|
خاطرات حميد زرگرى-3-
بعد از اشغال ايران تركمن ها جر ئت كرده و اعتراض مى كردند. يك روز صبح صد ها نفر تركمن با اسب و ارابه هاى خود، سيلو را محاصره كردند. آنها گندم خود را مى خواستند.
فعالين حزب توده ايران مهاجر و ارمنى بودند كه در زنجان پيش درآمد خوبى براى اين حزب نبود. مسئول حزب توده يك گاريچى مهاجر بود. پسر او معروف به على بابا باج بگير و دزد بود.
|
|
زرگرى
|
سيلوى بندر شاه
د ر بندر شاه يك سيلو پر از گندم بود. گويا به زور از تركمن ها گرفته و در انجا انبا ر كرده بودند.
بعد از اشغال ايران تركمن ها جر ئت كرده و با شكا ل مختلف اعتر ا ض مى كردند. يك روز صبح صد ها نفر تركمن با اسب و ارابه هاى خود، سيلو را محا صره كردند. آنها گندم خود را مى خواستند. از تمام اطراف بندر آمده بودند. سيلو با پليس و ژاندارمرى پاسدارى مى شد. تركمن ها و نيروهاى دولتى در مقابل هم صف آرائى كرده بودند. من و برادرم جواد ناظر اين جريان بوديم. كدخداى «اوبا» درخواست و حركت تركمن ها را هدايت مى كرد. شايع بود كه تركمن ها مسلح اند.
پليس و ژاندارمرى در مقابل تركمن ها عقب نشينى كردند و به داخل سيلو پناه بردند. تركمن ها اعلام كردند كه اگر گندم را ندهند به زور سيلو را اشغال خواهند كرد. بالأخره مأمورين دولتى تسليم شدند و در عرض نيم ساعت گندم سيلو تاراج شد.
پينه دوز بندر و ناپديد شدن او نيز مسئله روز بود. از او كسى خبرى نداشت. بعد از بمباران بندر يكهو جيم شد. بعد ها در لباس افسرى روسى ظاهر شد. سروان بود. او، جاسوس روسها، سالها با سگ خود در آنجا لانه ساخته بود.
حسن آقا
پدرم دوستى داشت بنا م حسينى كه در گرگان در ژاندارمرى با درجه ستوان يكمى خدمت مى كرد.
او آذربايجانى بود. يك روز قرار بود مادر جناب سروان از تهران پيش ما بيايد و بعد از استراحت روز ديگر عازم گرگان شود. مادر با قطاراز تهران به بندر شاه مى آيد. اين قطارشب به بندر مى رسيد. در ايستگاه يك حمال پيشنهاد كمك به مادر مى كند. مادر مى پذيرد و به طرف خانه ما راه مى افتند. مادر از حمال مى پرسد آقا جان اسم شما چيست؟
خانم اسم من حسن است
خانم در پيش و حسن آقا دنبا ل او با دو چمدان. در راه مادر مى پرسيده
حسن آقا بوردا سان؟ حسن آقا اينجائى؟
او در جواب مى گفته
هن بالا هن! آرى بابا.
اين سئوال و جواب چندين بار تكرار مى شود ولى بعدا ديگر از حسن آقا خبرى نمى شود.
مادر جناب سروان به خانه ما آمد. ما در انتظار او بوديم. به اين شكل پدر و دوستش قرار گذاشته بودند. تا رسيد مادر از پدرم پرسيد
زرگرى حسن آقا بوردا دى؟
تا به امروز كسى حسن آقا را نديده است.
زنجان
پدرم را بعد از سه سال مأموريت در بندر شاه به زنجان منتقل كردند. كارمندان راه آهن مى بايستى در آنزمان مناطق گرم و سردسير را به بينند. مثل كولى ها در حركت بوديم. ما از ترك بندر خوشحال بوديم.
در زنجان در خيابان اصلى تهران به تبريز در نزديكى فلكه شهر در يك خانه اجاره اى ساكن شديم.
صاحب خانه نيز در آنجا با دو خواهرش مى نشست. همه شان كور بودند. ديدار چشمان سفيد و بى رنگ آن ها دائما درد آور و نامطبوع بود. خانه بدون آب و در آن زمان از لوله كشى هم خبرى نبود.
زنان لباس وظروف خود را در جوى خيابان مى شستند. آب خوردن را از چشمه مى آورديم.
من و پدرم مالاريا را از بندر شاه به سوقات آورديم. هر دو در تب مالاريا مى سوختيم. سه سال تمام با مالاريا جنگيدم. پدر مالارياى زرد داشت كه كشنده است. در بازار به اصطلاح يك دكتر با گل گاو زبان و غيره سر مردم را مشغول كرده بود مادرم مرا نيز پيش او مى برد. در هفته دو بار تب لرز داشتم و به اين سرنوشت كه الهى مى ماند عادت كرده بودم زيرا از معالجه واقعى خبرى نبود لاغر و زرد رنگ و از عرق دائمى بوى مشمئز كننده گرفته بوديم. به مرگ تدريجى محكوم بودم.
پدر براى معالجه به تهران رفت و دربيمارستان راه آهن بسترى شد. بعد از مدتى او را نيم مرده كه فقط استخوان بود و پوست به زنجا ن فرستادند. اگرچه او با مواظبت هاى شبانه روزى مادر از نو جان گرفت بيشتر به معجزه مى ماند كه وجود ندارد.
مرا در يك مدرسه مذهبى ثبت نام كردند. كارنامه هشتم مرا نشناختند و من مجبور شدم از كلاس هشتم شروع بكنم. بدين ترتيب يكسال عقب ماندم. در اين مدرسه تدريس قرآن و اسلام بر دروس ديگر برترى داشت و ما را براى اداى نماز به مسجد مى بردند.
راه آهن توسط روسها اداره مى شد. تمام رؤسا روس بودند. پدرم رئيس بازديد بود واگن هاى بارى و سوارى را بازديد و تعمير مى كردند. همكار روس او ارمنى بود و سركيس نام داشت. به زبان آ ذرى خوب صحبت مى كرد. اولين بار كه مرا ديد از حال زار من ناراحت شد و پدرم را مذمت كرد كه چرا مرا پيش د كتر راه آهن نمى برد. خود او مرا پيش دكتر برد. د كتر بعد از معاينه گفت
بچه جان اگر مى خواهى از شر مالاريا راحت شوى بايستى ورزش بكنى و خوب غذا بخورى. من ترا با آمپول و دارو معالجه خواهم كرد.
دبير انگليسى مآب
يكى از فاميل هاى مادر به زنجان آمد او دبير بود و چند روزى مهمان ما بود. مرا از مدرسه مذهبى خارج كرده و در دبيرستان دولتى اسم نويسى كرد. اين دبيرستان ساختمانى نسبتاً خوب و حياط بزرگى داشت كه در آن زمين فوتبال و واليبال نيز بود. دبير رياضى ما كمپانى نام داشت و در انگلستان تحصيل كرده بود. فا ميل مادر او را مى شناخت و سفارش مرا به او كرده بود. كمپانى يك روز مرا پيش خود خواند و گفت به اين ذوالفقارى ها و بچه هاى پول دار ديگر بگو اگر نمره خوب مى خواهند بايستى به من برسند. سفارش او را به بچه ها رساندم. مثل اينكه منتظر بودند بعد از آن بوسيله نوكر ها همه نوع خوراكى و غيره بخانه دبير سرازير شد.
دبير باج گير ما هيكل گنده اى داشت. به سبك انگليسى ها لباس مى پوشيد. يك سگ كوچولو داشت كه با خود به مدرسه مى آورد. در يك دست پيپ داشت و در دست ديگرش بند سگ اش را مى گرفت. در آن شهر مذهبى از كسى باك نداشت. بوكسور بود و مى گفت با مشت ديوار را داغون مى كنم. همه از او حساب مى بردند. اولين بار براى اينكه از ما زهر چشم بگيرد يكى از همكلاسى ها را كه با همشاگردى اش صحبت مى كرد با يك دست قوى اش گرفت و كشيد بطرف تابلوى كلاس و در حاليكه مشت گره كرده خو درا به او نشان مى داد گفت:
بعد از اين اگر سر كلاس حرف بزنى با اين مشت داغونت مى كنم حا لا برو و سر جايت بنشين!...
در شهر زنجان او نمونه فرهنگ غرب بود و ما به او دبير انگليسى مى گفتيم.
دبير چكى
دبير ورزش مان چكى بود و پازدرا نام داشت. نميدانم چگونه از زنجان سر در آورده بود. او متخصص در ژيمناستيك بود در پارالل و بارفيكس. او خيلى فعال و به حرفه خود سخت علاقه مند بود قد كوتاه، قوى و عضله دار بود. چند تن از شاگردان را دور خود جمع كرده و مى خواست از آنها
ورزشكار در ژيمناستيك تربيت بكند. من هم به اين گروه پيوستم. در تابستان صبح ها خيلى زود بعد از نرمش و دو در نزديكى ايستگاه راه آهن دررودخانه اى آب تنى مى كرديم. اين برنامه در زمستان نيز ادامه داشت و من به آن خوب عادت كردم.
با كمك يكى از كارگران پدر كه كشتى گير بود به زورخانه راه پيدا كردم. ورزش باستا نى و كشتى و زورخانه را دوست داشتم. با ورزش دائم و خوراكهاى خوب مادر و طبابت دكتر در عرض سه سال از مالاريا راحت شدم.
راه آهن
راه آهن مركز اصلى فعاليت و عشق من بود. لكوموتيو بخارى محيط راه آهن همه را دوست داشتم.
در تعطيلات تابستان در كارگاه موتور هاى د يز ل كه بر ق تو ليد مى كرد كار مى كردم. كار مجانى و بدون پاداش. مسئول كارگاه يونس على زاده نام داشت. از او بهره بردارى از موتور را ياد گرفتم و كمك او بودم. گاهگاهى شب كار نيز بودم.
بعد ها آتشكارى در لكوموتيو هاى بخارى را نيز كارگران بمن ياد دادند. البته اين امكانات بخاطر پدر بود كه مسئول بازديد بود. آتش كارى در لكوموتيو بخارى با سوخت مازوت مشكل نبود.
رئيس راه آهن از طرف روسها شخصى بود بنام ا يوان. به او يتيم ايوان مى گفتند گويا يتيم بوده است.
او اكثر اوقات در ايستگاه رانندگى مى كرد. اغلب اوقات مرا صدا مى كرد و مى خواست آ تشكار او باشم. از اين كار لذت مى بردم.
ايستگاه راه آهن يكى از نقاط تفريح مردم بود براى پيشوز دوستان و نزديكان خود و هم چنين به ديدن قطارتهران زنجان مى آمدند. شب و روز قطارهاى بارى پر از اسلحه و كا لا از جنوب ايران بطرف شمال براى شوروى در حركت بودند. دزدى نيز جريان داشت. واگن ها را سربازان روسى مى پائيدند و با كسى شوخى نداشتند. اگر دزدى را غافل گير مى كردند، درجا مى كشتند. شبى
در ايستگاه ناظر دزدى بودم كه يك جعبه كه از واگن دزديده بود پر از طپانچه كلت آمريكائى بود.
بدبخت و بدشا نس با چه ترس و لرزى آن را دو مرتبه سر جايش گذاشت. همين دزد روزى موقع آمدن قطار از تهران چمدان يك تاجر پول دار را زده بود. اين تاجر بازارى به سر خود مى زد و مى گفت مردم به دادم برسيد سرمايه مرا بردند و گريه مى كرد. من متوجه شدم كه كولت دزد با يك چمدان كوچك از سربالائى بطرف شهر مى دود. او را گرفتم و يك كشيده حسابى نثارش كردم چمدان را زمين گذاشت و فرار كرد. صاحب چمدان هنوز اطلاعى از اين جريان نداشت، و قتى چمدان را به او دادم فورى آن را باز كرد پر از اسكناس بود. مرا دعا كرد ولى انعامى بمن نداد، از رفتار او دلخور شدم زيرا در اين موارد پاداش كار خوب يك امر عادى است. بعد ها سى سال بعد به اتفاق همسرم با اتوموبيل از پراگ به بلغارستان سفر كرده بودم در كمپ در موقع برپا كردن چادر كيف پول و مداركم را گم كردم. در غربت بدون پول و مدرك. گيج و آشفته بودم. دوستا ن چكى همراه مان بودند اظهار همدردى كردند كه مهم نيست و هر چه داريم با هم خرج مى كنيم. ولى مرخصى ما ديگر بدون پول لطفى نداشت و مى با يستى فقط براى بر شت از دوستان پولى قرض بكنيم. در اين افكار پريشان يك خانم چك مرا به چادر خود دعوت كرد. دو روز از اقامت ما مى گذشت. كنجكاو به پيش اش رفتم او با پسر ده ساله اش بود. از نام و آدرس من در پراگ پرسيد و بعد از شنيدن، كيف مرا از جيب خود در آ ورده به من داد و گفت كه پسر او دو روز پيش پيدا كرده است. خوشحالى من حد نداشت. از كيف خود يك اسكناس صد مارك آلمانى درآورده و با تقديم به آن خانم با وجدان ازش خواهش كردم
براى پسرش چيزى بخرد. او هرچه قدر اصرار كردم قبول نكرد و من جريان داستا ن خود در زنجان را براى او تعريف كردم كه در بچه تأثير خوب خواهد داشت وغيره ولى متاسفانه فايده نداشت.
حزب توده ايران و ايوان مخوف
ز ند گى ما راحت و بخوبى مى گذشت. همكار و همرديف روس پدر سركيس، آدم خوبى بود و با پدر مشكلى با هم نداشتند. سركيس براى مرخصى به ارمنستان رفت و موقع برگشت يك كت تابستانى خوب براى من آورد. شبى مهمان ما بود. از خوراك لذيذ مادر و نوشيد ن ودكا با پدر سر حا ل بود. از ارمنستان و خانواده اش براى ما صحبت مى كرد. موسيقى دلبخش آذرى را از گرامافون عهد بوق كه داشتيم گوش مى كرديم. سركيس سر حال بود بلند شد و مادرم را به رقص دعوت كرد. مادر وديگران از خنده بى حال شديم. او به تنهائى شروع به رقص كرد و با ژست دستهايش كه گويا خانم اش را بغل كرده است مى رقصيد. از اين شب خوب و مطبوع هميشه در خانواده ياد مى كرديم.
متأسفانه مسائلى پيش آمد كه زندگى آرام ما بهم خورد.
رضا شا ه را از ايران بردند و پسرش محمد رضا بسلطنت رسيد. احزاب آزاد شدند.
حزب توده ايران نيز در زنجان شعبه داشت. شوراى متحده مركزى اين حزب نيز در زنجان تشكيل شد. مسئول آن يونس على زاده بود. وقتى پيش او بعنوان كمك موتوريست كار مى كردم اغلب ازسياست با من صحبت مى كرد. او جزو مهاجرين آذربايجانى بود كه از شوروى سابق آمده بودند.
سواد روسى داشت ولى سواد فارسى نداشت. به توصيه مى كرد كه به دفتر حزب توده ايران بروم.
د فترشان سر راهم از راه آهن به خانه بود. مسئول سازمان جوانان ارمنى بود. در ديدار اول به من روزنامه داد. از سياست كاملا بركنار بودم و چيزى نمى فهميدم. اما فروپاشى ارتش شاهنشاهى در من نيز اثر نامطلوب گذاشته بود و با كارگران اغلب اوقات درباره اشغال ايران صحبت مى كرديم و من حوادث بندر شاه را براى شان تعريف مى كردم.
يونس پدرم را دعوت مى كرد تا به شوراى متحده به پيوندد ولى پدر اظهار تمايل نمى كرد. در صورت عضويت پدر در سنديكا تمام كارگرانش نيز عضو مى شدند. پدر اصلا اهل سياست نبود. عشق او مى و قمار با دوستانش بود. در ضمن فعالين حزب توده ايران مهاجر و ارمنى بودند كه در يك شهر بخصوص مذهبى زنجان پيش درآمد خوبى براى اين حزب نبود. مسئول حزب توده يك گاريچى مهاجر بود. پسر او معروف به على بابا باج بگير و دزد بود.
در سال ۱۹۳۳ ميلادى بعضى از آذربايجانى هاى روسيه شوروى از استالين تقاضا كردند كه به ايران مهاجرت بكنند استالين با تقاضاى آنها موافقت كرد. اينها در ايران هر جا كه خواستند مى توانستند مقيم شوند. آنها لقب مهاجر را بخود گرفتند.
پدر شب و روز در كار بود. قطار هاى بارى يكى بعد از ديگرى در حركت بودند و پدرم مى بايستى كنترل فنى آ نها را تأمين بكند. به عده اى از كارمند ن راه آهن متفقين مدال دادند كه پدر نيز جزو آنها بود.
يك شب پدر دير و قت خسته و كوفته از كار آمد. ر نگ ا ش پر يد ه بود در مقابل سئوال من كه خيلى خسته بنظر مى رسد مرا كشيد بگوشه اى و گفت ايوان امشب هفت تيرش را گذاشت به شقيفه ام و گفت اگر به سنديكا وارد نشوى كارت زار است. يونس نيز حضور داشته است. پدر تسليم زور نشد و تقاضا كرد تا او را به شاهرود منتقل كنند. بعد از شكست فرقه د موكرات آذربايجان و قتل عام اعضاى فرقه در زنجان نيز يونس على زاده و دو جوان سازمان جوانان را آدمهاى ذوالفقارى بطرز فجيعى كشته بودند.
شاهرود
زندگى كولى ما اين بار در شاهرود شروع شد. در محله قديمى شهر ساكن شديم. خانه با حياط كوچك دنج و راحت بود. باز مدرسه و راه آهن. در راه آهن روسها نبودند زيرا از نظر سوق الجيشى شاهرود اهميت زنجان را نداشت.
در روزهاى اول سكونت شاهرود را زيبا يافتم. فلكه و چهار خيابان. يك خيابانش كه بجاده مشهد منتهى مى شد با درختان تبريزى و دو جويبار در كنار بسيار دل بخش و زيبا بود. بازار كوچك و جمع جورى داشت. خوشحال مثل يك شاهرودى در كوچه و خيابان پرسه مى زدم. صداى ضرب مرشد زورخانه را شنيدم. تقريبا ساعت يازده صبح بود. مرشد مى خواند. صداى گرم و زنگ دارى
داشت از صدايش مى آمد كه معتاد به ترياك است. نواى ضرب و آوازش در فضا پخش مى شد. درب زورخانه باز بود و من بى اختيار بمانند شخص معتادى وارد آن شدم. مرشد خوش آمد گفت.
زورخانه اى قديمى با چند گنبد كوچك و بزرگ.
بعد از چند دقيقه برايم لنگ آوردند. دو دل بودم. گود زورخانه پر از زورخانچى هاى شهر بود. يك مرد پنجاه ساله مياندار بود. در ان محيط خود را خوشحال و خوشبخت احساس مى كردم. لذتى بالاتر از احساس خوشبختى در خانه خودى و در ميان
خودى نيست لخت شده و به وسط گود پريدم. در گود در جائيكه براى ورزشكار تازه كار و بى تجربه است ايستادم. مياندار در وسط گود قرار مى گيرد. ورزشكار سيد جاى مخصوص دارد كه در مقابل مرشد مى ايستد. و بستگى به تازه كار و يا كهنه كار بودن سيد ورزشكار ندارد. مرشد در كار خود بى همتا بود و اندام لاغر و كوچك اش پشت ضرب كوچكتر مى نمود. بعد از اتمام ورزش ورزشكاران از گود بيرون پريدند. معمولا كشتى گيرها در گود مى ماندند. من هم كه كشتى را خيلى دوست داشتم در گود ماندم.
|