گزارشى از لحظات درگيرى با ياران آيت الله
تهران؛ ساعت ۴ صبح
كوچه سرو، كمى پايين تر از خيابان آزادى، از هر دو سو در حصار قمه به دستان نقاب پوشى است كه مى گويند همه چيزشان را براى حفاظت از جان «آقا» يشان به ميدان آورده اند.
مرد جوانى، بچه چند ماهه اش را در پتو پيچيده جلوى آيت الله مى گيرد و مى گويد: «آقا قربانى آورده ام. دستور بدهيد، قربانى شما مى كنم.»
خيابان كنارى پارك اوستا و خيابان كاوه مملو از آدم است، جمعيت هر لحظه بيشتر مى شود، نيروى انتظامى كم و اما آنها كه هيبتى مشابه بسيجى ها دارند، بسيار زيادند. كوچه «سرو» پر از هياهوست، مثل جنگ است، يا تصاوير روزهاى اول انقلاب. هر لحظه از گوشه اى فريادى شنيده مى شود كه صف را به هم نزنيد، زنجيرتان را محكم كنيد.
مردان جوان نقاب پوش شمشير به دست ايستاده اند و زنان جوان هم همينطور، از همه تيپى هستند، چادرى، بى چادر و حتى زنانى با چهره هاى خيلى امروزى؛ قمه به دست، پوشيه به صورت.
همه مى گويند ما جانمان را در دست گرفته ايم، روى پشت بام همه خانه هاى اين اطراف دوربين است. مى دانيم كه هيچ راه فرارى نداريم.
سربازان جان بر كف آيت الله از بسيجى هائى كه قصد دارند با موتور از آنجا بگذرند، گروگان مى گيرند.
آيت الله مردى خونسرد، شبيه همه روحانيانى است كه استعداد بالقوه اى در اسطوره نشان دادن خود دارند. وسط كوچه، ميان حلقه يارانش ايستاده است، ردايى سفيد و عمامه اى سياه، با ريشى سياه و سفيد كه بيشتر به سياه مى زند. ترجيح مى دهد با رسانه هاى خارجى مصاحبه كند، به هر حال وقتى يارانش برايش صندلى پارچه سپيد پيچده آوردند، نشست. زنى هراز گاه بر شانه هايش بوسه مى زند. در واكنش به تماس يك نفر با موبايلى كه مى خواست با او صحبت كند مى گويد: «بگو اينجا اتاق جنگ است.»
آيت الله شروع مى كند: «ما دنبال دين سنتى خودمان هستيم. دين آبا و اجدادى مان را مى خواهيم، اين را مردم هم مى خواهند اما اينها نمى گذارند. دينى كه اينها مى گويند متولد ۲۷ سال پيش است، دينى كه ما مى گوييم مال ۱۴۲۷ سال پيش است.» او از تئورى دينى خود دفاع مى كند: «شيوه حكومت مورد نظر ما، شيوه حكومت على است. ما مى گوييم حكومت مال معصوم است.»
او در پاسخ به اين سووال كه آيا ولايت فقيه را قبول داريد مى گويد: «ولايت فقيه مال ۱۴۰۰ سال است، من ولايت مطلقه فقيه را قبول ندارم.»
مى گويم ياران شما قمه به دست ايستاده اند، نمى ترسيد خونريزى شود، مى گويد: «ما فكر مى كنيم كه اين اتفاق رخ مى دهد و خونريزى هم مى شود. ما آماده كشته شدن هستيم. از دو ماه قبل كه ما را اذيت كردند به خامنه اى و هاشمى شاهرودى نامه نوشتم، به سازمان ملل، پاپ و پارلمان اروپا.»
چشمهايش در سياهى شب دو دو مى زند. انگار منتظر معجزه است. «چند ساعت قبل سردار طلايى زنگ زد و گفت حكم تيرباران من را هم صادر كرده اند. اما الان قضيه برون مرزى شده، من از خداى عيسى، موسى، محمد و زرتشت حرف مى زنم.»
درخواست هاى كاظمينى بروجردى از حكومت، درآمدن خانه اش از محاصره، آزار ندادن يارانش و ماهى يك دفعه اجازه منبر است. اما او از مقام اول حكومت تضمين مى خواهد، مى گويد: «هيچ كدامشان راست نمى گويند وزارت اطلاعات پر از دروغ است.»
در عرض نيم ساعت ۱۴ گروگان مى گيرند، بچه بسيجى هائى مثل خودشان. با تكه پارچه اى سفيد، چشم، دهن و دست و پايشان را مى بندند، دقيقا مثل گروگان هاى سياسى، نشسته يا نيم خيز رو به ديوار.
آنها آماده درگيرى هستند. صندوق هاى شيشه هاى خالى نوشابه كه حالا كوكتل مولوتوف شده در جاى جاى كوچه سرو به چشم مى خورد، معلوم نيست از كجا آجر مى آورند و وسط خيابان مى شكنند تا تكه هايش را به سمت كسانى كه به سوى كوچه مى آيند پرتاب كنند. زنى فرياد مى زند: «آجر بديد، كمه» .
ضلع غربى كوچه سرو، روبروى پارك اوستا، آماده درگيرى است. شمشيرها تيز و بران، دست ها پر تكه هاى آجر و چوب و چماق و كوكتل مولوتوف. صداهايى كه تا دقايقى پيش فقط هياهو بود و گهگاه يا حسين يا حسين، كم كم به صداى شكستن و بريدن و پرتاب كردن تبديل شد.
آيت الله همچنان در وسط كوچه در جمع يارانش موضوع را پيگيرى مى كند، اما با اينكه صداى انفجار مى شنود، هيچ تغييرى در چهره و رفتارش ديده نمى شود. اسيد هم به ديگر آلات مبارزه اضافه شده، چند نفر در حالى كه سعى مى كنند نام گروگان ها را بپرسند و يا نام گروهشان را شناسايى كنند با يك بطرى اسيد آنها را تهديد مى كنند.
اولين ساعت از روز يكشنبه گذشته است. مردم محل همچنان بى خواب و آرام در كوچه ها ايستاده اند، اگرچه اگر قصدى غير از اين هم داشتند به هيچ وجه نمى توانستند به آن برسند. اين شب تا صبح بيدار است.
درگيرى دو سپاه كه هر كدامشان از يك جنبه هاى ضعيف بودند و از جنبه هاى ديگرى قوى، ادامه دارد. يگان ويژه نيروى انتظامى حضور پررنگى ندارد. بسيجى ها در بين خود با رگهاى گردنى برآمده اعتراض مى كنند كه چرا نيروى انتظامى دست خالى آمده است.
سردار ساجدى نيا از نيروى انتظامى در ورودى كوچه كاوه ديده مى شود. گويا او هم مورد اصابت سنگ و يا تكه آجر قرار گرفته، پشت سرش را پانسمان كرده. مى پرسيم: «برنامه تان چيست؟» با لهجه اصفهانى مى گويد: «نمى دانم، من كه علم غيب ندارم.»
بسيجى ها شروع به پيش روى مى كنند اما حاميان آيت الله هم منتظر همين فرصت هستند تا تمام عقده هايشان را از حكومت، سرآنها خالى كنند. آنها گروهى آدم دينى سرسخت هستند كه آيت الله برايشان نماد دين است به همين خاطر بايد به هر قيمت از آن محافظت كرد.
به راحتى آشوب جلوى كوچه سرو، دامن زده مى شود. سر و صدا و فريادهاى نامفهومى به گوش مى رسد. موتور آتش مى زنند. كوكتل مولوتوف و اسيد پاشى چاشنى اين جهاد مقدس است.
با اينكه در كوچه سرو هياهوى زيادى حاكم است. بيرون از آنجا نيروى انتظامى و بسيج فقط قصد دارند مردم را متفرق كنند، گويا شرايط را براى يك اقدام فورى آماده مى كند.
بعضى از مردم حتى به شكل يك تفريح يا شب نشينى بعد از افطار به ماجرا نگاه مى كنند. سر و صداها، تكه هاى آجر كه با سرعت به سمتشان و با هدف بسيجى كنار دستشان مى آيد و... هيچكدام آنها را نمى ترساند. بسيجى ها هم همان خرده آجرهايى را كه ياران آيت الله پرت كرده اند جمع مى كنند و پرت مى كنند.
نيروى انتظامى، كوچه را از دو سو با ماشين آتش نشانى بسته است. بى خوابى به سر خيابان آزادى زده. درگيرى جدى حداقل ۴ ساعت ادامه پيدا مى كند. گويا تاكتيك، خسته كردن ياران آيت الله است.
مرد جوانى از ياران آيت الله كه سنش به ۳۰ و اندى سال مى زند، مى گويد: «۱۴ سال است كه من آقا را مى شناسم، از مسجد همت آباد خيابان البرز، ايشون اونجا حرف از پيغمبر و امام و ظهور امام زمان مى زد، هيچ وقت حرف هايشان سياسى نبود و نيست. اما از همان سال ها شروع كردن به اذيت كردن آقا، بعد از مدتى كه آقا مجلسى نداشت دوباره كم كم شروع كرد به سخنرانى. در سخنرانى آخر ايشان بدون هيچ اطلاع رسانى ۱۲۰ هزار نفر آمده بودند. از آن وقت گفتند كه حكم اعدام آقا را صادر كرده اند و حكم تيربارانش را داده اند. ما هم اينجا جمع شديم تا از ايشان محافظت كنيم. حداقل ۴۰ نفر از بچه هاى ما را بردند و شكنجه داده اند. نصف شب مى ريزند به خانه هايشان و جلوى زن و بچه شان، اول كتكشان مى زنند و بعد مال و اموالشان را با خودشان مى برند» .
او مصمم مى گويد: «ما تا ته خط را رفته ايم. يك جان كه بيشتر نداريم، يا خود آقا امام زمان يك فرجى مى رساند يا اينكه همين جا مى ميريم» .
زنى كه پشت سرمان ايستاده مى گويد: «بچه ام مريض بود، آوردم آقا شفا داد، الان خوب خوب است» . مدام اين را واگويه مى كند، شرايط كه پرآشوب تر مى شود، يك بنز سفيد دنبالش مى آيد و مى رود. خانمى از بين ياران آيت الله مى گويد: «۷۰ روز است كه آيت الله مورد تهاجم است. خيلى از بچه ها در بند ۲۱۹ اوين در حال شكنجه هستند. اين جمع از آيت الله قرآن درمانى و اسلام سنتى را ديده اند و اينكه فهميده اند راه حقيقى دين چيست. به همين خاطر به سمت ايشان رفته ايم. آيت الله اعجاز مى كند. فقط مبلغ امام زمان هستند، حرف سياسى نمى زنند، به ايشان بهتان مى زنند.»
بسيجى ها سعى مى كنند فحش ندهند، اما گاهى از دستشان در مى رود. يكى كه گويا خيلى احساس دست تنها بودن كرده، مى گويد: «نيروى انتظامى... ندارد كه بيايد اينجا» . بسيجى ها از فرصت استفاده مى كنند، بزرگ ترهاشان خاطره هاى جنگ و انقلاب را تعريف مى كنند و كوچك ترهاشان گويا در روياى رقم زدن انقلابى ديگر با كوكتل مولوتوف و اسيد و باتوم هستند.
ساعت ۴ صبح است. با چند شليك گلوله و چند زخمى و هياهويى بسيار، ديگر بسيج گروگانى ندارد. ورق برگشته و حالا اين ياران آيت الله هستند كه گروگان هستند؛ مى گويند آماده شكنجه، بازجوئى و حتى تيرباران هستيم. آيا بچه هاى نيروى انتظامى و بسيج به سحرى خوردن رسيدند؟!
خيابان آزادى پارك اوستا، خيابان كاوه و كوچه سرو طوفان را پشت سر گذاشت. تهران به پيشواز دعاى سحر رفت.