Nimrooz
Vol. 18, No. 902, October 6, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۲ - جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
دوست مزبور روزى به خانه دوشيزه شارپان تيه (صاحبخانه پولين) آمد و وقتى از بدبختى زن جوان مطلع شد به او قول داد كه هر نوع اطلاعى را كه درباره محبوسين به دست بياورد، به وى بگويد.
زن مزبور، در جائى تدريس مى كرد؛ كه تقريباً مركز اطلاعات بود زيرا افراد خانواده رئيس پليس از بسيارى از وقايع مطلع مى شدند و در اطراف خانه آنها، بحث مى كردند و زن آموزگار هم، صحبت آنها را مى شنيد پس از آن دو مرتبه زن آموزگار نزد (پولين) آمد و گفت هنوز حكمى راجع به محبوسين صادر نشده ولى پيش بينى مى كنند كه در همين ماه ژوئيه اين حكم صادر خواهد گريد و تا وقتى كه حكم صادر نشود نمى توان فهميد سرنوشت محبوسين چه خواهد شد.
روز چهاردهم ماه ژوئيه، زن آموزگار با رنگ پريده و مضطرب وارد منزل (پولين) شد.
(پولين) مشغول سوزن زدن بود و صاحبخانه اش غذا مى پخت و وقتى آموزگار وارد گرديد (پولين) ديد كه روزنامه اى در دست اوست و از رنگ پريده اش حدس زد كه حامل يك خبر ناگوار است.
آموزگار گفت (پولين)، حكم محكوميت در اين روزنامه چاپ شده و روزنامه را به دست (پولين) داد، ولى زن جوان زبان روسى نمى دانست و گفت من نمى توانم اين روزنامه را بخوانم آموزگار گفت پس من مى خوانم و براى تو ترجمه مى كنم (پولين) كار خياطى را كنار گذاشت وايستاد چون پاهايش مى لرزيد به ديوار تكيه داد. زن آموزگار كه در مسئله محكوميت متهمين نفع و ضررى نداشت بدن تزلزل و ارتعاش شروع به ترجمه آن قسمت از روزنامه كه مربوط به محكوميت متهمين بود نمود، ولى (پولين) كه مانند مجسمه اى لرزان پشت به ديوار ايستاده بود، از فرط وحشت و  اندوه، نمى فهميد كه آن زن چه مى گويد و كلماتى مبهم مثل (طبق فرمان ۳۹ آوريل سال ۱۷۵۳) و (اقدام به توطئه براى قتل امپراطور و خانواده سلطنتى) و (محكوم به حبس ابد با كار مى شوند) و غيره مى شنيد تا اين كه زن آموزگار لحظه اى مكث كرد و بعد گفت پولين گوش كن: و آن گاه چنين ترجمه كرد:
(ستوان آنن كو- افسر سپاه (شواليه گارد) محكوم است به بيست سال حبس با كار، بعد از خاتمه مدت حبس اجازه مراجعت به زادگاهش به او داده نخواهد شد و براى بقيه عمر بايد در سيبريه زندگى كند.)
(پولين) يك مرتبه به شيون درآمد و اشك هائى كه از ماه دسامبر گذشته در او جمع شده بود جارى گرديد و عقده هاى دلش باز شد زن جوان فقط بر بدبختى خود و آنن كو اشك نمى ريخت بلكه خود را همدرد و شريك بدبختى تمام زن هائى كه بى شوهر مى شوند و تمام مادرانى كه بى فرزند مى گردند و خواهرانى كه هرگز روى برادر را نخواهند ديد مى دانست.
(پولين) حس مى كرد كه بدبختى او هر قدر بزرگ باشد، جزئى از بدبختى عمومى است و امروز در مسكو و سن پطر زبورگ و ساير شهرهاى روسيه صدها خانواده عزادار شده اند ولى آنها چون بومى هستند بارى مورد شفقت ديگران قرار مى گيرند و مردم ولو به ظاهر جرئت نكنند كه خانواده هاى داغديده را تسلى بدهند در باطن نسبت به آنها احساس ترحم مى نمايند، براى اين كه همه مى دانند كه مجازات مناسب با جرم نيست و امپراطور نسبت به متهمين خيلى بى رحمى كرده است.
تا يكساعت بعد از اين كه زن آموزگار خبر مربوط به (آنن كو) را ترجمه كرد (پولين) اشك مى ريخت و مى گفت من بايد بروم و به طور حتم خود را به پايتخت برسانم و اگر پليس به من جواز مسافرت ندهد، بدون جواز خواهم رفت.
آموزگار زن جوان را در بغل گرفت و گيسوان او را نوازش داد و گفت (پولين) آرام بگير و بيش از اين گريه نكن و من به تو قول مى دهم كه براى تو جواز عبور مى گيرم، من راجع به تو با رئيس پليس صحبت خواهم كرد و به او خواهم فهمانيد كه ندادن جواز عبور به تو دور از انسانيت است و هر كس قلب و عاطفه اى دارد مى فهمد و تو بايد بروى و (آنن كو) را ببينى زيرا بعد از اينكه وى را به سيبريه فرستادند ديگر او را نخواهى ديد.
(پولين) از بس گريست، بى حال شد و در آغوش آموزگار خوابش برد و او را روى تختخواب نهادند روز بعد آن زن به وعده وفا كرد و وقتى وارد خانه (پولين) شد جواز مسافرت به (سن پطرز بورگ) را كه خود از رئيس پليس گرفته بود به (پولين) داد.
(پولين) نمى توانست با طفل خود به پايتخت برود زيرا (آنن كو) از وجود طفل اطلاع نداشت و اگر ميديد كه (پولين) با كودكى كه در بغل دارد به ملاقات او آمده منقلب و مبهوت مى شد.
خانم (شارپان تيه) تعهد كرد كه از كودك پرستارى و نگهدارى نمايد تا اين كه (پولين) به پايتخت برود و (آنن كو) را ببيند و مراجعت نمايد و چون دليجان سن پطرز بورگ روز بعد كه پنجشنبه بود مى رفت، (پولين) روز پنجشنبه شانزدهم ماه ژوئيه با دليجان عازم پايتخت گرديد... ولى قبل از اينكه زن بدبخت به پايتخت برسد اجازه مى خواهيم كه چند كلمه در خصوص وقايع قبل از ورود (پولين) صحبت كنيم.
وقتى تحقيق از متهمين واقعه دسامبر خاتمه يافت نيكلاى اول امپراطور روسيه صدور ادعانامه عليه متهمين را به دانشمندترين حقوقدان روسى موسوم به (اسپرانسكى) واگذار كرد و به او گفت كه اين افراد بايد به اشد مجازات محكوم شوند و هر قدر مجازات شديدتر باشد، بهتر است. (اسپرانسكى) وقتى پرونده متهمين را از نظر گذرانيد، ديد هيچ يك از آنها اعتراف به تمهيد قتل امپراطور و خانواده سلطنتى نكرده اند و همه گفته اند كه منظورشان اين بوده كه از امپراطور بخواهند كه به روسيه قانون اساسى بدهد و اراضى را بين كشاورزان تقسيم نمايد، بعضى ها هم گفته بودند كه فكر به وجود آوردن رژيم جمهورى وجود داشته بدون اينكه براى عملى كردن فكر مزبور اقدامى كرده باشد.
اسپرانسكى متحير بود كه چگونه براى متهمين مزبور كه هيچ يك اعتراف به اقدام جهت قتل امپراطور نكرده اند درخواست مجازات اعدام نمايد.
در قوانين روسيه مجوزى وجود نداشت كه اسپرانسكى بتواند از روى آن براى متهمين درخواست مجازات اعدام كند و ناچار شد كه به سوابق مراجعه نمايد و بعد از جستجو ديد كه در ۲۹ آوريل سال ۱۷۵۲ ميلادى از طرف امپراطور وقت فرمانى صادر شده كه مى توان آن را مورد استناد قرار داد و بر طبق آن فرمان درخواست مجازات اعدام نمود، در روسيه شورش شده بود منظور شورشيان اين بود كه امپراطورى را از سلطنت بركنار نمايند و به جاى او ديگرى را بر تخت بنشانند.
ولى در شورش ۱۴ دسامبر ۱۸۲۵ ميلادى كسى نمى خواست امپراطور را به قتل برساند و او را از سلطنت معزول كند بلكه فقط مى خواستند از وى بخواهند كه به ملت روسيه قانون اساسى بدهد و رعايا را كه بردگان فرق نداشتند آزاد كرده و اراضى زراعتى را بين آنها تقسيم نمايند.
گرچه شورشيان قبل از واقعه دسامبر گاهى صحبت از قتل امپراطور ميكردند ولى آن صحبت ها جنبه مذاكرات خصوصى داشت نه يك توطئه براى قتل و قدر مسلم اين كه توطئه اى براى قتل امپراطور و افراد خانواده سلطنتى به وجود نيامده بود تا اين كه شورشيان خواهان اجراى آن باشند ولى تزار گفته بود كه من ميل دارم طورى ضربت بزنم كه ديگر در روسيه كسى نام قانون اساسى و تقسيم اراضى زراعتى و آزاد كردن رعايا را بر زبان نياورد.
اسپرانسكى از بيم جان خود مصمم گرديد كه دستور امپراطور را با شدت به موقع اجراء بگذارد.
او ميدانست دادگاهى كه براى محاكمه متهمين بنام دادگاه عالى تشكيل مى شود يك دادگاه فرمايشى است و قضات دادگاه كوچكترين تخلف از ادعانامه دادستان نخواهند كرد و هر مجازات كه در ادعانامه از طرف داستان براى متهمين خواسته شده باشد از طرف دادگاه تصويب مى شود ولى چون از جان خود مى ترسيد همه را فداى حفظ مقام و جان خود نمود.
چون (اسپرانسكى) قبل از شورش ماه دسامبر خود يكى از مشاورين بزرگ شورشيان بود و آزاديخواهان، براى تدوين قانون اساسى آينده روسيه، از او كسب نظر كرده بودند.
(اسپرانسكى) در جلسات مجامع شمال و جنوب حاضر نمى شد ولى كمك معنوى و حقوقى او به شورشيان كافى بود كه او را محو نمايد.
تزار به (اسپرانسكى) گفته بود كه اينها ولو شورش نمى كردند، چون فكر نموده اند كه ممكن است روسيه اى بدون امپراطور وجود داشته باشد، مستوجب اعدام هستند و چون من، خود خون آنها را نمى بينم اهميت نمى دهم كه جملگى به قتل برسند.
يكى از مشاورين مقرب تزار به اسم كنت (لوپوخين) گفته بود اعليحضرتا، بعضى از اين متهمين داراى نام هاى معروف و از بزرگترين خانواده هاى روسيه هستند.
تزار جواب داد (لوپوخين) عزيز، اگر خود من هم كه امپراطور روسيه هستم فكر ميكردم كه ممكن است در اين كشور جمهورى به وجود آورد مستوجب اعدام بودم براى اين كه برخلاف سنت خويش و روسيه عمل مى نمودم.
كنت (لوپوخين) كه به مناسبت شيخوخيت نزد تزار احترام داشت و بيش از ديگران جسور بود گفت اعليحضرتا شما چند نفر از آنها را مى خواهيد معدوم كنيد.
تزار جواب داد همه بايد معدوم شوند و حتى كسانى كه هيچ شركت در توطئه نداشتند و فقط با تبهكاران، راجع به تغيير حكومت روسيه صحبت كرده اند بايد نابود گردند.
(لوپوخين) گفت اعليحضرتا قتل اين همه از مردان سرشناس و اصيل زاده روسيه، به صلاح نيست براى اين كه مردم اينان را به چشم شهيد نگاه خواهند كرد و آن وقت خطر مرده آنها از خطر موقعى كه زنده بودند بيشتر مى شود.
تزار گفت در هر حال آنهائى كه جزو رؤساى درجه اول و درجه دوم توطئه بودند بايد معدوم گردند ولى موافقت مى كنم ديگران محكوم به حبس ابد با كار شوند و بروند و عمر خود را در معادن سيبريه بگذرانند.
ديوان عالى تشكيل شد ولى به خبرنگاران جرايد و تماشاچيان اجازه ندادند كه در جلسات حضور بهم برسانند.
در اين دادگاه متهمين را دسته به دسته حاضر مى كردند، به طورى كه آنها نتوانستند كه جز معدودى از متهمين را ببينند و هر دسته براى يك روز در دادگاه حاضر مى شدند.
حاضر كردن متهمين در دادگاه فقط براى اين بود كه بتوانند بگويند آنها محاكمه شده اند و بدون محاكمه محكوم نگرديدند.
بعد ازاينكه حكم محكوميت متهمين واقعه دسامبر منتشر شد، در سراسر روسيه، مردم حتى عوام الناس به خود لرزيدند براى اين كه مجازات متهمين، شكنجه هاى قرون وسطى را به خاطر مى آورد و مثل اين بود كه روسيه يك مرتبه چند قرن به قهقرا رفته و بدوره قرن چهاردهم برگشته است.
دادگاه رأى داده بود كه پنج نفر از رؤسا درجه اول هستند و بايد به وسيله اسب هائى كه از چهار طرف به بدن آنها مى بندند پاره شوند و سى نفر ديگر كه جزو رؤساى درجه دوم مى باشند به وسيله تبر اعدام گردند يعنى سرشان با تبر از بدن جدا شود.
بقيه محكوم به حبس ابد يا بيست سال حبس مى شدند و مجازات معدودى هم خلع درجه و اخراج از ارتش است.
در روسيه از زمان سلطنت اليزابت ملكه آن كشور مجازات اعدام لغو شده بود و قاتلين را محكوم به حبس ابد با كار مى كردند و آنها را براى استخراج معادن به سيبريه مى فرستادند.
نيكلاى اول نه فقط مجازات اعدام را تجديد كرد بلكه رسم بربريت دوره قرون وسطى را هم كه تصور مى شد جزو يادگارهاى ادوار وحشيگرى است برقرار نمود.
ولى چون خود او هنگام مجازات محكومين حضور بهم نمى رسانيد و به قول وى رنگ خون را نمى ديد، نمى دانست كه پاره كردن بدن يك محكوم با اسب هائى كه به بدنش بسته مى شود چقدر مخوف و نفرت انگيز است.
حكم دادگاه بعد از اين كه آفتاب صادر شد در جرايد منتشر گرديد ولى اجراى حكم منوط به اين بود كه امپراطور آن را امضاء كند.
در يكى از روزهاى گرم ماه ژوئيه، كه آفتاب بر (سن پطرزبورگ) و اطرف آن مى تابيد كنت، (لوپوخين) به كاخ معروف (تسارسكويه يسلو) مقر امپراطور رفت تا اين كه حكم را به امضاى او برساند.
وقتى وارد كاخ شد ديد كه ملكه روسيه (زوجه نيكلاى اول) كنار استخر بزرگ ايستاده به قوهاى سياهى كه در استخر بودند نان مى دهد و وليعهد كوچك، فرزند تزار، با رفقاى همسال خود در علف ها عقب پروانه ها مى دود و گاهى وليعهد كوچك كلاه خود را روى يكى از پروانه ها مى اندازد تا او را حبس نمايد و هر دفعه كه موفق به حبس پروانه اى مى شود، غريو شادى كودكانه در فضا مى پيچيد.
در اين محيط كه مظهر صفا و طراوت طبيعت و سعادت زندگى خانوادگى بود، كنت (لوپوخين) مى بايد حكمى را به امضاى تزار برساند كه طبق آن پنج نفر زنده قطعه قطعه مى شدند و جلاد با تبر، سر از پيكر سى نفر ديگر جدا مى كرد و بيش از يكصد و پنجاه نفر محكوم مى گرديدند كه بقيه عمر خود را در سيبريه براى سلطنت تزارى معدن استخراج نمايند.
وقتى لوپوخين وارد اطاق امپراطور شد ديد كه وى كنار پنجره ايستاده و بازى اطفال را تماشا مى كند.
امپراطور همين كه كاغذى در دست كنت ديد فهميد كه وى براى امضاى حكم آمده است و از پنجره دور شد و پشت ميز تحرير نشست و دست دراز كرد كه حكم را دريافت كند.
(لوپوخين) وقتى حكم را به دست امپراطور مى داد طورى كاغذ در دستش مى لرزيد كه تزار متوجه شد و گفت كنت.... امروز هوا گرم است.... براى چه مى لرزيد.
كنت سالخورده نظرى به باغ و درخشندگى درخت ها در نور آفتاب و نظرى ديگر به آسمان آبى انداخت و به گريه درآمد.
نيكلاى اول از پشت ميز تحرير برخاست و در اطاق شروع به قدم زدن كرد و يك مرتبه مقابل (لوپوخين) ايستاد و گفت براى چه گريه مى كنيد؟
(لوپوخين) گفت اعليحضرتا، گريه من از روى اختيار نيست، من وقتى فكر كردم كسانى كه مى ميرند، كودكانى مثل اين اطفال كه اكنون در باغ بازى مى كنند دارند به گريه درآمدم.
تزار گفت آيا شما راضى بوديد كه آنها مرا به قتل برسانند و زن و كودك من بدون سرپرست بمانند.
(لوپوخين) گفت اوه... اعليحضرتا.... چگونه ممكن است كه من به امرى اين چنين راضى شوم.
امپراطور گفت گريه نكنيد و بدانيد كه اگر اين ها موفق مى شدند يكى از افراد خانواده مرا زنده نمى گذاشتند.
(لوپوخين) سر به زير افكنده سكوت كرده بود.
امپراطور گفت براى چه حرف نمى زنيد؟ (لوپوخين) گفت اعليحضرتا، آيا اجازه دارم كه نظريه خود را كه فقط مبتنى بر شاه دوستى است بگويم؟
امپراطور گفت بگوئيد. (لوپوخين) گفت اعليحضرتا مقام سلطنت، بزرگترين مظهر اجراى عدالت و قانون است و خداى توانا كه تاج سلطنت را بر سر شما نهاده شما را بزرگتر و عادل تر از آن آفريده كه در مجازات محكومين قائل به سخت گيرى باشيد، اگر يك فرد عادى از روى كينه و خشم، شكم ديگرى را پاره كند، يا دست و پاى وى را قطع نمايد، بر او حرجى نيست زيرا از نيروئى كه اجراى قانون و عدالت بسلاطين مى دهد برخوردار نيست.
ولى كسى كه بنام خداوند، در زمين عدالت را اجرا مى كند نبايد كينه و خشم داشته باشد چون اگر خشم و كينه به وجود بيايد عدالت از بين مى رود.
اعليحضرتا سلاطين كه بزرگترين منشاء عدالت در زمين هستند نزد خداوند فقط مسئول اعمال دوره سلطنت خود نيستند بلكه مسئوليت اعمال نسل هاى آينده را هم برعهده دارند و تصميمى كه اعليحضرت در مورد اين مقصرين گرفته اند كه آنها را پاره كنند، سابقه اى باقى مى گذارد كه شايد نسل هاى آينده از آن استفاده ناصواب نمايند زيرا همه كس عقل و عدالت سلاطين را ندارد و تمام پادشاهان هم از حيث رعايت عدالت يكسان نيستند و در آينده هر قاضى كينه توزى ممكن است هر جرم عادى را به صورت خيانت نسبت به مقام سلطنت تلقى كند و رأى بدهد كه محكوم را پاره نمايند پس بهتر اين است كه اين سابقه در كشور اعليحضرت به وجود نيايد تا اين كه در آينده از آن استفاده ناصواب نكنند.
(لوپوخين) مدت نيم ساعت با امپراطور، صحبت مى كرد و گاهى حس ترحم وى را برمى انگيخت و زمانى از دادگسترى سلطنت استعانت مى جست تا اين كه امپراطور را نرم نمود و تزار كه تا آن موقع در اطاق قدم مى زد، پشت ميز تحرير نشست و در حاشيه حكم نوشت:
(براى اين كه ملت ما بداند كه ما قصدى جز اصلاح تبهكاران نداريم مقرر مى كنيم كه محكومين درجه اول به دار آويخته شوند و اعدام سى نفر ديگر را مبدل به حبس ابد با كار مى نمائيم.)
با اين كه مجازات دسته اول و دوم تغيير كرد باز مردم منزجر و مشمئز بودند و بعضى ها مى گفتند همانطور كه امپراطور مجازات دسته اول و دوم را تغيير داد، باز قائل به تخفيف مجازات بلكه عفو خواهد شد زيرا عقل قبول نمى كند كه امپراطور اين همه از مردان لايق و روشنفكر كشور را براى گناهى كه مرتكب نشده اند محكوم و محو نمايد. چون حبس ابد در سيبريه شبيه به مرگ بلكه بدتر از مرگ است.
بعد از اين كه حكم محكوميت متهمين واقعه دسامبر به امضاى امپراطورى رسيد، يك ساعت بعد از نيمه شب فعاليتى غير عادى در قلعه (پيرو-و-پول) حكمفرما شد و عده اى در راهروى زندان حركت مى كردند.
(آنن كو) مثل ساير محبوسين از صداى آمد و رفت از خواب بيدار شد و همسايه او پرسيد آيا ميدانى چه خبر است؟
(آنن كو) گوش فرا داد و شنيد كه فرمان هاى نظامى صادر مى شود و قنداق تفنگ به كف راهرو مى خورد و مثل اين كه عده اى از نظاميان پافنك كرده اند.
يكى از محبوسين كه سلول او آن طرف راهرو بود گفت دوستان من تصور مى كنم كه سرنوشت ما امروز معلوم خواهد شد و در بين ما، عده اى نخواهند توانست كه طلوع آفتاب فردا را مشاهده نمايند.
بعضى از محبوسين زانو زده دعا مى خواندند و برخى ديگر كتاب دعائى را كه يكى از اعضاى خانواده براى آنها آورده بود مطالعه مى كردند.
سرگرد زندان به اتفاق دو نفر كه يكى از آنها سلمانى بود وارد سلول (آنن كو) شد و گفت زود، سر و صورت خود را اصلاح كنيد و اونيفورم افسرى را كه اينك مى آورند بپوشيد و آماده خروج باشيد.
در (سن پطرزبورگ) در فصل تابستان شب ها خيلى كوتاه است و زود صبح مى شود ولى در آن موقع چون هوا نيمه تاريك مى باشد در زندان مشعل افروخته بودند.
(آنن كو) وقتى دريافت كه سلمانى زندان سر و ريش او را اصلاح مى نمايد و خيال دارند كه اونيفورم افسرى را به وى بپوشانند، فكر كرد كه امپراطورى فرمان عفو محبوسين را صادر كرده، مى خواهند آنها را آزاد كنند.
ولى از سلمانى شنيد كه عده اى زياد از ژاندارم ها در حياط قلعه مجتمع شده اند. هر چه خواست بفهمد براى چه ژاندارم هاى مزبور در حياط، اجتماع كرده اند سلمانى نتوانست اطلاعى به او بدهد.
پس از اين كه ريش (آنن كو) را تراشيدند و سرش را اصلاح كردند، اونيفورم او را آوردند و پوشيد و آنگاه وى را از سلول خارج نمودند.
وقتى (آنن كو) وارد راهرو شد ديد كه از تمام سلول ها محبوسين را بيرون آورده اند.
محبوسين كه يكديگر را مى شناختند با يكديگر تعارف كردند، ولى مستحفظين به آنها مجال صحبت ندادند و آنها را مانند گله گوسفند، جلو انداختند و به طرف يك اطاق بزرگ بردند در آنجا، حكمران زندان در حالى كه پاى چوبى او كف اطاق مى خورد و صدا مى داد حضور به هم رسانيد و محبوسين را حاضر و غائب كرد و معلوم شد كه آنها يكصد و بيست و سه نفر هستند.
هنوز محبوسين نمى دانستند براى چه آنها را در آنجا جمع كرده اند و بعضى تصور مى كردند كه آزاد خواهند شد.
(آنن كو) تا آن روز دوست قديمى خود (سيس تونوف) را نديده بود و وى را بين محبوسين مشاهده نمود با اشاره سر به وى تعارف كرد.
پس از اين كه محبوسين را حاضر و غائب كردند آنها را به تالار بزرگ قلعه بردند. وقتى (آنن كو) وارد تالار مزبور شد مشاهده نمود كه دور تالار دو رديف سرباز، يكى بعد از ديگرى ايستاده اند و از روى تخمين، دريافت كه شماره سربازها در تالار بيش از محبوسين است و تمام سربازها در حال دست فنك هستند و مثل اين است كه آماده شده اند تا حمله كنند.
در صدر تالار، پشت يك ميز وزير دادگسترى و دادستان كل و عده اى از افسران ارتش و چند نفر سناتورها همه با لباس رسمى ايستاده بودند و روى ميز، يك پرونده قطور، بالاى روميزى سرخ رنگ به چشم مى خورد.
اين پرونده قطور پرونده محبوسين بود و يكى از محبوسين آهسته به (آنن كو) گفت اين نامه اعمال ما مى باشد، بعضى از افسران و سناتورها حمايل داشتند و همه داراى نشان و مدال بودند و گوئى كه در يك ميهمانى رسمى حضور يافته اند.
(آنن كو) در بين آنها وزير دادگسترى و وزير جنگ و حكمران مسكو و حكمران (سن پطرزبورگ) و عده اى از افسران و چند نفر از سناتورها را شناخت و وزير جنگ بى انقطاع انفيه مى كشيد به طورى كه ذرات انفيه، جلوى لباس او را زرد كرده بود و معلوم مى شد كه خيلى مضطرب است و نمى تواند خونسردى خود را حفظ كند.
دادستان كل كه حمايل آبى رنگ بر پيكر خود نصب كرده بود سرفه اى كرد و پرونده را گشود و چند صفحه كاغذ از پرونده بيرون آورد.
محبوسين را در آن تالار به چند جرگه تقسيم كردند و اطراف هر جرگه را سربازها احاطه نمودند و معلوم بود كه مى ترسند اگر محبوسين مجتمع باشند در صدد شورش برآيند. ولى هرگاه به دسته هاى كوچك تقسيم شوند، مقاومت آنها فورى درهم شكسته خواهد شد:
دادستان كل حكم محكوميت محبوسين را خواند و بعد از مقدمه اى مشعر بر اين كه امپراطور، به مناسبت اين كه پادشاهى رئوف است از حق خود صرف نظر كرده، در مجازات تبهكاران، قائل به تخفيف شده، چنين خواند:
پنج نفر از محكومين بعد از خلع درجه و اخراج از ارتش و ضبط تمام اموال آنها، محكوم به اعدام هستند و به وسيله دار معدوم مى شوند و آنها عبارتند از:
۱-(پول- پستل) سرهنگ در هنگ (وياتكا).
۲-(سرژ-موراويوف- آپوستول)- سرهنگ دوم در هنگ (چرنيكوف).
۳-(ميشل- بستوچوف) معروف به (ريومين) ستوان هنگ (چرنيكوف).
۴-(كونراد- ريليف) نويسنده.
۵-(پير-كا-خوفسكى) سروان بازنشسته.
بعد از اين كه حكم اعدام اين پنج نفر خوانده شد آنها را از تالار بيرون بردند و به سلول هائى ديگر، منتقل نمودند.
بعد اسامى سى و پنج نفر خوانده شد كه بدواً قرار بود، سرشان با تبر از بدن جدا شود، ولى بعد، تزار، مجازات آنها را مبدل به حبس ابد كرد.
(آنن كو) شنيد كه اين سى و پنج نفر محكوم به خلع درجه و اخراج از ارتش و ضبط تمام اموال و حبس ابد با كار در سيبريه شدند.
خود (آنن كو) جزو عده اى بود كه بايد اين كيفر را ببيند:
خلع درجه- اخراج از ارتش- ضبط تمام اموال بيست سال حبس در سيبريه- بعد از خاتمه حبس منع بازگشت به روسيه و توقف اجبارى در منطقه اى از سيبريه كه بعد تعيين خواهد شد.
چند دسته ديگر هم بين محكومين، مجازاتى خفيف تر داشتند و بعضى از آنها محكوم به چند سال حبس شدند و برخى محكوم به خلع درجه و اخراج از ارتش گرديدند بدون اين كه اموال آنها ضبط شود:
پس از اين كه احكام صادره، بدين ترتيب به محكومين ابلاغ شد آنها را به سلول ها برگردانيدند.
وقتى محبوسين به اطاق هاى خود مراجعت كردند پزشك زندان، نزد آنها آمد و گفت اگر حال شما خوب نيست من يك داروى مقوى به شما مى دهم و معلوم بود كه مقامات عاليه فكر مى كردند كه ابلاغ حكم ممكن است كه سبب تزلزل روحى محبوسين شود و آنها را مريض نمايد و قصد داشتند كه قبل از اعدام و تبعيد به سيبريه، آنها را سالم نگاه دارند.
پس از اين كه پزشك از سلول ها مراجعت كرد، كشيش نزد آن پنج نفر كه محكوم به اعدام بودند رفت و گفت كه شما بيم نداشته باشيد زيرا من يقين دارم كه امپراطور در آخرين ساعت، حكم اعدام شما را مبدل به حبس خواهد كرد و محال است كه حكم اعدام در مورد شما اجراء شود.
كشيش راست مى گفت چون تصور نمى نمود كه امپراطور آنقدر سنگدل باشد كه عده اى از افسران خود را به مناسبت واقعه دسامبر به قتل برساند. هوا روشن شده بود و پرندگان خوانندگى مى كردند و از باغ ها و مزارع اطراف بوى گل و علف به مشام مى رسيد. بهار و تابستان (سن پطرزبورگ) كوتاه است و در آنجا فصل گل، هنگامى شروع مى شود كه در مناطق معتدله وسط تابستان مى باشد.
در آن موقع، فصل گل در (سن پطرز بورگ) به بحبوحه خود رسيده بود و (آنن كو) وقتى بوى گل را استشمام مى نمود به ياد (پولين) مى افتاد و با خود مى گفت آيا او هم در اين موقع يادى از من مى كند يا اين كه مرا فراموش كرده است.
ولى در آن بامداد، (آنن كو) فرصت نكرد كه زياد در فكر (پولين) باشد زيرا يك مرتبه ديگر آنها را از سلول ها خارج كردند و دقت مى نمودند كه همه لباس افسرى در برداشته باشند.
اين بار آنها را به حياط زندان بردند و (آنن كو) ديد قريب هزار سرباز و ژاندارم در حال دست فنك اطراف حياط هستند.
در يك طرف حياط دو تير عمودى به زمين نصب كرده و يك تير افقى روى آن قرار داده، پنج رشته طناب از آن آويخته بودند.
يك افسر عالى رتبه سوار بر اسب كه (آنن كو) وى را شناخت در حياط به نظر مى رسيد ولى اسب او لحظه اى آرام نمى گرفت و بى انقطاع بازى مى كرد.
(آنن كو) ديد كه در حياط هفت خرمن آتش افروخته شده و چون هوا گرم بود از مشاهده خرمن هاى آتش حيرت نمود.
نگهبانان محبوسين را به شش دسته هفده نفرى و يك دسته نوزده نفرى تقسيم نمودند و هر دسته را مقابل يكى از خرمن هاى آتش آوردند.
افسر عالى رتبه موسوم به ژنرال (چرنيكوف) كه سوار بر اسب بود و اسبش بازى مى كرد يك مرتبه خطاب به محبوسين فرياد زد زانو بر زمين بزنيد.
محبوسين زانو بر زمين زدند و در اين وقت چند طبل نظامى به غرش درآمد و در وسط غرش طبل يك عده از افسران جزء ژاندارمرى به محبوسين نزديك شدند و هر كس كه نظامى بود درجه اش را كندند و مدال ها و نشان هاى او را ضبط نمودند.
پس از اين كه بدين ترتيب افسران خلع درجه شدند آن وقت رسم اخراج آنها از ارتش انجام گرفت و رسم مزبور اين طور بود كه يك افسر جزء ژاندارمرى به محبوس نزديك مى شد و شمشيرش را بر فرق محبوس مى كوبيد و كمر شمشير مى شكست زيرا قبل از وقت كمر شمشيرها را سوهان زده بودند تا بعد از اين كه به فرق محبوس كوبيده شد بشكند.
ولى بعضى از محبوسين بر اثر ضربت شمشير، با اين كه از پهناى آن زده مى شد، مجروح گرديدند و خون از سرشان فرو ريخت.
پس از اين كه شمشيرها را بر سر محبوسينى كه افسر بودند شكستند نيم تنه و شلوار نظامى را از تن آنها بيرون آوردند و محتويات جيب البسه را خارج كردند و لباس ها را در خرمن آتش انداختند.
ژنرال چرنيكوف بانك زد آگاه باشيد كه از اين لحظه به بعد شما مجرمين و محكومين عادى هستيد و هيچ امتياز نظامى نداريد و هر كس تا اين ساعت داراى عنوان كنت يا بارون يا ويكونت و غيره بود، پس از اين، از عنوان محروم و جزو عوام الناس است.
(آنن كو) كنت بود و دانست كه از آن ساعت به بعد نه افسر است نه نظامى و نه كنت.
وقتى چشم محبوسين به دار افتاد تصور كردند كه آن پنج نفر را در همان ساعت، در حضور آنها اعدام خواهند كرد ولى آنان را هم مثل ديگران به سلول برگردانيدند زيرا قرار بود كه پنج محكوم به اعدام در نيمه شب، اعدام شوند.
در ساعت ده بعدازظهر به محكومين گفتند كه براى مرگ آماده باشند و هيچ يك از محكومين از شنيدن اين خبر به هراس نيفتادند.
فقط (ميشل- بستوچوف) كه بيش از بيست و دو سال نداشت گفت زود است كه من در اين سن بميرم.
هيچ يك از محكومين در صدد برنيامدند كه نامه اى به امپراطور بفرستند و از او درخواست عفو كنند براى اين كه مى دانستند كه گناه ندارند تا اين كه مستوجب بخشايش باشند.
به طورى كه گفتيم نام يكى از آن پنج نفر (پول- پستل) بود. اين مرد مذهب پروتستانى داشت و به همين جهت يك كشيش پروتستانى را به سلول او فرستادند تا محكوم خود را براى حضور در پيشگاه خداوند آماده كند.
كشيش بعد از ورود به سلول وى خواست كه راجع به خدا و زندگى انسان در دنياى ديگر با او صحبت كند.
ولى (پول- پستل) اظهار كرد پدر روحانى، بعد از اين كه من مُردم، شما مختاريد كه هر قدر ميل داريد، براى من دعا بخوانيد ولى تا وقتى كه زنده هستم، با من راجع به سياست صحبت كنيد نه در خصوص مذهب.
خواهر يكى ديگر از محكومين به اعدام كه اسم محكوم (سرژ- موراويوف) بود خود را به ملكه روسيه رسانيد و نزد او طورى گريست كه ملكه به گريه افتاد و از وى خواست كه اجازه بدهد كه قبل از مرگ برادرش، او را ببيند.
بر اثر اصرار ملكه، امپراطور موافقت كرد كه خواهر (موراويوف) محكوم را در زندان ببيند و چند دقيقه قبل از نيمه شب، خواهر را وارد سلول برادر كردند و (موراويوف) به خواهرش گفت من براى آزادى ملت روسيه ميميرم، بدون اين كه نسبت به كسى كينه داشته باشم و حتى نسبت به تزار كه مرا به ناحق به قتل مى رساند، كينه ندارم و اميدوارم كه خداوند، روسيه و او را نجات بدهد.
در ساعت ۱۲نيمه شب، خواهر را از برادر جدا كردند و زن را از راهى واقع در عقب قلعه، از آن زندان خارج نمودند تا كه از حياط نگذرد و چوبه دار را نبيند و در ساعت ۱۲(نيمه شب) آن پنج نفر را از سلول ها بيرون آوردند و به طرف حياط و چوبه دار بردند.
كسانى كه در آن موقع در حياط حضور داشتند عبارت بودند از: وزير دادگسترى و دادستان كل و حكمران (سن پطرزبورگ) و حكمران قلعه (پير-و-پول) و نگهبانان و جلادان.
جلادان، لباس سرخ در برداشتند و هر جلاد مقابل يك طناب ايستاده بود. آن پنج نفر محكوم را آوردند و هر كدام را زير يك طناب نگاه داشتند و آنگاه، آنها يكديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند.
سپس دست هاى آنان را بستند و قبل از اين كه كيسه اى بر سرشان بگذارند و صورتشان را بپوشانند كشيش زندان، كه رنگ بر صورت نداشت و مى لرزيد، صليب خود را به محكومين ارائه داد و آنها صليب را بوسيدند.
بعد از آن، كيسه اى روى سر هر يك از آنها انداختند و صورتشان ناپديد شد و جلادان، طناب را حلقه گردن آنها كردند و كشيدند و محبوسين بالا رفتند.
ولى چون طناب ها، سست و پوسيده بود، طناب سه نفر (پستل)- و (موراويوف) و (ريليوف) پاره شد و آنها به زمين افتادند و دوباره آن تيره بختان را به دار كشيدند.
وقتى مراسم اعدام خاتمه يافت رئيس ستاد ارتش كه از شب گذشته، هر نيم ساعت يك مرتبه يك پيك نزد امپراطور مى فرستاد خود پيش تزار رفت و گفت: اعليحضرتا تا وقتى مراسم خلع درجه و اخراج از ارتش و بعد از آن مراسم اعدام انجام گرفت من بدواً متأثر بودم چون فكر مى كردم كه هر جور باشد اينان روزى افسر ارتش بوده اند، ولى بعد از اين كه ديدم چگونه بدون پشيمانى و با سهل انگارى اين مراسم را طى نمودند، تأثر من مبدل به نفرت گرديد زيرا دريافتم كه آنها مستوجب مجازاتى بودند كه شامل آنها گرديده است.
همان روز تزار در نامه اى خطاب به مادرش نوشت آنهائى كه تبهكار و فرومايه بودند در آخرين دم هم تبهكارى و فرومايگى خود را نشان دادند.
بعد از اين كه امپراطور از اعدام و خلع درجه محكومين واقعه دسامبر فارغ شد از (تزار سكوئه مسكو) به پايتخت مراجعت نمود و در آنجا در مراسم مذهبى شركت كرد.
در شهر قازان هم از طرف روحانيون آن شهر به شكرانه اين كه دشمنان امپراطور از بين رفتند مراسم مذهبى اقامه گرديد، فقط يك نفر از روحانيون روسى براى آمرزش پنج نفر محكوم به اعدام دعا خواند و او هم كشيش قلعه (پير-و-پول) بود كه بعد از اين كه به شهر مراجعت كرد براى آمرزش روح آن پنج نفر در كليسا نماز به جاى آورد و دعا تلاوت كرد.
بعد از اين كه چند روز از اجراى حكم اعدام گذشت امپراطور روسيه فرمانده ژاندارمرى را مأمور كرد كه از طرف او نزد زوجه محكومين و كسانى كه بايد تبعيد شوند (ولى نه همه آنها، برود) و از آنها احوالپرسى كند.
فرمانده ژاندارمرى وقتى به منزل محكومين رفت با ترشروئى زن ها برخورد كرد و يكى از آنها گفت از قول من به امپراطور بگوئيد كه من پيوسته او را نفرين مى كنم.
زن ديگر گفت از قول من به او بگوئيد حال من به قدرى خوب است كه قصد دارم به اتفاق شوهرم به سيبريه بروم.
امپراطور وقتى شنيد كه بعضى از زن هاى محكومين تصميم دارند كه به اتفاق شوهران خود يا بعد از آنها به سيبريه بروند، جرأت نكرد كه از آنها ممانعت نمايد براى اين كه مى دانست كه اين ممانعت، نفرتى بزرگ از او در قلوب طبقه اشراف و اصيل زادگان به وجود خواهد آورد.
امپراطور متوجه شده بود كه اجراى حكم اعدام و تبعيد ديگران به سيبريه، بين او و ملت، يك كدورت دائمى به وجود آورده كه جبران پذير نيست و بر اثر اين واقعه نه فقط اشراف، نسبت به تزار بدبين شدند بلكه طبقه منورالفكر و عامه مردم هم به او بدبين گرديدند.
امپراطور براى بدبينى عامه مردم كه آنها را رجاله مى خواند قائل به ارزش نبود ولى از خصومت طبقه منورالفكر و اشراف بيم داشت. براى اين كه نمى توانست طبقه منورالفكر را رجاله و نفهم بداند و بگويد كه نظريه آنها مثل نظريه عموم قابل توجه نيست.
طبقه منورالفكر در روسيه، مثل نويسندگان و شعراو دانشمندان، تا آن روز با اشراف خوب نبودند براى اين كه اشراف به اتكاى اسم و رسم و ثروت خود آنها را به نظر تحقير مى نگريستند ولى اين محكوميت كه در آن اشراف و افراد منورالفكر يك اندازه كيفر ديدند منورالفكر و اشراف را بهم خيلى نزديك كرد.
گرچه در اعصار بعد، به ويژه در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم در روسيه منورالفكرها و اشراف از هم جدا شدند ولى در آن وقت عليه تزار متحد بودند.
به قدرى خشم اشراف عليه امپراطور انگيخته شد كه دور از پايتخت يعنى در ولايات، علنى به او ناسزا مى گفتند و رؤساى پليس از خشم مردم جرأت نمى كردند كه ناسزاگويان را توقيف كنند. خود امپراطور هم متوجه شده بود كه غير از عده اى از اشراف كه در دربار روسيه هستند و از او استفاده مى كنند هيچ يك از خانواده هاى اصيل زادگان روسيه، از او راضى نيستند.
چون قطع نظر از اين كه اشراف روسيه، بر اثر رشته قرابت بهم مربوط بودند حكمى كه عليه متهمين صادر شد ظالمانه به نظر مى رسيد، خاصه آن كه هيچ كسى در محاكمه آنها حضور نداشت و كسى نمى دانست كه موارد اتهام آنها چه بوده است.
اشرافى كه در دربار بودند براى اين كه از خشم اصيل زادگان بكاهند، مى گفتند كه اين حكم با اين صورت اجرا نخواهد شد بلكه امپراطور به مناسبت تاجگذارى در مجازات محكومين تخفيف خواهد داد و بعيد نيست حكم حبس ابد مبدل به ده سال و حبس هاى ديگر مبدل به پنج سال يا سه سال شود.
ولى به زودى معلوم شد كه اين شايعه صحت ندارد زيرا دسته اول از محبوسين محكوم را به طرف سيبريه و منطقه درياچه پايگال فرستادند كه ايام حبس را در آنجا بگذرانند.
وقتى دسته اول محكومين به سيبريه اعزام شدند همه ديدند كه پاهاى آنها را مقيد به زنجير كرده اند، تا آن موقع در روسيه سابقه نداشت كه محكوم سياسى را مانند محكوم جنائى مقيد به زنجير نمايند، ولى بعد از اين كه همه ديدند كه آنها را با زنجير به سيبريه فرستادند فرياد اعتراض اشراف و اصيل زادگان برخاست و گفتند حتى اگر امپراطور اينها را از اصيل زادگى محروم كرده باشد، نبايد با زنجير آنها را به سيبريه بفرستند زيرا آنها محكوم سياسى مى باشند.
اشراف دربار روسيه براى اين كه امپراطور را تبرئه كنند گفتند كه تزار، براى رعايت حال آنها، دستور داد كه آنها را با زنجير به سيبريه بفرستند تا اين كه تظاهراتى عليه محبوسين به عمل نيايد در صورتى كه اين عذر دور از منطق بود چون اگر به راستى مردم قصد داشتند عليه محبوسين تظاهر كنند عليه كسانى كه زنجير برپا دارند بهتر مى توانستند تظاهر نمايند زيرا اينگونه اشخاص، مثل مرغى كه در قفس باشد راه گريز ندارند و بدون هيچ وسيله دفاع مورد حمله مردم قرار مى گرفتند.
حقيقت اين است كه تزار مى ترسيد كه در راه روستائيان حمله نمايند و محبوسين را آزاد كنند و بدر ببرند زيرا روستائيان مى دانستند كه آنها از اين جهت محكوم شده اند كه مى خواستند رعيت روسيه را از بردگى نجات بدهند.
اولين زنى كه از امپراطور درخواست كرد كه برود و در سيبريه به شوهرش ملحق شود شاهزاده خانم (كاترين تروبتنر كويه) بود.
اين زن در نامه اى خطاب به امپراطور از وى درخواست كرد كه اجازه بدهد كه به سيبريه برود و نزد شوهر محكومش زندگى كند و امپراطور اين اجازه را صادر كرد و زن مزبور چهار روز بعد از حركت اولين دسته محكومين به راه افتاد.
بى درنگ چند خانم ديگر از اشراف روسيه كه شوهرشان جزو دسته اول تبعيد شدگان (محكوم به حبس ابد) بودند درخواست كردند كه به شوهر خود در سيبريه ملحق شوند.
اين درخواست ها بيش از محكوميت متهمين دسامبر، در روسيه انعكاس پيدا كرد و در دربار روسيه سخت مورد نفرت قرار گرفت.
چون مردم اين طور قضاوت مى كردند كه محكومين بى گناه هستند و بناحق محكوم شده اند و لذا، شبيه معصوم مى باشند و زوجات آنها تصميم گرفته اند كه بقيه عمر خدمت معصومين را برعهده بگيرند.
در دربار روسيه درخواست زن ها بدين صورت مورد قضاوت قرار گرفت كه زن ها محكوميت شوهران خود را از نظر معنوى و اخلاقى كان لم يكن مى دانند و براى نظريه تزار قائل به ارزش نيستند زيرا زنى كه شوهر خود را تبهكار بداند بعد از اين كه دانست كه وى محكوم به حبس ابد شده زندگى خود را رها نمى كند كه به وى ملحق شود، بلكه درخواست طلاق مى نمايد و حتى قوانين شرع به زن اجازه مى دهد كه در صورت تمايل درخواست طلاق نمايد ولى زن ها به جاى اين كه درخواست طلاق كنند اجازه مى خواستند به شوهران خود ملحق گردند و اين به منزله اعتراض و ابراز نفرت نسبت به حكم امپراطور است.
امپراطور به جاى اين كه به مناسبت تاجگذارى محكومين را عفو كند يا اين كه در مجازات آنها قائل به تخفيف گردد اجابت درخواست خانم ها را به مناسبت اين كه از صدور اجازه اوليه پشيمان شده بود به تأخير انداخت و به اطرافيان گفت درخواست زن ها، يك تقاضاى بدون فايده و كودكانه است وقتى اين خبر به گوش اشراف رسيد بيشتر از امپراطور متنفر شدند چون دريافتند كه خوددارى از صدور اجازه مسافرت خانم ها به سيبريه، مستند به هيچ علت منطقى نيست بلكه فقط ناشى از كينه و لجاجت است.
نيكلاى اول گفته جده خود كاترين كبير، ملكه معروف روسيه را فراموش كرده بود كه اظهار مى نمود: هر وقت ملت از امپراطور يا ملكه خود ناراضى باشد بدون ترديد گناه از امپراطور يا ملكه است. وى تصور نمى كرد كه خود او گناهى داشته باشد ولى زنى را كه مى خواست برود و به شوهرش ملحق شود و شريك حبس او گردد به چشم يك گناهكار مى نگريست.
چون فهميد كه عدم مسافرت خانم هاى ديگر به سيبريه انعكاس بسيار نامطلوب ايجاد كرده، براى جبران آن دستور داد كه خويشاوندان محبوسين كه در قلعه (پير-و-پول) هستند مى توانند هفته اى سه مرتبه بروند و محبوسين را ببينند. زيرا هنوز يكصد نفر از محكومين در قلعه مزبور بودند، چون هنوز در زندان هاى سيبريه براى پذيرفتن محكومين سياسى، وسائل فراهم نشده بود كه ديگران را هم به آنجا بفرستند.
در زندان (پير-و-پول) بعد از عزيمت دسته اول از محكومين به سيبريه كاركنان زندان، از حكمران گرفته ت

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •