خنك آن قمار بازى كه ببافت هر چه بودش
و در او نماند الا هوس قمار ديگر
ديوان شمس
پاكباخته هاى سياسى كه همه ى آبرو و شرفِ سياسى و اجتماعى و مذهبى خود را- البته اگر واقعاً داشته اند- باخته اند، حالا به ملاقات هم مى روند تا در مقابل لعنت و نفرين خلقى كه گرفتارشان كرده اند، به يكديگر مباركباد بگويند!....
آن كشيش بادام فروش، كه سر ميز شام محمدرضاشاه پهلوى در تهران، او را بزرگترين سياستمدار دوران خواند و ايران او را «جزيره ى ثبات» ناميد، خنجرى در آستين، پنهان داشت و چند صباحى بعد، با چند ناكس همتاى خود، سينه ى «دوست»! را دريد و آتشى در ايران و سراسر منطقه روشن كرد كه نزديك سى سال است مردم اين منطقه و به صورتى، مردم جهان را مى سوزاند. و اين آخوند نمازفروش، اميد و آرزوى مردم ايران را به بازى گرفت و هشت سال، مظهر كامل پوچى و بى عرضه گى و بى لياقتى شد و زمينه ى تسلط حيواناتى گزافه گو و كج سخن و هرزه دراى را فراهم آورد كه عالم و آدم را به مصاف! مى خوانند و مصداق كامل لاف در غريبى و گوز در بازار مسكرها هستند.
رسانه هاى گروهى هم چه در آمريكا و چه در ايران و جهان، نمى توانند يا نمى خواهند كارنامه ى اعمال اين دو جانور سياسى- مذهبى را طرح كنند و زشتى كارشان را برملا سازند و محكومشان كنند كه خودبخود محكوم هستند...
حالا، جيمى كارتر و محمد خاتمى، اين دو پاكباخته ى آبرو گم كرده كه به ملاقات هم مى روند و يا رفته اند، چه دارند و چه داشتند كه با هم بگويند؟!...
شايد «هوس قمار ديگر»!.... و در اين جهان آشفته كه «درهم افتاده چون موى زنگى» و حيواناتى نظير همين سياسى- مذهبى ها، آن را به اين روز انداخته اند، هيچ چيز بعيد نيست... حتى امكان قمار ديگر به اين آبرو باختگان!....
شرنگ