|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حسين نوع دوست (كفاش همدانى)
حسرت
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
محمود كيانوش
امشب اى زن...
امشب اى زن به اجاق آتش مگذار
سينه را پر كن از دود
اشك مهمان تو خواهد بود
او نمى آيد ديگر
تا زند دقه به در با ته قنداق تفنگ
و تو بگشائى در را نگران
بوسه اى بر لب و شكرى به زبان
گوشها تشنه حرفى از جنگ
او در آن لحظه كه سرب
وحشى از شهوت گنگ باروت
با عروس خون در حجله قلبش مى آميخت
از خيال تو- كه تنها خواهى ماند-
زير باران نوزنده جنگل به سكوت
اشك وحشت مى ريخت
او نمى آيد ديگر
گل سرخ از شب گيسو بردار
شمع افروخته اى
پيش تصوير شجاعش بگذار
او نمى آيد ديگر
|
|
|
|
|
نجم رازى
هوس عشق
سوز دل خسته از وصالش ننشست
وين تشنگى از آب زلالش ننشست
نيرنگ وجود و نقش هستى برخاست
وز سر هوس عشق جمالش ننشست
|
|
|
|
|
محمد خرم تويسركانى
سر چشمه خراب
ديده از آتش دل، غرقه در آب است مرا
كار اين چشمه ز سرچشمه خراب است مرا
مى كشم ناله جانسور چنان ز آتش دل
گوئيا هر رگ تن تار رباب است مرا
من غريقم به يم عشق كجا گوش كنم
پند ناصح كه همه همچو حباب است مرا
از كف ساقى مه چهره بنوشم مى ناب
چون كباب است دل و ميل شراب است مرا
«خرما» پير شدى عمر ز هشتاد گذشت
كى ديگر خرمى عهد شباب است مرا
|
|
|
|
|
محمد باقر الفت
اى عشق
اى عشق جز تو درد مرا كس دوا نكرد
با من تو كردى، آنچه به من كيميا نكرد
آخر دلم ز وحشت بيگانگى نرست
تا با غم تو جان مرا آشنا نكرد
شد خاك و ره بزندگى جاودان نيافت
هركس كه در هواى تو جان را فدا نكرد
از كارهاى بسته من، پنجه قضا
بى دست زورمند تو يك عقده وا نكرد
نالم به آستان تو از عقل مو شكاف
كزصد هزار وعده بمن يك وفا نكرد
خوشبخت آنكه زندگى و مرگ از تو يافت
در هيچ حال دامنت از كف، رها نكرد
تير غمت بجز دل الفت نشان نيافت
اما هزار شكر كه هرگز خطا نكرد
|
|
|
|
|
صائب تبريزى
آهنين دل نيستم
گرچه در تعميرجسمم غافل از دل نيستم
دست در گل دارم اما پاى در گل نيستم
با اثر كارى ندارد اشك بى پرواى من
تخم مى افشانم و در فكر حاصل نيستم
ماه نتواند به دام هاله آوردن مرا
پيش هر ناشسته روئى پاى در گل نيستم
گرچه از منزل برون ننهاده ام هرگز قدم
بى خبر از راه و رسم هيچ منزل نيستم
با همه آزردگى از من كسى آزرده نيست
آهنين جانم وليكن آهنين دل نيستم
در نمى آيم ز جا از روى گرم انجمن
چون سپند بى ادب نا ديده محفل نيستم
وحشيان آرزو را سر به صحرا داده ام
در دبستان رياضت فرد باطل نيستم
گرچه (صائب) شسته ام از دل غبار آرزو
يك نفس بى آه و يك دم بى غم دل نيستم
|
|
|
|
|
على اكبر كنى پور (مستى)
پرده پندار
ديدى كه يار خانه به اغيار وا گذاشت
صبح سپيد ما به شب تار وا گذاشت
كشتى شكستگان ره شور و عشق را
در موج خيز گريه خونيار وا گذاشت
درد آشناى ما ره بيگانگى سپرد
احباب را به دامن اغيار وا گذاشت
بر بوى عيش سينه گشاديم و بخت مان
چون غنچه خزان زده برخار وا گذاشت
جانانه اى كه بر سر ما سايه مى فكند
عشاق را به سايه ديوار وا گذاشت
تير دعاى ما به نشان كى رسد كه باز
صيادمان به چرخ كماندار وا گذاشت
ساقى بيا كه آتش انديشه سوز عشق
تدبير دل به خانه خمار وا گذاشت
ناممكن است مستى و مستورى اى دريغ
ما را فلك به پرده پندار وا گذاشت
|
|
|
|
|
محمد احمد پناهى (سمنانى)
مقام انسان
باز اينك، وقت آواز من است
نوبت بيدارى ساز من است
ميگدازد، شعله اميد ها
تا بسوزد ريشه ترديد ها
|
|
|
|
|
حسين نوع دوست (كفاش همدانى)
حسرت
ياد آن دوست كزو بود دلم شاد بخير
ياد آن عهد كه مى كرد زمن ياد بخير
ياد آن دوست كه از مهر و محبت يكچند
گرمى و شوربه شعر وغزلم داد بخير
يا آن عمر كه با عشق تو مستانه گذشت
همچو برق آمد و شد يكسره برباد بخير
ياد آن عهد كه در خانه دل خيمه زديم
دل ويرانه بدست تو شد آباد بخير
ياد آن خرمن گيسو كه بصد عشوه و ناز
روزگارى به سر وروى من افتاد بخير
ياد آن دم كه چو آهوى در افتاده ز پاى
ماندم از راه و شدم صيد تو صياد بخير
ياد روزى كه به عنوان پيام آور عشق
لاله رخ يار مرا هديه فرستاد بخير
ياد آن دوره كه بود اول آزادى ها
بودم از پنجه بى رحم غم آزاد بخير
ياد آن روز كه گوئى تو كجائى (كفاش)
حسرت آلوده كنى ياد ز استاد بخير
|
|
|
|
|
محمود كيانوش
دو غمناك
غمى در سينه دريا نهفته ست
كه مى خواهد بر افشاند به ساحل
چوميبيند كه ساحل ژرف خفته ست
نگه مى دارد آن را باز در دل
به جان ساحل آشفته، اما
غمى ديگر در دوزخ گشاده ست
شفا مى خواهد از آغوش دريا
ولى چون مرده بر جاى اوفتاده ست
كنار هم دو سرگردان، دو غمناك
خبر از درد همديگر ندارد
يكى را آرزو آب و يكى خاك
دريغا، عشق را باور ندارد
|
|
|
|
|
هادى حائرى (كورش)
مى اسرار
رخساره آن لعبت دردانه درخشيد
يا در دل شب مهر درين خانه درخشيد
در (جام جهان بين مى) اسرار ازل بين
پس نور حقيقت كه ز (پيمانه) درخشيد
در طور نه تنها متجليست جمالش
در صومعه و كعبه و بتخانه درخشيد
خنديد چو در مرگ كسان، سوخت سراپاى
شمعى كه بخاكستر پروانه درخشيد
ويرانه من گشت منور زرخ دوست
يا ماه درين خانه ويرانه درخشيد
|
|
|
|
|
عبالرفيع حقيقت (رفيع)
گل خيال
پر ميكشد به سوى تو اى همنوا دلم
هرگز گمان مبر كه ز ياد تو غافلم
نقش رخت نشسته بخلوتگه خيال
وصف كمال تست صفا بخش محفلم
گردون اگر زجور به غمخانه ام نشاند
شادم كه از خيال تو گل رويد از گلم
عمرم اگر چه درپى اهل دلى گذشت
مغبون نيم كه مقصد دل گشته حاصلم
افسانه سعادت دنيا و آخرت
گر بنگرى ز عشق تو آمد مدللم
آنسان به دام زلف تو شد مبتلا دلم
گوئى كه با حكايت مجنون مسلسلم
ديوانه نواى دل انگيز جان شدم
ديگر مخوان به ساحت انديشه عاقلم
سر مى نهد بپاى تو از جان و دل (رفيع)
حيف آيدم زمهر تو، گر رشته بگسلم
|
|
|
|
|
فروغ فرخ زاد
گريز از اين مردم
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم و همرنگ هستند
ولى در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلى خوشبو شكفتند
ولى آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اى بدنام گفتند
|
|
|
|
|
نجم رازى
ذره بر تر از خورشيد
از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد
مقبول تو جز مقبل جاويد نشد
لطفت بكدام ذره پيوست دمى
كان ذره به از هزار خورشيد نشد
|
|
|
|