* «نيلوفر بيضائى» كارگردان ايرانى تئاتر در برونمرز، از نو با دو كار تازه وارد صحنه مى شود. بيضائى از سال، ۱۹۹۵ يك سال پس از به پايان بردن تحصيلات دانشگاهى، تجربيات نمايشى خود را آغاز كرده است. در درازاى ده سال، يعنى تا سال، ۲۰۰۵ اجراى ده نمايشنامه در شهرهاى مختلف آلمان- و گاه اروپا- به نام او ثبت شده كه غالباً نوشتن متن و كارگردانى آن را خود برعهده داشته است. مهمترين آنها عبارت است از: سرزمين هيچكس، چاقو در پشت، روياهاى آبى زنان خاكسترى، سه نظر درباره مرگ و «بوف كور» .
بيضائى كه در بيشتر كارهاى خود، مسائل اجتماعى- سياسى جامعه، به ويژه آنچه را كه به حقوق زنان مربوط مى شود، دستمايه اصلى قرار داده، در «بوف كور» ، پاى در عرصه ديگرى نهاده و وارد دنياى فراواقعى هدايتى شده است. حالا در دو نمايشنامه تازه اى كه پيوند محتوائى هم با هم دارند، به سراغ مسئله فراگير «مهاجرت» و پيامدهاى غالباً ناگوار آن رفته كه به نظر نمى رسد روزى از ميانه برخيزد.
*
*نمايشنامه نخست كه عنوان «بيگانه چون توومن» را بر پيشانى دارد، با ديدار و آشنائى يك مرد تبعيدى ايرانى در آلمان با زن جوانى كه فرزند يك كارگر و تاجر اسپانيائى است، آغاز مى شود. ميان آن دو تفاهم به وجود نمى ايد، زيرا كه احساس و تمايل واقعى خود را پنهان مى كنند و به بحث و جدل با هم مى پردازند. هر يك از آن دو، رفتار ديگران و جهان پيرامونى را، به گونه اى ديگر تفسير و ارزيابى مى كنند و همين امر آنها را از رسيدن به حقيقت بازمى دارد.
در نمايشنامه «بيگانه چون توومن» ، كارگردان و بازيگران مى كوشند كه از طريق «ديالوگ» و پيوندهاى تركيبى صحنه اى، تماشاگران را مستقيماً با مسئله «بيگانه بودن» رودررو سازند و طيف گسترده اى از نظرات گونه گون را عرضه كنند.
آن چه ميان تبعيدى ايرانى و كارگران مهاجر مى گذرد تنها بخشى از تجربيات دراز پاى زندگى در ديار بيگانه را مى نماياند. ريشه دواندن در جامعه بيگانه كيفيت هاى خوش و ناخوش بسيارى را به همراه دارد. در برابر تصميم به ماندن، با دشوارى ها مبارزه كردن و آمادگى براى نوشدن، ترس و تضاد و بى زبانى و ناامنى و بحران هويت نيز وجود دارد.
-نيلوفر بيضائى در «بيگانه چون تو و من» ، مى كوشد همه اين كيفيت هاى خوش و ناخوش را در يكديگر بتند و از اين راه مسئله «بيگانه بودن» را از ديدگاه هاى مختلف مورد توجه قرار دهد. به اين ترتيب برداشت تازه اى به دست مى آيد كه هرگونه «كليشه سازى» و «كلى بافى» را پس مى زند، به فرديت بيگانه توجه مى كند و راهى براى تفاهم با او و زندگى و رفتارش فراهم مى آورد.
-گروه تئاتر دريچه كه در سال ۱۹۹۴ به وسيله نيلوفر بيضائى در فرانكفورت (در آلمان) بنياد شده نمايشنامه «بيگانه چون توومن» را براى نخستين بار در ۲۰اكتبر ۲۰۰۶ در تئاتر بين المللى اين شهر به روى صحنه مى برد. براى «بيگانه...» تاكنون دو اجراى ديگر نيز پيش بينى شده: ۲۲اكتبر ۲۰۰۶ و ۲۱ ژانويه ۲۰۰۷. گمان مى كنيم اگر دشوارى ها از ميان برخيزد، «بيگانه...» نيز چون نمايشنامه هاى پيشين نيلوفر بيضائى، راه به شهرهاى ديگر آلمان و اروپا هم پيدا كند.
*
*و اما نمايشنامه دوم نيلوفر بيضائى كه نخستين اجراى خود را در چهاردهم نوامبر ۲۰۰۶ در برلين تجربه خواهد كرد، «آواى سكوت» نام دارد و باز به مسئله با هم زيستن انسان ها با فرهنگ هاى گونه گون مى پردازد. آدميانى كه درباره آنها بسيار مى نويسند و مى گويند و بحث مى كنند ولى حرف هاى خودشان به ندرت در جائى بازمى تابد و همين سبب پديد آمدن تصويرهاى كليشه اى از رفتار و زندگى آنها مى شود.
«آواى سكوت» ، در ۱۵ «كولاژ» به هم پيوسته مشتمل بر تصوير و تك گوئى و نقل قول و ترانه، مى كوشد سكوت تبعيديان و مهاجران را بشكند و جدا از كليشه سازى هاى رايج، «فرديت» آنان را برجسته سازد.
*
*بيضائى، در اجراى نمايشنامه هاى تازه خود از بازيگرانى با مليت هاى مختلف سود جسته است تا بر فراگير بودن مسئله اى كه مطرح مى كند، تأكيد نهاده باشد. «پروانه حميدى» و «فرهنگ كسرائى» از ايران، سزكريه دونمز «از تركيه،» ماريا پينيه لا «از اسپانيا و» اينام وكى «از عراق، در اين اجراهاى نخستين نقش آفرينى مى كنند.» رضا نوروز بيگى «، مثل هميشه تهيه و تنظيم موسيقى متن نمايش ها را برعهده دارد. او در كارهاى پيشين بيضائى، خود را آگاه از چم و خم موسيقى صحنه اى نشان داده است. در انتظاريم ببينيم در» بيگانه چون توومن «و» آواى سكوت «چه كرده است. گفتنى است كه نمايشنامه هاى تازه نيلوفر بيضائى به زبان آلمانى ساخته و پرداخته شده است. نمى دانيم آيا در آينده، شاهد اجراى آنها به زبان فارسى نيز خواهيم بود يا نه؟ و چرا نه؟ گمان نمى كنيم، نسخه فارسى نمايش هائى از اين دست، بى مشترى بماند! ... اين را نيز بيفزائيم كه» آواى سكوت «دو اجراى ديگر در دوم و سوم فوريه ۲۰۰۷ در برلين دارد و چند اجرا نيز براى آن در» زوريخ «(۳۰نوامبر و ۱ و ۳ دسامبر ۲۰۰۶) و در كلن (۱۳ ژانويه ۲۰۰۷) پيش بينى شده است. حرف هاى بيشتر را در اين باره مى گذاريم به وقتى كه شاهد يكى از اجراها شده باشيم!
*
» كاوه «تازه
*فصلنامه كاوه كه چندى پيش از نود ساله شدنش گفتيم، دو شماره تابستان و خزان سال جارى خود را در يك مُجلد پر برگ و بار انتشار داده است. كاوه يكى دو سالى است كه از ضعف و فتورى كه گريبانگيرش شده بود به در آمده و به همت والاى دكتر محمد عاصمى و ياران تازه اى كه برگزيده، هم نظم انتشارى استوارتر و هم تنوع محتوائى بيشتر پيدا كرده است. يكى دو بار ديگر نيز گفته ايم كه محمد عاصمى از شيفتگانِ انتشار است و كاوه عصاره همه زندگى اوست. مسئله كاوه كه پيش بيايد، ديگر سن و سال و خستگى و سرخوردگى، بى معنا مى شود. تا كاوه هست، زندگى هست و شور و نشاط هست. چهل و سه سالى مى شود كه عاصمى پرچم برزمين افتاده كاوه تقى زاده را از نو برافراشته و فصل به فصل آن را با چنگ و دندان حفظ كرده است. بديهى است كه در اين زمان دراز و در زمانه پر آشوبى كه از آن گذر كرده ايم، كاوه نيز پست و بالاهاى بسيار ديده و به تأخير و تعليق هاى موقت گرفتار شده، ولى از پاى درنيامده تا امروز كه جان تازه اى گرفته و بر دشوارى ها غلبه كرده است. با آرزوى توفيق بيشتر براى كاوه، به برخى از مطالب شما تازه آن (۱۱۵-۱۱۴) نگاهى گذرا مى افكنيم.
*
*نخست مى رويم به سراغ متن سخنرانى محمد عاصمى در كنفرانس بخش پژوهشگران ايران كه در ماه مه گذشته در واشنگتن برگزار شده است. عاصمى در اين سخنرانى كه عنوان» آئينه داران سرزمين كوران «را بر پيشانى دارد، در بيان سبب حدوث فاجعه اى كه ايران را زير و زبر كرده است، مسئوليت اصلى را به دوش مردمى كه خودمان باشيم مى گذارد! با شعر» مهتاب «نيما آغاز مى كند كه» غم اين خفته چند، خواب در چشم ترش «مى شكسته است و بعد به روايتى از» حسن بصرى «اشاره مى كند كه در پاسخ مريدى كه حرف در او تأثير نمى كرده، گفته است:
-» كاشكى خفته بودى / خفته را بجنبانى، بيدار گردد / دل هاى شما مرده است كه سخن در آنها تأثير نمى كند «! بعد اشاره اى هم دارد به درخواست كورش (يا داريوش) از اهورامزدا كه كشور او را از دروغ حفظ كند. درخواستى كه وارونه اجابت شده و آفت دروغ بر ملت مسلط شده است!
عاصمى پس براى» محكم كارى «، تكه اى را نيز از يك كتاب خطى بدون شناسنامه، متعلق به حدود يكصد سال پيش، به نقل مى آورد:
-» ... نفاق چنان جبلى اهالى اين مملكت شده كه گوئى طبيعت و طينت ايشان را با همين خصلت سرشته اند! ... دو نفر با هم متفق و موافق نيستند... و از كثرت نفاق و عدم وفاق... است كه فقير و ذليل شده اند... «
و بعد نتيجه مى گيرد كه ما مردمى هستيم كه از فريب و فريب خوردن، خرسند مى شويم!» مردمى كه در بازار عطر فروشان بيهوش مى شويم و در دخمه هاى دباغان به هوش مى آئيم تا نفسى به راحت برآوريم! «/ مردمى كه ظاهراً عليه ظلم و ستم قيام مى كنيم ولى در نهايت به دنبال» طوقى جديد و اسارتى خشن تر «هستيم... به دست خودمان به برده داران نيرو مى دهيم تا ما را مجازات كنند! ... خلاصه كلام، اين مردم،» همين را مى خواستند كه به دست آورده اند. «حتى آن را با» فرياد و شور و اشتياق و اجتماع ميليونى خواسته اند! «
با اين همه خشم و خروش كه به پايان مى رسد، عاصمى مثل هميشه به آينده اميد مى بندد:
-» ايران... با اين يورش ها... نابود نخواهد شد... و بهار شكوه و خرمى به آن بازخواهد گشت! «
*
عرفان ايرانى
*با يادى از» احسان طبرى «مقاله اى از او درباره» عرفان ايرانى «به نقل آمده است. او ميان» عرفان ايرانى «و» عرفان قرون وسطائى «تفاوت مى گذارد. انديشه مركزى در عرفان،» وحدت وجود «است كه سراسر جهان را داراى گوهر و مايه واحدى مى بيند كه آفريننده آن خدائى نيست كه بيرون از آن، بر مسند عرش اعلى مى نشيند و فرمان مى راند، بلكه خدائى است كه بايد او را مستحيل در ذرات وجود به شمار آورد. يعنى كه در همه چيز و همه جا هست.
عرفان قرون وسطائى ولى يك آموزه انحطاطى و خرافى است كه خود را به دامان جادوگرى، جوكى گرى، كرامت پرستى و طامات بافى و... افكنده است.
به گفته طبرى، مولوى و حافظ، بازتاب دهنده عرفان ايرانى اند. سبب جاذبه شگرف آفريده هاى آن دو نيز» در همين تجلى روح فوق العاده انسانى، پرشور، فروتن، مهربان، لطيف، رها از عصبيت، سرشار از عشق به بشر و توام با غرور و بلندپروازى «نهفته است.
طبرى هشدار مى دهد كه ارثيه مولوى و حافظ را نبايد با بازمانده هاى عرفان و صوفيگرى سالوسانه و انحطاطى درآميخت. ارثيه آنان، ثمره مهمترين، قوى ترين و شامل ترين جريان تفكر ايرانى است. تفكرى كه طى قرون متمادى، حتى از عهد ساسانى در اذهان و عقول بهترين متفكران ايرانى تسلطى آشكار و پنهان داشته است. راز اين تسلط را بايد در عناصر منطقى و عدالت آميز اين آموزش جستجو كرد. اين آموزش قادر به حل مشكلات و معضلاتى بود كه مذهب با توسل به» تعبد «آنها را براى هميشه بدون پاسخ مى گذاشت.
*جلال الدين آشتيانى» ازنويسندگان ثابت قدم كاوه، نيز صحبت از فرهنگ ايران به ميان آورده و «خطر نابودى» آن را هشدار مى دهد. كشتار دردانگيز جوانان، ركود اقتصادى و خرابى و انهدام كشور همه خسارات بسيار اسف آور و مهم است. ولى خطر آنها هرگز به پاى ضايعه اى كه از جمله... به روح و فرهنگ ملت ايران حاصل شده، نمى رسد...
به گفته «آشتيانى» از يك سو به نام دين و حكومت خدا، بر همه رذائل اخلاقى، مهر مشروع مى زنند و از سوى ديگر با «تلقين خرافات و معتقدات بدوى» مردم را «به فرهنگ باديه نشينى» سوق مى دهند. در چنين فضائى مردم به دو دسته تقسيم مى شوند تحميق كننده و تحميق شونده... اقليتى رذل و رياكار و اكثريتى مسحور و تحميق شده... اگر هم در سياست و فرمانروائى ايران تحولى روى دهد. آن خساراتى كه بر روح و فرهنگ مردم وارد آمده به زودى ترميم پذير نيست و خطر تزلزل و انهدام بناى معنوى جامعه از ميان نمى رود.
*
*يكى ديگر از ثابت قدمانِ كاوه، «محمدعلى نجفى» است كه همچنان به تحقيقات مبسوط خود در «اسلام شناسى نوين» ادامه مى دهد. اين بار پس از طى مقدماتى در بيان شيوه بررسى هاى نوين در جامعه شناسى سياسى و گسستگى تاريخى مورد نظر «ميشل فوكو» و اين كه نظرش در مورد انقلاب ايران نادرست از كار درآمده، مى پردازد به شاخه هاى مذهبى اسلام و از آن ميان فقه شافعى را برجسته مى سازد و محتواى آن را بررسى مى كند. به گفته نجفى به دستور خواجه نظام الملك، تنها فقه شافعى در «مدارس نظاميه» تدريس مى شده است. حال، آگاهى از جزئيات فقه شافعى، در اين روزگار وانفسا چه دردى را از ما دوا مى كند، نمى دانيم!
- «منوچهر تهرانى» مطلب ناتمام مانده «فقر و مسلمانى» را به پايان برده است. بررسى او مى خواهد پاسخ اين پرسش را بدهد كه چرا كشورهاى اسلامى- با وجود منابع گسترده نفت و گاز كه در اختيار دارند- هيچكدامشان را نمى توان در زمره كشورهاى مرفه و پيشرفته به شمار آورد؟ به گفته تهرانى «ساده دلانه و كژانديشانه» است اگر همه گناه را به گردن «باختريان آزمند و زرپرست» بگذاريم. بايد در «اسلام به ذات خود ندارد عيبى» تجديدنظر كرد. هيچيك از «خصيصه هاى درون- ذاتى اين دين بزرگ... به رشد و انكشاف اجتماعى- اقتصادى، مدد نمى دهد.» نويسنده در پايان مطلب خود نتيجه مى گيرد كه سرنوشت ازلى مسلمانان غوطه خوردن در «فقر جانكاه و جهان سوز» نيست. «طلسم مسلمانان را بايد با تعويذ تفكر شكست» !
*
* «كاظم وديعى» در «گفتگوئى ساده و صريح» درباره ويژگى هاى نظام پيشين، انگيزه هاى انقلاب اسلامى و راه برون رفت از بحران هاى امروزى اظهارنظر كرده است. حرف هاى او كه خود يكى از دولتمردان نظام پهلوى بوده، خواندنى و انديشيدنى است.
-عباس ميلانى مسئله «هولوكاست» و برخورد نظام اسلامى را با آن مطرح كرده و صدرالدين الهى از سرايت يك «وباى سياسى» به جامعه مهاجران ايرانى خبر داده است. منظور او از «وباى سياسى» ، بالا گرفتن بحث «اقوام تحت ستم ايران» در برخى از گردهمائى هاى برونمرزى است كه از آن بوى تند تفرقه و تجزيه به مشام مى رسد. در اين گردهمائى ها، «ايران را تنها يك هويت جغرافيائى» معرفى مى كنند و حرف از حق استقلال براى اقوام ايرانى به ميان مى آورند. الهى مى گويد كه در چشم اندازى كه او دارد به نظر مى رسد براى ايران خوابِ نوعى «بالكانيزاسيونِ» ، پيش از جنگ اول جهانى را، ديده اند و مى افزايد: «هويت ايرانى آن كاشى معرق زيبائى است كه قرن هاست ما را سرپا نگاه داشته است.»
*
*باقر مؤمنى، ايرج هاشمى زاده، ابراهيم محجوبى، كاظم ملك، ناصر امينى، حسن رجب نژاد و بهرام معصومى و... نيز مطالبى در شماره پر برگ و بار كاوه دارند كه متأسفانه فرصت نگاه كردن در يكايك آنها را نداريم.
و چند شعر... .
*و اما شعر هم هميشه در فصلنامه كاوه سهم ويژه خود را داشته است. شماره تازه كه كمابيش همزمان با صدمين سالروز انقلاب مشروطه انتشار يافته، با شعر «ستارخان» سروده «محمود پاينده» آغاز مى شود كه صحنه اى پر هيجان از روزهاى انقلابى تبريز را تصوير مى كند:
- «فرياد خشم مردم تبريز قهرمان / چون بانگ رعد در دل افلاك مى شكست /
وز هر غريو غرش رگبار سرب داغ / جان دلاورى به دل خاك مى نشست...»
- «بايد دلى داشت» شعر كوتاهى است از ژاله اصفهانى: «بايد دلى داشت / از سنگ و آهن /... تا اين همه كشتار را روى زمين ديد و نلرزيد!» لعبت والا نيز شعرى دارد با عنوان «سايه» كه «وطنيه» اى پر هيجان است: «در سكوت نيمه شب هايم / هياهوئى است با يادت / با هيولاى غمت / فكر مرا آشفته مى سازى...»
شعرهاى ديگر كاوه تازه از رضا مقصدى، مسعود سپند، مسعود عطائى، مهرى كاشانى، محمد عاصمى، بهار، اشرف الدين گيلانى، محمود كوير، عطاء مهاجرانى و چند شاعر افغان است. تكه اى از شعر عطاء مهاجرانى را مى خوانيم:
- «جدا از تو در خويش زندانيم / پريشان تر از هر پريشانيم / نمى بارد از آسمان بر سرم / كه من بر سر خويش بارانيم / از اين ابر و بهاران به تنگ آمدم / پر از سال هاى زمستانيم /... در اين زورق از خدا بى نشان / هماواى مرغان توفانيم... .»