Nimrooz
Vol. 18, No. 902, October 6, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۲ - جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
پيرايه يفمائى
ميهنم آيينه يى سرخ است...
ديدارى كوتاه با مهدى اخوان ثالث در ماه شهريور
003900.jpg
پيرايه يغمائى
مهدى اخوان ثالث؛ م. اميد (۱۳۶۹-1307) بى گمان يكى از ستارگان تابناك ادب فارسى است كه چونان ماه بدرى برتارك شعر نيمايى مى درخشد و مى تواند گرانش پر دامنه اى را پيرامون خويش بوجود آورد و ماه ها و ماهواره هاى بسيارى را گرداگرد خويش به گردش وادارد.
او كه به ادبيات پيشين سرزمين خود سخت عاشق بود، پيش از اينكه به شعر نو وارد شود، قدرت خويش را در شعر سنتى آزموده بود، اما با اينهمه به محض آشنايى با انديشه هاى شوريده نيما، راه و رسم تازه اى در شعر و شاعرى آغاز كرد و تا آخرين دقايق زندگى هم به آن شيوه و تمامى «بايد» و «نبايد» هايش وفادار ماند. به گفته سيمين بهبهانى «در شعر نو، چونان ستونى بود كه يك گوشه از سقف اين بناى تازه بر پا شده را بر دوش خود نگاه مى داشت.»
شعر اخوان از حيث درونمايه و برونمايه داراى ويژگى هاى بسيار است كه خط شاعرانه او را مشخص مى دارد، بطوريكه شعر او در ميان هزاران هزار شعر نوى بدون نام هم خود را مشخص مى كند و شاعر خويش را فرياد مى زند و اين يكى از موفقيت هائى است كه شاعران ديگر كمتر به آن دست مى يابند.
يكى از ويژگى هاى بسيار بارز شعر اخوان، «وزن» است. اخوان وزن را مانند كمربندى مى دانست كه شعر را نگه مى دارد و پر واضح است كه وى اين كمربند را به كمر همه شعر هاى خود بسته است و بر اين اساس شعر او، موسيقى و آهنگ خودش را حفظ مى كند. او در ضمن رعايت وزن به تناسب قافيه را هم سر جاى خود مى نشاند و مى داند كه كجاها قافيه مى طلبد و كجا ها نه.
اخوان ممكن است قافيه را فداى معنى بكند، اما هرگز وزن را از دست نمى دهد.
از ديگر ويژگى هاى بيرونى شعر او، مى توان به زبان فاخر و استوار، كاربرد مؤثر اصوات و تصاوير تشبيهات ديگر گونه وى اشاره داشت.
تصاوير در شعر اخوان كوتاه نيست و گاه بخش عمده اى از فضاى شعر را در بر مى گيرد، مثلا ً او شعرى دارد كه در روزگار ميانسالى خويش سروده و تنهايى و پژمردگى خود را به درختى زمستانى تصوير زده و جوانه را به تكمه سبزى بر روى پيراهن برهنگى خويش مانند كرده است: چون درختى در سموم سرد و بى ابر زمستانى / هر چه برگم بود و بارم بود / هر چه از فر ّ بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود / هر چه ياد و يادگارم بود / ريخته است/ ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كورى/ در چنين عريانى انبوهم آيا لانه خواهد بست؟ / بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو / تكمه سبزى برويد باز / بر پيراهن خشك و كبود من...
كاربرد اصوات هم در شعر اخوان خصوصيت ويژه اى دارد، چنانكه او با به كار گرفتن صداهاى پشت سر هم شعرش را به نمايش در مى آورد و اجرا مى كند. در اين مورد مى توان از فردوسى نمونه اى به دست داد تا گفته ملموس تر شود مثلا ً آنجا كه فردوسى از زبان سيمرغ مى گويد: (بر آتش بر افكن يكى پّر من / ببينى هم اندر زمان فّر من)، با مشدد كردن قافيه هاى پر كه «پرررر... و فرررر...» تلفظ مى شود مى توان صدا وحالت پرواز سيمرغ را كه هوا را با بال هاى خود مى شكافد و مى ايد، شنيد.
اخوان هم در شعر «آنگاه پس از تندر» با آوردن صداهاى مكرر (- رق) ريال صحنه هراس، باران سيل آسا و صداى رعد را نمايش مى دهد: تركيد تندر ترق / بين جنوب و شرق / زد آذرخش برق / اكنون دگر باران جر جر بود...
از نظر درونمايه، شعر اخوان پيامبر پوچى است و رسالت شكست را بر گُرده مى كشد. اندوهى كه از شعر او بر دوش انسان سر گشته آثار مى شود، نه از نوع اندو ه هاى پرشتاب و مبتذل، كه اندوهى با جان مايه فلسفى است:
گپ زدن از آبيارى ها و از پيوند ها كافى ست/ خوب، / تو چه مى گويى؟ /- «آه / چه بگويم؟ هيچ» (پيوند ها و باغ)
بسيارى از بند هاى بغض كرده شعر، در قلب خواننده بغض مى تركانند و به گريه بدل مى شوند، مثل توصيف شب هاى بى خوابى كه در زندگى همه ما كم نبوده است:
اما نمى دانى چه شب هائى سحر كردم/ بى آنكه يكدم مهربان باشند با هم پلك هاى من / در خلوت خواب گوارايى...
و نمونه هائى از اين دست:
* فريبت مى دهد بر آسمان اين سرخى بعد از سحرگه نيست
* چنين غمگين و هاياهاى/ كدامين سوگ مى گرياندت اى ابر شبگيران اسفندى؟ / اگر دوريم اگر نزديك / بيا با هم بگرييم اى چو من تاريك!
اما اين پيام پوچى از همه جا آشكارتر در شعرهاى روايى او به چشم مى خورد. شعر روايى شعرى است كه شاعر در آن داستانى را باز گو مى كند و اخوان ثالث در اين نوع شعر دستى ماهرانه دارد. او حتا گاهى در شعر هاى روايى خود گفتگو را نيز به كار مى گيرد و اين گفتگو ها در ضمن اينكه حال و هوايى ديگر گونه به شعر مى دهند، فضاى پوچى زده را پر رنگ تر مى كنند. براى نمونه مى توان به شعر «كتيبه» ى او كه بى شك يكى از ماندگارترين شعرهاى زبان فارسى است (حال مضمونش از هر كجا كه مى خواهد، گرفته شده باشد)، اشاره داشت. كتيبه نمايش تلاش مذبوحانه انسان و به پوچى رسيدن اوست كه مى توان آن را در اين گفتگو ها به تماشا نشست:
... . دوباره ما خروشيديم/- بخوان / او همچنان خاموش / دوباره ما خروشيديم /- براى ما بخوان / خيره به ما ساكت نگا مى كرد / پس از لختى / در اثنايى كه زنجيرش صدا مى كرد، / فرود آمد/ گرفتيمش كه پندارى كه مى افتاد/ نشانديمش / به دست ما و دست خويش لعنت كرد- ما با هم خروشيديم/- چه خواندى هان؟ / مكيد آب دهانش را و گفت آرام / نوشته بود... نوشته بود... همان!، كسى راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند...
و بدينگونه اخوان براى روزهاى تكرار در تكرار زندگى و به دوش كشيدن بار سنگين مصائب و آن زنجيرها كه همواره در دست و پاى ما مى پيچند و صدا مى كنند، حاصلى جز پوچى نمى شناسد.
در شعر «قصه شهر سنگستان» خلأ اندوهى كه از جمله «آرى نيست!» بر جان خواننده مى نشيند، آنقدر سنگين است كه او تا مدتى نمى تواند زير بار اين سنگينى شانه راست كند. «قصه شهر سنگستان» داستان شهزاده اى است كه پس از كوشش هاى مذبوحانه و تلاش هاى به سامان نرسيده، اندوهگين بر درگاه غار ايستاده و سر در تاريكى آن فرو كرده و آنگاه... :
سخن مى گفت- سر در غار كرده- شهريار شهر سنگستان/ سخن مى گفت با تاريكى خلوت/ حزين آواى او در غار مى گشت و صدا مى كرد: ‎/ «غم دل با تو گويم غار! / بگو آيا مرا ديگر اميد رستگارى نيست؟» / صدا نالنده پاسخ داد: «آرى نيست!»
كه مى بينيم «آرى نيست» را كه در حقيقت انعكاس قسمت آخر «رستگارى نيست» شاعر چگونه در اوج زيبايى خود نشانده است. البته بايد گفت كه نخستين كسى كه به انعكاس صوت در شعر توجه كرده امير خسرو دهلوى است كه اين انعكاس را از طريق حظيره (= گورستان، گنبد) بر مى گرداند:
رفتم سوى حظيره و بگريستم به زار، / از بهر دوستان كه اسير فنا شدند، / «ايشان كجا شدند؟» چو گفتم، حظيره نيز، /داد از صدا جواب كه: «ايشان كجا شدند؟»
شعر خوان هشتم از ديگر شاهكارهاى روايى اخوان است. خوان هشتم داستان نقالى است كه در قهوه خانه داستان رستم را نقالى مى كند، اما در نيمه هاى شعر ناگهان شخصيت رستم و شخصيت تختى يگانه مى شوند و از آن به بعد است كه خواننده نمى داند با كدام پهلوان روبروست؛ تختى؟ يا رستم؟ اين شعر كه در يك باورمندى دورگه شناور است، همان غم نژاده اخوان را بر دوش دارد.
ويژگى هاى شعر اخوان بسيار است و مجال ما كوتاه، اما ويژگى هاى خود او كه انسانى مهربان و فروتن و بزرگ بود، بسيارتر است. خوشبختانه من بخت آن را داشته ام كه دو شب در خانه درويشانه ام او را ميزبان باشم. اول بار به رسم سوگوارى آمد، چرا كه من سياهپوش پدر بودم. سر بر شانه مهربانش گذاشتم و به تلخى گريستم و او مرا با شكيبايى به آرامش خواند. ديگر بار به رسم ميهمانى آمد و باچند تن از دوستان شاعرش- از جمله زنده يادحميد مصدق. يادش بخير... شب عزيزى بود. پر از نور و سرور و شادمانى، خاطره اش همواره براى من گرامى است، در همان نشست بود كه سفارش مان داد، وزن را در شعر ناديده نگيريم و چندين بار تأكيد كرد كه «وزن كمربند شعر است. بافت شعر را از ولنگارى حفظ مى كند و واژگان را به رشته مى كشد.»
هنگامى كه از او خواستم تا نامى براى فرزندم بگذارد، دو نام را پيشنهاد داد؛ «سهند» و «يسنا» . كه من دومى را برگزيدم. آنگاه با نگاهى نافذ، انگشت اشاره اش را بالا گرفت و محكم گفت: «هرگز نام يك سيلابى به روى فرزندانتان نگذاريد، مثل يشت...»
اينك با نام جاودانگى نوشتار را با شعر «مار قهقهه» از او به پايان مى بريم:
در افسانهها آمده است كه مار قهقهه (= اژدها)، آنچنان مارى بوده كه شهرى را از آتشبارى ها، قربانى گرفتنها، كشت و كشتارها و حمله ها و هجومها و چه و چهها به ستوه آورده بوده و هيچ پهلوانى هم حريف او نميشده است. و چه بسا از پهلوانانِ مدعى، كه از نفس زهرناك و آتشين او نابود شده بودند، تا سرانجام پهلوان پيرى جهانديده داوطلب و مدعى ميشود كه شر اورا دفع كند، ميرود و آينهى بزرگ قدنمايى پيشِ روى آن مار ميگيرد و آن ماربا ديدن حقيقت و چهرهى واقعيى خود چنان به قهقهه ميافتد، واپس ميافتد و باز ميبيند و قهقهه... . تا ميميرد.
مار قهقهه
ميهنم آيينه اى سرخ است.
با شكافى چند، بشكسته،
كه نخواهند التيامى داشت
زآن كه قابى گردشان را با بسى قلّابها بسته
مثل درياچهى بزرگى، راههاى رودها مسدود بر آن
مانده، پيوسته.
ميخورد از مايه تا گردد كويرى خشك
نمنمك، آهسته آهسته.
معبرِ دلخستهى بس قتلِ عامِ آخرينش اين
خوب گويم، بدترينش اين
آى مارِ قهقهه، آيينهى دلخسته را بردار
چند و چون بشكسته را بردار
خويش را لختى در آن بنگر،
دلبر اى دلبر
اى درونت كشته ما را و برونت كشته با آوازه عالم را
اى فقط آوازه، ديگر هيچ
خويش را بنگر ببين چونى
چيستى، آزار يا آزر؟
يا مهيب خويش خور آذر؟
آى مار قهقهه، هم زشت، هم پستى
همچنان بى رحم و سيرى ناپذيرى دون.
تا چه ديدى تو در اين آيينهى سرخم
كه چنينش خرد بشكستى؟
از درون بينان
نيست در گيتى كه اوصاف تو نشناسد،
هيچ كس.
من چرا زين بيش گويم؟
پس، بس.
ميهنم آيينهيى سرخ است.
با شكافى چند...
مأخذ:
شعر هاى اخوان در شيوه هاى نو/ عزت الله فولادوند/مجله آينده/آذر و اسفند ۱۳۷۰
طلا در مس/ دكتر رضا براهنى/چاپ اول ۱۳۷۱‎/ج دوم/ اخوان ثالث
موسيقى شعر/ دكتر شفيعى كدكنى/چاپ دوم۱۳۶۹‎/ ص۷۳
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند...
نامه اى از نيما يوشيج به همسرش عاليه
۱۷ دى ۱۳۰۵
عاليه عزيزم:
نزديك نيمه شب است نمى توانم بخوابم. واقعه اخيردر زندگانى نويسنده بيشتر اهميت دارد. ديشب خواستم از تو احوالپرسى كنم. مانع شدند. از دور به اتاق خودمان نگاه كردم. چراغ را خاموش ديدم. ديدن اين منظره، مرا غمگين كرد. ناچار از ديوار بالا آمدم. مدتى روى پشت بام نشستم، ايراد نگير، محبت داشتن منوط به اين نيست كه شخص پول فراوان داشته باشد يا زياد از حد وجيه و محبوب باشد. اگر خطايى از من سر زد كدام انسان بدون خطا زندگى كرده است؟ اين هم در نتيجه جنونى است كه صدمات زندگى برايم فراهم كرده است. خودت مى دانى. طبيعتا ً تا دو تا جنس به هم جوش بخورند، با هم كشمكش دارند ولى اين دفعه دعوا بى موضوع بود. هوا سرد شده، سرما خوردى، ناخوش شدى. اين خطاى طبيعت است، بلكه خطاى خود توست. چرا به حمام رفتى. بالعكس به من تهمت زدند. مى دانم اوضاع در اين روزها به همين چيزها دلالت داشت. تو به من تهمت مى زنى كه با دخترها رفيق هستم، آنها تهمت مى زنند كه از شر زبان من ناخوش شده اى. متشكرم. مفارقت شيرين است. از دشمنى كم مى كند و به دوستى مى افزايد. قلب نارضا را هم تسّلى مى دهد، اما... به جنگل هاى «نى تل» قسم كه من فقط يك نفر را دوست دارم و متاركه اخير هم موضوعى نداشت، مثل اين بود كه عمدا ً با فحش اسبابى فراهم آورند كه من از آن جا دور باشم. از اينها گذشته خيلى اسباب نگرانى است، مخصوصا ًوقتى كه مى شنوم كمرت را سوزانيده اند. قلبم را سوزانيده اند. پس نگذار در اين تنهايى كسى كه هيچ كس را ندارد و اميدش رو به انقطاع است گريه كند و در اين گريه به خواب رود. نيما
بسيارتاريكم
منوچهر آتشى
خانه ات سرد است؟
خورشيدى در پاكت مى گذارم و برايت پست مى كنم
ستاره كوچكى در كلمه اى بگذار و به آسمانم روانه كن
- بسيارتاريكم -




گذارى در متون كهن
بخشى از سفر نامه ناصر خسرو
شش فرسنگ ديگر شديم معره النعمان بود باره اى سنگين داشت. شهرى آبادان و بر در شهر اسطوانه اى سنگين ديدم، چيزى در آن نوشته بودبه خطى ديگر از تازى. از يكى پرسيدم كه: «اين چه چيز است؟» گفت: «طلسم كژدمى است، كه هرگز عقرب در اين شهر نباشد و نيايد و اگر از بيرون آورند و رها كنند، بگريزد و در شهر نپايد.» بالاى آن ستون ده ارش قياس كردم، و بازارهاى او بسيار معمور ديدم و مسجد آدينه شهر بر بلندى نهاده است در ميان شهر كه از هر جانب كه خواهند به مسجد در شوند سيزده درجه بر بالا بايد شد و كشاورزى ايشان همه گندم است و بسيار است. و درخت انجير و زيتون و پسته و بادام و انگور فراوان است. و آب شهر از باران و چاه باشد
در آن شهر مردى بود كه ابوالعلاء معرى مى گفتند. نابينا بود و رئيس شهر او بود. نعمتى بسيار داشت و بندگان و كارگزاران فراوان. و خود، همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طريق زهد پيش گرفته بود، گليمى پوشيده و در خانه نشسته، نيم من نان جوين را تبه كرده كه جز آن هيچ نخورد. و من اين معنى شنيدم كه در سراى باز نهاده است و نواب و ملازمان او كار شهر مى سازند مگر به كليات كه رجوعى به او كنند. و وى نعمت خويش از هيچ كس دريغ ندارد و خود صائم الدهر قائم الليل باشد و به هيچ شغل دنيا مشغول نشود. و اين مرد در شعر وادب به درجه اى است كه افاضل شام و مغرب و عراق مقرند كه دراين عصر كسى به پايه او نبوده است و نيست. و كتابى ساخته، آن را الفصول و الغايات نام نهاده و سخن ها آورده است مرموز، و مثل ها به الفاظ فصيح و عجيب كه مردم بر آن واقف نمى شوند مگر بر بعضى اندك، و آن كسى نيز كه بر وى خواند. چنانكه او را تهمت كردند كه تو اين كتاب را به معارضه قرآن كرده اى. و پيوسته زيادت از دويست كس از اطراف آمده باشند و نزد او ادب و شعر خوانند.
و شنيدم كه او را زيادت ازصد هزار بيت شعر باشد. كسى از وى پرسيد كه: «ايزد تبارك و تعالى، اين همه مال ومنال تو را داده است، چه سبب باشد كه مردم را مى دهى و خويشتن نمى خورى؟» جواب داد كه: «مرا بيش از اين نيست كه مى خورم.» و چون من آن جا رسيدم اين مرد هنوز در حيات بود.
فرناندو پسوا
فرناندو پسوا نويسنده و شاعر پرتغالى در سال ۱۸۸۸ زاده شد و تا سال ۱۹۳۵ يعنى زمان مرگش تقريباً ناشناخته ماند، اما اكنون يكى از چهره هاى درخشان ادبيات مدرن و يكى از نويسندگان بحث برانگيز جهان به شمار مى آيد. «كتاب دلواپسى» او، كه پسوا بالغ بر بيست سال وقت صرف نوشتن آن كرده است، گواه اين مدعا و سندى فراموش نشدنى از اندوه هستى گرايانه اوست. كتاب دلواپسى درونمايه اى فلسفى و پوچ گرا دارد و بطور كلى اثرى زير بنايى است. اين كتاب از نگرش ها، واكنش ها و تعمق هائى جان گرفته است كه برناردو سوارز كمك حسابدار از سر گذرانده است و به مسايلى چون پيدايش انسان، مفهوم زندگى و اسرار من خويش مى پردازد.
به جرأت مى توان گفت كه پرتغال در طول پنج قرن گذشته چنين شخصيت سازنده اى به جهانيان عرضه نكرده، چرا كه پس از سال ۱۹۸۲ كه جهانيان به قابليت هاى تحسين برانگيز پسوا پى بردند، دانستند كه او نه تنها بزرگترين نويسنده پرتغال، بلكه اولين بانى مدرنيسم در سرزمينش و اولين بانى پست مدرنيسم در جهان بوده است كه اين بحث مجال بيشترى را مى طلبد.
فرناندو پسوا به شدت تحت تأثير ژرف انديشى و جهان نگرى خيام است و هرجا كه فرصتى مى يابد لب به تحسين وى مى گشايد، و حتا «كتاب دلواپسى» نيز به نحوى با انديشه خيام گره مى خورد.
پسوا در عرصه شعر نيز غولى است كه شانه به شانه «ريلكه» مى سايد و بنا به اظهار منتقدان اروپايى چيزى از اشعار و نثر شكسپير و قدرت بيان او كم ندارد. (با استفاده از سايت ديباچه)
همين طور كه مى گذرد
فرناندو پسوا
ترجمه محمد رضا فرزاد
وقتى كنار پنجره مى نشينم
از ميان شيشه ها كه برف تيره گونش مى سازد
تصاويرى دوست داشتنى مى بينم، از او، همين طور
كه از برابر من مى گذرد... مى گذرد... مى گذرد
بر فرازم اما اندوه است كه نقاب افكنده؛
حقير تر مخلوق اين جهان
و يكى فرشته افزون تر در آسمان
وقتى كنار پنجره مى نشينم
از ميان شيشه ها كه برف تيره گونش مى سازد
فكر مى كنم تصويرى مى بينم از او
كه ديگر از برابر من نمى گذرد... نمى گذرد...




طنز در شعر فارسى *
بخوانيم تا بدانيم كه ايرانيان همواره در كار سخن كرشمه ها مى كرده اند:
*جامى در شأن «مولانا ساغرى» سروده:
ساغرى مى گفت: «دزدان معانى برده اند،
هر كجا در شعر من يك معنى خوش ديده اند.»
ديدم- اكثر شعرهايش را- يكى معنى نداشت
راست مى گفت آنكه معنى هاش را دزديده اند!
*عبيد زاكانى در مورد خانه خويش سروده:
در خانه من ز نيك و بد چيزى نيست
جز بنگى و پاره اى نمد، چيزى نيست
از هرچه پزند، نيست غير از سودا
وز هر چه خورند، جز لگد چيزى نيست!
*اثير الدين اومانى خطاب به چرخ فلك سروده:
اى چرخ! ز گردش تو خرسند نى ام
آزادم كن... كه لايق بند نى ام
ور ميل تو با بى خرد و نادان است،
من نيز چنان اهل و خردمند نى ام!
*كاتبى نيشابورى در سوگ شمس علاء شاعر سروده:
رفت آخر از جهان شمس علاء
آنكه گه گه در شمارى آمدى
او برفت و ماند از او ديوان شعر
هم نماندى، گر به كارى آمدى!
*انورى ابيوردى در هجو خواجه اى بلند قد سروده:
اى خواجه درازيت رسيده ست به جايى،
كز اهل سماوات به گوشت برسد صوت
گر عمر تو، چون قد تو بودى به درازى،
تو زنده بماندى و بمردى ملك الموت
*روشن اصفهانى براى خواجه اى فراموشكارسروده:
صاحبا! وعده اى كه فرمودى؛
شد فراگربه يا فرا موشت؟
يا بده، يا ز انتظار بر آر!
بنده ات را ز وعده دوشت
*با استفاده از سايت كانون ادبيات ايران
پرسه در وبلاگ ها...
و اين بار دستبردى به وبلاگ «سارا شعر» مى زنيم و شعر زير را ازشاعر با احساس
محمد حسين بهراميان براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم. با توجه به اين كه اين شعر هم از نظر ساختمان بيرونى متفاوت است و هم از نظر درونمايه شاعرانه تحسين برانگيز وقابل درنگ:
دخترك هميشه توى دفترش دو خانه مى كشيد
زير سقف هر دو خانه چند آشيانه مى كشيد
هفت هشت، هفت هشت تا كلاغ پير سوخته
توى آسمان لاجورد بى كرانه مى كشيد
نقطه نقطه نقطه مى گذاشت صحن پاى حوض را
با مداد خود براى جوجه آب و دانه مى كشيد
بعد كوه، «بعد لكه هاى پشت كوه» بعد رعد
روى گرده كبود ابر تازيانه مى كشيد
يك تبر كه زير سايه بلوط تر لميده بود
هى براى آن درخت پيرشاخ و شانه مى كشيد
دود مى وزيد سمت هر كجا كه باد پشت بام
دود سرد آتشى كه در دلش زبانه مى كشيد
آفريدگار اين جهان زرد خط خطى ولى،
هيچ گاه توى بهت دفترش خدا نمى كشيد
يا خدا نبود يا خدا پرنده بود سيب و بود
هرچه بود بى نشانه بود و بى نشانه مى كشيد
آن دو خانه آن دريچه هاى بسته اتفاق بود
گل پرى خوب قصه، بچه طلاق بود
گل پرى بلد نبود توى ابر ماه مى كشيد
راه سمت خانه را هميشه اشتباه مى كشيد
خود گناه چشم مهربان ميشى اش نبود اگر
گرگ تير خورده را هميشه بى پناه مى كشيد
او مرا- مرا كه آن «يكى نبود قصه» نيستم
توى يك لباس نقطه چين راه راه مى كشيد
***
«بعد، بعد چند سال، چند سال بعدتر هنوز»
خانه را ميان يك دو هاله سياه مى كشيد
دور شاخه هاى مرده بلوط پير مى دويد
بعد مى نشست و خسته از ته دل آه مى كشيد

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •