Nimrooz
Vol. 18, No. 902, October 6, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۲ - جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
گله ها و دلخوشى هاى سالمندان از زبان خودشان
يكشنبه، اول اكتبر روز جهانى سالمندان است. اين روز كه از سوى مجمع عمومى سازمان ملل متحد نام گذارى شده امسال با شعار «بهبود شرايط زندگى سالمندان» برگزار مى شود.
بخش فارسى بى بى سى به همين مناسبت با سه سالمند ايرانى گفتگو كرده است و از آنها در مورد گله ها، اميدها، دلخوشى ها و آرزوهايشان پرسيده كه متن آن را در پائين مى توانيد بخوانيد.
فكر مى كنيد وظيفه شما در قبال بزرگترهايتان چيست؟
ملك فرخ كاظميان، ساكن مازندران
من ملك فرخ كاظميان كارمند بازنشسته ثبت اسناد و مدارك هستم. بعد از ۳۳ سال خدمت در سال ۷۲ بازنشسته شدم.
همان فرداى بازنشستگى يكى از رفقا آمد در خانه و گفت چرا غم و ماتم گرفته اى؟ گفتم چه كار بكنيم؟ گفت آنچه كه در بضاعت دارى از نظر كارهاى ثبتى را بيار براى مردم رو كن تا مردم از وجودت استفاده كنند. ما هم بلند شديم با گرفتن وكالتهاى رسمى كار ادارى مردم را به سامان رساندن.
حقوق بازنشستگى بالطبع بسيار مختصر و ناچيز است. بچه ها هم كه از پهلوى آدم ميروند، آدم مى افتد به تنهايى و نگاه كردن تو چشم همسر و نوه ها كه وقتى حقوق بازنشستگى كفاف نمى دهد چكار بايد كرد؟ بايد رفت زد به در و ديوار تا آدم بتواند يك كار مشروعى گير بياورد و زندگى را گذران كند.
چيزى كه در ادارات آدم را به شدت آزار مى دهد نداشتن حرمت بازنشسته ها است. يعنى جوانهايى كه آمده اند سر كار به هيچ عنوان حرمت پيرمردها را نگه نمى دارند. آنها بايد خودشان را مثل يك آيينه نگاه كنند و ۳۰ سال بعد را ببينند.
من فقط افسوس اين را مى خورم كه چرا پيش از اين به مردم خدمت نكردم و خودم را در بست در اختيار مردم نگذاشتم. من اگر دوباره به دنيا بيايم و اين كار را به من ارجاع كنند، شب و روز خودم را براى انجام كار مردم در اختيار آنها مى گذارم. بزرگترين شادى من اين است كه بچه هاى من بزرگ شده اند و به جايى رسيده اند.

رضا قاسمى، دبير كانون ايران، ساكن لندن
من در وزارت خارجه مشغول به كار بودم ولى دست روزگار من را به غربت پرت كرد. من ۲۷ سال است كه در انگلستان زندگى مى كنم. 24 سال است كه در لندن كار فرهنگى مى كنم و مدرسه ايرانى به كمك دوستان راه انداختيم. من با وجود اينكه وارد خزان زندگى شده ام و از «شصت؟» سنم گذشته، همچنان شوق تدريس را دارم و تلاش مى كنيم كه بچه ها در غربت هويت خودشان را فراموش نكنند.
گلايه دارم از پدر مادرها كه با بچه ها فارسى حرف نمى زنند. من ديدم زمانى كه پدر مادرها به دنبال بچه هاشان مى آيند به انگليسى از آنها مى پرسند كه آيا روز خوبى در مدرسه داشته اند. از جوانها زياد گلايه اى ندارم چون وارد محيطى شده اند كه كاملاً به فرهنگ آنها متضاد است و ناچار تحت تأثير اين محيط قرار گرفته اند.
به قول ناصر خسرو آزرده كرد كژدم غربت، دل مرا. البته با محيط غربت كه خانه دومم شده به اجبار خو گرفته ام ولى آرزويم اين است كه يك روز معلم فارسى بچه ها در ايران بشوم اگر عمرم كفاف دهد.

سيما پاكمهر، خانه دار، ساكن تبريز
من بيشتر روزنامه مطالعه مى كنم و خبرهاى خارجى را دنبال مى كنم. به ورزش علاقه دارم. صبحها به پياده روى مى روم. به بچه هام خيلى علاقه دارم و دوست دارم به آنها برسم و پشتشان باشم. يكى از پسرهايم خبرنگار است. به كارش خيلى علاقه دارم و آرزو دارم كه هرچى حقيقت است را بگويد و خودم هم اگر جوان بودم خبرنگار مى شدم، هميشه به دنبال حقيقتم. جوانى كه رفت و تمام شد و آدم فقط به خاطر بچه ها سر خودش را گرم مى كنه و گرنه جوانى چيزه ديگرى بود و گرنه آدم فكر نمى كرد به اين روزها بيافتد كه خوشى ها از دستش برود.
من شوهرم را زمانى كه جوان بودم از دست دادم و به همين خاطر خوشيهايم همان موقع بود. مى رفتيم مى گشتيم. ولى خوب حالا خودم را با بچه ها سرگرم مى كنم و خوشحالم كه آنها به جايى هم رسيده اند و آرزويم سلامتيم، كه زنده بمانم و بچه هايم را همچنان كمك كنم.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •