Nimrooz
Vol. 18, No. 900, September 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۰ - جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۸۵
مهدى قاسمى
بحثى پيرامون:
روحانيت- استعمار- مشروطه (در دو بخش)
بخش اول: چند و چون مبارزات لايه اى از «روحانيت» يا تجاوزات استعمارى
003855.jpg
مهدى قاسمى
بخش اول

نقش روحانيت شيعى را در «نهضت ملى مشروطه» خصوصاً و در مبارزات «ضد استعمارى» قرن پيش (در ايران و منطقه)، چگونه و با چه معيارى مى توان ارزيابى كرد؟
ناگفته پيدا است كه وقتى بر اين زمينه ها سخن از مواضع «روحانيت» مى رود، مراد از آن «لايه اى» است كه در سوداى مشروطه خواهى و در همان حال و حتى پيش از آن در مقابله با دستبردهاى سلطه جويانه غرب سهمى قابل توجه و در مراحلى «تعيين كننده» پذيرفتند وگرنه، در طيف «روحانيت» كه مشخصاً از دوران صفويه و خاصه در عصر قاجار تدريجاً به «هرم قدرت» راه يافتند و به يكى از سهامداران اصلى «حكومت» مبدل شدند. قشر نيرومندى نيز شكل گرفت كه نه تنها با هرگونه نوآورى و طبعاً استقرار يك نظام «مشروطه» و قانونگرا در تعارض بودند (نه همه) بلكه گروهى از آنان حتى جاى جاى براى حفظ موقع خود، بر «كفر و ضلالت» خارجى چشم مى بستند و اين سهل است چه بسا در بستر يك داد و ستد نانوشته، در پيشبرد توطئه ها و دستبردهاى سلطه جويانه، نقش «الهى» خود را به قبول كارگزارى و عصاى دست شدن بيگانه مبدل مى كردند.
در شرح مواضع اين طايفه، شواهد تاريخى فراوان است ولى من، براى اين كه از حوزه ى مبحث خود دور نشوم، تنها در مقام گواه آورى، به نقل يكى دو نمونه- آن هم به قصد پرهيز از «دعوى بى دليل»- اكتفاء مى كنم:
در جنگ هاى مصيبت بار و بدعاقبت ايران و روس، بهنگام سلطنت «فتحعليشاه قاجار» كه اصولاً به وسوسه ى ملايان تراز اول زمان در گرفت،- آنگونه كه پادشاه جبون و خرافه پرست را بشارت دادند: «امام مهدى صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه، به ما قول داده است عساكر اسلام را حضوراً و شخصاً هدايت خواهد فرمود.»- و بدين ترفند او را به آن فاجعه كشيدند- جريان نبرد به مرحله اى رسيد كه لشكريان تزار تا نزديكى هاى تبريز پيش آمدند و خواه و ناخواه شهر را دغدغه «تسليم» و يا «مقاومت» فراگرفت. در آن ميان تنها ملاى اعظم شهر «ميرفتاح» بود كه بر ضرورت «تسليم» پاى مى فشرد و سرانجام موفق شد عقيده خود را تحميل كند. نقل واقعه از قلم نويسنده ى «تاريخ روضةالصفا- جلد نهم» چند و چون ماجرا را روشن تر باز مى تابد:
«آصف الدوله سوارى به جهت خبرگيرى روانه كرده و بازآمد و محقق شد كه لشكر روسيه در قريه ى صوفيان رسيده اند و عزم تبريز دارند. خاطر او پريشان شد. با هر كس مشاورت كرد، اتحاد كلمه نشنيد و مقارن اين حال شهر بهم برآمده، هياهو برخواست [برخاست]. مازندرانيان دل بر قلعه دارى [مقاومت] نهادند و آقاميرفتاح ولد جناب علامة العلما حاج ميرزا يوسف تبريزى كه بعد از فوت پدربزرگوار به حكم وراثت، امام و پيشواى اهل تبريز بود و ساغر خاطرش از باده ى غرور جوانى لبريز در حفظ(!) شهر و شهريان اطاعت نيارال (سردار روس) را اولى و اَنسب و به صرفه ى وقت، اقرب دانسته، تن به متابعت آصف الدوله در نداد و از تسليم و تمكين روسيه سخن راند و عموم اهالى شهر را با خود مطابق و موافق كرد...»
بنابر شواهد، اين طور كه پيدا است، عمده منظور ملايان در برپائى آن فاجعه آن بوده است تا زير پاى عباس ميرزا (نايب السلطنه) را كه بدانها روى خوش نداشت و در عين حال عواقب چنان جنگى را از پيش گمان زده بود، خالى كنند.
گفتنى است كه پس از پايان فاجعه و تمكين به قراردادهاى اسارت آور «گلستان» و «تركمانچاى»، فتحعليشاه از آن گله ملايان كه برخى كفن پوشان (روز ۴ ذيقعده ى ۱۲۴۱)، به محل اقامت تابستانى شاه (سلطانيه) رفته و او را با مژده ى صاحب الزمانى به جنگ ترغيب كرده بودند- سئوال مى كند كه «پس ثمر جهاد علما و حضور امام الزمان در كارزار با كفار چه شد؟» پاسخ «حاج سيدمحمدتقى برغانى» يكى از جمله «اجله علماى» مزبور اين بوده است كه «دليل آن را بايد در بى ايمانى عباس ميرزا جستجو كرد.»
همچنان به رعايت اختصار، با پرش هاى بلند در خط حوادث و به عنوان شواهد نظر به نقش پاره اى از بلند پايگان «روحانى» در توطئه ى خلع و قتل «ميرزاتقى خان اميركبير» صدراعظم نامدار و بى نظير عصر ناصرى اشاره مى كنم كه در آن ماجرا، افزوده بر تحريكات خارجى و بدخواهان دربارى و پيشاپيش آنها «مهدعليا» مادر متنفذ ناصرالدينشاه- يك رشته ى كار به دست «ميرزاابوالقاسم امام جمعه ى تهران» واگذار بود كه از دير باز نوآورى هاى امير را برنمى تابيد و گذشته از اين، امير را سد راه تركتازى هاى خود و خصوصاً بند و بست هائى كه آشكارا با خارجيان داشت، مى دانست و هيچ بعيد نيست، آنگاه كه امير از صحنه رانده شد و صدارت عظما به «ميرزاآقاخان نورى» تعلق گرفت كه به حق تجسم كامل واپسگرائى و استبداد و بند و بست با بيگانه (تا حد قبول تحت الحمايگى دولت فخيمه بريتانيا) شناخته مى شد، به اشاره همين امام جمعه بوده است كه در برنامه ى خود مبتنى بر حذف آثار امير تا تصميم به تعطيل دارالفنون پيش رفت.
خصومت امام جمعه با اميركبير از آنجا ريشه مى گرفت كه او به شدت از مداخله ملايان در امور سياسى كشور مانع مى شد و علاوه بر اين «ميرزاتقى خان با تحديد نفوذ امام جمعه ى تهران و توقيف شيخ الاسلام تبريز و شكستن رسم بست نشينى و اقدام به منع تعزيه خوانى، ضربه هاى سختى بر پيكر قدرت روحانيان وارد ساخته بود.»
نماينده سياسى انگلستان در يكى از گزارش هاى خود به پالمرستون (وزيرخارجه ى وقت انگلستان- به تاريخ ۱۵ ژوئن ۱۹۴۸) به مواردى از اختلافات ريشه دار ميان امير و ميرزاابوالقاسم امام جمعه ى تهران اشاره مى كند كه ضمن آن از روابط علن امام جمعه با مأموران و سياست پيشگان روس و انگليس، نشانه ها برملاء مى شود.
نماينده ى انگليس در اين گزارش از ماجراى «انفيه دان الماس نشانى» كه از جانب تزار روسيه به امام جمعه هديه شده است نقل مى كند و بر آن مى افزايد كه اين امر بر امير سخت گران مى آيد و ميرزاابوالقاسم را به شدت سرزنش مى كند. كاردار سفارت انگليس، طى گزارش خود مى نويسد: «صدراعظم (ميرزاتقى خان)» به من گفت: «رفتار ميرزا ابوالقاسم، از لحاظ قبول هديه و اطلاع ندادن به دولت بسيار ناپسنديده و ناشايست بوده است.»
مسلماً گردش در كارنامه ى اين لايه از طيف روحانيت، خواه در دوره ى قاجار و خواه پس از انقلاب مشروطيت تاكنون و خصوصاً در دوران اخير نهضت ملى و حوادث منتهى به كودتاى مرداد ۳۲ به فرصتى طولانى نياز دارد كه ثمره ى آن كتاب قطورى را شامل خواهد شد ولى از آنجا كه بنا را بر اختصار نهاده ام تا بيشتر به چند و چون احوال و آثار و به ويژه انگيزه ى قشر ديگرى كه در تلاش هاى ضد استعمارى و پيشبرد نهضت ملى مشروطه سهم قابل توجهى پذيرفت- بپردازم، به همان چند مورد در حال و قال «روحانيان» وابسته و ضد مشروطه بسنده مى شوم.
اين يادآورى هم لازم است كه قلمرو زندگى آن بخش از طيف روحانيت شيعه كه در مقابله با دستبردهاى استعمارى و بعضى از آنها در نهضت ملى مشروطه نقش مهم و در مواردى «تعيين كننده» ايفا كردند، تاكنون زمينه ى مباحث و تحليل هاى متناقض و جوراجورى شده است و من سعى خواهم كرد اين مبحث را (البته از ديدگاه خود) در دو بخش مستقل دنبال كنم.
بخش نخست: سهم روحانيت در مقابله با نفوذ خارجى (عمدتاً غرب) از واقعه ى «انحصار تنباكو» موسوم به «رژى» تا حوادث منتهى به انقراض سلسله ى قاجار و روى كار آمدن خاندان پهلوى.
بخش دوم: منحصراً در چهار ديوار نقش روحانيتِ «مشروطه خواه» و سهم مراجع درجه اول و عناصرى در مراتب پائين تر از آنان در شكل پذيرى نظام پارلمانى.
***

بخش اول: مبارزات اين دسته از روحانيت با تجاوزات و سلطه طلبى غربى:
از اين نكته نبايد غفلت كرد كه در اين زمينه مگر به استثناء (از قبيل آثار برجسته ى دكتر فريدون آدميت و از جهاتى، در رسالات خانم دكتر هما ناطق و از جمله در اثر درخشان ايشان «ايران در راه بازيابى فرهنگى ۱۸۴۸-۱۸۳۴») آنچه بر زمينه ى مواضع روحانيت مورد بحث، ارائه شده متأسفانه مابقى ناكامل و يا يكسويه، يعنى برآمده از «بغض» و يا «حُب» مطلق بوده است. به بيان ديگر اين رديف از تحليلگران ما برخى، تحت تأثير فجايع رژيم مذهب حاكم و آگنده از بُغض، تيغ «نفى و طرد» را برداشته و بر هر كه دستارى بر سر و ردائى بر دوش دارد و يا در گذشته ها، مى داشته است ابقاء نكرده اند و اكثر از همين گروهند كه وقتى با «مقياس هاى» خود به علت يابى درباره ى انقلاب اسلامى ۵۷ مى نشينند، به سادگى تمام آن را بريش خارجيان و غالباً به صورت «سوم شخص هاى جمع» مى بندند كه «آرى، آمدند خانه ى آراسته ى ما را ويران كردند و اين دوزخ سوزان را به جاى آن نشاندند» و خيلى كه بخواهند به «تحليل» خود چاشنى و مايه اى از «معقولات» بزنند، به افسانه هائى از قماش «كنفرانس گوادالوپ» و يا «وحشت غرب از برآمدن ژاپن دوم» و يا قصه ى معروف «كمربند سبز» دورادور نظام مرحوم شوروى، متوسل مى شوند. مثلاً در پيوند با كنفرانس مزبور به نقل جزئياتى از مجاوراتى كه در آن اجلاس رفته است، مى پردازند آنگونه كه گوئى ناقل آن گفتگوها به يارى انگشترى سليمان، به حالتى نامرئى خود ناظر حال و قال آتش بياران آن محفل بوده است.
گروهى دقيقاً در برابر اين دسته، (اگر از امروز بگوئيم) بعضى از هواداران و متوليان و پيوستگان رژيم ولايت فقيه و برخى چه بسا به دليل گرايش هاى تند مذهبى (و اگر از گذشته بگوئيم) پاره اى به سائقه ى ضديت با رژيم رفته و كشش به جوشش هاى مذهبى آن دوران،- هر خيزش و نبردى را كه در اين سرزمين و حتى در پهنه ى منطقه بر ضد سلطه و استعمار خارجى سرگرفته است، به يد بيضاى «روحانيت شيعه» مى بندند. از دسته ى اخير شايد تنها نام گفتن از افرادى چون، شريعتى و آل احمد درك را روان تر مى كند.
براى مثال، جلال آل احمد، خاصه در پوست «روشنفكرى» خود تا آنجا پيش رفته بود كه «شهادت» عنصرى مانند شيخ فضل الله نورى را، حاصل عارضه «غرب زدگى» و در انتها توطئه ى «استعمارى» مى شناخت و «نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچو پرچمى» مى دانست كه «به علامت استيلاى غرب زدگى پس از دويست سال كشمكش بر بام سراى اين مملكت افراشته شد- رجوع كنيد به كتاب غرب زدگى چاپ دوم، صفحه ى ۷۸» و از اين نيز گامى جلوتر، در «شناختِ» جوهره ى «مشروطه گرى» و ظاهراً با يك «قياس زمانى» در عالم خود «كشف» كرده بود كه «جنجال مشروطه در سال ۱۹۰۶» در خط مستقيم به «اولين قرارداد امتياز نفت با ويليام ناكس دارسى، در سال ۱۹۰۱» جوش خورده است! (همان كتاب صفحه ى ۸۳) اما فراتر از اين دو برداشت متضاد، بحث فعلى من، فارغ از حب و بغض ها به همان حوزه ى نقشِ بخشى از طيف روحانيت در مقابله با دستبردهاى سلطه جويانه غرب تعلق خواهد داشت و در اين رهگذر بنابر شيوه «ابوالفضل بيهقى» صاحب تاريخ گرانمايه «مسعودى يا بيهقى» كه گفته بود «در تاريخى كه مى كنم، سخنى نرانم كه آن به تعصبى و تربدى [ترشروئى و كينه جوئى] كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پير را، بلكه آن گويم كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعنى نزنند.» من هم كوشش خواهم داشت تا از عرصه ى واقعيت هاى تاريخى فاصله نگيرم، صد البته بى آن كه در قلمرو استنتاج ها، بر آنچه به معيار عقل من صحيح آمده مُهر اطلاق بكوبم.
بهر روى از ديدگاه من، شكى نيست كه قشرى از طيف روحانيت شيعه (در دوران مورد بررسى) خصوصاً در سطح مجتهدان و مراجع تراز اول، از جمله «ميرزاى شيرازى» كه «اعلم علماى» عصر خويش و مرجع تقليد شيعيان جهان محسوب مى شد و در پى او ميراث دارانش در رديف (آخوند ملاكاظم خراسانى و حاج سيدعبدالله مازندرانى و حاج ميرزاحسين تهرانى) مراجع تقليد مقيم نجف و در سطح بعد «ميرزامحمدحسين نائينى» صاحب كتاب بسيار نافذ و مؤثر «تنبيه الامه و تنزيه المله» كه آن را در ردّ عقايد ملايان ضد مشروطه و به دفاع از مشروطه تأليف كرد، با توجه به اين نكته كه نائينى هر چند در رديف سه مرجع ياد شده قرار نداشت ولى نفوذ فكرى او بر آن سه و كلاً بر حوزه نجف چندان گسترده و محسوس بود كه به زبان امروزى ها مى توان او را «تئوريسين» حوزه لقب داد و در پى آنها روحانيون مقيم تهران مانند سيدمحمد طباطبائى، سيدعبدالله بهبهانى و يا شيخ هادى نجم آبادى كه اين يك در كتاب خويش «تحريرالعقلا» تا آنجا در افشاى كج روى و دكاندارى هم كسوتان خود پيش رفت كه جناح مقابل چند بار او را به «بابيگرى» متهم كردند و سرانجام گروه كثيرى در درجات مختلف روحانى، مردمانى بودند كه گاه با ابراز شجاعت تمام بر ضد سلطه گرى هاى غرب تقلا مى كردند. البته در اين ميان نبايد از تلقينات سيدجمال الدين اسدآبادى (معروف به افغانى) در برانگيختن ملايان بر ضد قرارداد تنباكو و يا اصولاً در افكار و آثار روحانيانى نظير طباطبائى، نجم آبادى و حتى نائينى (آنگاه كه به شاگردى نزد ميرزاى شيرازى به سر مى برد) به غفلت گذشت (درباره ى شخصيت و هويت عمدتاً سياسى (و نه روحانيِ) اسدآبادى، محل بحث بسيار است. اما اين نكته گفتنى است كه افكار او در جهت تأسيس يك امپراطورى بزرگ اسلامى، آنقدر كه در سرزمين هاى ديگر قدرت نشر پيدا كرد، در موطن او نفاذى نيافت و صورتاً سرگذشت او، سرگذشت بودا را تداعى مى كند كه تعاليم وى نيز بيش از آن كه در زادگاهش «هند» خريدار بيابد، به آسياى دور (چين و ژاپن و كره) سرايت كرد و در آن سرزمين ها ريشه بست.
اجمالاً مبارزات علماى شيعه با سلطه گرى هاى غرب، در نفس خود واقعيتى بى گفتگو و غير قابل انكار است.
نقش ميرزاى شيرازى در لغو قرارداد (تالبوت) يا همان قرارداد تنباكو، فتوائى كه از او (و يا بنام او) در منع استعمال تنباكو صادر شد، اعتراضيه وى طى نامه اى (كه بعداً به آن اشاره خواهم كرد) به ناصرالدينشاه كه سرانجام به برچيده شدن بساط «تالبوت» انجاميد، در تاريخ مبارزات ضد استعمارى ايران با شاخصيت تمام، ثبت شده است.
سال ها پس از (ميرزا) آنگاه كه ميراث اجتهاد او به علماى سه گانه ى نجف (پيشگفته) و ساير شخصيت هاى برجسته ى روحانى رسيد، همچنان سنگينى دغدغه آنها نيز به مخالفت هر چه شديدتر با نفوذ و سلطه ى غرب تعلق داشت.
ايستادگى آنان در مقابله با كودتاى محمدعليشاه و بمباران مجلس به وسيله ى لياخوف «فرمانده ى روسى قزاق ها» درخشان بود و هر چند در آن زمان «علماى» نجف نسبت به جنبش مشروطه خواهى سرد شده بودند و اظهار دلگيرى و نگرانى داشتند، باز به ميدان آمدند. در ژوئيه سال ۱۹۰۹ خبر رسيد كه علماى نجف به عنوان اعتراض به حكومت استبداد و بيگانگان حامى آن به سوى كربلا حركت كرده و از راه كاظمين قصد ورود به ايران را دارند، كه اين قصد با پيروزى مشروطه خواهان به كنار گذاشته شد.
در سال ۱۹۱۱ اولتيماتوم دولت روس و اشغال نظامى شمال و جنوب ايران به وسيله روس ها و انگليس ها بار ديگر «علما» را به جوش آورد- خراسانى نامه ى بالا بلندى به رهبران روحانى تبريز نوشت و از آنها خواست بر ضد «كفار» به پاخيزند و كالاهاى روسى را تحريم كنند و حتى دستور داد، به افراد آموزش جنگى دهند. بار ديگر «علماى بزرگ نجف، همراه با ديگر روحانيان مانند نائينى، آهنگ سفر به ايران كردند ولى به نحوى ناگهانى «خراسانى» درگذشت و اين شايعه قوت گرفت كه او را كشته اند ولى دليل مرگ وى هيچگاه روشن نشد. مرگ خراسانى موقتاً عزيمت «علما» به ايران را معطل گذاشت ولى سه هفته ى بعد يعنى روز يازدهم محرم ۱۳۳۰ (اول ژانويه ى ۱۹۱۲)، حركت آنان به سوى كاظمين آغاز شد. مقاومت روحانيان در برابر سلطه غربى ها، تنها به «مسائل» ايران ربط نداشت مثلاً حمله ى نظامى ايتاليا به ليبى و اشغال آن سرزمين نيز كه همزمان با تجاوز روس و انگليس به ايران صورت گرفت. خشم دنياى عرب و «مسلمانان» را برانگيخت.
«علماى نجف» در همان زمان توقف در كاظمين، مسلمانان جهان را بر ضد اشغالگران روس و انگليس و ايتاليا دعوت كردند. حتى با ارسال تلگرامى به سلطان محمد پنجم، پادشاه عثمانى هر چند سنى مذهب بود (با عنوان «خليفه») وى را به دخالت در كار و مقابله با اين تجاوز «كفر» فرا خواندند و نظاير اين تلگرام را نيز براى پيشوايان مذهبى «لكنهو، كلكته، لاهور» و حتى تبت مخابره كردند.
كوتاه سخن (تلاش هاى روحانيت بر ضد دستبردها و تجاوزهاى استعمارى) در آن زمان چنان گسترده و مداوم و متنوع است كه اشاره ى حتى كوتاه به يكايك آنها در حوصله ى يك مقال نمى گنجد و ناگزير به همين نمونه ها كه بيان نظر را اكتفاء مى كنند، بسنده مى شوم و به اين برداشت غائى مى رسم (و پيشتر هم اشاره كردم) كه قضاوت يكسويه و عمدتاً بغض آلود نسبت به بخش مهمى از جامعه ى روحانيت آن روزگار با طبع «تاريخ تحليلى» خوانائى ندارد و اين نبايد باشد كه اگر امروز با يك رژيم جابر و سركوبگر مذهبى سر و كار داريم، محكوميت اين رژيم را تا نفى اين واقعيت كه «لايه اى از روحانيت در مبارزه با سلطه گرى بيگانگان نقشى داشته اند» تسرّى دهيم. تلاش هاى اين بخش از روحانيت بر ضد سلطه ى استعمار خارجى، ترديد ناپذير است ولى توجه به اين واقعيت در سوى ديگر دنيا نبايد ما را از شناخت انگيزه ى اساسى اين بخش و به بيان ديگر از پاسخ به اين پرسش، باز دارد كه جوهره ى آن نگرانى و آشفتگى و سرانجام اقدام و ايستادگى لايه ى مورد نظر «روحانيت» در قبال تجاوزهاى استعمارى، از چه ريشه مى گرفت؟
ناپرداختن به اين انگيزه و بى پاسخ نهادن اين سئوال، دقيقاً به همان اندازه ى برداشت هاى عاميانه و بعضاً بغض آلود و يكسويه به اصالت شناخت «ارزش هاى تاريخى» زيان مى رساند و از روح به ويژه درس ها و عبرت هاى تاريخى مى كاهد.
مطالعه واقعيت ها همراه با يك نگرش ژرف در متن حوادث روزگاران رفته به قبول اين نتيجه (سنتز) منتهى مى شود- اگر باز به استنتاج هاى مطلق گرا نگرويم و استثناءها را فراموش نكنيم- كه دغدغه ى بنيادين روحانيت نسبت به دستبردهاى استعمارى، برآمده از اين پيش بينى بود كه حضور بيگانه ى (عمدتاً غربى) در سرزمين هاى اسلامى و طبعاً ملازمه ى آن يعنى حشر و نشر مسلمانان با «كفار». براى معتقدات اسلامى زيان آور و دوام آن در مرور زمان سلطه ى كفر را سبب ساز خواهد بود.
من در اثبات اين نظر همچنان به تَبَعِ قصدى كه بر رعايت اختصار دارم به چندى از شاهدهاى كلان و گويا استناد مى كنم.
در پيوند با دخالت (البته بسيار اثربخش) روحانيت در واقعه ى تنباكو و خصوصاً دخالت تعيين كننده ى «ميرزاى شيرازى» و فتواى او در الغاء قرارداد (تالبوت) به چند نكته ى كليدى بايد توجه داشت:
نخست اين كه، مداخله ى روحانيت در ماجرا، حدود سه ماه و نيم پس از آغاز «شورش» مردمى سرگرفت و اين خود دليلى جز فشار روزافزون مردم (در وهله اول از سوى قشرهائى كه به نحوى از انحاء از زراعت و تجارت و كسب تنباكو زيان مى ديدند) نداشت. دوم آن كه: اين خيزش مردمى همراه با تهديد «روحانيت خاموش» بود كه ملايان و سرانجام «ميرزاى شيرازى» را كه تصادفاً به شدت از دخالت در امور سياسى حذر داشت، به ميدان آورد. توجه به يكى دو نمونه از شبنامه ها و اعلاميه هاى پنهان و اشكارى كه از سوى مردم و به ويژه بازاريان خطاب به روحانيت كناره گرفته، گاه آميخته به زبانى تند و تهديدآميز منتشر مى شده است، به صحت اين نظر مايه مى دهد:
در يكى از اين شبنامه ها آمده بود:
«مى بينيم هر گاه صداى يك دفى در خانه ى فقيرى بلند شود، رگ امر به معروف حضرت آيت الله به حركت آمده، لشكر طلاب تا ريختن خون صاحبخانه ايستادگى مى كنند، اما فرياد مظلومانى كه در زير چوب و فلك از دربار به آسمان بلند مى شود آقايان را كك نمى گزد.»
و در اعلاميه ى ديگر خطاب به ملايان مى خوانيم:
«براى تحصيل شما [ملايان] كرور كرور پول تحميل آنها [مردم] شده، چه نتيجه عايد گرديده؟.... نزد آقايان گويا از عادات است كه اگر بفرمائيد از ما پيشرفت نمى كند، اولاً در بسيارى از اين كارها خود به ايشان {حكومتيان} يارى مى كنيد. ثانياً كى شما اتفاق نموده، ملت را به رفع ظلم دعوت نموديد و كسى نشنيد(؟) ملت را ظالمان گوسفند كرده و سر بريده، از گوشت و دنبه آن هم شما طعمه مى بريد...»
بديهى است كه ملايان، وقتى احساس مى كنند، بدينگونه پايگاه مردمى ايشان سست مى شود، سكوت را جايز نمى شمرند و البته با تأخير به ميدان مى آيند.
پيشتر اشاره كردم «ميرزاى شيرازى، مقيم نجف» اصولاً به مداخله در امور سياسى رغبتى نداشت، مرد زاهدى بود كه به همان حوزه ى روحانيت قناعت مى كرد ولى او هم ناچار، در پى آن خروش عمومى، پاى در معركه گذاشت، نكته ى فوق العاده جالب توجه (در خط اين بررسى) مربوط به همين زمان است. زيرا از نامه ى مجتهد اعظم به ناصرالدينشاه به روشنى استنباط مى شود كه انگيزه ى او در آن خيزش مردمى و ضد استعمارى تازه پس از آن كه پيمان خود را به «حذر از سياست» شكسته، چه بوده است؟
ضمن تلگرامى در ۲۷ ذيحجه ى ۱۳۰۸ به وسيله كامران ميرزا به شاه پيغام مى دهد كه:
«گرچه دعاگو تاكنون به دعاگوئى محض اكتفاء نموده، استدعائى از حضور انور همايونى نكرده، اما از جهت توالى وقايعى چند كه مفاسد آنها خلاف حقوق دين و دولت است عرضه مى دارد كه اجازه ى مداخله ى اتباع خارجه در امور داخله مملكت و مخالطت و توّدد آنها با مسلمين و اجراى عمل بنك و تنباكو و راه آهن و غيره ها از جهاتى چند منافى صريح قرآن مجيد و اخبار و نواميس الهيه و موهن استقلال و نظام مملكت و موجب پريشانى ملت است...» به آسانى قابل درك است كه آشفتگى و دغدغه ى مجتهد بزرگ، در اساس برآمده از همان «مخالطت- آميزش» و «تودد- دوستى» بيگانگان با مسلمين است كه نه فقط از رهگذار مشكل وقت (قرارداد تنباكو) بلكه در بستر مناسبات و يا ايجاد مؤسسات مالى و غير مالى نظير (راه آهن) زمينه خواهد داد و طبعاً به اسلاميت «رعيت» خدشه وارد خواهد ساخت.
در سال هاى بعد، يعنى مقارن حوادثى چون به توپ بستن مجلس و اشغال خاك ايران از شمال و جنوب، حركت اعتراضى روحانيان ديگر خرده خرده از مقوله مشروطه و مشروطه خواهى خالى شده و تنها به همان چهارديوار حضور بيگانه در سرزمين هاى اسلامى و امكان شيوع «كفر» اختصاص يافته بود تا جائى كه رسماً و به تكرار، خود اعلام مى كردند كه ديگر توجهى به «مسأله مشروطه» ندارند و دغدغه آنها فقط مصون نگاهداشتن خاك ايران از «عناصر بيگانه» است گفتنى است كه در اين ميان حتى «نائينى» كه آن همه در راه اعلام حسنات «مشروطه» تلاش و كتاب «تنبيهُ الامه» را به دفاع از نظم مشروطه تأليف كرده بود، از برادرزاده ى خود «ميرزامحمود يزدى» كه كتاب او را چاپ كرده بود، خواست همه ى نسخ آن را جمع آورى كند و به دجله بيندازد، به آن نشان كه ديگر نمى خواهد در خط مشروطه خواهى براند.
در جمع بيان نامه ها و آثار «علماى» آن دوره، شواهد فراوانى مى توان يافت كه آنچه آنها را به مقابله با تجاوزات استعمارى برمى انگيخت، در اساس تبعات «استعمار-COLONISATION» به مفاهيم «اقتصادى، اجتماعى، سياسى» عصر جديد نبود. در عريان ترين وجه همان بود كه «مخالطت و توّدد» خارجى با مسلمين از اسلاميت توده ها خواهد خراشيد و لاجرم پايه هاى نفوذ و قدرت روحانيت را سست خواهد كرد.
به گواه اين نظر، توجه به بندهائى از اعلاميه اى كه به وسيله يكى از مجتهدان نامدار زمان (شريعت اصفهانى) خطاب به علما، فرماندهان، رؤساى عشاير، بازرگانان و همه ى مسلمانان جهان نشر يافت، بحث را آسان مى كند:
در بند اول آن اعلاميه مى خوانيم:
«بيگانگان استعمارگر با ملايمت و روش دوستانه اى دل هاى مردم پست و نادان را جلب كرده اند.»
در بند ۳مى گويد:
«به بهانه ى آموزش و پرورش و خدمات پزشكى، شيوه هاى بد دينى و گمراه كننده ى خويش را تبليغ كردند.»
در بند ۵:
«آن بيگانگان زر و سيم مسلمان را گرفته به جاى آن كاغذ و چيزهاى تجملى به ما دادند.»
در بند ۷:
«مسلمانان را معتاد به چيزهاى غير لازم مانند قند و شكر، چاى و سيگار كردند.»
«شريعت اصفهانى» خطابيه ى خود را با اين عبارات پايان مى دهد:
«بيائيد درباره مشروطه و استبداد (اشتراط و استبداد) سخن نگوئيم، بيائيد دشمنى هاى داخلى را كنار گذاريم. آيا شرم آور نيست كه ما زير سلطه ى حكومت روس ها كه به وحشيگرى نامور شده اند قرار گيريم؟»
اين همه رساننده ى اين معنا است كه مقاومت هاى «ضد استعمارى» بخش البته قابل ملاحظه اى از طيف روحانيت، در اساس به انگيزه خاص خود آنها يعنى حفظ «بيضه ى اسلام» و در انتها بقاى نقش روحانيت در جامعه بوده است و طرفه اين كه گواهانى پيش روى داريم كه نشان مى دهند، حتى در مواردى كه انتخاب «احسن» ميان حضور خارجى و حفظ پايگاه مردمى آنها (اسلاميت توده ها) مطرح بوده است، انگشت تائيد و تأكيدشان بر اين «دومى» مى نشسته است. در اين باره، نقلى از دكتر مصدق، توضيح را توان مى دهد:
سخن مربوط است به دوران نخست وزيرى مشيرالدوله كه مصدق در كابينه او پست «وزارت خارجه» را تصدى مى كرده است.
مى نويسد:
«... روتشتن وزير مختار دولت اتحاد جماهير شوروى كه با من سابقه داشت، رفته بود [مصدق در فصلى درباره ى كلنجارى كه بهنگام والى بودن خود در تبريز با روتشتن بر سر مسأله كاپيتولاسيون داشته است. به تفصيل شرح داده و منظورش از «سابقه» با او همين بوده است] و شخصى بنام «شومياتسكى» به جاى او آمده بود و مى خواست با من براى اين كه در تبريز نسبت به اجراى كاپيتولاسيون مخالفت كرده بودم تفريغ حساب كند كه برحسب اتفاق مستمسكى هم به دست آورده و اين بود كه عده اى از علماء با قانون مجازات عرفى كه دولت وثوق تصويب كرده و به موقع اجراء گذارده بود مخالفت كردند و آن را از كار انداختند. وزيرمختار ضمن صحبت از من سئوال نمود، شما كه مى خواهيد ما از رژيم كاپيتولاسيون استفاده نكنيم خوب است بفرمائيد، اتباع ما در ايران طبق چه قانون بايد مجازات شوند؟ كه اين حرف جواب نداشت...»
دكتر مصدق در پى شرحى از سابقه موضوع ادامه مى دهد:
«نظر به اين كه دولت مشيرالدوله براى اين تشكيل شده بود كه بقيه ى انتخابات دوره ى پنجم تقنينيه را تمام كند و تا افتتاح مجلس پنجم در سر كار بماند با رئيس دولت مذاكره كردم كه مجلس دولت را مأمور كند در ايام فترت لايحه قانون مجازات عمومى را تنظيم نمايد كه با آن موافقت نمود و مجلس اين مأموريت را به من داد.»
مصدق براى جلوگيرى از موش دوانى «مغرضين» ترجيح مى دهد، موضوع را ابتدا با «علما» در ميان بگذارد. «چنين به نظر [من] رسيد اول با حاجى آقاجمال [از ملاهاى متنفذ زمان] كه با من بيش از ديگران ارتباط داشت شور كنم و چنانچه نتيجه داد با ديگران وارد مذاكره شوم. در ضمن صحبت به او گفتم از تنظيم اين لايحه مقصود اين نيست كه مسلمين مشمول چنين قانونى بشوند. بلكه منظور اين است كه فقدان قانون سبب نشود جرائم اتباع بيگانه در ايران بلا عقاب بماند كه در جواب با همان لهجه اصفهانى مخصوص به خود گفت: «سرايت مى كند كه....» و از اين جمله كوتاه نظر آيت الله اين بود اگر قانونى از تصويب مجلس گذشت و نسبت به اتباع بيگانه اجراء شد به اتباع ايران نيز سرايت خواهد نمود. سپس گفتم «اگر اين قانون تصويب نشود ما نخواهيم توانست اتباع شوروى را براى جرائمى كه در ايران مرتكب مى شوند تعقيب كنيم و تحت محاكمه درآوريم و فقدان قانون سبب خواهد شد كه باز از رژيم كاپيتولاسيون استفاده نمايند كه اين مرتبه گفت «بجهنم» و آنوقت فهميدم كه مذاكراه با ديگران به هيچ نتيجه نخواهد رسيد...»
با تكيه به آنچه گذشت، اين «برداشت» قوت مى گيرد كه سواى آن گروه از روحانيت شيعى كه فقط در انديشه ى «دكاندارى» و پيرو آن، مخالف هرگونه نوآورى و حتى توجه به مسائل ملى بودند، از ديدگاه گروه مقابل نيز هر چند از دغدغه ى حال و روز پريشان توده خالى نبودند و در اين راسته تا قبول نوعى «مشروطيت» هم پيش آمدند همچنان اولويت با «مصالح دينى» و در فرجام «حفظ اقتدار روحانيت» بود و بر هر زمينه اى خواه مشروطه خواهى و خواه نبرد با سلطه ى بيگانه قدم مى گذاشتند، چنين معيارى را به كار مى گرفتند.
مسلماً در اين باره نيز حكم به اطلاق، با منطق تاريخ و واقعيت ها سازگار نيست نمى توان با نگاه به طيف روحانيت، همه را با يك چوب راند، با چهره هائى نيزدر اين طايفه آشنائيم كه از كشش هاى ملى و حتى نوآورى هائى در صحنه ى جامعه خالى نبودند و اين نكته اى است كه چند و چون و ابعاد آن را در بخش دوم اين «بررسى»- نقش روحانيت در نهضت ملى مشروطه و مشروطه گرى- خواهم شكافت.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •