تهيه و تنظيم پژواك
اندر بلاى مهاجرت و غربت!
بادى وزيد و لانه ما را به باد داد
برخيز تا دوباره بسازيم لانه اى
ديباچه- نزديك سه دهه است كه بر اثر «آن زلزله اى كه خانه را لرزاند و يك شب همه چيز را دگرگون كرد» ميليون ها هموطن ما مجبور به مهاجرت و آواره ديار غربت شده اند. مطلب اين هفته «لابلاى متون» نوشته كسى است كه خود به درد مهاجرت و غربت گرفتار نيست و سر در سراچه وطن دارد ولى با همه سازگارى اش با شرايط موجود حاكم بر ميهن مألوف، در اين نوشته درد مهاجران را به خوبى بازتاب داده است. شايد در وطن هم مى شود غريب بود و رنجِ غربت نشينان را درك كرد و بر زبان قلم جارى نمود.
بخوانيد و داورى كنيد:
«به شهركسان گرچه بسيار سود
دل از خانه نشكيبد و زاد و بود (اسدى طوسى)
اين غربت مهاجرت، شرق و غرب و شمال و جنوب نمى شناسد. نوشين همانقدر در روسيه غريب است كه جمال زاده در ژنو (اين نوشته مربوط به هنگامى است كه نوشين و جمال زاده زنده بودند).
به قول فرنگى ها: East Or West? Home Is Best!
يك ضرب المثل كرمانى گويد: مرغ هم اگر جابه جا شود، تا چهل روز از تخم مى رود!
بزرگ علوى همانگونه در برلن شرقى چشم به راه بود كه بيست سال پيش از او صادق هدايت در پاريس و سى سال بعد، بهمن محصص در ينگى دنيا. همه به قول ملاشاه هندى، بند بر پاى و قفل بر دل اند:
اى بند به پاى قفل بر دل هشدار
وى دوخته چشم پاى در گل هشدار!
عزم سفر مغرب و رو در مشرق
اى راهروى پشت به منزل هشدار!
يك ميلياردر امروزى ما در پاريس، در گران ترين هتل ها زندگى مى كند ولى تمام ساعات بيدارى خود را به گريه مى گذراند و به يكى از دوستان گفته بود: آرزو دارم به جاى اين دختر خانم ها و گارسون هاى تى تيش مامانى، يك روز، يك نفر بيايد دَرِ اتاق مرا در هتل بزند و آنوقت به من رو كند و به زبان فارسى بگويد:-
-پدرسوخته مادر ق... اينجا چه مى كنى؟!
اين البته موقعيت كسى است كه ميليون ها دلار دارد وگرنه دانشمندان ديار غربت، خصوصاً آنها كه در علوم انسانى و اجتماعى يك مملكت يا يك جامعه كار كرده اند در جوامع ديگر در واقع غريب به تمام معنا هستند و خيلى همت كنند يا بايد آسانسورچى بشوند مثل يحيى ريحان مديرروزنامه گل زرد كه قبل از كودتاى ۱۲۹۹ روزنامه مى نوشت و ناچار به مهاجرت شد، يا اين كه در دفتر هتل ها كشيك بدهند. كارى كه در اصطلاح خودِ غربى ها «كارِ سگ» ناميده مى شود به اين دليل كه تنها سگ ها هستند كه شب ها بيدار توانند بود. تنها تفاوتى كه با سگ دارد آن است كه سگ با يك زبان با آدم دعوا مى كند و اين شب زنده داران بايد يكى دو زبان بدانند و با خلق دنيا با زبان خودشان صحبت كنند! (نويسنده شغل رانندگى تاكسى را فراموش كرده است).
اين كوچه بن بست پناهندگى اگر هزار چراغ هنر در دل صاحبش روشن كند باز راه به ديار آزادى نخواهد داشت. بى خود نيست كه نادر نادرپور- كه خود يكى از همين آوارگان هنرى است، خاضعانه در شعر «چه روزگار غريبى است» از دمادم صبح، اميد گشايش دارد:
اَيا نسيم سحرگاهى، تو كوچه ها را جرأت ده، كه از سياهى بن بست بگذرند.
به نوشته بزرگ علوى در نامه اى به مدير مجله كاوه محمد عاصمى كه او نيز از نويسندگان هنرمند آواره مقيم مونيخ است و سرگردان تراز بزرگ علوى:
«كسى كه لانه اى در وطن ندارد، آواره است، ولو اين كه در غربت، در بهشت برين زندگى كند. آرزوى ديدار خويشان و حسرت آمد و شد در جرگه دوستان و شوق آشنائى با كسانى كه با آنها سال ها توسط آثارشان مراوده داشته اى، آتشى است كه هرگز خاموش نمى شود...»
مولاى روم خودمان، پديد آورنده مثنوى معنوى، يكى از آوارگان روزگار خويش و قربانى مهاجرت است كه اغلب در خلوت جز گريه علاجى نداشته و خروشيده است:
گرچه دل، چون سنگ خارا مى كند
جانِ من عزم بخارا مى كند
هر زمان خواهم كه آهى بر زنم
چون على سر را فراچاهى كنم
مست گشتم خويش بر غوغا زنم
چَه چِه باشد؟ خيمه بر صحرا زنم
مشكل مهاجرت تنها براى كار و فكر آدميزاد نيست كه ديگرگون مى شود، مسأله اين است كه دوباره زندگى را بايد از صفر شروع كرد. براى خانه بايد خشت نوزد، هيچ چيز به فرم روز اول نيست. بعد مى آيد نوبت زن و فرزندان: بچه ها بزرگ مى شوند، اخلاق و روحيات ديگرى دارند، با آدم غريب اند، نه شعر حافظ مى فهمند و نه كلام سعدى، نه سلام بلدند و نه عليك!
فردا شوهر و زن مى خواهند. از كجا بگيرند و با كه بروند؟ كار پدر و مادر زار است. بايد سر پيرى دست هم را بگيرند و بگويند: بادى وزيد و لانه ما را به باد داد برخيز تا دوباره بسازيم لانه اى.
مشكل همسر از همه اينها بيشتر است. زنِ آدم با همسايه نمى جوشد. اصلاً زبانش را بلد نيست، شيرينى آنها را نمى خورد، گوشت ذبيحه نيست، زن آدم كه بايد همراه و كمك آدم باشد، نخستين بيمار آدم بعد از مهاجرت است.
وضع مزاجى خودِ مهاجر نيز به هم مى خورد. فشار روحى در سلامت جسم تأثير مى گذارد، از طرف ديگر سن بالاست. يك وقت جوانى بود و فعاليت. آدم به هر جا مى رفت. چشم و گوشش با طبيعت مى جوشيد. پايش كوه و دريا را درهم مى نورديد، شب كه چادر مى گسترد خواب به چشم جوان هجوم مى آورد. تا صبح نمى فهميد كه اصلاً در اين دنيا هست يا نيست. اما در ايام مهاجرت كه معمولاً بعد از پختگى فكرى است، آدم حساس است، ده قدم نرفته خسته مى شود. همزبان مى خواهد، هر كس پى كارِ خودش است، روزها دير مى گذرد، شب زود مى آيد، خواب كم مى شود، بيمارى ها پى در پى خود را نمايش مى دهند. در سفرهاى جوانى، آدم سنگ را بخورد تبديل به ويتامين B و C مى شود، ولى در ايام مهاجرت و پيرى، آدم قرص ويتامين B و C مى خورد تبديل به سنگ كليه مى شود! فكر تأمين آينده، فكر قطع چند قراضه بازنشستگى، فكر تحقير همكاران، كه با ارفاق و از نظر ترحم آدم را به كارى گماشته اند، اندك اندك آدم را مى پوساند و تكيده مى كند، يك وقت متوجه مى شود كه بيمارى سر برداشته، اعضاء رخوت يافته و دپرسيون مسلط شده است.
به تن زجان رمقى دور از وطن دارم
چو عندليب قفس، حسرت چمن دارم
مكيفات و مخدرات ديار غربت و عصر پناهندگى و آوارگى هم در آخر كار آدم را تبديل به يك «كلوشار» مى كند كه سرنوشت او شب خوابى در تونل هاى متروى پاريس است، مگر اين كه خودشان اينقدر عصب داشته باشند كه مثل دكتر شاهكار يا ميرعماد توى اتومبيل سكته كنند يا اين كه گرفتار بدعاقبتى زن هائى شوند كه به اميدهاى واهى به آنان دل بسته اند، آنوقت همت امير تيمور كلالى را نداشته باشند يا مثل صادق هدايت دسترسى به شيرگاز نداشته باشند.
حتى در دوران شكوفائى اقتصاد نفت هم، امثال مرحوم عباس اقبال، مهاجران غربت غرب بوده اند. اقبال ده ساله آخر عمر را در رم گذراند. چرا اقبال به رم رفت؟ او پس از پنجاه سال تدريس و تحقيق و شاخصيت در كرسى تاريخ ايران، پنج سال مجله يادگار را منتشر ساخت كه در حكم زن و فرزند او بود و يكى از فصول مهم تاريخ ايران است. يك روز از راديو شنيد كه كارمندان دولت نمى توانند صاحب امتياز مجله باشند، طبعاً خود به خود امتياز مجله يادگار لغو شد. او به دفتر وزير آموزش وقت- گويا مرحوم دكتر زنگنه- رفت. وزير با كمال احترام به او توضيح داد كه قانون اينطور گذشته است و شما چون از دولت حقوق مى گيريد نمى توانيد امتياز مجله داشته باشيد. مرحوم اقبال گفته بود، هيچ راهى نيست؟ وزير گفته بود چرا يك راه هست. مى توانيد امتياز را به نام همسر خود بگيريد. مرحوم اقبال گفته بود من همسر ندارم. سرانجام چون راه ديگرى نبود اقبال جلاى وطن كرد به رم رفت. البته وزارت فرهنگ مرحوم اقبال را به عنوان رايزن فرهنگى ايران در رم برگزيد و صنار حقوق بازنشستگى او را فرستاد و او تمام اين پول را اينقدر عرق خورد تا مُرد!
مرحوم اقبال خوشبختانه زن نداشت ولى آنها هم كه مجبور مى شوند زن خارجى بگيرند ديگر كارشان از بد بَتر است:
پدر حرف پسر را نمى فهمد و پسر كلام پدر را... عواقب مهاجرت گاهى به «كور شدن اجاق» ختم مى شود....
(برگرفته از كتاب نون جو و دوغ گو (گاو) تأليف باستان پاريزى).