خزان است و برگريزان... برگ ها مى ريزند، از درختان و نيز دريغا كه از تقويم ها....
خورشيد ماه مهر، شراب را مى جوشاند و سبدهاى ميوه را، آذين مى بندد....
خورشيد پائيز، شهد در شراب مى ريزد و خوشه هاى انگور، بر تاك ها سنگين مى شوند...
زيباست در اين خزان، كه بهار شاعرانش مى نامند، بر روى برگ هاى خشك، قدم زدن و ستايش برگ هاى آتش گرفته را به نماز نشستن...
در زندگى، هميشه گرما نيست، خورشيد هميشه نمى درخشد... انبوه ابرها هم هستند، روزهاى غمگين ابرآلود... چه بايد كرد با اين همه تيرگى هاى درد و اندوه؟!.... اميدواران، اميدوار فردايند.... فرداى روشن و تابناك... اما من، كه فرصت چندانى ندارم. در اين اميد، نمى مانم... داروى دردها را مى شناسم:
شراب! شراب شيراز! مرواريد جوشانِ فارس! قطره هاى نابِ برخاسته از جان سعدى و حافظ، در تاكستان هاى رويائى، با جامى جان بخش، كه شادى هاى جهان را در من مى نشاند...
حقيقت ها در شراب نهان است و شراب، جسارت و جرئت و نيرو مى بخشد، غم ها را مى شويد و جان و جهان را، سرشار از نشاط مى سازد....
هنگامى كه از همگان دورم، تنهايم و به وطنم مى انديشم و همه ى جهان را غريب و غريبه مى بينم، جرعه اى شراب، غمِ دورى را تسكينى است... دورى از يار و ديار، از ايرانِ پايدار كه به سلامش مى رويم: سلام! ايرانِ من! پس از اين همه سال ها كه دور از تو مانده ام و آرزوهاى خود را بر باد رفته ديده ام... پس از اين همه سال ها درد و سختى و دورى، به پناه تو مى آيم و از تو يارى مى جويم...
در آئينه ى آسمان درخشان تو، تنها دماوند و خراسان و كرمان و آذربايجان و سيستان و همدان و مازندران و كرمانشاهان و اصفهان، جلوه ندارند در اين آئينه ى روشن، دردها و رنج ها هم جلوه دارند...
دردها و رنج هاى مردمى كه ترا ساختند و با تو ساختند و ترا دوباره خواهند ساخت...
سلام! ايرانِ من! گهواره ى كودكى هايم و جلوه و جلال و جمال روياهايم!... سلام!....
شرنگ