|
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده
نوشته هاى يك پسر تن فروش از مشترى هاى ماه رمضان
مسافركش ها براى سرداران از خيابان زن ميبرند
زنى در محفل سردارها، رديف يونيفرم ها با بوى تند ترياك
واقعيت دستگيرى آيت الله كاظمينى و وزارت اطلاعاتى ها
از هر صد بورسيه خارج فقط پنج نفر به ايران برمى گردند
پاسخ صدا و سيما به الهام: شما بهتر است بروى جلو زنت را بگيرى
آبليمو رئيس باند كيفزن هاى كرج فرزند شهيد
تهران داغ است و با اين بمب هسته اى كره اى ها كه حالا ديگر با تهرانى ها پسرخاله شده اند داغ تر هم شد. قيمت سكه و خانه ناگهان بالارفت و دلشوره ها اضافه و به قول يكى از استادان در ايران امروز تنها وضع پزشگان روان و اعصاب سكه است كه بدون زحمت ماهى چند ميليون درآمد دارند. البته از آنها بدتر وضع كاركنان كنسولگرى هاى خارجى در تهران است كه از وقتى چشم باز ميكنند كسانى از زمين و آسمان از آنها ميخواهند كه ويزائى براى خارج شدن از كشور برايشان دست و پا كنند.
يك عضو وزارت خارجه تعريف ميكرد انگار تمام هفتاد ميليون ايرانى در حال فرار از كشور هستند و معلوم نيست كه چه كسى قرار است بماند و انتخابات چند ماه آينده مجلس را خبرگان را صورى هم شده و آن قدر كه عكسى گرفته شود پررونق نشان دهد. در چنين اوضاع و احوالى آيا تعجب دارد كه خود جمهورى اسلامى از خوددارى دانشجويانى ايرانى اعزامى به خارج از كشور از بازگشت به كشور خبر داده و آن را روند غيرقابل قبولى توصيف كرده است.
روزنامه جمهورى اسلامى صبح سه شنبه نوشت بررسى ها نشان مى دهد از مجموع دانشجويانى كه مدت بورس تحصيلى آنها تا ۸۳ به اتمام رسيده ۷۲ درصد به كشور بازنگشته اند، ۲۳ درصد درحال تحصيل هستند و حدود ۵ درصد به كشور مراجعت كرده اند.
ملاحظه فرموديد فقط پنج در صد كسانى كه بورسيه هستند به كشور برميگردند. چرا برگردند. بسيارى از اينها امكان درس خواندن ندارند و درآمدى هم نيست. اهل كاباره رفتن و قمار كردن هم نيستند. ميروند يا پيتزابه در خانه هاى مردم ميبرند. يا به سبك تهران در پايتخت هاى بزرگ دنيا مانند لندن و پاريس مسافركشى ميكنند.
اما با مزه تر از همه اين صدا و سيما يا به قول خودشان رسانه ملى است كه ديگر سروصدا احمدى نژاد و اعوان وانصارش را هم درآورده است كه چرا مدام ما را نشان نميدهى. از قرارى كه در تهران گفته ميشود دفتر رئيس جمهور در نامه اى به سردار ضرغامى از وى پرسيده كه چرا نماز جمعه كسانى مانند هاشمى و امينى را كه مخالفان دولت هستند كاملاً زنده پخش مى كند اما نطق هاى پيش از خطبه را كه بعضى از وزيران و اعضاى دولت در آن گزارش هائى ميدهند زنده و كامل پخش نمى كنند. صدا و سيما جواب داده كه به روال هميشگى عمل كرده است كه بيست و هفت سال است معمول بوده است. در اين زمان غلامحسين الهام تلفن كرده به معاون ضرغامى گفته من نامه ات را به رئيس نشان نمى دهم چون كه اينهائى را كه اسم بردى از نظر رئيس فاسد هستند و پرونده شان در نخست وزيرى هست. سردار معاون صدا و سيما هم نه گذاشته و نه برداشته و به الهام گفته آقا تو برو جلوى زنت را بگير. لازم نيست در كار ما دخالت كنى. همان آقائى كه حالا تو جرأت ميكنى فاسدش بخوانى [مقصودش هاشمى رفسنجانى بوده] زمانى همه كاره بود كه شما ها داشتيد شيرپاستوريزه ميك ميزديد. اما ما براى اون هم تره خرد نكرديم. شما ها جاى خود داريد. برو عمو جان!
حالا تجسم كنيد حال دكتر رئيس جمهور واصل به امام زمان را ببعد از شنيدن اين پيام. گفته ميشود كه بعدش رئيس جمهور خودش با تلفن دو شماره اى با ضرغامى تماسى گرفته و كسى جواب نداده است.
امام زمان قلابى
گرفتارى ديگر ما اين روزها فراوانى امام زمان است كه بعضى وقت ها صدايش در مى آيد و بعضى وقت ها نه. بعضى وقت ها وزارت اطلاعات بى سروصدا مى برد در بند ۲۰۹ و خدمت امام زمان ميرسد و بعضى وقتها هم از دست در ميرود مثل آيت الله كاظمينى بروجردى كه سالها بود در جنوب تهران در مسجد نور به خدمت به خلق خدا مشغول بود. و شب و روز و در هر نماز در حالى كه اهالى محل هم دورش جمع بودند ميگفت خدايا ما را به خاطر گناهى كه بيست و هشت سال قبل مرتكب شديم ببخش. دستگاه هم كارى با او نميتوانست بكند چون كه مزار پدرش هم در همان مسجد بود و اين مسجد را پنجاه سال قبل اهالى ميدان شوش براى پدر او ساختند كه از كاظمين آمد. مرد با خدائى بود و هيچ دخالت در سياست نميكرد. تا وقتى كه ماجرا به شورش سال ۵۷ رسيد. در آن زمان اين مرد خدا ديد كه همه بچه هاى محل انقلابى شده اند و زورش به كسى نميرسد. پس بلند شد رفت مشهد و چندين ماه ماند تا آب ها از آسياب افتاد و وقتى كه برگشت همين آيت الله فعلى را مأمور كرد كه آهسته آهسته مسجد را از بسيجى ها و تفنگدارها خالى كند و به كار اصلى بپردازد. آن مرد پير تا آخر عمر هم از مسجد پايش را بيرون نگذاشت و حتى نگذاشت او را به بيمارستان ببرند كه مبادا از مزارش كه داده بود ساخته بودند دور بشود. آقاى كاظمينى كه اهالى محل در حد پرستش او را دوست داشتند، مزار خود را كنار ورودى آب انبار قديمى مسجد ساخته است. و در همه اين سال ها هم مردم ميروند و زيارت ميكنند و پولى ميدهند و نيازى ميگيرند. پسرش هم كه همين آيت الله فعلى باشد. كار پدر را دنبال كرد و هر چه به او گفتند كه وارد فعاليت هاى اجتماعى شود نشد. روز به روز هم دستگاه وى بزرگ تر و پرجمعيت تر ميشد. تا امسال در نيمه شعبان- زادروز امام زمان- كه مراسم آن را مسجد نور ميدان شوش از همه جاى تهران مجلل تر برگزار كرد و شايع بود كه آقاى بروجردى گفته است امسال، سال آخر است كه تولد آقا را برگزار مى كنيم بايد سنگ تمام بگذاريم. در آن روز مرد وقتى كه رفت بالاى منبر، حال غريبى داشت و به مردمى كه گوش تا گوش نشسته بودند گفت مرا حلال كنيد. و پدرم را حلال كنيد. شب گذشته خوابى ديدم كه نميتوانم بگويم و معنايش اين است كه اگر يك ميليون مومن شفاعت پدرم را نكنند به خاطر چند ماه غيبتش در موقع خطر [يعنى همان روزهاى انقلاب] جهنمى است. نه خودش كه خانواده اش هم.
از آن موقع رفت و آمد اطلاعاتى ها در دستگاه مسجد نور فراوان شد و شد تا آنكه از قرارى كه گفته ميشود يكى در جلد آيت الله كاظمينى بروجردى رفت كه براى گرفتن يك ميليون امضا بايد جلو دانشگاه بروى همان جائى كه مردم را گول ميزنند و در مورد امام زمان دروغ ميگويند. چنين بود كه يك روز صبح اهالى محل با خبر شدند كه آقا منتقل شده است به خيابان آزادى، نزديك دانشگاه تهران. و مردم هر چه دم دست داشتند از شمشير و قمه و چاقو و تفنگ برداشتند و كفن پوشيدند و رفتند كه در ركاب آقا شهيد شوند يا شفاعت از يك ميليون مسلمان مومن بگيرند. در آنجا بود كه وزارت اطلاعات توانست دو روزى آنها را رها كند تا خودشان را نشان دهند و بعد هم همه شان را دستگير كند. حالا هم در جنوب تهران حكومت نظامى است. نوار آيت الله كاظمينى دست به دست ميگردد كه نيمه شعبان ميگويد امسال سال آخر من است، ميروم به جائى كه بهترين جاهاست. بر اين اساس شايع شده كه وى كشته شدن خود را به دست مأموران اطلاعات پيش بينى كرده است.
اما گذشته از ماجراى آيت الله كاظمينى بروجردى، صحنه سينمائى ساعت چهار صبح خيابان اصلى تهران پر از جمعيتى با شمشير ديدنى بوده است كه مردم با صداى تير و گلوله از خواب پريده اند و صدا بلند شده كه آمريكا حمله كرد و همزمان عده اى سوت زدند و عده اى گريه سردادند و تلفن ها به راه افتاد.
فردايش روزنامه كيهان نوشت اين عادى نيست و عادى نگيريد. به نظر بازجويان روزنامه كيهان كه همه در دفتر رهبر مشغول كارند و دوره ديده اند، ماجراى آيت الله كاظمينى يك طرح خارجى بود. اما مردم ميگويند طرح خارجى لازم نيست. امروز مردم چندان عاصى شده اند كه اگر يكى ادعا كند كه رضاشاه را در خواب ديده و چه ها گفته. مطمئن باشيد كه مردم به خيايانها ميريزند.
اگر اينجا بوديد، مى ديديد كه وضعيت در تهران و كرج و مشهد و تبريز به مراتب بدتر از بغداد و بصره و كابل است. گيرم اينجا صدايش بلند نميشود و در هياهوى تبليغات گم ميشود.
واقعيت ها
اينها كه هيچ خبر واقعى را منتشر نميكنند مگر وقتى كه دعوايشان بشود و بخواهند آبروى هم را ببرند. آن وقت است كه از لابلاى افشاگريهايشان ميشود فهميد كه قبلا چه گندى به قالب زده اند. مثل همين داستان نامه خمينى و لگدى كه هاشمى با افشاى آن زد به ماتحت محسن رضائى و خامنه اى. چون اين نامه باعث شد كه عقلا به فكر افتادند كه آن روزها چه خبر بوده و رفتند و مداركش را، از جمله نوار ويدئوئى همان جلسه را كه احمد نامه افشا شده را ميخواند آوردند و نگاه كردند و ديدند عجب گريه اى ميكند اين خامنه اى. زار ميزند. براى اينكه جنگ را تمام نكنند. ميگويد اگر جنگ تمام شود ميترسم اسلام [يعنى جمهورى اسلامى] تمام شود. اما از آن طرف موسوى اردبيلى گريه ميكند كه ميترسم اگر جنگ ادامه پيدا كند مردم بريزند و ما را بكشند. در اين وسط باز از همه عاقلتر همين كوسه است كه ميگويد جنگ را تمام كنيد. حالا ميخواهيد خودتان مسووليت را به عهده نگيريد. من ميگيرم و اگر اينطورى شد كه رضائى ميگويد و بچه هاى سپاه قبول نكردند، آن وقت مرا معزول و جريمه كنيد. ولى جنگ را تمام كنيد.
آنهائى كه نوار آن روز را ديده اند ميگويند. براى اينكه مردم بدانند چطور درباره زندگيشان تصميم گيرى شده شاهكار است. البته روزى اينها همه رو ميشود و مردمى كه فرزندانشان كشته شدند و سالها زجر كشيدند و باور داشتند كه براى دفاع از مملكت و دين اين هزينه را پرداخته اند بايد روزى سهم خود را بگيرند و در دادگاه عادله همه اينها را به محاكمه بكشانند. اين موضوعى است كه اين روزها در جزوه ها و شبنامه هائى كه در شهرهاى مختلف توزيع ميشود همه جا هست. جالب اينكه بيشتر هم خانواده شهيدان هستند كه خريدار اين نوع جزواتند.
قاپزن از خانواده شهيد
چندى پيش خبرش پيچيد كه يكى از فرماندهان نيروى انتظامى در يك جلسه با وزير كشور زده زير گريه و گفته شما خيلى راحت صحبت ميكنيد. اما ما با واقعيت ها سروكار داريم. از هر سه باند جيب بر و كلاهبردار كه ميگيريم يكى شان خانواده شهيد هستند. چكار مى توانيم بكنيم وقتى كه كارت و عكس همراه با آقا را بيرون مى كشند و مى گويند با ماهى هشتاد هزار تومان اهدائى بنياد شهيد چطور زندگى كنيم. وقتى ميگويند خواهرمان رفته تن فروشى.
به همين جهت است كه اخبار مربوط به اين امور از خبرنگاران حوادث روزنامه ها پنهان مى شود و يا با آنها به تبانى مى رسند كه قبل از چاپ هر خبرى بهتر است از ناجا كسب تكليف كنيد كه يكباره برايتان بد نشود. همه شان هم ميگويند مى دانيد كه آقا خيلى حساسند در اين باره.
اينكه آقا حساسند و يا اين كه سردار خودشان سه تا شهيد در خانواده دارند در حقيقت نه به خاطر رعايت حال شهداست بلكه اين دكان حكومت است و اگر فاش شود كه ته اش چيست كه سنگ روى سنگ بند نمى شود. مثل قاپزن هاى كرج كه از دست همه در رفت.
روز شنبه هفته پيش ناگهان طرح ضربتى نيروى انتظامى به اجرا درآمد و صدتائى بنز الگانس از تهران رسيد و گفتند متخصصان و كارآگاهان برجسته آمده اند كه شهر را پاك كنند. ظهرش چهل نفرى را در مينى بوسها انداخته بودند و مردم هم در ازدحام ترافيك ميديدند كه دستگير شدگان در مينى بوس سيگار مى كشند و مى خندند. بين آنها از همه مشهورتر آبليمو است. پدرش شهيد شده و برادرش هم شهيد است و از قضا ناپدريش [شوهر دوم مادرش] هم شهيد شده و در نتيجه اينها هفت نفر در يك خانه بزرگ شده اند و آبليمو كه الان سى سالى دارد اما خواهر و برادرهايش همه كوچولويند. آبليمو مشهورتر از آن است كه خودش قاپزنى كند و كيف بزند اما ميگويند تيم مفصلى از بچه هائى دارد كه همه مثل خودش بى پدر در اطراف كرج بزرگ شده اند. مردم كرج ديدند كه سى نفرى را در مينى بوس انداختند و بردند به ناجا. بنزهاى الگانس را هم ديدند. اما شب كه خبرش از صدا و سيما پخش شد گفته شدهفت كيف زن به سرقتهاى متعدد اعتراف كردند.
خبر رسمى از اينقرار بود: در عمليات ضربتى بزرگ ناجا در كرج اعضاى باند بزرگى از كيف قاپان زمانى شناسايى و دستگير شدند كه دو نفر از آنها صدها بار كيف زده اند و همان روز هم كيف مردى را در خيابان حافظ دزديدند و قصد فرار داشتند كه راننده پرايدى اين صحنه را ديد و آنها را تعقيب كرد.
متهمان دستگير شده پس از بازجوئى اعتراف كردند عضو باند چهارنفره اى هستند كه در تهران و كرج فعاليت مى كنند. در ادامه دو همدست ديگر متهمان دستگير شدند و درمجموع چهار متهم به نام هاى حسين معروف به دلكو، يوسف معروف به برتى، حسين معروف به آبليمو و مرتضى معروف به سوسول دستگير شدند. متهمان به ۹ فقره سرقت از پنج مرد و چهار زن در تهران و كرج اعتراف كردند و گفتند اين سرقت ها را طى هفته گذشته انجام داده ايم.
با به دست آمدن اين نتايج، پرونده به دستور معاون دادسراى جنايى تهران به شعبه پنجم داديارى اين دادسرا ارسال شد تا تحقيقات كامل در اين خصوص انجام شود.
برى گير مى افتى
اين نوشته را بخوانيد اگر توانستيد جلوى اشك خود را بگيريد جايزه داريد.
«سوارى دربست؟» ... «دربست سوارى؟» ... «سوارى دربست؟» ... بى وقفه مى پرسيد. از همه مى پرسيد و هى فاصله بين ماشين هائى را كه كج و راست كنار هم پارك شده بودند، طى مى كرد و گاهى هم با راننده هائى كه دو سه تا دو سه تا دور هم جمع شده بودند، يكى دو كلمه حرف مى زد و باز برمى گشت و مى پرسيد؛ «سوارى دربست؟» مردمى هم كه گاهى با عجله و زمانى با خونسردى از كنارش رد مى شدند، يا اعتنايى به سوال مكررش نمى كردند و يا به علامت نفى سرى تكان مى دادند و مى گذشتند.
آنجا تا دلتان بخواهد ماشين بود، از انواع پيكان هاى نيمه فرسوده و تمام فرسوده تا پيكان هاى آردى نما و پرايدهايى كه بى سروصدا شدند جانشين پيكان هائى كه يك عمر بار نقل و انتقال مسافران اين شهر بزرگ را به دوش كشيده بودند. ماشين ها با زاويه هاى مختلف و گاهى سروته كنار هم پارك شده بودند و راه را حسابى بند آورده بودند و رانندگان خطى و گاه غيرخطى آشنا! هم مالك بى بديل آن بخش از خيابان به حساب مى آمدند. وقتى قدم به محدوده شان مى گذاشتى، دوره ات مى كردند؛ هر كدام با پرسشى؛ «پاسداران؟» «جردن؟» «رسالت؟» «نوبنياد؟» و... اما چندتايى كه حسابگر بودند و اهل دودوتا چهارتا و حساب همه چيز را داشتند؛ از ترافيك و بنزين گرفته تا دورى راه و باز و بسته شدن در و غيره، به انتظار يك عدد مسافر خوب و سر به راه دربستى ايستاده بودند.
«دربست خانوم؟» از من هم پرسيد. نمى دانم گفتم «نه» يا نه ولى رفتارم طورى بود كه فهميد نمى خواهم دربست سوار شوم. تعدادى از مسافرها سردرگم لابه لاى ماشين ها پرسان پرسان اين طرف و آن طرف مى رفتند تا بلكه بتوانند راننده مورد نظر و ايضا ماشين مورد نظر را شناسايى كنند و سوار شوند و بروند سراغ زندگى شان.
مسيرم را به راننده اى گفتم. راننده در حالى كه دسته كليدش را تاب مى داد پرسيد؛ «كجاش مى خواى پياده شى؟» ... «به حق چيزهاى نشنيده! يعنى چه؟ خب خطى يعنى از اول خط تا آخر خط ديگه.» اينها را البته به خودم گفتم، اما به راننده گفتم؛ «خيابان پانزدهم.»
«نه باباجون نمى ريم... ما از بالا مى ريم... سر نوزدهم مى تونى پياده شى...» و با لحنى حق به جانب ادامه داد؛ «ترافيكه... راه بسته است... نمى شه رفت... برى گير مى افتى...» و بى اعتنا به من كه ايستاده بودم و به حرف هايش گوش مى دادم، راه افتاد به طرف راننده اى كه هنوز داشت مى پرسيد؛ «سوارى دربست؟» نمى دانم. شايد او هم تصميم ديگرى گرفته بود.
فلسفه ايجاد ايستگاه هاى خطى و اضافه شدن تعداد زيادى اتومبيل غيرتاكسى با آرم راهى، كمك به روان سازى حمل و نقل و كاستن از حجم مسافران سرگردان و منتظر بود اما مثل بسيارى از طرح ها، در ميانه راه- شايد هم از ابتداى راه- با قيموميت برخى رانندگان، شكل و شيوه اى ديگر يافت و خود تبديل شد به دو معضل؛ مسافر دربستى و راه هاى ميانبر.
اما همان طور كه ايستاده بودم، يكى از راننده ها رسيد و به طورى كه ميخواست كسى صدايش را نشنود گفت ميخواى سرشو ببرمت. ميرم پولمو از سرهنگ ميگيرم. نگاهش كردم و ديدم چيزى ميخواهد بگويم. نميدانم چرا راه افتادم. ماشين او سومى چهارمى بود. شايد هم تا رسيديم به ماشين چشمكى بين راننده و دو تا از راننده ها رد و بدل شد. من اعتنا نكردم. سوار شديم. گفت نزديك كه شديم خودت را كمى جمع كن تا از جلو مغازه ها رد شيم. همين كار را كردم خنديد. حالا من شده بودم مسافر دربستى كه دارد ميانبر ميرود. ميانبر رفتيم و راننده زنگ زد و در باز شد و بعد از چند دقيقه در راهرو رديف كت هاى نظامى را ديدم كه به ديوار آويزان بود. راننده مرا ول كرد و رفت. بوى تند ترياك مرغوب در دماغم پيچيد. تا يك كسى [ خود سرهنگ بود؟ ] آمد و نگاهى به سرتاپايم كرد و پله ها را نشان داد گفت برو بالا. رفتم. اتاقى بود با يك تخت و سربخارى اش چند تا عكس از مراسم رسمى. تا آمد. چاق بود و پشمالو. از توى راهرو قاه قاه خنديد.
من شدم مشترى هر هفته روزهاى دو شنبه. سرداران هر دفعه عوض ميشوند ففط سرهنگ ثابت است مثل اينكه يكى از خانه هايش همانجاست.
ماه رمضان قشنگه
اما اشتباه كرده ايد غم انگيزتر از نوشته هاى يك زن تن فروش هم هست و آن هم يادداشتى است كه حالا ميخواهم وادارتان كنم كه بخوانيد. يادداشت يكى از همان ها كه شنيده ايد تعدادشان در تهران روز به روز بيشتر ميشود و تمام شهر را گرفته اند. همه از اينها به عنوان معضل اجتماعى صحبت ميكنند اما كسى پاى دردشان نمى نشيند. انگار اينها طاعون دارند. بعضى از قسمت هاى اين نوشته سانسور شد. اگر قرارست كه گريه كنيد و اگر قرارست كه خشم بگيريد بر كسانى كه اين وضعيت را به جامعه ايران تحميل كردند. ولى به هر حال بايد با واقعيت آشنا شويد. واقعيت برهنه.
خيلى ميترسيدم. اونا ميتونستن آبروى منو ببرن، من تو اون مدت با بسيجى هاى زيادى دوست شده بودم. خيلى هاشون آدمايى بودن كه من به عنوان يه دوست واقعاً به اونا افتخار ميكردم. اونا ادعايى نداشتن ولى از همه بهتر بودن ولى اينهايى كه اين دفعه من باهاشون صميمى شده بودم و گولشونو خورده بودم آدمايى بودن كه فقط ادعاى ديندارى ميكردن و باعث شدن من از تموم بسيجى ها زده بشم. اونا خوب نبودن. اونا دنبال گول زدن امثال من بودند. پارك رفتن هاى من شدت پيدا كرده بود. ديگه صبح تا شبم رو دنبال تن فروشى بودم. آدمى شده بودم كه هيچ كس برام مهم نبود. دوست داشتم ايدز بگيرم و به همه منتقل كنم. براى همين نود درصد سكسهام بدون كاندوم بود. خودم براى خودم بى ارزش شده بودم. همش تو فكر پايان دادن به اين زندگى نكبت بار بودم. اكبر كه اولين مشترى من بود هفته اى يك بار با من سكس ميكرد. بيشتر مشترى هام رو اون برام پيدا ميكرد. بعضى وقتها زنگ ميزد و تلفن چند نفررو مى داد و مى گفت اينهارو امروز برو. محسن هم شبا منو با ماشينش مى برد براى كار. تقريباً روزى بالاى شش بار رد ميكردم. پنج شنبه ها كه از چند روز قبلش رزرو ميشد. هفته اى نبود كه تو پارتى و مهمونى گى ها نباشم. ولى با تمام اين ها خيلى افسرده شده بودم. تا تنها ميشدم ياد سرگذشت خودم مى افتادم. فكر ميكردم كه من چقدر بدبخت هستم. چرا من هميشه بايد اسباب لذت ديگران باشم. چرا من هيچ وقت نبايد از رابطه با يه مرد لذت ببرم. من بات نبودم. به خاطر تن فروشى بات شدم. و بات هم ماندم. من هميشه آرزو داشتم يك رابطه دو طرفه داشته باشم. ولى خودم دنياى خودمو نابود كرده بودم. ياد حرفاى يكى از دوستاى بسيجيم افتادم. يكيشون كه هنوز با من دوسته و منو خيلى راهنمايى ميكرد. ولى حيف كه قدرشو ندونستم. اون ميگفت: پسر تو خودتو گم كردى. تو چرا اجازه مى دى باهات هر كارى بكنن. فقط به خاطر پول؟ من بهش ميگفتم براى پول نيست، من عادت كرده ام. اون مى گفت اونا تو رو خيلى خار و پست ميكنن. بعد برام يه مثال زد. گفت سنگ توالت چقدر بى ارزشه؟ مى بينى همه روش همه كار مى كنن. شده محل تخليه كثافت هاى آدما. ميگفت نذار ازت مثل سنگ توالت استفاده كنن. ميگفت نذار لذات حيوانى خودشونو رو تو تخليه كنن و بذارن برن. حد اقل با يكى دوست بشو كه لذات انسانيشو با تو شريك بشه. من بهش ميخنديدم. و بى اعتنا بودم... .
تكمله:
ماه رمضان هست...
شباى تاريكى و گريه رسيده...
شباى خاموشى ستاره ها
شباى بهشت زهرا رفتن من و بچه ها
ماه رمضان رسيده
شبايى كه ذره ذرش برام خاطره است
مسجد ارك و فلافل هاى خوشمزش
افطارى خوردن تو هيأت و جيم زدن قبل از همه
ماه رمضان آمده...
شباى زولبيا و باميه سيگار و دود قبل از سحر
شباى حسرت يك جرعه عرق
ماه رمضان برام قشنگه... هميشه برام قشنگ بوده. اين ماه رو خيلى دوست دارم. هر چند كه بد ترين خاطراتم رو از همين ماه رمضان داشتم. آخه اون موقع ها كه بيزنس ميكردم تو همين ماه رمضان بود كه اوج بيزنس من ميشد. نميدونم چرا؟ اما ماه رمضان كه مى شد كاسبى ما هم سكه ميشد. حالا يا فقط برا من اينجورى بوده يا برا همه. . اينو نميدونم... ماه رمضان بيزنس از ظهر شروع ميشد و تا ساعت چهار صبح ادامه داشت شام با يكى بوديم. نزديك افطار با يكى، سحر با يكى، نيمه شب با يكى، هر ساعت با يكى. همه جور آدم پيدا ميشد. بيشتر سكس هامون هم تو حموم بود. آخه ماه رمضان حمام هاى محله ما تا صبح باز هستند.
البته نمى گم همشون بد بودند. خب به هر حال آدم كه بيزنس ميكنه بعضى وقتا هم با كسائى هست كه براش قشنگ هست اما چه فايده كه همه به چشم يه روسپى و كاسب به آدم نگاه ميكنن. به هر حال رمضان آمده و من در دنيايى از خاطرات غوطه ور هستم... . از خاطرات خيلى دور و خيلى نزديك... . من يك پسر تن فروشم!
|