Nimrooz
Vol. 18, No. 903, October 13, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۳ - جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
زير نظر؛ پيرايه يغمايى
بشنو اين نى...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
كرشمه هاى سخن...
بخوانيم تا بدانيم كه ايرانيان همواره در كار سخن كرشمه ها مى كرده اند:
*جامى در شأن «مولانا ساغرى» سروده:
ساغرى مى گفت: «دزدان معانى برده اند،
هر كجا در شعر من يك معنى خوش ديده اند.»
ديدم- اكثر شعرهايش را- يكى معنى نداشت
راست مى گفت آنكه معنى هاش را دزديده اند!
*عبيد زاكانى در مورد خانه خويش سروده:
در خانه من ز نيك و بد چيزى نيست
جز بنگى و پاره اى نمد، چيزى نيست
از هرچه پزند، نيست غير از سودا
وز هر چه خورند، جز لگد چيزى نيست!
*اثير الدين اومانى خطاب به چرخ فلك سروده:
اى چرخ! ز گردش تو خرسند نى ام
آزادم كن... كه لايق بند نى ام
ور ميل تو با بى خرد و نادان است،
من نيز چنان اهل و خردمند نى ام!
*كاتبى نيشابورى در سوگ شمس علاء شاعر سروده:
رفت آخر از جهان شمس علاء
آنكه گه گه در شمارى آمدى
او برفت و ماند از او ديوان شعر
هم نماندى، گر به كارى آمدى!
*انورى ابيوردى در هجو خواجه اى بلند قد سروده:
اى خواجه درازيت رسيده ست به جايى،
كز اهل سماوات به گوشت برسد صوت
گر عمر تو، چون قد تو بودى به درازى،
تو زنده بماندى و بمردى ملك الموت
*روشن اصفهانى براى خواجه اى فراموشكارسروده:
صاحبا! وعده اى كه فرمودى؛
شد فراگربه يا فرا موشت؟
يا بده، يا ز انتظار بر آر!
بنده ات را ز وعده دوشت
*با استفاده از سايت كانون ادبيات ايران
چرا بادام؟ ...
در باره تقدس «بادام» و نقش كليدى آن و حرمتى كه مردم از دير باز به آن مى گذاشته اند، در فولكلور و اسطوره اشاره هاى بسيار رفته، كه نمونه هاى زير از آن دست است:
مردم خراسان را عقيده بر اين است كه «اگر مسافر عصايى را كه از چوب بادام تلخ ساخته شده باشد، در دست بگيرد، از بلا و حادثه هاى گوناگون در امان خواهد بود.
همچنين آنان بر اين باورند كه هنگامى كه عروس را به خانه بخت مى برند، قبل از ورود به خانه داماد، پس از آن كه كاسه آبى را واژگون كرد، در هفت قدم بعدى بايد يك دانه بادام را كه هر كدام روى يك سينى قرار دارد، زير پاى خود بشكند و با اين كار بركت را به خانه همسر آينده اش ببرد.
در يزد دختران دم بخت روز جمعه مقدارى بادام مى خرند و با خود به بالاى مناره مسجد جامع مى برند و آنگاه پس از نيت، دو ركعت نماز مى خوانند و در موقع پايين آمدن، در هر پله يك بادام را زير پاى خود مى شكنند، با اين اعتقاد كه بختشان گشوده خواهد شد.
در لرستان و ايلام معتقدند كه بادام كوهى درختى مقدس است و نبايد آن را بريد و نيز معتقدند كه عصاى» خضر «از چوب درخت بادام كوهى بوده است.
مردم گراش لارستان فارس هم در شادى، و هم در سوگ بادام نثار مى كنند. آنان هنگام جشن و سرور بادام را به رنگ سبز كرده و نثار مى كنند و هنگام سوگوارى بر تابوت بزرگان و پيران محتشم بادام را به رنگ سياه كرده و نثار مى نمايند. هم از اين روست كه مير خسروى مى گويد:
دو بادام سيه هر سو ميفكن در نظر بازى
نگهدارش كه روزى بر سر تابوتم اندازى نثار
اما اگر از متوفى جوان ناكام و بويژه دختر جوانى باشد، بر تابوتش بادام سبز يا بادام ساده رنگ نشده مى افشانند. روز عاشورا هم بر كُتل، حجله و گهواره هائى كه با جمعيت عزادار حركت داده مى شود، بادام سبز مى ريزند.
ميبدى در كشف الاسرار وعدهالابرار/ج۱ /ص۱۶۰ ‎/درتفسير آيهى» اذ قال ربّك للملائكه انّى جاعل فى الارض خليفه... «در ارتباط با اين موضوع مى گويد:
آورده اند كه ابليس وقتى بر آدم رسيد گفت كه: بدان كه تو را روى سپيد دادند و ما را روى سياه. غرّه مشو كه مثال ما همچنان است كه باغبان درخت بادام نشاند در باغ و بادام به بر آيد. آن بادام به دكان بقال برند و بفروشند. يكى را مشترى، خداوند شادى باشد و يكى را مشترى، خداوند مصيبت. آن مرد مصيبت زده آن بادام ها را روى سياه كند و بر تابوت آن مرده خويش مى پاشد و خداوند شادى آن را با شكر بر آميزد و همچنان سپيد روى بر شادى خود نثار كند. يا آدم! آن بادام سياه كه بر سر ِ تابوت مى ريزند، ماييم و آنچه بر سر ِ آن شادى نثار مى كنند، كار دولت توست. اما دانى كه باغبان يكى است و آب از يك جوى خورده ايم. اگر كسى را كار با گُل افتد، گل مى بويد و اگر كسى را به خار باغبان افتد، خار در ديده زند.
در تورات هم، فصل صحيفه ارمياء نبى، باب اول، صحبت از درخت بادام است:
» پس كلام خداوند بر من نازل شده گفت: اى ارمياء چه مى بينى؟ گفتم شاخه اى از درخت بادام مى بينم. خداوند مرا گفت: نيكو ديدى، زيرا كه من بر كلام خود ديده بانى مى كنم، تا آن را به انجام رسانم. «
محمدبن احمد طوسى در ذيل كلمهى» اللوز «مى نويسد: لوز بادام است و اين ميوه اى مبارك بوده به فال نيك دارند و در ولايت ترك، عزيز بود تا حدى كه ملكى، دخترى را به شوهرى دهد، سه بادام يا چهار در حُقه اى زرين نهد، با جهاز ببرد. و اگر لوز بسايند و به ميل زرين در چشم كنند، سود ها دارد و اگر چه به حد كورى رسيده بود.
در حديث عشق...
سعديا نا متناسب حيوانى باشد،
كه بگويد كه دلم هست و دل آرامم نيست
در حديث عشق بسيارها گفته اند و ما را در اين مجال اندك سر ِ آن نيست كه به بسيار ها بپردازيم، كه ما را بختيارى آن قدر به دست مى آيد كه هنگام گذار از اين مقام، تنها به رايحه اى دل خوش داريم تا شايد به كرشمه اى، سبز برآييم كه اين جوهره به هر كسى دست وصال نمى دهد كه امروزه روز جهان پُر است از عشق هاى زنگار گرفته كه هريك دنباله تاب رنگ و نيرنگى است. چرا كه اگر عشق راستين از مشرق دل ها طلوعى دوباره مى داشت و شمس از تبريزى ديگر جهان را در سرشارى خويش شستشو مى داد، خفاش جنگ از ميانه برمى خاست و ناقوسى كلان، مهر مى نواخت تا زنگوله هاى شهوت و ناراستى را در طنين زنگدارش خفه كند. دريغا... دريغا كه حضرت عشق در بستر احتضار افتاده و آنچه امروز در رگ ها جارى است، جرنگيدن سكه هاى خودى و بيگانه است، نه قل قل شورمند عشق كه جان را سيراب مى كند.
حديث عشق را با ارواح ناشايست رفاقتى نيست، پس به آن دسته پيشكش مى شود كه روانى بالا بلند و برازنده دارند كه به گفته شيخ احمد غزّالى در سوانح:
اين حروف مشمل است بر فصولى چند
كه به معانى عشق تعلق دارد.
اگر چه حديث عشق
در حرف و در كلمه نگنجد،
زيرا كه آن معانى ابكار است
كه دست حروف به دامن خدر آن ابكار نرسد...
و بدل حروف حدود السيف بود،
اما جز به بصيرت باطن نتوان ديد.
و اگر در جمله اين فصول،
چيزى رود كه آن مفهوم نگردد،
از اين معانى بود
والله اعلم...
بيار افسار
داستان زير را سه شاعر بزرگ، عطار (قرن۶)، عراقى (قرن۷) و جامى (قرن۹)، به نظم آورده اند كه از آن ِ عراقى گرم تر و شورمند تر است، كه به نقل آورده مى شود:
آن شنيدى كه عاشقى جانباز
وعظ گفتى به خطّه شيراز
سخنش منبع حقايق بود
خاطرش كاشف دقايق بود
روزى آغاز كرد بر منبر
سخنى دلفريب و جان پرور
بود عاشق؛ زد از نخست سخن
سكّه عشق بر درست سخن
مستمع؛ عاشقان گرم انفاس
همه مستان عشق بى مى و كاس
گرم تازان عرصه تجريد
پاكبازان عالم توحيد
عارفى زان ميان به پا برخاست
گفت:» عشاق را مقام كجاست؟ «
پير عاشق كه دُرّ معنى سفت
از سر سوز عشق با او گفت:
» نشنيدى كه ايزد وهّاب
گفت طوبى لهم و حسن مآب؟ «
اين بگفت و براند از سر ِ شوق
سخن اندر ميان به غايت ذوق
ناگهان روستاييى نادان
خالى از نور ديده دل و جان،
ناتراشيده هيكلى ناراست،
همچو غولى از آن ميان برخاست
لب شده خشك و ديده تر گشته
پا ز كار اوفتاده، سر گشته
گفت:» كاى مقتداى اهل سخن،
غم كارم بخور كه امشب من،
خركى داشتم، چگونه خرى
خرى آراسته به هر هنرى
خانه زاد و جوان و فربه و نغز
استخوانش ز فربهى همه مغز
من و او چون برادران شفيق
روز و شب همنشين و يار و رفيق
يكدم آوردم آن سبك رفتار
به تفرّج ميانه بازار
ناگهانش ز من بدزديدند
از جماعت بپرس اگر ديدند... «
پير گفتا بدو كه:» اى خر جو
بنشين يك زمان و هيچ مگو
نطق دربند و گوش باش دمى
بنشين و خموش باش دمى «
پس ندا كرد سوى مجلسيان:
» كاندرين طايفه ز پير و جوان،
هر كه با عشق درنياميزد
زين ميانه به پاى برخيزد. «
ابلهى همچو خر كريه لقا
چست بر جست از خرى بر پا
پير گفتا:» تويى كه در يارى،
دل نبستى به عشق؟ «گفت:» آرى. «
بانگ بر زد بگفت:» كاى خر دار
هان خرت يافتم بيار افسار! «
چه رفته است؟
ميان خيمه مجنون و خيمه ليلى،
مسافتى است كه چون طول آه، كوتاه است
چه رفته است كه عاشق در اين ره نزديك،
چو باد مى رود امّا هنوز در راه است؟
بى آنكه خطا كنيم...
برگردان شعرى عربى از ابونواس
شاعر ايرانى (اهوازى) دوره هارون الرشيد
ما دو عاشق بوديم
كه هنگام بوسه
بر حجر الاسود،
به ناگهان چهره هايمان در برابر هم قرار گرفت،
و بى آنكه خطا كنيم،
به مراد دل رسيديم...





ريشه يابى ضرب المثل ها
مفرداتت خوب است، مرده شور تركيبت را ببرد!
اين ضرب المثل، تعريض به كسى است كه نتيجه اى نادرست را مقدماتى نيكو تمهيد كرده باشد.
يكى بر آن شد كه تنبك زدن را جواز ِ شرعى به دست كند، پس طلبه اى ساده دل را نشان كرد و روزى عبا و قبايى فراهم آورد و با قيافه اى ظاهرالصلاح با تنبك كوچكى كه زير عبا پنهان كرده بود، نزد او رفت و گفت براى حلّ مشكلى شرعى مزاحم وى شده است و چون مخاطب از مشكل او پرسيد، گفت:
مى خواستم بدانم كه بريدن سر گوسفند از لحاظ شرعى مانع دارد يا خير؟
شيخ گفت:- البته كه بلامانع است مؤمن، نمى بينى همه مسلمين به ذبح و اكل غنم اقدام مى كنند؟
رند پرسيد:- الحال بفرماييد شرع در باب كندن پوست آن چه حكم مى كند؟
شيخ گفت:- آن هم بلامانع است.
پرسيد:- دباغى كردن ِ آن چه طور؟
شيخ باز گفت:- مانعى ندارد، مانعى ندارد.
پرسيد:- اگر پوست را پس از دباغى روى قطعه چوبى يا سفالينه اى بكشند، منع شرعى دارد؟
شيخ كه از منظور او سر در نياورده بود گفت:- چرا بايد منع شرعى داشته باشد؟
رند بناگاه از جاى بجست، تنبك را از زير عبا برون آورد و به زدن پرداخت.
شيخ كه تازه دريافته بود چه فريبى خورده و آن مرد چگونه توانسته كلمه به كلمه فتواى خلاف شرع نبودن تنبك زنى را از او بستاند، به جبران فتوايى كه داده بود فرياد زد:- مؤمن، مفرداتت خوب بود اما مرده شور تركيبت را ببرد! (با استفاده از كتاب كوچه، دفتر اول حرف ت، ص ۲۸۰)
امان از پيرى
پيرمردى از مصائب پيرى گلايه مى كرد. پرسيدندش كه مگر پيرى چه عيبى دارد؟
گفت پيرى دو عيب بزرگ براى آدم مى آورد؛ اول فراموشى است... پيرمرد سپس اندكى تمجمج كرد و گفت: دوم... دوم... دومى... متأسفانه دومى را فراموش كرده ام!» ماهنامه يغما، سال۲۸ ‎/ پانويس ص ۷۴۷ «
يا...
محمد مالمير
هستى ام را،
بادهاى سوزان متوارى
رقم زده است...
در سرزمينى
كه از درختان
يا دار مى ساختند
يا تابوت...





پرسه در وبلاگ ها...
و اين بار دستبردى به وبلاگ» سارا شعر «مى زنيم و شعر زير را ازشاعر با احساس
محمد حسين بهراميان براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم. با توجه به اين كه اين شعر هم از نظر ساختمان بيرونى متفاوت است و هم از نظر درونمايه شاعرانه تحسين برانگيز وقابل درنگ:
دخترك هميشه توى دفترش دو خانه مى كشيد
زير سقف هر دو خانه چند آشيانه مى كشيد
هفت هشت، هفت هشت تا كلاغ پير سوخته
توى آسمان لاجورد بى كرانه مى كشيد
نقطه نقطه نقطه مى گذاشت صحن پاى حوض را
با مداد خود براى جوجه آب و دانه مى كشيد
بعد كوه،» بعد لكه هاى پشت كوه «بعد رعد
روى گرده كبود ابر تازيانه مى كشيد
يك تبر كه زير سايه بلوط تر لميده بود
هى براى آن درخت پيرشاخ و شانه مى كشيد
دود مى وزيد سمت هر كجا كه باد پشت بام
دود سرد آتشى كه در دلش زبانه مى كشيد
آفريدگار اين جهان زرد خط خطى ولى،
هيچ گاه توى بهت دفترش خدا نمى كشيد
يا خدا نبود يا خدا پرنده بود سيب و بود
هرچه بود بى نشانه بود و بى نشانه مى كشيد
آن دو خانه آن دريچه هاى بسته اتفاق بود
گل پرى خوب قصه، بچه طلاق بود
گل پرى بلد نبود توى ابر ماه مى كشيد
راه سمت خانه را هميشه اشتباه مى كشيد
خود گناه چشم مهربان ميشى اش نبود اگر
گرگ تير خورده را هميشه بى پناه مى كشيد
او مرا- مرا كه آن» يكى نبود قصه «نيستم
توى يك لباس نقطه چين راه راه مى كشيد
***
» بعد، بعد چند سال، چند سال بعدتر هنوز «
خانه را ميان يك دو هاله سياه مى كشيد
دور شاخه هاى مرده بلوط پير مى دويد
بعد مى نشست و خسته از ته دل آه مى كشيد
Pirayeh163@hotmail. com

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   • 
•   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •