Nimrooz
Vol. 18, No. 902, October 6, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۲ - جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى
توده اى ها براى آن كه بتوانند بر دهقانان نفوذ كرده و آنها را جلب حزب كنند دسته هاى سينه زنى و عزادارى راه انداختند و مسلمان نمائى كردند!
رهبران آذربايجان شوروى واقعاً در فكر تجزيه ايران بودند و استالين با اين كه در مقابل كار انجام شده قرار گرفت، از آن دفاع نكرد!
خاطرات اردشير زاهدى
علت اين كه در ۲۸ مرداد مردم يك تنه قيام كردند اين بود كه از اوضاع به هم ريخته ايران دچار وحشت شده بودند
اگر كار به اين سادگى بود كه روزولت در كتاب پر از دروغ و بى اساس خودش ادعا كرده چرا آمريكائى ها چهل سال است از عهده كوبا در چند قدمى خودشان برنمى آيند؟ چرا نتوانستند حتى وضع ليبى را عوض كنند؟ وقتى پاى عراق و افغانستان به ميان مى آيد آمريكا بايد ميلياردها دلار خرج كند، اما يك دولت ملى و قانونى و مردمى را با شصت هزار دلار در چند ساعت مى تواند بردارد

خاطرات حميد زرگرى
توده اى ها براى آن كه بتوانند بر دهقانان نفوذ كرده و آنها را جلب حزب كنند دسته هاى سينه زنى و عزادارى راه انداختند و مسلمان نمائى كردند!
رهبران آذربايجان شوروى واقعاً در فكر تجزيه ايران بودند و استالين با اين كه در مقابل كار انجام شده قرار گرفت، از آن دفاع نكرد!
004068.jpg
زرگرى
مى كرديم ژاندارمها ناظر ما بودند و مى خنديدند. آن روز به خير گذشت و ناطق، مورد انتقاد سخت ما قرار گرفت. بعد ها معلوم شد كه مامور پليس است و در ميان ما رخنه كرده بوده است..
اتفاق مشابهى روزى در ايستگاه راه آهن روى داد. دبير دبيرستان بنام مهندس پيروزى در موقع سخنرانى به كارگران ادعا كرد كه خدا نيست. من و پدرم اگر نبوديم او را كارگران كشته بودند.
البته ما از رو نرفتيم و باز به دهكده برگشتيم. اين مأموريت به من سپرده شده بود و مى بايستى آن را انجام بدهم. آن دفعه با آقا رضا رفتم. او تهرانى و شوفر كاميون بود و خوب و شيرين و به زبان مردم عادى حرف مى زد. خواهش مرا پذيرفت و با هم به دهكده رفتيم.
ژاندارم ها ما را با خنده پذيرفتند و با همديگر از پرروئى ما صحبت كردند و در ضمن متذكر شدند كه جان و سلامتى ما را تضمين نمى كنند. با شك و ترديد و كمى ترس به ميدان دهكده رفتيم. دهقانان اعتنائى به ما نكردند. آقارضا شروع به صحبت كرد. او سخنرانى خود را با قرائت آيه اى از قرآن شروع كرد و در ضمن مى گفت: مردم على ابن ابوطالب امام ما گفته است زمين را هر كس شخم مى كند متعلق به اوست و خداى كريم با استثمار انسان از انسان مخالف است و آن را گناه مى داند...
كار و استادى آقارضا عالى بود بعد از چندين بار رفت و آمد ما را به ده دعوت كردند. با على آذرى رفتيم و از ما با نان و پنير و خربزه و چاى پذيرائى كردند. شعبه حزب در آنجا نيز تشكيل شد.
بعد از موفقيت آقارضا در ده، توده اى ها شب هاى سينه زنى و نشست هاى مذهبى داشتند. گاهگاهى شام و ناهار نيز مى دادند. نتيجه اين فعاليت ها مثبت بود و حزب توده در انتخابات انجمن هاى ايالتى و ولايتى اول شد.

فدائيان اسلام
در سمنان فدائيان اسلام تشكيلات داشتند و قوى بودند. در دامغان نيز نفوذ داشتند. اين افراد از كشتار و ضرب و شتم افراد توده اى اباء نداشتند. در سمنان چندين بار توده اى ها را كتك زده بودند.
يكبار مى خواستند كلوب حزب در دامغان را تاراج كرده و ببندند. ما در حدود پانزده نفر به كمك آنها رفتيم. دكتر شيوا مسئول حزب در دامغان ما را در خانه اش پذيرفت. او وكيل دادگسترى و وكيل مجلس نيز بود. فدائيان اسلام وقتى از حضور ما در شهر و كلوب حزب مطلع شدند از كار خود منصرف شدند. بعد از دامغان به شاهرود آمدند. ما چند روز مسلحانه در كلوب حزب كشيك كشيديم و بدين ترتيب مسئله باز به خير گذشت.

افكار بچه گانه
قيام افسران خراسان در ۲۷ مرداد ۱۳۲۴ با اين كه با شكست روبرو شد ولى تأثير جدى در افراد گذاشته بود. چند نفر از اين افسران كه جان سالم به در برده بودند از طريق شاهرود به تهران فرار مى كردند. پيروزى فرقه دموكرات در آذربايجان و كردستان، فكر قيام مسلحانه را در عده اى از افراد قوى كرده بود. يك آذرى كه خود را عضو فرقه آذربايجان معرفى مى كرد بيشتر از همه مبلغ اين فكر بود. على آذرى سخت با اين افكار مخالف بود و به كسى اجازه نمى داد كه در اين مورد حرف بزند.
عضو فرقه كه در اين مورد مرا خيلى تبليغ مى كرد به من پيشنهاد كرد كه با هم پيش فرمانده كل ارتش شوروى در منطقه كه ژنرال بود برويم. بدون اطلاع و اجازه حزب اين كار انجام شد و برخلاف پيش بينى ام او ما را پذيرفت. عضو فرقه خوب روسى مى دانست و احتياج به مترجم نبود. ژنرال به حرفهاى ما خوب گوش كرد و بعد در روى يك نقشه بزرگ كه روى ديوار نصب بود اپوزيسيون نيروهاى مسلح مالكين و زمين داران را به ما نشان داد. او اطلاع دقيق از تعداد آنها نيز داشت. ما را نصيحت كرد كه از اين افكار ماجراجويانه دست برداريم. مأيوس و خجل ژنرال را ترك كرديم.
مولوتوف وزير امورخارجه در آن زمان در خاطرات خود مى گويد آذربايجان شوروى مى خواست آذربايجان ايران را جدا كرده به خود وصل كند ولى ما نمى توانستيم از نظر بين المللى از اين فكر دفاع كنيم.
اين اعتراف تلخ به اين معنا است كه واقعاً رهبران آذربايجان شوروى در فكر تجزيه ايران بوده اند و استالين با اينكه در مقابل كار انجام شده قرار گرفته بود از آن دفاع نكرد.

حبيب بلور و كشتى گيران او در شاهرود
حبيب بلور كه در تاريخ ورزش و كشتى ايران مقام والا ئى دارد با چند تن از اعضاء كلوب خود مجتبوى (قهرمان وقت كشور در وزن خود) و عزيز بهادرى و چند تن ديگر يك هفته مهمان حزب توده ايران بودند. آن زنده ياد از سمپاتيزان هاى حزب ما بود. عزيز بهادرى هنرپيشه تئاتر سعدى (و بعدها كارگردان فيلم فارسى) عضو حزب بود. آنها در كلوب ورزشى حزب ساكن بودند. در سالن كلوب كه براى سخنرانى و نمايش فيلم از آن استفاده مى شد يك تشك كشتى نيز داشتيم. مسابقات كشتى مابين كلوب بلور و شاهرود در كلوب حزب برقرار شد. براى مردم شهر يك واقعه و در ضمن تفريح خوبى بود. حبيب بلور به ما توصيه كرد كه در مسابقات كشتى كشور شركت بكنيم.
ريش سفيد ما در شهر و زورخانه كه متأسفانه نامش يادم رفته است مسابقه اى در زورخانه ترتيب داد و سه نفر از بهترين آنها را عازم تهران كرد. من هم يكى از اين سه نفر بودم.
در تهران اردو در امجديه بود و كشتى آزاد و پهلوانى هم در آنجا برگزار مى شد. ما با كشتى گيران مشهد و قوچان در يك خوابگاه بوديم. طاهرى كشتى گير معروف مشهد استاد لنگ كردن و حاج اسماعيل از قوچان كه سن و سالش از چهل گذشته بود در ميان ما بودند.
در آن زمان بعد از اتمام مسابقات، كشتى پهلوانى انجام مى گرفت. هر كسى از هر وزنى در روى چمن زور آزمائى مى كرد. طاهرى در حدود هفتاد كيلو وزن داشت و او نيز شر كت كرده بود. پهلوان كشور براى يكسال انتخاب مى شد. طاهرى با پهلوان كشور وقت كشتى داشت. روز كشتى شايد ده هزار تماشاگر در انتظار كشتى طاهرى و پهلوان كشور بودند. طاهرى كه در حدود پنجاه كيلو كم داشت پهلوان طاهرى را خاك كرد. طاهرى روى دو دست و دو زانو روى چمن نشسته بود. حريف كه در پشت و بالاى سرش بود دو دست خود را به طرف آسمان بلند كرده و با تمام نيرو با سينه خود روى طاهرى افتاد. طاهرى روى زمين پخش شد ولى بعد به آرامى و با تمام نيرو مثل فنرى راست شد و در حالت قبلى قرار گرفت. در اين گيرودار همه فكر مى كردند كه كار طاهرى تمام است. مسئله برعكس تمام شد، پهلوان كه در پشت طاهرى بود چرخى در هوا زد و نقش زمين شد. طاهرى او را لنگ كرده بود. او هميشه مى گفت كوه را لنگ مى كنم و واقعاً كوه را لنگ كرده بود.
ما طرفداران طاهرى به وسط ميدان ريختيم. صداى كف و هورا بلند شده بود. هزاران نفر او را با كف و هورا تمجيد مى كردند. ما او را روى دست خود به خوابگاه آورديم. پهلوان وقت نيز كه از تهران بود طرفدارانش را در غم و خشم فرو برده بود و ما در واقع خيلى سريع از برخوردى ممانعت كرديم. در آن سال طوسى پهلوان شد.
حاج اسماعيل نيز خيلى جالب بود. او قد بلند و ريش سياه پر پشتى داشت مى گفتند كه سن او نزديك پنجاه است. در وزن خود قهرمان كشور در كشتى آزاد شد. او در غذا خوردن تك بود. در روى يك ميز با هم غذا مى خورديم. ما روزى ده تومان جيره داشتيم. غذا به اندازه كافى بود. او چيزى در روى ميز باقى نمى گذاشت و بعد از برگشت به آسايشگاه سفارش ديزى مى داد. در روبروى در اصلى امجديه قهوه خانه اى بود كه ديزى نيز مى پخت. مشترى دائم اش ناهار و شام براى چند روزى حاج اسماعيل از قوچان بود.
در تهران از نامجو كه در آن زمان قهرمان دنيا در وزن خود بود ديدار كرديم. شرايط نامساعد ما را در شاهرود راجع به ورزش به خصوص هالتر در مجله خود نوشت. يادش زنده.

حرمسراى تهران
در راه آهن شاهرود كارمندى بود بنام شيرازى. من به او براى اينكه گواهى نامه كلاس نهم را بگيرد در درسهايش كمك كردم و او در امتحانات قبول شد. او در عوض من و يكى از دوستانش را كه همكار او بود براى دو هفته به تهران دعوت كرد. دعوت او را با ميل پذيرفتيم و عازم تهران شديم.
تابستان ۱۳۲۵ شمسى بود. پدر و مادر شيرازى در بازار تهران خانه داشتند. دو روز در آنجا بوديم و بعد قرار بود كه به خانه خواهرش كه در شميران بود برويم. شوهرخواهرش ما را دعوت كرده بود، بعد ازظهر در حدود ساعت ۵ به خانه خواهر او آمديم. خواهرش به ما خوش آمد گفت. مهمان داشتند و خانه پر از زن و بچه بود. در حال خداحافظى بودند. بعد از رفتن مهمانان با خدمتكار چهار زن ديگر باقى ماندند. در آن ويلاى بزرگ يك خانه سه طبقه و يك خانه يك طبقه بود با استخر و چمن و گل و آنچه ويلا را مطبوع و زيبا مى كند. كنجكاو در انتظار ارباب خانه بوديم.
سر شب آمد و از ديدار ما اظهار خوشحالى كرد و گفت اميدوار است كه در خانه او به ما خوش بگذرد. سر ميز شام كه در كنار استخر بود نشستيم. چاه آب كه از آن براى آب استخر استفاده مى شد در نزديكى ميز بود. ارباب جوان بود و بيست و شش سال داشت. خوش تيپ و سمپاتيك مى نمود. ارباب در سر ميز نشست و ما در پهلوى او. سه خانم ديگر كه هنوز با آنها آشنا نشده بوديم آمدند و ارباب آنها را به عنوان خانم هاى خود يكى يكى به ما معرفى كرد. هر سه جوان و زيبا از بيست و يك سالگى تا بيست و سه.
زن اول ارباب خواهر شيرازى كه دو بچه داشت و هم سن او بود. از سه زن ديگرش فقط يكى از آنها بچه يكساله داشت. همه سر ميز نشستيم و خدمتكار از ما شروع به پذيرائى كرد. شب مطبوع و گرم تابستان تهران در دامنه دماوند. خانم هاى ارباب در لباس هاى زيباى تابستانى غير اسلامى در كنار هم نشسته بودند. ساكت تماشاگر شوهر مشترك خود و مهمانانش بودند. براى من يك شب افسانه اى بود. ارباب دستور داد تا مى  بياورند. خدمتكار كه او نيز دختر جوان و زيبائى بود از چاه سطل آب را بيرون كشيد و بطرى ودكا را از آن درآورد. ودكاى يخ زده در شب گرم مى چسبيد و به آرامى ما را در عالم مستى و دوستى مى برد. مى و ساقى مهربان و زيبا انسان را در عالم زندگى و زيبائى هاى آن مى برد. تا به چون و چراى آن.
ارباب تا نصف شب از كوره هاى آجرپزى خود كه در جنوب تهران داشت داد سخن داد.
روز بعد ارباب را سر صبحانه نديديم. صبح زود، خانه را به مقصد كار ترك مى كرد. بعد از صبحانه در كنار استخر نشستيم. سه خانم ارباب نيز به غير از خواهر شيرازى در جمع ما بودند. ارباب اجازه شنا را در استخر داده بود. يكى از خانم ها به ما گفت كه اگر مى خواهيم مى توانيم آب تنى بكنيم. براى ما
مايو و حوله آوردند. دوست شيرازى شنا نكرد.
شب، بعد از آمدن ارباب شام و عرق خورى در كنار هم باز تكرار شد. روزها در كنار استخر پرسه مى زديم. زنان ارباب به غير از خواهر شيرازى در كنار استخر مى نشستند و با آرزوها و دردهاى درونى خود با نگاه هاى غم انگيز به ما مى نگريستند. چند روزى طول نكشيد كه با هم بيشتر آشنا شديم. هر سه زن ديپلم دبيرستان داشتند و از خانواده مرفه تهران بودند. ارباب به تدريج با هر كدام در آپارتمانى زندگى مى كرده است. او شناسنامه جعلى داشته گاهگاهى شب ها غيبت داشته و نهايتاً در مقابل سئوالات زنش اقرار به داشتن زن ديگر مى كرده است. هر سه زن در حضور هم با يأس و نوميدى سرنوشت خود را به من و دوست شيرازى تعريف مى كردند. خواهر شيرازى خانم حرم بود و با خدمتكار جوانش به پخت و پز و نگهدارى خانه مشغول بود. زنان ديگر ارباب دست به سفيد و سياه نمى زدند و خوشحال بودند كه براى چند روزى همدم دارند.
در شاهرود زنى بنام خانم شهر معروف بود. قد بلند چهارشانه و موهاى بور داشت. سنش بالاى چهل بود. شيك پوش و مدرن بود. از زيبائى زياد بهره نبرده بود ولى در عوض در هوس رانى و عشقبازى شهرت داشت. روزى او را در خياطى يكى از آشنايان ديدم. بدون مقدمه به من گفت: مى گويند تو كشتى گير خوبى هستى بيا پيش من و يك كشتى هم با من بگير.
دوست خياط مرا در اين كار تشويق كرد. مرا به تور زد. فن و فوت كار را براى اولين بار در زندگى به من ياد داد. اين سر زندگى را با كسى حتى با دو دوست و هممكلاسى ام داوود و هوشنگ بازگو نمى كردم. بعد ها داوود از آشنائى با زنى صحبت مى كرد ولى نامش را نمى برد. بعداً نوبت هوشنگ رسيد روزى وقتى به سراغ خانم شهر رفتم داوود و هوشنگ را نيز آنجا ديدم. هر سه مات و حيران بوديم كه چگونه ما را با ناز و عشوه هاى زنانه اش به سوى خود كشانده است. به ما گفت: گفتم حيف است كه اين سه دوست در عشق تنها باشند هر سه كودكان من هستيد.
شب هاى لذت بخشى در كنار هم داشتيم. خدمتكار خانم بهترين ميوه هاى فصل را با بهترين غذاها براى ما تهيه مى كرد. وقتى لبى تر مى كرديم هوشنگ با ويلن خود استادانه بساط عيش ما را كامل مى كرد.
اين راز ما هيچوقت فاش نشد. خانم بعد ها سخت د يوانه وار عاشق داوود شد. زندگى اش بهم ريخت و داغون شد و بدين ترتيب سكس گروهى ما نيز تمام شد. ارباب آجرپز چهار زن داشت و خانم شهر ما سه مرد.
شبى ديروقت شاهد داد و فرياد زنانه بوديم. ما در ساختمان سه طبقه كه سه زن دوم و سوم و چهارم ارباب در آنجا ساكن بودند مى خوابيديم. در آن شب گويا ارباب مطابق برنامه رفتار نكرده و هوس زن خارج از برنامه را كرده بود. خانمى كه مورد ظلم قرار گرفته بود چه فحش هاى ركيكى كه حواله ارباب خود نمى كرد. صبح آن روز خدمتكار تمام جريان را براى ما تعريف كرد.
ارباب ما را به ديدن كوره هاى خود دعوت كرد. در هواى گرم به سراغ او رفتيم. كوره هايش در كنار هم بودند. گرد و خاك همه جا را گرفته بود. كوره ها شايد ساخت پنجاه سال پيش بودند. كارگران اكثراً پابرهنه بودند. از گل آجر درست مى كردند و بعد از اينكه در آفتاب خشك مى شد در كوره آنها
را مى پختند. كارگران در نزديكى كوره هايشان كه غارهائى بيش نبودند زندگى مى كردند. فقر و استثمار مجموعه بارز زندگى آنها بود. ارباب با فخر و رضايت اين مجموعه را به ما نشان داد.
ديدار غم انگيز كار و زندگى كارگران آجرپزى كه خيلى سخت تر و دلخراش تر از زندگى كارگران ساختمانى بود حال من و رفيقم را گرفت. ثروت و فقر، گرما و خاك و كثافت و استخر و گل و مى و يارهاى جوان و زيبا، با بافت من و حتى شيرازى و دوستش جور نبود. قبل از اينكه دو هفته دعوت تمام شود بار و بنه خود را بستيم و عازم شاهرود شديم.

حزب دموكرات قوام
قوام السلطنه كه رئيس دولت بود براى پيروزى خود حزبى بنام دموكرات تشكيل داده بود. اين حزب با پشتيبانى پليس در همه جا به افراد حزب توده حمله مى كردند و با تهديد و ارعاب سعى مى كردند كه از فعاليت علنى حزب توده جلوگيرى كنند. بعد از شكست فرقه دموكرات آذربايجان و كردستان در۲۱ آذر ۱۳۲۵ اين حزب كه در تيرماه ۱۳۲۴ تشكيل شده بود جان تازه گرفت.

برعكس، شرايط مبارزه و فعاليت علنى براى حزب توده در اكثر شهرها و همچنين در شاهرود خيلى سخت شد.
در شاهرود مسئول حزب قوام دبير رياضى ما بنام وفائى بود. در زمان قدرت حزب ما، وفائى با من خيلى بحث سياسى كرده بود تا مرا از راه خود منصرف كند. تمام جاهلين و الواط شهر كه عده اى از آنها قبلاً عضو حزب توده بودند به حزب قوام پيوستند. شهر بهائى كش شاهرود آماده جنايات ديگر بود.
يورش در شهر بر عليه توده اى ها شروع شد.
روزى پدرم را در فلكه شهر عده اى از مردم احاطه مى كنند و يكى از آنها كه نجار بود و عضو حزب قوام به مردم كه دور پدر حلقه زده بودند مى گويد اين مرد بهائى است و خونش حلال.
پدرم اعتراض مى كند و مى گويد كه بهائى نيست و مسئله سياسى است.
خوشبختانه در آن گيرودار سروان خامنه اى دوست پدرم كه از آنجا مى گذشته با ملاحظه اين صحنه وارد عمل مى شود. طپانچه خود را از غلاف بيرون كشيده و مى گويد اگر بهائى هست خودم او را به شهربانى مى برم و اگر كسى جلوى مرا بگيرد تيراندازى خواهم كرد.
مردم عقب نشينى مى كنند و او دست پدر را گرفته و به طرف شهربانى مى رود. از بازار شهر كه قبل از ساختمان شهربانى بود پدر را به خانه ما مى رساند. او شب را در خانه ما ماند. صبح زود هر دو با هم به ايستگاه راه آهن رفتند. شب سروان به پدر توصيه كرد كه شاهرود را به قصد تهران  ترك بكند زيرا جانش در خطر است.
هر توده اى كه مى توانست شهر را ترك مى كرد. همه ابن الوقت ها از حزب روگردان شدند. كلوب ما تعطيل شد. همه نيمه مخفى بوديم. حزب دموكرات با مسئوليت وفائى يك عده از جاهلين را براى قلع و قمع توده اى ها اجير كرده بود. سر دسته آنها صمدعلى گربه نام داشت. صمد با دو جاهل ديگر يك جيپ در اختيار داشتند. هر سه آنها قبلاً انكت حزب را كه من برايشا ن پر كرده بودم امضاء كرده بودند. يكى از آنها با من در كشتى قهرمانى كشور كه صحبت آن شد شركت كرده بود.
يك روز در خيابان با جيپ جلو مرا گرفتند. صمد رو به من كرده گفت حميد بيا بالا. من سوار جيپ شدم. صمد رانندگى مى كرد ما را آورد به رستوران وارطان معروف كه از طرفداران حزب توده بود. در رستوران سر ميز چهار نفرى نشستيم. وارطان كه دوست پدرم نيز بود با ديدن ما سخت آشفته
شد. وارطان با ما همكارى مخفيانه داشت. صمد دستور غذا و ودكا داد. او سكوت ما را شكسته و به من گفت: حميد وفائى به ما سيصد تومان داده است تا ترا به قصد مر گ بزنيم. در مقابل هر مأموريت به ما پول مى دهند. ما تصميم گرفتيم كه اين پول را با تو عرق بخوريم. ما همه ورزشكار و كشتى گير هستيم. تو وقتى رئيس حزب توده بودى خيلى با ما آفا بودى. منظور او از رياست مسئوليت كلوب ورزشى حزب بود كه من داشتم.
با ناراحتى مشروب و غذا را خوردم. آن روز به خير گذشت. روز ديگر باز به سراغم آمدند. باز صمد شروع كرد.
حميد خوب است كه ديدارى از آقاى وفائى در حزب دموكرات بكنى اين كار را به خاطر ما بكن.
اجباراً و از روى ناچارى اين كار را كردم زيرا صمد از در دوستى آمده بود و مى خواست مسئله را به شكلى حل بكند. مرا به كلوب حزب شان بردند. در اطاق وفائى اوباش و پولداران شهر جمع بودند.
موقع ورود ما، همه از جاى خود بلند شدند. مرا به عنوان كشتى گير خوب شهر قبول داشتند. وفائى خيلى ناراحت شد. از جايش بلند نشد ولى اجباراً مرا با احترام پذيرفت. بعد از اينكه نشستم بدون اين كه از من سئوالى بكند نام مرا در دفتر بزرگى كه در مقابلش بود نوشت. من ناراحت و مشوش بودم. مى دانستم كه اعتراض، خطرناك و بى معنا است. ساكت و خاموش به تعظيم و تكريم ديگران در مقابل وفائى نگاه مى كردم. يكى از حاضرين سكوت مجلس را شكسته و مى گفت حميدآقا رئيس ماست، آقاى ماست...
بعد از چند دقيقه با دلى پر ملال و ناراحت، تنها آنجا را ترك كردم.
در شاهرود به يك رفيق و همكلاسى من تجاوز كردند و يكى ديگر را در زير كتك و لگد كشتند.
حال كه شاهرود را به قصد تهران ترك مى كنيم از دو خاطره كوچك ديگر ياد مى كنم.
موقع گذراندن امتحانات كلاس يازده دبيرستان بازرس وزارت فرهنگ از تهران كمپانى دبير ما در زنجان بود كه صحبت آن شده بود. عده اى نيز داوطلب كه اكثراً ارتشى بودند از تهران آمده بودند. اينها احتياج به ديپلم داشتند. آقاى كمپانى از آنها پول مى گيرد و قول كمك مى دهد. پول همه را بدون كوچكترين كمكى بالا مى كشد. براى او خط و نشان كشيدند ولى آقاى بازرس به روى خودش نمى آورد و هيچ كارى نمى كند.
خاطره دوم جعفر وكيلى سرگرد ارتش است. پدر او رئيس بانك شاهرود بود. جعفر وكيلى بعد از ديدن يك دوره نظامى در پاريس براى ديدار خانواده خود به شاهرود آمده بود. در آن موقع ستوان دوم بود. سعى مى كرد كه با جوانان شهر آشنا شود. من هم با او آشنا شدم. با جوانان ديگر براى گردش و پيك نيك به اطراف شهر مى رفتيم. از فرانسه و اقامت خود در پاريس براى ما صحبت مى كر د. خيلى محتاط بود. ولى رفتار و كردارش و صحبت هاى او نشان مى داد كه آزاد انديش است. او جزو افسران توده اى بود كه در ۲۶ مرداد ۱۳۳۴ با افسران ديگر اعدام شد. باز هم از اين زنده ياد صحبت خواهد شد.


خاطرات اردشير زاهدى
علت اين كه در ۲۸ مرداد مردم يك تنه قيام كردند اين بود كه از اوضاع به هم ريخته ايران دچار وحشت شده بودند
اگر كار به اين سادگى بود كه روزولت در كتاب پر از دروغ و بى اساس خودش ادعا كرده چرا آمريكائى ها چهل سال است از عهده كوبا در چند قدمى خودشان برنمى آيند؟ چرا نتوانستند حتى وضع ليبى را عوض كنند؟ وقتى پاى عراق و افغانستان به ميان مى آيد آمريكا بايد ميلياردها دلار خرج كند، اما يك دولت ملى و قانونى و مردمى را با شصت هزار دلار در چند ساعت مى تواند بردارد
004050.jpg
پنج روز بحرانى
حوالى غروب از اصفهان راهى تهران شدم. ساعت سه و نيم، چهار صبح سه شنبه بود كه رسيدم به تهران. رفتم به منزل دخترعمه ام. صادق نراقى شوهر دختر عمه ام، نزديك منزل خودمان در جماران منزل داشت. براى آن كه اهل منزل را از خواب بيدار نكنم شب را داخل اتومبيل خوابيدم. صبح كه از خواب برخاستم و جوياى حال پدرم شدم نراقى گفت كه ايشان شب را در منزل سيف افشار گذرانده است، همانجا خواهد ماند.
با يك اتومبيل جيپ كه اتاق برزنتى داشت از منزل نراقى راه افتاديم و رفتيم به منزل سيف افشار در خيابان بهار. خيابان ها به قدرى شلوغ و اوضاع چنان غير عادى بود كه هيچگونه كنترلى وجود نداشت. پدرم وقتى مرا ديد، ضمن اين كه صورتم را مى بوسيد به تندى گفت: «اردشير! اين چه حركتى بود كردى؟ مگر نگفته بودم كه مأمور اصفهان را خودم تعيين خواهم كرد؟» دستش را بوسيدم و گفتم من هم به طور كتبى عذر خواستم و دليلش را شرح دادم. حالا هم كه مى بينيد به سلامت برگشته ام و با موفقيت.
شرح مسافرت به اصفهان و مذاكراتم را با سرهنگ ضرغام به اطلاع پدرم رساندم. بعدازظهر، سرهنگ فرزانگان هم كه از كرمانشاه بازگشته بود آمد و گزارش داد كه سرهنگ بختيار آمادگى خود را براى همكارى اعلام داشته است.
نشستيم دور ميز ناهارخورى منزل سيف افشار به مذاكره. پدرم گفت فرصت زيادى نداريم و بايد همين امروز تصميم بگيريم كه چه بايد بكنيم. محور مذاكرات تشكيل دولت «ايران آزاد» و اقدام به جمع آورى قوا و دعوت به قيام و عدم همكارى با دولت بود. من اصرار داشتم پدرم در اصفهان مستقر شود و اصفهان را پايگاه قرار دهد. فرزانگان كرمانشاه را مناسب مى دانست. هر كدام دلايل خود را ارائه كرديم و سرسختى به خرج داديم.
پدرم طرف فرزانگان را گرفت و گفت اصفهان در وسط ايران قرار گرفته است و به آسانى مى توان آن را از هر طرف به محاصره درآورد و ارتباطش را با نقاط ديگر قطع كرد، حال آن كه در كرمانشاه هم موقعيت طبيعى براى عمليات نظامى و هم موقعيت جغرافيائى از لحاظ نزديك بودن به سرحد و امكان دريافت آذوقه و سوخت و تسليحات مساعدتر است.
قرار بود كه ما سحرگاه روز بعد يعنى چهارشنبه بيست و هشتم مرداد به كرمانشاه برويم و از آنجا عمليات را آغاز كنيم اما در همان ساعاتى كه ما سرگرم مذاكره بوديم اوضاع به طرزى غير منتظره و باور نكردنى تغيير كرد. حوادثى پيش آمد كه هيچكس پيش بينى نكرده بود و انتظارش را نداشت. از عصر روز سه شنبه گروه هائى از مردم كه وقايع آن سه روزه آنها را تكان داده و نگران سرنوشت مملكت كرده بود يا به ابتكار خودشان يا به دستور مراجع مذهبى ريختند به خيابان ها و با توده اى ها درگير شدند. به ما خبر مى رسيد كه دولتى ها خودشان را باخته اند. بين نظامى ها شكاف افتاده است. بخشى از نيروهاى انتظامى با تظاهر كنندگان همصدا شده اند و در خيابان هاى مركزى شهر زد و خورد و تيراندازى صورت گرفته است.
اين قضايا باعث شد كه نقشه ما تغيير كند. من آن شب در منزل دكتر قاسم پيرنيا در نياوران خوابيدم و ساعت ۶ صبح خودم را به شهر رساندم. رفتم پيش پدرم در منزل سيف افشار. پدرم مشغول صرف صبحانه بود. صبحانه را با هم خورديم و ضمن صحبت معلوم شد ايشان شب گذشته تا ديروقت بيدار بوده و اطلاعاتى به دست آورده است حاكى از اين كه مصدق با وزراء و همكاران خود جلسه داشته و آنها هم وخامت اوضاع را دريافته اند. (۴)
در همين اثناء يارافشار هم آمد و خبرهائى آورد كه از احتمال وقوع حوادثى در طول روز حكايت داشت. حوالى ظهر ديگر مسلم شده بود كه شهر در اختيار طرفداران ما است. اگر شب فرا مى رسيد و مردم به خانه هايشان مى رفتند معلوم نبود كه فردا چه پيش مى آيد.
پدرم را من سوار كردم و بردم به محلى در خيابان قديم شميران، نزديك وزارت كار. پيش از آن، من با اتومبيل رفتم به داخل شهر كه ببينم اوضاع از چه قرار است. سر چهارراه پهلوى و چهارراه شاه و خيابان هاى اطراف كاخ براى محافظت از منزل مصدق السلطنه تانك گذاشته بودند و سربازان مسلح از بالاى ساختمان ها تيراندازى مى كردند. درگيرى بين نيروهاى وفادار به مصدق با تظاهر كنندگان و گروه هائى كه از ارتش و نيروى انتظامى به آنها پيوسته بودند هر لحظه شديدتر مى شد. كم كم تانك ها هم از دو طرف وارد نبرد شدند. برگشتم و به پدرم گزارش دادم. پدرم با مشاورانش تبادل نظر كرد و عقيده همگى اين شد كه حالا ديگر بايد اوضاع را در اختيار گرفت. از سرهنگ خلعتبرى كه معاون شهربانى بود و به ما پيوسته بود خواسته شد يك تانك به اقامتگاه پدرم بفرستد. اين همان تانكى بود كه پدرم سوار شد و عكسش را مكرر چاپ كرده اند. همانطور كه در عكس مشاهده مى شود عده زيادى از افراد نظامى و غير نظامى روى اين تانك نشسته اند. همين كه پدرم با تانك در خيابان ظاهر شد جمعيت هجوم آورد و اينها ريختند روى تانك و در حالى كه زنده باد و مرده باد مى گفتند پدرم را در ميان گرفتند. اينها را كسى نمى شناخت و اوضاع هم قابل كنترل نبود. در آن ساعت اگر كسى مى خواست پدرم را بكشد حتى با يك چاقو مى توانست به مقصود برسد. خوشبختانه هيچ حادثه سوئى رخ نداد. وقتى از عشرت آباد گذشتيم برخورديم به اتومبيل بيوك آبى رنگى كه متعلق به آقاى شوشترى بود. من و سرهنگ خلعتبرى روى صندلى جلو اتومبيل كه روباز بود، كنار راننده جاى گرفتيم. هدف اين بود كه خودمان را برسانيم به بى سيم پهلوى، مركز راديو تهران و پدرم از طريق راديو به مردم پيام بدهد. اما ازدحام جمعيت و تراكم وسائل نقليه، از اتومبيل هاى سوارى گرفته تا كاميون هاى نظامى و اتوبوس هائى كه تظاهر كنندگان در اختيار گرفته بودند، مجال نمى داد. من اسلحه سرهنگ خلعتبرى را گرفتم و از اتومبيل پياده شدم و در حالى كه فرياد مى زدم «مردم، راه بدهيد! سرلشگر زاهدى نخست وزير قانونى ايران مى خواهد به ايستگاه راديو برود» توانستم راهى بگشايم و بالاخره آن فاصله را هم طى كرديم و رسيديم به محوطه بى سيم.
در آهنى طرف خيابان بسته بود و پشت ميله هاى آن تعدادى سرباز مسلح صف آرائى كرده بودند. من همانطور اسلحه به دست و فريادزنان جلو رفتم و گفتم: «در را باز كنيد. سرلشگر زاهدى نماينده شاه و نخست وزير قانونى مى خواهد داخل شود» . سربازها مبهوت مانده بودند اما تصميم به گشودن در آهنى نداشتند. در اين وقت پدرم از تانك پياده شد و در حالى كه سرهنگ خلعتبرى و چند تن ديگر اطراف او را گرفته بودند به طرف در پيش آمد. ناگهان يكى دو تن از افسران محافظ بى سيم از داخل محوطه فرياد زدند «زنده باد پادشاه، زنده باد سرلشگر زاهدى» و به سربازان دستور دادند در را باز كنند. وقتى ما وارد محوطه بى سيم شديم انبوه جمعيت هم هجوم آورد و ناگهان متوجه شديم كه داخل محوطه و داخل ساختمان را جمعيت پر كرده است. ما اصلاً به اين توجه نكرده بوديم و همه حواس مان متوجه حفظ امنيت پدرم بود. خلاصه، اينجا هم براى گذشتن از ميان جمعيت و رفتن به طبقه بالا دچار زحمت شديم.
من اولين بار بود كه آن ساختمان و آن دستگاه را مى ديدم. در آنجا، پلكانى بود كه از كنار ديوار شيشه اى مى رفت به طرف طبقات بالا. جمعيت پدرم را روى دوش گرفته و از پله ها بالا بردند. يك نفر اگر او را از آن بالا پرت مى كرد تا برسد به زمين تكه تكه مى شد. بارى، آنجا هم به خير گذشت. رفتيم و بى سيم را گرفتيم. دستگاه فرستنده را كه توده اى ها يا طرفداران دولت از كار انداخته بودند مهندس حسين زاهدى از اعضاى وزارت پست و تلگراف به راه انداخت. پدرم از پشت ميكروفن راديو تهران به عنوان نخست وزير چند كلمه صحبت كرد.
بارى، از آن ساعت به بعد در سراسر ايران مى دانستند كه دولت مصدق سقوط كرده و زاهدى قدرت را در دست گرفته است. در پيام راديوئى پدرم مخصوصاً به اهالى شهرستان ها و مأمورين دولت توصيه شده بود كه نظم و آرامش را حفظ كنند. از آنجا مى بايستى برويم به شهربانى كل كشور در نزديكى ميدان سپه. با اتومبيل احتشام الدوله قراگوزلو از جلوى بى سيم حركت كرديم و خودمان را رسانديم به خيابان شاهرضا و ميدان فردوسى. ازدحام به حدى بود كه از ميدان فردوسى تا خيابان ثبت اتومبيل به دشوارى حركت مى كرد. آن قسمت از خيابان ثبت را هم كه منتهى مى شود به باغ ملى و خيابان شمالى وزارت امورخارجه با هر زحمتى بود پيموديم ولى از آنجا ديگر جاى سوزن انداختن نبود. پدرم پياده شد و ما هم به دنبال او. به مشاهده پدرم، آن همه سر و صدا يكباره به سكوت عجيبى تبديل شد. انبوه جمعيت حيرت زده چشم به ما دوخته بود. من از شدت هيجان و ترس به خود مى لرزيدم. پاى پياده، بدون محافظ، وسط آن همه جمعيت كه معلوم نبود كدام طرفى هستند، اگر مورد حمله قرار مى گرفتيم تكه تكه مى شديم. چند قدمى كه رفتيم من بازوى چپ پدرم را گرفتم و گفتم: «صبر كنيد، وضع خطرناك است، ممكن است ما را بكشند.» دستم را درست روى نقطه اى گذاشته بودم كه جاى زخم گلوله جنگ هاى گذشته بود. پدرم با حالتى كه در عمرم از او نديده بودم بازوى خود را از دست من رها كرد و بر سرم فرياد كشيد: «حرف نزن! با من بيا» . ناچار ساكت شدم و همراه ايشان راه افتادم. در ميان آن سكوت رعب انگيز، پدرم با قدم هاى استوار و دل و جرأتى باور نكردنى به طرف عمارت شهربانى رفت و ما به دنبال او. مردم كوچه دادند و راه باز كردند. نفس از كسى درنمى آمد.
روى پله ها و بالاى ايوان سنگى شهربانى كل كشور پاسبان ها و سربازها لوله هاى مسلسل سبك را به طرف ما نشانه رفته بودند. تظاهر كوچكى از طرف جمعيت يا فرمان يكى از افسران كافى بود كه تيراندازى شروع شود و ما را گلوله باران كنند. خدا مى داند كه آن لحظات چگونه گذشت. ناگهان در پيچ پله هاى شهربانى پدرم ايستاد و با صداى بلند فرياد زد: «همقطاران من، شما اين جا هستيد و شاه ما اين جا نيست!» نمى دانم اين جمله چه تأثيرى در روحيه مأمورين پليس و حكومت نظامى داشت كه ناگهان اسلحه ها را به زمين ريختند و كلاه از سر برداشتند و فرياد «زنده باد شاه، زنده باد زاهدى» از هر طرف بلند شد. مأموران پليس، افسران شهربانى پدرم را روى دست بلند كردند و زنده باد گويان به داخل عمارت بردند و او را به اتاق رئيس شهربانى رساندند. پدرم پشت ميز رئيس شهربانى نشست. دو نفر از افسران به او كمك كردند و آستين هايش را بالا زدند. بلافاصله پدرم روى كاغذ مارك دار چند كلمه اى نوشت و دستور آزادى زندانيان سياسى را صادر كرد. بعد هم از همان جا دستوراتى براى برقرارى امنيت صادر كرد و از همانجا تلگرافى براى اعليحضرت به رم فرستاد و از ايشان دعوت كرد براى مراجعت به كشور. (۵)
در اين وقت بر اثر بى خوابى و خستگى، حالت ضعفى به او دست داده بود. پزشك شهربانى آمد و يك آمپول به ايشان تزريق كرد. باز آنجا من وحشت داشتم كه نكند با آمپول كارش را بسازند. لحظات حساسى بود و احتمال هر خطرى مى رفت.
در خيابان كاخ و اطراف منزل مصدق البته هنوز زد و خوردها ادامه داشت. من و يارافشار مأمور شديم برويم ستاد ارتش را در اختيار بگيريم. تصرف ستاد هم خيلى سريع و بدون هيچ مقاومتى انجام گرفت. من از پشت ميز رئيس ستاد ارتش تلفنى با پدرم صحبت كردم. چيزى نگذشت كه سرلشگر باتمانقليچ كه از زندان آزاد شده بود آمد و به عنوان رئيس ستاد در آنجا مستقر شد. همين فاصله پدرم با دكتر متين دفترى خواهرزاده و داماد دكتر مصدق تماس گرفت و از او خواست براى جلوگيرى از خونريزى با مصدق صحبت كند، پيغام پدرم براى مصدق اين بود كه مقاومت بيهوده است و هر چه اين مقاومت طول بكشد افراد بيشترى از بين مى روند. ضمناً براى حفظ جان شما و همكاران تان شخصاً همه جور تأمين مى دهم.
متأسفانه از اين طريق نتيجه اى به دست نيامد. سرتيپ فولادوند هم كه به منزل دكتر مصدق رفته بود تا كار را به مسالمت تمام كند جواب درستى نگرفت. بالاخره حدود ساعت هفت بعدازظهر خانه مصدق سقوط كرد و خود او به كيفيتى كه گفته و نوشته شده است به خانه همسايه پناه برد و به وسيله مهندس شريف امامى پيغام داد كه آماده است خود را در اختيار دولت جديد قرار دهد. (۶)
در ساعات آخر روز پدرم از عمارت شهربانى به باشگاه افسران كه در همان نزديكى است نقل مكان كرد و آنجا را مقر نخست وزيرى قرار داد.
*طى نزديك به نيم قرن درباره ۲۸مرداد و عقيده كاملاً متفاوت، بلكه متضاد، ابراز شده است. از طرفى آن را قيام ملى ناميده اند و از طرف ديگر كودتاى انگليسى- آمريكائى براى ساقط كردن يك دولت ملى. شما به عنوان يكى از عوامل مؤثر ۲۸مرداد و طبعاً مدافع آن، در پاسخ مخالفان چه مى گوئيد به ويژه پس از انتشار كتاب هاى وود هاوس و كيم روزولت... .
-خيلى خوشحالم كه اين سئوال را مى كنيد. به خصوص براى آينده و جوانان و آن كسانى كه آن موقع به دنيا نيامده بودند شايد مفيد باشد كه درباره تاريخ كشورشان با اطلاعات كامل قضاوت كنند. شايد هم مناسب باشد كه سئوال شما را با يك سئوال از خود شما پاسخ دهم. آيا اين توهين به ملت ايران نيست كه بگوئيم كيم روزولت با يك چمدان پول به ايران آمد و در ظرف چند روز يك دولت ملى را به دست چند صد نفر اوباش سرنگون كرد؟
دكتر مصدق در آن موقع اختيار همه مملكت را به دست داشت. مجلس شورا و سنا و ديوان كشور را منحل كرده بود و خودش قانون وضع مى كرد. ارتش و نيروهاى انتظامى را به افراد مورد اعتماد خودش سپرده بود. با استفاده دائم از حكومت نظامى هر كس را دلش مى خواست به زندان مى انداخت و هر مدت كه مى خواست در زندان نگهميداشت. در سال ۱۳۳۲-۱۳۳۱ حدود ۷۵نفر از مهمترين سياستمداران مملكت زندانى شدند. روزنامه ها پشت سر هم به وسيله حكومت نظامى توقيف مى شدند. شخصيت هاى مملكت يا در زندان بودند، يا فرارى بودند يا از ترس لجن مال شدن ساكت مى ماندند. حتى خود شاه مملكت از همه كنار كشيده بود و از تهران خارج شده بود كه دست نخست وزير باز باشد.
آنوقت مى شود باور كرد كه همچو نخست وزيرى را كه مى گويند مردم او را مى پرستيدند و برايش جان خود را حاضر بودند بدهند چند نفر آمريكائى به آن آسانى و در ظرف چند ساعت بردارند؟
هيچكس نمى گويد كه پس آن مردم كجا بودند؟ چرا هيچ كس پشتيبانى نكرد؟ چرا مثل سى تير سال قبل از آن كسى بيرون نيامد كه از نخست وزير قهرمان ملى دفاع كند؟ همه اش مى گويند سرلشگر زاهدى كودتاى نظامى كرد. اما پدر من يك افسر بازنشسته بود و ارتش تحت فرمان رياحى بود كه مصدق به او اعتماد داشت. روز ۲۸مرداد مصدق به ارتش دستور داد مردمى را كه تظاهرات مى كردند به گلوله ببندد. آن روز حدود چهارصد نفر از مردم مخالف مصدق كشته و زخمى شدند. اين چه كودتاى نظامى بود كه ارتش مخالفان دولت را به گلوله مى بست؟
كودتا تا حدى كه من مى دانم معنى اش تغيير رژيم در اثر اقدام ارتش است. در مرداد ۱۳۳۲ پادشاه به موجب قانون اساسى در غياب پارلمان از اختيار خودش در عزل و نصب وزيران استفاده كرد و فرمان بركنارى نخست وزيرى را كه قانون اساسى را زير پا گذاشته بود و مثل ديكتاتورها عمل مى كرد صادر كرد. اما نخست وزير به جاى رعايت قانون به عمليات خودسرانه خودش ادامه داد. سئوال من اين است كه چه كسى قصد كودتا داشت، پادشاه كه مى خواست قانون اجرا شود يا نخست وزير معزول كه خودش قانون شده بود؟
حقيقتش اين است كه مصدق به آخر خط رسيده بود. نه مى توانست مملكت را اداره كند، نه حاضر بود مشكل نفت را با بهترين شرايطى كه براى ايران آن روز بود و بعداً از بين رفت حل بكند. مردم از هرج و مرج و بى نظمى و گرانى فريادشان بلند بود. اقتصاد، خوابيده بود. در هر گوشه اى عده اى سربلند كرده بودند و در خيابان هاى تهران هر روز در زد و خوردها عده اى زخمى مى شدند. تقريباً همه همكاران مصدق كه به گردنش حق داشتند و سال ها برايش جنگيده بودند و فداكارى كرده بودند، مهر خيانت خورده بودند و از اطرافش پراكنده شده بودند. من اگر بخواهم در اين جا نام همه شخصيت هاى سياسى و نظامى و مذهبى را كه مصدق به آنها نسبت خيانت مى داد چون از وضع مملكت احساس خطر مى كردند بشمارم چند صفحه را خواهد گرفت. آيا هر كس با طرز مملكت دارى مصدق مخالف بود، خيانتكار بود؟
از همه مهمتر خطر كمونيسم بود. حزب توده هر روز قدرت بيشترى مى گرفت و در ارتش و نيروهاى انتظامى هم نفوذ كرده بود. بعداً ما ديديم كه حزب توده چه قدر به كودتا و در دست گرفتن قدرت نزديك شده بود. حتى بعضى افسران نزديك به پدرم هم توده اى شده بودند. اگر ۲۸مرداد پيش نيامده بود چندى بعد توده اى ها مصدق را خيلى آسان تر برمى داشتند، همانطور كه در چكسلواكى كمونيست ها چند سال پيش از آن بنش را برداشتند. مسلم است كه اگر چنان وضعيتى پيش مى آمد آمريكا و انگليس هم بيكار نمى نشستند و همانطور كه هميشه مى گفتند مناطق نفت خيز جنوب و غرب ايران را براى خودشان برمى داشتند و ايران به روز ويتنام و كره مى افتاد و تجزيه مى شد.
اينهائى كه من مى گويم مال امروز نيست. اينها صحبت هائى است كه در آن موقع در هر مجلس و محفلى جريان داشت. نگرانى نسبت به آينده ايران در همه جا بود. در روزهاى ۲۵ و ۲۶ مرداد حقيقتاً مردم ما ديدند كه چه آينده اى در انتظارشان است و تصميم گرفتند كه نگذارند استقلال و تماميت ايران بازيچه دست حزب توده و دكتر فاطمى بشود.
جوانان ما نمى توانند حالت مردم آن موقع ايران را حس كنند كه اعليحضرت از ايران خارج شده بود و توده اى ها دسته دسته در خيابان ها مى رفتند و مجسمه ها را پائين مى كشيدند. وزير خارجه مصدق دائماً مشغول نطق و مصاحبه مطبوعاتى بود و بدترين توهين ها را به پادشاهى كه از ايران رفته بود مى كرد. روزنامه هاى توده اى و طرفدار دولت همينطور مشغول فحاشى بودند. شيرازه مملكت از هم پاشيده بود.
علت اين كه در ۲۸ مرداد مردم يك تنه قيام كردند همين بود كه از اوضاع به هم ريخته ايران دچار وحشت شده بودند. در روز ۲۸ مرداد خود من جمعيت بزرگ مردم را در خيابان هاى تهران ديدم كه همه جاويد شاه مى گفتند و يك نفر زنده باد مصدق نمى گفت. هنوز هم خوشبختانه كسانى از آن زمان ها باقى مانده اند كه تظاهرات مردم را در تهران و شهرستان ها به چشم ديده اند.
اگر كار به همين سادگى بود كه روزولت در كتاب پر از دروغ و بى اساس خودش ادعا كرده چرا آمريكائى ها چهل سال است از عهده كوبا در چند قدمى خودشان برنمى آيند؟ چرا نتوانستند حتى وضع ليبى را عوض كنند؟ وقتى پاى عراق و افغانستان به ميان مى آيد آمريكا بايد ميلياردها دلار به گفته خودشان، خرج كند، اما يك دولت ملى قانونى مردمى را با شصت هزار دلار در چند ساعت مى تواند بردارد. در مورد همين جمهورى اسلامى مگر آمريكا ۹۰ ميليون دلار براى مبارزه با آن تصويب نكرد؟ بعدش چه شد؟
ادعاهاى باطل روزولت را در كتابش باور مى كنند اما كسى به بقيه حرف هايش در كتاب او توجه نمى كند كه گفته است فقط معدودى همكار داشت و روى پشتيبانى ارتش و مردم از شاه حساب مى كرد و اگر پشتيبانى مردم و ارتش نبود طرح او به نتيجه نمى رسيد و وقتى به او پيشنهاد كردند مسئوليت عمليات سرنگونى دولت گواتمالا را هم برعهده گيرد چون اين شرايط وجود نداشت از قبول آن پيشنهاد خوددارى كرد.
من فكر مى كنم در اسناد وزارت خارجه آمريكا بهتر مى شود ديد كه آمريكائى ها چه اندازه از واقعه ۲۸ مرداد مبهوت شده بودند. در همان اسناد «سى. آى. ا.» كه چند سال بعد از ۲۸ مرداد نوشته شده مى گويد كه در ۲۸مرداد يك اتفاق باور نكردنى افتاد و بعد از خبر پيروزى مردم، هنوز آمريكائى ها باور نمى كردند و مى گفتند شوخى است. روس ها هم دچار همين حيرت شده بودند. خيلى باعث تأسف است كه عده اى در داخل و خارج ايران سال هاى متمادى به يك مقدار دروغ چسبيده اند و هر چه هم حقايق تازه منتشر مى شود باز همان دروغ ها را تكرار مى كنند. پس فايده اسناد چيست؟ (۷)
من اطمينان دارم كه با گذشت زمان، همانطور كه شاهديم، مردم قضاوت درست ترى مى كنند و تبليغات بى اساس اثرش را از دست مى دهد. ۲۸مرداد هر چه درباره اش بگويند روزى بود كه ايران را براى ايرانى نگهداشت. كشور ما بالاخره آزاد و آباد خواهد شد ولى اگر در آن روزها مردان شجاعى سينه سپر نمى كردند و اين مملكت را از افتادن به دست كمونيست ها و خطر تجزيه حفظ نمى كردند چيزى باقى نمانده بود كه آزاد و آبادش بكنيم.
يادداشت هاى بخش نهم
۱-اعلاميه دولت، ساعت ۷صبح يكشنبه ۲۵مرداد به اين شرح از راديو تهران پخش شد:
از ساعت يازده و نيم ديشب يك كودتاى نظامى به وسيله افسران و افراد گارد شاهنشاهى به مرحله اجرا گذارده شد، بدين ترتيب كه ابتدا از ساعت مذكور نفرات نظامى مسلح به شصت تير و اسلحه دستى وزير امورخارجه و وزير راه و مهندس زيرك زاده را در شميران توقيف كردند و براى توقيف رئيس ستاد ارتش نيز به منزلشان مراجعه نمودند ولى چون تيمسار رياحى در ستاد ارتش مشغول كار بود به دستگيرى ايشان موفق نشدند.
در ساعت يك بعد از نيمه شب نيز سرهنگ نصيرى رئيس گارد شاهنشاهى با چهار كاميون نظامى و دو جيپ ارتشى و يك زره پوش به منزل آقاى نخست وزير آمده به عنوان اين كه مى خواهد نامه اى بدهد قصد اشغال خانه را داشته است، ولى چون محافظين منزل آقاى نخست وزير مراقب كار خود بودند بلافاصله سرهنگ مزبور را توقيف كردند.
توطئه كنندگان قبل از توقيف اشخاص تلفن هاى منازل آنان را قطع كرده، همچنين ارتباط تلفنى ستاد ارتش را با پادگان گارد شاهنشاهى باغ شاه قطع تلفنخانه بازار را به وسيله سرهنگ آزموده و همراهان مسلح او اشغال كرده بودند و معاون ستاد ارتش را كه براى سركشى به باغ شاه رفته بود در همانجا توقيف كردند. وزيرخارجه، راه و زيرك زاده را از توقيف گاه سعدآباد به وسيله چهار كاميون مسلح به شهر آورده و به ستاد ارتش به خيال اين كه همكارانشان قبلاً آنجا را اشغال كرده اند بردند، ولى چون در آنجا وضع را مساعد نديدند آنان را مجدداً به سعدآباد بردند و در توقيف گاه گارد شاهنشاهى تا ساعت ۵صبح نگاه داشتند. در اين ساعت كه نقشه كودتا بلا اثر شده بود تيمسار سرتيپ كيانى معاون ستاد ارتش كه از توقيف باغ شاه رهائى يافته بود به سعدآباد رفته آقايان را به منازلشان برگرداندند. مأمورين انتظامى ازاين ساعت ابتكار عمليات را به دست گرفتند و تاكنون چند تن از توطئه كنندگان را دستگير كرده اند. جريان اين واقعه به طور تفصيل بعداً به استحضار ملت ايران خواهد رسيد.
۲-از يادداشت هاى اردشير زاهدى مندرج در اطلاعات ماهانه سال ۱۳۳۲ زير عنوان «پنج روز بحرانى» :
«منزل آقاى سيف افشار كه از منسوبان و دوستان قديم پدرم است در خيابان بهار واقع است و تا حدى محل دنج و آرامى است. وقتى ما وارد منزل ايشان شديم آقاى سرهنگ فرزانگان آنجا بود و ظاهر امر نشان مى داد كه صاحبخانه قبلاً انتظار ما را داشته است، چون اتاق خلوت و دورافتاده اى را براى جلسه در نظر گرفته بودند و چند دقيقه بعد از ورود ما تيمسار گيلانشاه نيز با لباس سيويل به آنجا آمد و گفت تيمسار (مقصود پدرم است) براى ساعت ۶ونيم قرار است با اتومبيل كى نژاد تشريف بياورند. از گيلانشاه سئوال كردم:
» با اين اوضاع و احوال در جلسه امشب چه مذاكراتى خواهيم داشت؟ «او هم تقريباً اظهار بى اطلاعى كرد و گفت:
» تيمسار به وسيله يكى از رابطين به من پيغام دادند كه تا ساعت ۶ونيم در اينجا باشيم. «درست ساعت ۶ونيم بعدازظهر بود كه پدرم در حالى كه يك پيراهن يقه باز كرم رنگ و شلوار نظامى پوشيده بود و عينك آفتابى بزرگى به چشم داشت وارد شد. بلافاصله همه در اتاقى كه قبلاً آماده كرده بودند جمع شديم. كسانى كه در اين جلسه شركت داشتند عبارت بودند از:
پدرم، تيمسار سرتيپ گيلانشاه، سرهنگ فرزانگان، پرويز يارافشار، صادق نراقى و من. البته چند نفر ديگر از دوستان و اقوام از جمله مهندس شاهرخشاهى و مهندس ابوالقاسم زاهدى و حبيب الله نايبى در منزل آقاى سيف افشار حضور داشتند كه بيشتر مراقبت خارج و خيابان هاى اطراف منزل را عهده دار بودند و در مواقع لزوم از طرف پدرم براى عده اى از آقايان افسران بازنشسته به خصوص تيمسار سپهبد شاه بختى پيغام مى بردند و اخبار و اطلاعاتى از خارج كسب مى كردند و مراجعت مى نمودند، به طورى كه ما كاملاً در جريان وقايع خارج و اقدامات اطرافيان مصدق و فعاليت مأمورين او بوديم. خيال مى كنم به عنوان نمونه و نشانه قدرت مأمورين كسب اخبار و اطلاعات خودمان همين قدر كافى است بگويم كه مدت بيست دقيقه بعد از دستگيرى تيمسار سرلشگر باتمانقليچ، ما در همين جلسه از توقيف او مطلع شديم كه البته اسباب تأسف همه ما شد.
مذاكرات اين جلسه تاريخى شش ساعت تمام به طول انجاميد و اين اجتماع از نظر تصميماتى كه اتخاذ شد مهمترين جلسات ما در آن ايام بود و در عين حال نشانه اى از تصميم واراده پدرم و وفادارى و صميميت و همكارى بى شائبه شركت كنندگان در آن بود. در ابتداى جلسه مدت كوتاهى درباره وقايع و حوادث روز و ميتينگ ميدان بهارستان و فعاليت توده اى ها صحبت شد و هر كس در اين زمينه اطلاعى داشت بيان كرد و بعد پدرم رشته سخن را به دست گرفت و چنين گفت:
» فكر مى كنم همه آقايان از وقايعى كه از نيمه شب گذشته تا به حال رخ داده مسبوق باشند و در اين فاصله كوتاه احتياجى به بازگو كردن آنها نيست. شايد مشيت الهى هم همين بود كه اين حوادث پيش آيد و ما در مرحله خطرناكتر و يا به عقيده من در بوته آزمايش قرار گيريم تا كسانى كه به سوگند خود وفادار مانده اند و در اجراى فرمان شاهنشاه و خدمت به مملكت آماده فداكارى و جانبازى هستند مشخص گردند. آنچه مسلم است ما چند نفرى كه الان در اين جا گرد آمده ايم و عده اى كه در خارج با ما همكارى صميمانه دارند به قسم خود پاى بند بوده و حاضر براى اداى وظيفه در برابر شاه و مملكت هستند. از مجاهدت و فداكارى يك يك شما از شب گذشته تا به حال اطلاع دارم و الحق وظايفى را كه به عهده داشتيد با رشادت انجام داده ايد.
ديشب پس از توقيف نصيرى، در منزل فرزانگان كه عده بيشترى جمع بوديم گفتم كه من شخصاً در راهى كه پيش گرفته ام تا آنجائى كه قدرت دارم پيش مى روم و تا آخرين قطره خونم براى اجراى امر رئيس مملكت و نجات وطنم از اين خيمه شب بازى ايستادگى خواهم كرد و اگر در اين راه هم جان دادم لااقل نزد كسان و اعقابم سربلند و مفتخر خواهم بود و الان احساس مى كنم كه شما هم ميل داريد با نهايت جوانمردى در اين راه با من همكارى كنيد و در واقع فرقى ميان روحيه و افكار من با شما چند نفر نيست. بنابراين ما نبايستى بنشينيم و يا تمام سعى ما اين باشد كه خود را به دست قضا و قدر بسپاريم. بايد با يك روحيه قوى و مصمم فكر كرد، نقشه كشيد، اجرا كرد و شهامت و از خودگذشتگى نشان داد تا به مقصود نائل آمد و بتوان ادعا كرد كه به فراخور حال خود خدمتى انجام داده ايم.
چون اعتقاد من از اوان زندگى سربازى تا به حال اين بود كه اگر انسان در شرايط سخت و دشوار و خطرناك توانست قدمى به نفع مملكت بردارد مى تواند ادعاى خدمتگزارى كند والا در وضع عادى و معمولى و با در دست داشتن تمام امكانات، خدمتگزارى دليل فداكارى نيست. اين بود كه در وهله اول با ذكر همين چند كلمه خواستم روح يأس و نااميدى را از شما دور كنم و اطمينان دهم كه اگر هوشيار و خونسرد باشيم و برنامه عاقلانه و منظمى داشته باشيم به طور قطع موفق خواهيم شد و براى ما وحشت و نااميدى و ترديد و دو دلى شايسته و برازنده نيست.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •