Nimrooz
Vol. 18, No. 900, September 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۰ - جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۸۵
حرف هايِ روشنفكران
*در سال هاى سر برآوردن اصلاح طلبان حكومتى در ايران، شكاف هائى در ديوار بلند سانسور پديد آمد تا از سر احتياط نقش «دريچه اطمينان» را ايفا كند. برنامه هاى هنرى و فرهنگى- حتى گاه در حد گذر از خطاهاى قرمز- گسترش پيدا كرد، از چپ و راست يادواره و جشنواره به وجود آمد و انتشار نشريه و كتاب رواج كم سابقه اى گرفت. در ميان انبوه كتاب ها كه كيفيت بسيارى از آنها، نازل بود، شمار قابل ملاحظه اى «كتاب هاى مصاحبه اى» نيز منتشر مى شد كه خيلى هم خوب فروش مى رفت، اگر به خصوص گفتگوهائى با روشنفكران غير خودى يا خودى هاى معترض و ناراضى را در خود مى داشت. يكى از اين كتاب ها، «حرف واژه ها» نام دارد كه در آخرين فرصت از روزگار توانائى اصلاح طلب ها، در آغاز سال ،۱۳۸۴ انتشار يافته است. اگر كمى ديگر منتظر مجوز مانده بود، چه بسا گرفتار شبيخون فرهنگى دولت تازه مى شد و سال هاى ديگر در انتظار مى ماند!
«ساير محمدى» تنظيم كننده كتاب- كه ظاهراً از نويسندگان روزنامه هاى اصلاح طلب است، پاى صحبت هجده تن از «اهالى فرهنگ و سياست» نشسته كه از نظر بينش از يك جنس نيستند. فى المثل هم حرف هاى «گلى ترقى» و «عباس ميلانى» را مى خوانيم و هم نظرات «صادق طباطبائى» و «عطاءالله مهاجرانى» را، از اين بابت تنوعى به كتاب خود بخشيده و طيف گسترده ترى از نظرات را عرضه كرده است.
ما در بازتاب خود بخشى از نظرات كسانى را به نقل مى آوريم كه بيشتر به موقعيت فرهنگ و ادبيات ملى در تقابل با فرهنگ جهانى پرداخته اند و به دستاوردهاى برونمرزى ايرانيان نيز توجه داشته اند.
*
*نخستين گفتگوى «حرف واژه ها»، با عباس ميلانى، برگزار شده كه در آن از جمله با تكيه بر كتاب «تجدد و تجددستيزى» خود درباره جامعه روشنفكرى ايران، نظر داده است. به گفته او در سنت روشنفكرى ايران، «سياق كار، افواهى» بوده است. يعنى آگاهى هاى روشنفكران بيشتر از طريق شنيدن از ديگران به دست مى آمده تا مستقيماً از راه خواندن. در نتيجه كسانى پيدا شدند كه با آگاهى هاى اندك افواهى درباره مسائل پيچيده، احكام مطلق صادر مى كردند، احكامى به ظاهر صيقل يافته اما در واقع ساده و سطحى و گاه شعار سياسى را به جاى تفكر مى نشاندند. ميلانى، غرب زدگى آل احمد و برخى از نوشته هاى شريعتى را از اينگونه احكام به شمار مى آورد و بعد مى افزايد كه ما تا چندى پيش «تعريف روسى» روشنفكر را دنبال مى كرديم. يعنى روشنفكر را هميشه در تقابل با قدرت مى ديديم و فكر مى كرديم هميشه «از زبان و سلوك و حتى لباس ويژه اى برخوردار است.» منطبق با مدل روسى، روشنفكر الزاماً نوعى «منجى اجتماعى» بود. فلان شاعرى كه چند شعر انقلابى انتشار داده بود، روشنفكر به حساب مى آمد ولى فى المثل «فروزانفر» و «علامه قزوينى»، روشنفكر نبودند!
به گفته ميلانى، امروز وضع عوض شده است. تورقى در نوشته هاى چند سال اخير بسيارى از روشنفكران داخل كشور- و واكنش نقادانه خوانندگان- نشان مى دهد كه «تحولى ژرف در ساخت انديشه ايرانى در حال تكوين است» و مفهوم گسترده ترى از روشنفكر از سوى جامعه پذيرفته شده است.
*
تجدد و پست مدرن
*از انديشه به مفهوم واقعى روشنفكر، گفتگو كننده، به ياد دو تن از نويسندگان روشنفكر ايران مى افتد و ميزان وابستگى آنها به «تجدد». مى پرسد هدايت و گلشيرى در چه حوزه اى تجددخواه نيستند؟! و ميلانى ابتدا به شرح تفاوت ميان مدرنيسم و مدرنيته مى پردازد كه اولى زودتر رايج مى شود و پا مى گيرد و دستيابى به دومى خون دل مى طلبد و سال هاى دراز كار مداوم فرهنگى مى خواهد. «در بسيارى از آثار هدايت و گلشيرى.... وراى سبك مدرنيست (آنها)، بسيارى از اصول بنيادين تجدد (مدرنيته)، محل شك و نقد قرار مى گيرد. سبب اين وضعيت را به گفته ميلانى، بايد «در ويژگى تجربه تجدد در ايران» جستجو كرد. انديشه هاى تجددخواهى همزمان و همراه با انديشه هاى پست مدرن به جامعه ايران راه يافته است. مثال: كافكا و روسو همزمان به ذهن ما راه يافتند. هدايت و گلشيرى، در سوى ديگر، ذهن نقاد خود را زمانى براى طرد و نفى جنبه هائى از تجدد به كار گرفتند كه هنوز جامعه خوب و بد آن را تجربه نكرده بود.
اشاره به پست مدرنيسم گفتگو كننده را به صرافت مى اندازد كه پرسشى را در همين مقوله مطرح كند:
-در جامعه ناهمخوان فرهنگى ما، آيا پست مدرنيسم محلى از اعراب دارد؟
-ميلانى برخلاف بسيارى از صاحبنظران كه تا وقتى به «مدرنيته» نرسيده ايم. بحث درباره پست مدرن را بيهوده مى دانند، مى گويد: «اينها همه، پديده هائى جهانى اند كه هيچكس و هيچ ملتى را از آن گزيرى نيست.» ناهمخوانى تاريخى- فرهنگى اقشار جامعه ما هم نمى تواند هجوم گريز ناپذير فرهنگ جهانى را سد كند. -پس چه بايد كرد؟- «تنها از بطن جامعه مدنى و با تكيه به گفتگوئى ريشه ياب و همگانى» مى شود خوب و بد را در كار تجدد و پست مدرنيسم از هم جدا كرد. آيا منظور از گفتگوى همگانى، گفتگو ميان قشرهاى مختلف جامعه است؟ روشن نيست و تازه چگونه؟ به قول گفتگو كننده «بخشى از مردم ما در قرن اول هجرى زندگى مى كنند! بخشى اندك با جهان امروز همگامند و بخش ديگرى هم ميان اين دو معلق!»
-ميلانى گاه نظرات تأمل برانگيزى دارد. مثلاً «پست مدرن» را به دو نوع ارتجاعى و مقاومتى تقسيم مى كند. «انكيزيسيون» در غرب تجسم نطفه هاى نوعى پست مدرنيسم ارتجاع بود و آراى شكسپير و پاسكال نطفه هاى تجسم پست مدرنيسم مقاومت و اين هر دو در برابر تجدد (مدرنيته) سينه سپر مى كرده اند! در نتيجه بسيار بوده اند «نيروهاى مترقى و نقاد تجدد كه به سهو و خطا هم پيمان تجددستيزان مرتجع شده اند!
-گفتگو كننده كه به نظر مى رسد كه از توضيحات گفتگو شونده گيج شده براى آن كه خيال خود را راحت كند، خيلى سر راست مى پرسد:
-شما پست مدرنيسم را يك دوره تاريخى ارزيابى مى كنيد يا يك مكتب فرهنگى، سياسى، ادبى؟! پاسخ اين است كه براى «پست مدرنيسم»، هنوز «تعريف» واحدى به دست داده نشده است و «چه بسا به شمار نظريه پردازان... تعاريف گونه گونى بتوان سراغ كرد.» ولى با اين همه مى شود گفت كه هم يك دوره تاريخى است و هم يك مكتب فرهنگى، سياسى، ادبى»! از زمانى كه مدرنيته گرفتار بحران شده، «نطفه دوران تاريخى پست مدرن هم بسته شده است.» بحران مدرنيته چه زمانى آغاز شده؟ به گفته ميلانى «بعضى آن را به «نيچه» تأويل مى كنند و بعضى به انفجار بمب اتمى آمريكائى ها در ژاپن!»
*
*در ادامه بحث تجدد و پست مدرن، نظرخواهى درباره بعضى از نويسندگان معاصر ايران پيش مى آيد. بيش از همه «هوشنگ گلشيرى» مورد تحسين قرار مى گيرد كه به باور ميلانى «برجسته ترين چهره ادبى معاصر فارسى» به شمار مى رود. «او نه تنها در عرصه قصه و رمان صاحب سبك و بدعت گذار بود، بلكه در عرصه نقد هم آمارى به راستى ماندگار از خود به جاى گذاشت.»
-ميلانى در برابر اين پرسش كه آيا دوره غول هاى ادبى، پس از شاملو و گلشيرى، سپرى شده است، مى گويد هنوز براى قطع اميد كردن خيلى زود است! «پديده هائى چون گلشيرى هم يك شبه پديدار نمى شوند» و بعد با اشاره به حضور همچنان پايدار «سيمين بهبهانى» مى افزايد، ميدان خيلى هم خالى نمانده است!
در پايان گفتگو اشاره اى نيز به بعضى از اهل قلم برونمرزى پيش مى آيد كه دشوارى هاى غربت نتوانسته جلوى خلاقيت هاى آنان را بگيرد و بعد به عنوان نمونه از نادر نادرپور، اسماعيل خوئى و رضا قاسمى ياد مى شود.

«تذكر» به جاى «تفكر»!
*در «حرف واژه ها» گفتگوئى نيز آمده است با «داريوش شايگان» به مناسبت انتشار كتاب او با عنوان «افسون زدگى جديد» كه تعبيرى از پديده «پست مدرن» است.
اين تعبير تازه در برابر «افسون زدائى» مدرنيته قرار مى گيرد كه در واقع دو روى يك سكه است. به گفته شايگان، پايان متافيزيك، سرآغاز ظهور عصر جديد معنويت است و طغيان دوباره اديان و فرقه هاى مختلف در كليه كشورهاى جهان، نشانه هاى آن. حالا اين «عصر جديد معنويت» چه شكل و شمائى دارد. روشن نيست. زيرا هنوز انسجام و قوام نيافته است. كمال مطلوب شايگان ولى، رسيدن به عرفان تازه اى است كه متفاوت از عرفان بازى هاى رايج است. اين عرفان «يك جهان بينى كامل» نيست كه جواب همه سئوالات انسان را داشته باشد بلكه به عنوان قديمى ترين شيوه ارتباط انسان با عالم درون، مى تواند در كنار جهان بينى هاى متفاوت ديگر، جائى براى خود پيدا كند. روشن است كه اگر عرفان را به عنوان يك دنياى خود محور تعبير كنيد و حوزه اش را از حوزه مسائل دنيوى جدا نكنيد، ديدى بسيار متحجر از جهان به دست خواهيد آورد.
-پرسش بعدى از داريوش شايگان مربوط مى شود به كمبود يا حتى نبود توليد انديشه در ايران. چرا ما ديگر انديشمندانى چون خيام و ابن سينا و سهروردى نداريم؟ كوتاه شده پاسخ اين است كه ما بيشتر متكى به سنت هاى شفاهى هستيم. با بهره گيرى از «ذخيره هاى خيره كننده اى از قصه و شعر و ضرب المثل و پندهاى حكمت آموز» براى هر وضعيتى پاسخ مناسب پيدا مى كنيم و ديگر نيازى به ابداع نداريم! به بيان ديگر «تفكر نزد ما تذكر است»! با اين همه شايگان معتقد است كه به سبب تحولات عظيم بيست سال اخير، خواه و ناخواه، نيروى تفكر انتقادى در ما تقويت شده است «و اندك اندك جرأت مى كنيم گنجينه هاى پرشكوه گذشته را نيز زير سئوال ببريم.»
*
*دامنه صحبت با داريوش شايگان نيز به رمان و ادبيات مى كشد. او در آغاز از وضعيت ناهنجار رمان هاى امروز اروپائى مى گويد: «جامعه اروپائى چون درد عميق ندارد، حرف زيادى هم براى گفتن ندارد... ۳۰سال است كه در فرانسه- و در اروپا- يك رمان بزرگ نوشته نشده است.» ناقدى فرانسوى (دومناك) سبب اصلى را در ضعيف شدن قوه تخيل مى بيند كه تنها به رمان هم مربوط نمى شود و «به طور كلى مبتلا به خلاقيت هنرى» است و از يك بحران ژرف تخيل خبر مى دهد. «رابطه رمان اروپائى با واقعيت ها قطع شده و ديگر به عمق چيزها نفوذ نمى كند. بى جان و بى رمق است و به سطح روايت هاى مبتذل تنزل يافته است» در عوض، «جوامع پيرامونى كه به زبان انگليسى يا فرانسه مسلط هستند و حرف هاى تازه اى براى گفتن دارند» جايگاه خلق رمان شده اند. بعد در رده رمان نويسان خلاق جوامع پيرامونى از ميلان كوندرا، كابريل گارسيا ماركز، كارلوس فونتس و.... نابوكوف ياد مى كند.
-در پايان بحث رمان، طبعاً نگاهى نيز به وضعيت رمان در ايران افكنده مى شود. به گفته شايگان «ما از طريق رمان در جهان تأثيرگذار نيستيم.» شايد به اين سبب كه بيشتر مسائلى كه در رمان هاى ايرانى مطرح مى شود، «خصوصى» هستند. شايد هم به اين علت كه رمان هاى خوب ايرانى هنوز به زبان هاى زنده دنيا ترجمه نشده اند و سبب سوم شايد اين باشد كه رمان هاى ايرانى مثل رمان هاى كشورهاى پيرامونى ديگر، مثلاً هند و يا آمريكاى لاتين، وارد «حوزه اختلاط جهانى» نشده اند.
-شايگان مى افزايد، در عوض، ايرانيان در هنر سينما حرف دارند كه بزنند و مطرح هم مى شوند. در عكاسى و نقاشى نيز مى توانند تأثيرگذار باشند.
-شايگان چون بسيارى ديگر از انديشمندان، در ميان نويسندگان ايران همچنان انگشت روى صادق هدايت مى گذارد و او را بزرگترين رمان نويس ايران مى نامد- از گلشيرى و ساعدى هم خوشش مى آيد. بعد دولت آبادى را هم به فهرست اضافه مى كند و گلى ترقى را بهترين نويسنده زن ايرانى مى داند. پاسخ پرسشى را در مورد شاخص شدن بعضى از نويسندگان ايرانى در غربت، نمى دهد، به جاى آن از آزمونى خبر مى دهد كه بر روى سه رمان انتشار يافته ايرانى به كار زده و به اين نتيجه رسيده كه در همه اين رمان ها، وقتى سطح اسطوره اى تخيلى با سطح واقعيت ادغام مى شود، فاجعه به بار مى آيد. گذشته كهن، در هاله اى از تقدس قرار دارد و وقتى اين گذشته تغيير ماهيت مى دهد، شيطانى مى شود. در اين رمان هاى مورد بررسى كه عبارت است از: «سنفونى مردگان» از عباس معروفى، «طوبا و معناى شب» از شهرنوش پارسى پور و «اهل غرق» از منيرو روانى پور، «هردگرديسى» و هرآميزشى شوم است». برخلاف رمان هاى آمريكاى لاتين و يا هندى- انگليسى، اختلاط و دو رگه بودن، تجسم شر مطلق و ناخالص است. آنچه در فرهنگ هاى ديگر سرچشمه غنا و تنوع است» در اين جا تركيبى ويرانگر و سبب عدم تعادل به شمار مى رود. شايگان سپس مى افزايد شايد اين قضيه به ايران كهن و ثنويت گرائى زرتشتى برمى گردد... «فكر ايرانى هميشه معطوف به جداسازى (خير از شر) بوده است.»
*

نسل سرگردان!
*«گلى ترقى»، نويسنده اى كه نيمى از سال را در ايران و نيمى ديگر را در فرانسه زندگى مى كند نيز از جمله كسانى است كه در «حرف واژه ها» طرف گفتگو قرار گرفته است. نخستين پرسش، درباره همين دو اقليمى بودن اوست. در آغاز مى گويد كه او ذاتاً مسافر است. حتى اگر ساكن و زمين گير هم بشود، باز خواب مى بيند كه در سفر است! او نيز چون «اخوان» مى خواهد ببيند «آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟» از ميل ذاتى به سفر كه بگذريم، انقلاب هم البته در اين سرگردانى نقش ايفا كرده است. پس از بسته شدن دانشگاه تهران كه محل كار او بوده، راهى پاريس «عروس شهرهاى جهان» شده، غافل از اين كه «اين عجوزه، عروس هزار داماد است».... سال هاى بعد همه اش با اين پرسش سپرى شده كه «برگردد يا برنگردد»؟ پرسش جاودانه همه مهاجران. او سرانجام بازگشته ولى رسيده و نرسيده، دريافته كه «نتوان مُرد به خوارى كه من اين جا زادم»! باز از نو بار و بنديل را بسته و راهى بلادفرنگ شده است» «دوباره همان آش و همان كاسه»! زندگى در ميان نفاق و دو دستگى. آنها كه مانده بودند رفته ها را شماتت مى كردند كه وطن را رها كرده و رفته اند. «آن طرفى ها هم كه نمى توانستند برگردند به كسانى كه مى توانستند، به چشم ترديد نگاه مى كردند و حتى آنها را به سازش و خيانت متهم مى كردند، «هر دو دسته حق داشتند، ولى زبان همديگر را درك نمى كردند»! ترقى مى گويد: «سرگردانى، حوالت تاريخى ماست. ما نسل ميانه هستيم. در مرز گذشته اى نيمه جان و آينده اى مجهول... ميان سنت و مدرنيته. ميان عقب ماندگى و تجدد، ميان اينترنت و امامزاده هاشم، ميان آنتى بيوتيك و عناب و سه پستان... ميان خاطره مشروطيت و انتظار آزادى...»!
-گفتگو كننده كه ارادت ويژه اى به گلشيرى دارد، تقريباً در همه گفتگوهاى خود، پاى او را پيش مى كشد. در اينجا نيز چنين مى كند و گلى ترقى مى گويد كه گلشيرى را از زمان جوانى- هنگامى كه تازه با ترس و لرز دست به قلم مى برده، مى شناخته است. «نويسنده اى بود... بسيار مسلط به زبان فارسى.» شازده احتجاب او مدرن و گيرا از كار درآمده است و «معصوم»ها و قصه هاى كوتاه او از بهترين هاست، اما حرف بر سر كارهاى آخر اوست. در اين كارها، «شگردهاى زبانى و بازى با كلمات و جلوه گرى نثر، راه را براى رسوخ به عمق داستان مى بندد.» ترقى به زيان بزرگى نيز اشاره مى كند كه «تقليد» فراگير از گلشيرى براى ادبيات معاصر ايران دارد. «نفوذ او دست و پاى نويسندگان جوان را بسته است. همانطور كه تقليد از فروغ و سپهرى همچنان ادامه دارد و ما دو نسل شاعر شبه فروغ داريم...»
*
*گلى ترقى در جاى ديگرى از حرف هاى خود چيزى را كه در ادبيات معاصر ما كمياب است، پيش مى كشد و آن «نگاه به فراسوى چيزها» است. «بخش بزرگى از ادبيات ما تأويلى نيست. رسوخ به عمق نمى كند و در سطح مى ماند... مى توان كلماتى رنگين و شاعرانه را سرهم كرد. گلدوزى و نقاشى كرد. اما از آنجا كه اين زرق و برق ها به چيزى در عمق متكى نيست و... پشتوانه فكرى و تمثيلى ندارد و به روح جهانى و دردهاى بنيادين متصل نيست، تبديل به آفرينش هنرى نمى شود...»
-ترقى نگاهى نيز به وضعيت رمان و ادبيات ايرانى در برونمرز مى اندازد. مى گويد صدها كتاب، رمان يا مجموعه داستان در اروپا منتشر شده، ولى هيچكدام اثرى شگفت انگيز از كار درنيامده است... ما نويسندگانى مثل آمريكاى لاتينى ها نداريم، مثل هندى ها هم نداريم مثل ميلان كوندرا و اسماعيل كاداره، هم نداريم حتى ترك ها و مصرى ها از ما جلوترند... آفريقائى ها هم بر ما پيشى گرفته اند... ما يك هدايت داريم و يك بوف كور! خدا را شكر فرهنگ شاعرانه ما غنى است!
... ما گرفتار شعر و عرفان و اسطوره ايم. ادبيات نشرى نداريم. نويسندگان قديمى، دنياى قديم را با خودشان به خارج برده اند. طرز فكرشان عوض نشده، هنوز چپ زده است. همچنان درگير مسائل ساواك و خصومت با رژيم سابقند. وارد حوزه جهانى نشده اند... ما منزوى هستيم. فارسى، زبان قوم منحصر به فردى است!...*

*حرف واژه ها، ساير محمدى، نشر آبى، تهران ۱۳۸۴.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •