Nimrooz
Vol. 18, No. 899, September 15, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۹ - جمعه ۲۴ شهريور ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى
شهريور ۲۰ و بمباران ايران
رضا شاه مى خواست با زور تمدن غربى
را در ايران پياده كند.
فكر ميكردم لك لك ها دارند همراه ما كه فرار مى كرديم از شهر مى گريزند، اما يكى از ما ناگهان داد زد: مردم اينها لك لك نيستند هواپيمايند! ... و هواپيماها شروع به بمباران كردند!
دكتر مصطفى الموتى
خانواده طباطبائى ديبا
خاطرات اردشير زاهدى
لفظ «كودتا» را نخستين بارتوده اى ها دو روز قبل از ۲۸مرداد در روزنامه هايشان نوشتند و آن را باب كردند والا كودتائى در كار نبود
شاه با كودتا مخالف بود و تصميم داشت از طريق مجلس مصدق را بر كنار كند ولى مصدق پارلمان را منحل كرد تا شاه را خلع سلاح كند
دكتر فاطمى سپهبد زاهدى متهم به ارتباط با انگليس ها و شركت نفت كرد و وقتى از او سند و مدرك خواستند گفت: حرف باد هوا است!
آمدن كاردار را به خانه ما در حصارك به آمدن سفير تبديل كردند و از آن كوهى ساختند

براى آن كه پدرم را در حصارك بگيرند حوزه اقتدار فرماندارى نظامى را به تهران و حومه تبديل كردند

وقتى پدرم به كاردار انگليس گفت كليد حل بحران ايران در دست اعليحضرت است كاردار گفت: اما اين كليد ديگر زنگ زده است و پدرم كه به غيرتش برخورده بود گفت: اگر اينجا خانه من نبود، من بلافاصله برميخاستم و مى رفتم و به اين ترتيب عذر كاردار را خواست.

خاطرات حميد زرگرى
شهريور ۲۰ و بمباران ايران
رضا شاه مى خواست با زور تمدن غربى
را در ايران پياده كند.
فكر ميكردم لك لك ها دارند همراه ما كه فرار مى كرديم از شهر مى گريزند، اما يكى از ما ناگهان داد زد: مردم اينها لك لك نيستند هواپيمايند! ... و هواپيماها شروع به بمباران كردند!
تبريز
در تبريز با كمك آقا دائى در يك خانه كوچك اجاره نشين شديم. اين خانه در نزديكى خانه دائى ها و خاله جان در محله ليل اباد بود. قرار شد من در خانه دائى ها و خاله باشم. باين ترتيب مى خواستند بمادرم كمك بكنند.
مادرم ا ز هنر خياطى بهره مند بود و يك چرخ خياطى زينگر داشت. مادر براى د يگران نيز خياطى مى كرد و درامد كمى داشت و دائى آقا مرتضى نيز به آنها مى رسيد.
دائى ها و خاله ام حا فظه خانم مجرد بو دند و در يك خانه خوب و راحت زندگى مى كردند. خاله ام معلمه بود و در دبستان اسدى تدريس مى كرد و مرا نيز در انجا اسم نويسى كرد.
دركلاس سوم بودم. كلاس ما در حدود بيست نفر شاگرد داشت. ساختمان مدرسه خيلى ساده و محقر بود. معلم ما قد بلند چهار شانه چهره كشيده و بازوهاى بلند با دستهاى بزرگ داشت. او ناظم مدرسه نيز بود. در حياط خاكى و بى درخت و گل مدرسه در ميان ما گشت مى زد و هر شاگردى كه بزبان آذرى حرف مى ز د از او چوب مى خورد. حر ف زدن بزبان فا ر سى د ر كلاً س و د ر حياط مدرسه اجبارى بود. ما كه اين زبان غير مادرى را اصلا بلد نبوديم و ناظم نيز فارسى را با لهجه غليظ تركى كه خيلى مضحك مى نمود حرف مى زد.
از تكلم به زبان مادرى در مدرسه محروم بوديم.
در آن زمان رضا شاه در اوج قدرت بود.
كشف حجاب در برنامه دولت بود. تعزيه و عزادارى سخت ممنوع بود. خانه ما در نزديكى مدرسه بود خاله با چادرنماز به خانه ما مى آمد و از آنجا با روسرى به مدرسه مى رفت. عزادارى در خانه ها نيز قدغن بود، مردم با ترس و لرز دور هم جمع مى شدند.
پاسبانها در كوچه و محله زنان را كه اكثرا با حجاب بودند آزار مى دادند. بار ها ديدم كه با چه خشونتى پاسبان چادر زنى را از سرش برداشته و پاره مى كند.
رضا شاه مى خواست با زور و با اشكال بدوى، تمدن غربى را در ايران پياده كند.
در اين شرايط و با اينهمه در ماه محرم در خانه ها بساط عزادارى بر پا بود. يك بار در روز عاشورا دائى مرا به خارج از شهر برد تا قمه زنى را به بينم. مردان با سر هاى تراشيده و كفن پوش كمر همديگر را گرفته و در يك دائره اى دور مى زدند و نوحه سرا يى مى كردند. قمه زنى در نزديكى قبرستان ليل آباد بود. بعد از نوحه سرائى مفصل همگى در هيجان سر هاى خود را با قمه شكافتند. از ديدن ان منظره سخت ترسيدم و تاب ديدار انرا نداشتم از خون و كفن هاى الوده به آن حالم بهم خورد و از دائى خواهش كردم كه تا به خانه برگرديم.
روز هاى من درخانه ى دائى ها به راحتى مى گذشت. مادرم كه از ناچارى مرا به برادران و خواهر خود سپرده بود سخت در رنج بود. هر وقت پيش ما مى امد در موقع خدا حافظى بى اختيار اشگ از چشمانش سرازير مى شد و مرا بغل كرده مى گفت پسر جان بايد بسازى. اين جدائى با اينكه سخت بود ولى در تربيت و اموزش من تاثير مثبت داشت. با دلسوزى خاله و كمك دائمى او شاگرد اول كلاسمان بودم. از كلاس بيست نفرى ما بغير از من و پسر ميرحسين واعظ همه با شش كلاس اموزش در واقع دوران كودكى خود را پشت سر گذاشتند.
دائى بزرگ آقا سيد حسن اهل كتاب و مطالعه و سياست بود. پدرش در افكار سياسى او تاثير جدى گذ ا شته بود. دائى ها سراج بود ند و در بازار سراجان تبريز مغازه كوچكى داشتند. دائى كوچك به خانه و زندگى مى رسيد دائى بزرگ با دوستا ن سياسى خود مشغول سياست بود. يكى از آنها وكيل دادگسترى بود كه بعد ها نماينده مجلس شوراى ملى شد. دائى بزرگ از فعاليت هاى سياسى خود هميشه برايم تعريف مى كرد. يك روز اعلاميه اى كه در باره رفيق خود تهيه كرده بود بمن نشان داد. كه با شعر سعدى شروع مى شد.
بنى ادم اعضاى يكديگرند
كه در افرينش ز يك گوهرند
خانه دائى ها پر از كتاب بود. يك روز دائى بزرگ كتاب بينوايا ن نوشته ويكتور هوگو را بمن داد و گفت اين كتا ب را بخوان و هر جايش را نفهميدى از من بپرس. براى من فهم كتاب مشگل بود. دائى شبها برايم انرا مى خواند. از آن زمان قهرمانهاى اين رومان ژان والژان و گاوروش در حافظه ام
ثبت شدند. از زند گى سخت گاوروش متاثر بودم. زندگى او را با خود مقايسه مى كردم مثل اينكه من و او زندگى شبيه هم داشتيم. هر دو از محيط گرم خانواده و محبت پد ر و مادر محروم بوديم.
كتاب بينوايان اولين اموزش سياسى من بود. در كوچكى فقر را احساس كردم و فهميد م كه فقير و غنى در مقابل هم قرار گرفته اند.
محله ليل اباد را خيلى دوست داشتم. گاهگاهى با بجه هاى محله بالاى درختهاى بزرگ محله مى رفتيم و از اين شيطنت بچگى لذت مى برديم.
هر روز بعد از اتمام مدرسه براى خريد نان به مغازه سنگكى مى رفتم شاطر با صداى گرم و گيراى خود در موقعى كه بادستانش خمير را روى تخته نرده پخش مى كرد اشعار فردوسى را مى خواند. بوى مطبوع نان تازه و ديزى كه در كنار كوره در ظروف سنگى در حال پخت بودند اب به دهان مى انداخت. از اين برنامه روزانه لذت مى بردم و سنگك خوران روانه خانه مى شدم.
بقال محله معروف به حاج على اكبر بود و ستگكى به قاسم قزاق و برادرش معروف به محمود استالين.
اينها دوستان دايى بزرگ و ريش سفيدان محله و به مشروطه خواه معروف بودند.
من در مكتب سياسى دائى بزرگ تربيت مى شدم. در خانه يك جعبه نمايش عكس بود كه بان جهان نما يا شهر فرنگ مى گفتند. اين جعبه به ارتفا ع تقريبا نيم متر و بعرض بيست و پنج سا نتى متر در قسمت بالا در انتهاى خود يك دوربين داشت كه از ان به عكس هاى توى جعبه نگاه مى كردند. عكس ها در نوارى داخل جعبه سوار شده بود كه با دگمه اى كه در قسمت جنبى جعبه قرار داشت به پائين و بالا در حركت بودند. در اين جهان نما عكس هاى بسيار جالب و تاريخى از انقلاب مشروطه و سران انقلاب بود. جهان نما را خيلى دوست داشتم. و از ديدن چهره هاى مردانه و با اراده انقلابيون مشروطه لذت مى بردم. به پدر بزرگ مشروطه خواه و انقلابى ام افتخار مى كردم. تعطيلات تابستانم در پيش دائى ها در مغازه سراجى شان مى گذشت. مغازه كوچكى داشتند. هر سه
روى زمين در روى تشكى مى نشستيم. دائى بزرگ در دوخت توپ فوتبال و كمر افسرى رو دست نداشت. كار من رنگ زنى و آماده كردن نخ سراجى بود. گاهگاهى بعضى از افسران كه كمر مى خريدند انعامى بمن مى دادند. در بازار زرگران عموى پدرم معروف به سرهنگ عمو مغازه زرگرى داشت. پسر بزرگ او على خان عمو اوغلى عمه مرا به زنى گرفته بود. پسر سرهنگ عمو از زن اولش بود.
از زن دوم كه او را يازده سالگى به خانه آورده بود نيز دو پسر داشت. سرهنگ عمو از زمان سلسله قاجار افسر بود. لباس نظامى و شمشير و كلاهش تزئين خانه اش بود. او هميشه به شاه پرستى خود مى باليد و شاه پرستى را بهمه توصيه مى كرد. ديدار سرهنگ عمو در بازار يكى از دلخوشى هاى من
بود. او بمن خيلى محبت مى كرد هر وقت به مغازه اش مى رفتم تا وارد نشده مى گفت: ها! زبانت را نشان بده به بينم. بعد از اينكه زبان خود ر ا باو نشان مى دادم مى گفت آهان قرمز نيست و تو حتما گرسنه هستى و شاگرد خود را مى فرستاد تا برايم نان سنگك با كره و عسل بخرد. با چه لذت فراوانى آن را مى خوردم. ما بين من و پسر هايش از زن دوم محمود خان و محسن خان يك رابطه دوستى بچه گانه بود كه بعد ها نيز ادامه داشت. بعد از وفات سرهنگ عمو، اين دو بچه، يتيم ماندند. برادر ناتنى بزرگ به آنها نمى رسيد زندگى من و اين دو برادر بهم شبيه بود و ما را به هم خيلى نزديك مى كرد. محمود را در سن نه سالگى ختنه كردند. در حياط و در حضور افراد فاميل و آشنايان.
از باصطلاح جشن ختنه سوران و ناله هاى دلخراش محمود سخت تكان خوردم. او را مرد گردن كلفتى در وسط دو پاى بازش گرفته بود و محمود در چنگ او بى توان بود. نمى دانم چرا مانند ما برادران در كودكى او را ختنه نكرده بودند. بقول اروپائى ها مهر محمدى خورد نه اينكه تميز و پاك است بلكه الگوى ايده ال زنان اروپا ئى نيز هست. متاسفانه در انزمان به رموز زيباى دنيا پى نبرده بودم.
سخن كوتاه. خير محمود را مى خواستند.
خاله ام حافظه خانم از زيبا ئى و فرهنگ بى بهره نبود. دكتر كاظم زاده يكى از پزشكان معروف تبريز دوست پدر بزرگ مادرى ام بود. دكتر سه پسر داشت پسر ارشدش ضياء دانشجوى دبيرستان نظام تبريز بود. مابين خاله و ضياء يك عشق نهانى بود. د كتر به غير از طبابت يك كارگاه فرش با فى داشت.
كارگاه در زمين خانه سه طبقه دكتر بود. در آن كارگاه زنان و دختران كودك فرش ها و قاليچه هاى زبباى تبريزى را مى بافتند. يك روز يكى از كارگران بيمار مى شو د. ضياء اين كارگر جوان را كه دختر بچه اى بيش نبوده و در تب مى سوخته بغل كرده پيش پدرش مى برد. كارگر مبتلا به تيفوس را دكتر معالجه مى كند ولى پسر او از كارگر بيمار تيفوس مى گيرد و مى مير د. مر گ اين جوان انسان دوست همه را متاثر كرد و خاله را در غم و اندوه بى كران فرو برد.
گاهگاهى با خاله به بازديد دكتر كاظم زاده مى رفتيم. من هميشه خود را در ان خانه غريب احساس مى كردم. زندگى راحت و مرفه انها ذوق مرا مى زد.
مادرم در عرض سه سال چند خانه اجاره اى عوض كرد. از اثاث خانه چيزى نمانده بود همه بفروش رفته و خرج زندگى شده بود. يك روز زمستانى پيش مادر بودم. هوا سرد و بارانى بود. چكه هاى باران از سقف اطاق روى گليم تا شده مى ريخت. براى نهار چيزى در بساط نبود. مادر پول نداشت
يك چراغ نفتى برنزى را كه خيلى قديمى و عالى بود برداشت و از خانه بيرون رفت. چراغ ر ا به گرو گذاشته و با پول ان اش خريده بخانه اورد. در انموقع برادر چهارمى فيروز بما اضافه شده بود.
قبل از نهار او با يك اره كوچك كه سر آمپول را مى زند بازى مى كرد. بعد از نهار هرچه گشتيم اين اره را پيدا نكرديم.
بعد از مدتى فيروز بيمار شد. دكتر مى گفت كه مسلول است. گاهگاهى خون سرفه مى كرد. در آنموقع كه صحبت آن خواهد شد تمام فاميل در بندرشاه بوديم. يك شب مادرم مرا بيدار كرد و گفت حميد بيدار شو كه فيروز داره مى ميره. با و حشت از خواب پريدم. فيروز با چشمهاى خونين و صورت سياه سر خود را روى كاسه اى كه پدر در دست داشت خم كرده و صداى و حشتناكى از خود بيرون مى داد.
بچه در حال خفه شدن بود. پدر و مادرم در حال گريه و بدون چاره و كمك، ناظر اين صحنه وحشتناك بودند. فيروز با چشمان نا اميد خود از ما كمك مى خواست و ما در حال عجز و ناله بى اثر بوديم. در اين مبارزه مرگ و زندگى در حاليكه اب خونين از دهان فيروز به كاسه مى ريخت يك باره صداى زنگ دارى شنيده شد و ما با تعجب ديديم كه اره كوچك كاملا زنگ زده و زرد رنگ توى كاسه افتاده است. اين اره كه كم مانده بود فيروز را بكشد در موقع خوردن آش در آن روز غمگين زمستانى در تبريز داخل دستگاه گوارش فيروز شده و شايد دو سال در جهت عكس در حركت بوده است. بعد از
افتادن اره توى كاسه بچه نفسى براحتى كشيد و در خواب فرو رفت. همگى از اينكه او از مرگ نجات يافته خوشحال بوديم.
روز هاى من درآن شرايط كه گوشه ها ئى از آنرا نوشتم مى گذشت. مادر و برادرانم در فقر و مذلت و من در خانواده اى تقريبا راحت و مرفه. برادرم جواد روزى بمن گفت داداش زود زود پيش ما بيا زيرا هر وقت تو مى آئى مادر بخاطر تو آبگوشت مى پزد. غذاى گرمشان فقط ديزى بود آنهم يك بار در هفته. از كوچكى فقر خود و ديگران را شناختم علت اين فقر را نمى دانستم. آخرين خانه مادر در محله ليل آباد در يك اطاق و دهليز بود كه با دو همسايه ديگر در يك خانه كرايه اى مى نشستند. پسر همسايه شايد در شش سالگى شكم باد كرده و چهره زرد گون داشت. غذاى شان صبح بر برى ظهر بربرى و شب بربرى با بربرى بود. اين كودك در حال شكفتگى پژمرده شد و مادر خود را در غم و عزا فرو برد. اين كودك را هيچوقت فراموش نكردم. در موقع ديدار بچه هاى گرسنه آفريقا با شكم هاى باد كرده بياد هموطن كوچك خود مى افتم.
يك روز مادرم بسراغم آمد كه بيا پدرت آمده است و در كوچه در انتظار تست. خوشحال به سراغش رفتم. بر عكس انتظارم مرا بغل نكرد و نبوسيد. او برادرانم را نيز بغل نمى كرد و نمى بوسيد. از جيب خود يك مشت كشمش و مغز گردو در آورد و به من داد. دست خالى و مسكين تر از قبل به تبريز برگشته بود. در جستجوى كار و شغلى بود. بالاخر ه بعنوان كارمند ماليه استخدام شد. نميدانم پدر چقدر درس خوانده بود ولى دستخط زيبا و انشاء خوبى داشت. ضرب و تقسيم و حسابدارى اش در سطح بسيار خوبى بود. فطرتاً با هوش بود ولى در تجارت بى شانس.
او با حقوق بسيار ناچيز شروع بكار كرد. هشت ماه تمام به او حقوق ندادند تا به اصطلا ح حكمش بيايد او مثل ديگران از ارباب رجوع رشوه مى گرفت تا از گرسنگى نميرند. از كار مجانى ذله و خسته شد. اداره ماليه را ول كرد. در آموزشگاه راه آهن تبريز اسم نويسى كرد. كمى از حرفه زرگرى
و فوت و فن فلز و فلز كارى سر رشته داشت. بعد از دوره شش ماهه شروع بكار در راه آهن كرد. راه آهن چى شد و تا پنجاه سالگى تاب آورد. كارش بازديد واگن ها بود با چكش خود بسراغ واگن ها مى رفت كه مبادا چرخهايشان شكسته نباشد و ترمز شان كار بكند.
زندگى جديد ما با پدر راه آهن چى شروع شد. پدر را به بندر شاه (تر كمن) فرستادند و ما بعد از يكسال كه باصطلاح سر و سامانى به زندگى خود داده بود باو پيوستيم.

بندر شاه
بندرشاه در سال ۱۳۱۹ شمسى عبارت بود از ايستگاه راه اهن دپو و تعميرگاه و يك خيابان در موازات خطوط راه اهن ايستگاه. از درخت و سبزه وآبادى خبرى نبود. خلاصه از چاله به چاه افتاديم.
پشه و ما لاريا آب شور باتلاقهاى فراوان در كنار بحر خزر از خصوصيات اين بند ر بو د. د ر يك خانه چوبى متعلق به راه آهن ساكن شديم. چند همسايه راه آهن چى هم در كنار ما بودند.
روز بعد از ورود به بندر پدرم عازم كار شد. مادر بعد از جمع و جور كردن اسباب خانه مرا براى خريد گوشت و نخود فرستاد. مادر مى خواست ديزى بار كند. من كه در زندگى به غير از آموزگار در دبستان با كسى فارسى حرف نزده بودم جرئت تكلم فارسى را نداشتم. صاحب مغازه از حرف زدن من به خنده افتاد و گفت: بچه جان دو شاهى نمى گويند بفارسى مى گويند صنار.
گوشت و نخود را خريده دلخور به خانه برگشتم. به مادر چيزى نگفتم. مادر آبگوشت را بار كرد و بعد مشغول لباس شويى شد. در حياط دو شير آب بود كه همه همسايه ها از انها استفاده مى كردند. آب تقريبا ولرم بود. نزديك ظهر متوجه شدم كه مادر از آبگوشت ر ا ضى نيست. سخت عصبانى بود يكباره
تر كيد و شروع كرد به گريه كردن. خانم همسايه متوجه مادر شده و با دلجويى از مادر پرسيد كه جرا گريه مى كند.
مادر در جواب گفت: خانم فومنى گوشت سياهى آب نمكى صابون كف نكردى.
خانم فومنى خنديد و گفت:
خانم جان! آب لوله شور است، آب شيرين را از شهر سارى با واگن مى آورند و براى آن بايستى با سطل به ايستگاه راه آهن رفت.
با برادرم جواد براى آوردن آب شيرين رفتيم و اين كار را روزى چندين بار تكرار مى كرديم. دو سطل در دو سر چوبى كه در روى شانه و يا گردن مى گذاشتيم و سيله حمل آب بود.
بندر شاه فقط مدرسه شش كلاسه داشت. من كه شش كلاسم را تمام كرده بودم بدون مدرسه ماندم. بعد از چندين ماه پدر معلم خانگى پيدا كرد كه دروس كلاس هفتم و هشتم را به من ياد مى داد. اهالى اصلى بندر را تركمن ها تشكيل مى دادند. آنها در نزديكى بندر در دهى كه به آن «اوبا» مى گفتند زندگى مى كردند.
پدرم با كدخد اى تر كمن ها آشنا بود. با هم تركى حرف مى زدند. روزى پدرم مرا پيش كدخدا برد. خانه گلى بشكل چادر داشتند. در وسط در سقف خانه يك روزنه براى نور آفتاب بود. خانه كدخدا مفروش از قاليچه هاى تركمنى بود. در روى تشك هاى بافت تركمنى نشستيم. از ما با اسلامبولى پلو پذيرائى كرد. يك سينى بزرگ پر از پلو آوردند و ما سه نفر با دست آن را خورديم. بعد چاى را در پياله نوشيديم. آنروز در «اوبا» عروسى بود. رسم آنها اين بود كه عروس بعد از شب زفاف دو مرتبه بخانه پدر بر مى گشت. در ازاء هر روز سكونت در خانه داماد يكسال ديگر نيز پيش پدر خود مى ماند. در اين مدت گويا حق نداشتند همديگر را به بينند. عروس را روى تخته اى خوابانده و روى آن را با روپوشى پوشانده و مانند مرده اى او را روى دوش شان به خانه داماد مى بردند. عروس پا هاى برهنه داشت كه روى آنها را نپوشانده بودند. مى گفتند عروس را در موقع برگشت بخانه پدر بعد از شب زفاف فاميل داماد كتك مى زنند.
در تركمن صحرا زن بيوه بيشتر ارزش دارد زيرا معتقدند كه با تجربه است و قاليچه ها را بهتر از يك دختر جوان مى بافد.
در آن روز همچنين شاهد اسب سوارى تركمن ها نيز بوديم. تفريح مردم اسب سوارى و تماشاى آن بو د.
شايع بود كه تركمن ها راه آهن را دوست نداشته اند. گويا وقتى راه آهن شروع به بهره بردارى مى كند، تركمن ها سواره با شمشيرهايشان به جان قطار مى افتند. رضا شاه و تركمن ها با هم دشمنى و كينه ورزى داشتند. تركمن ها تحت فشار و ستم ملى بودند. كدخدا دوست پدرم هميشه مسلح بود. پليس رضا شاه نسبت به آنها رفتار محتاطى داشت و از درگيرى و خشونت نسبت به آنها احتراز مى كرد.
مردان تركمن به دامدارى و زنانشان به قالى بافى مشغول بودند كارگر و كارمند تركمن نادر بود. پينه دوزمان تركمن بود. او در خيابان در يك مغازه كوچك چوبى پينه دوزى مى كرد و با سگ گرگى و چاق و چله خود نيز در آن به اصطلاح كلبه زندگى مى كرد. آدم كم حرفى بود و به غير از سگ با وفاى خود كسى را نداشت.
جنگ دوم جهانى شعله ور بود. در آنموقع تبليغات، حداقل در بندر شاه بر له آلمانى ها بود. در محوطه راه آهن فيلمهاى آلمانى نشان مى دادند. من و بچه هاى ديگر اين فيلم ها را دوست داشتيم. سربازان آلمانى را نمونه مى دانستيم. چيزى از جنگ و فاشيزم نمى فهميديم. پدر و مادر اصلاً درباره جنگ حرفى نمى زدند. رضا شاه و همكارى او با هيتلر در مردم بى تأثير نبود. در موقع تماشاى فيلم هاى آلمانى مردم از اينكه آرتش آلمان در نزديكى قفقاز است اظهار خوشحالى مى كردند.

شهريور ۱۳۲۰
بعد از اولتيماتوم هاى زياد شوروى و انگليس به ايران براى اينكه از همكارى با هيتلر دست بردارد، روز نامبارك اشغال ايران فرا رسيد. روز بيست شهريور ۱۳۲۰ نزديك ساعت ده صبح هواپيما هاى شوروى بندرشاه را بمباران كردند. مردم وحشت زده از خانه هايشان به بيرون مى دويدند. روسها دپو و كارگاه تعميرات راه آهن را بمباران مى كردند. سه هواپيماى شكارى بعد از ريختن بمب هاى خود دوباره بطرف درياى خزر برگشتند. پدر و كارگران ديگر، از دپو و كارگاه به خانه هاى خود پيش خانواده هاى خود پناه آوردند. همه در ترس و و حشت بودند. بمباران در عرض دو روز تكرار شد. خوشبختانه كسى كشته نشد. از طرف مقامات دولتى دستور تخليه بندر از زن و بچه داده شد. مردان پانزده ساله به بالا مى بايستى در بندر بمانند و از ميهن خود دفاع كنند.
شب مى بايستى مردم اثاث ضرورى و قيمتى خود را بسته بندى بكنند و صبح آنشب با قطارها بطرف تهران بروند. پدر در اثاث بندى استاد بود، راحت و زود اين كار را انجام داد.
شب مرطوب و گرم شرجى و همه جا پر از پشه بود. براى فرار پشه ها پهن گاو مى سوزانديم.
چند روز قبل اش يك ارابه هندوانه و خربزه خريده بوديم. در آنموقع اين طور رسم بود زيرا خربزه و هندوانه خيلى ارزان بود. بيست عدد تخم مرغ يك ريال بود. شب بجان خربزه و هندوانه افتاديم و تا مى توانستيم شكمى از عزا در آورديم. نمى خواستيم براى تركمن ها باقى بگذاريم. مى دانستيم كه بعد از ترك خانه همه چيز كه در آنجا مانده بود بوسيله تركمن ها تاراج خواهد شد. فكر بچه گانه.
شب كسى نخوابيد. همه در وحشت در انتظار هواپيما ها بوديم.
صبح زود همه زنان و كودكان روانه ايستگاه راه آهن شدند. شش قطار بارى با واگن هاى خالى بموازات هم آماده بودند. پدر، ما را در يك واگن سر باز سوار كرد.
چند ژاندارم و پليس كنترل مى كردند كه مردان از پانزده ببالا فرار نكنند.
يكى از مأمورين مرا از واگن پياده كرد و گفت
-بيا پائين تو كه بچه نيستى بايستى اينجا بمانى!
من هنوز پانزده سالم نبود.
پدر رو به مامور كرده گفت:
-برادر بچه من هنوز به پانزده نرسيده است
-پانزده، نه پانِزده! همه بايستى از وطن دفاع كنيم
بالاخره پدر موفق شد او را قانع بكند و من در كنار مادر و برادرانم نشستم.
راننده لكوموتيو قطار ما يحيوى نام داشت آذربايجانى و دوست پدر بود. موقعى كه قطار به راه مى افتاد پدرم نيز سوار لكوموتيو شد بدين ترتيب همه با هم بسوى تهران حركت كرديم.
قطار در فاصله كوتاهى از درياى خزر در حركت بود. در اولين ايستگاه بندرگز ديگر دريا ديده نمى شد. بعد از چند دقيقه من متو جه شدم كه سه پرنده بمانند لك لك به طرف ما در پروازند. به ديگران نيز آنها را نشان دادم. همه سا كت بودند. شايد در فكر سرن شت گمنام. يكى از ما ها اين سكوت را با فرياد خود شكست.
مردم اينها لك لك نيستند بلكه هواپيمايند و بطرف ما مى آيند. چند ثانيه طول نكشيد كه هواپپما ها بالاى سر ما بودند. فرياد و ناله از تمام سرنشينان قطار بلند شد. زنى در كنار ما قرآن بسر گرفته و ازخدا يارى مى طلبيد.
قطار ما به بندرگز رسيد. قرار بود در مسير تهران هر كس هر جا خواست از قطار پياده شود.
عده اى در بندرگز پياده شدند. هواپيما ها از نظر ناپديد شدند ما نفسى به راحتى كشيديم كه كارى با ما نداشتند.
پدر در ايستگاه پيش ما آمد و بما گفت كه در ايستگاه بعدى كه گلوگاه نام داشت پياده خواهيم شد. قطاربه ايستگاه رسيد هنوز همه از قطار پياده نشده بودند كه هواپيما ها دوباره ظاهر شدند. مردم به جنگل فرار كردند. ما و عده اى ديگر روى زمين دراز كشيديم. صورت به زمين در حاليكه گوشهاى خود را گرفته، در انتظار انفجار بمب ها بوديم. سه عدد بمب يكى بعد از ديگرى در روى زمين كمى دورتر تركيدند. آنها پشت قطار را بمباران كردند. كسى كشته نشد. روسها مى خواستند ارتباط بندر شاه و تهران را قطع بكنند. قطاربه حركت خود ادامه داد و بعدها فهميديم كه خود را به تهران ر سانيده است.
بعد از بمباران و ناپديد شدن هواپيما ها مردم در سكوت و وحشت زده سر پا ايستادند. آقاى يحيوى زن و بچه هايش را به پد رم سپرده بود و آنها نيز با ما بودند. مردم به سراغ چمدان و بسته هاى خود رفتند هر كسى در فكر جان خود اشياء خود را بگوشه اى انداخته و در عمق جنگل پنهان شده بود. يكى از چمدان هاى خانم يحيوى را دزديدند گويا تمام جواهر آلا ت شان در آن چمدان بوده است. پدر، خانم دوست خود را كه گريه مى كرد دلدارى مى داد. پدرم مى گفت:
فداى سرتان خدا را شكر كه همه زنده ايم.
نگرانى خانم يحيوى از شوهرش نيز بود و نمى دانست كه هواپيما ها با قطار او چه كردند.
همه بطرف گلوگا ه به راه افتاديم. دهگانان با گاوميش و ارابه هاى خود بمردم كمك كردند تا بدهكده بروند. يك ستون از زن و بچه و چند مرد در ميان ارابه ها و گاوميش ها براه افتادند. دهاتى ها هنوز از اوضاع خبرى نداشتند. هاج و واج به ما نگاه مى كردند. يكى از آ نها گفت: نگا ه كنيد اينها اسيرند. مادرم با شنيدن اين كلمه اسير شروع كرد به گريه كردن.
در گلوگاه در يك خانه چوبى ساكن شديم. مردم محل با ما خيلى مهربان بودند و از كمك هيچگونه دريغى نداشتند همه جا سبز و خرم. طبيعت براى ما تازگى داشت. از صحراى بندرشا ه زمين شور و بى آب در فاصله چند كيلومتر در وسط درخت و باغ و جنگل قرار گرفته بوديم اين فضا و مردم مهربان محل
ما را تسكين مى داد و خود را در امن و اما ن احساس مى كرديم. در دهكده همه نوع خوراكى مورد احتياج وجود داشت. يادم هست گاوى را سر بريده و در محل بمردم مى فروختند. كلبه ما كوچك و زيبا با دو اطاق بود.
مادر هوس انجير كرده بود بمن يك شاهى داد تا بروم از همسايه انجير بخرم. زن همسايه پول را به من برگرداند و گفت بچه جان اينجا انجير مفت است پولت را نگه دار و يك سبد انجير زرد و بزرگ و بسيار لذيذ بمن داد. خوشحال از اين مناعت طبع و بزرگ منشى با سبد پر پيش مادر و برادران برگشتم. بعد از سه روز روسها وارد ايران شدند. بدين ترتيب روسها از شمال و انگليسى ها از جنوب ايران را اشغال كردند.
پدر سرى به ايستگاه راه آهن زد و از ديدن قطارهاى پر از سربازان روسى سخت به هيجان آمده بود و مى گفت سربازان زن روسى كشور ما را اشغال كردند. اين زنان مسلح از همان روز هاى اول به ايران سرازير شدند. مردم درا نتظار حوادث جديد بودند. اطلاعات ما در واقع صفر بود.
هنوز راديو نداشتيم. مردم در ميدان دهكده دور هم جمع مى شدند و حوادث را بررسى مى كردند.
به تدريج مى فهميدند كه مسئله جدى است.
چند روز بعد پياده نظام ارتش شورى از جاده گلوگاه بطرف تهران در حركت بود. مردم دهكد ه در كنار جاده و هم چنين ما با تماشاى آنها ساكت و غمگين ناظر اشغا ل كشور خود بوديم. مردم از فروپاشى برق آساى ارتش شاهنشاهى گيج بودند. آماده باش در بندر و دفاع از كشور شعارى بيش نبود.
اكثر سربازان روسى جوانان تا بيست ساله بودند. با تفنگهاى سر نيزه دار با تجهيزات خيلى كم و با خيال راحت ز يرا هيچ گونه مقاومتى در مقابل خود نداشتند سرود خوانان بمارش فاتحانه خود ادامه مى دادند. يك پسر بچه د هاتى در بالاى درخت بزرگ گلابى قائم شده بود او با گلابى نيش زده
كلاه كپى سربازان روسى را نشانه مى رفت. روسها خشمگين به اطراف خود نگاه مى كردند و كسى را نمى ديدند. مردم اين بچه را از اين كار منصرف كردند. اين تنها نمونه خشم و اعتراضى بود كه ديدم.
اقامت ما متاسفانه در گلوگاه بعد از مدت بسيار كوتاهى به پايان رسيد زيرا پدر مى بايستى برگردد.
در محوطه راه آهن يك خانه سه اطاقى به ما دادند كه متعلق به راه آهن بود. اين خانه تقريبا راحت بود و تغييرى جدى در زندگى ما. پد ر بيست تومان حقوق داشت كه براى مخارج ز ندگى كافى بود.
روز ها در خيابان با بچه هاى بيكار ديگر پرسه مى زديم. در باره روسها كنجكاو بوديم.
دور سربازخانه روسها نرده بود. روسها روزها در كنار نرده ها جمع مى شدند و بما نان سياه روسى كنسرو گوشت و غيره عر ضه مى كردند و در مقابل كشمش و گردو و خرما مى خو ا ستند. نان سياه شان با كره خوب بود و مادر ها طالب صابونهاى روسى بودند. كنسروهاى گوشت شان نيز بد نبود و ما هرچه مى خريديم گوشت گاو يا خوك را تشخيص نمى داديم. معامله كالا به كالا خوب گرفته بود و ما با فروش بديگران نيز درآمد خوبى داشتيم و با اين با صطلاح تجارت شروع كرديم بياد گرفتن زبان روسى.
بندر قبل از اشغال خالى از كشتى هاى بزرگ بود روسها خيلى زود بندر را براى پذيرش كشتى هاى بزرگ و كوچك آماده كردند. سربازان روسى هر روز با كشتى هاى نسبتا بزرگ وارد ايران مى شدند. احساس بخصوصى نسبت به روسها نداشتم. از بوى عرق سرباز روسى كه حمام نمى كردند مشمئز بودم.
يك روز با برادرم جواد يك ارابه هندوانه به پنجاه ريال خريديم و منتظر روسها شديم. يك كشتى پر از سرباز وارد بندر شد. يك هندوانه تركمنى كه عالى ا ست بريده و وسط هندوانه ها گذاشته بوديم قرمز و شيرين بادانه هاى ريز. روسها زل زل به هندوانه ها نگاه مى كردند ولى دو دل بودند.
من مى گفتم پاسما ترى خاروشى قارپوز نگاه كن چه هندوانه خوبى.
خريدار اول افسر بود و پول ايرانى داشت. بعد از افسر ا ثر سربازان كه پول ايرانى داشتند تمام هندوانه ها را خريدند. نفع زيا دى برديم و اين بهترين تجارت من در زندگى ام بود.

پهلوان عروسى
بعد از دو سال درس خواندن پيش معلم خصوصى قرار شد در بندرگز امتحان بدهم. در بندرگز مهمان دوست پدرم بودم. خيلى با محبت بودند. صبح و نهار و شب برنج مى خورديم. از نان خبرى نبود.
صبحانه برنج با شير بود كه براى من تازگى داشت. از امتحانات قبول شدم و كا رنامه هفتم و هشتم را يك جا گرفتم.
همسايه د وست پدر عروسى داشت. جشن عروسى در محوطه اى باز در كنا ر خانه شان بود. بعد از رقص محلى و آواز و غيره ريش سفيدشان اعلام كرد تا كشتى گيران خود را آماده كنند. گويا رسم محلى اين بود كه بعد از عروسى كشتى گيران با هم دست و پنجه نرم مى كردند. مردم به قهرمان شهر هديه و پول ا نعام مى دادند. اين هدايا را در روى زمين در پتوئى جمع كرده بودند.
مسابقه از كشتى گيران كوچك شروع مى شد. برنده با كشتى گير ديگر گلآويز مى شد. مردم كشتى گيران را تشويق مى كردند. كشتى در روى چمن بود. من نيز با هيجان كودكى كه سررشته اى از فوت و فن كشتى ندارد از ديدار آن منظره لذت مى بردم.
بعد از چند كشتى يك جوان رشيد و خوش اندام بى رقيب ماند. مى گفتند كه پهلوان بندر است. د اور هنوز كشتى گير مى طلبيد و مى پرسيد: آيا كسى آماده كشتى هست يا نه؟ كسى اظهار وجود نمى كرد. او تقريباً قهرمان محل شناخته شده بود. در آخرين دقايق مسابقه مردى با ارابه خود از آنجا عبور مى كرد.
با ديدن مسابقه كشتى ايستاد و از ارابه پياده شد. بعد از سئوال خود را آماده كشتى كرد. او غريبه بود، كسى او را نمى شناخت. مسن تر از قهرمان بندر مى نمود. كشتى از نو شروع شد. در لحظات اول روشن بود كه از فن كشتى بهره مند است. زور آزما ئى آن دو مرد نيرومند و زيبا ئى حركات سنجيده و با احتياط شان مورد ستايش همه بود. مردم محل پهلوان خود را تشويق مى كردند. كشتى گير غريب و غير محلى با شهامت به مبارزه ادامه مى داد عرق از سر و صورت هر دو سرازير بود.
برادران پهلوان محل كه همه كشتى گير بودند با هيجان و اضطراب ناظر صحنه بودند. بالاخره بخت با غريبه بود او با يك ضربه فنى پهلوان ده را نقش زمين كرد.
مردم با تعجب و بهت زده از شكست پهلوان خود مايوس بودند. در اين موقع برادر بزرگ پهلوان شكست خورده به وسط ميدان آمد و آمادگى خود را براى كشتى اعلام كر د. ريش سفيد محل كه داور بود و پهلو ان شناس او را با خوشروئى و متانت از اين كار مانع شد. داور اتمام مسابقه را اعلام كرد و
توانست از دعوا و جنجال جلوگيرى كند.
ارابه چى پهلوان بى نام و نشان با هدايا و پول و كله قند سوار گارى خود شده و از ده دور شد.
پدر و مادر از موفقيت من در امتحانات خوشحال شدند. نمره هاى متوسط داشتم ولى مى توانستم به تحصيل خود ادامه بدهم.

دكتر مصطفى الموتى
خانواده طباطبائى ديبا
003825.jpg
الموتى
در نشريات تهران درباره عبدالحسين ديبا چنين نوشته شده است: ديبا از محارم تيمورتاش بود كه پس از بركنارى تيمورتاش در مجلس هشتم از او سلب مصونيت شد.
ديبا در دفاعش چنين گفته بود:
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اى بى خبر ز لذت شرب مدام ما
من چيزهائى مى دانم كه نمى توانم بر زبان بياورم. حتى قبل از آن كه از من سلب مصونيت شود مرا توقيف كرده اند. به قدرى فشار بوده كه اين چند كلام را هم در دفاعش نگفته است.
او پسر فضل الله خان وكيل الملك برادر كهتر حشمت الدوله والاتبار بود. پس از مدتى حبس به زندان ملاير منتقل مى گردد. مختارى دستور مى دهد نهايت سختگيرى نسبت به او بشود. از زندان ملاير گزارش مى رسد كه اين شخص با روزى پانزده شاهى به سختى زندگى مى كند يك قرآن خطى و يك انگشتر دارد و اجازه مى خواهد كه آنها را بفروشد و به مصرف برساند. شاه مى گويد مگر آنجا مهمانخانه است كه مى خواهد خوش بگذراند. بايد آنقدر بماند تا بميرد.
در بيستم فروردين ۱۳۱۷ محمد كاظم جهانسوزى به رياست شهربانى ملاير منصوب شد و در شب ۲۶ خرداد به قتل او در زندان مبادرت مى كند.
ولى الله شادمان پاسبان محل كه شاهد قتل بوده چنين شهادت مى دهد: ساعت ۱۱ و نيم شب ياور جهانسوزى و فدوى و فروتن و چوبين و نظمى در حالى كه همه لباس شخصى پوشيده و گيوه به پا كرده بودند وارد محل شهربانى مى شوند. سه نفر از آنها وارد زندان شده مى گويند حاجى (اسم ديبا در زندان) را بياوريد. مرحوم ديبا را در حالى كه دست بند داشت و پا بند هم به او بسته بودند روى صندلى قرار دادند. فروتن پشت ميز نشسته شروع به بازپرسى نمود. در همان اثناء فدوى از اطاق خارج شده به گوشه حياط شهربانى رفته دستمالى آورد كه در پشت سر خود پنهان كرده بود. به مجرد ورود، آن را در گلوى زندانى فرو بردند و صداى (آخ) از حلقوم ديبا خارج شد و صداى افتادن او به گوشم رسيد. از پنجره درون اطاق ديدم ديبا را روى زمين انداخته اند و ياور جهانسوزى پاى خود را بر گردن او نهاده و فدوى روى سينه او ايستاده و كمى خم شده دست به گلوى ديبا برده است. نظمى شانه او را گرفته فروتن روى پايش نشسته و چوبين هم سرش را نگاه داشته بود. با اين حال ۲۰دقيقه طول كشيد تا از عمل خفه كردن و قتل فارغ شدند. ساعت يك و نيم بعد از نيمه شب قتل به انجام رسيد. همان ساعت سيدجعفر غسال را آوردند كه جنازه را غسل بدهد. او مى گويد شب نمى شود جهانسوزى گفت فضولى نكن پدرت را درمى آورم. غسال و چهار پاسبان ترتيب غسل را داده با حضور آنان جنازه دفن شد. چند روز بعد مختارى سه هزار ريال وجه فرستاد كه بين قاتلين تقسيم شد.
عبدالحسين ديبا كه به اين وضع در سن ۵۲سالگى در زندان ملاير كشته شد در فرانسه در رشته اقتصاد و علوم سياسى تحصيل كرده و چندى وابسته اقتصادى ايران در فرانسه بود و در وزارت خارجه مقامات مختلفى داشته است و مانند تيمورتاش اهل تفريح و قمار.

فتح الله ديبا (سعيدالسلطنه)
يكى ديگر از افراد اين خانواده فتح الله سعيدالسلطنه فرزند ميرزا رفيع نظام العلماى تبريزى برادرزاده و داماد علاء الملك در دوران سلطنت مظفرالدينشاه رئيس توپ چى بود مدتى معاون استاندارى فارس و پيشكار حكومت تهران شد. در سال ۱۳۲۲ قمرى عهده دار رياست شهربانى تهران شد و مدتى حاكم بوشهر و معاون وزارت تجارت و حاكم تهران شد. وقتى علاءالملك حاكم كرمان گرديد سعيدالسلطنه دامادش معاون او بود. در سال ۱۳۰۵ شمسى در تهران در ۵۷سالگى درگذشت.

شجاع الدوله
مهدى ديبا (فرزند نظام العلماى تبريزى) پدربزرگ شهبانو فرح
يكى از افراد سرشناس خاندان ديبا نظام العلماى تبريزى ملقب به (مكرم الدوله) و (شجاع الدوله) بود كه در كسوت روحانيت قرار داشت و به قدرى در آذربايجان قدرت يافت كه وقتى مظفرالدين ميرزا وليعهد در تبريز اقامت داشت با او و اميرنظام گروسى پيشكار وليعهد درافتاد كه خانه اش را آتش زدند.
نظام العلماء از ازدواج با زيور خانم دختر امين الوزاره تبريزى صاحب سه دختر و ۷پسر شد كه يكى از آنها سيدمهدى خان ديبا پدربزرگ شهبانو در تبريز متولد شد و به خدمت در وزارت خارجه پرداخت و هنگام سفر مظفرالدينشاه به پاريس جزو ملتزمين ركاب بود.
مهدى ديبا هم در روسيه تحصيل كرده و با كمك عمويش علاءالملك وزير مختار ايران در روسيه شد. در ايران هم در قزاقخانه خدمت كرد و به درجه ميرپنجى رسيد. بعد به وزارت خارجه رفت رئيس اداره بين الملل شد. مدتى هم وزيرمختار ايران در هلند گرديد.
سيدمهدى خان ديبا ازدواج با بانوماه تاج منورالسلطنه دختر عموى خود صاحب سه پسر به اسامى اسفنديار و سهراب و منوچهر گرديد كه سهراب پدر شهبانو فرح بود. سهراب ديبا در روسيه به مدرسه نظام رفت و در فرانسه دانشكده افسرى (سن سير) را به پايان رسانيد و چهار زبان روسى و فرانسه و انگليسى و تركى مى دانست.
سهراب بعد به وزارت امورخارجه منتقل گرديد و در سفارت ايران در يوگسلاوى خدمت مى كرد. با خانواده قطبى گيلانى ازدواج كرد و صاحب دخترى شدند (فرح) كه شهبانوى ايران گرديد.
يكى ديگر از عموهاى شهبانو منوچهر ديبا بود كه در فرانسه تحسيل كرده و يك دوره از آذربايجان به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد. او را به خوبى مى شناختم انسان شريف و وارسته اى بود كه بعد از انقلاب اموالش را مصادره كردند و در مضيقه و به سختى زندگى مى كرد.
سرلشگر محمود ارم درباره خانواده شهبانوفرح چنين مى نويسد:
سرهنگ سهراب ديبا پدر شهبانو از خانواده نجيب سادات تبريز بود كه در دانشكده سن پطرزبورگ (لنين گراد) به تحصيلات نظامى پرداخت و با هزينه شخصى در دانشكده افسرى سن سير تحصيل كرده و آخرين شغلش رئيس دادگاه تجديدنظر در دادرسى ارتش بوده است. در آن موقع سرلشگر حسن بقائى رئيس اداره دادرسى ارتش بود.
سرهنگ سهراب ديبا برادرى داشت بنام دكتر اسفنديارخان ديبا كه آجودان كشورى شاه فقيد بود و با اردشير زاهدى ارتباط داشت.
دكتر اسفنديار ديبا در سال ۱۹۶۰ با همسر خود كه بانوى با ايمانى بود به فرانسه مى روند كه در پاريس رهسپار ديار ابديت مى گردند. مردى خوشنام و بى اعتناء به شغل و مقام بود.
آنچه مى ماند در اين دنيا پس از پايان عمر
نيكى و مهر و محبت يادبود از زندگى است
دكتر اسفنديار ديبا دو فرزند به اسامى نازد ديبا و كامران ديبا دارد كه در قيد حيات هستند. ناز ديبا تا قبل از انقلاب رئيس موزه فرش در ايران بوده و به زبان هاى فرانسه و انگليسى و تركى مسلط مى باشد و از فرانسه و سوئيس و آمريكا مدارك عالى تحصيلى دارد. او صاحب دو فرزند به اسامى اسكندر و نگار است. كامران ديبا نيز در پاريس در خانه پدرى زندگى مى كند و مقالاتى مى نويسد و به ايران علاقه زيادى دارد.
شهبانو فرح عموى ديگرى داشت بنام منوچهر ديبا كه يك دوره وكيل مجلس شد و در تبريز به كشاورزى اشتغال ورزيد و متأسفانه خيلى زود رخت از دنيا بست. انسان وارسته اى بود.

سرلشگر محسن ديبا و پسرش دكتر فريدون ديبا
يكى از پسران علاءالملك ديبا محسن ديبا مى باشد كه در سال ۱۲۶۰ شمسى در تبريز متولد شد. پس از پايان تحصيلات در ايران به روسيه رفت و وارد يكى از مدارس نظام شد و پس از پايان تحصيلات به ايران بازگشت و در خدمت نظام قرار گرفت و سريعاً ترقى كرد و به درجه سرهنگى و رياست شهربانى تبريز رسيد. سپس به قزاقخانه منتقل گرديد و با درجه ميرپنجى فرمانده توپخانه آترياد آذربايجان شد. در تشكيلات جديد قشون به رياست ستاد لشگر آذربايجان منصوب گرديد و ساليان دراز در همين سمت خدمت كرد و به تهران آمد و رئيس ركن ۲ ستاد ارتش شد. بعد از شهريور ۲۰ رئيس توپخانه ارتش و رئيس اداره سر رشته دارى ارتش گرديد و در سال ۱۳۲۶ به درجه سرلشگرى رسيد. در سال ۱۳۴۰ شمسى در ۸۰سالگى زندگى را ترك گفت. يكى از فرزندانش فريدون ديبا بود كه در سال ۱۲۹۹ شمسى در تبريز متولد شد. از دانشكده حقوق ليسانس در علوم سياسى گرفت و در وزارت خارجه به كار مشغول گرديد. دبيراول سفارت ايران در رم شد و از دانشگاه رم درجه دكتراى حقوق دريافت داشت. سال ها در وزارت خارجه معاون اداره سوم سياسى و رياست اداره گذرنامه و تابعيت را عهده دار شد و رايزن سفارت ايران در واتيكان گرديد و سرانجام سفير ايران در لهستان و بلژيك و واتيكان شد.

سيدالمحققين و دمادش دكتر يزدان پناه
يكى از شخصيت هاى معروف اين خانواده سيد عبدالعلى ديبا (سيدالمحققين) فرزند حاج ميرزا محمد رفيع طباطبائى (نظام العلماء) بود. پس از پايان تحصيلات در ايران براى فراگرفتن علوم اسلامى به نجف رفت و به درجه اجتهاد رسيد. در اوائل مشروطيت به آزاديخواهان پيوست و مأموريت يافت كه با عين الدوله مذاكره كرده و او را از ورود به تبريز و مبارزه با طرفداران مشروطيت منصرف كند. با شيخ محمد خيابانى دوست بود و در تشكيلات حزب دموكرات آذربايجان مقام شامخى يافت كه از طرف حزب مزبور نامزد نمايندگى مجلس شد. از دوره پنجم تا دوره دهم نماينده مجلس شد و مدتى نيز نايب رئيس مجلس شورايملى گرديد. از او به نيكى ياد مى شود و در سال ۱۳۶۱ شمسى در تهران درگذشت.
يكى از دختران سيدالمحققين همسر دكتر عزت الله يزدان پناه بود كه مدتى نماينده مجلس شورايملى از شهسوار و چندى وزير مشاور در امور پارلمان و سرانجام سناتور و نايب رئيس مجلس سنا شد. سال ها عضو گروه پارلمانى ايران در اتحاديه بين المجالس بود. از انسان هاى شريفى بود كه شناختم. در لندن زندگى را ترك گفت. (بيوگرافى دكتر يزدان پناه) بعداً منتشر مى گردد.

خاطرات اردشير زاهدى
لفظ «كودتا» را نخستين بارتوده اى ها دو روز قبل از ۲۸مرداد در روزنامه هايشان نوشتند و آن را باب كردند والا كودتائى در كار نبود
شاه با كودتا مخالف بود و تصميم داشت از طريق مجلس مصدق را بر كنار كند ولى مصدق پارلمان را منحل كرد تا شاه را خلع سلاح كند
دكتر فاطمى سپهبد زاهدى متهم به ارتباط با انگليس ها و شركت نفت كرد و وقتى از او سند و مدرك خواستند گفت: حرف باد هوا است!
آمدن كاردار را به خانه ما در حصارك به آمدن سفير تبديل كردند و از آن كوهى ساختند

براى آن كه پدرم را در حصارك بگيرند حوزه اقتدار فرماندارى نظامى را به تهران و حومه تبديل كردند

وقتى پدرم به كاردار انگليس گفت كليد حل بحران ايران در دست اعليحضرت است كاردار گفت: اما اين كليد ديگر زنگ زده است و پدرم كه به غيرتش برخورده بود گفت: اگر اينجا خانه من نبود، من بلافاصله برميخاستم و مى رفتم و به اين ترتيب عذر كاردار را خواست.
004050.jpg
بخش هشتم
دوران اختفا

*در بيست و نهم تير ماه ۱۳۳۲ سرلشگر زاهدى با تضمينى كه دكتر معظمى رئيس جديد مجلس شوراى ملى به او داده بود از تحصن خارج شد و يك ماه بعد، در بيست و هشتم مرداد ۱۳۲۲ صدارت او به عنوان نخست وزير از راديو شنيده شد. در اين فاصله پدرتان كجا بود و چه مى كرد؟ همچنين خود شما.....
-همانطور كه گفتم به قول هيچكس و تضمين هيچ مقامى نمى شد اعتماد كرد. پدرم را اول برديم به منزل عمه ام فاطمه خانم زاهدى همسر بصير همايون و چند روزى مخفيانه در آنجا به سر مى برد. چند روزى هم در منزل جواد حمزوى در خيابان نادرى اقامت داشت. دكتر جواد حمزوى پسر آقامير قفقازى ملقب به امير منظم بود كه بنا به خاطرات سليمان بهبودى از دوران وزارت جنگ رضاشاه با او روابط نزديك داشت و با چند نفر ديگر با رضاشاه تفريحى آس بازى مى كردند. بعداً جاى او را تغيير داديم و رفت به خانه رضا كى نژاد و چند روز بعد او را برديم به منزل مصطفى مقدم. باغ مقدم جاى مناسب ترى براى اقامت پدرم بود چون با درهاى متعدد به خيابان هاى مختلف راه داشت و رفت و آمدها كمتر جلب نظر مى كرد.
مصطفى مقدم زمانى كه پدرم رئيس بازرسى ارتش بود رياست بانك سپه را داشت و برخوردى بين آنها پيش آمده بود. با چنين سابقه اى، پدرم انتظار نداشت كه او خانه خود را در چنان شرايطى به اختيارش بگذارد، ولى مقدم يك رگ لوطى گرى و ايلياتى داشت و گمان مى كنم آيت الله كاشانى توصيه كرده بود كه از پدرم پذيرائى كند چون اولين بار مرحوم آقامصطفى، پسر آيت الله كاشانى مرا با اتومبيل خودش به آنجا برد تا منزل را ببينم و از نزديك با صاحبخانه آشنا شوم.
بارى، از آن پس پدرم در باغ مصطفى مقدم در سلطنت آباد شميران منزل گزيد. من هم هر شب در جائى مى گذراندم چون فرماندارى نظامى دنبالم مى گشت و براى پيدا كردنم ده هزارتومان جايزه گذاشته بودند كه آن زمان رقم قابل توجهى بود.
تماس هاى ما با اعليحضرت از زمانى كه بر اثر فشار دكتر مصدق، مرحوم علاء از وزارت دربار كناره گيرى كرد و ابوالقاسم امينى جاى او را گرفت مشكل تر شد زيرا همه جا مأمور گذاشته بودند و رفت و آمدها و ملاقات هاى اعليحضرت را هم كنترل مى كردند.
موقعى كه اعليحضرت در شهر تشريف داشتند جلساتى در حضورشان تشكيل مى شد و امير صادقى راننده مورد اعتماد اعليحضرت مرا با اتومبيل مى برد به خيابانى در مجاورت كاخ والاحضرت شمس و از آنجا محرمانه از در پشت وارد مى شديم به خانه اى كه براى والاحضرت شهناز ساخته بودند و مى رسيديم به يك زمين كوچك واليبال و بالاخره پله ها را مى گرفتيم مى رفتيم به زيرزمين، جائى كه بعدها گمان مى كنم تبديل به سينماى اختصاصى شد، آنجا با اعليحضرت ملاقات مى كرديم.
به تدريج كه دوروبر اعليحضرت را به كلى خلوت كردند و وضعى به وجود آوردند كه نتواند كسى را ببيند و مذاكره بكند، وقتى اعليحضرت مى خواست مرا بپذيرد ديگر نمى توانستم داخل اتومبيل بنشينم، اجباراً مرا مى كردند توى صندوق عقب اتومبيل و تا برسيم به كاخ، من نيمه جان مى شدم.
مرتبه دومى كه با اين وضعيت از باغ جعفر جعفرى در ولنجك به سعدآباد رفتم، اتومبيل «اوستين» كوچكى مرا به قصر مى برد. در حالى كه چمباتمه توى صندوق عقب اتومبيل خوابيده بودم رگ پايم گرفت و درد شديدى به جانم چنگ انداخت اما تكان نمى توانستم بخورم. تابستان هم بود و شرشر عرق مى ريختم. درد را تحمل كردم و صدايم در نيامد تا رسيديم به محل موعود در باغ سعدآباد. اعليحضرت منتظر من بودند. در صندوق را كه امير صادقى باز كرد من مثل يك تكه سنگ افتادم پائين. لباس تابستانى من مثل اين كه با لباس زير دوش رفته باشم خيس عرق بود. خوشبختانه «كرامپ» گرفتگى عضلات زود باز شد و توانستم سر پا بايستم.
بعد با اعليحضرت قدم زنان رفتيم زير درخت ها بى خبر از آن كه همان روز صبح باغ را آب داده اند و زمين گِل است. اعليحضرت كفش بدون بند (MOCASSIN) پوشيده بودند. چند قدم كه رفتيم ناگهان كفش در گِل گير كرد و از پاى اعليحضرت درآمد. آن هم وضعيت غريبى بود... يك بار ديگر كه با پدرم براى مذاكره به سعدآباد رفته بوديم اعليحضرت ما را بردند به سالن ناهارخورى، رفتيم چهارزانو روى ميز ناهارخورى نشستيم براى اين كه جاى مطمئنى بود و مى توانستيم خاطر جمع باشيم كه صدايمان ضبط نمى شود يا كسى براى تهيه گزارش به حرف هايمان گوش نمى كند.
البته پدرم از اين طرز رفت و آمد و مذاكره ناراحت بود و مى گفت من در اين مملكت وزير بوده ام، سناتور بوده ام، امير ارتش بوده ام، فاتح جنوب بوده ام. مى خواهم پادشاه مملكت را ببينم و با او درباره مسائل سياسى مذاكره كنم. شايسته شخصيت من نيست كه مثل دزدها به قصر پادشاه بروم ولى خوب، اعليحضرت با توجه به شرايط و احوال اين احتياطات را لازم مى دانست.

*اين مذاكرات نوعاً چگونه مذاكراتى بود؟
-محور مذاكرات اين بود كه مملكت در خطر است و اگر چاره اى نشود اول سلطنت از بين مى رود، بعد هم مملكت از هم مى پاشد. پدرم مى گفت دكتر مصدق به بن بست رسيده است و قادر نيست مملكت را اداره كند. ما از خرابى اوضاع كشور و نابسامانى هاى دستگاه و فلج اقتصادى و خالى بودن خزانه و فعال شدن حزب توده در ارتش و جاهاى ديگر اطلاعات دست اول داشتيم. تعدادى از مسئولان نظامى و انتظامى با ما تماس داشتند. سرهنگ نادرى رئيس اداره آگاهى (اطلاعات) شهربانى و سرهنگ اشرفى فرماندار نظامى دولت آقاى مصدق با من در رابطه بودند و اطلاع مى دادند كه چه مى گذرد.(۱)

*با وجود آن كه براى دستگيرى شما و پدرتان از طرف فرماندارى نظامى جايزه تعيين شده بود؟
-بله، البته خطر داشت و هر روز خطر بيشتر مى شد. به اعليحضرت گزارش شده بود كه اين ملاقات ها براى فلان كس خطرناك است و اين ها نقشه دارند كه او را بگيرند. سرهنگ نادرى كم كم دو دوزه بازى مى كرد. يك اتومبيل بيوك كروكى، از نوع اتومبيل هاى اسكورت مال دربار، دكتر مصدق به او پاداش داده بود و او با همان اتومبيل به ميعادگاه مى آمد. شبى با هم در بالاى سلطنت آباد، جائى كه تفريح گاه بود و شعر مى خواندند و ساز و ضرب مى زدند و مثل سر پل تجريش مردم با اتومبيل مى آمدند و جوجه كباب مى خوردند، قرار ملاقات داشتيم. سرهنگ با آن كه زن و بچه داشت، با همان اتومبيل كروكى اسكورت همراه خانم زيبائى آمد كه رفيقه اش بود. از داخل دستگاه شهربانى به ما خبر داده بودند كه قصد دارد مرا زير نظر بگيرد و ببيند كجا مى روم و كجا مى خوابم تا بفرستد دستگيرم كنند. اين خطرها وجود داشت ولى من هم اگر قرار بود بترسم كارمان به جائى نمى رسيد. براى به دست آوردن اطلاعات، اين ديدارها ضرورت داشت.
نشستيم و نقشه اى كشيديم. در حالى كه سرهنگ نشسته بود توى اتومبيل ما و مشغول صحبت بوديم هرمز شاهرخشاهى خودش را به مستى زد، رفت نشست پشت فرمان اتومبيل كروكى و اتومبيل را برد انداخت توى چاله بزرگى در فضاى تاريك. بيچاره سرهنگ نزديك بود قبض روح شود. از طرفى اتومبيل نو داغان شده بود، از طرف ديگر متحير مانده بود كه با آن خانم چه كند و چه خاكى به سرش بريزد. تا سرش به اين مسائل گرم بود مرحوم يارافشار پريد بالا و اتومبيل را روشن كرد و آنها را به حال خودشان گذاشتيم و به سرعت برگشتيم به مخفيگاه من، يعنى منزل ميراشرافى در خيابان باغ صبا. يكبار ديگر من در منزل مهندس ستوده كه معروف بود به مهندس سبيل با سرهنگ نادرى ملاقات كردم. اين دفعه او را دوستان خودمان سوار كردند و آوردند و تا وقتى رسيد نمى دانست به كجا مى برندش. منزل ستوده در خيابان فرمانيه بود.
براى شام فرستاديم از بيرون جوجه كباب و كباب كوبيده آوردند. وقتى به خانه برگشتيم حال من به هم خورد و دچار مسموميت شدم. بعضى دوستان معتقد بودند كه آقاى نادرى چيزى توى غذا ريخته است. شايد هم گوشت كباب فاسد بود يا اين كه چون من مدتى فرارى بودم و غذاى درستى نمى خوردم معده ام حساس شده بود. خدا مى داند. آخرين ملاقات من با سرهنگ نادرى در ماه مرداد بود. البته اين بار يك ملاقات گروهى بود.
سرهنگ قرنى (سپهبد) كه بعد از انقلاب رئيس ستاد ارتش شد و او را ترور كردند، سرهنگ رحيمى لاريجانى (سپهبد) كه آن وقت در فرماندارى نظامى بود و چند افسر ديگر علاوه بر سرهنگ نادرى در آن ملاقات حضور داشتند. وعده ملاقات را در محل باغ وحش تهران گذاشته بوديم كه متعلق به برادران دولتشاهى بود. در آنجا يك نهر آبى، شبيه سيل گير هست و چند تفنگچى را من مأمور كرده بودم كه آن طرف سيل گير مراقب باشند و اتومبيل جيپى هم آماده بود تا اگر خطرى احساس شد بتوانم از مهلكه بگريزم.
مشغول گفتگو بوديم كه آقاى يارافشار آمد و آهسته به من گفت كه اعليحضرت مرا خواسته است. به او گفتم تو تظاهر كن كه قصد ندارى برگردى. اتومبيلت را همين جا كه هست بگذار بماند. به بهانه ادرار كردن برو پشت درخت ها و خودت را برسان به اتومبيل جيپ. پشت سرش من هم برخاستم و رفتم و جيپ را سوار شديم و به سرعت كوبيديم تا ولنجك. در آنجا پدرم منتظر من بود. گفت من از پيش اعليحضرت مى آيم و ايشان گفتند كه اين ملاقات ها خطرناك است و هر لحظه ممكن است ترا بگيرند. گويا علوى مقدم گزارش داده و گفته بود اشخاصى كه اردشير با آنها ملاقات مى كند قابل اعتماد نيستند. به هر حال مرا خواسته بودند كه هشدار بدهند و مطلب مهم ديگرى هم البته مى خواستند بگويند. باز لوله شدم توى صندوق عقب اتومبيل و مرا بردند به سعدآباد. اعليحضرت سرزنش فرمودند و گفتند شما احتياط نمى كنيد و خودتان را به خطر مى اندازيد. هم من و هم پدرتان نگران شما هستيم. همانجا بود كه اعليحضرت به من فرمودند تصميم گرفته اند فرمان نخست وزيرى پدرم را صادر كنند. اين در حالى است كه براى دستگيرى پدرم جايزه تعيين شده بود...

*اتهام ايشان چه بود؟
-به موجب ماده ۵قانون حكومت نظامى، هر كس را مى توانستند بازداشت كنند. جرم پدرم مخالفت با سياست هاى جارى دولت و اظهار نگرانى نسبت به اوضاع مملكت بود. مرحوم سرتيپ كمال در كتاب خاطرات خود كه بعد از انقلاب در تهران منتشر شده يادداشتى از پدرم چاپ كرده است كه به گماردن مأمور و كنترل رفت و آمدهايش اعتراض مى كند. اين مال موقعى است كه مجلس سنا هنوز منحل نشده بود و پدرم به عنوان سناتور مصونيت پارلمانى داشت. تاريخ نامه هيجدهم مهر ۱۳۳۱ است.(۲) مجلس سنا در آبان ماه تعطيل شد. در آذرماه به موجب تصويب نامه هيئت وزيران مقررات حكومت نظامى در تهران به مدت دو ماه تمديد شد. اين مرتبه «حومه» را هم بر تهران اضافه كرده بودند و تنها دليلش اين بود كه حصارك در محدوده حكومت نظامى تهران قرار نمى گرفت و حومه را بر تهران اضافه كردند تا دستشان براى بازداشت پدرم و اشخاصى كه در شميران منزل داشتند باز باشد. سرتيپ كمال مى نويسد دكتر فاطمى كه وزيرخارجه و سخنگوى دولت بود در مصاحبه مطبوعاتى گفت اسناد و مداركى مبنى بر ارتباط سرلشگر زاهدى با سفارت انگليس و شركت نفت به دست آمده است. وقتى سرلشگر زاهدى آن نامه تند و توهين آميز را به من نوشت براى آن كه جوابى بدهم از دكتر فاطمى راجع به آن مدارك سئوال كردم جواب داد حرف باد هواست و معلوم شد اصلاً مدركى در كار نبوده است.
آن روزها هم مثل دوره بعد از انقلاب هر اتهامى به هر كس زده مى شد و احتياج به دليل و مدرك نبود. خدا شاهد است، به شرفم سوگند پدرم با سفارت انگليس و شركت نفت هيچگونه ارتباطى نداشت. تنها ملاقات او با يك انگليسى، ملاقاتش با ميدلتون كاردار سفارت انگليس بود كه آن هم به صورت علنى صورت گرفت. پدرم سناتور بود و موقعيت مهم سياسى و نظامى داشت. آقاى ميدلتون اظهار علاقه كرد به ديدن ايشان. پدرم براى اين كه هيچ شك و شبهه اى پيدا نشود گفت ملاقات بايد علنى باشد و بيايد به حصارك. آقاى ميدلتون با اتومبيل نمره سياسى آمد به حصارك. يك آقاى ديگرى هم با او بود. نشست و راجع به اوضاع صحبت كرد. گفت ما به حل مسئله نفت علاقمنديم. به حفظ مناسبات دو كشور علاقه منديم. چنين شد، چنان شد و حالا كه كار به اين جا كشيده و سفرا از دو كشور احضار شده اند من ميل دارم بدانم نظر شما چيست و اين گره چگونه باز مى شود. پدرم در جواب گفت كليد اين مشكل در دست اعليحضرت است. ميدلتون به كنايه گفت اما اين كليد زنگ زده است! پدرم خيلى به غيرتش برخورد كه يك خارجى به پادشاه مملكتش آن طور حرف بزند. رگ هاى شقيقه اش آماس كرد و خون دويد توى صورتش. به تندى گفت اگر در خانه خودم نبودم الان برمى خاستم و از در بيرون مى رفتم. من ترجمه مى كردم. ميدلتون فهميد كه بايد برود. حرف ها به همين جا تمام شد و برخاست خداحافظى كرد و رفت. تمام اين ملاقات از پانزده دقيقه تجاوز نكرد. مأمورين گزارش داده بودند كه سفير انگليس به خانه سرلشگر زاهدى رفت، آقاى فاطمى هم آن حرف را زد.
به هر حال، داستان پردازى خارجى ها هم راجع به كودتا از همين مقوله است. اعليحضرت اهل كودتا نبود. پدرم هم هر كس با او از كودتا صحبت مى كرد مى گفت نه، كودتا صحيح نيست. فكر كودتا فكر غلطى است. دولت بايد تغيير كند و مشكلات حل شود اما از طريق قانونى. در مذاكرات با اعليحضرت هم پيدا كردن راه حل قانونى مطرح بود. پدرم به اعليحضرت مى گفت شما بايد به عنوان پادشاه صريحاً عدم رضايت خودتان را اعلام كنيد تا مردم و اكثريت وكلاى مجلس وضعيت را دريابند. دكتر مصدق چون بو برده بود و مى ترسيد با رأى مجلس دولت سقوط كند رفراندوم را ترتيب داد و مجلس را منحل كرد. با انحلال مجلس، راه براى اقدام قانونى از طرف اعليحضرت باز شد و ايشان به موجب اختيارى كه قانون اساسى به پادشاه داده بود نخست وزير را عزل و نخست وزير ديگرى تعيين كرد...

*گفتيد كه آن شب وقتى به سعدآباد رفتيد مطلع شديد كه اعليحضرت تصميم گرفته است فرمان عزل مصدق و نصب پدرتان را صادر كند. اين فرامين چگونه و در كجا امضاء شد؟ دكتر مصدق در دادگاه نظامى مدعى بود كه فرمان را روى ورقه سفيد مهر نوشته اند و از ظاهر آن استنباط جعل مى شده است...(۳)
-ايشان خلاف گفته اند. متن هر دو فرمان به خط مرحوم هيراد رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهى است. فرامين را اعليحضرت در كلاردشت امضاء كردند و توسط سرهنگ نصيرى كه رئيس گارد بود به تهران فرستادند. آن شب كه من اعليحضرت را در كاخ سعدآباد ملاقات كردم آخرين بار بود كه ايشان را مى ديدم و ديگر ايشان را نديدم تا زمانى كه از رم به تهران بازگشتند. هوا تاريك شده بود كه من به حضور اعليحضرت رسيدم. وقتى مى خواستم از خدمتشان مرخص شوم فرمودند به هيراد بگو مطلبى كه به او گفته ايم تهيه كند، كاملاً محرمانه است و عجالتاً كسى نبايد از آن مطلع شود. من وقتى آمدم پائين، آقاى هيراد را در «هال» قصر كه در چهار طرف آن چهار ستون بزرگ قرار دارد براى اولين بار ديدم و عين فرمايش اعليحضرت را به او گفتم. اين مرد محترم خيلى ناراحت شد. چون به تمام و كمال رازدار بود. چنان به غرورش برخورد كه خيس عرق شد. من به راستى از روى او خجالت كشيدم. بعد از آن كه بيشتر به اعليحضرت نزديك شدم و افتخار ملازمتشان را در مسافرت ها داشتم هميشه مراقب بودم كه احترام هيراد حفظ شود. مرد محترم باشرفى بود. خيلى مذهبى بود. يكوقت بعدها ديدم در فكر فرو رفته است. پرسيدم چه پيش آمده است. گفت من حالا واجب الحج شده ام و بايد اجازه بگيرم بروم به زيارت خانه خدا.
بارى، قرار بود فرمان اعليحضرت روز يكشنبه ۱۸ مرداد به تهران برسد و همان روز ابلاغ شود. اما آمدن نصيرى به تأخير افتاد. جمعه شب بود كه نصيرى رسيد. من او را كه لباس شخصى آجرى رنگى به تن داشت سوار كردم و بردم به منزل مصطفى مقدم. فرمان نخست وزيرى را داد به پدرم (۴) پدرم صورت او را بوسيد و اعلام آمادگى كرد. چون روز تعطيل بود قرار شد فردا كه شنبه بود و هيئت دولت جلسه داشت در پايان جلسه، وقتى هنوز وزراء نرفته بودند نصيرى فرمان عزل آقاى مصدق را هم ببرد و به ايشان ابلاغ كند. ضمناً بعضى اقدامات احتياطى در نظر گرفته شد به دليل اين كه وضع عادى نبود. در فاصله همان دو روز توده اى ها به وسيله عواملى كه داشتند بوئى از جريانات برده بودند و در روزنامه هايشان نوشتند و اعلاميه دادند كه قرار است كودتاى نظامى عليه نخست وزير بشود و مردم را دعوت به مقاومت مى كردند.(۵) كودتائى در بين نبود ولى عكس العمل احتمالى مصدق و اطرافيان او يا احتمال بروز اغتشاشات و تشنجات را نمى شد ناديده گرفت.
البته نصيرى در اين جا يك اشتباهى مرتكب شد. وقتى فرمان را داد و رسيد گرفت ديگر نمى بايستى آنجا معطل شود. او براى بازداشت مصدق نرفته بود. چنين دستورى نداشت و چنين برنامه اى هم نبود. رفته بود فرمان را برساند كه رساند. ديگر نبايد آنجا معطل مى شد.(۶)
برنامه اين بود كه بعد از ابلاغ فرمان عزل به آقاى مصدق، پدرم برود به نخست وزيرى و كارش را شروع كند. محل نخست وزيرى در كاخ ابيض بود از مجموعه كاخ هاى ارگ در نزديك بازار. اما مصدق از منزل خارج نمى شد و نخست وزيرى را هم منتقل كرده بود به منزلش در خيابان كاخ. پدرم ناچار مى بايستى يك جائى را مركز كار خود قرار دهد و نظر به سابقه رياستش در باشگاه افسران و موقعيت مناسب باشگاه، آنجا را براى شروع به كار در نظر گرفته بود. قرار بر اين بود كه سرتيپ دفترى پدرم را اسكورت كند و برساند به باشگاه افسران.

*سرتيپ دفترى چه كاره بود؟
-آنوقت رئيس گارد گمرك بود و روز بيست و پنجم مرداد از طرف دكتر مصدق به رياست شهربانى منصوب شد. شهرت داشت كه او برنامه كار ما را به مصدق اطلاع داده است ولى چون پدرم او را در مقام رياست شهربانى نگهداشت ترديد دارم كه حقيقت داشته باشد. نمى دانم. خدا عالم است. به هر حال قرار بود كه دفترى با دو تا جيپ بيايد جلوى بيمارستان شماره ۲ ارتش در خيابان پهلوى، نزديك آبشار. من به اتفاق سرتيپ گيلانشاه دوبار با اتومبيل رفتم به آنجا و ديدم از دفترى و گروه او خبرى نيست.

*در اين ساعت پدرتان كجا بود؟
-در باغ حسن كاشانيان نزديك ايستگاه پسيان در خيابان پهلوى. اما چه شد كه به آنجا منتقل شديم؟ بعد از آن كه فرمان اعليحضرت به دست پدرم رسيد من مأمور شدم چند نفرى را كه لازم بود از جريان اطلاع پيدا كنند و براى بعضى از آنها وظايفى در نظر گرفته شده بود براى مذاكره دعوت كنم. به سرلشگر باتمانقليچ، سرهنگ فرزانگان، سرتيپ تقى زاده و آقايان حائرى زاده و فرامرزى و يكى دو نفر از نمايندگان مجلس تلفنى اطلاع دادم كه ساعت هفت صبح روز شنبه ۲۴ مرداد به باغ مقدم بيايند. ساعت ۸ صبح جلسه تشكيل شد و پدرم حاضران را از موضوع فرامين اعليحضرت مطلع ساخت و گفت ما قصد كودتا نداريم. ولى با اوضاع و احوال فعلى، چون ممكن است دكتر مصدق از قبول فرمان سرپيچى كند و آشوبى به پا شود مجبوريم اقدامات احتياطى به عمل آوريم و شما آقايان را دعوت كرده ام كه تبادل نظر كنيم و ببينيم فرمان چگونه و چه ساعتى بايد به دكتر مصدق ابلاغ شود و همزمان چه اقداماتى براى جلوگيرى از آشوب و بلوا ضرورى است. اين جلسه چند ساعت طول كشيد و تصميم بر اين قرار گرفت كه نصيرى ساعت يازده تا يازده و نيم شب، يعنى موقعى كه جلسه هيئت دولت تمام مى شود، به منزل دكتر مصدق برود و فرمان را ابلاغ كند. ضمناً افرادى هم كه قرار بود مقامات حساس نظامى و انتظامى را عهده دار شوند تعيين شدند و آقاى يارافشار احكام آنها را كه به وسيله پدرم ديكته مى شد نوشت. نزديك ظهر چند نفرى از حاضران به شهر برگشتند و چند نفرى براى ناهار ماندند. حدود ساعت ۲ بعدازظهر كه ناهار تقريباً تمام شده بود پسر عمه من ابوالقاسم زاهدى به اتفاق هرمز شاهراهى سراسيمه وارد شدند و اطلاع دادند كه مأمورين حكومت نظامى از محل اقامتمان باخبر شده اند و اگر دير بجنبيم همگى گرفتار خواهيم شد. اين خبر را هم سرهنگ نادرى به آنها رسانده بود.
پدرم در اين قبيل مواقع تسلط عجيبى بر اعصاب خود داشت. در حالى كه ما همه دچار التهاب و هراس شده بوديم او با خونسردى وظايف هر كدام از ما را تعيين كرد و ضمناً گفت: «اردشير! من و تو آخرين نفرى خواهيم بود كه از اين جا خارج مى شويم.» به همين قرار هم عمل شد. بعد از آن كه همه رفتند پدرم با اتومبيل مهندس شاهرخشاهى به باغ كاشانيان رفت و من هم سوار شدم، رفتم به اقدسيه براى ملاقات با سرتيپ زنگنه فرمانده دانشكده افسرى.

ايران
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •