|
مهدى قاسمى
حاشيه اى بر رجزها و لاف هاى «پرزيدنت» احمدى نژاد و قصه اى از «اپوزيسيون»
فراموش نكنيم كه آن چه «احمدى نژاد» در مجمع عمومى سازمان ملل متحد و مصاحبه هاى مطبوعاتى و راديوئى و تلويزيونى گوناگون به زبان آورد، در دنياى عقب مانده ى اسلامى و عربى بى اثر نبود... ولى آيا از مجموعه ى اين اپوزيسيون پر مدعا صدائى به گوش رسيد تا به مردم جهان و پيشاپيش به همان ملت هائى كه كلام او را سخن دل يافتند، حالى كند، اين مرد نه سفير سرزمين «عدالت و دوستى و كرامت انسانى» كه كارگزار و ايلچى كشورى است كه در آن به بهانه «اسلام» و «اسلام پناهى» نفس از مردم بريده اند؟
|
|
مهدى قاسمى
|
اين پرسش، پاسخى مى طلبد:
در آن چند روزى كه «احمدى نژاد» با شركت در مجمع عمومى سازمان ملل متحد و در حاشيه ى آن، در سرزمين «شيطان»، آزادانه، بى هيچ قيد و شرط، مصون از هرگونه تعرض و تهديد محفلى برپا مى كرد و هر چه مى خواست به زبان مى آورد و با وقاحتى كه شايد به سنگينى، جز در قالب او و همقطاران او يافتنى نيست، از آزادى و شرافت و كرامت انسان ها مى بافت و گفتنى تر، از «محبت» و «عشق» و «دوستى» به بنى آدم لاف مى زد و شگفت انگيزتر، در يك گفتگوى مطبوعاتى (خدا را، مگر ممكن است اين همه بى شرمى در يك وجود جمع شود) مى گفت: «ايران يك دموكراسى منحصر به فرد و خالصى» است كه «در آن آزادى به درجات بيشتر و بزرگتر در قياس با آمريكا، برقرار شده است»- آرى در برابر اين ياوه ها، از آنچه، چون رستم صولت ها و دن كيشوت هاى وطنى خود را «اپوزيسيون» رژيم مى خواند، چه بازتابى برآمد؟- چه «اظهار حياتى» ظاهر شد؟ با اين انبوه شاهد و مدرك ها كه بر رذالت اين رژيم بهيمى در حق ملت مظلوم ايران، در ميان است، چه نشانه و چه گواهى، به تقابل بالاطائلات اين كذاب وقيح، به مردم آمريكا و مردم جهان و به آن ملت هائى كه او نابكارانه خود را وكيل مدافع آنها جلوه مى داد، ارائه شد؟
من مطلقاً بر او كه ثابت كرد، در شاگرديِ مكتب گوبلز و ساخت دروغ و «دروغ هر چه بزرگتر رقيبى ندارد، اعتراضى ندارم كه پيدا است همانند ساير همقطاران با دستار و بى دستارش، از پيشواى «انقلاب» خود، تزوير و رذالت و دروغ را به ميراث كشيده و به «عادت» تبديل كرده اند، به مصداق آن قصه ى كوتاه و پر مايه ى مولانا عبيد زادكان: «ابوبكر ربّانى اكثر شب ها به دزدى برفتى و چندانكه سعى كرد چيزى نيافت دستار خود بدزديد و در بغل نهاد، شبى چون در خانه رفت زنش گفت، چه آورده اى؟ گفت اين دستار آورده ام، گفت اين كه از آن خود تو است، گفت خاموش! تو ندانى از بهر آن دزديده ام تا آرمان دزديم باطل نشود.»
آرى، چه جاى اعتراض به وجودى كه نان از رذالت و دروغ مى خورد و به تعبير «عُبيد»، نمى خواهد «آرمانش» باطل شود.
محل اعتراض، به آنها است كه خود را به «بَزَك» «اپوزان» بودنِ او و رژيمى كه او را در گهواره ى خود پرورده است، آراسته اند ولى آنجا كه بايد خودى نشان دهند و پرده از شقاوت اين نامردمان بركشند، گوئى به خواب ابدى فرو رفته اند و تنها از عالم بيدارى اين را آموخته اند كه به غُرّند و به قول خود بر «دنياى آزاد» خرده بگيرند و حتى بتازند كه چرا به كشكول دريوزگى آنها، بى اعتنا مانده است؟
آيا از اين «اپوزيسيون» پر مدعا، نفسى برآمد تا به دنيا حالى كند، اين بافنده ى وقيح، كه خود را نماينده ى «دمكراسى منحصر به فرد و خالص» جهان معرفى مى كند، سفير چه دوزخى است؟
در مقابل او كه در همه ى محافل مطبوعاتى- به خوشباورى پنهان نكنيم- خود را يكه تاز ميدان آزادى نمايش داد، هيچ پيش آمد كه اين اپوزيسيون به كمك انبوه وسائل ارتباطى كشور ميزبان و (نه فقط آنها كه خود پرداخته و وسيله ى نوحه گرى و ذكر مصيبت ساخته است) دست كم اين پرسش را پيش آورد كه تو بارها چنانكه همين بار نيز خواهان «مناظره» با آقاى بوش «رئيس جمهورى ايالات متحده» بوده اى،- اين آقاى بوش از خوب و بد هر چه در چنته دارد به جاى خود- آيا اين آمادگى را دارى با يكى يا چندى از «هموطنان!» خود به مناظره بنشينى؟- وانگهى، آيا دولت تو (نماينده ى خالص ترين دمكراسى هاى جهان)، همانگونه كه در اين كشور (استكبارى) به تو جواز دادند، تا هر چه (حتى به زبان عارى از مدنيّت) به بافى و به مخاطبان خود تحويل دهى، جواز مى دهد تا از پشت ميكرفن و دوربين صدا و سيماى «اسلامى ات» كسى از غربيه ها و خودى ها، بيايد و بگويد بالاى چشم «رهبر معظم» تو ابروئى هم هست؟
آيا براى اين «اپوزيسيون» نالان، سواى ناله در پس و پيش ورود اين «حامى مظلومان جهان» هزار گواه در ميان نبود تا ذات نظام بربرى او را با تصاوير زنده و روشن، در برابر جهانيان برملا كند؟
جدا از اين رديف راديوها، تلويزيون ها و مطبوعاتِ به اصطلاح منادى «اپوزيسيونِ» برون مرزى- جز ذكر مصيبت آن هم به زبان فصيح و اغلب نافصيح فارسى و گاه عربده هاى گوش خراش كه محافل سوگواران را تداعى كرده اند و مى كنند، آيا از اين «اپوزيسيون» پر دعوى، با قصد آگاه كردن خارجى ها چه گامى برداشته شد تا ظاهر و باطن زشت اين منادى دروغ و دروغزنى را روى دايره بريزد، تا چنين بى پروا نتواند، نه فقط خود را وكيل ستمديدگان جهان كه سفير يگانه فردوس آزادى در كره ى ارض معرفى كند؟
از واقعيت نگريزيم، آن كس كه از واقعيت مى گريزد، در همان اول قدم با دست خود بر شكست خود امضاء مى گذارد.
مسلماً احمدى نژاد، در آنچه به زبان آورد، مى دانست كه در قريب به اتفاق مردم ايران مخاطبى نخواهد داشت. آگاه بود كه در آن ديار مصيبت زده كسى را نه جوازى و نه يارائى است تا زبانى باز كند و بر لاطائلات او نقيضى از واقعيت ها بياورد. آرى اين را او خوب مى دانست اما فراموش هم نكنيم كه آنچه او گفت، در دنياى عقب مانده ى اسلامى و عربى بى اثر نبود. اين واقعيت را تحليلگران واقع گرا با توجه به معاملات پر تبعيض و چه بسا ستمگرانه اى كه ميان شرق و غرب، به روزگاران دراز رايج بوده است، پنهان نكردند و نوشتند و گفتند كه اين مرد، در اين نمايش پر تزوير روى به نفوذ و يارگيرى در سرزمين هائى داشت كه طعم آن تبعيض ها و ستمگرى ها را چشيده اند ولى در اين ميان صدائى به گوش نرسيد و قلمى بر كاغذى نه نشست تا واقعيت مهمتر و سنگين ترى را افشاء كند و اين واقعيت را كه اين منادى «عدل و شرافت و كرامت انسانى» خود تالى همان ديوى است كه به چهره سليمان درآمد. كسى پيدا نشد تا به مردم جهان و پيشاپيش، به همان ملت هائى كه كلام او را سخنِ دل يافتند حالى كند، اين مرد نه سفير سرزمين «عدالت و دوستى و آزادى و كرامت» كه كارگزار و ايلچى كشورى است كه در آن به بهانه «اسلام» و «اسلام پناهى» نفس از مردم بريده اند.
راستش را بخواهيم، بر آن تحليلگران واقع گرا كه درون مايه ى مأموريت اين لافزن كذّاب را كشف كردند و به زبان و قلم آوردند، حرجى نبود اگر تا انتهاى واقعيت پيش نرفتند. اين رسالت و وظيفه ى ما و مدعيان «اپوزيسيونى» ما بود تا پشت به تجربه هاى سوزانى كه در زير لواى اين رژيم آدمى خوار بر آن ملت مظلوم رفته است، بنياد مكر اين ابليس آدم نما را بشكافند و بنمايند. آرى اين وظيفه ما بود و وظيفه ما است خاصه كه در اين راه، دستمايه هاى ابراز حقيقت و افشاگرى در اختيار داريم. ربع قرن و بيش از آن است كه از هر روز و سال و ماهش، در سايه ى شوم اين رژيم موسوم به اسلامى، نشان و نشانه هائى از خباثت و سركوب و تعرض بر ابتدائى ترين و طبيعى ترين حقوق انسانى، به يادگار مانده است.
در برابر اين جرثومه ى دروغ و رذالت كه آزادانه در سرزمينى كه مدعى است در آن سر رشته ى همه ى «تبعيض ها، جسارت ها، تجاوزها» جمع آمده است پرسه مى زند و زبان خود را صوراسرافيلِ پايان مرارت ها قلمداد مى كند اين تنها ما بوديم، «مائى» كه ساحل عافيت گزيده ايم و از فرصتِ بى هراس فاشگوئى برخورداريم، وظيفه داشتيم و وظيفه داريم، با تكيه به تجربه ها و واقعيت هاى تلخى كه شبانه روز، زندگانى مان را تباه كرده اند نه تنها به ملل دنياى آزاد كه در اساس به همان ملت هائى كه قرن ها است. يوغ بيداد و تجاوز و تعدى را بر پشت خود احساس كرده اند، هشدار دهيم تا دريابند «اى بسا ابليس آدم رو كه هست، پس بهر دستى نبايد داد دست.» تا به آنها حالى كنيم كه سخت بيدار باشند، نكند هستى خود را به دام شيطانى بيفكنند كه در لئامت و خباثت بر هر ستمگر و سلطه جوئى به سنگينى پهلو مى زند و آنگاه كه پنجه اش بر گريبانتان بند شود، به شما از ظلم و فقر و بى خانمانى و درماندگى همان خواهد رسيد كه به ما رسيد.
آرى اين ما مردم ايران هستيم و فقط ما كه قادريم با شرح جانسوز عسرت و ظلمتى كه بر حيات و هستى مان چيره شده است به ديگران تفهيم كنيم، نكند به آواز خوش دجالى كه بنام اسلام و خدا سركشيده است فريفته شويد. نكند هنوز از چاله ى ناكامى ها برنيامده، به چاهى كه برون آمدن از آن سخت دشوار است، درغلتيد.
اين ما و فقط ما هستيم كه خوشباورانه به نواى دجّالى دلبستيم كه دقيقاً به شيوه ى همين دجالَّك نوخاسته، آواى گوشنواز «عدالت و انصاف و مردم دوستى و آزادى و آزادگى» را براى شما سر داده است.
اين ما و فقط ما هستيم (كه گفتم)، با هزار مدرك و گواه زنده قادريم براى آنها و براى مخاطبان خالى الذهنِ اين مرد كلاشِ دروغباف به شرح آنچه بر ما رفته است بنشينيم.
بنشينيم و مو به مو، از حوادث خونين تابستان ،۶۷ قتل عام هزاران زندانى بيگناه از كودكان ۱۲ساله تا مردان و زنان نود ساله، نقل كنيم و نقلى كه از دشمن نيست تا به دشمنى تعبير شود. از كسى است كه بهنگام واقعه فرد دوم رژيم بوده و قائم مقام ولى فقيه محسوب مى شده است...
بنشينيم از دقايق قتل هاى زنجيره اى، از قتل فجيع فروهرها كه ثابت و مسلم شد مايه هاى جنايت در قله هاى رژيم قوام گرفته است، روايت كنيم...
بنشينيم و در مقابل دعوى مردى كه خود را رئيس جمهورى رژيم معرفى مى كند و رژيمى كه گويا «دمكراسى خالص و بى همتائى» به دنيا عرصه كرده است، از تعطيل يكپارچه مطبوعات، آن هم «نيمه آزاد» ظرف يك هفته و به اتهام گذر از خط قرمزها صورت گرفت، شاهد بگيريم.
بنشينيم از كشتار بيرحمانه ى بختيارها، قاسملوها، الهى ها و بيش از صد و پنجاه تن از منتقدان و مخالفان برون مرزى رژيم براى مردم جهان و خصوصاً آن مردم خام و چشم بسته اى كه اينجا و آنجا در مصر، فلسطين، عمان، يمن و پاكستان براى اين دروغزن بى پروا «هورا» مى كشند حكايت كنيم.
بيائيم به آنها بگوئيم، فريب ما از آنجا آغاز شد كه اينك به خامى براى شما آغاز شده است.
بيائيم سخنان «گوشنواز» اين «دجالّك» تازه به دوران رسيده را به قياسى عبرت انگيز در كنار مواعيد پيشواى انقلابى او بگذاريم تا بدانند فريب ما چگونه ريشه بست.
آقاى خمينى آن زمان كه هنوز دستش از خلافت و سلطنت و ولايت فقاهتى كوتاه بود، دام گذارى را با اين قماش نويدها سرگرفت:
«در ايران اسلامى همه ى احزاب آزاد خواهند بود- گفتگو با روزنامه ى انگليسى گاردين- اول نوامبر ۱۹۷۸».
«دانشگاه در حال تعطيل است. مى ريزند توى آن زن و مردش را مى زنند، زخمى مى كنند يا مى گيرند و مى برند در حبس ها. دانشجوها را كتك مى زنند و مى كشند- از سخنرانى آقاى خمينى در نوفل لوشاتو ۲۰ مهر ۱۳۵۷».
«اينها [حكومتيان وقت] براى تحميل قدرت، تشبث مى كنند به يك عده چماق به دست، مى خواهند زير سايه ى چماق ها زندگى كنند- سخنرانى همو در پاريس ۱۲ آبان ۱۳۵۷.»
«مردم ما حقوق اوليه بشريت را مطالبه مى كنند. حق اوليه ى بشر است كه من مى خواهم آزاد باشم، من مى خواهم حرفم را بزنم. من مى خواهم خودم باشم- از سخنرانى همو در نوفل لوشاتو ۱۹ مهر ۱۳۵۷».
«دولت جمهورى اسلامى يك دولت دموكراتيك به معناى واقعى است، هر كس مى تواند عقيده ى خودش را اظهار كند و دولت اسلامى تمام منطق ها را با منطق جواب مى دهد- از مصاحبه با مجموعه اى از خبرنگاران خارجى،- نوفل لوشاتو ۹ نوامبر ۱۹۷۸».
بيائيم به آن مردم خام و بى خبر از همه جا كه اينك با غمخوارى نوچه ى آن پيشواى انقلابى سرمست مى شوند و دل به خمينى هايِ حماسى و حزب اللهى و اخوان المسلمين و بن لادن ها و ظواهرى هاى خود بسته اند، بيدار باش بزنيم كه آغاز فلاكت ما از كى و چگونه سرگرفت و اينك به كجا رسيده ايم:
به اينجا كه در سرزمين ثروتمند ما بيش از ۴۰درصد نفوس كشور (نه به گفته ما كه به گفته ى مسئولان رژيم، زير خط فقر به سر مى برند،- به تائيد همچنان مسئولان رژيم بيش از ۱۵ درصد كارگران بيكارند (و به گفته ى اهل نظر بيش از ۳۰درصد) و از مابقى كه ظاهراً دستشان به كارى بند است. هزاران «كار مى كنند» ولى شش ماه و يك سال تا دو سال دستمزدى دريافت نكرده اند. يعنى بيگارى مى دهند.
بيائيم به مردم جهان و به مردمى كه از سَرِ بى خبرى «خمينى هاى» خود را پى گرفته اند و به رجزخوانى ها و گزافه پردازى هاى موجودى چون احمدى نژاد وسوسه مى شوند حالى كنيم كه از دل «دمكراسى يگانه و خالص» او چه چركى بيرون زده است؟
بيائيم از گستره ى غم آور و حيرت انگيز اعتياد، فحشاء، ارتشاء، قتل، دزدى، انهدام خانواده ها و پديده ى رعشه آور «كودكان خيابانى» در يكسو و تورم ثروت روزافزون آقازاده ها و آيت الله هائى كه هر كدام در چنگ انداختن به آب و نان و قند و شكر و سيمان و حتى علوفه ى وام ها به «سلطانى» بدل شده است از سوى ديگر براى آنها، نقل كنيم تا دست اين لافزن بى حيا را كه چنين «حق به جانب» به دفاع از آزادى و كرامت انسانى و حقوق مظلومان فلسطينى سينه چاك مى زند، باز كرده باشيم:
آرى اداى اين رسالت روشنگرى را تاريخ و تصادف برعهده ما گذاشته است، چرا كه شوربختانه، تجربه ى شوم فريبكارى و فريب خوارى، از ما آغاز شد. لاجرم به نخستين پرسش بازمى گردم.
از اين «اپوزيسيون» كه خواب آلوده بر كوس تقلا و تلاش مى كوبد، جز آن كه بخشى همچنان با ميراث بگومگوهايِ گويا ايدئولوژيك و «ضدامپرياليستى» دوران جنگ سرد، سرگردان مانده است و بخشى ديگر دو چشم دارد و دو چشم قرض كرده است تا يك روز ببيند از «محور شرارت» و نويد آقاى بوش كه «پس از عراق نوبت را به ايران خواهد داد» چه بيرون خواهد زد؟ و روز ديگر مشتاقانه در انتظار است كه شوراى امنيت با «تحريمى» كار رژيم را بسازد و بخش سومش چون گدايان سامره، كشكول به دست به اميد «چندرغازِ» اهدائى آمريكا چمپاتمه زده است، آرى (جاى تعارف و لاپوشانى نيست)- از اين «اپوزيسيون» پُر ادّعا چه معجزى برآمده است؟ چرا! «نشست هاى» فراوان داشته است، با تكرار مكررات از حقوق بشر- از تساوى حقوق زن و مرد- از جدائى دين و دولت ولى كى و كجا از «خاستى» دست كم در اين حوادث حساس، نشانى آورده است؟ چرا لااقل، در مقابله با لاف هاى احمدى نژاد و تركتازى ها و «سخنورى ها» و «خودنمائى هاى» او از متوليان آن «نشست ها» نفسى برنيامد؟
كجا نشانى بخواهيم از ثمر آن «نشست ها» كه با انواع بشارت ها از قماشِ «نشستى سرنوشت ساز»- «آغازى از يك تلاش جاندار»- «گامى بلند و ميمون و اثرگذار» پيشواز و بدرقه شد؟
چه هوشمندانه و زيركانه و واقع گرايانه است اين سخن سعدى كه گوئى از پشت ديوار قرون و اعصار، حال و روز هموطنان خود را خوانده و گفته بود:
رُطب ناوَرَد چوب خرزهره بار
چو تخم افكنى بر همان چشم دار
نه پندارم اى در خزان كِشته جو
كه گندم ستانى به وقت درو
***
بخش دوم مقاله ى مربوط به «روحانيت و نهضت ملى مشروطه» به قلم آقاى مهدى قاسمى را هفته ى آينده ملاحظه خواهيد كرد.
|