*فصلنامه «بررسى كتاب، ويژه هنر و ادبيات» كه در آمريكا منتشر مى شود، با انتشار شماره ،۴۷ كه اينك پيش روى ماست، وارد شانزدهمين سال زندگى خود مى شود و اين استمرار را به همت والاى «مجيد روشنگر» مديون است كه دست كم پنجاه سال از عمر خود را در كار نشر كتاب و مجله، به سر آورده است.
در اين شماره باز هم دو مطلب درباره «صادق هدايت» آمده كه گوئى جاذبه اش پايان ناپذير است. واقعاً كمتر نسخه اى از فصلنامه اى ادبى را مى توان پيدا كرد كه در آن يادى و سخنى از هدايت به ميان نيامده باشد. از پژوهش هاى كهنه و نوى روانكاوانه كه بگذريم، گاه حرف ها و خاطره هائى به زبان و قلم مى آيد كه ساده و سطحى است ولى چون به هدايت مربوط مى شود اهميت پيدا مى كند. يكبار هم بايد كسى اين جاذبه يكتاى فراگير را بررسى كند!
بارى اولين مطلب از «ايرج افشار» است كه به قول خودش در عبور از آمريكا، «بهانه»اى پيدا كرده كه از صادق هدايت ياد كند. «بهانه»، يادداشتى است كه او در سال ۱۳۷۵ نوشته و پس از ده سال آن را در «اوراق پيشين» يافته و به صرافت افتاده كه آن را براى بررسى كتاب بفرستد. محتواى يادداشت، آشنائى هاى اوليه نويسنده را با هدايت بازمى تاباند. براى نخستين بار، پرويز ناتل خانلرى كه معلم افشار بوده، او را به هدايت معرفى كرده است! بعدها هم هدايت را در حال گذر از خيابان و يا در مجله سخن و در كتابفروشى ها مى ديده و يكى دو بار هم با «دوستان» به خانه او رفته است! براى آن كه يادداشت خيلى هم خالى نماند، افشار يكى دو خاطره ديگر را هم در آن ريخته است. «به دستور سعيد نفيسى» سرگذشتى از صادق هدايت نوشته كه در پايان كتاب «شاهكارهاى نثر فارسى» چاپ شده.... و «در كتابخانه پدرش» به مجله اى فرانسوى برخورده كه مقاله اى از هدايت را درباره فولكلور ايران چاپ كرده بوده... آن را داده است. به «خانبابا طباطبائى» كه ترجمه كند و بعد حاصل كار را- در حدود سال ۱۳۲۸- در مجله «جهان نو» انتشار داده.... و اما نكته بامزه خاطره در پايان آن آمده:
-«مدتى كوتاه از نشر مقاله هدايت نگذشته بود كه در پله هاى پست خانه مركزى شهر تهران به (او) برخوردم... گفت: اين چه كارى بود كرده ايد؟ بيجا كرده ايد؟» خاطره ديگر ايرج افشار به «مرحوم هدايت» مربوط مى شود! وقتى بين عبدالرحيم جعفرى (مدير انتشارات اميركبير) و ورثه هدايت بر سر حق التأليف آثار او اختلاف افتاد- به قول خود افشار- «در ميان پيغمبرها به ياد جرجيس افتادند» و او را «حكم» قرار دادند... كه البته كار ميانجيگرى او هم به جائى نرسيده است. او دوبار ديگر هم به «مرحوم هدايت» پرداخته است يكبار به مناسبت درگذشت او كه «مجلسى در كتابخانه مركزى و مركز اسناد دانشگاه» ترتيب داده و يكبار هم به مناسبت تشكيل نمايشگاه «از چرند و پرند تازن زيادى»، عكس هاى هدايت و دو سه تن از افراد خانواده اش را به نمايش گذاشته و بعد به چاپ رسانده است...»
*
*حال اگر ايرج افشار، پژوهنده گرامى، بهانه اى براى ياد كردن از هدايت پيدا كرده، «محمود فلكى»، نويسنده مقيم آلمان، بى هيچ مناسبت و بهانه اى رفته است به سراغ هدايت آن هم نه با ياد و خاطره، بلكه خيلى جدى و با ابزار پژوهشى. فلكى در مقدمه «جستار» خود مى گويد كه قصد ندارد به ارزش هاى ادبى- ساختارى بوف كور بپردازد. «به نوع روايت به لحاظ زاويه ديد» نيز كارى ندارد و تنها «من راوى بوف كور» را بررسى مى كند و بعد منصفانه، جستار خود را به همين دلائل ناقص نمى داند و وعده مى دهد كه جستار كامل به زودى در كتابى انتشار خواهد يافت. پس ما هم بررسى كامل جستار را مى گذاريم براى بعد. تنها به اين نكته اصلى در جستار اشاره مى كنيم كه فلكى، تجربه ادبى هدايت را برخاسته از تمايل به مدرنيته نمى داند، چيزى كه بسيارى از پژوهشگران بر آن تأكيد مى ورزند. از جمله «رامين جهانبگلو»، هدايت را از نظر روى آورى به مدرنيته، «پديده اى نادر» به شمار مى آورد و او را «تنها چهره روشنفكرى مدرن در صد سال گذشته» مى داند كه تعلق خاطر روشنفكرى را دارد كه مى خواهد جهانى بينديشد. (بازتاب ۸۹۷).
فلكى در برابر مى گويد هدايت چگونه مى توانسته در جامعه اى مانند ايران كه هنوز مدرنيته را به معناى... دموكراتيك آن تجربه نكرده بوده، در خلال مدرنيته «زيست كرده باشد» نويسنده بعد مى پرسد «آيا با چهار سال زندگى در فرانسه و خواندن كتاب مى توان مدرنيته را زيست، يا درونى كرد؟»
به باور فلكى «آنچه راوى بوف كور را به عنوان انسان عصر هدايت، طبيعى جلوه مى دهد، نه مدرن بودنش كه «اضطراب» اوست... بدبينى و تنهائى هدايت نتيجه نااميد شدن از مردمى است» كه در پيرامون خويش مى بيند و اين ارتباطى با انسان مدرن يا رشد مدرنيته ندارد» آن هم «در جامعه اى كه نه سكولاريسم را تجربه كرده و نه خردگرائى و روشنگرى، در آن عملكردى تعيين كننده دارد.» فلكى مى افزايد اگر مردم عادى با تكيه بر باورهاى سنتى مى توانند از شدت ضربه هاى زندگى مدرن بكاهند، روشنفكران، اين نقطه اتكاء را نيز ندارند و در برخورد با مدرنيته گرفتار اندوه و اضطراب مى شوند. راوى بوف كور يكى از آنهاست كه چون قادر نيست رفتار مردم را دريابد از آنها سر خورده و بيزار مى شود. او ناتوانى خود را با بيزارى از ديگران جبران مى كند. «او از همه بيزار است، چرا كه او را نمى فهمند»! راوى خود مى گويد تنها كسى كه مى تواند او را بفهمد، سايه اوست. «انگار بايد رجاله ها و احمق ها هم، روشنفكران را بفهمند!» راوى حتى كوششى هم نمى كند كه خود را به ديگران بفهماند و يا براى فهم ديگران به آنان نزديك شود، چيزى كه ضرورى ترين حركت انسان مدرن است. او خود مى گويد: «به من چه ربطى داشت كه فكرم را متوجه زندگى احمق ها و رجاله ها بكنم كه خوب مى خوردند، خوب مى خوابيدند و خوب جماع مى كردند و ذره اى از دردهاى مرا حس نكرده بودند....»
-محمود فلكى در جستار ناكامل خود- پس از مقايسه هدايت و كافكا و برجسته ساختن تفاوت هاى ميان آن دو، رنج و اندوه راوى بوف كور را بيشتر همانند «رنج هاى ورتر جوان» (آفريده گوته) مى بيند. اگر چه ورتر انسانى سكولار است و از زيبائى هاى اين جهانى لذت مى برد. حال آن كه «راوى» نه تنها از زندگى لذت نمى برد كه از آن بيزارى مى جويد. «منِ راوى سرگشته و معلق است. نه زمينى است، نه آسمانى، نه مدرن است، نه سنتى و در عين حال اندكى از هر كدام را در خود دارد... يعنى او در اصل «من» ندارد. يك «نه من» است!»
*به گفته فلكى «نه من» راوى بوف كور به نوعى هنوز در وجود بسيارى از اهل قلم و انديشه ايرانى، به ويژه در آنهائى كه داعيه پست مدرنى هم دارند،... ادامه دارد... تا زمانى كه اين نه من، من نشده است، نه جامعه دموكراتيك خواهيم داشت و نه ادبيات جهانى.... ... آن چه كه بسيارى خيال مى كنند به آن رسيده اند، «من» نيست، منيت و خودبزرگ بينى است...»
***
فيلسوفِ بى كتاب!
*در بررسى كتاب تازه، «رضا صابرى» به نقد كتابى پرداخته با عنوان «ديدار فرهى و فتوحات آخرالزمان» كه مجموعه اى است از سخنرانى هاى «احمد فرديد» كه از سوى يكى از شاگردان او (محمد مددپور)، چند سال پيش در تهران انتشار يافته است. كتاب با آن كه كهنه است، ولى گمان نمى كنيم پيش از اين در نشريات برونمرزى معرفى و بررسى شده باشد. اهميت كتاب هنگامى بيشتر مى شود كه بدانيم، نخستين كتاب درباره كسى است كه او را «فيلسوف شفاهى» و «فيلسوف بى كتاب» ناميده اند. از او در محافل روشنفكرى- پيش و پس از انقلاب- بسيار ياد شده ولى جز همتايان موافق و مخالفش، كسى درست نمى داند كه او كيست و مهمتر از آن حرف حسابش چيست! از «فرديد» جز چند مقاله و ترجمه چيزى منتشر نشده و خود او در سبب اجتناب از نوشتن گفته است: «رسم من اين است كه هر بار كه چيزى بنويسم يك هفته بعد (كه آن را) بخوانم... از آن خوشم نمى آيد. يعنى زمان كه بگذرد، داورى من هم عوض مى شود!» شاگردان او نيز در اين مورد نظر داده اند. «داريوش شايگان» مى گويد «از آن جا كه چيزى نمى نوشت، از نوشتن ترسى بيمارگونه داشت» و مى افزايد كه «هر آن چه را ديروز گفته بود، فردا تكذيب مى كرد». «احسان نراقى» هم مى گويد: «يكبار يك خط ننوشت، چرا؟ چون بتواند آن را حاشا كند و زير حرف خود بزند!... چطور ممكن است يك فيلسوفى نزديك به هشتاد سال عمر كند، اما از او يك خط هم باقى نماند؟»
-صابرى، ناقد كتابِ «ديدار فرهى»، مى گويد، به جاى قلم، «يك ابزار ساده حاصل از مدرنيته (كه آن را نفى مى كرد)، يعنى ضبط صوت حرف هاى او را براى ضبط در تاريخ نگاه داشته است» البته اخيراً اينترنت نيز به كمك او آمده و «باعث شده كه حرف ها و ديدگاه هايش در سراسر جهان پراكنده شود.» صابرى سبب امتناع فرديد از نوشتن را در دو چيز مى داند يكى آن كه فرهنگ سنتى ايران يك فرهنگ شفاهى است و در آن «مكتوب بدون حضور صاحب فكر» اهميتى پيدا نمى كند- ديگر آن كه «فرديد» آنگونه كه از حرف هايش برمى آيد «فردى بسيار عصبى و پريشان فكر» است و نظم فكرى ندارد. به همين دليل هم نشستن و نوشتن براى او دشوار بوده است...»!
ناقد پس با تكيه بر مجموعه سخنرانى هاى فرديد در سال ،۱۳۵۸ اوائل انقلاب كه از ۲۳ نوار صوتى استخراج شده، به بررسى «ديدگاه هاى پراكنده و گاه متضاد» او در زمينه هاى مختلف ادبى، اجتماعى، سياسى، فلسفى، زبانشناسى و دينى» مى پردازد. نظرات او «به صورت پاره پاره» در سخنرانى هاى مختلف آمده كه: پيوستگى منظمى هم به يكديگر ندارند. مجموعه تدوين شده آنها را هم بايد بارها خواند تا فهميد. كوشش و مرارت ناقد براى فهم و درك مجموعه فلسفى فرديد و جمع بندى نظرات او، كار ما را نيز آسان كرده است!
*
حكمت تركيبى!
*به گفته صابرى، فرديد عناصر اصلى حكمت خود را- كه آن را حكمت انسى مى نامد- از نظرات اين پنج نفر گرفته است: ابوحامد غزالى، محى الدين عربى، كارل ماركس، مارتين هايدگر و روح الله خمينى.
-غزالى «عرفان و شريعت بدون فلسفه» را ترويج مى كرد و بر اين باور بود كه فلسفه يونان كه در خدمت كلام اسلام درآمده، سبب گمراهى شده است. او نه تنها فلسفه ارسطو كه نظرات تأثير پذيرفته از او را كه از سوى فارابى و ابن سينا وارد شرق مى شد و لباس اسلامى مى پوشيد، رد مى كرد. فرديد به پيروى از نظريه غزالى مى گويد كه «غربزدگى» در شرق در واقع با يونان آغاز شده است و «مشرق هنگامى در سعادت خواهد بود كه از غرب و سلطه عقلانى آن آزاد شده و شيوه وحيانى را در پيش گيرد» و «بوعلى سينا براى من يك زنديق است»! ولى از او بدتر «ملاصدرا» است كه در فلسفه او «تقواى قرآنى» فراموش شده است!
-ابن عربى، فيلسوف آندلسى، معتقد بود كه تاريخ از «آدم» شروع مى شود و با پنج پيامبر برجسته، يعنى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد، ادامه پيدا مى كند و «ما اكنون در دوره نزديك به پايان تاريخ يا دوره «حقيقت محمديه» قرار داريم. فرديد همين دوره بندى را گرفته و نام دوره ها را عوض كرده و آنها را پريروز و ديروز و امروز و فردا و پس فردا ناميده است. «ما اكنون در دوره چهارم يا «فردا» هستيم و دوره پنجم يا پس فردا دوره ظهور و قيام حضرت مهدى است كه جهان را از تسلط و حجاب غرب آزاد مى كند!»
-در مورد فصل بندى هاى تاريخى، كارل ماركس نيز به كمك فلسفه فرديد آمده است! تاريخ ابتدا و انتهائى دارد و پس از گذر از مراحل مختلف به دوره آغازين خود بازمى گردد. فرديد همين ايده را به بيان ديگرى پيش مى كشد.» حركت تاريخ در مسير اجبارى خود از «امت واحده» كه در «پريروز» وجود داشته دور افتاده، از ديروز و امروز و فردا گذر كرده و سرانجام به پس فردا خواهد رسيد كه دوباره منجر به تشكيل «امت واحده» خواهد شد.» (با اين حرف ها، به ظاهر روشن مى شود كه رهبر اصلى و عقيدتى ماركسيست هاى اسلامى چه كسى بوده است!)
-فرديد مسئله غفلت انسان از «وجود» و پرداختنش به «موجود» را از متافيزيك هايدگرى گرفته و آن را به «غفلت از حقيقت» برگردانده و مى گويد «تاريخ مغرب، تاريخ غروب حقيقت است!» و «با اين بازى زبانى سعى مى كند به غرب و دستاوردش، مدرنيته حمله كند.
-و اما نظرات آيت الله خمينى نيز در فلسفه تركيبى فرديد نقش ايفا كرده است. خمينى از نظر او رهبرى است كه جامعه ايران را به سوى تشكيل «امت واحده پس فردا» هدايت كرده است! با اشاره به انقلاب اسلامى مى گويد: «سراسر تاريخ غرب باطل است. بايد به تعالى بازگشت. تعالى به رهبرى امام خمينى به سراغ ما آمده است!» جالب است كه در آن سال نخست پس از انقلاب، ،۱۳۵۸ فرديد پيش بينى مى كند كه اين «تعالى» دامنگير غرب هم مى شود. «البته بايد مدتى طول بكشد و غرب هم تغيير بكند و تعالى از باطل به حق به سراغ همه ابناء بشر بيايد!» او معتقد است كه در زمان رهبرى ولى فقيه به پس فردا و ظهور حضرت امام مهدى مى رسيم.
*
در راهِ «پس فردا»!
*از حرف هاى فلسفى كه بگذريم، فرديد نظراتى نيز در سياست و فرهنگ داشته است. او كه سخنرانى هايش در دوره اوج مبارزه مكتبى ها با «ليبراليسم» ادا شده است، «مهندس مهدى بازرگان» را نماينده سياسى و «عبدالكريم سروش» را نماينده فلسفى و نظريه پرداز ليبرال ها معرفى مى كند و به آنها ناسزا مى گويد. به گفته او «طاغوت»، خداى بازرگان است! او از ماركسيست ها هم بدتر است. آنها مى گويند، خدا نيست، ولى بازرگان مى گويد «خدا هست، ولى كدام خدا؟!». سروش را هم دنباله رو «كارل پوپر» مى داند و مورد انتقاد قرار مى دهد. نظر فرديد در مورد لزوم تصفيه حساب با ليبرال ها و ماركسيست ها به همان شيوه اى كه او مى گفت، انجام گرفت: «اول بايد به حساب ليبرال ها و بعد به حساب نيروى چپ رسيد.»
-جالب است كه از نظر فرديد، جمال الدين اسدآبادى، اقبال لاهورى و على شريعتى هم غرب زده بودند. چون «فكر آزادى و برابرى را ترويج» و مردم را به آموختن علوم غربى تشويق مى كردند! اين دو، (سيدجمال و شريعتى) خواسته اند «عدالت غربى را با عدالت قرآنى» جمع كنند و براى اين كار از احاديثى استفاده مى كنند كه با تفكر غربى جور درمى آيد.
*
*رضا صابرى، ناقد «ديدار فرهى» مى گويد، فرديد به حقوق بشر، دموكراسى، ليبراليسم و دستاوردهاى انقلاب فرانسه و انقلاب مشروطيت و علوم انسانى بى اعتقاد بود و آنها را نتيجه خردگرائى و غرب زدگى مى دانست: «دموكراسى را به هيچ طريق قرآنى نمى توان طرح كرد. حقيقت پريروزى و پس فردائى است كه در حكومت اسلامى تحقق مى يابد. دموكراسى مال يونان است و انسان يونانى، مظهر طاغوت!» و «علوم انسانى نشانه بيمارى بشر است!»
-صابرى مى افزايد كه فرديد در جريان انقلاب اسلامى از حزب الله پشتيبانى مى كرد: او همانند ماركس و آيت الله خمينى، انقلاب قهرآميز را براى تغيير وضعيت كنونى و رسيدن به جامعه بى طبقه و به تعبير خودش «جامعه پس فردا»، ضرورى مى دانست.
-صابرى از يك «دانش» ديگر فرديد نيز كه علم الاسماء يا «اتيمولوژى» باشد ياد مى كند كه ريشه شناسى واژه هاست. ولى مى گويد كسى كه ادعاى واژه شناسى دارد، درست نمى داند هر واژه را در كجا به كار ببرد و «بسيارى از جمله هايش از نظر دستور زبان غلط است.» در سخنرانى ها، «از اين شاخه به آن شاخه مى پرد پاسخ هائى را هميشه آماده دارد كه مستدل نيستند. ذهن او پريشان است، زبان او گنگ و نامفهوم و سخن او بى ارتباط منطقى با كل انديشه اش...»
او نه زبان شناس است، نه عارف و حكيم و نه فيلسوف. او را شايد بتوان يك «شريعتمدار انقلابى مسلمان» به شمار آورد. حرف آخر رضا صابرى ناقد كتاب «ديدار فرهى» نيز خواندنى است:
-فرديد جانبدار فلسفه غزالى است كه «نقد و نفى او از فلسفه يونان و عقل انسانى موجب ركود و وقفه انديشه در جهان اسلام شده است. اگر روند پيدايش ابوريحان ها، رازى ها، ابن سيناها و ناصرخسروها، ادامه يافته بود ما اكنون خود بخشى از غرب بوديم... نسخه اى كه فرديد مى نويسد هيچ دردى را در تاريخ انديشه اين مرز و بوم درمان نخواهد كرد. خط نهائى تفكر غزالى از نظر دينى و علمى به ملامحمدباقر مجلسى و از نظر سياسى به حكومت شاه سلطان حسين صفوى منتهى شده است!»*
*بررسى كتاب، ويژه هنر و ادبيات، دوره جديد، شماره ،۴۷ لس آنجلس، بهار ۱۳۸۵.