Nimrooz
Vol. 18, No. 903, October 13, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۳ - جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
محمود كيانوش
در خرگاه شب (۲۳)
003852.jpg
كيانوش
نيزه دارانند چشمانش
نگاهش سر مى اندازد، چه رمزى هست در چشمش،
نمى دانم، خدايا، تيغ مى بارد مگر چشمش!
اگر لغزدخيال ِ من به يك مو از وفاى او،
هويدا مى شود سّر ِ سوئداييم بر چشمش!
به تابى طّره زلفش هزاران خاطر آشفته،
به يك برهم زدن دارد هزاران در بدر چشمش.
چنان تا نيزه دارانند مزگانش، صف اندر صف،
به چشمان ِ قضا خندد چنين مستانه سر چشمش.
دل عشق كُش ِ او كرد جان بر آشنايان تلخ،
مگر در مجلس ِ بيگانگان شد مشتهر چشمش!
حذر، اى عاشقان، زيرا نظربازى ست جانبازى،
كه با تيغ ِ نظر گويد به عاشق الحذر چشمش!
تهران، ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
اگر ساسانيان با همدستى و همفكرى موبدان زردشتى در تفسير اوستا با ترفند «زند» نمى بافتند، و آنان را در حكومت دست راست خود نمى كردند، و بزرگان آزاده را نمى آزردند يا به كارهاى خُرد نمى گماشتند و خُردان چاپلوس عزيز نمى داشتند و به كارهاى بزرگ نمى گماشتند، و در نتيجه از اعراب شكست نمى خوردند؛ اگر بعضى از ايرانيان آزرده به تبعيد رفته با بغضِ كورِ خود معناى ميهن و دوست و دشمن را فراموش نمى كردند و به اعراب بسيار رازها از آن جمله رازِ احداثِ خندق را نمى آموختند؛ اگر اعرابِ فاتح، ايرانِ به مفت يافته را پاره پاره نمى كردند و هر پاره را براى حكمرانى به قلدرى محلّى نمى سپردند؛ اگر اين حكمرانانِ محلّى همواره با هم در ستيز نمى بودند تا پاره هاى ايران را از چنگ همديگر در آورند و حيطه حكمرانى خود را گسترش دهند؛ اگر سامانيان كه يك گروه مقتدر از اين حكمرانانِ محلّى بودند، «به سعايت و كشتن يكديگر» نمى پرداختند، و به «غلامان تُرك نژاد در دستگاه دولتى» چنان قدرت و اختيارى نمى دادند تا آنها به فكر سلطنت بيفتند، و از ميان اين غلمان ترك نژاد، «البتكين» حاجب، از غلامان سامانيان، به مرتبه سپهسالارى خراسان نمى رسيد، و «در خارج از قلمرو سامانيان در شهر غزنه» حكومتى تشكيل نمى داد، و بعد يكى از غلامان «البتكين» به نام «سبكتكين» در دستگاه او «به مراتب عالى نمى رسيد و داماد او نمى شد و بعد از مرگ البتكين،» جاى خداوند خود را نمى گرفت، و پس از او پسرش «محمود غزنوى» كه از خليفه عرب لقب «سيف الدّوله» گرفته بود، به ديگر پاره هائى از ايران دست نمى انداخت، و اين غلام تركِ البتكينِ غلام تركِ سامانيان، در آن آشفته روزگار سياه «از پادشاهان بزرگ ايران و يكى از فاتحان مشهور تاريخ اسلامى» و «در تاريخ ايران و اسلام مقام بسيار بزرگى» حايز نمى شد، و غزنويان نو مسلمان راه تعصّبى مصلحتى و خشك در پيش نمى گرفتند؛ و اگر پس از آنان باز خاندانى «از تركمانان بدوى» به نام «سلجوقيان» كه «در آغاز بى علاقه به زندگى شهرى و تمدّن و دين بودند، و چون اسلام آوردند، بر اثر سادگى طبع در اين راه دچار تعصّب» نمى شدند، و «به سبب همين حسّ، به مدد دولت و خلافتى كه رو به مرگ مى رفت» نشتافته بودند و آن را احيا نمى كردند، و «به ايران و الجزيره و شام و آسياى صغير هجوم» نمى آوردند و «اين بلاد را به باد غارت» نمى دادند، و «هر سلسله اى را كه در راه خود ديدند» ، برنمى انداختند و «آسياى اسلامى را از اقصى حدّ غربيِ افغانستان تا ساحل بحر الرّوم تحت يك حكومت» در نمى آوردند و «با دميدن روح غيرت و تعصّبى در مسلمانان، عساكر روم شرقى را كه مجدّداً به تعرّض بلاد اسلامى پرداخته بودند» ، عقب نمى زدند و «بر اثر همين كيفيات نسل متعصّب جنگجوى جديدى» پيدا نمى شد، و «همين مسائل» نبود كه «به سلاجقه در تاريخ اسلام مقامى بلند» بدهد؛ و اگر شعر فارسى درى از ابتداى شكل گرفتن تا دوره اعتلا يافتن خود، در قصيده هاى شاعران كلاسيك به مدح شاهان و رجال لشكرى متعصّب غزنوى و سلجوقى و امثال آنها نمى پرداخت، و قصيده سازان در بخش تغزّلى قصيده ها، با در نظر گرفتنِ ناروا شمرده شدنِ وصفِ زيبايى زن و احساساتِ عاشقانه طبيعيِ ميان مرد و زن، از زيبايى پسرانِ خوشگلِ لشكرى و دلباختن به آنها و كام گرفتن از آنها داد سخن نمى دادند، شايد چنين نمى شد كه در طّى پنج قرن، از عهد رودكى سمرقندى تا عهد حافظ شيرازى، فرهنگ و زبان شعر تغزّلى و غزل فارسى با معشوق گرفتن زيبا پسران ترك لشكرى، كه لابد عشقبازى با آنها در بيرون از حيطه تا چهار همسر عقدى و بيشمار همبستر صيغه اى مجاز دانسته مى شد، پروش بيابد، و پس از آن اين فرهنگ و زبان تغزّلى و غزلى تا نزديك به زمان ما در رواج بماند.
نمى دانم كه آيا اگر همه اين «شده ها» كه بر شمردم، «ناشده» مى ماند، باز هم ما امروز همين مى بوديم كه هستيم، يا بهتر از اين مى مانديم، يا بدتر از اين مى شديم. من نه مورّخم، نه در فلسفه تاريخ تبحّرى دارم، نه غيب مى دانم! مى خواهم سخنى در حاشيه غزل «نيزه دارانند چشمانش» بياورم كه در سال ۱۳۵۳ ساخته شد. ما از غزل كلاسيك، از آغازِ آن تا عهد حافظ شيرازى، خواسته و ناخواسته ياد گرفتيم كه معشوق در غزل «جوان زيباى تُرك لشكرى» است. امّا البتّه براى شاعران مدّاح در بيشتر موارد «ترك لشكرى» معشوق مجازى بود، و بسيارى بودند كه در كوچه و بازار هر پسر خوشگلى را مى ديدند، دل به او مى بستند و در شعر آرزوى وصلش را مى كردند و از فراق او مى ناليدند. يكى عاشق پسرى شاگرد قصّاب مى شد، ديگرى عاشق پسرى شاگرد بنّا، و دامنه اين «بچّه خوشگل بازى» به جايى رسيده بود كه براى هر شاعرى، مخصوصاً شاعران عارف مسلك، حكايتهايى در اين عشقِ رسوايى انگيز روايت مى شد، و شايد هم واقعاً اين اعتياد خاصّ پادگان و قلعه و قصرِ لشكريان به حيطه زندگى مردم عادّى هم راه يافته بود، و در آن محيط تعصّب و ريا كه پيش از ازدواج دختران در يك سيّاره و پسران در سيّاره اى ديگر مى زيستند، و بعد از ازدواج هم به علّتهاى معلوم ديگر، شوهران نيازى به دفع شهوت با كسى سواى حليله جليله خود در
بيرون از سراى خود پيدا مى كردند، و شايد از جمله آن علّتهاى معلوم يكى هم اين بود كه خاقانى شروانى در يك رباعى، در پاسخ كسانى گفته است كه او را از بابتِ گرايشِ به «خوشگل پسران» نكوهش مى كردند. در اين رباعى به جاى دو كلمه سه حرفيِ مكروهه ممنوع البيان سه نقطه گذاشته شده است تا خواننده خود آنها را با هدايت مضمون دريابد:
خاقانى را طعنه زنى هر گاهى
كو «...» طلبد، به «...» نجويد راهى!
«...» حلقه مرجان نشود هر ماهى؛
«...» از پس نُه ماه نزايد ماهى!
و خلاصه اين عادت يا اعتياد نامقبول بايد چنان معمولِ خاصّ و عامّ مى شده باشد كه شاعرى مثل «مسعود سعد سلمان» ، با آن حبسياتِ دلسوزش، دفترى ترتيب داد از۹۱قطعه دو بيتى تا نُه بيتى، با عنوان «شهر آشوب» ، در صفت ياران و دلبرانى اهل حرفه هاى گوناگون، از آن جمله رنگرز، فصّاد، خبّاز، چاهكن، برزگر، فقيه، صيّاد، درودگر، طبّال، نقّاش، واعظ، كبوترباز، باغبان، بازرگان، آهنگر، قصّاب، عطّار، سقّا، منجّم، فالگير، لشكرى و طبيب، و شگفتا كه مرد جوان زير هجده سال كه هنوز مى توانست از همجنسبازان دلبرى كند، چگونه مى شد از او انتظار داشت كه در علم و تجربه طبابت به مرتبه معاينت و معالجت رسيده باشد! مسعود خان سعد سلمان در دفتر «شهر آشوب» در صفت دلبر طبيب گفته است:
اى يار ماه روى، طبيبى و حاذقى،
در دستِ توست، جانٍ پدر، جانِ هر كسى.
فرمانِ تو روان شده بر هر كسى و، باز
بر تو روان نبينم فرمانِ هر كسى!
درمانٍ ما بدانى، كز توست دردِ من،
آرى، طبيب داند درمانِ هركسى!
البتّه منظور من در اين حاشيه فقط دلبران لشكرى و شمشيرزن و تير انداز و كمانگيرند كه در سپاه شاهان و اميران آن عهد خدمت دوگانه مى كردند و هنگامى كه به سنّ زمختى و پشمالودگى مى رسيدند، بار يكى از اين دو خدمت از دوششان برداشته مى شد و براى ادامه خدمت ديگر تا فرماندهى و اميرى پى در پى درجه مى گرفتند. اين دلبرانند كه زلفشان كمند است، ابروشان كمان، مژگانشان تير و نيزه، و كارشان كشتن و غارت كردن. همان مسعود خان سعد سلمان در يكى از سه قطعه اى كه در صفت يار لشكرى ساخته است، مى گويد:
رفتى به جنگ و جز تو كه ديد، اى صنم، صنم
كو با هزار مرد مبارز فِرِه بُود؟
باز آمدى مظفّر و پيروز و، روزِ تو
آرى، چو تو صنم، همه جا روزبه بُود.
لابد مظفّر آيد آن كس كه گاهِ جنگ
از غمزگان و زلفش اير و زره بُود!
و شيخ اجلّ سعدى شيرازى در يك رباعى، در خطاب به معشوق نوجوان لشكرى گفته است:
اى كودك لشكرى كه لشكر شكنى،
تا كى دلِ ما، چو قلبِ كافر، شكنى؟
آن را كه تو تازيانه بر سر شكنى،
بِِه زآنكه ببينى و عنان بر شكنى!
و از اين خوشتر دروصف دلبر تُرك جنگيِ خود در غزلى، به نيتِ يادى ستايش آميز ازسعد بن زنگى، با قافيه گرفتنِ اسمِ او، گفته است:
چو تُرك دلبرِ من، شاهدى به شنگى نيست؛
چو زلفِ پُر شكنش حلقه فرنگى نيست
دهانش ار چه نبينى به وقتِ سخن،
چو نيك در نگرى، چون دلم به تنگى نيست!
به تيغِ غمزه خونخوار لشكرى بزنى،
بزن، كه با تو در او هيچ مرد جنگى نيست.
و البتّه اگر وسواس پژوهش داشته باشيم، تورّق ديوان هيچيك از شاعران كلاسيك، ما را از برخورد با جرقّه هائى از آتش عشق خوشگل پسران لشكرى و كوچه بازارى محروم نمى گذارد، و يكى از خوش روايت ترينِ اين جرقّه ها را امير معزّى نيشابورى، ملك الشّعراى دربار همان سلجوقيان نومسلمان متعصّب دارد، كه در تركيب بندى در مدح سلطان سنجر، اقرار مى كند كه «پى لشكر گرفتم من زِ بهر لشكرى يارى، / كسى گيرد پى لشكر كه يارى لشكرى دارد» . ضمناً اين اشارت به جاست كه لسان الغيب، حافظ شيرازى، از تصويرها و هنرمايه هاى شعرى امير معزّى در تغزّلهاى قصايد و غزلهاى مستقل او بسيارمايه به وام گرفته است. در ذهن خود مجسّم مى كنيم كه شاعر از دلبر ترك لشكرى خود دل و چشم بر نداشته است و همواره در پى فرصتى مناسب بوده است تا آتش زير دل خود را با آب وصل فرو بنشاند:
تُركى كه همى بر سمن از مشك نشان كرد،
يكباره سمن برگ به شمشاد نهان كرد.
تا ساده زنخ بود، همه قصد به دل داشت؛
و اكنون كه خط آورد، همه قصد به جان كرد.
چون زلف به خم بود، مرا پشت به خم كرد؛
چون تنگ دهان بود، مرا تنگ دهان كرد.
دل بسته مرا باز بدان بندِ كمر كرد؛
خون بسته مرا بتز بدان بسته ميان كرد!
گفتم كه كمر باز كنى؟ طبع دژم كرد!
گفتم كه مگر بوسه دهى! روى گران كرد!
در جستم و بگرفتم و بنشاندم و گفتم:
«يا رب! زِ چنين رويِ نكو صبر توان كرد؟»
صد بوسه زدم بر دهن و و زلفش و گفتم:
«صد شكر مر آن را كه چنين زلف و دهان كرد!»
كه از اين شكر البّته منظور شكر خداوندى است كه چنان خوشگل پسرى را خلق كرده است.
بارى، اين شيوه مرضيه «خوشگل پسرانِ ترك لشكرى» ، و بعدها «خوشگل پسران كوچه بازارى» را هم معشوق تغزّل در قصيده مدحيه گرفتن و به مرور آنها را در غزلهاى عاشقانه و عارفانه آوردن تا زمان حافظ شيرازى ادامه يافت و به قاموس هنرمايه هاى زبانى عشق در شعر تبديل شد، امّا تا آنجا كه من مى دانم، به احتمال قريب به يقين، هيچيك از آن شاعران كلاسيك به استعاره از خودِ «ممدوح» در مقام «معشوق» ، آن هم با صفات همين خوشگل پسرانِ تُرك لشكرى ياد نكرده است. اين حافظ بود كه قصيده مدحيه را در بطن غزل عاشقانه و عارفانه و حكيمانه پنهان كرد، چنانكه از عهد او تا به امروز حتّى بسيارى از به اصطلاح حافظ شناسان در همه موارد به اين رندى هنرمندانه او پى نبرده اند و درنيافته اند كه او در مجموع بيش از هر مضمونى ديگر به مضمون مدحى پرداخته است و از روابط خود با ممدوحان سخن گفته است. به اين ترتيب اگر غزلهاى او را، تا آنجا كه ممكن است، با توجّه به روابط شخصى او با ممدوحانش و با تأمّل در وقايع تاريخى زمان او، بخوانيم و دقيق بخوانيم، در بسيارى از عشقبازيهاى غزلى او دو روح معشوق و ممدوح را در يك قالب مى بينيم، و در معشوق هم در بسيارى موارد همان خوشگل پسر ترك لشكرى تجلّى مى كند. معشوق او كه ممدوح او ست با صفت خوشگل پسر ترك لشكرى از غمزه تيرى بر دل او مى زند كه به خطا مى رود. غمزه خنجر گذار همين ممدوح معشوقِ لشكرى خون او را مى ريزد و او را از غم عشق خلاص مى كند و او از اين بابت منّت پذير غمزه اوست.
بديهى است كه اگر معشوق خوشگل پسرى لشكرى باشد، شاه كه فرمانده همه لشكريان است، مى تواند در قاموس غزل حافظ «شاه معشوقان» و «خسرو خوبان» باشد. در غزلى به مطلع «آنكه از سنبل او غاليه تابى دارد / باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد» ، حافظ كه لابد مدّتى است مورد عنايتِ «ممدوح معشوق» قرار نگرفته است و ظاهراً با عاشق مداح خود بر سر «ناز وعتاب» آمده است، مثل عُمر كه با شتاب مى گذرد، در مقابل حافظ كه كشته عشق اوست، درنگى نمى كند و از او حالى نمى پرسد و در دلجويى از او سر كيسه اى شل نمى كند، و همچون باد مى گذرد. او براى حافظ در لب خود كه مى تواند با جنباندن آن، يعنى بخششِ اندك زرى، حيات بخش شاعر شود، چشمه آب حيوان دارد، چنان آب حيوانى كه بهره ورى خضر از چشمه آب حيات در مقايسه با آن بهره اى از سراب داشتن است. غمزه شوخ همين ممدوح معشوق، با آن چشم مخمور همچون تُرك مست است، كه با بى اعتنايى به عاشق، خون او را به ناروا ريخته است. امّا حافظ عاشق بيمارى است كه به سبب مناعت طبع از ممدوح معشوق روى سؤال ندارد، زيرا كه سؤال گدايى است:
جان بيمارمرا نيست زِ تو روى سؤال،
اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد!
كى كند سوى دلِ خسته حافظ نظرى
چشم مستت كه به هر گوشه خرابى دارد!
سخن كوتاه، من در غزل «نيزه دارانند چشمانش» ترفند حافظ را وارونه به كار بسته ام. معشوق من كه نمى تواند ممدوح من باشد، در چشمانش رمزى هست كه از آن تيغ مى بارد و از عاشقان آزادى سر مى اندازد. دستگاه امنيتى او چنان قدرتى دارد كه اگر كسى در خيال خود يك مو از وفادارى نسبت به فرمانروايى او بلغزد، سرّ او را خبركشانش بر معشوق هويدا مى كنند. امّا او تا در نگهبانى از چشمش كه استعاره چشم انداز پهنه قدرت اوست، صف اندر صف نيزه دارانى كمر به خدمت بسته و خبردار ايستاده دارد، چشمش مى تواند با نخوت و غرور به چشمان قضا، يعنى به سير تاريخ، بخندد. دل او جان را بر آشنايان، يعنى برمردم سرزمين خود تلخ كرده است، و شاعر به عبث مى پرسد كه «مگر در مجلس بيگانگان شد مشتهر چشمش؟» بله، معمولاً بيگانگانند كه بعضى از معشوقان ما را در دوره هائى باد در آستين انداخته اند و در دوره هائى ديگر آستين آنها را از باد خالى كرده اند.
اين حاشيه را با آوردن غزلى عاشقانه از حافظ كه در آن به احتمال زياد معشوق او شاه شجاع مظفّرى است كه حافظ او را «طاير قدسى» مى خواند، به پايان مى برم. شاه شجاع، ممدوح محبوب حافظ، از شيراز خارج شده است. برادرش شاه محمود بر شيراز تسلّط يافته است، و اين واقعه زندگى حافظ را تلخ كرده است، و اوسخت آرزوى بازگشت شاه شجاع به شيراز را دارد. البته شاه شجاع بر مى گردد و برادر را از شيراز بيرون مى راند.
بسيارى از خوانندگان اين غزل، آن را عاشقانه يافته اند. امّا به ديد من اين غزل همان قدرعاشقانه است كه غزل «نيزه دارانند چشمانش» ، با اين تفاوت كه معشوق در غزل حافظ «محبوب» او بوده است، و معشوق در غزل من به بسيار دلايل «منفور» شاعر:
اگر آن طاير قدسى زِ درم باز آيد
عمرِ بُگذشته به پيرانه سرم باز آيد
دارم امّد بر اين اشكِ چو باران كه دگ
برقِ دولت كه برفت از نظرم، باز آيد
آنكه تاجِ سرِ من خاكِ كفِ پايش بود
از خدا مى طلبم تا به سرم باز آيد
خواهم انر عقبش رفت، به ياران عزيز
شخصم ار باز نيايد، خبرم باز آيد
گر نثار قدمِ يارِ گرامى نكنم
گوهرِ جان به چه كارِ دگرم باز آيد؟
كوس نو دولتى از بام سعادت بزنم
گر ببينم كه مه نوسفرم باز آيد
مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح
ور نه گر بشنود آهِ سحرم، باز آيد
آرزومندى رخِ «شاه» چو ماهم حافظ
همّتى تا به سلامت زِ درم باز آيد.
لندن- ۶ اكتبر ۲۰۰۶
نشانى سايت شعرهاى انگليسى محمود كيانوش www. kianush. com

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   • 
•   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •