمى زنند. وقتى نام او را بردم سروان تعجب كرد و گفت سيد سراج دائى تو است؟ گفتم بلى. تصادفاً سروان بازجو دوست دائى بزرگم بود. دائى در جريان نامساعد من بود و عقب چاره مى گشت.
يك روز دائى مرا به كافه خورشيد در پاساژ معروف تبريز در خيابان پهلوى برد. قبلاً چيزى به من نگفته بود. دوست دائى كه وكيل مجلس شوراى ملى بود در انتظار ما بود. بعد از مدتى سروان بازجو نيز آمد. من غافلگير و كنجكاو احساس كردم كه مسئله بخاطر من است. دائى دستور غذا و ودكا داد.
با اجازه جناب سروان من هم لبى تر كردم. بعد از خوردن غذا و مشروب وكيل مسئله را باز كرد و گفت: خب ما در اينجا جمع شده ايم تا با هم مسئله حميد را حل كنيم. بعد رو به من كرده و گفت: حميد من به جناب سروان مى گويم كه تو توده اى نيستى و تو اگر نيستى عرق بخور و راستى حرف خود را بزن.
من در جواب گفتم:
-من توده اى نيستم.
به اين ترتيب با كمك سروان و وكيل مجلس پرونده من عجالتاً بسته شد. در آنموقع با حزب هيج گونه رابطه اى نداشتم و فقط گاهگاهى از رضا نامى كه از دوستان بود روزنامه هاى چپى مى گرفتم كه هميشه در خانه دائى ها داشتم.
فرمانده ترياكى
فرمانده جديدمان وافورى بود. با هيكل ريز خود هميشه چرت مى زد. تكيه كلامش كون گشاد بود. و با صداى خفه و تو دماغى اين لفب را به همه داده بود. او از جيره ناچيز ما تا مى توانست مى دزديد.
روز هاى پنجشنبه و جمعه همه را مرخص مى كرد تا جيره شان را بخورد. از من سخت دلخور بود زيرا من در دبيرستان مى ماندم و نمى خواستم مزاحم دائى ها و خاله جان بشوم. با اينكه بازجوئى تمام شده بود اما فرمانده ول كن معامله نبود. ما را از سربازخانه به ساختمان ديگرى در شهر آوردند.
با دانشجويان پزشگى نظامى با هم بوديم. غذاى ما از سربازخانه كه سگ نمى خورد، بدتر شده بود. يك روز نهارمان دو تخم مرغ پخته با نان بود. تخم مرغ ها گنديده بود و كسى نخورد. بعد از اين در واقع اعتصاب، او مرا به دفتر خود احضار كرد:
-كون گشاد! همه اينها زير سر تو است، توى توده اى در اينجا اعتصاب غذا راه مى اندازى؟
-جناب سرهنگ تخم مرغ هاى گنديده بمن چه ربطى دارد؟
بعد از تكرار فحش هاى معمولى اش و تهديد، مرا بحال خود گذاشت.
در يك روز تعطيلى در باغ گلستان تبريز بودم. سروان حسين برادران و چند تن از دختر عمو هاى مادرم با هم بوديم. در حين گردش به فرمانده مان سرهنگ برخوردم. از ديدن من با اين جمع متعجب و گيج و هاج و واج بود. فرداى آن روز مرا بدفترش خواند و گفت:
-كون گشاد خيال مى كردم كه تو بى كس و فاميلى اين دخترهاى خوشگل و مدرن و شيك پوش و سروان برادران، تو چه نسبتى با او دارى؟
وقتى به او توضيح دادم گفت:
-خب سفارش مرا به سروان بكن من به او احتياج دارم.
سروان برادران افسر مالى لشگر بود. همه فرماندهان به او احتياج داشتند زيرا بودجه لشگر در دست او بود. او معروف به صداقت و درستى بود. خلاصه جريان را به او گفتم و رابطه فرمانده با من عوض شد.
|