Nimrooz
Vol. 18, No. 903, October 13, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۳ - جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
عسگر آهنين
رفتى و پشت سرت باران گرفت
(با ياد عمران صلاحى)
004056.jpg
آهنين
زنده ياد «سياوش كسرائى» شعرى دارد: من مرگ هيچ عزيزى را باور نمى كنم!
دوستى، نزديك راه آهن مركزى شهر پس از سلام كوتاهى مى گويد: بچه جواديه رفت! متوجه منظورش نمى شوم. نگاهش مى كنم. اشك ها از زير عينك ذره بينى درشت تر ديده مى شوند. قلبم مى لرزد. دچار دلهره مى شوم. مى گويد: عمران صلاحى رفت! هيچ چيز براى گفتن به ذهنم نمى رسد. هر دو به شدت متأثريم. مى گويم از اندك شمار انسان هائى كه زلال تر از اشك چشم اند، يكى كاسته شد. از او خداحافظى مى كنم. بر سر چهارراهى، در شهرى كه در آن هنوز جا نيفتاده ام، ايستاده ام و نمى دانم به كدام سمت بايد رفت. به خود مى ايم و به راه مى افتم و پس از نيم ساعتى خود را در خلوت هميشگى ام مى يابم.
به عمران صلاحى مى انديشم. به خاطرات اندك و مشترك و زيبائى كه پس از گريزمان از ميهن خونريز، چون رگى قطع شد و آرام، همواره از آن خون مى ريزد و اين زخم درونى را كس نمى بيند. او را از پيش از انقلاب مى شناختم. پس از فرار، از راه دور، با خواندن آثارش، از جمله: «حالا حكايت ماست» در دنياى سخن كه به دستمان مى رسيد. نتيجه شكر پرانى هايش، بمب گذارى حزب الله در دفتر آن مجله بود. ديگر نمى توانم تنها بنشينم، به «كاوه» زنگ مى زنم. مى گويد: «بيا! مى روم. با هم در اينترنت گزارش مراسم خاكسپارى او را مى خوانيم. تابوتى با حلقه گلى سپيد بر آن در ميان است. به تابوت خيره مى شويم و از راه دور چند دقيقه در كنار آن تصوير سكوت مى كنيم. پس از آن به چهره گرفته يكديگر نگاه مى كنيم. كاوه مى پرسد: چاى مى خورى؟ مى گويم نه، آب! با آب سرد بهتر ميتوانى قلوه سنگ بغضى را كه در گلو دارى، فرو ببرى! از او، هيچ نيش و كنايه اى بر جان» خارج كشورى ها «، هرگز ننشست! در سفرى كه به سال ۲۰۰۰ ميلادى به سوئد داشت، چند بار صحبتى تلفنى داشتيم. هيچ چيز از آن گذشته اى كه در آن جز مهربانى در دل و در ذهن من، كاسته نشده بود. او همچنان همان رفيقى بود كه رفاقت و مهربانى اش را نثار تو مى كرد. از او خواستم پس از بازگشت به ايران، نامه اى كوتاه بنويسد به دوست مشتركى كه در آلمان پناهنده شده و تقاضاى پناهندگى اش رد شده بود. پس از بازگشتش از سوئد نامه اش رسيد در وضع اقامت آن دوست مشترك گشايش حاصل شد، كه هر كجا هست، سلامت باشد. من براى رعايت حال او، كمتر به او تلفن مى كردم. گاهى بسيار كوتاه و با هم تركى حرف مى زديم. اما او رفيق تر از آن بود كه من فكر مى كردم. دو سه بارى تلفن كرد، تا اين كه يك بسته پستى به دست مان رسيد. دو كتاب او بود:» نگاه يك نگاه «و» آى نسيم سحرى يه دل پاره دارم، چن مى خرى؟ «هر دو هم، مجموعه شعرهايش. چرا كه دوستى ما با شعر در تهران شروع شد. وقتى كه در سوئد بود، ضمن صحبت هاى تلفنى از او خواسته بودم، كه اگر از شعرهاى چاپ نشده طنزآميزش چيزى در دسترس دارد، يكى براى ما فاكس كند كه در نشريه اى چاپش كنيم. او شعر زير را فرستاد:
پرچم ايران
پرچم ايران كه است سه رنگ
رنگ هايش را زهم وا كرده اند
سرخ را وقف شهيد كربلا
سبز را هم شال ملا كرده اند
از سفيدش ساختند عمامه اى
كله- خر را توى آن جا كرده اند
با گريس وُ، وازلين وُ، واسكازين
چوب آن را نيز در ما كرده اند!
شعر را كه خواندم، تلفن كردم و گفتم: عمران اين شعر را كه نمى شود بنام اصلى ات چاپ كرد! گفت: خودت يك نام مستعار بساز! قرار بود از اين نظر بيشتر در تماس باشيم. فكر مى كردم شايد بتوان با چاپ آثارش در خارج كمكى به او كرد، هر چند مناعت طبعش چنان بود كه توقعى نداشت. اكثر نشريات و رسانه هاى خارج از كشور البته در استفاده مجانى از آثار او همت؟! به خرج دادند، اما دريغ از حق التحرير. اين بود كه ما هم شاخ محبت را كشيديم و گفتيم از ما خيرى به او نمى رسد. شرمرسانيم!
بارى، از كاوه چند كتاب از عمران را قرض گرفته ام:» يك لب و هزار خنده «،» روياهاى مرد نيلوفرى «،» حالا حكايت ماست! اين كتاب را باز مى كنم. مطلب كوتاهى در آن مى بينم بنام پيشگيرى. «
مال زمان هائى كه كتابفروشى ها را آتش مى زدند. همچنانكه در حمله اول شان، قادسيه، كتابخانه ها را به آتش كشيدند. نوشته است:» پيشنهاد مى كنيم ناشران از اين به بعد كتابهايشان را روى كاغذهاى نسوز يا ورقه هاى آلومينيومى چاپ كنند و به جاى نخ با سيم شيرازه بندى كنند. با اين اقدام كتابهايشان در برابر حوادث طبيعى و غير طبيعى محفوظ مى ماند و از آب و آتش گزند نمى بيند. «
مجموعه اى از عكس ها، توسط آن دوست مشترك به ما داده شد. در خانه اى گرد آمده اند. از ميان آن جمع دكتر جواد مجابى، محمد مختارى و عمران صلاحى را مى شناسم. چند تن ديگر چهره هايشان آشناست اما نام شان را به ياد نمى آورم. مختارى قربانى اسلام عزيز شد. عمران صلاحى هم رفت، به راستى از اين عده كدام رفته اند و كدام مانده اند؟
عمران صلاحى عضو كانون نويسندگان ايران بود و از امضاء كنندگان نامه معروف ۱۳۴ نفر كه ترجمه شد و به وسيله يكى از اعضاى كانون نويسندگان ايران (در تبعيد) در كنگره جهانى نويسندگان در پراگ خوانده شد. او همواره آزادگى خود را حفظ كرد.
» بهروز «دوست آذربايجانى ما كه او را مى شناخت، پس از اين همه سال دورى از ايران و از او با اشك از او سخن گفت.» كاوه «، طبق معمول جملاتى از او را از حفظ خواند و عجبا كه كلمه مشترك هر سه ما درباره او» مهربانى «بود و هر سه نيز به اين عقيده: عمران از آنگونه نادره انسان هائى بود كه چاره اى نداشتى، جز آن كه دوستش داشته باشى.
ظاهر و باطن
او برخلاف بعضى ها، از دور دل نمى برد و از نزديك زهره را ظاهر و باطن اش يكى بود. در همان مجموعه» حالا حكايت ماست «، لطيفه شيرينى دارد كه بسيار گوياست:
معرفه الاعضاء
يكى از ديوانه اى پرسيد:» اگر قرار بود انسان فقط يك چشم داشته باشد، دوست داشتى آن چشم كجا قرار مى گرفت؟ «
گفت:» روى انگشت اشاره «.
طرف پرسيد:» چرا؟ «
گفت:» آنوقت مى توانستم انگشتم را بكنم تو دهن جنابعالى تا ببينم ظاهر و باطنت يكى است يا نه. «
عمران هم ظريف مى ديد، هم ظريف مى نوشت و مى شود گفت كه ظرافت و متانت در او جمع بود. بارها و در همه عرصه ها به سانسور و خودسانسورى پرداخته است كه اين دومى فرزند كريه همان اولى است و آن هم فرزند كريه جباريت هماره دچار سوءظن و همه دشمن بين:
شعر و شاعرى
از آقاى ع. شكرچيان متخلص به» شكر «پرسيديم:
» تازه چه سروده اى؟ «
گفت:» مدتى است شعر و شاعرى را كنار گذاشته ايم. «
پرسيدم:» چرا؟ «
گفت:» شعر عاشقانه كه مى گوئيم، از آن برداشت سياسى مى كنند و مى گويند كودتاى خزنده كرده اى. شعر سياسى هم كه مى گوئيم، از آن برداشت عاشقانه مى كنند و مى گويند دست به تهاجم فرهنگى زده اى. «
اين را هم بگويم كه يكبار انتقادى هم به ما كرد و البته به همان شيوه مهربانانه خودش. گفت: نكته را خوب ديده اى، خوب پرورده اى، اما به جاى آن كه تلنگرى بزنى و بگذرى، سيلى محكمى خوابانده اى دم گوش بابا!
بارى با آوردن شعرى كوتاه از او، اين مطلب را به پايان بريم كه ديگر راستش جان و توان آن را ندارم كه به نوشتن ادامه دهم. او اين شعر را در سال ۱۳۵۴ در شيراز نوشته بود:
بدرقه
مادرم روى سرم قرآن گرفت
آيه ها در پيش چشمم جان گرفت
ابرها از چارسو گرد آمدند
رفتم و پشت سرم باران گرفت...

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   • 
•   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •