Nimrooz
Vol. 18, No. 899, September 15, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۹ - جمعه ۲۴ شهريور ۱۳۸۵
(بانو داريا اليويه) ترجمه واقبتاس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
هم قفس

(بانو داريا اليويه) ترجمه واقبتاس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
فصل دوازدهم
زندانيان در قلعه پايتخت
تمام محبوسين واقعه دسامبر را در قلعه (پير- و- پول) جادادند و به خويشاوندان آنها يادآورى شد كه مى توانيد كه براى محبوسين غذا و توتون و كتابهاى مفيد (يعنى كتابهائى كه جزو كتابهاى مذهبى و ا خلاقى بودند) ببرند.
شاهزاده خانم ها و كنتسها و بارونس ها، با اشتياق زياد راه سن پطرزبورگ را پيش گرفتند و تصور كردند كه شوهران و برادران و پسران خود را با همان وضع كه از مسكو رفته بودند خواهد ديد.
وقتى شوهران و برادران و فرزندان آن ها را توقيف كردند همه اونيفورم هاى مجلل و زر دوزى در برداشتند و چكمه هاى آنها مثل آئينه مى درخشيد.
ولى وقتى در قلعه (پير- و- پول) عزيزان خود را ديدند مشاهده كردند كه همه لباس هاى غير نظامى و كثيف ژنده در بردارند و ريش آنها طورى بلند شده كه به سينه مى رسيد و رنگ صورت بر اثر دورى از نور خورشيد و هواى آزاد سفيد يا زرد گريده است، بعضى از زنها به محض ديدن مردان به گريه درآمدند و محبوسين هم گريستند ولى بعضى از شاهزاده خانم ها خونسردى خود را حفظ كردند و اشك از ديدگان آنها سرازير نشد معهذا ديدار عزيزان براى خانم ها و محبوسين يك وسيله تسلاى بزرگ بود.
فقط (آنن كو) از ديدن زنى كه دوست ميداشت يعنى (پولين) محروم شد براى اينكه (پولين) بدبخت چون باردار بود نمى توانست به پايتخت مسافرت نمايد و (آنن كو) را ببيند.
پس از اينكه (شورا) از مسكو به (سن پطرزبورگ) مراجعت كرد از تمام وسائلى كه يك افسر دوره تزارى ميتوانست استفاده كند، استفاده نمود تا اينكه بداند كه سرنوشت متهمين و به خصوص (آنن كو) چه خواهد شد.
اطلاعاتى كه كسب نمود به او نشان داد كه وضع آنها وخيم است و به احتمال نزديك به يقين محكوم خواهند شد ولى در نامه هائى كه براى (پولين) مى نوشت به او دلدارى ميداد و ميگفت غصه نخوريد زيرا محاكمه جريان عادى خود را طى مى كند و حال تمام محبوسين خوب است و (آنن كو) سالم است.
تا اينكه اجازه داده شد كه براى محبوسين غذا و توتون و لباس ببرند و آنها را ملاقات كنند.
در روزى كه (شورا) بملاقات (آنن كو) رفت تصميم گرفت طورى صحبت كند كه (آنن كو) نفهمد كه (پولين) باردار است (شورا) ساده ولى پر حرف بود و بعد از انكه البسه اى را كه (پولين) باو سپرده بود تا به (آنن كو) بدهد باو داد و چشم (آنن كو) به گوشه يكى از پيراهن ها افتاد كه (پولين) با قلاب دوزى نوشته بود (بياد تو)، بگريه در آمد و از (شورا) پرسيد وضع زندگى (پولين) چطور است و آيا باو خوش ميگذرد؟ و آيا دغدغه اى ندارد.
(شورا) براى اينكه وارد بحث در خصوص باردارى (پولين) نشود صحبت هاى متفرقه ميكرد و بخصوص راجع به نيكبختى او، حرف ميزد و مى گفت كه (پولين) غير از دورى تو، هيچ تشويشى ندارد.
(آنن كو) پرسيد پس براى چه اينجا نيامد كه مرا ملاقات كند؟
(شورا) هيچ فكر اين سئوال را نكرده بود كه جوابى قابل قبول آماده نمايد و بعد از شنيدن پرسش مضطرب شد و سرش را نزديك (آنن كو) آورد كه محرمانه صحبت نمايد.
اطاقى كه محبوسين و خوشاوندان آنها يكديگر را ملاقات مى كردند يكى از اطاق هاى منزل حكمران قلعه نود.
در اطاق هفته اى دو مرتبه، محبوسين اجازه داشتند كه خويشاوندان و دوستان خود را ملاقات نمايند ولى ملاقات با حضور حكمران قلعه صورت ميگرفت و هر محبوس، مى بايد با شخصى كه تقاضاى ملاقات او را كرده صحبت نمايد نه با ديگران يعنى محبوسين ديگر با خويشاوندان آنها.
در مدت ملاقات حكمران كه يك پايش چوبى بود دقت مى نمود كه اين نكته رعايت گردد و كسى غفلت ننمايد ولى محبوسين اجازه داشتند با كسانى كه به ملاقات آنها آمده بودند، آهسته صحبت كنند.
(شورا) هم از اين اجازه استفاده نمود و در حالى كه به طرف خويشاوندان محبوسين ديگر اشاره ميكرد گفت:
اينها كه مى بينى همه زن يا خواهر يا مادر محبوسين هستند و مى توانستند كه بعنوان زوجه يا خويشاوند نزديك محبوسين را ملاقات نمايند ولى (پولين) نسبت بتو هيچ قرابت رسمى ندارد كه بتواند بعوان زن يا مادر و خواهر، تقاضاى ملاقت تو را بنمايد ولى تو اگر صبر داشته باشى خواهى ديد كه اين اشكال رفع خواهد شد و پولين نزد تو خواهد آمد.
(آنن كو) گفت از روزى كه مرا توقيف كرده اند كارم شكيبائى بوده و اگر صبر نكنم چه مى توانم كرد ولى هر گاه من مى دانستم كه (پولين) در اين شهر است ولو او را نمى ديدم قوت قلب پيدا مى كردم و به خود مى گفتم مردى نيكبخت هستم زيرا هوائى كه من تنفس مى كنم هوائى است كه (پولين) تنفس مينمايد يا اينكه هر روز كه برميخاستم بخود نويد ميدادم كه امروز (پولين) به ملاقات من خواهد آمد و شب كه ميخوابيدم ميگفتم كه فردا وارد قلعه خواهد شد و مرا ملاقات خواهد كرد.
(شورا) گفت من بتو اطمينان ميدهم كه اگر صبر كنى بالاخره پولين را خواهى ديد.
(آنن كو) گفت (شورا) تو از همه چيز اطلاع دارى آيا مى توانى بگوئى كه وضع من چه خواهد شد.
(شورا) گفت من از وضع تو بى اطلاع هستم زيرا تا وقتى حكم صادر نشود نمى توان فهميد كه در مورد تو، چه رأى داده اند ولى ميدانم كه وضع متهمين به طور كلى بد است.
(آنن كو) پرسيد چطور؟
(شورا) گفت سه شب قبل، در دربار، يك ضيافت منعقد شده بود و (كور) ديپلوماتيك براى صرف شام حضور داشتند و امپراتور گفت من تصميم دارم كه براى اولين بار و آخرين مرتبه به هياهوى اين يك مشت مفسده جو خاتمه بدهم و آنها را بجائى بفرستم كه از آنجا مراجعت ننمايند.
رنگ از صورت (آنن كو) پريد و گفت آيا نفهميدى كه مقصود امپراطور از جمله آخر چه بود.
(شورا) خواست جواب بدهد ولى حكمران قلعه به (شورا) و (آنن كو) گفت آقايان، وقت ملاقات شما تمام شد بيرون برويد.
(شورا) نه فقط در آن ملاقات باردارى (پولين) را از (آنن كو) پنهان كرد بلكه به او نگفت كه وى تغيير منزل داده و از منزل سابق به منزل يك خام فرانسوى نقل مكان كرده، و در آنجا، اطاقى اجاره نموده است (آنن كو) كه از اين موضوع اطلاع نداشت فكر مى كرد كه پولين از حيث وسائل معاش دغدغه ندارد غافل از اينكه افسرى كه (آنن كو) شصت هزارروبل باو داده بود كه به (پولين) بدهد نتوانسته يا نخواسته كه اين مأموريت را به انجام برساند و وجه مزبورتحويل دولت شده و به رسم امانت در صندوق دولت جا گرفته تا اينكه تكليف (آنن كو) معلوم شود.
پسر عموى (آنن كو) اطلاع داشت كه افسر مزبور به اسم سرهنگ (فى تين كوف) پول (آنن كو) را تحويل دولت داده به محض وقوف از اين خبر در صدد بر آمد كه هم شصت هزار روبل مزبور را تصاحب كند و هم ساير اموال آنن كو را چون پسر عموى (آنن كو) مى دانست كه جوان مزبور و ساير كسانى كه در واقعه سوء قصد ماه دسامبر شركت داشته، توقيف شده اند ديگر آزاد نخواهند شد و از قلعه دولتى رهسپار سيبريه خواهند گرديد و آنقدر در سيبريه خواهند ماند تا اينكه استخوان هايشان بپوسد.
شايد اگر وضعى در روسيه پيش بيايد و يك امپراطور ديگر جاى امپراطور كنونى را بگيرد محكومين سياسى را كه به سيبريه فرستاده شده اند آزاد كنند ولى تا روزى كه اين امپراطور سلطنت مى نمايد آن ها آزاد نخواهند شد بنابراين پسرعمو، خود را وارث بالاستحقاق (آنن كو) مى دانست و تصميم داشت كه املاك و جواهر و پول و اسب هاى او را تصاحب نمايد ولى از يك چيز ميترسيد و آن اين كه نميدانست كه مناسبات (آنن كو) با پولين قبل از اين كه (آنن كو) توقيف شود چگونه بود او هم مثل ديگران اطلاع داشت كه (آنن كو) چند مرتبه از مادرش در خواست كرد اجازه بدهد با پولين ازدواج كند و مادر نپذيرفت.

ساناز فرجى
هم قفس
روابط شان سرد به نظر مى رسيد. يكى، دو بار تصميم گرفتم از ستاره بپرسم چه مشكلى برايش پيش آمده ولى ستاره طفره مى رفت و جواب سربالا مى داد. درست است اين موضوع اصلاً به من ربطى نداشت ولى قبلاً كه گفتم، من نمى توانستم در قبال ستاره بى تفاوت باشم، كشش خاصى نسبت به او داشتم. ستاره آن قدر باوقار و سنگين بود كه واقعاً مثل ستاره توى دانشگاه مى درخشيد. ناراحتيش نه تنها مرا كنجكاو كرده بود بلكه اكثر بچه ها برايشان مهم بود كه بدانند ستاره چه مشكلى دارد. او از هر لحاظ كه تصور كنيد كامل بود، زيبائى، متانت، سادگى، درس... نه تنها مورد احترام دانشجوها بود بلكه اساتيد هم برايش احترام قائل بودند.
كم كم وضع بدتر شد و بهروز نامزد ستاره، يكى، دو بار جلوى دانشگاه سر و صدا راه انداخت و با صداى بلند با ستاره دعوا مى كرد. ولى ستاره سريع دور مى شد تا آبروريزى نشود. ديگر براى همه جالب شده بود كه بدانند جريان اين دو دلداده چيست؟! آن ليلى و مجنونى كه با رفتارهاى رمانتيك شان مورد بحث خيلى از دانشجوها شده بودند حالا ديگر ظاهراً به بن بست رسيده بودند.
ترم كه تمام شد دو، سه هفته از ستاره بى خبر بودم. خيلى دلم مى خواست بدانم كجاست و چه كار مى كند.
ترم جديد كه شروع شد تقريباً دو هفته ستاره به دانشگاه نيامد. بعد از دو هفته وقتى سر يكى از كلاس ها ديدمش، اصلاً باورم نمى شد كه اين ستاره همان ستاره است. پژمرده شده بود، رنگ و رويش پريده بود، شبيه مرده متحرك، حركاتش اصلاً طبيعى نبود، سر يك موضوع خيلى ساده اول زير خنده زد، بعد چشمانش پر از اشك شد، همه بچه ها تعجب كرده بودند، استاد كه وضع را اينطور ديد به ستاره گفت كه برود بيرون تا كمى هوا بخورد.
ستاره كه رفت من هم اجازه گرفتم و سريعاً از كلاس بيرون زدم. دويدم دنبالش. ستاره با عجله از دانشگاه بيرون رفت.
-خانوم حكمت، خانوم حكمت.
نمى دانم صدايم را نشنيد يا خودش را به نشنيدن زد، همانطور مى دويد و من هم به دنبالش، وقتى از دانشگاه رفتم بيرون ديدم كمى آنسو تر ايستاده.
-اتفاقى افتاده خانوم حكمت؟ شما از چى ناراحتيد؟ چرا به ماها نمى گيد؟ شايد بتونيم كمك تون كنيم؟!
ستاره ناگهان زد زير گريه، با صداى بلند و از ته دل ناله مى كرد.
گفتم:
-تورو خدا خودتو كنترل كن، جلوى دانشگاه خوب نيست، همراه من بيا.
بدون اين كه يك كلمه حرف بزند دنبالم آمد. همانطور كه گريه مى كرد، در ماشين را باز كردم و ستاره را نشاندم. خودم هم سوار شدم.
-آروم باش.
اصلاً به حرفم توجه نكرد و آرام گريه مى كرد، نمى توانستم گريه هايش را ببينم، دستمال كاغذى را گرفتم طرفش، چند برگ برداشت، ساكت نشستم تا كمى آرام شود.
-نمى خواى بگى چى شده؟
نگاه تندى بهم كرد. با صدائى كه شبيه به فرياد بود گفت:
-از همتون متنفرم، همتون مثل هم هستيد، اون هم اولش مى خواست بهم كمك كنه ولى آخرش اين شد.
-چرا آروم نمى گيرى تا بفهمم چى شده؟
-بفهمى كه چى بشه؟ من از اولش هم بدبخت بودم. مامانم هم در نتيجه اعتماد به امثال شماها اون بلا سرش اومد.
ترجيح دادم سكوت كنم. فكر كردم شايد بعد از مدتى آرام بگيرد؟! پياده شدم و به ماشين تكيه دادم. ستاره همچنان نشسته بود و گريه مى كرد. انگار اين چشمه اشك خشك شدنى نبود. تقريباً ده دقيقه يك ربع بعد، مهرداد با چند تا از بچه هاى كلاس آمدند به طرفم. مهرداد گفت:
-اين چشه افشين؟
-نمى دونم والا.
شيرين يكى از همكلاسى هامون گفت:
-حالا بايد چى كار كنيم؟
-شماها برويد، من تا نفهمم چه بلائى سرش اومده ولش نمى كنم.
مهسا كه كنار شيرين ايستاده بود با ناراحتى گفت:
-مى خواى من و شيرين باهاش حرف بزنيم؟
-فايده اى نداره همه اش گريه مى كنه.
پويا و شهرام نگاهى به هم كردند. پويا گفت:
-اين جورى كه نمى شه، هر كى رد بشه مى بينه، ممكنه حراست دانشگاه گير بده.
و شهرام ادامه داد:
-راست مى گه، از اينجا ببرش، نامزدش رو كه ديدى چه آبروريزيه، يكهوئى سر مى رسه ها!
-آره ممكنه سر برسه، مى برمش.
شيرين با نگرانى گفت:
-مى خواى يكى از ما باهات بيائيم؟
-نه شماها برويد. فعلاً خداحافظ.
-خداحافظ.
وسائلم را كه مهرداد از توى كلاس برايم آورده بود گرفتم و سوار ماشين شدم. بدون اين كه از ستاره سئوالى بپرسم راه افتادم. مقصد از اولش هم معلوم بود، تريا كلبه. ستاره اصلاً آرامش نداشت ممكن بود سر و صدا راه بيندازد، توى تريا بهتر مى توانستم آرامش كنم. خصوصاً كه آنوقت روز معمولاً آنجا پرنده هم پر نمى زد.
تقريباً يك ساعت بعد رسيديم. توى راه يك كلمه هم حرف نزديم. ستاره تكيه داده بود و از پنجره به بيرون نگاه مى كرد. آرام آرام اشك مى ريخت. وقتى رسيديم گفتم:
-پياده شو.
مثل برده اى كه از صاحبش پيروى كند از ماشين پياده شد و دنبالم آمد. هيچ عكس العملى نشان نمى داد. تمام صورتش عرق كرده بود. فكر كردم برايش بستنى بگيرم شايد فشارش پائين آمده بود. با تعجب به اطرافش نگاه مى كرد. وقتى پيشخدمت بستنى را جلوش گذاشت و رفت بهم خنديد و شروع كرد به خوردن، هنوز دو، سه دقيقه نگذشته بود كه دوباره چشم هايش پر از اشك شد. به صندلى تكيه داد و به نقطه نامعلومى خيره شد. اصلاً نمى فهميدم چى كار مى كند، ماتم برده بود، يه سيگار روشن كردم و منتظر ماندم. چند لحظه بعد ستاره بدون توجه به من، مثل اين كه توى رويا سير مى كرد شروع كرد به حرف زدن.
-مامانم دختر يكى از ايلياتى هاى كردستان بود. آنقدر خوشگل بود كه از بچگى هزار تا خواستگار داشت. ولى نافش رو براى پسر عمويش بريده بودند، وقتى شونزده سالش مى شه پدرش تصميم مى گيره كه بفرستدش خونه شوهرش يعنى پسرعموش. مادرم از پسرعموش متنفر بوده، نمى خواسته حتى جنازه اش رو روى شونه هاى پسرعموش بذارند، حق داشت نه؟... مردها خيلى بى صفت اند... مامان بيچاره ام چاره اى جز تسليم نداشته، مخالفت توى اين مورد اصلاً معنى نمى داده، اون اطراف، يعنى همون جائى كه مامانم زندگى مى كرده يه پاسگاه بوده كه بابام اونجا خدمت مى كرده. خدمت سربازى، مامانم و بابام تو صحرا با هم آشنا مى شن. يه روزى كه مامانم براى چروندن گوسفندها رفته بود صحرا، بابام رو مى بينه، از همون نگاه اول عاشق همديگر مى شوند، ولى مگه عشق معنى داره؟ به نظر تو عشق و عاشقى معنى داره؟....
-آره داره.
-نه ديوونه، معنى نداره، مى فهمى؟ بهت مى گم نداره.
-خيلى خب، نداره، تو درست مى گى.
-مامانم اول از صحبت كردن با بابام طفره مى ره ولى بابام دست بردار نبود، تو گوشش حرف هاى عاشقانه مى زنه مثل بهروز كه تو گوش من حرف از عشق و دلدادگى مى زد... براى مامانم گل مى ياره، همه اش سر راهش سبز مى شه تا اين كه مامانم بدجورى اسير بابام مى شه. اونقدر كه طاقت نداشت يك روز بابام رو نبينه. به بابام مى گه كه اگه منو مى خواى بلندشو بيا خواستگارى. ولى بابام از بزرگاى ايل مى ترسه، مى ترسيده به محض اين كه قدم جلو بذاره و پدربزرگم از اوضاع باخبر بشه خونش رو بريزه. آخه توى ايل از اين حرف ها نبود، دختر و پسرى كه با هم رابطه داشته باشند حكمشون مرگه. دادگاه همون ايله، قاضى هم ريش سفيد ايل، جلاد هم بين خودشونه. هنوز هم خيلى جاها اين جوريه، با اين كه اين داستان مال بيست و شش، هفت سال پيشه هنوز هم حرف، حرف بزرگ ايل بوده، يعنى پدربزرگم. مادرم هيچ نقشى توى آينده اش نداشته.
بابام از مامانم مى خواد كه با هم فرار كنند و بيان تهرون. مامانم قبول نمى كنه، نمى خواسته از مردمش جدا بشه، اگه فرار مى كرده دير يا زود پيداش مى كردند و مى كشتندش، هم خودشو، هم عشقشو، يعنى بابام رو. مامانم ناخواسته تن به ازدواجى مى ده كه پدرش براش خواسته بوده. بابام روز عروسى مادرم داشته از غصه مى مُرده، فقط چند روز مونده بوده تا خدمتش تموم بشه. شب عروسى قبل از اين كه صيغه عقد جارى بشه مامانم فرار مى كنه، نمى توانسته بابام رو فراموش كنه. جالبه نه؟.... همه اين كارهارو به خاطر عشق مى كنه. عشقى كه فرجامش... مامانم ميره سرقرار هميشگى اش با بابام، مى بينه كه بابام نشسته و داره گريه مى كنه. بابام وقتى مى فهمه كه مامانم فرار كرده زود مى بردش شهر خونه يكى از اقوام دورش مامانم رو قايم مى كنه و خودش برمى گرده پادگان، هنوز چند روز از خدمتش مونده بوده، در ضمن ايلياتى ها اگه مى فهميدند كه اونا با هم غيب شدن حتماً متوجه مى شدند كه كاسه اى زير نيم كاسه است. بابام وقتى آب ها از آسياب مى افته برمى گرده پيش مامانم و همونجا عقد مى كنند.
-ولى مادرت فقط شونزده ساله اش بوده، اجازه پدر؟!
-چه مى دونم، شايد به عاقد پول دادند؟! در هر صورت عقد مى كنند و مييان تهران. بابام با پدرش زندگى مى كرده. مادرجون و پدرجونم فقط همون يك پسر را داشتن. مادرجون چند وقت بعد از به دنيا آمدن بابام مى ميره و پدرجونم اونو بزرگ مى كنه. وقتى بابام مامانم رو مى آره تهران، پدرجونم از همه جا بى خبر با آغوش باز از عروسش استقبال مى كنه. تقريباً يك سال بعد مادرم منو حامله مى شه. بابام حالا ديگه توى بازار كار مى كرده و با پدرجون هم كه زمانى دبير بوده با حقوق بازنشستگى زندگى رو مى چرخوندن تا اين كه يه روز كه بابام سركار بوده پدربزرگم با چند تا ايلياتى ديگه از راه مى رسند و مى افتند به جون پدرجون و مامانم. پدربزرگم كه داشته مامانم رو زير مشت و لگد له مى كرده يكهو مى فهمه كه مامانم حامله است. ولش مى كنه، مامانم به دست و پاى پدرش مى افته و بهش مى گه كه ازدواج كرده و منتظر تولد بچه اش است. از پدربزرگم مى خواد كه اونو ببخشه. پدربزرگ مامانم رو پرت مى كنه يه گوشه اى و مى گه ديگه حق ندارى اسم من رو بيارى، اگه پاتو بذارى توى ايل مى كُشيمت. فرض مى كنم اصلاً دخترى مثل تو نداشتم. تو آبروى من رو بردى و از اين حرف ها. تازه اون روز بود كه پدرجونم جريان ازدواج مامان و بابام رو مى فهمه. من نمى دونم آبروريزى يعنى چى؟... دخترى كه به خاطر عشق ازدواج مى كنه آبروريزى كرده؟....
ستاره كه تازه گريه اش بند آمده بود دوباره آرام شروع كرد به گريه. بعد ادامه داد:
يكى دو ماه قبل از تولد من بابام بيكار مى شه. تنها پولى كه براشون مى مونه حقوق پدرجونم بوده. بابام هر چى دنبال كار مى گرده، پيدا نمى كنه. مشكلات مالى اونا با به دنيا اومدن من بيشتر مى شه... كاش من به دنيا نمى اومدم... بابام اونقدر تحت فشار قرار مى گيره كه زندگى رو براى همه زهر مى كنه. همه اش عصبى بوده، من و مامانم رو كتك مى زده، شب ها دير مى اومده خونه، همه اش با دوستاش بوده، كم كم به مادرم مشكوك مى شه، بهش مى گفته كه من شوهر خوبى نيستم و تو دارى دنبال يه مرد بهتر مى گردى. تلفن هارو كنترل مى كرده، ارتباط مادرم رو با همسايه قطع مى كنه. مامانم رو تعقيب مى كنه و خلاصه حسابى اذيتش مى كنه. مامانم كه مى بينه وضع اين جوريه تمام و كمال به حرف هاى بابام گوش مى ده و خودشو توى خونه زندونى مى كنه. پدرجونم خيلى سعى مى كنه كه بابام رو نصيحت كنه ولى بابام به حرف هاش گوش نمى ده.
من چهار سالم بود كه يه روز مامانم و بابام دعواشون مى شه. پدرجون نبوده، سر اين كه چرا مامانم بدون روسرى رفته دم در. از همين موضوع ساده شروع مى شه و كار بالا مى گيره. بابام مى افته به جون مامانم و حسابى كتكش مى زنه بعدش هم از خونه مى زنه بيرون. پدرجون وقتى برمى گرده مى بينه مامانم بى هوش افتاده روى زمين و سر و صورتش خونيه. من هم دارم گريه مى كنم. مامانم رو مى بره خونه يكى از همسايه ها و بهشون مى گه كه اصلاً در را روى بابام باز نكنند و اجازه ندهند كه مامانم از پيششون بره. بعدش منو مى بره خونه برادرش. مى خواسته همان شب تكليفش رو با بابام روشن كنه.
تو اين فاصله مامانم به هوش مى ياد و مى بينه كه خونه همسايه است. از ترس اين كه دوباره كتك نخوره بلند مى شه و به زور از خونه همسايه مى ياد بيرون. غافل از اين كه بابام با چشماى پر خون منتظرش بوده، وقتى مامانم ميره توى خونه بابام مجال نمى ده حرفى بزنه و با سگگ كمربند مى افته به جونش، فكر مى كرده مامانم از نبودنش سوءاستفاده كرده و رفته پيش يه مرد ديگه، كه البته همه اش ساخته ذهن بابام بوده. وقتى پدرجون مى رسه خونه مى بينه بابام بالاى سر جنازه خون آلود مامانم نشسته و داره گريه مى كنه، مامانم رو زود مى رسونند بيمارستان ولى... ولى او مُرده بوده...
ستاره ديگر نتوانست ادامه دهد و زد زير گريه. خيلى دلم برايش سوخته بود. بلند شدم و از متصدى آنجا يك ليوان آب خنك خواستم و آوردم و به او دادم ، وقتى كمى آرام تر شد ادامه داد:
-پليس با ديدن وضعيت مامانم، بابام رو دستگير مى كنه و دادگاه با شهادت همسايه ها كه تقريباً هر شب صداى گريه مامانم و فريادهاى بابام رو مى شنيدند بابام رو به اعدام محكوم مى كنه. توى اون گير و دار سر و كله پدربزرگم پيدا مى شه، معلوم نبود از كجا خبردار شده. پدربزرگ تقاضاى قصاص مى كنه و براى دخترى كه فرزنديش رو چند سال قبل انكار كرده بود ساعت ها توى دادگاه اشك مى ريزه. پدرجون به دست و پاى پدربزرگم مى افته و ازش مى خواد كه به خاطر من از بابام بگذره ولى پدربزرگ قبول نمى كنه و مى گه فقط خون جاى خون رو مى گيره. بابام حدوداً يكسال بعد از مرگ مامانم اعدام مى شه. پدرجون دوباره مى رسه سر كار تا بتونه منو بزرگ كنه. پدرجون سال ها براى من زحمت كشيد و منو بزرگ كرد. تازه ثبت نام دانشگاهم تموم شده بود كه بهروز اومد خواستگاريم. تو يه كوچه زندگى مى كنيم. پدرش يه مغازه صوتى و تصويرى داره، بهروز با پدرش كار مى كنه.
پدرجون از بهروز خوشش مى اومد و موافق ازدواج ما بود. پسر ساكتى بود، سرش تو كار خودش بود، هيچكس آزارى ازش نديده بود. صيغه كرديم تا درس من تموم بشه. همه چى خوب پيش مى رفت، بهروز برام از عشق و محبت مى گفت، از اين كه از وقتى خودش رو شناخته عاشقم بوده، بهم خوبى مى كرد، طاقت يه لحظه دورى من رو نداشت، من شديداً بهش عادت كردم، عاشقش شدم، بهش وابسته شدم تا اين كه چند ماه بعد كم كم شروع شد. بهروز هميشه دنبال يه فرصت مى گشت كه با هم تنها باشيم. ولى من نمى خواستم روابط مون زيادى پيش بره، درسته كه شرعاً زنش بودم ولى ما هنوز عروسى نكرده بوديم. احتياط من كم كم عصبيش كرد، خشن شد، با هر بهانه اى با من دعوا مى كرد، من نمى تونستم، نمى خواستم كه خواسته هاشو اون جور كه اون مى خواد برآورده كنم. ولى نمى فهميد، بهش پيشنهاد كردم ازدواج كنيم، قبول نكرد. مى گفت فعلاً شرايطم جور نيست، نسبت به من سرد شد، بى تفاوت شد، اصلاً به فكر هيچى نبود، با هر بهانه اى توى كوچه و خيابون سر و صدا راه مى انداخت. پدرجون بهم مى گفت كه بايد صبور باشم، بايد كوتاه بيايم، مى گفت درست مى شه.
يه ماه پيش بود كه رفتم خونه شون. تعطيلات ترم بود، من و پدرجون قرار بود با هم بريم خريد ولى پدرجون حالش بد بود، آخه ناراحتى قلبى داره، تو خونه خوابيد و استراحت كرد. من و بهروز دو روز بود كه با هم سرسنگين بوديم. بلند شدم و با يه دسته گل رفتم مغازه. مى خواستم از دلش دربيارم. سركار نبود، پدرش كليد خونه رو بهم داد و گفت برم منتظرش بمونم. بهروز دو تا خواهر داره كه جنوب زندگى مى كنند. مادرش و برادر كوچيكش سه روز بود پيش اونا رفته بودند.
وقتى كليد انداختم و رفتم توى خونه صداى مبهم چند نفر همراه با صداى ضبط مى اومد. نزديك در پذيرائى بودم كه صداهاشون برام واضح شد. حرف هاى ركيكى مى زدند، صداى چند تا دختر هم اومد. رفتم تو، همه از ديدن من ساكت شدند. بهروز با دو تا از دوستاش و دو تا دختر كه سر و وضع ناجورى داشتند نشسته بودند، يعنى در اصل داشتند از سر و كول هم بالا مى رفتند. دسته گل از دستم افتاد. ماتم برده بود، بهروز يكى از دخترارو كه بهش چسبيده بود كنار زد و اومد طرفم. باورت نمى شه دو تا سيلى محكم به صورتم زد. سرم محكم به چارچوب در خورد، جلوى چشمام سياهى رفت، همه جارو تار مى ديدم. صداهارو گنگ مى شنيدم، فقط شنيدم كه مى گفت چرا بدون اجازه رفتم توى خونه. پدرجون منو به بيمارستان برد. دو، سه روزى بسترى بودم، گيج بودم، خيال مى كردم كابوس ديدم وقتى برگشتم خونه بهروز با پدرش براى معذرت خواهى اومد ولى من حتى نمى تونستم ريختش رو ببينم. نمى تونستم باور كنم كه اون همه ابراز عشق الكى بوده، اون همه حرف دروغ بوده.
بهروز به پدرش واقعيت رو نگفته بود، وقتى پدرش از دهن من واقعيت رو شنيد بهروز همه چيزرو منكر شد. تو چشاى من نگاه مى كرد و مى گفت دروغ مى گى. ديگه تحمل شنيدن صداش رو ندارم چه برسه به ديدنش. ازش متنفرم، از همه مردها متنفرم، همه شون دروغگو و چاپلوسيد، اصلاً نمى فهميد عشق و محبت يعنى چه؟ من ازشون انتقام مى گيرم، مى بينى كه مى كشمش، من روز خوش براى بهروز نمى ذارم، ازش بدم مى آد، بدم مى آد....
سكوت كردم، چيزى نمى توانستم بگويم. ستاره حق داشت، حالا خوب مى فهميدم كه چرا حالاتش طبيعى نيست، معلوم بود كه هنوز نتوانسته است اين موضوع را هضم كند. بهروز ديگر از زندگى چه مى خواست؟ ستاره از پاكى و نجابت توى دانشگاه زبان زد بود، آرام و دانا بود، واقعاً بعضى از آدم ها نمى دانند توى زندگى دارند دنبال چه مى گردند. ستاره داشت به آرامى گريه مى كرد، حالتى از ترس و ناباورى توى چشم هايش موج مى زد. تند و تند عرق مى كرد. بعد از مدت كوتاهى سعى كردم با حرف هايم آرامش كنم ولى نمى دانستم چه بگويم؟
-بس كن ستاره، دنيا كه به آخر نرسيده، اتفاقيه كه افتاده، بايد باهاش كنار بياى. بهروز قدر تورو ندونست و تورو از دست داد، سعى نكن خودت رو نابود كنى. به خدا كار سختى نيست، به خاطر خودت با اين قضيه كنار بيا، تا كى مى خواى خودخورى كنى؟ با گريه و زارى كه به جائى نمى رسى.
-نمى تونم، باورم نمى شه، من مثل دو تا چشمم به بهروز اعتماد داشتم، ما عاشق هم بوديم، من تو تمام اين مدت به اميد بهروز زندگى كردم، چرا با من اين كاررو كرد؟ كاش مى مُردم و اين روزارو نمى ديدم.
-مى مُردم يعنى چى؟ شايد اگه رابطه ات ادامه پيدا مى كرد مشكل بزرگتر و سخت ترى پيدا مى كردى، خدارو شكر كن كه هنوز ازدواج نكرده بودى. اگه بعد از ازدواج اين اتفاق مى افتاد چى؟
-بريم، پدرجون نگران مى شه.
چه بى مقدمه، اصلاً انگار حرف هاى مرا نشنيد. از تريا بيرون آمديم. ستاره ظاهراً حالش بهتر شده بود. گرچه هنوز مغموم و ساكت بود ولى طبيعى بود، تحمل اين اتفاق برايش سخت بود، توى ماشين كه نشستيم از او پرسيدم:
-كجا بايد بروم؟
-هفت حوض.
-خوبه، به دانشگاه نزديكى.
-مگه تو دورى؟
-آره، امروز ديگه كلاس نداشتى؟
-چرا ولى مى خوام برم خونه، دوست دارم بخوابم.
ستاره يكهو عين برق گرفته ها گفت:
-اگه بهروز بياد سراغم چى؟
-هيچى، بنشين منطقى باهاش صحبت كن، بهش بگو كه به خاطر اتفاق هائى كه افتاده ديگه نمى خواى باهاش ازدواج كنى.
-منطق! اگه بهروز منطق سرش مى شد كه با من اين كاررو نمى كرد. وايستا، من پياده مى شم.
-ولى هنوز خيلى مونده كه برسيم.
-مهم نيست، نمى خوام كسى منو توى ماشين تو ببينه.
براى ستاره ماشين گرفتم و فرستادمش خانه، وقتى تنها شدم هزار جور فكر آمد توى سرم، دوباره آتش عشق ستاره كه با زحمت زير خاكستر رفته بود داشت شعله ور مى شد.
تقدير من است اين همه؟
يا سرنوشت توست؟
كه اين فروكش درد، خود انگيزه دردى ديگر بود.
يكراست رفتم سراغ مهرداد و همه چيز را به او گفتم، گفتم كه با به هم خوردن نامزدى ستاره من يك بار ديگر مى توانم شانسم را امتحان كنم. مهرداد كلى صحبت كرد، حق داشت. مى گفت با شرايط روحى بدى كه ستاره دارد بهتر است كه صبر كنم. اصلاً زمان مناسبى نبود كه به او دوباره پيشنهاد بدهم. از مهرداد كه جدا شدم يك كمى يأس و ترديد به دلم افتاد. شايد ستاره هيچوقت روحيه مناسبى براى ازدواج پيدا نكند؟ شايد اصلاً من را انتخاب نكند؟ دلم نمى خواست نااميد باشم ديگر ستاره به كسى تعلق نداشت و اين احساس خوبى در من ايجاد مى كرد. فقط بايد كمى زمان مى دادم و همين كار را هم كردم.
رفتار ستاره بعد از آن روز دوباره با من مثل گذشته شد. انگار نه انگار كه كلى باهام درد دل كرده. مثل گذشته فقط به يك سلام و عليك ساده اكتفاء مى كرد. من هم زياد او را تحت فشار نمى گذاشتم. بهروز هر چند وقت يكبار مى آمد جلوى دانشگاه ولى ستاره تحويلش نمى گرفت. اين برخورد ستاره با بهروز نقش پيروزى را براى من پر رنگ تر مى كرد. ستاره نه تنها بهتر نشد بلكه روزبروز رفتارش غير طبيعى تر مى شد. حركات عجيبى از خودش بروز مى داد، مى خنديد، گريه مى كرد، بلند بلند حرف مى زد. كلاس ها را يكى در ميان مى آمد. همه بچه ها تصميم گرفتند كمتر خلوتش را به هم بزنند. كارمان اشتباه بود، شايد اگر بيشتر دور و برش را مى گرفتيم و نمى گذاشتيم تنها باشد وضعيتش آن طور نمى شد؟!
يك روز كه با مهرداد مى رفتيم دانشگاه ديديم نزديكى هاى دانشگاه دعوا شده، يك مشت آدم هم جمع شده و تماشا مى كردند. حدس زدم كه بايد سر و صدا مربوط به ستاره باشد. چيز غير عادى نبود. بهروز هر چند وقت يك بار آنجا مى آمد و داد و بيداد راه مى انداخت. ماشين را همانجا پارك كردم و دويدم جلو، مهرداد طبق معمول از توى ماشين جُم نخورد، وقتى رسيدم وسط معركه ديدم بهروز مى گويد:
-تو غلط كردى، يه روز مى گى مى خوام يه روز مى گى نمى خوام، مگه شهر هرته؟ پدرت رو درمى آورم، من تو محل آبرو دارم. منو ول كنى ديگه كى مى ياد بگيردت بدبخت، تو كه ديگه چيزى براى عرضه ندارى، كاش قلم پام مى شكست و نمى اومدم خواستگاريت. حالا كه كار از كار گذشته نمى ذارم هر غلطى دلت خواست بكنى، مى كشمت، آهاى مردم، شما شاهد باشيد كه اين دختره بى حيا چه بلائى سر من آورد.
يكى، دو تا از مردها سعى مى كردند آرامش كنند و جلويش را گرفته بودند تا به ستاره حمله نكند، من ستاره را نديدم، فكر كردم حتماً خودشو لاى جمعيت پنهان كرده، رفتم جلو و آرام به بهروز گفتم:
-آروم باش، خوبيت نداره.
هولم داد يه طرف و گفت:
-تو چى مى گى مرتيكه؟ كاسه داغ تر از آش شدى؟
-چى مى گى؟ آروم باش، زشته، اينجا محل تحصيل ستاره اس، همه مى بينند.
-ببينم، تو اسم اونو از كجا مى دونى حروم لقمه؟
شروع شد، يك كتك كارى مفصل، من اصلاً اهل دعوا نيستم يكى، دو تا زدم ولى حسابى كتك خوردم. اگر مردم جلوى بهروز را نمى گرفتند مرا له مى كرد. صورتم خونى شده و دهنم مزه خون مى داد. مردم بهروز را كشان كشان بردند. وقتى بلند شدم نگاهى به ماشين كردم مهرداد از آن پياده شده بود و داشت از دور نگاه مى كرد، حالا كه همه چيز هم تمام شده بود جرأت نمى كرد كه جلو بيايد. يكى، دو تا از همكلاسى هايم همان موقع رسيدند. قسم و آيه كه بگو كى اين بلا را سرت آورده تا ما برويم و پدرش را دربياوريم. حالا كه همه چيز تمام شده بود آنها ول كن نبودند. وقتى كمى آرام شدند و ديدند كه چيزى از من درنمى آيد رفتند و من هم رفتم تا سوار ماشين شوم و آن را جلوى دانشگاه پارك كنم.
-افشين ببخشيد، به خدا خيلى سعى كردم بيايم جلو ولى جرأت نكردم.
-عيب نداره رفيق، مهم نيست، چند وقتى بود يه كتك حسابى نخورده بودم.
-بدنت درد مى كنه؟
-آره به جان تو، همه تنم درد مى كنه، بى انصاف عجب دست سنگينى داشت.
از بينى و كنار لبم هنوز خون مى آمد. مهرداد دستمالى از توى ماشين برداشت و رفت به آن آب بزند. خودم را توى آينه نگاه كردم، صورتم مچاله شده بود، ناگهان از توى آينه ستاره را ديدم كه پشت ماشين ايستاده و داشت بهم لبخند مى زد. زود از ماشين بيرون پريدم.
-ستاره تو خوبى؟
بى آنكه خنده از لبانش محو بشود، گفت:
-حقت بود!
يك لحظه ماتم برد، زود خودم را جمع و جور كردم و گفتم:
-هر چى نگاه كردم نديدمت.
-همونجا بودم. چطور نديدى؟ داشتم از كتك خوردن تو لذت مى بردم. نمى دونى چه احساس خوبى داشتم كه به جون هم افتاده بوديد.
ستاره اين را گفت و رفت. باورم نمى شد كه اين حرف ها را از دهن ستاره شنيده باشم. وقتى مهرداد آمد، هنوز داشتم هاج و واج به نقطه اى نگاه مى كردم كه ستاره از نظرم دور شده بود...

ايران
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •