Nimrooz
Vol. 18, No. 902, October 6, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۲ - جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
محمود كيانوش
در خرگاه شب (۲۳)
003852.jpg
كيانوش
سرو ِ پا در خاك
سرِِ آزادگان را تا چنين بر باد بيند چشم،
تواند سروِِ پا در خاك را آزاد بيند چشم؟
چو گوش از بيم شد بيگانه با آوازِِ بيداران،
گهى در خواب از ديدارشان فرياد بيند چشم.
نمى دانم بلورِِ خنده شيرينِِ شبنم را
چرا بر چهره گل گريه فرهاد بيند چشم!
در اين شب، كز سيه كاريش ماه از خشم رو برتافت،
دريغا! باز هم نا اختران را شاد بيند چشم!
بشد ويرانه دل را خانه از آهِ خموشانه،
خدايا، كى شود كاين خانه را آباد بيند چشم!
تهران، ۱۳۵۳

در حاشيه اين غزل
غزل با تصويرى از «سرو» آغاز مى شود، سروى كه كه در فضاى شعر كلاسيك فارسى در تشبيه و استعاره از «آزاد» بودن و «بلند بالا» بودنِ آن بسيار سخن رفته است. بلند بالايى سرو آشكار است، امّا چرا به سرو «آزاد» گفته اند؟ به سراغ لغتنامه دهخدا برويم كه تقريباً همه لغتنامه هاى معتبر را در بر دارد. «سرو آزاد؛ سروى كه شاخه هايش راست باشد (آنندراج). سروى كه راست رود و آن را به اين اعتبار آزاد گفته اند كه از قيد كجى و ناراستى و پيوستن به شاخ ديگر فارغ است، و بعضى گويند هر درختى كه ميوه ندهد، آن را آزاد خوانند، چون سرو ميوه ندهد، آن را آزاد خوانند، و جمعى گفته اند هر درختى را كمالى و زوالى هست چنانكه گاهى پر برگ و تازه است و گاهى پژمرده و بى برگ، و سرو را هيچيك از آنها نيست و همه وقت سبز و تازه است و از اين علّتها فارغ و اين صفت آزادگان است. بدين جهت آزاد باشد (برهان قاطع)» .
امّا وقتى كه صحبت از بهره گيرى از اشياء و امور در تشبيه و استعاره باشد، در كنار آزادگى سرو، پاى در خاك داشتنِ سرو، كه از آن مى توانيم معناى «اسارت» بگيريم، با «آزاد» بودن آن تضادّ پيدا مى كند. اگر شاعرى، مثلاً «سعدى» ، به آزادگى سرو به دليل بى ميوگيِ آن توجّه كند، و بخواهد در معنيِ بى بارى و تهيدستيِ انسانهاى آزاده در جامعه هاى وانفساهى استعاره اى بياورد، مى گويد:

به سرو گفت كسى: «ميوه اى نمى آرى!»
جواب داد كه: «آزادگان تهيدستند!»
به اين ترتيب مُراد شاعر در بيانِ مضمونش با استعاره آزادگى و تهيدستيِ سرو بر مى آيد و ديگر به ساير خصوصيات سرو، از آن جمله پاى در خاك داشتن و اسير بودنِ آن كارى ندارد. امّا شاعر معاصر، كه با ساختنِ غزل، در حيطه هنرمايه هاى شعر كلاسيك تفنّن مى كند، امّا در مضمون قصد تفنّن ندارد، به خصوصيتِ پا در خاك داشتن و اسير بودنِ سرو توجّه مى كند و در تصوير سازيِ استعارى، تلويحاً از نگرشِ شاعران كلاسيك ابرازِ تعجّب مى كند كه در سرو پا در خاك آزادگى مى بينند، چون خود در زمانه اى زندگى مى كند كه سرِ انسانهاى آزاده، به سببِ سازش نكردن با قدرتمندان بيدادگر، بر باد مى رود، و سرو كه اسارت را با سربلندى پذيرفته است، همچنان بر جاى مى ماند و از هر غمى آسوده است:
سرِ آزادگان را تا چنين بر باد بيند چشم،
تواند سروِ پا در خاك را آزاد بيند چشم؟
اين بيت از حيثِ مضمون آفرينى، با بهره گيرى از تجربه هاى عينى در محيط زندگى، و آوردنِ يك مضمون كامل در يك بيت، و مقصود را در يك مصراع بيان كردن و معنى آن را در مصراع ديگربا آوردن نكته اى از تجربه هاى حسّى و عينى مستدل كردن، در شيوه شاعرانِ پيرو مكتبى ساخته شده است كه به «سبك هندى» معروف است. امّا شاعر معاصر حتّى در موقعى كه در قالب شعر و طرز بيان در اسلوب قدما تفنّن مى كند، خود را به بازيِ آنها در «صنعت كلامى» نمى سپارد و چنان غرق اين بازى نمى شود كه به «سازندگانِ پرده قلمكار» تبديل شود و فقط در فكر اين باشد كه مُهرها يا كليشه هاى چوبى ثابت را با تغييرى در ترتيب و در رنگ، بر پرده قلمكار يك بيت بكوبد و به اين دلخوش باشد كه با همان بضاعتِ فنّيِ محدود پرده اى تازه و متفاوت به بازار صنعت كلامى عرضه كرده است. به هر بيت از غزل «سروِ پا در خاك» با چشم خرد نگاه كنيم، در طرز سخن، شعر كسانى مثل «صائب تبريزى» را به ياد مى آوريم، و در حيطه معنى، تصويرى از زمانه اى مى بينيم كه در آن خانه دل انسانهاى آزاد انديش در شب خفقان از آتش آه خموشانه ويران شده است، و آزادگان در خلوت اين خانه ويران، كه در عين حال استعاره اى است از وطن، با لب خاموش خدا را مى خوانند و در دل به او مى گويند «خدا يا، كى شود كاين خانه را آباد بيند چشم؟»
امّا همين صنعت كلامى شاعرانى مثل صائب تبريزى در جاى خود صنعتى است حيرت انگيز كه ظرافتهاى پيچيده آن از شگفتيهاى صنعتهاى ظريفه اى مثل مينياتورسازى، مرصّع سازى، ترمه بافى، قالى بافى، و امثال اينها به مراتب شگفت تر است. گاه ظرافت و زيبايى يك مضمون، هنگامى كه با تأمّل بر خواننده آشكار مى شود، بى اختيار او را به تحسين از هنر كلامى شاعر وا مى دارد:

گريه مستانه من از خمارِ چشم توست
آهِ من از سُرمه دنباله دارِ چشم توست
شوخ چشمان از تو مى گيرند تعليمِ نگاه
گردنِ آهو بلند از انتظار چشم توست
گرچه شهباز نظر بسته ست از شرم و حيا
هر كجا باشد نظربازى، شكارِ چشم توست
من نى ام غمّاز، امّا روزِ تاريك مرا
هر كه بيند، بى سخن داند كه كارِ چشم توست
نه همين سرگشته دارد گردشِ چشمت مرا
چون صفِ مژگان، دو عالم بيقرارِ چشم توست
گرچه هست از دورگردان صائبِ بى اعتبار
مستى دنباله دارش از خمارِ چشمِ توست!
اين غزل صائب پرده اى است خوش نقش و نگار از تصويرهاى صوتى كه چشمِ ذهن از تماشاى آن «لّذت» مى برد، درست همان طور كه در گلستانى از تماشاى باغچه هاى گلهاى گوناگون، نظم يافته با هنر باغبانى ماهر، لذّت مى بريم. در تماشاى اين پرده، فقط چشم معشوق در نظر است و شگفتيها و هنرها و افسونهاى آن، حتّى تاريكى روزگار شاعر از غمى از غمهاى انسانهاى آگاه در زمانه سياهكاران نيست، كارِ چشم معشوق است.
ساختنِ چنين غزلهايى يك حرفه است، حرفه اى كه سخندانى و زبان آورى از شرايط اصلى آن است. استاد اين حرفه، يعنى شاعر مضمون ساز، بايد به محيط زندگانى خود، به پديده ها و زيباييها و دگرگونيهاى طبيعت، به گرفتاريها، دردمنديها، نيازها، بيمها، اميدها، و آرزوهاى مردم در جامعه خود چشمى گشوده داشته باشد، نه به اين منظور كه از اين توجّه به دريافتهايى برسد و اين دريافتها را در لحظه هاى گشودگيِ آفاقِ شعر در سپهر ذهن، فارغ از هر نيازى و مشغله اى، بيان كند، بلكه به اين منظور كه هر روز پرده اى و پرده هائى تازه به بازار صنعت كلامى عرضه بدارد. شاعر مضمون ساز در جست و جوى مضمونهاى تازه و شگفت است، امّا مضمون براى او دريافتى تازه در نگرش انسان به زندگى و هستى نيست. وقتى كه شاعرمضمون ساز يكى از معنيهايى كه در بساط «عاشقگرى» دارد، زلفِ يار باشد، براى اينكه به كمال هنر خود در مضمون سازى بنازد، به شاعران مضمون ساز ديگرى كه از فقر مضمون مى نالند، سرفرازانه مى گويد:
يك عمر مى توان سخن از زلف يار گفت:
در بندِ آن مباش كه مضمون نمانده است!
و همين شاعر مضمون ساز، وقتى كه در غزلى با يافتنِ مضمونى نو از تنگدستى خود مى نالد و مى گويد: «دلِ دشمن به تهيدستى من مى سوزد / برق از اين مزرعه با ديده تر مى گذرد» ، به او آفرين مى گوييم، ولى حرفش را با ور نمى كنيم، و وقتى كه در غزلى ديگر باز براى بيتى يك مضمون تازه ديگر يافته است و مى گويد: «چون داغِ لاله سوخته نانى ست روزى ام / آن هم فلك به خونِ جگر مى دهد مرا» ، به او آفرين مى گوييم، ولى حرفش را باور نمى كنيم، چون صائب اوّلاً فرزند يكى از تاجران معتبر تبريز بود كه به امر شاه عبّاس، همراه با گروهى از ديگر تاجران بزرگ آن ديار، لابد براى گسترش قدرت اقتصادى پايتخت، به اصفهان كوچ كرد. ثانياً صائب بعد از چند سالى اقامت در هند، به اصفهان برگشت، و چنانكه گفته اند، «تا آخر حيات در نزد سلاطين صفويه معزّز و محترم زيسته و از طرف شاه عبّاس ثانى به لقب ملك الشّعرايى مفتخر شده است.»
اميرى فيروزكوهى در مقدّمه اى بر ديوان صائب مى گويد كه او «در سنين پيرى ديگر از اصفهان خارج نشد و در باغ ملكى خود كه به» تكيه صائب «مشهور بود، انزوا گزيد. اين تكيه ها كه به منزله خانقاه صوفيه و محلّ پذيرايى وارد و صادر بود، طبق معمول زمان از طرف بزرگانِ شعرا و عرفا ساخته مى شد و يا سلاطين و امراء برايشان مى ساختند و هم در اين تكيه بود كه اهل ذوق و شعراى دوستدار صائب از هند آن روز و نقاط دور دست ايران به زيارت وى مى رفته و التماس نسخه اى از ديوان غزليات او مى كرده اند.» و اضافه مى كند: «گمان نمى كنم كه هيچيك از شعراى فارسى زبان در تمام اعصار ادبى از حيث شهرت و عظمت و جلالت قدر و محبوبيت در حال حيات به درجه او رسيده باشد.» و نيز به نقل از يك تذكره نويس سمرقندى، در وصف عمارات عبّاس آباد اصفهان، گفته اند كه «رفيع ترين عمارات و وسيع ترين اين سراها دولتخانه ميرزا صائب است كه زبان گفتار از عهده بيان آن بر نمى آيد.»
خوب، چنين كسى، در چنين مرتبه اى از رفاه و بى نيازى، بديهى است كه در ناليدن از فقر و احتياج، سخن از خود نمى گويد، بلكه در آن موقعيت، به مردم فقير و محتاج زمانه خود اندرز مى دهد كه بى تأمّل آستين از دنيا بيفشانند و با كمال احتياج، خود را از خلق بى نياز نگهدارند و در جامعه اى كه جمعى غرق در ثروتهاى حرامند، از گرسنگى بميرند:
با كمال احتياج، از خلق استغنا خوش است
با دهانِ خشك، مردن بر لبِ دريا خوش است...
هيچ كارى بى تأمّل گرچه، صائب، خوب نيست
بى تأمّل آستين افشاندن از دنيا خوش است...
و شگفتا كه اين شاعر اعجازگر در مضمون آفرينى، كه بى غم نان و با دل خوش روزگار مى گذراند، و چنين مردم تنگدست را به تسليم و رضا مى خواند، در همين غزل خود را غمخوار همان مردم معرّفى مى كند و مى گويد:
برق را در خرمن مردم تماشا كرده است
آن كه پندارد كه حال مردم دنيا خوش است!
با وجود اينها، نبايد اين واقعيت را ناديده بگيريم كه در آن زمان شعر به هر حال از دربار بيرون آمده بود و شاعران در فضاى آن به زندگى روزمرّه مردم، مخصوصاً مردم ساده و پيشه ور و فقير، توجّه مى كردند، و از همين توجّه براى مضمونهاى بيت در غزلهاى خود مايه مى گرفتند، و به اين ترتيب بسيارى از بيتهاى آنها، كه گوياى حال و روز و احساسها و انديشه ها و غمهاى مردم بود، زبانزدِ آنها مى شد. اين شاعر زمان ماست كه اگر غزل هم بسازد، بايد غزلش وحدت موضوعى و مضمونى داشته باشد و احساس و انديشه واقعى او را بيان كند، چون شاعر است، نه صنعتگر كلامى. با آفرينى به صائب تبريزى براى اعجازش در صنعت كلامى و مضمون آفرينى، و بى اعتناء به اعتقادِ تُُعِّزُ من تشاء و تُذِلّ ُ من تشائى او درباره اوضاع و احوال جامعه، اين حاشيه را، در اين شب كز سيهكاريش ماه از خشم رو بر تافته است، با يك غزلِ او، كه مضمون سازى صنعتگرانه در آن به خوبى آشكار است، خاتمه مى دهم:
عقده اى نگشود آزادى زِ كارم، همچو سرو
زيرِ بارِ دل سر آمد روزگارم، همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحه خاطر مرا
مصرعِ برجسته باغ و بهارم، همچو سرو
خاطرِ آزاده من فارغ است از انقلاب
در بهار و در خزان بر يك قرارم، همچو سرو
تا به زانو پايم از گردِ كدورت در گِل است
گرچه دايم در كنارِ جويبارم، همچو سرو
آن كهن گبرم كه از طوقِ گلوى قمريان
بر ميان صد حلقه زنّار دارم، همچو سرو
خجلتِ روى زمين از سنگِ طفلان مى كشم
بس كه از بيحاصليها شرمسارم، همچو سرو
ميوه من جز گزيدنهاى پُشتِ دست نيست
مُنفعل از التفاتِ نوبهارم، همچو سرو
كوه را از پا در آرد تنگدستيها و من
سالها شد خويش را بر پاى دارم، همچو سرو
نارسايى داردم از سنگِ طفلان بى نصيب
ور نه از دل شيشه ها در بار دارم، همچو سرو
بس كه خوردم زهرِ غم، چون ريزد از هم پيكرم
سبز پوش از خاك برخيزد غبارم، همچو سرو
با هزاران دست، دايم بود در دستِ نسيم
صائب، از حيرت عنانِ اختيارم، همچو سرو!
۲۸لندن- سپتامبر ۲۰۰۶
نشانى سايت شعرهاى انگليسى محمود كيانوش
www. kianush. com

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •