Nimrooz
Vol. 18, No. 903, October 13, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۳ - جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵

در زمان حكومت فرقه دموكرات از پسر عموى پدرم مى خواهند كه مجسمه ستارخان را بسازد. او مى گويد من جنس ندارم. به او مى گويند مجسمه رضاخان را آب كن و از آن مجسمه ستارخان را بساز!
خاطرات اردشير زاهدى
دكتر مصطفى الموتى
خانواده جهانبانى
و مقاماتى كه در ارتش و پارلمان داشته اند


در زمان حكومت فرقه دموكرات از پسر عموى پدرم مى خواهند كه مجسمه ستارخان را بسازد. او مى گويد من جنس ندارم. به او مى گويند مجسمه رضاخان را آب كن و از آن مجسمه ستارخان را بساز!
004068.jpg
زرگرى
فصل دوم
تهران
در سال ۱۳۲۶ پدربزرگم غلامرضا زرگرى با تمام اهل و عيال به تهران آمد. او در زمان فرقه دموكرات آذربايجان شهردار مرند بود. عمويم اسد زرگرى افسر فرقه بود. در موقع اشغال آذربايجان بوسيله ارتش شاهنشاهى به سراغ پدربزرگ نيز مى آيند. او در آن زمان هفتاد سال داشت.
در خيابان او را به زمين زده و لوله تفنگ را در دهانش به قصد كشت مى گذارند. خوشبختانه يكى از افراد سرشناس مرند كه شاهد جريان بوده او را از مرگ نجات مى دهد. پدربزرگ را در تهران به سه سال زندان محكوم مى كنند. بعد از يكسال زندان دختر برادر او كه از فعالين حزب دموكرات و از نزديكان شخص قوام بوده است با واسطه پيش قوام او را از زندان نجات مى دهد.
پدربزرگ در سه راه طرشت خيابان اسكندرى خانه كوچكى خريده بود. دو مغازه خواربار و نفت فروشى داشت كه دو عمويم آنها را اداره مى كردند.
ما در كوچه ابهرى در يك خانه كوچك سه اطاقه كه ماهى صد تومان كرايه مى داديم مى نشستيم.
پدر را به بندر شاهپور منتقل مى كنند. در واقع او را به خاطر فعاليت سنديكائى به جنوب تبعيد كرده بودند. ماهى سيصد تومان حقوق داشت و دويست تومان آن را براى ما مى فرستاد.
پدربزرگ ثروت خود را ميان بچه هايش تقسيم كرده بود. سهم ناچيزى نيز به پدر رسيده بود. پدر اين سهم را به برادرم جواد داد. او با عمويش اسدآقا در يك مغازه بقالى شريك شد. عمو بعد از مدت كوتاهى او را بدون پرداخت سهم اش از مغازه راند. در جواب درخواست برادر مى گفت پول مال ما است، داديم و حالا هم پس گرفتيم. در شرايط بد مالى جواد تصميم گرفته بود كه از تحصيل دست بردارد و شغلى براى خود انتخاب كند. خود را فداى خانواده كرد.

دبيرستان نظام تهران
براى اسم نويسى به دو دبيرستان رجوع كردم ولى بدون نتيجه، زيرا همه جا پر بود. به خاطر شرايط مشكل مالى به دبيرستان نظام تهران رفتم. هيچ علاقه و ميلى به ارتش نداشتم و با سابقه سياسى خود در شك و ترديد بودم. در دفتر دبيرستان كه در جنب در ورودى قرار داشت، سرگرد غفارى مرا پذيرفت. دبيرستان نظام در نزديكى باغ شاه بود و به خانه ما نزديك. غفارى با خوشروئى به من گفت: مثل اينكه ورزشكار هستى نكند كشتى گير باشى؟
بعد از جواب مثبت دستور داد تا نام مرا در كلاس ششم طبيعى ثبت كنند. او مى گفت در ارتش به جوانان سالم و ورزشكار احتياج داريم.
قرار شد بعد از چند روز براى دريافت لباس نظامى و آغاز تحصيل و زندگى شبانه روزى به دبيرستان بروم. در آن روز دانش آموزان جديد در حدود صد نفرى هنوز با لباس شخصى در حياط مدرسه نزديك درب ورودى در مقابل بالكن عمارت ايستاده بوديم و منتظر سرگرد غفارى بوديم.
در اين موقع تيمسارى در بالكن ظاهر شد. او رئيس دبيرستان و دائى رزم آراء و نامش «پلاسيد» بود. سكوت محض همه جا را فراگرفت و تمام چهره ها به بالكن متوجه شدند. تيمسار بعد از اينكه نظرى اربابانه به ابواب جمعى جديد خود انداخت سكوت را شكست و گفت دانش آموز حميد زرگرى بيايد پيش من.
بعد از اظهار اين جمله، تيمسار وارد اطاق خود شد كه به بالكن باز مى شد. نگاه دانش آموزان از سرتيپ به طرف من برگشت. من گيج و مات با غفارى پيش تيمسار رفتم. در راه غفارى از من جوياى جريان شد ولى من چيزى نمى دانستم.
در اطاق بزرگى تيمسار پيرمرد در زير تصوير شاه جوان ايستاده بود. در اطاق جنب در ورودى ايستادم، تيمسار ساكت بود. غفارى با چشم به من اشاره مى كرد كه پاهايم را جفت بكنم و خبردار بايستم. من كه هنوز سرباز نبودم مانند كشتى گيرها كه عادت مان بود آزاد و با بازوهاى باز از هم ايستاده بودم. به اشاره غفارى اعتناء نكردم. تيمسار بعد از اينكه خوب مرا از زير نظر تيز و مانند فرماندهى بزرگ گذراند گفت:
-تو براى چى درنظام اسم نويسى كردى؟
-مى خواهم به كشورم خدمت كنم.
-ولى تو نميدانى كه در ارتش شاهنشاهى براى توده اى ها جا نيست?
و بدون اينكه به من اجازه جواب بدهد تمام سوابق من و پدر و پدربزرگ و عمويم را برايم به طور ناتمام بيان كرد. من گفتم:
-تيمسار آنچه كه مربوط به پدربزرگ و عموى من است، شما درست مى فرمائيد ولى به من چه ربطى دارد.
و بعد ادامه دادم: آن كسى كه به شما نامه نوشته است دروغ مى گويد. من توده اى نيستم. اين شخص كه به شما نامه داده نصرت الله زرگرى پسر عموى پدر من است. او نسبت به ما كينه دارد. چندى پيش او را كتك زدم. سابقه ما در كلانترى موجود است، اگر باور نمى كنيد دستور دهيد بپرسند، او مى خواهد به اين شكل از من انتقام بگيرد و حال كه شما به اين نامه ها اعتماد داريد واقعاً جاى من اينجا نيست.
از اطاق خارج شدم. سرگرد غفارى خيلى ناراحت بود و به من مى گفت مهم نيست من درست مى كنم و تو نبايستى بروى، من به ورزشكار نياز دارم.
به او گفتم: جناب سرگرد! نصرت الله زرگرى گروهبان و عضو ركن دو ارتش است. خواهر او به عنوان نزديكى با قوام از مردم باج مى گيرد. ما با هم هيچ رابطه اى نداريم. من واقعاً او را چندى پيش كتك زدم و ما را به كلانترى بردند، حالا از ثبت نام من درنظام باخبر شده و اين نامه را نوشته است.
غفارى اصرار مى كرد كه بمانم، ولى با سابقه سياسى و عقايد من، آينده خوبى در پيش نبود.
نصرت، برادرى داشت بنام عزت. او رئيس جيب برهاى بازار تهران بود. موقعى كه در زنجان بوديم او به خاطر دزدى در زندان شهر بود. يكى را از زندان به سراغ پدر فرستاده بود. پدر سخت ناراحت بود و به كسى در اين باره حرف نمى زد زيرا از داشتن چنين پسر عموئى خجالت مى كشيد. خاطرات شيرينى از او از دوران كودكى داشت. با هم بزرگ شده بودند. پدر پيش او نرفت، مرا فرستاد. وضع اسفناكى داشت و بيمار بود. من مرتب براى او غذا و مايحتاجش را مى بردم. پدر درباره او هيچگونه كوتاهى نكرد. بعدها در تهران رقبايش او را كشتند. پدر در موقع مرگ اش عزادار بود، او را قلباً دوست داشت.
چوب اين فاميل ناكس را خوردم و از دبيرستان نظام تهران منصرف شدم. از غفارى تشكر كردم. موقع خروج از دبيرستان، گروهبانى دم درب ورودى بود، به من گفت برو سرود آذربايجان را بخوان. او طالبى نام داشت و اهل رشت بود و از نامه خبر داشت زيرا او هم عضو ركن دو ارتش و با نصرت نزديك بود. آنها نيز مثل ما در خيابان اسكندرى مى نشستند.
تصادفاً در آن روزها پدرم در تهران بود. از شنيدن جريان نصرت سخت ناراحت شد. دست مرا گرفت و با هم به دبيرستان نظام رفتيم. او بعد از گفتگو با غفارى در حياط مدرسه شروع به اعتراض كرد با صداى بلند رو به دانش آموزان كرده مى گفت: چگونه پدر كارگرى را كه مى خواهد پسرش به ارتش و كشور خدمت بكند محروم مى كنند...
با التماس و خواهش پدرم را كه سخت عصبانى بود و به همه عالم بدوبيراه مى گفت به خانه آوردم.

تبريز
بعد از عدم موفقيت در تهران دائى سيدمرتضى را از وضع خود در نامه اى مطلع كردم. نامه برخلاف ميل من بود ولى چاره اى نداشتم. دائى خيلى زود جواب نامه ام را داد و نوشت هرچه زودتر به تبريز بروم. در نامه خاطرنشان كرده بود كه زندگى مرا تأمين خواهد كرد.
در تبريز در كلاس شش طبيعى در دبيرستان فردوسى اسم نويسى كردم. در دبيرستان متوجه دانش آموزان نظامى  شدم كه يكى از آنها همكلاسى من بود و صمد شاكى پور نام داشت. دبيرستان نظام تبريز تازه تشكيل شده بود و فقط دو كلاس پنجم و ششم دبيرستان را داشت. دانش آموزان را براى دانشكده افسرى تهران و دانشكده پزشكى افسرى تبريز آماده مى كردند. در تبريز دانشكده پزشكى ارتش نيز وجود داشت.
در خانه دائى ها و خاله راحت بودم. در آن موقع دائى بزرگ زن داشت و همسرش خواهر سرهنگ گلشن بود. پسرى بنام فرهاد داشتند. فرهاد كه خيلى بچه شيرين و گل سرسبد خانه بود مركز ثقل تمام گفتگو هاى خانه بود. محيط گرم و زن دائى بسيار مهربانم شرايط بسيار خوبى براى تحصيلات من بودند. ولى من ناراحت بودم كه سربار دائى ها و خاله ام هستم.
محبت و گذشت آنها بى كران و بدون انتظار بود و شايد نسبت به من احساس غرور مى كردند. در مدرسه با صمد بيشتر آشنا شدم. در كنار هم مى نشستيم. او برايم از زندگى شبانه روزى اش در دبيرستان نظام صحبت مى كرد. فكر نام نويسى مجدد در دبيرستان نظام تبريز در مغزم نقش بست و مرا ول نمى كرد. مى خواستم آزاد باشم و مخارج زندگى ام به عهده ديگران نباشد. چاره اى جز پناه بردن به ارتش نداشتم. مسئول دانشجويان نظامى دانش نام داشت و در كلاس ششم ادبى بود. با او در اين باره صحبت كردم. موافق بود و قرار شد با سروان مرعشى كه فرمانده نظام بود صحبت بكند.

دبيرستان نظام تبريز
سروان مرعشى مرا با گرمى پذيرفت و نام مرا در دبيرستان نظام ثبت كرد. سروان قدبلند و خوش هيكل و خيلى سمپاتيك بود. ارباب جمعى او را دوست داشتند. دبيرستان نظام در سربازخانه تبريز بود، دو آسايشگاه و سالن غذاخورى بسيار محقرى داشت. شام و ناهار را در آشپزخانه سربازخانه مى پختند.
ما در واقع جيره سربازى داشتيم.
سركار دانش مسئول مان لاغر اندام و كوتاه قد بود. رفتار سنجيده و خوبى با ما داشت. براى ارتش و انضباط ساخته شده بود. او هميشه در حال سفت كردن كمربندش بود. او از آخرين سوراخ كمرش استفاده مى كرد ولى معهذا از رو نمى رفت و اين كار را مرتب تكرار مى كرد. او از همه مسن تر بود.
سى نفر دانش آموز داشت و اين جمع را با شعور خوبى اداره مى كرد. فرمانده خوب و شجاع مان مرعشى و دانش با سعى خود محيط آرام و گرمى براى ما درست كرده بودند. شرايط بد ما راجع به غذا و مسكن و ورزش و غيره خارج از امكانات اين دو نفر بود.
سربازخانه قديمى تبريز در دامن تپه اى بود. از سربازخانه هر روز پياده به دبيرستان فردوسى مى رفتيم شايد نيم ساعتى راه بود. من دو ماه لباس نظامى نداشتم و در آخر صف دانش آموزان به مانند سگى دنبالشان مى دويدم. دبيرستان فردوسى در خيابان پهلوى در وسط شهر بود. به سرباز بدون اونيفورم معروف شده بودم.
بعد از شش ماه به ما پاگون دادند. مراسم خيلى باشكوهى بود. در آن زمان سرلشگر شاه بختى فرمانده ارتش آذربايجان بود.
دبيرستان فردوسى نام خوبى داشت و دبيران خوب و معروف شهر در آنجا تدريس مى كردند. استاد طبيعى ما تيمورى نام داشت. خوش اندام و ورزشكار بود. خوب تدريس مى كرد و بچه ها او را قبول داشتند. يك روز مرا بعد از اتمام كلاس پيش خود خواست. فكر كردم شايد ايرادى به روش تحصيلى
من دارد. مسئله بر سر عشق بود. او خاطرخواه دختر عموى مادرم شده بود. اين دختر خانم عادله نام داشت و دبير بود. قد بلند و موهاى بور داشت و مورد پسند مردان بود. خوب ويلون مى زد و گاهگاهى كنسرت مى داد. او پنج خواهر داشت و پدرى پير مرد و فقير.
خلاصه اينكه آقاى تيمورى سخت عاشق بود و مى خواست كه من در ازدواج او و عادله خانم كمكى باشم. همديگر را مى شناختند. اين دو دبير با كمال و با جمال مى خواستند با هم زندگى كنند و خوشبخت باشند.
ولى عادله خانم كه دائى بزرگ مرا رد كرده بود در فكر ديگرى بود. دائى سراج بود ولى چه ايرادى به تيمورى داشت؟ نمى دانستم. عادله خانم چنان ابهتى داشت كه من جرئت صحبت در اين مورد را نداشتم. عادله از سى سال بيشتر داشت و وقت زيادى براى تفكر درباره شوهر كردن نداشت. خلاصه خيلى رسيده بود و بزودى از لطافت و زيبائى مى افتاد.
يك روز خبردار شديم كه عادله خانم شوهر مى كند و گرمرودى يكى از فئودالهاى شهر ميانه او را به زنى مى گيرد. او پنجاه و پنج سال داشت وافيونى بود ولى در عوض ثروت بى كران داشت. عادله خانم به قول خودش مى خواست به اين شكل خانواده خود را از فقر نجات دهد.
عروسى بزرگى برپا شد. مادرم نيز به اين عروسى دعوت شده بود. جريان عروسى را برايم تعريف كرد.
وقتى عروس از تبريز با همراهان خود به نزديكى شهر ميانه مى رسند يك عده تفنگدار به پيشواز مى آيند و شروع مى كنند به تيراندازى. همه وحشت زده خيال مى كنند كه دشمنان گرمرودى مى خواهند عروسى را بهم بزنند و يا عروس را بدزدند. بعد معلوم مى شود كه آنها آدم هاى خود گرمرودى هستند و مى خواهند براى ارباب خود شادى كنند.
بعد از شب زفاف، رعيت هاى ارباب به ديدن عروس مى آيند. عروس در صدر تالار بسيار بزرگ و زيبائى كه با فرش هاى گران قيمت و تابلوها و غيره مزين بوده مى نشيند. رعيت ها هديه هاى گوناگون خود را تقديم عروس خانم مى كنند و زمين بوس بدون اينكه پشت خود را به عروس بكنند عقب عقب از تالار بيرون مى روند. مادرم از اين صحنه منزجر مى شود و دل زده و ناراحت عروسى را  ترك مى كند. به اين ترتيب فكر كردم استاد محبوب ما كه بدشانس و فقير بود، مى بايستى دنبال يك بيوه پير و پولدار بگردد.
در تبريز عمه ام نيز با شوهرش كه پسرعموى پدرم بود زندگى مى كرد. شوهرش على خان عمواوغلى پسر سرهنگ عمو بود. در خيابان پهلوى مغازه زرگرى داشت و در ضمن مجسمه نيز مى ساخت.
با نقره و ورشو كار مى كرد. در كارش واقعاً استاد بود. در زمان حكومت فرقه دموكرات از او مى خواهند كه مجسمه ستارخان را بسازد. او مى پرسد از چى بسازم من جنس ندارم. به او مى گويند مجسمه رضاخان را آب مى كنى و از آن مجسمه ستارخان را مى سازى. او قبول مى كند. در پشت خانه باغ ميوه بزرگى بود و او در آنجا كوره ذوب درست مى كند. مجسمه رضاخان را آب كرده از او ستارخان مى سازد. كار سخت و پر مشقتى بوده است ولى موفق مى شود. موقعى كه مجسمه رضاشاه را تكه تكه مى كرده است جان به لب رسيده به دليل التهاب اعصاب و جو موجود در تبريز توى دهان مجسمه مى شاشد. متأسفانه پاسبان محافظ اين كار بزرگ شاهد اين بى حرمتى بوده است. بعد از شكست فرقه روز از نو روزى از نو.
پاسبان در شغل خود مى ماند. اين پاسبان ناكس اغلب اوقات به مغازه على عمواوغلى مى آمده است و گفته على خان بگم كجا شاشيدى؟ و او اجباراً پول چلوكبابش را مى داده تا گورش را گم بكند.
روزى كه پيش على خان بودم، با صداى ظريف و تو دماغى اش اين جريان را براى من تعريف مى كرد.
هر دو به اين ماجرا مى خنديديم. عمواوغلى مى گفت خب اين جاكش مرا به خاطر آن قرمساق ورشكست مى كند.
در اين گفت و شنود خوش بوديم كه ناگهان نصرت زرگرى كه مرا در تهران لو داده بود وارد مغازه شد. به ديدن پسرعموى خود آمده بود. وقتى مرا در لباس نظامى ديد هاج و واج شد. دم مغازه ايستاد و بدون اظهار كلمه اى از مغازه دور شد.
على خان كه از جريان من و او باخبر بود خيلى ناراحت شد و گفت عمواوغلى چوخ پيس اولدى. خيلى بد شد. او را به عنوان شخصى ناجنس و ناخلف مى شناخت.

بازپرسى
در انتظار بودم كه كى به سراغم خواهند آمد. بعد از چند روز صبح قبل از رفتن به مدرسه دو سرباز و يك افسر دژبان وارد آسايشگاه شدند. دانش و ديگر دانش آموزان سخت از اين جريان متعجب شدند. سكوت محض حكمفرما بود. افسر دژبان به من نزديك شد و دستور داد تا با او به ستاد ارتش بروم. كمدم ر ا مهر و موم كردند.
مرا سوار جيپى كرده به ستاد ارتش آوردند. در ستاد او داخل اطاقى شد. من با دو سرباز در بيرون مانديم. بعد از مدت كوتاهى مرا خواستند. در اطاق يك سرگرد و يك سروان پشت ميز هايشان نشسته بودند. بعد از سلام نظامى كلاهم را از سرم برداشته و بى حركت دم درب ايستادم.
سرگرد مرا چندين بار از بالا به پائين برانداز كرد و بعد به سروان نگاه كرده مى خنديد. بعد از نگاه هاى پر معنايش سكوت را بهم زده گفت:
-خب تو فكر كردى كه مملكت اين قدر كشك است؟ ترا از دبيرستان نظام تهران بيرون كردند و حالا سر ازنظام تبريز درآوردى.
بعد رويش را به سروان كرده گفت: اين آقايان توده اى ها چقدر ما را ساده و ابله مى پندارند.
با خود مى گفتم اگر نصرت نبود چه اطلاعى مى توانستيد از من داشته باشيد. ساكت در انتظار اجازه صحبت بودم.
سرگرد با صداى بلند و خشن گفت خب چه مى گوئى؟
گفتم: جناب سرگرد مرا از دبيرستان نظام تهران بيرون نكردند و من اصلاً دانش آموز آنجا نبودم بلكه خودم صرف نظر كردم.
-چرا به نظام تبريز آمدى...؟
-تبريز زادگاه من است، در دبيرستان نظام اسم نويسى كردم براى اينكه مى خواهم افسر ارتش شوم.
-تو كه در اين شهر كسى را ندارى پدرت را به جنوب تبعيد كرده اند پدربزرگ و عموهايت هم كه...
مطالبى كه «سرتيپ پلاسيد» به من گفته بود اينجا هم تكرار شد. بعد سرگرد كمى آرام شده به من اجازه نشستن داد.
من با اجازه به صحبت خود ادامه دادم.
من در تبريز متولد شده ام مسأله پدربزرگ و عمو و يك نامه سراپا دروغ دليل بر اين نيست كه من توده اى باشم. پدربزرگ من به شهر مرند و اهالى آن خدمت كرده است و به همين علت هم قبل از موعد از زندان آزاد شد. عمويم آزادانه مشغول به كار است.
بعد از سئوال و جواب مفصل افسر دژبان باز مرا به سربازخانه آورد. در آسايشگاه كمد مهر و موم شده را در حضور او باز كردم. داخل كمد را كنترل كرد. چيزى نيافت و مرا به حال خود گذاشت و رفت.
در آسايشگاه كسى نبود روى تختخواب دراز كشيده و به فكر فرو رفتم. اين جريان بعد از واقعه دانشگاه در ۱۶ بهمن ۱۳۲۷ كه توسط ناصر فخرائى به شاه تيراندازى شده بود بوقوع پيوست.
بعد از اين تيراندازى حزب توده را غير قانونى اعلام كردند. اين ترور كار حزب توده نبود بلكه رزم آراء در آن دست داشت.
دانش و ديگران سئوالى در مورد بازجوئى از من نكردند و رابطه شان نسبت به من اصلاً عوض نشد.
ركن دو ارتش مدركى بر عليه من نداشت. كارت عضويت وانكت حزبى كه پر كرده بودم در جاى امنى بود.
فرمانده مان سروان مرعشى در يك حادثه اتومبيل در كردستان كشته شد. به جاى او سرهنگ دوم نصيرى (و يا مبصر درست يادم نيست) انتخاب شد. او فرمانده دانشكده پزشكى نظامى نيز بود.
يك روز كشيك دانش آموز در آشپزخانه مچ آشپز را كه روغن مى دزديد مى گيرد. آشپز روغن را آب كرده در سطلى مى ريخته و بعد از اينكه روغن منجمد مى شد بقيه سطل را با آب كثيف پر كرده و بيرون آشپزخانه سطل پر از روغن را با سطل خالى عوض مى كرده است. در آن موقع هنوز سروان مرعشى فرمانده مان بود. دستور داد تا آشپز را به محوطه بياورند. او را روى زمين خواباندند. شقاقى دانش آموز كه داش مشدى بود مأمور تنبيه آشپز دزد شد. آشپز بعد از خوردن چند شلاق شروع به ناله و زارى كرد. او مى گفت: -جناب سروان گه خوردى غلط كردى.
سروان با خنده و غضب مى گفت: بزن پدرسوخته دزد را!
بعد از ضربات محكم ديگر، آشپز گفت: جناب سروان قسم به درجه هايت ريدم، سروان او را به حال خود گذاشت. بعد از اين جريان غذاى ما كمى بهتر شد.
بازپرسى من ادامه داشت. در يكى از بازجوئى ها گفتم كه چرا راجع به پدر بزرگم از طرف مادرى حرف نمى زنند. وقتى نام او را بردم سروان تعجب كرد و گفت سيد سراج دائى تو است؟ گفتم بلى. تصادفاً سروان بازجو دوست دائى بزرگم بود. دائى در جريان نامساعد من بود و عقب چاره مى گشت.
يك روز دائى مرا به كافه خورشيد در پاساژ معروف تبريز در خيابان پهلوى برد. قبلاً چيزى به من نگفته بود. دوست دائى كه وكيل مجلس شوراى ملى بود در انتظار ما بود. بعد از مدتى سروان بازجو نيز آمد. من غافلگير و كنجكاو احساس كردم كه مسئله بخاطر من است. دائى دستور غذا و ودكا داد.
با اجازه جناب سروان من هم لبى تر كردم. بعد از خوردن غذا و مشروب وكيل مسئله را باز كرد و گفت: خب ما در اينجا جمع شده ايم تا با هم مسئله حميد را حل كنيم. بعد رو به من كرده و گفت: حميد من به جناب سروان مى گويم كه تو توده اى نيستى و تو اگر نيستى عرق بخور و راستى حرف خود را بزن.
من در جواب گفتم:
-من توده اى نيستم.
به اين ترتيب با كمك سروان و وكيل مجلس پرونده من عجالتاً بسته شد. در آنموقع با حزب هيج گونه رابطه اى نداشتم و فقط گاهگاهى از رضا نامى كه از دوستان بود روزنامه هاى چپى مى گرفتم كه هميشه در خانه دائى ها داشتم.

فرمانده ترياكى
فرمانده جديدمان وافورى بود. با هيكل ريز خود هميشه چرت مى زد. تكيه كلامش كون گشاد بود. و با صداى خفه و تو دماغى اين لفب را به همه داده بود. او از جيره ناچيز ما تا مى توانست مى دزديد.
روز هاى پنجشنبه و جمعه همه را مرخص مى كرد تا جيره شان را بخورد. از من سخت دلخور بود زيرا من در دبيرستان مى ماندم و نمى خواستم مزاحم دائى ها و خاله جان بشوم. با اينكه بازجوئى تمام شده بود اما فرمانده ول كن معامله نبود. ما را از سربازخانه به ساختمان ديگرى در شهر آوردند.
با دانشجويان پزشگى نظامى با هم بوديم. غذاى ما از سربازخانه كه سگ نمى خورد، بدتر شده بود. يك روز نهارمان دو تخم مرغ پخته با نان بود. تخم مرغ ها گنديده بود و كسى نخورد. بعد از اين در واقع اعتصاب، او مرا به دفتر خود احضار كرد:
-كون گشاد! همه اينها زير سر تو است، توى توده اى در اينجا اعتصاب غذا راه مى اندازى؟
-جناب سرهنگ تخم مرغ هاى گنديده بمن چه ربطى دارد؟
بعد از تكرار فحش هاى معمولى اش و تهديد، مرا بحال خود گذاشت.
در يك روز تعطيلى در باغ گلستان تبريز بودم. سروان حسين برادران و چند تن از دختر عمو هاى مادرم با هم بوديم. در حين گردش به فرمانده مان سرهنگ برخوردم. از ديدن من با اين جمع متعجب و گيج و هاج و واج بود. فرداى آن روز مرا بدفترش خواند و گفت:
-كون گشاد خيال مى كردم كه تو بى كس و فاميلى اين دخترهاى خوشگل و مدرن و شيك پوش و سروان برادران، تو چه نسبتى با او دارى؟
وقتى به او توضيح دادم گفت:
-خب سفارش مرا به سروان بكن من به او احتياج دارم.
سروان برادران افسر مالى لشگر بود. همه فرماندهان به او احتياج داشتند زيرا بودجه لشگر در دست او بود. او معروف به صداقت و درستى بود. خلاصه جريان را به او گفتم و رابطه فرمانده با من عوض شد.

خاطرات اردشير زاهدى
004050.jpg
من امروز كه اعلاميه عمال مصدق را از راديو شنيدم و بعد، از عربده كشى هاى ناطقين ميتينگ بعدازظهر ميدان بهارستان اطلاع پيدا كردم بيشتر به آينده خود و نقشه اى كه در پيش دارم اميدوار شدم. مى دانيد چرا؟ براى اين كه اين جماعت با تمام قدرت و تسلطى كه به خيال خودشان بر تشكيلات مملكتى دارند، شهامت اين را نداشتند كه به مردم بگويند ما از فرمان شاه سرپيچى كرديم. خلاصه تمام داد و فرياد آنها اين بود كه عليه ما كودتا شده و ما عاملين را دستگير و چنين و چنان كرديم. من از مصدق السلطنه هر كارى را انتظار داشتم جز اين كه يك حقيقت مسلم و محرزى را كه خواه ناخواه فاش خواهد شد به مردم طور ديگرى جلوه دهد.
من اگر مصدق السلطنه مى آمد در برابر مردم و يا به وسيله راديو اعلام مى كرد كه شاه فرمان عزل مرا از نخست وزيرى و انتصاب زاهدى را به اين سمت صادر كرده ولى من حاضر به اجراى فرمان پادشاه نيستم، هيچ گله اى از او نداشتم و شايد خود را آماده مبارزه نمى كردم، چون مى گفتم مردم و توده واقعى اين كشور يا با اين عمل و اقدام مصدق السلطنه موافق است يا مخالف، اگر موافق است كه از دست من كارى ساخته نيست و اگر مخالف است خودش به اين مرد كه علناً اعلام خودسرى و ياغى گرى كرده تو دهنى خواهد زد و حسابش را تصفيه خواهد كرد. ولى مى بينم كه مصدق و اعوان و انصارش جرأت اين را ندارند كه به مردم بگويند ما از اجراى فرمان شاه خوددارى كرده ايم و مى خواهيم با زير پا گذاشتن تمام قوانين و مقررات مملكتى به حكومت شتر گاو پلنگى خود ادامه دهيم. بنابراين يقين بدانيد كه در حال حاضر روحيه او و دار و دسته اش از ما كه در اين مخفيگاه داريم محرمانه مذاكره و گفتگو مى كنيم به مراتب ضعيف تر است و در اعمال خود جبون تر هستند و تمام اين داد و فريادها و تظاهرات براى قلب موضوع و وارونه نشان دادن حقايق به مردم است. بنابراين اولين وظيفه ما آگاه ساختن مردم و مسئولين تشكيلات مملكتى به حقيقت امر است. چون حكومت از مصدق السلطنه و چند نفرى كه دور تختخواب او جمع مى شوند تشكيل نشده، سازمان هاى مملكتى هر يك به سهم خود در برابر قانون و مقررات مملكتى مسئوليت دارند و تمام تلاش مصدق و كسانش اين است كه حقيقت اين امر را از نظر اين عده و مردم تهران پنهان دارند. «
پدرم به قدرى با حرارت و گرم صحبت مى كرد كه همه چشم به دهان او دوخته و مجذوب شده بوديم. براى من اين طرز بيان مخصوصاً كه با يك التهاب و عصبانيت توأم بود تازگى داشت، چون پدرم ذاتاً مردى خونسرد و مسلط بر اعصاب خودش مى بود و در سخن گفتن رعايت آرامش و اختصار را مى كرد، ولى در آن شب معلوم بود شديداً ناراحت و عصبانى است. بدين جهت كلام ايشان كه به اين جا رسيد، تيمسار گيلانشاه شروع به صحبت كرد و در تأييد بيانات پدرم مطالبى اظهار داشت. دنباله كلام گيلانشاه را سرهنگ فرزانگان و سايرين گرفتند و هر يك در اين مقوله مطالبى بيان داشتند كه از ذكر آنها به خاطر جلوگيرى از اطاله كلام مى گذرم.
پدرم گفت:» به نظر من بايستى دو برنامه در ابتداى كار براى خود تهيه كنيم: اول مطلع ساختن مردم از فرمان شاهنشاه، دوم تهيه كردن وسائل اجراى اين فرمان با استفاده از امكاناتى كه در مملكت فعلاً موجود است. براى انجام برنامه اول بعدازظهر امروز كه شنبه است مصاحبه اردشير با خبرنگاران خارجى صورت گرفته، با اين كه قدم مهمى به خصوص از لحاظ استحضار ساير ممالك بود، مع الوصف من اين عمل را از نظر اطلاع مردم مملكت خودمان كه بيش از هر چيز به آن معتقدم كافى نمى دانم و چون هيچ نوع وسيله اى براى انجام اين منظور در اختيار نداريم، عقيده دارم هم اكنون عده اى انتخاب شوند و از نظر وضع شهر خطوطى براى آنها تعيين گردد كه همين امشب عكس فرمان را به صندوق مراسلات تمام وزارتخانه ها و مؤسسات دولتى و ملى و روزنامه ها و مجلات و سفارتخانه ها بيندازند. «پيرامون اين نظر مذاكراتى صورت گرفت و به طور كلى همه آن را مؤثر و مفيد تشخيص دادند. بلافاصله پنج نفر يعنى آقايان پرويز يارافشار، مهندس هرمز شاهرخشاهى، مهندس ابوالقاسم زاهدى، صادق نراقى و حبيب الله نايبى، براى اين كار انتخاب شدند و شهر تهران با در نظر گرفتن موقعيت وزارتخانه ها و ادارات دولتى به پنج منطقه تقسيم گرديد و هر يك از آن پنج نفر مأمور يكى از حوزه ها شدند و ضمناً قرار شد همراه با عكس فرمان كه به وزارتخانه ها و ادارات دولتى ارسال مى شود نامه اى نيز از طرف پدرم ضميمه شود كه جنبه اخطار و دستور به مقامات دولتى باشد.
اين نامه را بلافاصله پدرم ديكته كرد و آقاى يارافشار انشاء نمود. مضمون آن تا آنجا كه الان به خاطر دارم اين بود كه به موجب اين فرمان مقام نخست وزيرى به اينجانب محول گرديده بدين جهت اخطار مى شود كه از اين تاريخ هر دستورى كه از طرف آقاى دكتر مصدق مى رسد كان لم يكن تلقى شود و چنانچه اجرا گردد موجب مسئوليت و تعقيب قانونى خواهد بود. البته عبارات و مضامين نامه قدرى مشروح تر و زباندارتر بود، ولى مفهوم آن همين بود كه در بالا ذكر شد. اين نامه را آقاى نراقى در همان موقع به منزل و يا تجارت خانه اش برد و به مقدار كافى روى اوراق مارك دار پدرم ماشين كرد و ضمناً مهندس شاهرخشاهى به منزل رفت و عكس هاى فرمان را با مقدار زيادى پاكت به منزل آقاى سيف افشار آورد و ظرف مدت كوتاهى عكس فرمان و نامه ضميمه بين آن پنج نفر تقسيم گرديد و قرار شد اين عده از ساعت ۱۱شب به توزيع عكس هاى فرمان در نقاط مختلف شهر مشغول شوند و پس از خاتمه كار، در منزل آقاى يارافشار اجتماع كنند. در خلال همين احوال يكى از رابطين خبر آورد كه عده اى از مأمورين فرماندارى نظامى به حصارك و باغ ييلاقى پدرم در شميران ريخته اند و تمام اسباب و اثاثه منزل را زير و رو كرده و حتى انبارهاى متروكه پائين باغ را جستجو و كاوش كرده اند. لحظه اى بعد خبر رسيد كه هم اكنون از طرف فرماندارى نظامى براى دستگيرى پدرم ده هزار تومان جايزه تعيين شده و اعلاميه اى به شرح زير تهيه كرده اند كه در آخرين سرويس بخش اخبار امشب و صبح فردا خوانده خواهد شد:
» پيرو اعلاميه شماره ۳۹ چون حضور سرلشگر بازنشسته فضل الله زاهدى براى پاره اى تحقيقات در فرماندارى نظامى ضرورى است و با اين كه قبلاً هم به وسيله راديو و پخش اعلاميه ابلاغ شد كه خود را معرفى نمايد و تاكنون از معرفى و حضور در فرماندارى نظامى خوددارى نموده است لذا بدين وسيله به اطلاع هموطنان مى رساند كه هر كس از محل سكونت سرلشگر نامبرده كه منجر به دستگيرى وى گردد به فرماندارى نظامى اطلاعاتى بدهد به اخذ يك صد هزار ريال جايزه نقدى موفق خواهد شد. «
پدرم متن اعلاميه را به دقت خواند و خنده بلندى كرد و به شوخى گفت:» در اين عالم بى پولى بد نيست بروم و خودم را معرفى كنم و ده هزار تومان را بگيرم. ولى با اين وضعى كه اينها براى مملكت پيش آورده اند مى ترسم ده هزار تومان پول در خزانه دولت نباشد كه جايزه بدهند «و بعد اضافه كرد:» اينها تمام دليل ضعف و وحشت اين حضرات است. وحشت از همان مسئله اى كه در ابتدا گفتم، يعنى نگرانى و اضطراب از علنى شدن فرمان شاه و اجراى آن. پس بايد بدون توجه به اين اعمال هر چه زودتر در صدد اجراى برنامه و نقشه كار خود باشيم. «
اين شوخى پدرم در آن اوضاع و احوال و با آن انقلاب روحى كه ما داشتيم از طرفى لحظه اى باعث خنده و تفريح ما شد و از طرف ديگر نشان مى داد كه اين تهديدات در روحيه و افكار او كوچكترين اثرى ندارد و در اجراى منظور و مقصود خود كاملاً مصمم و راسخ است.
اما اين تغيير فضاى مجلس زياد دوامى نداشت و با مطلبى كه تيمسار گيلانشاه پيش كشيد، وضع دو مرتبه به صورت اول برگشت. وى گفت:» با ترتيبى كه براى توزيع عكس هاى فرمان نخست وزيرى بين وزارتخانه ها و مؤسسات دولتى و ملى و سفارتخانه هاو جرايد داده شد مسلماً تا قبل از ظهر فردا جمع كثيرى از انتصاب جنابعالى به نخست وزيرى مسبوق خواهند شد، ولى با وضعى كه فعلاً همكاران مصدق در پيش گرفته اند و تسلطى كه بر دستگاه هاى مختلف ادارى مملكت دارند، آيا مى توان اميدوار بود كه به صرف توزيع فرمان، كارى از پيش برود و ما را به مقصود نزديك كند؟ «
پدرم گفت: من ابتدا گفتم كه ما دو برنامه در پيش داريم، يكى مطلع ساختن مردم از فرمان شاهنشاه و ديگر تهيه وسائل اجراى اين فرمان كه به نظر من انجام برنامه دوم به مراتب مشكل تر و مهمتر از قسمت اول است، زيرا هر قدر آنها بخواهند اين موضوع را در پرده و مخفى نگاه دارند بالاخره مردم از فرمان همايونى مطلع خواهند شد و خود مصدق السلطنه و دار و دسته اش هم به اين نكته واقفند و اقداماتى هم كه از صبح تا به حال كرده اند، از جمله فرستادن سرباز به سعدآباد و مهر و موم كردن قصور سلطنتى و يا عربده جوئى هاى ميتينگ بهارستان و عنوان اين كه عده اى كودتا كرده اند براى آن است كه شايد با اين وسائل و نظاير آن از اثر فرمان بكاهند و چون جرأت آن را ندارند كه بگويند ما فرمان شاه را ناديده مى گيريم، با اين زمينه سازى ها و قال و مقال و توهين و هتاكى مى خواهند افكار مردم را آماده سازند تا عدم اطاعت آنها از فرمان شاه امر مهمى جلوه نكند. خلاصه خود آنها هم مى دانند كه دير يا زود مردم از فرمان همايونى مستحضر خواهند شد، منتهى عمل امشب ما در اين امر تسريع خواهد كرد و از نظر روشن شدن افكار عمومى بسيار مؤثر است و اما از لحاظ اجراى فرمان يعنى در دست گرفتن امور مملكت و وادار كردن اين حكومت بى بند و بار و ياغى كه معلوم نيست خود را بر چه اساسى حاكم بر مقدرات كشور مى داند به اطاعت و گردن نهادن بر فرمان شاه، نظرى داشتم كه اساس مذاكرات امشب ما خواهد بود و مى خواستم درباره آن با هم تبادل نظر و مشورت كنيم. امروز بعدازظهر، در منزل مشير فاطمى فكر مى كردم در حال حاضر عده همكاران و نفرات ما در تهران چند نفر است و آيا با اين عده كه تا به حال به عهد و پيمان و سوگند خود وفادار مانده اند امكان فعاليتى در تهران هست يا خير و ما به چه طريق در مركز مى توانيم بر اوضاع مسلط شويم. مطالعات من در اين باره به اين نتيجه رسيد كه امكان موفقيت ما در تهران بسيار ضعيف و يا لااقل مستلزم وقت زيادى است و از طرفى هيچگونه وسيله اجراى منظور خود و قوه قهريه در اختيار نداريم. ناچار بايستى وضع موجود را تحميل كنيم، يعنى در همين وضع بى سر و سامانى و حالت اختفاء و پنهانى به سر بريم تا تدريجاً حقيقت بر مردم و يا لااقل بر كسانى كه مصدر كارها هستند روشن شود و اين خود وقت و فرصت لازم دارد. مع الوصف اگر با گذشت زمان و بردبارى نتيجه اى حاصل مى شد و مملكت نجات مى يافت من حرفى نداشتم، ولى نگرانى من از اين است كه تأمل و مدارا كردن با وضع موجود، فقط و فقط وسيله اى براى تسلط كمونيست ها و برهم زدن اساس مشروطيت و سلطنت در اين مملكت خواهد شد. الان عده نفرات ما محدود به همين چند نفرى است كه در اين جا جمع شده ايم و تعداد كسانى هم كه در خارج با ما همكارى دارند شايد از ده نفر تجاوز نكند. ظرف ديروز وامروز هم دسته اى از دوستان ما رنگ بى طرفى به خود گرفته اند و تماشاچى شده اند و شايد ايرادى هم به آنها وارد نباشد، چون در حال حاضر جان و مال كسى در امان نيست. قواى نظامى يعنى تنها پادگانى كه در مركز وجود دارد در اختيار آنهاست و بر دستگاه ژاندارمرى و شهربانى ولو به ظاهر هم كه باشد مسلط هستند و اگر ما بخواهيم افراد اين سازمان ها و دستگاه ها را از حقيقت امر مطلع سازيم نفر، وسيله، آزادى و محيط آرام لازم داريم كه هيچ يك از آنها در وضع كنونى موجود نيست و در خفا و زير پرده هم كار مؤثرى انجام نمى گيرد، بنابراين توقف ما در تهران با تضييقات و محدوديت هائى كه برايمان وجود دارد به نظر من اشتباه محض است و اصولاً از نظر نظامى گيلانشاه شايد بهتر بداند كه تسلط بر يك محيط محدود و كسب قدرت در آنجا و آماده شدن براى دست يافتن به ساير نقاط به مراتب از يك محيط وسيع و بى بند و بار و متشنج سهل تر است. به جهاتى كه گفته شد معتقد شدم كه صلاح ما در اين است كه به يكى از استان ها كه قواى نظامى بيشترى در آن متمركز است و موقعيت آن براى عمليات نظامى و دفاعى مناسب تر است و از لحاظ آذوقه و خواروبار و سوخت بى نياز از كمك گرفتن از مركز يا ساير استان هاست برويم و با آگاه ساختن مردم از حقيقت امر، جمعيت يا حكومتى به نام» ايران آزاد «تشكيل دهيم و دنيا را از اقدام خود و علت آن و فرمان شاهنشاه مستحضر سازيم و از دول آزاد جهان كمك بخواهيم و به حكومت مصدق اعلام كنيم كه اگر دست از ياغى گرى و نافرمانى از امر شاه برندارد، با قواى نظامى او را وادار به اطاعت از اين امر خواهيم كرد. البته اين اساس پيشنهاد من بود كه خواستم نظر مشورتى شما را بخواهم. اگر در اصل آن توافق داشته باشيد، بايستى در جزئيات امر و چگونگى انجام اين فكر مشورت كرد، يعنى ببينيم چه استانى براى اين منظور مناسب تر است و تعداد افراد نظامى و اسلحه و مهمات آنها چه مقدار است، كدام يك از فرماندهان لشگرهاى استان ها مناسب تر و مطمئن تر براى همكارى با ما مى باشند و چگونه بايستى با آنها تماس گرفت.
پيشنهاد پدرم براى همه ما غير منتظره بود. حقيقت امر اين است كه خود من و به طور قطع ساير دوستان حاضر در آن جلسه نيز انتظار طرح چنين پيشنهادى را نداشتيم تا قبلاً خود را براى اظهارنظر درباره آن آماده كرده باشيم. تصور ما اين بود كه پدرم درباره وضع روز و اين كه چه محلى را براى اقامت و ادامه فعاليت خود بايد انتخاب كنيم قصد مشورت با ما را دارد.
به هر حال درباره پيشنهاد پدرم، سرتيپ گيلانشاه، سرهنگ فرزانگان و آقاى مصطفى مقدم كه بعداً در اين جلسه شركت كرد و خود من به تفصيل صحبت كرديم. به طور خلاصه نظر ما اين بود كه براى اجراى اين منظور يكى دو محظور وجود دارد كه پدرم آنها را ناچيز و بى اهميت مى دانست، ديگر اين كه ما معتقد بوديم بايد ترتيبى داده شود كه هنگام خروج از تهران، چند خرابكارى اساسى صورت گيرد تا حكومت مصدق سرگرم ترميم آن شود و ما بتوانيم با استفاده از اين وقت و گرفتارى آنها، در محل خود مستقر شويم. پدرم اين نظر را قبول كرد و گفت: آنچه من استنباط مى كنم شما با اصل پيشنهاد من يعنى خروج از تهران و استقرار در يكى از استانها و تشكيل» ايران آزاد «موافقيد منتها در جزئيات امر نظرى داريد كه البته هر كدام صحيح تر و مفيدتر بود عمل خواهيم كرد. پس به عقيده من براى جلوگيرى از اتلاف وقت و اخذ تصميم قطعى، بهتر است درباره استان ها و انتخاب يكى از آنها با در نظر گرفتن فرمانده لشگر يا تيپ آن مذاكره و مشورت كنيم.
در اين زمينه نظريات مختلفى عنوان شد و به طور خلاصه روى پنج استان مذاكره و تبادل نظر به عمل آمد كه عبارت بودند از: آذربايجان، گيلان، كرمانشاه، خراسان و اصفهان كه نسبت به هر يك از آنها با در نظر گرفتن تمام جهات و امكانات مذاكره شد. موافقين آذربايجان عقيده داشتند كه از طرفى قواى نظامى در اين استان بيش از ساير استان ها و مجهزتر است، از طرف ديگر گويا در آن ايام يكى يا دو نفر از والاحضرت شاهپورها در آذربايجان به سر مى بردند و اين امر را وسيله اى براى پيشرفت كار مى دانستند و از لحاظ آذوقه و خواربار هم آذربايجان را مستغنى ترين استان ها مى شمردند. ولى پدرم و مخالفين اين نظر عقيده داشتند كه رفتن به آذربايجان يكى از لحاظ دورى به مركز و ديگرى از جهت موقعيت سرحدى و هم مرزى با همسايه اى كه وضعش با ما روشن نبود مصلحت نيست و عين همين نظر را پدرم نسبت به استان خراسان داشت، مضافاً اين كه از قواى نظامى متمركز در اين استان و مهمات آنجا اطلاع صحيحى در دست نداشتيم. در خصوص گيلان عقيده بعضى اين بود كه اين استان اولاً به تهران نزديكتر از ساير استان هاست. ثانياً چون پدرم مدت ها در آنجا فرمانده قشون بوده و به وضع جغرافيائى آن آشنائى كامل دارد و دوستان زيادى در اين نقطه داريم، بهتر است به گيلان برويم. ولى قواى نظامى متمركز در اين استان بسيار ضعيف بود و از طرفى از لحاظ آذوقه و سوخت به طور قطع دچار مضيقه مى شديم. بدين جهت فكر ما فقط متوجه دو استان ديگر يعنى كرمانشاه و اصفهان شد.
در همين موقع اطلاع دادند كه براى صرف شام به اتاق ديگر برويم. ولى مذاكرات ما چنان گرم و حساس شده بود كه هيچكس اظهار تمايل به صرف شام نكرد و حتى به خاطر دارم كه فنجان هاى چاى دست نخورده روى ميز يخ كرده بود. در همين اثناء از خارج خبر رسيد كه مأمورين حكومت نظامى، آقاى هيراد رئيس دفتر شاهنشاهى را در منزلش بازداشت كردند. همه ما به خصوص پدرم از اين خبر بسيار متأثر شديم، چون فرمان مبارك همايونى به خط هيراد بود و ما يقين داشتيم كه او را تحت فشار قرار خواهند داد ولى بعداً شنيديم كه اين مرد شريف و خدمتگزار صديق و وفادار شاهنشاه در قبال اعمال مأمورين مصدق شهامت و شجاعت فوق العاده به خرج داده بود.
به هر حال به علت تأثرى كه از توقيف او به همه ما دست داده بود چند دقيقه اى مذاكرات قطع شد.
بارى، پدرم از ابتدا كرمانشاه را براى منظورى كه داشت مناسب تر از ساير استان ها مى دانست و دلائلى هم كه براى رجحان اين استان داشت آن بود كه اولاً سرهنگ بختيار (سپهبد بعدى، معاون نخست وزير و رئيس سازمان امنيت آينده) كه فرماندهى تيپ زرهى كرمانشاه را در آن ايام به عهده داشت از افسران شريف و وطن پرست و خدمتگزار رشيد و صديق شاهنشاه است و مسلماً پس از استحضار از صدور فرمان اعليحضرت همايونى، صميمانه با ما همكارى خواهد كرد. ثانياً چون پدرم اهل اين استان يعنى همدانى است و در همدان و حوالى آن علاوه بر كشاورزان املاك شخصى، اقوام و دوستان بسيارى داريم كه وسيله تسلط فورى ما بر آن منطقه خواهند بود. ثالثاً وجود تصفيه خانه كرمانشاه و استفاده از نفت شاه ما را از نظر سوخت و حتى بنزين وسائل موتورى از هر جهت تأمين خواهد كرد. رابعاً چون اعليحضرت همايونى در آن موقع در عراق اقامت داشتند، استان كرمانشاه نزديكترين مناطق كشور به معظم له بود كه هم مى توانستند ما را رهبرى و هدايت فرمايند و هم در بازگشت به خاك وطن مى توانند از اين استان استفاده فرمايند و خادمين خود را مورد مرحمت قرار دهند. خامساً چنانچه در محاصره قرار مى گرفتيم، محصول غله كرمانشاه از هر حيث براى تأمين آذوقه ساكنين آن استان كافى بود. پدرم مخصوصاً به اين نكته يعنى تأمين آذوقه و مايحتاج مردم خيلى توجه داشت.
نظرى هم كه درباره اصفهان ابراز مى شد اين بود كه اولاً سرهنگ اميرقلى ضرغام (سرلشگر بعدى) كه عهده دار معاونت لشگر اين ناحيه بود از افسران شريف و مورد اعتماد بشمار مى رفت و ثانياً چون پدرم مدت ها در اين استان فرماندهى لشگر را به عهده داشت دوستان و آشنايان زيادى در آنجا داشت. ضمناً خانواده هاى سرشناس اين محل و عشاير و خوانين اطراف آن همگى به پدرم محبت و علاقه خاصى دارند.
وقتى اين دو استان را براى منظور خود انتخاب كرديم، اين بحث به ميان آمد كه به چه ترتيب با مسئولين قواى اين دو منطقه تماس بگيريم. پس از مذاكرات بسيار، سرانجام نظر عمومى بر اين شد كه دو نفر را انتخاب كنيم كه بى درنگ يكى به طرف كرمانشاه و ديگرى به طرف اصفهان حركت كنند و جريان را با فرماندهان لشگرهاى اين دو ناحيه در ميان گذارند و با ارائه فرمان شاهنشاه و تصميمى كه در تهران گرفته شد نظر آنها را نسبت به اجراى منظور ما جلب كنند و نتيجه را شخصاً به وسيله شخص مورد اعتمادى فوراً اطلاع دهند. سرهنگ فرزانگان داوطلب عزيمت به كرمانشاه و مذاكره با سرهنگ بختيار شد و گفت من هم اكنون به طرف كرمانشاه حركت مى كنم و اگر گرفتار نشدم، سعى خواهم كرد فردا شب همين موقع به تهران مراجعت نمايم و نتيجه مذاكرات خود را با سرهنگ بختيار به اطلاع شما برسانم و با آشنائى كه به اخلاق و روحيه بختيار دارم به طور قطع منظور ما در اين محل تأمين خواهد شد. آقاى يارافشار نيز آماده انجام اين مأموريت بود. ساير دوستان هم صادقانه از اين مأموريت خطير استقبال كردند. اما پس از گفتگوئى كه در اين زمينه به عمل آمد پدرم اظهار داشت:» ولى متوجه باشيد كه به تمام استان ها و شهرستان ها و بخش ها دستور داده اند كه هر يك از ما را در هر نقطه اى ديدند فورى دستگير كنند و حتى عكس هاى ما را براى مأمورين فرستاده اند. بنابراين مسافرت خالى از خطر نيست. «سپس به دنبال اين مطلب افزود:» به هر حال به نظر من براى مسافرت به كرمانشاه مناسب تر از همه سرهنگ فرزانگان است، زيرا با سرهنگ بختيار آشنائى بيشترى دارد و اصولاً چون دو نفر نظامى هستند حرف يكديگر را بهتر مى فهمند. «
بدين ترتيب مأموريت فرزانگان و مسافرت او به كرمانشاه قطعى شد و بعداً راجع به اصفهان به بحث و مشورت پرداختيم. در اين مورد باز همه داوطلب بودند. ولى من بيش از سايرين اصرار داشتم كه اين مأموريت را تقبل كنم، سرتيپ گيلانشاه نيز جداً و صادقانه آماده انجام اين كار بود و دلائلى مى آورد، من هم در نظر خودم پافشارى مى كردم، ولى پدرم با خروج من از تهران سخت مخالف بود و من عامل مهر و عطوفت پدرى را در اين مخالفت به خوبى احساس مى كردم. براساس همين فكر اصرار داشت فعلاً فرزانگان به كرمانشاه برود و درباره اصفهان روز بعد تصميم بگيريم. بالاخره هم تسليم نظر او شديم...»

دكتر مصطفى الموتى
خانواده جهانبانى
و مقاماتى كه در ارتش و پارلمان داشته اند
003825.jpg
الموتى
يكى از خانواده هاى سرشناس ايران كه در دوران سلطنت پهلوى مشاغل مهمى را برعهده داشته اند خانواده جهانبانى است. از نواده هاى فتحعليشاه قاجار كه با سردار سپه همكارى كرده و ساليان دراز در كنار شاهان پهلوى بودند و حتى دختر سناتور سرلشگر منصور جهانبانى با شاهپور غلامرضا پهلوى فرزند ازدواج كرد.
خودكشى يك افسر از خانواده جهانبانى
يكى از افسران تحصيل كرده و مطلع ايران كه در جوانى خودكشى كرد سرهنگ محمدحسين جهانبانى بود كه در سال ۱۲۷۰ شمسى در تهران متولد شد. پدرش يدالله ميرزا فرزند اميرسيف الدين فرزند فتحعليشاه قاجار بود. محمدحسين ميرزا پس از تحصيلات مقدماتى عازم روسيه شد و در مدرسه نظام امپراطورى روس وارد و در رشته سواره نظام فارغ التحصيل گرديد.
محمدحسين ميرزا در مراجعت به ايران به خدمت ژاندارمرى درآمد و در كوتاه مدت به علت سوابق تحصيلى و رشادت به درجه ياورى رسيد و به رياست گردان ژاندارمرى خراسان منصوب گرديد و مورد علاقه خاص قوام السلطنه والى خراسان بود. در همين سمت بود كه با داشتن همسر روسى با برادرزاده قوام السلطنه فرزند (ميرزامهدى خان يمين السلطنه) ازدواج كرد.
وقتى سردار سپه سرهنگ عليشاه رحيمى از دوستان دوره سربازى خود را به فرماندهى تيپ قائنات منصوب كرد سرهنگ محمدحسين جهانبانى رئيس ستاد لشگر خراسان و سرهنگ سالار مجد مأمور شدند كه عليشاه را به منطقه همراهى كنند. آنها چون خود هر دو تحصيل كرده بودند از اين انتصاب ناراضى بوده و تبانى مى كنند كه پس از رسيدن به منطقه كودتا كرده خود فرماندهى نظامى را عهده دار شوند. اگر تهران فرماندهى محمدحسين ميرزا را نپذيرفت آنها از اوامر حكومت مركزى سرپيچى كنند.
در يك ميهمانى كه سرهنگ عليشاه روش نامناسبى پى مى گيرد او را از ميهمانى خارج نموده و جهانبانى و به فرمانده لشگر خراسان تلگراف مى كند (چون در نتيجه سوءرفتار عليشاه نزديك بود اقتدار دولت از بين برود او را به مشهد اعزام داشته و خود فرماندهى را برعهده گرفته ام. )
سرهنگ محمدحسين ميرزا در پادگان نظام مراتب را اعلام مى دارد كه موجب خوشوقتى نظامى ها مى گردد. ولى سرلشگر خزاعى از خراسان دستور مى دهد سرهنگ عليشاه به كار ادامه داده و از شوكت الملك علم كمك مى خواهد. اميرشوكت الملك هم دستور توقيف سرهنگ جهانبانى و سالار امجد را مى دهد كه سالار امجد توقيف، ولى سرهنگ جهانبانى به زاهدان مى گريزد و در آنجا بازداشت مى شود و نامه اى به سردار سپه مى نويسد كه (چون حوصله محاكمه نظامى را ندارم بنابراين خودكشى مى كنم) به برادر خود نورالله جهانبانى مى نويسد سرپرستى مادر و فرزندانش را عهده دار گردد. همچنين نوشته بود كه حقوق عيال روسى او را بپردازد و آزادش كند. به اين ترتيب لوله پارابلوم را روى سينه خود گذارده خودكشى مى كند.
براى محاكمه سالار امجد در مشهد دادگاهى تشكيل و تبرئه مى گردد. جهانبانى در ۳۳سالگى خود را كشت و چند فرزند از او باقيمانده است.
روح الله ميرزا جهانبانى (كيكاوسى) فرزند سرادر منتخب
يكى ديگر از اعضاى اين خانواده كه به مقام سرلشگرى رسيد روح الله جهانبانى بود كه در ارتش ايران ترقى كرد و وقتى هم خانواده جهانبانى مورد غضب رضاشاه قرار گرفتند، نام خانوادگى خود را به (كيكاوسى) تغيير داد.
روح الله ميرزا بعد از بازنشستگى در ارتش در دوره هاى ۱۸ و ۱۹ از ايرانشهر و بلوچستان به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.
روح الله ميرزا فرزند اميرلشگر حبيب الله جهانبانى بود كه در قزاقخانه درجه سردارى داشت و او را (سردار منتخب) مى ناميدند و وقتى در تشكيل قشون جديد به سرلشگرى رسيد، رئيس اداره مباشرت وزارت جنگ گرديد. هنگام تاجگذارى رضاشاه حامل كمان نادرى بود.
سردار منتخب وقتى رئيس اداره مباشرت قشون بود در آنجا سوءاستفاده هائى شد كه در نتيجه از كار بركنار و مدتى هم زندانى شد و بعد از خدمت در نظام معاف گرديد.
خودكشى امان الله ميرزا جهانبانى (ضياءالدوله)
امان الله ميرزا از شاهزادگان قاجار بود كه دوره تحصيل دارالفنون را طى كرد و دوره نظام را به پايان رسانيد و زبان هاى فرانسه و روسى را فراگرفت. در خدمت قزاقخانه درجات ميرپنجى و اميرتومانى گرفت. در نخستين دوره مجلس شوراى ملى سمت نمايندگى يافت. وقتى مستوفى الممالك وزير جنگ شد او را به همكارى دعوت كرد و همه كار وزارتخانه با او بود. در دوران استبداد صغير فرمانده قشون آذربايجان شد كه امور ايالت را هم او اداره مى كرد. وقتى روس ها تبريز را اشغال كردند وثقه الاسلام را به دار آويختند به كنسولگرى انگليس پناهنده شد كه ده روز براى او وقت قائل شدند. در آخرين روز تصميم به خودكشى گرفت. در جوانى با خواهر شهاب الدوله شمس ملك آراء ازدواج كرد و خواهر خود را به شهاب الدوله داد. صاحب سه فرزند گرديد. سپهبد امان الله ميرزا و سرلشگر منصور مدارج ترقى را به سرعت طى كردند و فرزند كوچكش از دو چشم نابينا بود كه با شوكت ملك جهانبانى ازدواج كرد.
سپهبد امان الله ميرزا جهانبانى
همه جا در كنار شاهان پهلوى و مدتى هم در زندان رضاشاه
از معروف ترين شخصيت هاى اين خاندان سپهبد امان الله جهانبانى است كه زمانى طولانى در مشاغل مهمى قرار داشت و روزشمار زندگى اش چنين است:
۱-امان الله ميرزا در سال ۱۲۶۹ شمسى در تهران متولد شد. او فرزند ضياءالدوله از نواده هاى فتحعليشاه قاجار بود كه پس از تحصن در كنسولگرى انگليس در تبريز خودكشى كرد.
۲-امان الله ميرزا مدرسه عالى نظام مسكو و «پترزبورگ» را به پايان رسانيد و مدتى نيز از افسران برجسته ديويزيون قزاق بود كه با رضاخان نزديك شد و در عمليات عليه سميتقو شهرت فراوان يافت.
۳-امان الله ميرزا جهانبانى كه مقامات نظامى را تا درجه سپهبدى مقامات نظامى را طى كرد و در موفقيت سردار سپه به رسيدن به تخت سلطنت نقش مهمى داشت در دوران قدرت رضاشاه مدتى مغضوب و زندانى گرديد. تا حدى كه اعضاى خانواده او ناچار شده نام خانوادگى (شه بنده) را انتخاب كنند.
۴-سپهبد امان الله ميرزا جهانبانى علاوه بر مقامات مهم نظامى در دولت فروغى وزير راه و وزير كشور گرديد و شش دوره سناتور انتصابى بود تا اين كه در ارديبهشت ماه ۱۳۵۳ در سن ۸۴ سالگى در تهران درگذشت.
۵-سپهبد امان الله جهانبانى چند همسر و تعدادى فرزند داشت كه سپهبد حسين جهانبانى و سرلشگر نادر جهانبانى كه از افسران شايسته ارتش ايران بودند فرزندان او هستند. همچنين يك فرزند او (خسرو) با والاحضرت شهناز پهلوى ازدواج كرد و اكنون در سوئيس با هم زندگى مى كنند.
۶-سرلشگر نادر جهانبانى كه توسط خلخالى جلاد اعدام شد از افسران شايسته و رشيد و شايسته اى بود كه از لياقت و شهامت او تجليل زياد شده است.
امان الله ميرزا پس از پايان تحصيلات در ايران به شوروى رفت و در پطرزبورگ و مسكو به آكادمى نظامى راه يافت و با موفقيت آن را طى كرد و در مراجعت بدواً وارد گارد سلطنتى و سپس وارد فوج قزاق شد.
با درجه سروانى در مقام آجودانى (استراسلسكى) افسر روسى قرار گرفت، بعداً به هواخواهان سردار سپه پيوست و بعد از كودتاى ۱۲۹۹ مدتى رئيس اركان حرب بود.
سپهبد جهانبانى مى نويسد: اولين آشنائى اينجانب با رضاشاه كبير در كرمانشاه در سال ۱۲۹۴ شمسى صورت گرفت. بعد از پايان جنگ جهانى اول با سمت آتاشه نظامى مأمور كنفرانس صلح ورساى شدم. در مراجعت از اروپا در كرج به نيروى كودتا به رهبرى ميرپنج رضاخان برخوردم. خود را موظف دانسته حضور ميرپنج شرفياب و كسب تكليف كنم. فرمودند من با اردوى قزاق عازم تهران هستم تا كشور را از هرج و مرج برهانم. شما هم شب بمانيد و فردا عازم تهران خواهيم بود.
روز بعد بدون مقاومت پادگان تهران و افراد ژاندارمرى، نيروى كودتا وارد تهران شدند و ميرپنج رضاخان زمام امور را به دست گرفتند. پس از كودتا اينجانب به فرماندهى توپخانه لشگر قزاق منصوب شدم.
***
با اين كه خود از شاهزادگان قاجار بود رضاخان سردار سپه را صميمانه يارى كرد و در اوائل سلطنت پهلوى مورد توجه خاص او بود. در ايجاد نظم در منطقه بلوچستان هنگام سازماندهى ارتش نقش موثرى داشت. در مدارس نظام فرانسه دوره مخصوص را گذرانيده و در سفر به انگلستان نيز تعليمات نظامى ديده بود.
در اسناد محرمانه بريتانيا درباره او چنين نوشته شده است:
«با اين كه باد نخوتى در سر دارد مردى با هوش و با تحصيلات خوب است. شوق و شور زيادى به كارهاى ورزشى دارد. علاقمند به بازى تنيس و چوگان است. همچنين بنيانگذار انجمن اروپائيان است. او تمايلات غربى دارد. با انگليس ها روابط دوستانه دارد ولى روسيه و فرانسه را هم مناسب همكارى با ايران مى داند. ابتدا با يك زن روسى ازدواج كرد و بعد همسر ايرانى گرفت كه چند فرزند دارد.»
***
سپهبد جهانبانى را تا آنجا كه شناخته ام انسانى مطلع و علاقمند به كشور بود به طورى كه در مقامات نظامى و غير نظامى و در هنگام سناتورى مى كوشيد نقش مهمى در پيشرفت كشور داشته باشد. يكى از فرزندانش سرلشگر نادر جهانبانى بود كه در رژيم جمهورى اسلامى به جوخه اعدام سپرده شد. فرزندان ديگرش نيز كه در ارتش خدمت كرده اند حسن شهرت دارند.
يكى از فرزندانش خسرو با شهناز دختر محمدرضا شاه ازدواج كرد، شاه از اين ازدواج راضى نبود و او را (هيپى) مى دانست ولى اكنون با دختر شاه فقيد در اروپا زندگى مى كند.
خسرو معتضد در كتاب (پليس سياسى عصر بيست ساله) درباره او چنين مى نويسد:
از جمله كسانى كه عليرغم خدمت به دستگاه ديكتاتورى سر و كارش به پليس و زندان كشيده شد، سرلشگر امان الله جهانبانى بود كه به علت گفتن چند كلمه حرف حسابى زندانى شد.
مى گويند روزى رضاشاه پس از پايان مانور پادگان مركز از افسران حاضر نظرشان را مى پرسد. يكى از متملقين گفت وزيرمختار انگليس پس از تماشاى مانور از ترس حالش منقلب گرديد، زيرا فكر نمى كرد كه ارتش ما چنين قدرتمند باشد. ديگرى گفت سفير شوروى دچار همين وضع شد و زودتر ميدان مانور را ترك گفت تا هر چه ديده به مسكو مخابره كند. چند روز بعد پليس سياسى به رضاشاه خبر مى دهد كه (سرلشگر جهانبانى كه مدتى هم رئيس ستاد ارتش بوده گفته امراء به شاهنشاه دروغ گفته اند، ارتش ما آمادگى جنگ با ارتش هاى خارجى نظير روس و انگليس را ندارد. ) رضاشاه او را احضار كرده و موضوع را مى پرسد؟ جهانبانى مى گويد موضوع مهم و جدى نبود. شاه مى گويد مى خواهم مطالعه كنى و به من بگوئى كه اگر جنگى درگير شود ما چند روز مى توانيم مقاومت كنيم. او مى گويد با تجهيزات ارتش آنها ما زياد نمى توانيم مقاومت كنيم و با دلائل مطالب را براى شاه بيان مى كند. رضاشاه مى گويد (قديمى ها كه معلومات ندارند مى گويند خاطر مبارك آسوده باشد. شما تحصيل كرده ها هم آيه يأس مى خوانيد پس چه بايد كرد؟) جهانبانى مى گويد اگر روس و انگليس به ما حمله كنند خيلى زود ارتش ما متلاشى خواهد شد. شاه خشمگين شده و مى گويد (جهانبانى مگر ديوانه شده اى؟ ارتش با اين عظمت به سرعت متلاشى مى گردد. ) جهانبانى مى گويد اگر اجازه فرمائيد وضع ارتش ساير كشورها را با ارتش ايران مقايسه كرده به صورت گزارشى تقديم كنم.
سپهبد جهانبانى دو همسر داشت. يكى (احترام السلطنه) دختر ظل السلطان و ديگرى يك زن روسى كه اين دو همسر با يكديگر همزيستى مسالمت آميز داشتند. وقتى هم در زمان رضاشاه سپهبد جهانبانى مغضوب شد و به زندان افتاد دختر ظل السلطان هزينه زندگى همسر روسى سپهبد را هم تأمين مى كرد. سپهبد جهانبانى سال هاى آخر عمر را با همسر روسى به سر مى برد.
ابوالفضل قاسمى مى نويسد: سپهبد جهانبانى كه زبان هاى روسى و فرانسه را به روانى صحبت مى كرد از اخلاف فتحعليشاه قاجار بود. همواره در خدمت نظام بوده و با اين كه از قاجار بود به هوادارى رضاخان پرداخت و در انقراض سلطنت قاجاريه نقش مؤثرى داشت. در فرانسه و انگلستان و روسيه تعليمات نظامى ديده است. به علت اقداماتى كه انجام داده بود همچنين انتقاد از افسران عاليرتبه مغضوب و زندانى گرديد. ولى دوران آن كوتاه بود و مجدداً به خدمت دعوت شد. روحيه اش آماده ترقيات غرب است.
فردوست مى نويسد: سپهبد جهانبانى بدون اجازه رضاشاه به سفارت فرانسه رفته بود و به همين خاطر دو سال زندانى شد.
سپهبد جهانبانى كه مدتى رئيس انجمن فرهنگى ايران شوروى بود كراراً مأموريت يافت كه اختلافات مرزى ايران را خصوصاً در مرز عراق و بلوچستان عهده دار گرديد. همچنين در اختلاف مرزى ايران و افغانستان اقداماتى كرد.
گلشائيان مى نويسد: سپهبد جهانبانى در زمان رضاشاه موقعى كه رئيس اداره كل صناعت بود رضاشاه را براى بازديد از كارخانه حريربافى چالوس دعوت كرد كه ضمن آن رضاشاه با بى ترتيبى هائى مواجه شد كه دستور تعقيب جهانبانى و امين رئيس كارخانه را داد. جهانبانى اعتراف كرد همه تقصيرها متوجه او است كه اصرار به ديدار شاه از كارخانه اى كردم كه آماده نبود كه هيأتى مأمور رسيدگى شده گزارش امر براى رضاشاه فرستاده شد كه دستور اخراج و خلع درجه جهانبانى و همكارانش داده شد ولى بعد از شهريور ۲۰ درجات جهانبانى را به او دادند و به وزارت و سناتورى رسيد.
دكتر عاقلى مى نويسد: سپهبد جهانبانى در زمره امرائى بود كه در دوران رضاشاه دو مرحله را پيمود. دوره اول عزت و مرحله دوم ذلت...
امان الله ميرزا افسرى تحصيل كرده بود كه مدتى رياست قسمت توپخانه آترياد كرمانشاه را برعهده داشت كه سرهنگ رضاخان در همان قسمت فرمانده پياده بود. او در شب كودتاى ۱۲۹۹ درجه سرهنگى داشت كه در راه تهران- كرج با كودتاچيان روبرو شد و هر چه خواست كه با كودتاچيان به تهران بيايد موافقت نشد و حتى اتومبيل او را هم توقيف كردند.
در تشكيل قشون متحدالشكل سردار سپه بهترين سمت را به امان الله ميرزا داد و رياست اركان حزب شد. بعد از شكست سميتقو و تصرف قلعه چهريق نشان ذوالفقار گرفت. در خرداد سال ۱۳۰۲ با عنوان سرپرستى پنجاه دانشجوى نظامى به اروپا رفت و دوره كوتاه مدت ژنرالى را هم در آنجا طى كرد.
در اوائل سال ۱۳۰۵ كه همراه رضاشاه به خراسان رفت پس از خلع درجه و بركنارى جان محمدخان فرمانده لشگر شرق شد و با حفظ سمت به بلوچستان رفت و امنيت را برقرار ساخت و به درجه سرلشگرى رسيد. چندى هم رئيس بازرسى ارتش بود. مدتى رئيس دانشگاه جنگ و رياست اداره كل صنايع و معادن گرديد. در سال ۱۳۰۶ ستاره بخت سرلشگر امان الله جهانبانى افول كرد و به زندان رفت. عصبانيت رضاشاه از او به حدى بود كه دستور داد تمام جهانبانى ها از ارتش اخراج گردند همچنين سرهنگ محمدحسين جهانبانى كه فرماندار كل كهكيلويه بود عزل شد و به زندان افتاد ولى بقيه جهانبانى ها از اخراج معاف شدند مشروط بر اين كه نام خانوادگى خود را تغيير دهند. حتى امان الله ميرزا در زندان نام خانوادگى خود را (شه بنده) گذارد. بقيه (جهان بينى، كيكاوسى، يزدانفر) شدند.
امان الله ميرزا بعد از مدتى از زندان آزاد شد و از ارتش اخراج گرديد. علت مغضوب شدن او هيچگاه روشن نشد. ولى سرانجام هنگامى كه رضاشاه در ايران بود از جهانبانى اعاده حيثيت شد و با همان درجه به خدمت بازگشت و در كابينه فروغى وزير شد.
سپهبد جهانبانى در ارتش به رياست ستاد رسيد. سالها رئيس كميسيون مرزى ايران و شوروى بود، كتابى هم درباره مأموريت آذربايجان به نام (نبرد شكربارى) نوشته كه در سال ۱۳۴۶ به چاپ رسيد.
در جلد پانزدهم ايران در عصر پهلوى (از صفحه ۱۸۴ تا ۱۸۸) درباره سپهبد جانبانى مطالبى چاپ شده است.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   • 
•   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •