Nimrooz
Vol. 18, No. 900, September 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۰ - جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى-3-
بعد از اشغال ايران تركمن ها جر ئت كرده و اعتراض مى كردند. يك روز صبح صد ها نفر تركمن با اسب و ارابه هاى خود، سيلو را محاصره كردند. آنها گندم خود را مى خواستند.
فعالين حزب توده ايران مهاجر و ارمنى بودند كه در زنجان پيش درآمد خوبى براى اين حزب نبود. مسئول حزب توده يك گاريچى مهاجر بود. پسر او معروف به على بابا باج بگير و دزد بود.
خاطرات اردشير زاهدى
دوران اختفا
از دكتر فاطمى در مورد مدارك كشف شده بر عليه زاهدى سئوال كردم. در جواب گفت حرف باد هواست، مدرك نمى خواهد. معلوم شد اصلاً مدركى نبوده، من علت دشمنى دكتر فاطمى و سرلشگر زاهدى را نمى دانم
دكتر مصطفى الموتى
استاد محمد جواد تربتى
معلمى وارسته و ناشر روزنامه (پولاد)

خاطرات حميد زرگرى-3-
بعد از اشغال ايران تركمن ها جر ئت كرده و اعتراض مى كردند. يك روز صبح صد ها نفر تركمن با اسب و ارابه هاى خود، سيلو را محاصره كردند. آنها گندم خود را مى خواستند.
فعالين حزب توده ايران مهاجر و ارمنى بودند كه در زنجان پيش درآمد خوبى براى اين حزب نبود. مسئول حزب توده يك گاريچى مهاجر بود. پسر او معروف به على بابا باج بگير و دزد بود.
004068.jpg
زرگرى
سيلوى بندر شاه
د ر بندر شاه يك سيلو پر از گندم بود. گويا به زور از تركمن ها گرفته و در انجا انبا ر كرده بودند.
بعد از اشغال ايران تركمن ها جر ئت كرده و با شكا ل مختلف اعتر ا ض مى كردند. يك روز صبح صد ها نفر تركمن با اسب و ارابه هاى خود، سيلو را محا صره كردند. آنها گندم خود را مى خواستند. از تمام اطراف بندر آمده بودند. سيلو با پليس و ژاندارمرى پاسدارى مى شد. تركمن ها و نيروهاى دولتى در مقابل هم صف آرائى كرده بودند. من و برادرم جواد ناظر اين جريان بوديم. كدخداى «اوبا» درخواست و حركت تركمن ها را هدايت مى كرد. شايع بود كه تركمن ها مسلح اند.
پليس و ژاندارمرى در مقابل تركمن ها عقب نشينى كردند و به داخل سيلو پناه بردند. تركمن ها اعلام كردند كه اگر گندم را ندهند به زور سيلو را اشغال خواهند كرد. بالأخره مأمورين دولتى تسليم شدند و در عرض نيم ساعت گندم سيلو تاراج شد.
پينه دوز بندر و ناپديد شدن او نيز مسئله روز بود. از او كسى خبرى نداشت. بعد از بمباران بندر يكهو جيم شد. بعد ها در لباس افسرى روسى ظاهر شد. سروان بود. او، جاسوس روسها، سالها با سگ خود در آنجا لانه ساخته بود.

حسن آقا
پدرم دوستى داشت بنا م حسينى كه در گرگان در ژاندارمرى با درجه ستوان يكمى خدمت مى كرد.
او آذربايجانى بود. يك روز قرار بود مادر جناب سروان از تهران پيش ما بيايد و بعد از استراحت روز ديگر عازم گرگان شود. مادر با قطاراز تهران به بندر شاه مى آيد. اين قطارشب به بندر مى رسيد. در ايستگاه يك حمال پيشنهاد كمك به مادر مى كند. مادر مى پذيرد و به طرف خانه ما راه مى افتند. مادر از حمال مى پرسد آقا جان اسم شما چيست؟
خانم اسم من حسن است
خانم در پيش و حسن آقا دنبا ل او با دو چمدان. در راه مادر مى پرسيده
حسن آقا بوردا سان؟ حسن آقا اينجائى؟
او در جواب مى گفته
هن بالا هن! آرى بابا.
اين سئوال و جواب چندين بار تكرار مى شود ولى بعدا ديگر از حسن آقا خبرى نمى شود.
مادر جناب سروان به خانه ما آمد. ما در انتظار او بوديم. به اين شكل پدر و دوستش قرار گذاشته بودند. تا رسيد مادر از پدرم پرسيد
زرگرى حسن آقا بوردا دى؟
تا به امروز كسى حسن آقا را نديده است.

زنجان
پدرم را بعد از سه سال مأموريت در بندر شاه به زنجان منتقل كردند. كارمندان راه آهن مى بايستى در آنزمان مناطق گرم و سردسير را به بينند. مثل كولى ها در حركت بوديم. ما از ترك بندر خوشحال بوديم.
در زنجان در خيابان اصلى تهران به تبريز در نزديكى فلكه شهر در يك خانه اجاره اى ساكن شديم.
صاحب خانه نيز در آنجا با دو خواهرش مى نشست. همه شان كور بودند. ديدار چشمان سفيد و بى رنگ آن ها دائما درد آور و نامطبوع بود. خانه بدون آب و در آن زمان از لوله كشى هم خبرى نبود.
زنان لباس وظروف خود را در جوى خيابان مى شستند. آب خوردن را از چشمه مى آورديم.
من و پدرم مالاريا را از بندر شاه به سوقات آورديم. هر دو در تب مالاريا مى سوختيم. سه سال تمام با مالاريا جنگيدم. پدر مالارياى زرد داشت كه كشنده است. در بازار به اصطلاح يك دكتر با گل گاو زبان و غيره سر مردم را مشغول كرده بود مادرم مرا نيز پيش او مى برد. در هفته دو بار تب لرز داشتم و به اين سرنوشت كه الهى مى ماند عادت كرده بودم زيرا از معالجه واقعى خبرى نبود لاغر و زرد رنگ و از عرق دائمى بوى مشمئز كننده گرفته بوديم. به مرگ تدريجى محكوم بودم.
پدر براى معالجه به تهران رفت و دربيمارستان راه آهن بسترى شد. بعد از مدتى او را نيم مرده كه فقط استخوان بود و پوست به زنجا ن فرستادند. اگرچه او با مواظبت هاى شبانه روزى مادر از نو جان گرفت بيشتر به معجزه مى ماند كه وجود ندارد.
مرا در يك مدرسه مذهبى ثبت نام كردند. كارنامه هشتم مرا نشناختند و من مجبور شدم از كلاس هشتم شروع بكنم. بدين ترتيب يكسال عقب ماندم. در اين مدرسه تدريس قرآن و اسلام بر دروس ديگر برترى داشت و ما را براى اداى نماز به مسجد مى بردند.
راه آهن توسط روسها اداره مى شد. تمام رؤسا روس بودند. پدرم رئيس بازديد بود واگن هاى بارى و سوارى را بازديد و تعمير مى كردند. همكار روس او ارمنى بود و سركيس نام داشت. به زبان آ ذرى خوب صحبت مى كرد. اولين بار كه مرا ديد از حال زار من ناراحت شد و پدرم را مذمت كرد كه چرا مرا پيش د كتر راه آهن نمى برد. خود او مرا پيش دكتر برد. د كتر بعد از معاينه گفت
بچه جان اگر مى خواهى از شر مالاريا راحت شوى بايستى ورزش بكنى و خوب غذا بخورى. من ترا با آمپول و دارو معالجه خواهم كرد.

دبير انگليسى مآب
يكى از فاميل هاى مادر به زنجان آمد او دبير بود و چند روزى مهمان ما بود. مرا از مدرسه مذهبى خارج كرده و در دبيرستان دولتى اسم نويسى كرد. اين دبيرستان ساختمانى نسبتاً خوب و حياط بزرگى داشت كه در آن زمين فوتبال و واليبال نيز بود. دبير رياضى ما كمپانى نام داشت و در انگلستان تحصيل كرده بود. فا ميل مادر او را مى شناخت و سفارش مرا به او كرده بود. كمپانى يك روز مرا پيش خود خواند و گفت به اين ذوالفقارى ها و بچه هاى پول دار ديگر بگو اگر نمره خوب مى خواهند بايستى به من برسند. سفارش او را به بچه ها رساندم. مثل اينكه منتظر بودند بعد از آن بوسيله نوكر ها همه نوع خوراكى و غيره بخانه دبير سرازير شد.
دبير باج گير ما هيكل گنده اى داشت. به سبك انگليسى ها لباس مى پوشيد. يك سگ كوچولو داشت كه با خود به مدرسه مى آورد. در يك دست پيپ داشت و در دست ديگرش بند سگ اش را مى گرفت. در آن شهر مذهبى از كسى باك نداشت. بوكسور بود و مى گفت با مشت ديوار را داغون مى كنم. همه از او حساب مى بردند. اولين بار براى اينكه از ما زهر چشم بگيرد يكى از همكلاسى ها را كه با همشاگردى اش صحبت مى كرد با يك دست قوى اش گرفت و كشيد بطرف تابلوى كلاس و در حاليكه مشت گره كرده خو درا به او نشان مى داد گفت:
بعد از اين اگر سر كلاس حرف بزنى با اين مشت داغونت مى كنم حا لا برو و سر جايت بنشين!...
در شهر زنجان او نمونه فرهنگ غرب بود و ما به او دبير انگليسى مى گفتيم.

دبير چكى
دبير ورزش مان چكى بود و پازدرا نام داشت. نميدانم چگونه از زنجان سر در آورده بود. او متخصص در ژيمناستيك بود در پارالل و بارفيكس. او خيلى فعال و به حرفه خود سخت علاقه مند بود قد كوتاه، قوى و عضله دار بود. چند تن از شاگردان را دور خود جمع كرده و مى خواست از آنها
ورزشكار در ژيمناستيك تربيت بكند. من هم به اين گروه پيوستم. در تابستان صبح ها خيلى زود بعد از نرمش و دو در نزديكى ايستگاه راه آهن دررودخانه اى آب تنى مى كرديم. اين برنامه در زمستان نيز ادامه داشت و من به آن خوب عادت كردم.
با كمك يكى از كارگران پدر كه كشتى گير بود به زورخانه راه پيدا كردم. ورزش باستا نى و كشتى و زورخانه را دوست داشتم. با ورزش دائم و خوراكهاى خوب مادر و طبابت دكتر در عرض سه سال از مالاريا راحت شدم.

راه آهن
راه آهن مركز اصلى فعاليت و عشق من بود. لكوموتيو بخارى محيط راه آهن همه را دوست داشتم.
در تعطيلات تابستان در كارگاه موتور هاى د يز ل كه بر ق تو ليد مى كرد كار مى كردم. كار مجانى و بدون پاداش. مسئول كارگاه يونس على زاده نام داشت. از او بهره بردارى از موتور را ياد گرفتم و كمك او بودم. گاهگاهى شب كار نيز بودم.
بعد ها آتشكارى در لكوموتيو هاى بخارى را نيز كارگران بمن ياد دادند. البته اين امكانات بخاطر پدر بود كه مسئول بازديد بود. آتش كارى در لكوموتيو بخارى با سوخت مازوت مشكل نبود.
رئيس راه آهن از طرف روسها شخصى بود بنام ا يوان. به او يتيم ايوان مى گفتند گويا يتيم بوده است.
او اكثر اوقات در ايستگاه رانندگى مى كرد. اغلب اوقات مرا صدا مى كرد و مى خواست آ تشكار او باشم. از اين كار لذت مى بردم.
ايستگاه راه آهن يكى از نقاط تفريح مردم بود براى پيشوز دوستان و نزديكان خود و هم چنين به ديدن قطارتهران زنجان مى آمدند. شب و روز قطارهاى بارى پر از اسلحه و كا لا از جنوب ايران بطرف شمال براى شوروى در حركت بودند. دزدى نيز جريان داشت. واگن ها را سربازان روسى مى پائيدند و با كسى شوخى نداشتند. اگر دزدى را غافل گير مى كردند، درجا مى كشتند. شبى
در ايستگاه ناظر دزدى بودم كه يك جعبه كه از واگن دزديده بود پر از طپانچه كلت آمريكائى بود.
بدبخت و بدشا نس با چه ترس و لرزى آن را دو مرتبه سر جايش گذاشت. همين دزد روزى موقع آمدن قطار از تهران چمدان يك تاجر پول دار را زده بود. اين تاجر بازارى به سر خود مى زد و مى گفت مردم به دادم برسيد سرمايه مرا بردند و گريه مى كرد. من متوجه شدم كه كولت دزد با يك چمدان كوچك از سربالائى بطرف شهر مى دود. او را گرفتم و يك كشيده حسابى نثارش كردم چمدان را زمين گذاشت و فرار كرد. صاحب چمدان هنوز اطلاعى از اين جريان نداشت، و قتى چمدان را به او دادم فورى آن را باز كرد پر از اسكناس بود. مرا دعا كرد ولى انعامى بمن نداد، از رفتار او دلخور شدم زيرا در اين موارد پاداش كار خوب يك امر عادى است. بعد ها سى سال بعد به اتفاق همسرم با اتوموبيل از پراگ به بلغارستان سفر كرده بودم در كمپ در موقع برپا كردن چادر كيف پول و مداركم را گم كردم. در غربت بدون پول و مدرك. گيج و آشفته بودم. دوستا ن چكى همراه مان بودند اظهار همدردى كردند كه مهم نيست و هر چه داريم با هم خرج مى كنيم. ولى مرخصى ما ديگر بدون پول لطفى نداشت و مى با يستى فقط براى بر شت از دوستان پولى قرض بكنيم. در اين افكار پريشان يك خانم چك مرا به چادر خود دعوت كرد. دو روز از اقامت ما مى گذشت. كنجكاو به پيش اش رفتم او با پسر ده ساله اش بود. از نام و آدرس من در پراگ پرسيد و بعد از شنيدن، كيف مرا از جيب خود در آ ورده به من داد و گفت كه پسر او دو روز پيش پيدا كرده است. خوشحالى من حد نداشت. از كيف خود يك اسكناس صد مارك آلمانى درآورده و با تقديم به آن خانم با وجدان ازش خواهش كردم
براى پسرش چيزى بخرد. او هرچه قدر اصرار كردم قبول نكرد و من جريان داستا ن خود در زنجان را براى او تعريف كردم كه در بچه تأثير خوب خواهد داشت وغيره ولى متاسفانه فايده نداشت.

حزب توده ايران و ايوان مخوف
ز ند گى ما راحت و بخوبى مى گذشت. همكار و همرديف روس پدر سركيس، آدم خوبى بود و با پدر مشكلى با هم نداشتند. سركيس براى مرخصى به ارمنستان رفت و موقع برگشت يك كت تابستانى خوب براى من آورد. شبى مهمان ما بود. از خوراك لذيذ مادر و نوشيد ن ودكا با پدر سر حا ل بود. از ارمنستان و خانواده اش براى ما صحبت مى كرد. موسيقى دلبخش آذرى را از گرامافون عهد بوق كه داشتيم گوش مى كرديم. سركيس سر حال بود بلند شد و مادرم را به رقص دعوت كرد. مادر وديگران از خنده بى حال شديم. او به تنهائى شروع به رقص كرد و با ژست دستهايش كه گويا خانم اش را بغل كرده است مى رقصيد. از اين شب خوب و مطبوع هميشه در خانواده ياد مى كرديم.
متأسفانه مسائلى پيش آمد كه زندگى آرام ما بهم خورد.
رضا شا ه را از ايران بردند و پسرش محمد رضا بسلطنت رسيد. احزاب آزاد شدند.
حزب توده ايران نيز در زنجان شعبه داشت. شوراى متحده مركزى اين حزب نيز در زنجان تشكيل شد. مسئول آن يونس على زاده بود. وقتى پيش او بعنوان كمك موتوريست كار مى كردم اغلب ازسياست با من صحبت مى كرد. او جزو مهاجرين آذربايجانى بود كه از شوروى سابق آمده بودند.
سواد روسى داشت ولى سواد فارسى نداشت. به توصيه مى كرد كه به دفتر حزب توده ايران بروم.
د فترشان سر راهم از راه آهن به خانه بود. مسئول سازمان جوانان ارمنى بود. در ديدار اول به من روزنامه داد. از سياست كاملا بركنار بودم و چيزى نمى فهميدم. اما فروپاشى ارتش شاهنشاهى در من نيز اثر نامطلوب گذاشته بود و با كارگران اغلب اوقات درباره اشغال ايران صحبت مى كرديم و من حوادث بندر شاه را براى شان تعريف مى كردم.
يونس پدرم را دعوت مى كرد تا به شوراى متحده به پيوندد ولى پدر اظهار تمايل نمى كرد. در صورت عضويت پدر در سنديكا تمام كارگرانش نيز عضو مى شدند. پدر اصلا اهل سياست نبود. عشق او مى و قمار با دوستانش بود. در ضمن فعالين حزب توده ايران مهاجر و ارمنى بودند كه در يك شهر بخصوص مذهبى زنجان پيش درآمد خوبى براى اين حزب نبود. مسئول حزب توده يك گاريچى مهاجر بود. پسر او معروف به على بابا باج بگير و دزد بود.
در سال ۱۹۳۳ ميلادى بعضى از آذربايجانى هاى روسيه شوروى از استالين تقاضا كردند كه به ايران مهاجرت بكنند استالين با تقاضاى آنها موافقت كرد. اينها در ايران هر جا كه خواستند مى توانستند مقيم شوند. آنها لقب مهاجر را بخود گرفتند.
پدر شب و روز در كار بود. قطار هاى بارى يكى بعد از ديگرى در حركت بودند و پدرم مى بايستى كنترل فنى آ نها را تأمين بكند. به عده اى از كارمند ن راه آهن متفقين مدال دادند كه پدر نيز جزو آنها بود.
يك شب پدر دير و قت خسته و كوفته از كار آمد. ر نگ ا ش پر يد ه بود در مقابل سئوال من كه خيلى خسته بنظر مى رسد مرا كشيد بگوشه اى و گفت ايوان امشب هفت تيرش را گذاشت به شقيفه ام و گفت اگر به سنديكا وارد نشوى كارت زار است. يونس نيز حضور داشته است. پدر تسليم زور نشد و تقاضا كرد تا او را به شاهرود منتقل كنند. بعد از شكست فرقه د موكرات آذربايجان و قتل عام اعضاى فرقه در زنجان نيز يونس على زاده و دو جوان سازمان جوانان را آدمهاى ذوالفقارى بطرز فجيعى كشته بودند.

شاهرود
زندگى كولى ما اين بار در شاهرود شروع شد. در محله قديمى شهر ساكن شديم. خانه با حياط كوچك دنج و راحت بود. باز مدرسه و راه آهن. در راه آهن روسها نبودند زيرا از نظر سوق الجيشى شاهرود اهميت زنجان را نداشت.
در روزهاى اول سكونت شاهرود را زيبا يافتم. فلكه و چهار خيابان. يك خيابانش كه بجاده مشهد منتهى مى شد با درختان تبريزى و دو جويبار در كنار بسيار دل بخش و زيبا بود. بازار كوچك و جمع جورى داشت. خوشحال مثل يك شاهرودى در كوچه و خيابان پرسه مى زدم. صداى ضرب مرشد زورخانه را شنيدم. تقريبا ساعت يازده صبح بود. مرشد مى خواند. صداى گرم و زنگ دارى
داشت از صدايش مى آمد كه معتاد به ترياك است. نواى ضرب و آوازش در فضا پخش مى شد. درب زورخانه باز بود و من بى اختيار بمانند شخص معتادى وارد آن شدم. مرشد خوش آمد گفت.
زورخانه اى قديمى با چند گنبد كوچك و بزرگ.
بعد از چند دقيقه برايم لنگ آوردند. دو دل بودم. گود زورخانه پر از زورخانچى هاى شهر بود. يك مرد پنجاه ساله مياندار بود. در ان محيط خود را خوشحال و خوشبخت احساس مى كردم. لذتى بالاتر از احساس خوشبختى در خانه خودى و در ميان
خودى نيست لخت شده و به وسط گود پريدم. در گود در جائيكه براى ورزشكار تازه كار و بى تجربه است ايستادم. مياندار در وسط گود قرار مى گيرد. ورزشكار سيد جاى مخصوص دارد كه در مقابل مرشد مى ايستد. و بستگى به تازه كار و يا كهنه كار بودن سيد ورزشكار ندارد. مرشد در كار خود بى همتا بود و اندام لاغر و كوچك اش پشت ضرب كوچكتر مى نمود. بعد از اتمام ورزش ورزشكاران از گود بيرون پريدند. معمولا كشتى گيرها در گود مى ماندند. من هم كه كشتى را خيلى دوست داشتم در گود ماندم.

خاطرات اردشير زاهدى
دوران اختفا
از دكتر فاطمى در مورد مدارك كشف شده بر عليه زاهدى سئوال كردم. در جواب گفت حرف باد هواست، مدرك نمى خواهد. معلوم شد اصلاً مدركى نبوده، من علت دشمنى دكتر فاطمى و سرلشگر زاهدى را نمى دانم
004050.jpg
بعداً مأمورين حكومت نظامى ريخته بودند به باغ مقدم و همه جا، حتى انبار متروكه را براى يافتن پدرم زيرورو كرده بودند كه البته مرغ از قفس پريده بود.
من آن روزها سبيل گذاشته بودم تا شناخته نشوم. با اينكه تحت تعقيب بودم و دنبالم مى گشتند نمى توانستم خودم را پنهان كنم. رفتم به اقدسيه در اردوگاه تابستانى دانشكده افسرى. به مأمور نگهبانى گفتم كه مى خواهم رئيس را ببينم. مرا بردند به چادرى كه قرارگاه فرماندهى بود. سرتيپ زنگنه همين كه مرا ديد چشمهايش از وحشت و حيرت گرد شد. با اين كه افسر شجاعى بود و در جريان آذربايجان رشادت به خرج داده و مدتى هم به وسيله فرقه چى ها زندانى شده بود، هيچ انتظار نداشت مرا آنجا ببيند. بارى، من او را هم از قضايا مطلع كردم و برگشتم رفتم به ديدن مادرم در شميران. چون فكر مى كردم كه ممكن است وقايعى پيش آيد و معلوم نبود كار به كجا بكشد، لازم بود مادرم را ببينم و يك جورى خداحافظى كنم. با آن كه به او نگفتم جريان از چه قرار است ولى روى غريزه مادرى حس كرد كه خطرى وجود دارد. رفت اين «وان يكاد»ى را كه هنوز هم به گردن دارم آورد و به من داد.
ساعت هفت و نيم بعدازظهر بود كه رسيدم به منزل كاشانيان. تيمسار باتمانقليچ، سرهنگ فرزانگان، سرتيپ تقى زاده، سرتيپ شعرى، سرتيپ افطسى، سرهنگ خواجه نورى، سرهنگ نوابى و آقايان مقدم، يارافشار، ابوالقاسم زاهدى، رضا كى نژاد، صادق نراقى، مهندس هرمز شاهرخشاهى آنجا بودند و درباره چگونگى به دست گرفتن كارها مذاكره مى كردند. تا نزديك ساعت ۱۱شب اين مذاكرات طول كشيد.
در همين موقع تلفن زنگ زد. پدرم گوشى را برداشت و چند كلمه به طور مبهم با كسى كه آن طرف خط بود صحبت كرد و وقتى گوشى را گذاشت گفت: «نصيرى حركت كرد.» من از صدائى كه از گوشى مى آمد و به تركى صحبت مى كرد فهميدم كه سرگرد شقاقى افسر گارد شاهنشاهى بود و همان افسرى است كه روى اختلافش با قره باغى خودكشى كرد.
به اين ترتيب ما هم وارد مرحله عمل شديم. باتمانقليچ كه لباس نظامى به تن داشت و به عنوان رئيس ستاد ارتش تعيين شده بود با اتومبيلى كه مصطفى مقدم مى راند، راهى شهر شد كه برود به ستاد پست خود را تحويل بگيرد. قبلاً قرار شده بود فرزانگان هم به عنوان وزير پست و تلگراف برود به بى سيم پهلوى و راديو را در اختيار بگيرد. همچنين سرهنگ خواجه نورى و سرهنگ نوابى هم مأموريت داشتند بروند در تيپ دوم زرهى مركز كه تنها پادگان مجهز نظامى تهران بود مستقر شوند، اما پدرم تصميم خود را عوض كرد و به آنها گفت اين اقدام به كودتا شبيه است و حال آن كه ما قصد كودتا نداريم. تأمل كنيد همه با هم به باشگاه افسران (محلى كه براى نخست وزيرى در نظر گرفته شده بود) مى رويم و بعد از آن كه خود من در آنجا مستقر شدم شما را مى فرستم دنبال مأموريت هايتان. اين برنامه پدرم بود در صورتى كه مصدق به اجراى فرمان تن مى سپرد. در غير آن صورت وضع ديگرى پيش مى آمد كه اقدامات ديگرى را اقتضاء مى كرد و وجود فرزانگان و ديگران در آن مرحله لازم بود.
لحظات حساسى بود و همه در حالت انتظار و اضطراب به سر مى برديم جز پدرم كه خونسرد و آرام به نظر مى رسيد. به يارافشار و شاهرخشاهى و سرهنگ نوابى و سرهنگ خواجه نورى مأموريت داده شد بروند به شهر و اوضاع و احوال را خبر بدهند. پدرم رفت به حياط و به تنهائى مشغول قدم زدن شد. من و فرزانگان در اتاق مانديم. ساعت از نيمه شب گذشت و هنوز هيچ خبرى از تهران نرسيده بود. پدرم برگشت به اتاق و گفت: «بهتر است ما هم حركت كنيم. چون تا به حال قاعدتاً بايد نصيرى و باتمانقليچ كارشان را انجام داده باشند.»
من و پدرم و فرزانگان در اتومبيل نشستيم و حركت كرديم به طرف شهر. چون مقررات حكومت نظامى برقرار بود در جاده پهلوى رفت و آمدى ديده نمى شد. در داخل اتومبيل هم سكوت مطلق حكمفرما بود. به سرعت آمديم تا نزديك دوراهى يوسف آباد. در اين وقت اتومبيلى كه از طرف مقابل مى آمد و به سمت شميران مى رفت جلب نظر كرد. اتومبيل از كنار ما گذشت بى آن كه متوجه ما شود ولى ما كه مراقب بوديم بلافاصله مقدم و باتمانقليچ را شناختيم. پدرم بى اختيار گفت: «چرا برگشتند؟... كجا مى روند؟!» يكى از همراهان جواب داد: «تصور مى كنم اشكالى پيش آمده است.» پدرم به راننده دستور داد دور بزند و ما را به آنها برساند. قدرى بالاتر از سه راه ونك توانستيم با چراغ اتومبيل و نورافكن دستى به آنها علامت بدهيم. مصطفى مقدم اتومبيل را زد به كنار جاده و متوقف كرد. قيافه آن دو نشان مى داد كه خبر خوشى ندارند. پدرم پرسيد: «چى شد؟» باتمانقليچ جواب داد: «نصيرى بازداشت شده و در اطراف ستاد ارتش هم قواى مسلح گماشته اند. وقتى ما رسيديم تمام چراغ ها روشن بود و سرتيپ رياحى هم به طورى كه تحقيق كردم در اتاق خودش حضور دارد.»
با شنيدن اين كلمات، نفس ما هم بند آمد. مضطربانه به هم نگاه كرديم ولى هيچكس چيزى براى گفتن نداشت. پس از لحظه اى پدرم سكوت را شكست و گفت: «احتياط كرديد. حق بود داخل مى شديد و يكراست مى رفتيد به اتاق رئيس ستاد و حكم خودتان را به رياحى نشان مى داديد و مى گفتيد به فرمان همايونى، زاهدى به نخست وزيرى منصوب شده و مرا هم به رياست ستاد ارتش منصوب كرده اند. بعد، اگر سرپيچى مى كرد نظر به ارشديت نظامى كه نسبت به او داريد توقيفش مى كرديد.»
مصطفى مقدم در جواب گفت: «فرمايش تيمسار در صورتى عملى بود كه ما مى توانستيم به داخل عمارت برويم. الان وضع طورى است كه سربازان مسلح اطراف ستاد را گرفته اند و هر كس را به عمارت نزديك شود هدف تير قرار مى دهند. جلوتر رفتن نه مقدور بود و نه مصلحت.»
باتمانقليچ گفت: «اگر صلاح در اين است همين الان هم دير نشده، مى توان به همين نحو عمل كرد ولى ما وقتى كه وضع را به آن شكل ديديم صلاح دانستيم به جنابعالى گزارش بدهيم و كسب تكليف كنيم.»
بيش از آن توقف در آن محل جايز نبود. پدرم گفت: «فعلاً بايد از اين جا حركت كنيم و در جاى امنى جمع شويم و چاره انديشى كنيم.» به راننده دستور حركت داده شد. باتمانقليچ و مقدم نيز پشت سر ما آمدند و رفتيم به منزل سرهنگ دوم فرزانگان، برادر كوچكتر عباس فرزانگان كه همان نزديكى، در زير تپه هاى امانيه قرار داشت.
پدرم از يكى از دوستان خواست سرى به شهر بزند و اطلاعات بيشترى كسب كند. او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت اطلاعاتى كه باتمانقليچ و مقدم داده اند كاملاً صحيح است. دكتر مصدق پس از دريافت فرمان، مدتى نصيرى را در داخل منزلش معطل كرده و در اين فاصله به سرتيپ رياحى خبر داده كه فوراً خود را به ستاد ارتش برساند و كادر نظامى و انتظامى را به حالت آماده باش در آورد و گارد محافظ منزل او نيز تقويت شده و نصيرى هم بازداشت است.
در همين اثناء، صداى زنجير تانك هائى كه به طرف شميران مى رفتند شنيده شد. پدرم دستور داد همه چراغ هاى عمارت را خاموش كنند. به اتفاق باتمانقليچ از پنجره اى كه مشرف بر جاده پهلوى بود به تماشا ايستادند و مشاهده كردند كه تعدادى تانك و كاميون نظامى به سوى سعدآباد در حركتند. حالا ديگر معلوم بود كه ما با وضع تازه اى روبرو هستيم و برنامه اى را كه داشتيم بايد كنار بگذاريم و طرح تازه اى بريزيم.(۷).

يادداشت هاى بخش هشتم

۱-سند محرمانه وزارت امورخارجه انگليس، گزارش از تهران
سال ۱۹۵۲ بى تاريخ روز و ماه
من با ميدلتون درباره مواردى كه وزارتخانه به آن اشاره كرده بود گفتگو كردم. هر دو ما بر اين عقيده ايم كه هيچ جايگزينى براى مصدق نمى تواند روى كار آيد مگر احتمالاً يك كودتاى نظامى؛ و ما هيچ رهبر برجسته نظامى را نمى شناسيم كه موقعيت و هوش و قدرت لازم را براى توفيق كودتا داشته باشد. دو ژنرال، زاهدى و حجازى، به نظر مى رسد كه مناسب ترين رهبران يك كودتاى نظامى هستند. آنها هر كدام ديدگاه هاى سياسى متفاوتى دارند. زاهدى به ميانه روهاى جبهه ملى گرايش دارد در حالى كه علاقه اصلى حجازى احتمالاً برپا كردن يك حكومت قوى است كه كمونيست ها را ريشه كن و دست شاه را قوى كند.
براى آن كه كودتا موفق شود بايد صرفاً به دست ارتش و به نام شاه ولى بى اطلاع او باشد چون شاه تاب پايدار ماندن تا پايان را ندارد و ممكن است در مرحله اى ضعف نشان دهد و رهبران كودتا را تقبيح كند.
ميدلتون و من هر دو موافقت داشتيم كه نه ما و نه دولت آمريكا به هيچ روى نبايد دستى در كودتا داشته باشيم يا آن را تشويق كنيم و هر دو سفارتخانه مى بايد از هر درگيرى با اين موضوع بپرهيزند.
امضاء-ب

۲-نامه سرلشگر زاهدى به سرتيپ كمال:
۱۸/۷/۳۱
رياست شهربانى كل كشور
چند روز است كه مأمورين شما در شهر و شميران نمره اتومبيل كسانى را كه به ديدن اينجانب مى آيند برمى دارند و اغلب ديده شده كه نمره اتومبيل همسايگان و اشخاصى كه به جماران براى كار به منزل خود مى روند نيز برداشته مى شود. نفهميدم مقصود از اين عمل چه بوده است. اگر منظور شناختن اشخاصى است كه به ديدن يا احوال پرسى اينجانب كه مريض هستم مى آيند شما خودتان مى توانيد درك كنيد كه عده زيادى از رجال و شخصيت هاى تهران و ولايات كه با اينجانب سال هاست روابط داشته اند به علاوه فاميل خود من كه اتفاقاً اغلب جمعه ها كه روز ملاقات با فاميل من است به ديدن من مى آيند و حتى اگر به جهتى هم لازم باشد دادن اسامى آنها كه از چندين صد نفر متجاوز است مانعى ندارد. اما اين عمل خلاف انسانيت و دخالت در امور شخصى و سلب آزادى كردن آن هم در حكومت آقاى دكتر مصدق خيلى به نظر عجيب مى آيد و واقعاً باعث تعجب است و از شما افسر با سابقه به هيچوجه شايسته نبود و انتظار نمى رفت زيرا شما تا اندازه اى از روابط و كمك هائى كه به جناب دكتر مصدق و يارانش نموده ام مسبوق هستيد. از طرفى بايد بدانيد كه من سناتور هستم و از آن گذشته سالها براى كشور خودم و در راه نجات ميهنم خدماتى كرده ام كه شايد بين افسران عاليرتبه ارتش منحصر به فرد بوده و جز صلاح كشور و سعادت هم ميهنانم آرزوئى نداشته ضمناً براى حفظ حيثيت و احترام خودم از هرگونه تعرض و تلافى ناگزير و مضايقه نخواهم نمود. اميدوارم بعدها از اين قبيل رفتار موهن و بى نتيجه كه برخلاف صلاح كار خود و وظيفه اى كه به عهده شماست خوددارى نمايند.
سرلشگر زاهدى- سناتور

سپهبد كمال در خاطرات خود (چاپ تهران- سال ۱۳۶۱) مى نويسد:
«شبى در راديو، وزيرامورخارجه- دكتر فاطمى- گفت يك گونى سند از ارتباط زاهدى با سفارت انگليس و شركت نفت به دست آمده، چون در آن موقع من رئيس شهربانى بودم ناچار از مراقبت شديد از سرلشگر زاهدى شدم تا آن كه زاهدى نامه تهديد و توهين آميز به من نوشت. از اين جهت من براى اين كه جوابى به سرلشگر زاهدى بدهم از دكتر فاطمى در مورد مدارك كشف شده بر عليه زاهدى سئوال كردم. در جواب فرمودند حرف باد هواست، مدرك نمى خواهد. معلوم شد اصلاً مدركى نبوده، من علت دشمنى دكتر فاطمى و سرلشگر زاهدى را نمى دانم...»

۳-اظهارات دكتر مصدق در دادگاه نظامى (جلسه اول، يكشنبه ۱۷ آبان ۱۳۳۲).
«من يك درب آهنى خيلى محكم جلوى خانه ام گذاشته بودم كه باز كردنش لااقل يك ساعت طول مى كشيد ولى آن شب خودم دستور دادم درب را باز كردند و آن جناب افسر رئيس گارد شاهنشاهى با احترام به منزل من آمد فرمان را كه ديدم تصور جعل كردم. معلوم بود سفيد مهر گرفته اند و سطرهاى آخر را گشادگشاد نوشته بودند كه سطور پر شود. اى كاش فرمان بود و نشان مى دادم ولى روزى كه خانه مرا بمباران كردند اين سند را هم از بين بردند... به هر حال من كه آن جريان توپ و توپ كشى و اين طرز فرمان نويسى را ديدم تصور جعل كردم و اين دو موضوع سبب شد كه زير بار فرمان نروم.»

۴-متن فرمان نخست وزيرى سرلشگر زاهدى:
جناب فضل الله زاهدى
نظر به اين كه اوضاع كشور ايجاب مى نمايد كه شخص مطلع و با سابقه براى در دست گرفتن زمام امور مملكت تعيين نمائيم لذا با اطلاعى كه به كفايت و شايستگى شما داريم به موجب اين فرمان به سمت نخست وزيرى منصوب مى شويد و مقرر مى داريم كه در اصلاح امور كشور و رفع بحران كنونى و بالا بردن سطح زندگانى مردم اهتمام و سعى كافى به عمل آوريد. ۲۲مرداد ماه ۱۳۳۲ محمدرضا پهلوى.

۵-اين بيانيه به عنوان آماده باش حزب توده ايران صبح روز پنجشنبه ۲۲ مرداد در روزنامه «بسوى آينده» انتشار يافت:
كارگران، دهقانان، پيشه وران، روشنفكران، بازرگانان وطنخواه، مردم رشيد ايران! دشمنان ملت، نوكران دربار يك بار ديگر براى پايمال كردن محصول مبارزات شرافتمندانه شما به توطئه دامنه دارى پرداخته اند. اين بار هم دربار در رأس توطئه قرار دارد. مقصد آنها اين است كه با يك كودتاى نظامى زمام امور را به دست گيرند و نهضت ضد استعمارى ملت ما را به نفع اربابان خود مختنق سازند. يكبار ديگر محصول كوشش هاى طولانى شما در سايه يك خطر جدى قرار گرفته است.
وظيفه داريد كه بيش از هر وقت ديگر هشيار و بيدار باشيد. بايد به محض بروز خطر با تمام قواى خود و با استفاده از جميع امكانات براى منهدم كردن توطئه دشمنان وارد ميدان شويد!
نيروى شما بيكران است. شما تاكنون بارها دربار و عمال آن را شكست داده ايد. اين بار هم مى توانيد و بايد توطئه آنها را درهم شكنيد و تار و مارشان سازيد. دشمن با تمام قوا تلاش مى كند. شكست هاى متوالى روحيه او را به سختى متزلزل كرده است. در حالى كه نيروى ملت عظيم است و از يك روحيه عالى برخوردار است دشمن با ضعف شديد روحيه و تفرقه و تشتت دست به گريبان است شما مى توانيد و بايد با استفاده از برترى كمى و كيفى قوا و با استعانت از توده ملل سراسر جهان كه مبارزه حق طلبانه شما را تائيد مى كنند براى درهم شكستن دشمن آماده باشيد.

۶-والاحضرت ثريا در خاطرات خود (قصر تنهائى) مى نويسد:
«پرزيدنت آيزنهاور كه بيش از پيش نگران توسعه نفوذ شوروى در ايران بود تصميم گرفت كيم روزولت رئيس سيا C.I.A در خاورميانه را براى مقابله به تهران بفرستد. در همين حال چرچيل نيز پيامى براى شاه فرستاد و او را به اقدام عليه مصدق تشويق كرد.
شاهدخت اشرف هم كه به ابتكار شخصى خود با عوامل آمريكائى در سوئيس ارتباط برقرار كرده بود سرزده به تهران وارد شد و به برادرش گفت زمان آن رسيده است كه خود را از شر «پيرمرد» خلاص كند.
بعدها نوشتند كه عمليات به وسيله «سيا» هدايت شد در حالى كه حقيقت ندارد. توطئه از تهران آغاز شد و هر چند كه متعاقباً آمريكائى ها از لحاظ مالى آن را تغذيه كردند ولى آنچه انجام گرفت دستاورد ابتكار خود ما بود.
والاحضرت ثريا سپس ديدار و مذاكره شاه و زاهدى را چنين شرح مى دهد:
«روز دوم اوت ۱۹۵۳ سرلشگر زاهدى در دفتر شاه با او ديدار مى كند. من، على رغم سن كم و بى تجربگى ام، در مذاكرات شركت دارم. مگر نه اين كه خود من منشاء امر و مشوق شاه در تصميم گرفتن بوده ام؟
زاهدى با نگاه نافذش در من مى نگرد. نگاه يك عقاب و نيز نگاه مردى كه مى داند محبوب زنان است. با اين حال او يبشتر يك مرد جنگى است تا اغواگر زنان. زاهدى در بيست سالگى به درجه سرتيپى نائل شده و جوانترين امير ارتش بوده است. در دوران سلطنت رضاشاه طغيان كردها و تركمن ها و بختيارى ها را سركوب كرده است. در زمان جنگ هنگامى كه فرماندهى لشگر اصفهان را به عهده دارد توسط متفقين بازداشت و به فلسطين تبعيد مى شود. در سال ۱۹۴۱ محمدرضاشاه او را به ايران برمى گرداند و از وى مى خواهد با ژنرال شوارتسكف آمريكائى، مستشار نظامى ايران، در نوسازى پليس همكارى كند. مصدق، او را با هشتاد و شش افسر كه طرفدار جدى سلطنت شناخته مى شدند روانه تبعيد كرده بود اما اينك مخفيانه به تهران بازگشته است و سر دسته مخالفان سياسى مصدق به شمار مى آيد. از محبوبيت زيادى بين ارتشيان و افراد پليس برخوردار است.
براى دستگيريش صد هزار ريال جايزه گذاشته اند در حالى كه او مردى است پر انرژى و به راستى در موقع عمل شكوفا مى شود. اقدامى كه مى خواهد عليه مصدق انجام دهد نگاهش و سخنش را حرارت مى بخشد. با لحنى قاطع مى پرسد:
-چه وقت مى توانم اقدامات را شروع كنم؟
شاه مردد مى ماند. همان روز صبح با درباريان از حال رفته، كه بى بخارى آنها مرا به خشم مى آورد، مشورت كرده و آنها باز هم به او گفته اند عليه مصدق اقدام نكنيد خطرناك است!
شب گذشته، در سايه روشن اتاق خواب مان، باز با لحنى پر ترديد از من سئوال كرد:
-آيا واقعاً من بايد مصدق را عزل كنم؟
از كوره به در رفتم و با هيجان بيست سالگى بر سرش فرياد زدم:
-شما رقت آوريد! بيش از اين حق نداريد خودتان را در حالت افسردگى غرق كنيد. بايد مردى را كه بوديد و من تحسين اش مى كردم در خودتان باز يابيد. اگر مصدق بر سر كار باقى بماند ايران را به مسكو پيشكش مى كند!
و اينجا، در دفتر كارش، هنوز مردد است. نگاهش را از من برمى گيرد و متوجه زاهدى مى كند كه منتظر پاسخ است:
-بسيار خوب، من فرمانى مى نويسم و مصدق را عزل و شما را به نخست وزيرى منصوب مى كنم. زاهدى مى پرسد:
-چه وقت آن را دريافت خواهم كرد؟
شاه، شتابزده، دفترچه يادداشت اش را ورق مى زند و مى گويد:
روز سيزدهم اوت (۲۳مرداد) فرمان به دست شما مى رسد و بايد هر چه زودتر آن را به مصدق برسانيد. زاهدى آماده كار مى شود. در اين فاصله او فرصت خواهد داشت كه ستاد خود را تشكيل دهد و برنامه ريزى كند تا پيش از آن كه رياحى، رئيس ستاد ارتش، بتواند اقدامى صورت دهد نقاط حساس تهران را در اختيار بگيرد.
طاس ها ريخته شده اند. كار ديگرى نمانده است جز انتظار. به اميد خدا!
چند روز بعد، ما با هواپيما عازم كلاردشت مى شويم. همراهان ما را معدودى از دوستان مان تشكيل مى دهند. به موجب اطلاعيه رسمى ما به تعطيلات مى رويم. آه كه چه قدر دلم مى خواست تعطيلاتى چون گذشته داشته باشم. فضاى كاخ اختصاصى برايم غيرقابل تحمل شده است. شاه، نيمه شبان مرا از خواب بيدار مى كند تا محض احتياط، اتاقمان را عوض كنيم. شب ها، در حالى كه رولورى زير بالش خود گذاشته ايم به رختخواب مى رويم. هر بار كه بر سر ميز غذا مى نشينيم يك دستمان قبضه اسلحه را مى فشارد و محمدرضا از خوردن غذاهائى كه در برابرش مى گذارند مى پرهيزد چون ممكن است بخواهند مسموم اش كنند...»
Le Palais des Solitudes, S.A.I
La Princesse Soraya...-Edition J'ai Lu'Paris

۷-گزارش محرمانه سفارت انگليس در بغداد
تاريخ ۱۷اوت ۱۹۵۳ (۲۶مرداد ۱۳۳۲)
۱-ديشب مقامات عراقى به درخواست شاه ديدار محرمانه اى ميان سفير آمريكا و او ترتيب دادند.
۲-بامداد امروز سفير آمريكا به من گفت شاه خسته و سرگشته بود. توصيفى كه او از رويدادها كرد به اين صورت بود: چندى پيش به او پيشنهاد شده بود كه كودتا بر ضد مصدق امر مطلوبى است. او با توجه به اقدامات روزافزون غير قانونى مصدق و حسادت ناسالم او موافقت كرده بود. ولى با تفكر بيشتر در اين باره احساس كرده بود كه بايد به عنوان يك پادشاه مشروطه عمل كند و تصميم به صدور دو فرمان، يكى بركنارى مصدق و ديگرى برگمارى ژنرال زاهدى به نخست وزيرى گرفته بود. قرار بود تنها قوائى كه براى تغيير مسالمت آميز نخست وزير لازم است به كار رود.
۳-روز ۱۳اوت شاه كه براى رفع سوءظن به سواحل خزر رفته بود بنا بر قرار، يك [فرستاده] مطمئن با فرمان ها و پيام هاى نزد زاهدى فرستاده بود كه او هر زمان مناسب مى داند دست به اقدام بزند. او از طريق پيام رمزى دانسته بود فرمان ها به مقصد رسيده است. او انتظار [كذا] فورى داشت ولى تا دو روز اتفاقى نيفتاد. به او با پيام رمزى دلايل تأخير را توضيح داده بودند. بعد خبر شگفت آور عدم موفقيت رسيد. چنين مى نمود كه افسرى كه فرمان بركنارى را به خانه مصدق برده بود دستگير شده است و همين براى توطئه كنندگان ديگر پيش آمده كه تازه دست به كار شده بوده اند. شاه كه اطمينان يافته بود طرح، از هر جهت بى نقص است فكر كرده بود كه يا به او نارو زده اند و يا رمز گشوده شده است. در آن هنگام تصميم گرفته بود كه به عنوان يك پادشاه مشروطه، او نمى بايد به زور متوسل شود چون به خونريزى و تعقيب و سرانجام نفوذ شوروى خواهد انجاميد. بنابراين به بغداد آمده بود.
۴-شاه آنگاه از سفير آمريكا پرسيده بود كه آيا بايد علناً بر ضد مصدق موضع بگيرد يا نه و اكنون چه بايد بكند. او فكر مى كرد هر چه زودتر به اروپا برود و راهنمائى فورى مى خواست. سفير گفته بود كه موضوع را به واشنگتن ارجاع مى كند.... شاه تأكيد كرده بود كه از پادشاهى كناره گيرى نكرده است و اگر او را بخواهند به ايران بازخواهد گشت.
۵-دكتر جمالى [وزيرخارجه عراق] از من خواست كه بامداد امروز به او تلفن كنم. او شاه را تازه ديده بود و شاه گفته بود كه نمى خواهد با ديدن من موضوع را پيچيده كند ولى از جمالى خواسته بود كه از من بپرسد آيا او بايد اكنون علناً بر ضد مصدق صحبت كند يا نه و به نظر من او چه بايد بكند.

دكتر مصطفى الموتى
استاد محمد جواد تربتى
معلمى وارسته و ناشر روزنامه (پولاد)
003825.jpg
الموتى
يكى از فرهنگيان خوشنام كه به كار روزنامه نگارى پرداخت، محمد جواد تربتى بود كه البته در كار نشر روزنامه چندان موفق نبود ولى در كار تعليم و تربيت آن چنان اثر داشت كه اكنون هزاران شاگردى كه تربيت كرده گاهگاهى از او در نشريات كشور ياد مى كنند.
نويسنده با استاد تربتى آشنائى نزديك داشتم و هيچگونه تظاهرى از او به دانش و تعليم شاگردان فراوان نديدم و در كار نشر روزنامه پولاد هم كه روزنامه هفتگى وزينى بود خيلى آهسته و آرام مطالبى مى نوشت و در كوتاه مدت نيز روزنامه پولاد را تعطيل كرد. با دكتر اسفنديار يگانگى كه به (پدر آبيارى ايران) نام گرفته بود دوستى خيلى نزديك داشت و كراراً مى ديدم كه يگانگى از علم و دانش و درويش صفتى استاد تربتى همواره با احترام ياد مى كرد.
سال ها از او بى خبر بودم ولى در نشريات خارج از كشور دو تن از شخصيت هاى كشور ما كه در دولت و مملكت نقش فعالى داشته و از شاگردان استاد تربتى بوده اند از او چنين ياد كرده اند:
دكتر عزت الله همايونفر نويسنده و شاعر گرامى كه از دولتمردان رژيم گذشته بود و در مقام وزارت و معاونت وزارتخانه ها فعاليت داشت و سال ها نيز با نشر مقالاتى در نيمروز نوشته هايش مورد توجه خاص همگان بود درباره او چنين نوشته است:
وقتى در دبستان خاقانى تحصيل مى كردم معلم فارسى ما شاعر شوخى بود بنام محمد جواد تربتى كه هم بسيار شعر خوب مى گفت و هم شعرهايش را خوب مى خواند و در شوخى و مزاح هم دست خيلى ها را از پشت مى بست.
استاد تربتى در مدرسه متوسطه هم به ما درس مى داد. كم كم از كار يكنواخت تدريس خسته شده و به فكر انتشار روزنامه اى افتاد و سرى توى سرها پيدا كرد. ما شاگردان گاهگاه به دفترروزنامه اش سرى مى زديم. استاد كم كم عادت به كشيدن سيگار پيدا كرد و علاقه به صرف مشروب. يك روز هم رفقا گفتند كه جناب استاد زن گرفته است. از اتفاق، يك شب براى صرف شام به رستوران «لقانطه» نزديك مجلس رفتيم. استاد را با خانمش سر يك ميز ديدم. جلو رفتم. سلام كردم. تبريك گفتم. او با خوشروئى جواب داد. من به شوخى گفتم استاد بى خبر از بر و بچه ها عروسى كرديد كه به ما پلو عروسى ندهيد؟ خنديد، گفت بنشين سر ميز و بگو برايت چلوكباب بياورند. مهمان من. اين هم پلو عروسى. در آن زمان لقانطه رستوران شيكى بود و شام و ناهار چلوكباب مى داد. نشستم. يك نيم بطرى عرق جلويش داشت و مرتباً با غذا مى خورد تا يواش يواش ملنگ شد.
محمدجواد تربتى غزل به روانى مى سرود. يك بيت از يكى از غزل هايش را با هم مى خوانيم:
آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت
آسمان دگرى خواهم و ماه دگرى
همچنين دكتر حسين منتظم سفير سابق ايران و از اعضاى سرشناس وزارت امورخارجه ايران درباره استاد تربتى چنين مى نويسد:
يكى از دبيران فارسى ما كه اهل خراسان بود كه به مال دنيا اعتنائى داشت ولى همواره با وضعى آراسته در حالى كه سيگارى در ميان انگشت داشت به كلاس درمى امد. او را محمدجواد تربتى مى ناميدند. او پس از گذراندن دبستان در تربت و دبيرستان در مشهد و دانشسرا در تهران با ليسانس ادبى نخست «دبير فارسى» در نيمه اول دبيرستان بود و سپس در نيمه دوم. تا پايان زندگى، شغلش همين بود. جز آن كه پس از شهريور ۱۳۲۰ روزنامه كوچك هفتگى به نام «پولاد» نيز چاپ مى كرد.
مرد فروتنى بود و با شاگردان با خوشروئى رفتار مى كرد. بسيار احساسى بود و ايراندوست. سخنانش بيشتر درباره بى نيازى (درويشى) بود و اين شعر را هر چند بار مى خواند:
دست طلب كه پيش كسان مى كنى دراز‎/ پل بسته اى كه بگذرى از آبروى خويش. و شعرى ديگر از خودش: «آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت‎/ آسمان دگرى خواهم و ماه دگرى....» و مى گفت: دوش سرخ مى و زرد مى به هم آميختم و لاجرعه نوشيدم. اين آب حيات است كه دوست مى دارم و مى نوشم...
جنبه ديگرش ايراندوستى او بود و مى ناليد «اين تازيان، تركان، غزان و تاتاران كه خاك اهورائى ايران را ويران كردند...» چون در پايان اسفندماه يك هفته براى نوروز بيكارى داشتيم گفت: بيكار ننشينيد، كتاب خوبى.... چون قابوسنامه. سفرنامه ناصرخسرو... هر چه گيرتان آمد، بخوانيد و چيزى درباره اش بنويسيد.... با آمد و رفت ها و مهمانى هاى هفته نوروز درماندم كه چه بخوانم و بنويسم؟ ناگهان به ياد خلاصه شاهنامه فردوسى به خامه ذكاءالملك فروغى افتادم كه به من جايزه داده بودند و گهگاه مى خواندم. رفتن رستم را به مازندران كه فروغى «داستان هفت خان رستم» نوشته است دگر بار مرورى كردم و آن «خلاصه» را خلاصه تر نوشتم و در هفته دوم فروردين به او دادم. چند روزى گذشت، آن را آورد و داد. ديدم نوشته است «آفرين» و گفت: اما يك غلط و نيم در آن ديدم. غلط آن است كه هفتخوان را مثل فروغى كه اشتباه كرده هفتخان نوشته اى. خان و خانه تقريباً يكى است ولى خوان به معنى مجموعه است. خوان كه مى گسترند خوراك هاى گوناگون است كه مجموعاً خوان مى نامند و خوانچه. خوان كوچك براى يكى دو نفر است. در فارسى همان عظم عربى است و استخوان مجموعه آنهاست كه حالا اسكلت مى گويند به فرنگى... هفتخوان رستم نيز مجموعه موانعى است كه رستم در آن مازندران- كه مازندران شمال ايران نيست كه آن را طبرستان مى گفتند- برخورد كرد و كاووس را از بند مازندران نجات داد....
گفتم: استاد. آن نيم غلط چه بود؟ گفت: مسأله و رووف در عربى درست است ولى در فارسى تا جائى كه ممكن است همزه را بهتر است با دندانه بنويسيم مثلاً بنويسيم مسئله كه اتفاقاً جمع آن مسائل نيز با دندانه است... سال كه به پايان رسيد گفت يكى از بهترين شاگردان من بودى در اين دبيرستان ها كه مى روم. بيا اين دو جلد يشت هاى پورداوود را بگير و تابستان بخوان و برو به دانشكده ادبيات تا ايران باستان را بيشتر بياموزى و بشناسى....
من آن كتاب را خواندم و هنوز هم دارم. ولى مرا سر و سوداى حقوق بود و علوم سياسى و در آنجا بود كه استاد پورداوود را شناختم كه تاريح حقوق ايران قديم يا به گفته خودش «كارنامه داتستان ايران باستان» را مى آموخت. شادروان استاد تربتى پيش از انقلاب در سنين شصت و اند درگذشت.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •