مى گذشت از سر بازار سحر خيزان دوش
پير خورشيدگران، شب شكن آينه پوش
من ز هنگامه قامت چه بگويم، مى برد
پير ما مژده صد صبح قيامت بر دوش
گفتم اى معنى جان طرف طراز سخنت
بازكن گوشه حرفى به من راز نيوش
نفسى خرج صفا كرد و تراويد چو نور
عرق آيه گل از سخن عطر فروش
- پدرت، راتبه صبح نخستين مى خورد
اى پسر دلق ميان زركش ازرق تو مپوش
آتش سفسطه اندر جگر جام مزن
يعنى از فرط غم سوختگان باده منوش
مُهر لعل لب آن بت به لبت تا كى و چند
چند چون غنچه چراغت خورد آتش خاموش
ديده را قاعده فهم طبيعت آموز
خواهى ار فهم كنى معنى پيغام سروش
نشنوى شيون افتادن مهتاب در آب
تا چو ياس از در و ديوار نياويزى گوش
نوذر پرنگ
بيا ساقى
بيا ساقى دل خورشيد بوئى
قلندر رنگ عارف آبرويى
به جان من نه بر اين خاك ره ريز
غبار از من من جانش بر انگيز
دلش را در كمالت شستشو ده
بسوزانش دلى ديگر به او ده
***
دلى حافظ خروش و مولوى جوش
ز خون دستار بندى، سلطقى پوش
دلى، زلف جنون را تاب داده
دلى، درياى خون را آب داده
***
دلى عطار بوى و ناصر آواز
هزار آواى صبح گلشن راز
بظل تاج درويشى مباهى
نرفته زير چتر پادشاهى
***
دلى گشته جهان را زير وبالا
دلى آنگونه تر، زانگونه دلها
***
دلى نازكتر از پندار منصور
به جان بگريخته از سايه نور
دلى خونين تر از روياى فرهاد
پريشان تر ز خواب لاله در باد
***
دلى چون شعر اون گلبوى و خون بيز
دلى آنگونه تر، زانگونه تر نيز