|
از لابلاى متون (تهيه و تنظيم: پژواك)
به ياد شادروان حاج ميرزا حبيب خراسانى
مجتهد روشنفكر، عارف و شاعر نام آور خراسان-
(به انگيزه يكصدمين سالگرد وفات وى- ۲۷ شعبان ۱۳۲۷ قمرى)
«يكى از شخصيت هاى برجسته پهنه حكمت و عرفان و ادب ايران در قرن سيزدهم هجرى قمرى مرحوم حاج ميرزا حبيب مجتهد خراسانى است كه در سراسر خطه خراسان به زهد و تقوى و دانش و فضيلت و روشن انديشى شهره بود.
حاج ميرزاحبيب از دودمانى برخاسته بود كه در زمينه حكمت و عرفان مردان نام آورى پرورده است. وى نبيره سيدمحمدمهدى شهيد و از احفاد سلطان العارفين سيدنورالدين شاه نعمت الله ولى است كه نسب آن عارف ربانى به سيد اسماعيل پيشواى شيعيان اسماعيلى و فرزند امام «جعفر صادق (ع)» مى رسد. از نيمه اول زندگى شادروان حاج ميرزا حبيب كه در سراسر خراسان به لقب «آقا» مشهور بود اطلاع اجمالى در دست است: او در سه سالگى از مهر پدرى محروم مى شود و به راهنمائى دانش پژوهان خانواده به تحصيل علوم متداول زمان مى پردازد و در زمينه ادبيات فارسى و عربى و حكمت و فلسفه و فقه و اصول سرآمد اقران مى گردد به طورى كه در عنفوان جوانى در شمار ادبا و فضلاى شهر بود و به مدد هوش سرشار و قوت حافظه. هزاران بيت شعر فارسى و عربى را حفظ داشته و به هر دو زبان استادانه شعر مى سروده است و واژه هاى قاموس فيروزآبادى را از روى شماره صفحه كتاب به ياد داشته و كتاب هاى دشوارى چون مغنى البيت و شرح مطول تفتازانى را تدريس مى كرده است.
وى پس از چندى به شيوه مرسوم زمان رهسپار عراق مى شود و در حوزه علميه نجف نيز منزلت ويژه اى كسب مى كند و ضمن تكميل معارف اسلامى و تبحر در فقه مذاهب اربعه به اين انديشه مى افتد كه خود را در زاويه محدود علوم قديمه محبوس نكند و با دنياى غرب نيز ربط و ارتباط علمى حاصل نمايد... به اين انگيزه پيش يكى از روحانيون كاتوليك فرانسوى در بغداد به تحصيل زبان فرانسه مى پردازد و چنان به اين زبان تسلط مى يابد كه كتاب معروف تلماك به عنوان (LES AVENTURES DE TELEMAQUE) اثر فنلون نويسنده فرانسوى در قرن ۱۷ و اوائل قرن ۱۸ را كه شامل انتقادهاى طنزآميز از اوضاع دربار لوئى چهاردهم است به فارسى روان ترجمه مى كند و حاج سياح محلاتى جهانگرد ايرانى در سفر به خراسان ترجمه او را بسيار مى پسندد و چاپ و تكثير ان را توصيه مى كند.
به طورى كه خانواده حاج ميرزا حبيب نقل مى كنند پس از رحلت ايشان از بين هزاران جلد كتاب هاى آن مرحوم نزديك سيصد جلد كتاب فرانسه زبان بوده كه «آقا» در حاشيه آن ملاحظات خود را گاه به فارسى و گاه به فرانسه يادداشت كرده بود. از قرار معلوم مرحوم حاجى چند فقره از نشريات فرانسوى را مشترك بود و يكبار در نشريه LE TEMPS چاپ پاريس نوشتارى از يك مستشرق فرانسوى مى خواند كه طى آن فلسفه و تمدن شرق را زير سئوال برده و پوچ و بى اعتبار خوانده بود. مرحوم حاجى بلافاصله به زبان فرانسه پاسخ دندان شكنى به نويسنده مقاله مزبور مى دهد كه در شماره بعدى نشريه LE TEMPS درج مى شود. چاپ اين مقاله غوغائى در محيط ادبى و مطبوعاتى فرانسه برمى انگيزد و نوشتار «آيت الله فرانسه نويس» عنوان بحث و موجب تحسين مجامع ادبى داخل و خارج مى شود.
توجه مرحوم حاج ميرزا حبيب در عراق به دانش و معارف غرب موجب شگفتى و انتقاد بعضى از روحانى نمايان قشرى مى شود ولى آن زنده ياد بدون توجه به اين ملامت ها به راه خود مى رود و در همين اوقات واقعه اى در زندگى او روى مى دهد كه مسير انديشه و نحوه زندگانى او را دگرگون مى كند. به اين صورت كه وقتى حاجى در نجف به تحصيل و تكميل دانش هاى زمان اشتغال داشت روزى تصادفاً با قلندرى به نام ميرزامهدى گيلانى ملقب به «خديو» آشنا مى شود و اين آشنائى انقلابى در وجود وى پديد مى آورد و نخستين انگيزه گرايش آن روحانى جليل القدر به پهنه عرفان و عالم طريقت مى شود.
هنگامى كه حاج ميرزاحبيب از عراق به مشهد بازمى گردد، ميرزامهدى را هم با خود همراه مى سازد و به اتفاق او و چند صاحبدل ديگر گروه خاصى را تشكيل مى دهند كه به «اصحاب سراچه» معروف مى شوند. اين وجه تسميه از آنجا ناشى مى شود كه «سراچه» بيرونى منزل موروثى حاج ميرزاحبيب واقع در مركز شهر و كنار جامع گوهرشاد بوده كه براى اقامت ميرزامهدى خديو آماده كرده بودند و او به همراه حاج ميرزاحبيب وقتى چندتن از ياران و همفكرانش در آنجا زاويه اى براى خلوت نشينى و عبادت فراهم كرده و ضمن بحث و فحص علمى به بررسى مسائل عرفانى مى پرداختند و روزهاى معينى نيز به مشكلات مردم و گره گشائى از كار خلق مى پرداختند. توجه عامه مردم به اصحاب سراچه سبب نگرانى روحانيون قشرى شد و شايعه پراكندند كه اين گروه از جاده شريعت جعفرى بيرون رفته و از خط دين مبين انحراف جسته اند. كار تحريك و اغواى مردم به جائى رسيد كه بستگان و دوستان مرحوم حاجى ميرزاحبيب بر جان او بيمناك شدند و به توصيه آنان جمع اصحاب سراچه به پراكندگى كشيد و مرحوم حاجى دوباره روانه عتبات شد و در سامره به حوزه درس ميرزاحسن شيرازى مرجع تقليد وقت و تحريم كننده امتياز تنباكو پيوست و مقيم آن ديار شد و علاوه بر درك محضر ميرزاى شيرازى از جلسه درس دانشمندان ديگرى چون ميرزاحبيب رشتى و فاضل دربندى برخوردار شد و در سال ۱۲۹۸ هجرى قمرى به مشهد بازگشت و به رياست امور روحانى و ارشاد خلق اشتغال جست. در اين موقع واقعه ديگرى در زندگى حاج ميرزاحبيب رخ داد كه او را بيش از پيش به جهان پر رمز و راز عرفان كشاند و آن ديدار با قلندر ديگرى به نام سيدابوالقاسم درگزى بود. حاج ميرزاحبيب در مصاحبت اين سيد قلندر كه از علايق دنيوى گسسته و رشته توكل و تجريد بر دل و جان بسته بود لذت مى برد و در وجود او نورالهى و كمال عرفانى را شهود مى نمود و پس از اين ديدار بود كه ميل به انزوا و عزلت در وجود او قوت گرفت و بيشتر اوقات سال را در دهكده كنگ ۹فرسنگى مشهد كه مزار عارفى به نام شيخ عبدالله متوفا در قرن هشتم هجرى نيز در آنجا قرار داشت اقامت مى گزيد و هر روز به زيارت مرقد شيخ مى رفت و در آنجا به عبادت و مراقبه مى پرداخت و حالى خوش داشت و گهگاه اين رباعى را زمزمه مى كرد:
دست كشيديم زفقه و اصول
روى نهاديم به فقر و وصول
رند قدح نوش زما گشت شاد
شيخ رياكار زما شد ملول
حاج ميرزاحبيب در ايام ماه رمضان به اصرار دوستان و مريدانش همه روزه در مسجد گوهرشاد به موعظه مى پرداخت ولى كلامش از مضامين متعارف اهل منبر خالى و يكسره مشحون از مفاهيم عرفانى بود و در لفافه اين سخنان كه عارف و عامى را مجذوب مى كرد با زاهدان ريائى شديداً به ستيز مى پرداخت و حرامات و پيرايه ها را از دامن پاك دين مبين مى سترد و طى يكى از همين خطبه ها تعزيه دارى و شبيه سازى خاندان رسالت و قمه زنى را به شدت محكوم و تحريم نمود و از روشن انديشى او همين بس كه فرمود اگر به شبيه سازى تمايل داريد از داستان هاى شاهنامه الهام بگيريد و از تراژدى هائى چون داستان رستم و سهراب شبيه بسازيد و نمايش برپا داريد و چون تهديد كرده بود كه هرگاه شبيه سازى ائمه و قمه زنى تجديد شود مشهد را تعرضاً ترك خواهد كرد، تا ايشان در قيد حيات بود اين برنامه ها در شهر مشهد موقوف گرديد.
او همچنين سب و لعن خليفه دوم را كه مرسوم مردم مذهبى مشهد و با نمايشات موهنى توأم بود منع كرده بود. نمونه ديگرى از روشندلى و روشن انديشى آن مرحوم اين كه وقتى حاجى ميرزاحبيب به فصل بهار در يكى از ييلاقات خراسان به سر مى برده است گروهى به عنوان «عمله طرب» كه در كار ساز و آواز بودند و تحت تأثيرالقائات روحانيون قشرى خود را سياهكار و گناهكار مى دانستند براى توبه نزد ايشان مى روند.
حاجى به آنها مى فرمايد: «اكنون هنگام توبه نيست... پس از فصل بهار به ديدن من بيائيد.» در حقيقت آن زنده ياد «بهار توبه شكن» را همانگونه كه خواجه شيراز معتقد بوده فصل مناسبى براى توبه و انايه نمى دانسته است:
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
بهار توبه شكن مى رسد چه چاره كنم؟
در مورد زندگى سياسى حاج ميرزاحبيب نيز اشارتى ضرورى است، به هنگامى كه دامنه انديشه مشروطه خواهى به خراسان كشيده مى شود و گروه هاى موافق و مخالف با يكديگر درگير بودند مرحوم حاجى ميرزا حبيب بين آنها وساطت مى كند تا شعله اين اختلاف دامن خلق بى گناه را نگيرد و اين معركه به خون ريزى نينجامد. روزى گروهى از مجاهدين مسلح نزد آن مرحوم مى روند تا درباره جواز مشروطيت احكام علماى مشروطه خواه را تنفيذ نمايد. «آقا» پاسخى عالمانه مى دهد كه آن را در شماره بعد مى خوانيد. (ادامه دارد)
(برگرفته از مقاله دكتر رضا قاسمى درباره حاج ميرزاحبيب خراسانى مندرج در شماره هشتم فصلنامه صوفى (چاپ لندن)- با تلخيص).
|