اريان مورخ كه گفته هايش ازديگر مورخان بيان كننده جنگهاى اسكندر موثق تر است باين مناسبت مى نويسد: ميگويند كه آتروپات ساتراپ ماد به او صد زن تقديم كرد كه تصور مى كنند اين زنان از مردم آمازون باشند كه به لباس مردان سواركار ملبس بودند، جز اينكه بجاى نيزه، تبر زين و بجاى سپر سنگين، سپر سبك داشتند.
اريان در آمازون بودن اين زنان در ترديد است، ولى نميگويد از چه دسته و قومى بوده اند. ضمناً چنانكه آمده، اين موضوع يعنى اصل و تبار اين زنان جالب است.
اما با مطلبى كه از هرودوت داريم ميتوانيم پى ببريم كه قومى بنام ساورومات ميتوانسته چنين زنانى را در اختيار آتروپات ماد قرار دهد، و آن قومى بود كه زنان بر آن حكومت ميكردند و كاهنان و جنگاورانشان نيز از زنان بودند.
اين زنان سلحشور ساورومات را هرودوت از بازماندگان آمازون ها ميدانسته كه در ناحيه سفلاى و لگا و منطقه مجاور اورال زندگى مى كرده اند.
در مورد اين حكايت دو مورخ ديگر يعنى ديودور و كنت كورث مطالب جالب ترى دارند.
مورخين ياد شده ميگويند: در همسايگى گرگان مردمى بودند موسوم به زنان آمازون.
اينها در جلگه اى موسوم به تميس سير در كنار رود ترمودون سكنى داشتند و ملكه اين مردم، تالس تريس نام، بر تمام مردمانى كه از كوه هاى قفقاز تا رود فاز پراكنده بودند سلطنت ميكرد.
او خواست اسكندر را ملاقات كند، و با اين مقصود از مملكت خود حركت كرد، و چون به مقر اسكندر نزديك شد به او پيغام داد كه ميخواهد از او ديدن كند و او را بشاسد. اسكندر اجازه داد بيايد.
پس از آن ملكه سپاه خود را در سرحد گرگان گذارده، با سيصد زن تمام مسلح نزد اسكندر آمد، و همينكه اسكندر را ديد، از اسب به زير جست، در حاليكه دو زوبين بدست داشت. لباس آمازونى تن آنها را نمى پوشاند و پستان چپ، آنها پديدار بود.
علاوه بر آن دامن لباس آنها تا زانو بيشتر نبود.
توضيح اينكه آمازون ها يكى از پستان هاى خود را براى شير دادن به اطفالشان حفظ ميكنند، ولى پستان ديگر را مى سوزاندند تا بهتر بتوانند زه كمان را بكشند.
ملكه به اسكندر خيره شد و ديد ظواهر او با صيت جهانگيرى هايش موافقت ندارد، چون اسكندر قدش كوتاه بود.
پادشاه مقدوتى از او پرسيد، چه مقصودى دارى؟ ملكه بى پروا جواب داد، آمده ام تا از تو طفلى داشته باشم و من شايان آنم كه وليعهدى براى تو بزايم.
اگر طفل من دختر باشد من او را نگاه خواهم داشت، و اگر پسر باشد آن را به تو تسليم خواهم كرد.
اسكندر گفت كه آيا ميل دارى جنگ كنى؟
زن جواب داد نه. مملكتم را بى حفاظ گذاشته ام و خواهش ميكنم چنان نكنى كه من بى اينكه تقاضايم برآورده شده باشد به ممكت خود برگردم.
پس از آن اسكندر او را سيزه روز در خيمه خود نگاهداشت و بعد ملكه به مملكت خود برگشت و اسكندر هم عازم پارت شد.
راجع به اين حكايت مشيرالدوله پيرنيا در كتاب تاريخ ايران باستان نظر ميدهد كه آنچه در اين زمينه سخن رفته، حتى با حغرفياى عالم در آن روزگار هم موافقت ندارد، زيرا رود فاز كه رود ريون كنونى است، در ولايت باطوم جارى است و به درياى سياه ميريزد.
بنابر اين مردمانى كه از كوه هاى قفقاز تا رود فاز مسكن شان بود، چه ربطى ميتوانستند با سرحد گرگان داشته باشد.
البته اينجا بحث صحت و سقم موجوديت زنان آمازون نيست، اما از آنجا كه اسكندر شوق بسيارى به عيش و همبسترى با زنان از خود نشان ميداده، سران و بزرگان ولايات نيز جهت راضى نگهداشتن او دختران و زنان را به حرمسرايش گسيل ميداشتند و وجود اين حكايت ها نيز هر چند بيشترش افسانه باشد باز نشانى از هديه جنس اناث به اسكندر مقدونى دارند.
حرمسراى اسكندر به جز خواجه سرايان متعدد كه از داريوش سوم برايش مانده بود خادمانى ازمقدونى نيز داشت، چرا كه عادت مقدونى ها چنين بود كه وقتى اطفالشان به حد بلوغ ميرسيدند، آنها را به قصر پادشاه ميفرستادند، تا در آنجا خدمت كنند كه خدمات آنها با كارهاى خدمه تفاوت زيادى نداشت.
اينها به نوبت پشت اطاق پادشاه كشيك مى دادند و از درى كه بى قراول بود زنان غير عقدى پادشاه را به اتاق او داخل ميكردند.
علاوه بر اينكه مقدونى ها از وجود زنان و دختران بسيارى لذت مى برند، از وجود پسران زيبا نيز جهت اطفاى شهوت بى بهره نبودند، و اين علامت بدى بود كه آنان براى ايرانى ها به ارمغان آوردند و از آن پس ايرانيان نيز باوجود داشتن زنان متعدد باين كار علاقه نشان ميدادند.
پايان كار اسكندر
بطوريكه ديديم، اطرافيان اسكندر بخصوص سرداران پيرمقدوتى از ماندن اسكندر در ايران ناخشنود بودند و از اعمال و رفتار و عيش عشرت بى حد او شديدا انتقاد ميكردند.
بهمين جهت اقدامات اسكندر و خستگى مفرط سپاهيان، آنان را وادار به عصيان كرد و لشگريان اسكندر در كنار دجله متوقف شده و شاه سى و سه ساله كه جسما فرسوده گشته بود به بستر بيمارى افتاد و نتوانست بر تب و بيمارى پيروز گردد و در سيزده ژوئن سال ۳۲۳ پيش از ميلاد در كاخ مجلل سلاطين بابل درگذشت، و همكاران نزديك و سرداران وى وارث سلطنت و كشور پهناور اوشدند و آن را ميان خود تقسيم كردند.
بعد از اسكندر وارثى كه چندى زمام امور را بدست گرفت اسكندر دوم، پسر اسكندر و ركسانه بود كه پس از مرگ پدر بدنيا آمده بود.
اما اختلافات سرداران فاتح مقدوتى موجب شد تا سرزمين هاى متصرفى او ميان آنان تقسيم شود و موجوديت سلوكيان را باعث گردد.
از مقتدرترين سلوكيان ميتوان از سلوكوس اول نام برد كه با دخترى از نجيب زادگان ايرانى ازدواج كرد و با آميختن خون ايرانى با مقدونى، كما بيش بنيان حكومت خود را استوار كرد.
اما قبلا نيز اشاره شد در نتيجه بد رفتارى سلوكى ها با مردم و تبعيت آنان از اسكندر، ايرانيان سر به شورش برداشتند و اين مبارزات موجب بر سر كار آمدن اشكانيان يا پارتيان شد.
اشكانيان
تشكيل دولت اشكانى
مقصود از پارت يا پارتيا، قسمت شمالى گرگان و خراسان كنونى است كه داريوش در كتيبه هاى بيستون و نقش رستم آن را پثو خوانده است.
يكى ازعلل اساسى پيروزى و موفقيت سياسى پارت ها حمايت مللى بود كه در سرزمين سلوكى ها سكونت داشتند و ايرانيانى كه پاى بند آداب و رسوم ملى خود بودند به سوى پارت ها روى آوردند. بعضى از مورخان در آغاز سركشى پارتيان، ارشك را نخستين فرمانرواى پارتى مى دانند كه از شهربانان يونانيان باخترى بود كه بعد از شورش عليه سلوكى ها ناچار شد به كمك پارتيان به كسب موفقيت هائى نايل شوند و غير از نواحى قبلى، گرگان و مناطق جنوب بحرخزر را ضميمه متصرفات خود سازد.
تيرداد با استفاده از حمايت معنوى سكنه بومى ايران، سى و هفت سال سلطنت كرد و شهر صد دروازه در جنوب غربى دامغان را پايتخت خود قرار داد.
پس از تيرداد، اردوان اول جانشين او شد و بعد از وى پسرش فرى پاپيت پانزده سال پادشاهى نمود و به دنبال آن فرزندش فرهاد اول و سپس برادر فرهاد يعنى مهرداد اول با روشى عاقلانه بر وسعت قلمرو اشكانى اضافه كرد، بهمين مناسبت او را پايه گذار و موسس حقيقى اين سلسله ميدانند، بعد ازفوت مهرداد اول، پسرش فرهاد دوم جانشين او شد و آنگاه مهرداد دوم اداره امور مملكت اشكانى را بعهده گرفت.
به عقيده دكتر گيرشمن در كتاب ايران از آغاز تا اسلام، در تشكيل سلسله پارت، مهرداد اول نقش كورش را ايفا كرد و مهرداد دوم نقش داريوش را.
پادشاه نخستين، سلسله اشكانى را از نظر منصرفات ارضى تشكيل داد و پادشاه اخير آن را تثبيت كرد.
مهرداد پس از ۴۸ سال درگذشت و سلطنت پس از يك دوران آشفته سى ساله به ارد رسيد.
سورن بزرگترين سپهسالار ايران در زمان پادشاهى ارد زندگى ميكرد وموجب افتخاراتى در جنگ با روميان شد، اما عاقبت به فرمان پادشاه، اين سردار نامى به قتل رسيد و پاكر يكى از فرزندان ارد به سردارى لشگر ايران انتخاب شد.
فرهاد چهارم پسر ديگر ارد پس از مرگ وى بر تخت پادشاهى نشست.
فرهاد چهارم از زنى رومى پسرى داشت كه سرانجام بعد از قتل پدر به تاج و تخت پادشاهى نشست.
از ديگر پادشاهان اين سلسله ميتوان از بلاش دوم خسرو، بلاش سوم و اردوان پنجم نام برد.
باوجود اينكه اشكانيان با قدرت تمام موجوديت تازه اى به حيات سياسى ايران داده بودند، ولى در نتيجه اختلافات و فشار داخلى و در مقابل نهضت نوينى كه به همت ساسانيان در فارس ايجاد شده بود، اردوان طى سه جنگ از اردشير بابكان شكست خورد و در نتيجه دولت مقتدر اشكانى از هم پاشيد و كار اين سلسله رو به انقراض گذاشت.
وضع زنان دردوره اشكانيان
زنان پارتى بطور عموم با مردان مجالست و آميزش نداشتند، اما با تمام اين احوال بعضى از ملكه ها بطورى كه از سكه هاى شاهان اشكانى و برخى آثار ديگر معلوم ميشود در مجالس جشن حاضر ميشدند.
براى نمونه ميتوان از فرهاد پنجم نام برد كه با مادر خود متفقا به تخت نشست و سكه هاى زمان وى نيز صورت مادر و فرزند را با هم داراست.
در اين عصر قاعده عمومى بر جدا بودن زنان از مردها قرار داشت و اندرون نجباى پارتى از بيرونى كاملا جدا بود و بهيچوجه زن ها در زندگانى خارجى مردها شركت و مداخله نداشتند.
بطور خلاصه بايد درمقام مقايسه با دوران هاى پيشين گفت كه مقام زنان نزد پارتى ها پست تر از مقام آنها نزد مادى ها و پارسى ها بود.
بهمين خاطر عدم مداخله زن ها در امور دولتى را بايد يكى از خصايص ويژه دوران اشكانى دانست، مگر به ندرت كه يك مورد آن قبلاً اشاره شد، اما اين مسأله عموميتى نداشته است.
به نمونه نادر ديگرى از جلوه زنان در اين عهد در زمان فرهاد دوم برميخوريم كه چون پدرى وى مهرداد اول درگذشت، مادرش رينو نايب السلطنه او گرديد و تا سن بلوغ عهده دار امور مملكت بود.
برخلاف زمان سلطنت بعضى شاهان هخامنشى، در دوره اشكانيان نفوذ حرمسرا و خواجه سرايان در امور دربارى بطور واضح به چشم نميخورد، و تنها در تاريخ سياسى پارت به درگيرى زن فرهاد چهارم با تيرداد اشاره شده است كه قبل از گرفتار آمدن به غضب حريف، وى را از پادرمى آورد.
در مورد قتل زنان و دختران بدست شوهران يا برادر و يا پسر، شكايت آن به عدليه رجوع نميشد و بايستى خود خانواده در اين زمينه تصميم بگيرند، زيرا معتقد بودند وقوع اين جنايت فقط بر خانواده آنها خلل وارد ساخته است، اما اگر دختر يا خواهر شوهردار موضوع چنين جنايتى واقع ميشد، امر به عدليه محول ميگشت.
مداخله زنان در امور سياسى فقط در دوره پادشاهان ضعيف ممكن بوده است كه به چند مورد آن اشاره شد.
ظاهرا ارزش اقتصادى و اجتماعى زنان در نقاط مختلف كشور اشكانى يكسان و همانند نبوده است.
در برخى از نقاط به زنان احترام ميگذاشتند، آنچنانكه گاهى مرد مطيع اراده زنش بود، اما در مورد اين امر اشكانيان وضعى متفاوت داشتند، زيرا آنها در مستور نگاهداشتن زنان كه از رسوم شرقى است افراط ميكردند.
در دوره اشكانى، زن قبل از فوت شوهرش نمى توانست شوهر ديگرى انتخاب كند، يعنى در اين عهد طلاق رايج نبود، اما زن محترمه، در صورت عدم رضايت از شوهر خود به آسانى طلاق مى گرفت.
لكن مرد در چهار مورد ميتوانست زن خود را طلاق دهد.
اول عقيمه بودن زن، دوم پرداختن به جادوگرى از جانب زن، سوم فاسد بودن اخلاق او، و چهارم اگر ايام قاعده خود را از شوهر پنهان ميكرد.
همچنين با وجود كمى اطلاعات از مجازات هاى آن زمان، همين اندازه معلوم است كه مجازات خيانت زن به شوهر بسيار سخت بود.
در اين دوره مرد حق كشتن زن را داشته، يعنى در حقيقت ميشود گفت كه حيات و ممات زن در اين زمان بدست مرد بوده است.
ازدواج با محارم در زمان اشكانيان
بعضى از مورخان خارجى، ازدواج شاهان اشكانى را با اقوام نزديك و خويشان با نهايت نفرت ياد ميكنند، و برخى از نويسندگان پارسى زرتشتى هم اين نسبت را مردود مى شناسند و معتقد هستند كه كلمه خواهر را در مورد اشكانيان نبايد به معنى حقيقى فهميد، زيرا كليه شاهزاده خانمها را شاهان پارتى خواهر ميخواندند، چون از يك دودمان و خانواده بودند، در نتيجه دختر عمو و نوه عمه و ساير زنان و دختران نزديك در تحت اين عنوان در مى آمدند.
اما نميتوان در تاريخ حقايقى را پوشيده داشت، در موضوع تاريخ نويسى جستجو و تحقيق دقيق، مسايلى را براى پژوهشگر روشن ميسازد.
از جمله در تاريخ اشكانيان ميخوانيم كه فرهاد مادر خود ته آموزاورنيا را بزنى گرفت و از سال دوم ميلادى نقش زن و شوهر يا بهتر بگويم پسر و مادر تواما به روى سكه ها ديده ميشود.
چنين ازدواجى كه اوستا بخصوص آن را تجويز كرده است، بطور حتم باعث ناراحتى وعدم رضايت زيردستان و افراد ملت نشده، بلكه پا را از اينهم فراتر ميتوان گذاشت و پيش بينى كرد كه فرهاد با اين اقدام ميخواسته دل روحانيون متنفذ را بدست بياورد...
بدن ترديد اگر عقيده نويسندگان پارسى زرتشتى در مورد كلمه خواهر و اطلاق آن به تمام زنان و دختران اقربا نيز درست باشد، در مورد كلمه مادر بهيچوجه ترديدى نيست، و اين امرنشانه آنست كه در دوره اشكانيان نيز ازدواج با محارم وجود داشته است.
زيرا همچنانكه قبلا نيز آمده، ازدواج با نزديكان در ايران قديم پسنديده بود و ظاهرا جهت اين كار را حفظ خانواده و پاكى نژاد و خون ميدانستند، اما زرتشتيان ازمنه بعد آن را مانند ساير ملل، فق العاده مذموم دانسته اند، چنانكه امروزه هم از چنين نسبتى كاملا منزه ميباشد.
البته ناگفته نماند كه ازدواج فرهاد با مادرش نيز با واكنشى از سوى رعايا روبرو گرديد و عاقبت در سال چهارم ميلادى مقتول شد و يا به روايتى ديگر به شام فرار كرد و در آنجابه گمنامى جان سپرد.
بعضى از مورخين از جمله مينورسكى نيز زناشويى خواهر و برادر و طرزعشقبازى و ازدواج آنها را در منظومه و يس و رامين فخرالدين اسعد گرگانى مربوط به دوره اشكانيان مى دانند زيرا آنچنانكه در اين منظومه توصيف شده اين قضيه با هيچكدام از دوره هاى تاريخى جز دوره اشكانيان قابل انطباق نيست.
دياكونوف در كتاب تاريخ اشكانيان در مورد ازدواج با محارم مينويسد:
در سال دوم ميلادى فرهادك با مادر خويش موزا عقد ازدواج بست.
برخى عقيده دارند كه اين موضوع حاكى از پيروزى زرتشتيگرى در سرزمين پارت ميباشد، و دليل ديگريست بر پديد آمدن واكنش و احساسات ضديونانى در ايران.
لازم است تذكر دهيم كه انتساب ازدواج با نزديكترين محارم و ذوى القربى مانند خواهر و مادر منحصرا به زرتشتيگرى، درست نيست.
چنانكه مى دانيم شاهان هخامنشى نيز با خويشان نزديك خود مزاوجت مى گردند و حتى سلاطين يونانى هم خواهران خويش را به زنى مى گرفتند. راست است كه در آن زمان و به خصوص اندكى بعد از آن تاريخ، نقش زرتشتيگرى در ايران مهم و روزافزون بوده است، با اين حال ازدواج فرهاد پنجم با موزا به هيچوجه دليل بر آن نمى باشد.