|
خاطرات اردشير زاهدى
لفظ «كودتا» را نخستين بارتوده اى ها دو روز قبل از ۲۸مرداد در روزنامه هايشان نوشتند و آن را باب كردند والا كودتائى در كار نبود
شاه با كودتا مخالف بود و تصميم داشت از طريق مجلس مصدق را بر كنار كند ولى مصدق پارلمان را منحل كرد تا شاه را خلع سلاح كند
دكتر فاطمى سپهبد زاهدى متهم به ارتباط با انگليس ها و شركت نفت كرد و وقتى از او سند و مدرك خواستند گفت: حرف باد هوا است!
آمدن كاردار را به خانه ما در حصارك به آمدن سفير تبديل كردند و از آن كوهى ساختند
براى آن كه پدرم را در حصارك بگيرند حوزه اقتدار فرماندارى نظامى را به تهران و حومه تبديل كردند
وقتى پدرم به كاردار انگليس گفت كليد حل بحران ايران در دست اعليحضرت است كاردار گفت: اما اين كليد ديگر زنگ زده است و پدرم كه به غيرتش برخورده بود گفت: اگر اينجا خانه من نبود، من بلافاصله برميخاستم و مى رفتم و به اين ترتيب عذر كاردار را خواست.
|
|
|
بخش هشتم
دوران اختفا
*در بيست و نهم تير ماه ۱۳۳۲ سرلشگر زاهدى با تضمينى كه دكتر معظمى رئيس جديد مجلس شوراى ملى به او داده بود از تحصن خارج شد و يك ماه بعد، در بيست و هشتم مرداد ۱۳۲۲ صدارت او به عنوان نخست وزير از راديو شنيده شد. در اين فاصله پدرتان كجا بود و چه مى كرد؟ همچنين خود شما.....
-همانطور كه گفتم به قول هيچكس و تضمين هيچ مقامى نمى شد اعتماد كرد. پدرم را اول برديم به منزل عمه ام فاطمه خانم زاهدى همسر بصير همايون و چند روزى مخفيانه در آنجا به سر مى برد. چند روزى هم در منزل جواد حمزوى در خيابان نادرى اقامت داشت. دكتر جواد حمزوى پسر آقامير قفقازى ملقب به امير منظم بود كه بنا به خاطرات سليمان بهبودى از دوران وزارت جنگ رضاشاه با او روابط نزديك داشت و با چند نفر ديگر با رضاشاه تفريحى آس بازى مى كردند. بعداً جاى او را تغيير داديم و رفت به خانه رضا كى نژاد و چند روز بعد او را برديم به منزل مصطفى مقدم. باغ مقدم جاى مناسب ترى براى اقامت پدرم بود چون با درهاى متعدد به خيابان هاى مختلف راه داشت و رفت و آمدها كمتر جلب نظر مى كرد.
مصطفى مقدم زمانى كه پدرم رئيس بازرسى ارتش بود رياست بانك سپه را داشت و برخوردى بين آنها پيش آمده بود. با چنين سابقه اى، پدرم انتظار نداشت كه او خانه خود را در چنان شرايطى به اختيارش بگذارد، ولى مقدم يك رگ لوطى گرى و ايلياتى داشت و گمان مى كنم آيت الله كاشانى توصيه كرده بود كه از پدرم پذيرائى كند چون اولين بار مرحوم آقامصطفى، پسر آيت الله كاشانى مرا با اتومبيل خودش به آنجا برد تا منزل را ببينم و از نزديك با صاحبخانه آشنا شوم.
بارى، از آن پس پدرم در باغ مصطفى مقدم در سلطنت آباد شميران منزل گزيد. من هم هر شب در جائى مى گذراندم چون فرماندارى نظامى دنبالم مى گشت و براى پيدا كردنم ده هزارتومان جايزه گذاشته بودند كه آن زمان رقم قابل توجهى بود.
تماس هاى ما با اعليحضرت از زمانى كه بر اثر فشار دكتر مصدق، مرحوم علاء از وزارت دربار كناره گيرى كرد و ابوالقاسم امينى جاى او را گرفت مشكل تر شد زيرا همه جا مأمور گذاشته بودند و رفت و آمدها و ملاقات هاى اعليحضرت را هم كنترل مى كردند.
موقعى كه اعليحضرت در شهر تشريف داشتند جلساتى در حضورشان تشكيل مى شد و امير صادقى راننده مورد اعتماد اعليحضرت مرا با اتومبيل مى برد به خيابانى در مجاورت كاخ والاحضرت شمس و از آنجا محرمانه از در پشت وارد مى شديم به خانه اى كه براى والاحضرت شهناز ساخته بودند و مى رسيديم به يك زمين كوچك واليبال و بالاخره پله ها را مى گرفتيم مى رفتيم به زيرزمين، جائى كه بعدها گمان مى كنم تبديل به سينماى اختصاصى شد، آنجا با اعليحضرت ملاقات مى كرديم.
به تدريج كه دوروبر اعليحضرت را به كلى خلوت كردند و وضعى به وجود آوردند كه نتواند كسى را ببيند و مذاكره بكند، وقتى اعليحضرت مى خواست مرا بپذيرد ديگر نمى توانستم داخل اتومبيل بنشينم، اجباراً مرا مى كردند توى صندوق عقب اتومبيل و تا برسيم به كاخ، من نيمه جان مى شدم.
مرتبه دومى كه با اين وضعيت از باغ جعفر جعفرى در ولنجك به سعدآباد رفتم، اتومبيل «اوستين» كوچكى مرا به قصر مى برد. در حالى كه چمباتمه توى صندوق عقب اتومبيل خوابيده بودم رگ پايم گرفت و درد شديدى به جانم چنگ انداخت اما تكان نمى توانستم بخورم. تابستان هم بود و شرشر عرق مى ريختم. درد را تحمل كردم و صدايم در نيامد تا رسيديم به محل موعود در باغ سعدآباد. اعليحضرت منتظر من بودند. در صندوق را كه امير صادقى باز كرد من مثل يك تكه سنگ افتادم پائين. لباس تابستانى من مثل اين كه با لباس زير دوش رفته باشم خيس عرق بود. خوشبختانه «كرامپ» گرفتگى عضلات زود باز شد و توانستم سر پا بايستم.
بعد با اعليحضرت قدم زنان رفتيم زير درخت ها بى خبر از آن كه همان روز صبح باغ را آب داده اند و زمين گِل است. اعليحضرت كفش بدون بند (MOCASSIN) پوشيده بودند. چند قدم كه رفتيم ناگهان كفش در گِل گير كرد و از پاى اعليحضرت درآمد. آن هم وضعيت غريبى بود... يك بار ديگر كه با پدرم براى مذاكره به سعدآباد رفته بوديم اعليحضرت ما را بردند به سالن ناهارخورى، رفتيم چهارزانو روى ميز ناهارخورى نشستيم براى اين كه جاى مطمئنى بود و مى توانستيم خاطر جمع باشيم كه صدايمان ضبط نمى شود يا كسى براى تهيه گزارش به حرف هايمان گوش نمى كند.
البته پدرم از اين طرز رفت و آمد و مذاكره ناراحت بود و مى گفت من در اين مملكت وزير بوده ام، سناتور بوده ام، امير ارتش بوده ام، فاتح جنوب بوده ام. مى خواهم پادشاه مملكت را ببينم و با او درباره مسائل سياسى مذاكره كنم. شايسته شخصيت من نيست كه مثل دزدها به قصر پادشاه بروم ولى خوب، اعليحضرت با توجه به شرايط و احوال اين احتياطات را لازم مى دانست.
*اين مذاكرات نوعاً چگونه مذاكراتى بود؟
-محور مذاكرات اين بود كه مملكت در خطر است و اگر چاره اى نشود اول سلطنت از بين مى رود، بعد هم مملكت از هم مى پاشد. پدرم مى گفت دكتر مصدق به بن بست رسيده است و قادر نيست مملكت را اداره كند. ما از خرابى اوضاع كشور و نابسامانى هاى دستگاه و فلج اقتصادى و خالى بودن خزانه و فعال شدن حزب توده در ارتش و جاهاى ديگر اطلاعات دست اول داشتيم. تعدادى از مسئولان نظامى و انتظامى با ما تماس داشتند. سرهنگ نادرى رئيس اداره آگاهى (اطلاعات) شهربانى و سرهنگ اشرفى فرماندار نظامى دولت آقاى مصدق با من در رابطه بودند و اطلاع مى دادند كه چه مى گذرد.(۱)
*با وجود آن كه براى دستگيرى شما و پدرتان از طرف فرماندارى نظامى جايزه تعيين شده بود؟
-بله، البته خطر داشت و هر روز خطر بيشتر مى شد. به اعليحضرت گزارش شده بود كه اين ملاقات ها براى فلان كس خطرناك است و اين ها نقشه دارند كه او را بگيرند. سرهنگ نادرى كم كم دو دوزه بازى مى كرد. يك اتومبيل بيوك كروكى، از نوع اتومبيل هاى اسكورت مال دربار، دكتر مصدق به او پاداش داده بود و او با همان اتومبيل به ميعادگاه مى آمد. شبى با هم در بالاى سلطنت آباد، جائى كه تفريح گاه بود و شعر مى خواندند و ساز و ضرب مى زدند و مثل سر پل تجريش مردم با اتومبيل مى آمدند و جوجه كباب مى خوردند، قرار ملاقات داشتيم. سرهنگ با آن كه زن و بچه داشت، با همان اتومبيل كروكى اسكورت همراه خانم زيبائى آمد كه رفيقه اش بود. از داخل دستگاه شهربانى به ما خبر داده بودند كه قصد دارد مرا زير نظر بگيرد و ببيند كجا مى روم و كجا مى خوابم تا بفرستد دستگيرم كنند. اين خطرها وجود داشت ولى من هم اگر قرار بود بترسم كارمان به جائى نمى رسيد. براى به دست آوردن اطلاعات، اين ديدارها ضرورت داشت.
نشستيم و نقشه اى كشيديم. در حالى كه سرهنگ نشسته بود توى اتومبيل ما و مشغول صحبت بوديم هرمز شاهرخشاهى خودش را به مستى زد، رفت نشست پشت فرمان اتومبيل كروكى و اتومبيل را برد انداخت توى چاله بزرگى در فضاى تاريك. بيچاره سرهنگ نزديك بود قبض روح شود. از طرفى اتومبيل نو داغان شده بود، از طرف ديگر متحير مانده بود كه با آن خانم چه كند و چه خاكى به سرش بريزد. تا سرش به اين مسائل گرم بود مرحوم يارافشار پريد بالا و اتومبيل را روشن كرد و آنها را به حال خودشان گذاشتيم و به سرعت برگشتيم به مخفيگاه من، يعنى منزل ميراشرافى در خيابان باغ صبا. يكبار ديگر من در منزل مهندس ستوده كه معروف بود به مهندس سبيل با سرهنگ نادرى ملاقات كردم. اين دفعه او را دوستان خودمان سوار كردند و آوردند و تا وقتى رسيد نمى دانست به كجا مى برندش. منزل ستوده در خيابان فرمانيه بود.
براى شام فرستاديم از بيرون جوجه كباب و كباب كوبيده آوردند. وقتى به خانه برگشتيم حال من به هم خورد و دچار مسموميت شدم. بعضى دوستان معتقد بودند كه آقاى نادرى چيزى توى غذا ريخته است. شايد هم گوشت كباب فاسد بود يا اين كه چون من مدتى فرارى بودم و غذاى درستى نمى خوردم معده ام حساس شده بود. خدا مى داند. آخرين ملاقات من با سرهنگ نادرى در ماه مرداد بود. البته اين بار يك ملاقات گروهى بود.
سرهنگ قرنى (سپهبد) كه بعد از انقلاب رئيس ستاد ارتش شد و او را ترور كردند، سرهنگ رحيمى لاريجانى (سپهبد) كه آن وقت در فرماندارى نظامى بود و چند افسر ديگر علاوه بر سرهنگ نادرى در آن ملاقات حضور داشتند. وعده ملاقات را در محل باغ وحش تهران گذاشته بوديم كه متعلق به برادران دولتشاهى بود. در آنجا يك نهر آبى، شبيه سيل گير هست و چند تفنگچى را من مأمور كرده بودم كه آن طرف سيل گير مراقب باشند و اتومبيل جيپى هم آماده بود تا اگر خطرى احساس شد بتوانم از مهلكه بگريزم.
مشغول گفتگو بوديم كه آقاى يارافشار آمد و آهسته به من گفت كه اعليحضرت مرا خواسته است. به او گفتم تو تظاهر كن كه قصد ندارى برگردى. اتومبيلت را همين جا كه هست بگذار بماند. به بهانه ادرار كردن برو پشت درخت ها و خودت را برسان به اتومبيل جيپ. پشت سرش من هم برخاستم و رفتم و جيپ را سوار شديم و به سرعت كوبيديم تا ولنجك. در آنجا پدرم منتظر من بود. گفت من از پيش اعليحضرت مى آيم و ايشان گفتند كه اين ملاقات ها خطرناك است و هر لحظه ممكن است ترا بگيرند. گويا علوى مقدم گزارش داده و گفته بود اشخاصى كه اردشير با آنها ملاقات مى كند قابل اعتماد نيستند. به هر حال مرا خواسته بودند كه هشدار بدهند و مطلب مهم ديگرى هم البته مى خواستند بگويند. باز لوله شدم توى صندوق عقب اتومبيل و مرا بردند به سعدآباد. اعليحضرت سرزنش فرمودند و گفتند شما احتياط نمى كنيد و خودتان را به خطر مى اندازيد. هم من و هم پدرتان نگران شما هستيم. همانجا بود كه اعليحضرت به من فرمودند تصميم گرفته اند فرمان نخست وزيرى پدرم را صادر كنند. اين در حالى است كه براى دستگيرى پدرم جايزه تعيين شده بود...
*اتهام ايشان چه بود؟
-به موجب ماده ۵قانون حكومت نظامى، هر كس را مى توانستند بازداشت كنند. جرم پدرم مخالفت با سياست هاى جارى دولت و اظهار نگرانى نسبت به اوضاع مملكت بود. مرحوم سرتيپ كمال در كتاب خاطرات خود كه بعد از انقلاب در تهران منتشر شده يادداشتى از پدرم چاپ كرده است كه به گماردن مأمور و كنترل رفت و آمدهايش اعتراض مى كند. اين مال موقعى است كه مجلس سنا هنوز منحل نشده بود و پدرم به عنوان سناتور مصونيت پارلمانى داشت. تاريخ نامه هيجدهم مهر ۱۳۳۱ است.(۲) مجلس سنا در آبان ماه تعطيل شد. در آذرماه به موجب تصويب نامه هيئت وزيران مقررات حكومت نظامى در تهران به مدت دو ماه تمديد شد. اين مرتبه «حومه» را هم بر تهران اضافه كرده بودند و تنها دليلش اين بود كه حصارك در محدوده حكومت نظامى تهران قرار نمى گرفت و حومه را بر تهران اضافه كردند تا دستشان براى بازداشت پدرم و اشخاصى كه در شميران منزل داشتند باز باشد. سرتيپ كمال مى نويسد دكتر فاطمى كه وزيرخارجه و سخنگوى دولت بود در مصاحبه مطبوعاتى گفت اسناد و مداركى مبنى بر ارتباط سرلشگر زاهدى با سفارت انگليس و شركت نفت به دست آمده است. وقتى سرلشگر زاهدى آن نامه تند و توهين آميز را به من نوشت براى آن كه جوابى بدهم از دكتر فاطمى راجع به آن مدارك سئوال كردم جواب داد حرف باد هواست و معلوم شد اصلاً مدركى در كار نبوده است.
آن روزها هم مثل دوره بعد از انقلاب هر اتهامى به هر كس زده مى شد و احتياج به دليل و مدرك نبود. خدا شاهد است، به شرفم سوگند پدرم با سفارت انگليس و شركت نفت هيچگونه ارتباطى نداشت. تنها ملاقات او با يك انگليسى، ملاقاتش با ميدلتون كاردار سفارت انگليس بود كه آن هم به صورت علنى صورت گرفت. پدرم سناتور بود و موقعيت مهم سياسى و نظامى داشت. آقاى ميدلتون اظهار علاقه كرد به ديدن ايشان. پدرم براى اين كه هيچ شك و شبهه اى پيدا نشود گفت ملاقات بايد علنى باشد و بيايد به حصارك. آقاى ميدلتون با اتومبيل نمره سياسى آمد به حصارك. يك آقاى ديگرى هم با او بود. نشست و راجع به اوضاع صحبت كرد. گفت ما به حل مسئله نفت علاقمنديم. به حفظ مناسبات دو كشور علاقه منديم. چنين شد، چنان شد و حالا كه كار به اين جا كشيده و سفرا از دو كشور احضار شده اند من ميل دارم بدانم نظر شما چيست و اين گره چگونه باز مى شود. پدرم در جواب گفت كليد اين مشكل در دست اعليحضرت است. ميدلتون به كنايه گفت اما اين كليد زنگ زده است! پدرم خيلى به غيرتش برخورد كه يك خارجى به پادشاه مملكتش آن طور حرف بزند. رگ هاى شقيقه اش آماس كرد و خون دويد توى صورتش. به تندى گفت اگر در خانه خودم نبودم الان برمى خاستم و از در بيرون مى رفتم. من ترجمه مى كردم. ميدلتون فهميد كه بايد برود. حرف ها به همين جا تمام شد و برخاست خداحافظى كرد و رفت. تمام اين ملاقات از پانزده دقيقه تجاوز نكرد. مأمورين گزارش داده بودند كه سفير انگليس به خانه سرلشگر زاهدى رفت، آقاى فاطمى هم آن حرف را زد.
به هر حال، داستان پردازى خارجى ها هم راجع به كودتا از همين مقوله است. اعليحضرت اهل كودتا نبود. پدرم هم هر كس با او از كودتا صحبت مى كرد مى گفت نه، كودتا صحيح نيست. فكر كودتا فكر غلطى است. دولت بايد تغيير كند و مشكلات حل شود اما از طريق قانونى. در مذاكرات با اعليحضرت هم پيدا كردن راه حل قانونى مطرح بود. پدرم به اعليحضرت مى گفت شما بايد به عنوان پادشاه صريحاً عدم رضايت خودتان را اعلام كنيد تا مردم و اكثريت وكلاى مجلس وضعيت را دريابند. دكتر مصدق چون بو برده بود و مى ترسيد با رأى مجلس دولت سقوط كند رفراندوم را ترتيب داد و مجلس را منحل كرد. با انحلال مجلس، راه براى اقدام قانونى از طرف اعليحضرت باز شد و ايشان به موجب اختيارى كه قانون اساسى به پادشاه داده بود نخست وزير را عزل و نخست وزير ديگرى تعيين كرد...
*گفتيد كه آن شب وقتى به سعدآباد رفتيد مطلع شديد كه اعليحضرت تصميم گرفته است فرمان عزل مصدق و نصب پدرتان را صادر كند. اين فرامين چگونه و در كجا امضاء شد؟ دكتر مصدق در دادگاه نظامى مدعى بود كه فرمان را روى ورقه سفيد مهر نوشته اند و از ظاهر آن استنباط جعل مى شده است...(۳)
-ايشان خلاف گفته اند. متن هر دو فرمان به خط مرحوم هيراد رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهى است. فرامين را اعليحضرت در كلاردشت امضاء كردند و توسط سرهنگ نصيرى كه رئيس گارد بود به تهران فرستادند. آن شب كه من اعليحضرت را در كاخ سعدآباد ملاقات كردم آخرين بار بود كه ايشان را مى ديدم و ديگر ايشان را نديدم تا زمانى كه از رم به تهران بازگشتند. هوا تاريك شده بود كه من به حضور اعليحضرت رسيدم. وقتى مى خواستم از خدمتشان مرخص شوم فرمودند به هيراد بگو مطلبى كه به او گفته ايم تهيه كند، كاملاً محرمانه است و عجالتاً كسى نبايد از آن مطلع شود. من وقتى آمدم پائين، آقاى هيراد را در «هال» قصر كه در چهار طرف آن چهار ستون بزرگ قرار دارد براى اولين بار ديدم و عين فرمايش اعليحضرت را به او گفتم. اين مرد محترم خيلى ناراحت شد. چون به تمام و كمال رازدار بود. چنان به غرورش برخورد كه خيس عرق شد. من به راستى از روى او خجالت كشيدم. بعد از آن كه بيشتر به اعليحضرت نزديك شدم و افتخار ملازمتشان را در مسافرت ها داشتم هميشه مراقب بودم كه احترام هيراد حفظ شود. مرد محترم باشرفى بود. خيلى مذهبى بود. يكوقت بعدها ديدم در فكر فرو رفته است. پرسيدم چه پيش آمده است. گفت من حالا واجب الحج شده ام و بايد اجازه بگيرم بروم به زيارت خانه خدا.
بارى، قرار بود فرمان اعليحضرت روز يكشنبه ۱۸ مرداد به تهران برسد و همان روز ابلاغ شود. اما آمدن نصيرى به تأخير افتاد. جمعه شب بود كه نصيرى رسيد. من او را كه لباس شخصى آجرى رنگى به تن داشت سوار كردم و بردم به منزل مصطفى مقدم. فرمان نخست وزيرى را داد به پدرم (۴) پدرم صورت او را بوسيد و اعلام آمادگى كرد. چون روز تعطيل بود قرار شد فردا كه شنبه بود و هيئت دولت جلسه داشت در پايان جلسه، وقتى هنوز وزراء نرفته بودند نصيرى فرمان عزل آقاى مصدق را هم ببرد و به ايشان ابلاغ كند. ضمناً بعضى اقدامات احتياطى در نظر گرفته شد به دليل اين كه وضع عادى نبود. در فاصله همان دو روز توده اى ها به وسيله عواملى كه داشتند بوئى از جريانات برده بودند و در روزنامه هايشان نوشتند و اعلاميه دادند كه قرار است كودتاى نظامى عليه نخست وزير بشود و مردم را دعوت به مقاومت مى كردند.(۵) كودتائى در بين نبود ولى عكس العمل احتمالى مصدق و اطرافيان او يا احتمال بروز اغتشاشات و تشنجات را نمى شد ناديده گرفت.
البته نصيرى در اين جا يك اشتباهى مرتكب شد. وقتى فرمان را داد و رسيد گرفت ديگر نمى بايستى آنجا معطل شود. او براى بازداشت مصدق نرفته بود. چنين دستورى نداشت و چنين برنامه اى هم نبود. رفته بود فرمان را برساند كه رساند. ديگر نبايد آنجا معطل مى شد.(۶)
برنامه اين بود كه بعد از ابلاغ فرمان عزل به آقاى مصدق، پدرم برود به نخست وزيرى و كارش را شروع كند. محل نخست وزيرى در كاخ ابيض بود از مجموعه كاخ هاى ارگ در نزديك بازار. اما مصدق از منزل خارج نمى شد و نخست وزيرى را هم منتقل كرده بود به منزلش در خيابان كاخ. پدرم ناچار مى بايستى يك جائى را مركز كار خود قرار دهد و نظر به سابقه رياستش در باشگاه افسران و موقعيت مناسب باشگاه، آنجا را براى شروع به كار در نظر گرفته بود. قرار بر اين بود كه سرتيپ دفترى پدرم را اسكورت كند و برساند به باشگاه افسران.
*سرتيپ دفترى چه كاره بود؟
-آنوقت رئيس گارد گمرك بود و روز بيست و پنجم مرداد از طرف دكتر مصدق به رياست شهربانى منصوب شد. شهرت داشت كه او برنامه كار ما را به مصدق اطلاع داده است ولى چون پدرم او را در مقام رياست شهربانى نگهداشت ترديد دارم كه حقيقت داشته باشد. نمى دانم. خدا عالم است. به هر حال قرار بود كه دفترى با دو تا جيپ بيايد جلوى بيمارستان شماره ۲ ارتش در خيابان پهلوى، نزديك آبشار. من به اتفاق سرتيپ گيلانشاه دوبار با اتومبيل رفتم به آنجا و ديدم از دفترى و گروه او خبرى نيست.
*در اين ساعت پدرتان كجا بود؟
-در باغ حسن كاشانيان نزديك ايستگاه پسيان در خيابان پهلوى. اما چه شد كه به آنجا منتقل شديم؟ بعد از آن كه فرمان اعليحضرت به دست پدرم رسيد من مأمور شدم چند نفرى را كه لازم بود از جريان اطلاع پيدا كنند و براى بعضى از آنها وظايفى در نظر گرفته شده بود براى مذاكره دعوت كنم. به سرلشگر باتمانقليچ، سرهنگ فرزانگان، سرتيپ تقى زاده و آقايان حائرى زاده و فرامرزى و يكى دو نفر از نمايندگان مجلس تلفنى اطلاع دادم كه ساعت هفت صبح روز شنبه ۲۴ مرداد به باغ مقدم بيايند. ساعت ۸ صبح جلسه تشكيل شد و پدرم حاضران را از موضوع فرامين اعليحضرت مطلع ساخت و گفت ما قصد كودتا نداريم. ولى با اوضاع و احوال فعلى، چون ممكن است دكتر مصدق از قبول فرمان سرپيچى كند و آشوبى به پا شود مجبوريم اقدامات احتياطى به عمل آوريم و شما آقايان را دعوت كرده ام كه تبادل نظر كنيم و ببينيم فرمان چگونه و چه ساعتى بايد به دكتر مصدق ابلاغ شود و همزمان چه اقداماتى براى جلوگيرى از آشوب و بلوا ضرورى است. اين جلسه چند ساعت طول كشيد و تصميم بر اين قرار گرفت كه نصيرى ساعت يازده تا يازده و نيم شب، يعنى موقعى كه جلسه هيئت دولت تمام مى شود، به منزل دكتر مصدق برود و فرمان را ابلاغ كند. ضمناً افرادى هم كه قرار بود مقامات حساس نظامى و انتظامى را عهده دار شوند تعيين شدند و آقاى يارافشار احكام آنها را كه به وسيله پدرم ديكته مى شد نوشت. نزديك ظهر چند نفرى از حاضران به شهر برگشتند و چند نفرى براى ناهار ماندند. حدود ساعت ۲ بعدازظهر كه ناهار تقريباً تمام شده بود پسر عمه من ابوالقاسم زاهدى به اتفاق هرمز شاهراهى سراسيمه وارد شدند و اطلاع دادند كه مأمورين حكومت نظامى از محل اقامتمان باخبر شده اند و اگر دير بجنبيم همگى گرفتار خواهيم شد. اين خبر را هم سرهنگ نادرى به آنها رسانده بود.
پدرم در اين قبيل مواقع تسلط عجيبى بر اعصاب خود داشت. در حالى كه ما همه دچار التهاب و هراس شده بوديم او با خونسردى وظايف هر كدام از ما را تعيين كرد و ضمناً گفت: «اردشير! من و تو آخرين نفرى خواهيم بود كه از اين جا خارج مى شويم.» به همين قرار هم عمل شد. بعد از آن كه همه رفتند پدرم با اتومبيل مهندس شاهرخشاهى به باغ كاشانيان رفت و من هم سوار شدم، رفتم به اقدسيه براى ملاقات با سرتيپ زنگنه فرمانده دانشكده افسرى.
|