Nimrooz
Vol. 18, No. 902, October 6, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۲ - جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
سعدى شيرازى
كه هنوز من نبودم...
ناصر بخارائى
قبله جان
صفاى اصفهانى
تاج سر خورشيد
دكتر غلامحسين يوسفى
همسر شايسته
عبدالرحمن جامى
زنجير بياريد...
احمد كمال پور (كمال)
مخواه
شيخ نجم الدين رازى
گنج و طلسم
شيخ نجم الدين رازى
مراد يگانه
عطار نيشابورى
تو منى، يا من توام؟
شيخ نجم الدين رازى
همه اوست
شيخ علاء الدوله سمنانى
نتوانم...
شيخ نجم الدين رازى
گوهر عشق
محمد قهرمان
بال پرواز
محمد زهرى
راه انديشه
مهيندخت دارائى
زن شايسته
نادر نادرپور
سر نوشت

سعدى شيرازى
كه هنوز من نبودم...
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستى
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستى
تو به مثل آفتابى كه حضور و غيب افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستى
چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
تو چو روى باز كردى در ماجرا ببستى
نظرى بدوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتى نويسى و هديتى فرستى
دل دردمند ما را كه اسير تست يارا
به وصال مرهمى نه چو به انتظار خستى
نه عجب كه قلب دشمن شكنى به روز هيجا
تو كه قلب دوستان را به مفارقت شكستى
برو اى فقيه دانا بخداى بخش ما را
تو وزهد و پارسايى من و عاشقى و مستى
دل هوشمند بايد كه به دلبرى سپارى
كه چو قبله ايت باشد به از آنكه خود پرستى
چو زمان بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبونى نكنند و زير دستى
گله از فراق ياران و جفاى روزگاران
نه طريق تست (سعدى) كم خويش گيرورستى

ناصر بخارائى
قبله جان
در ازل قبله جانم خم ابروى تو بود
روى تو سوى دل و روى دلم سوى تو بود
ملك از نسبت آن سجده بر آدم ميكرد
كه گل قالبش از خاك سر كوى تو بود
صبح فطرت كه جهان روشنى مهر نداشت
عالم عشق منور ز مه روى تو بود
دل كه در چاه زنخدان تو از ره مى رفت
عاقبت حبل متينش خم گيسوى تو بود
بسر تربت ناصر اگر آيى روزى
به دعا ياد كن او را كه دعا گوى تو

صفاى اصفهانى
تاج سر خورشيد
ما رهر و فقريم و فنا راهبر ما
بى خويشتنى كو كه شود همسفر ما
اى آنكه ز خود با خبرى در سفر عشق
زنهار نيائى كه نيابى خبر ما
در كار دلم پاى منه، باك ز جان كن
كاين خانه بود فرش زخون جگر ما
در كشور فقر آمده مهمان فنائيم
لخت جگر و پاره دل ماحضر ما
رنج تن ما از تب عشق است چه حاصل؟
از رنج طبيبى كه دهد درد سرما
امشب گذر از گوش كند خون كه شب دوش
از چشم روان گشت و گذشت از كمرما
فاسد شود از خون به رگ از طبع گرانبار
خار ره تجريد بود نيشتر ما
ما خاك نشين در ميخانه عشقيم
تاج سر خورشيد بود خاك در ما
موران ضعيفيم ولى ملك سليمان
باد است درين باديه پيش نظر ما
ما خسرو فقريم و نپايد سر جمشيد
گر سر كشد از خط سر تاجور ما
پى گم مكن اى سالك اگر طالب مائى
كز اشك روان سرخ بود رهگذر ما
دنبال صفاگير كه گربگذرى از چرخ
تا نگذرى از خويش، نبينى اثر ما

دكتر غلامحسين يوسفى
همسر شايسته
اى آنكه دور از من و اندر دل منى
بازآ كه بى تو نيست در اين خانه روشنى
هر سو نظر كنم، همه جا عكس روى تست
گه در سراى بگذرى و گه به برزنى
آراستى به ذوق و هنر، كلبه مرا
ديرى است تا تو همسر شايسته منى
مهر تو گرم داشت دلم را به زندگى
هر چند روزگار بمن كرد دشمنى
خندد به روى من چو گل صبح، دخترم
او يادگار تست كه خود باغ و گلشنى
(نيكو) و با وفائى و كدبانو و رفيق
پاكيزه خوى و پاكدل و پاكدامنى

عبدالرحمن جامى
زنجير بياريد...
خاليست از آن رشك پرى خانه ام امروز
زنجير بياريد كه ديوانه ام امروز
تسكين مدهيدم كه ترا يار و نديميم
خيزيد كه من از همه بيگانه ام امروز
شايد كه به يكسو شوم از دايره جمع
كز شمع جدا مانده چو پروانه ام امروز
تا بو كه برآيد سخن او بزبانى
از هر طرفى گوش بر افسانه ام امروز
خانه چه كنم بى رخش اى زلزله هجر
بر سر فكن اين كلبه ويرانه ام امروز
باشد كه ز تاريكى هجرم برهانى
آتش فكن اى آه بكاشانه ام امروز
صد دانه گوهر ز مژه چون بفشانم
محروم از آن گوهر يك دانه ام امروز
هجران دهدم ساغر پر زهر همانا
كز خم فلك، پر شده پيمانه ام امروز
بى مستى و بيهوشى ازين غم نرهم باز
(جامى) بنما راه به ميخانه ام امروز

احمد كمال پور (كمال)
مخواه
گر بلا ميبارد از گردون بلا گردان مخواه
سينه خود را سپر كن يارى از دونان مخواه
يارى ازدشمن مجوى و دولت از نو دولتان
از ستمكاران ترحم و ز بخيل احسان مخواه
تن بذلت دادن و لاف جوانمردى زدن
خوى نامردان بود اين عادت از مردان مخواه
بگسل از آنها كه ميجويند سود خويشتن
هرگز اين سوداگران را بر سر پيمان مخواه

شيخ نجم الدين رازى
گنج و طلسم
از گنج و طلسم قصه اى بشنودم
در جستن گنج جان و تن فرسودم
چون بند طلسم گنج را بگشودم
خود گنج و طلسم گنج هم من بودم

شيخ نجم الدين رازى
مراد يگانه
ما را نه خرسان نه عراق است مراد
و ز يار نه وصل و نه فراق است مراد
با هيچ مراد جفت نتوانم شد
طاقم ز مراد ها كه طاق است مراد

عطار نيشابورى
تو منى، يا من توام؟
از قضا افتاد معشوقى در آب
عاشقش خو درا درافكند از شتاب
چون رسيدند آن دو تن با يكديگر
اين يكى پرسيد از او كاى بى خبر
گر من افتادم در اين آب روان
از چه افكندى تو خود را در ميان
گفت من خود را در آب انداختم
زآنكه خود را از تو مى شناختم

شيخ نجم الدين رازى
همه اوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست
اجزاى وجود من همه دوست گرفت
ناميست ز من بر من و باقى همه اوست

شيخ علاء الدوله سمنانى
نتوانم...
ازهمه خلق توانم كه ببرم همه عمر
از تو اى دوست بريدن نفسى نتوانم
ز انكه من چون تنم و دوست مرا چون جان است
دل ازو بر نكنم گر بلب آيد جانم
تو مرا تجربه كردى و خريدى اول
من از آن هيچ دگرگون نشدم هم آنم
راست مى گويم و از هيچ كسم بيمى نيست
اوست در هر دو جهان درد من و درمانم
اوست چون در يتيم و صدف او دل من
اوست چون گوهر و من گوهر او را كانم
من خراسانيم از نسبت جانى و دلى
گرچه در ظاهر ازين آب و گل سمنام
اى علادوله اگر گنج وفايش طلبى
نيست جايش بجز از كنج دل ويرانم

شيخ نجم الدين رازى
گوهر عشق
عشق را گوهر برون از كون و كانى ديگرست
كشتگان عشق را از وصل جانى ديگرست
عشق بى عين است و بى شين است و بى قاف اى پسر
عاشق عشقى چنين هم از جهانى ديگرست
دانه عشق جمالش چينه هر مرغ نيست
مرغ آن دانه پريده ز آشيانى ديگرست
بر سر هر كوچه هر كس داستانى ميزند
داستان عاشقان خود داستانى ديگرست
بى زبانان را كه با وى در سحر گويند راز
خود ز جسمانى و روحانى زبانى ديگرست
طالع عشاق او بس بوالعجب افتاده است
كوكب مسعودشان از آسمانى ديگرست
آن گدايانى كه دم از عشق رويش مى زنند
هر يكى چون بنگرى صاحب قرانى ديگرست
لاف عشق روى جانان از گزافى رومزن
عاشقان روى او را خود نشانى ديگرست

محمد قهرمان
بال پرواز
شب از آغوش گل بالين و بستر مى كند شبنم
سحر گاهان سفر با ديده تر مى كند شبنم
نگاه گرم جانان بال پروازست عاشق را
بسوى آسمان پرواز، بى پر مى كشد شبنم
اگر چون قطره اشكى شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه خورشيد سر بر مى كند شبنم
مرا از اين دل ناكام شرم آيد چو مى بينم
شبى تا صبح در آغوش گل سر مى كند شبنم
جدايى سخت باشد آشنايان را ز يكديگر
وداع بوستان با ديده تر مى كند شبنم؟
نمى كاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرويان
چرا از خنده گل عمر كمتر مى كند شبنم

محمد زهرى
راه انديشه
از كسى پرسيدم: (راه انديشه كجاست؟)
با تحير پرسيد: (ازكدامين شهرى؟)
گفتم: (از شهر ببينيد و نپرسيدم)
گفت: (عافيت در اين است،
كه ندانى ره انديشه كجاست؟)

مهيندخت دارائى
زن شايسته
زن شايسته و صاحب فضيلت
بود دارنده اين چار خصلت
نخستين با وفا و پاكدامن
كه مى باشد بهين آرايش زن
دوم خصلت براى او كمال است
كمال زن مقدم بر جمال است
سوم خوشروى بايست و خليقه
چهارم خانه دار و باسليقه
اگر شد حسن با اين چار مقدور
در آنصورت شود نورا على نور
خوش آنكو يار بانوئى چنين است
كه باحور بهشتى همنشين است

نادر نادرپور
سر نوشت
اى شعر، اى طلسم سياهى كه سرنوشت
عمر مرا به رشته جادوئى تو بست
گفتم: ترا رها كنم و زندگى كنم
اما چه توبه ها كه درين آرزو شكست

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •