Nimrooz
Vol. 18, No. 899, September 15, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۹ - جمعه ۲۴ شهريور ۱۳۸۵
محمود كيانوش
در خرگاه شب (۱۹)
003852.jpg
كيانوش
از عرش ِ جنون كلاه
گفتم كه به آفتاب ره خواهم يافت،
اين چشمه در آن چشم ِ سيه خواهم يافت؛
از جامه خاكيان برون خواهم شد،
پاكى همه در آب ِ گُنه خواهم يافت؛
آن را كه اميد مى نيابد هرگز،
در تلخى ِ يأس ِ آن نِگه خواهم يافت؛
بيدارى ِ جست و جو به سر خواهم بُرد،
بر دامن ِ راز خوابگه خواهم يافت؛
از رفته عمر اگر نبرّم پيوند،
اين مانده عمر را تبه خواهم يافت؛
بر خاك ِ نياز سر فرو خواهم سود،
از عرش ِ جنون به سر كُله خواهم يافت:
افسوس كه گنج ِ آرزو را در خاك،
دور از تب و تاب ِ مهر و مه خواهم يافت.
تهران، ۱۳۵۱

در حاشيه اين غزل
چشمِ معشوقِ شاعرانِ ايرانى، ازديرباز تا به امروز، چشمِ سياه بوده است، هرچند كه در شعر نو چشمِ آبى، چشم سبز، و گاهى چشمٍ ميشى هم جوازِ زيباييِ شعرى گرفته است. در شعر عاشقانه كلاسيك تقريباً هيچ معشوقى نيست كه چشمانش سياه نباشد، همان طور كه موى معشوق هم هميشه سياه بوده است. البتّه در شعر نو فارسى موى طلايى در زيباشناسى نسبت به موى سياه درجه بالا ترى پيدا كرده است. موهاى معشوق را اگر به آبشارى طلايى، آبشارى از نور، يا به كلاله طلايى ذرّت تشبيه كنند، حتماً از آبشارِ سياه، يا آبشارٍ آبنوس دلپسندتر خواهد بود.
چشمِ سياه، شاعر كلاسيك را بيدرنگ به يادِ آهو يا غزال مى انداخت. آهو يا غزال هم چشمانى درشت و سياه دارد، هم اندامى خوشتراش، و ضمناً يك نوع از آهوست كه از ناف او مُشك مى گيرند، و مُشك كه تقريباً سياهِ مايل به سرخ يا مايل به قهوه اى است، يعنى مشكى است، هم در رنگ به مويِ معشوق مى ماند، هم از آن عطرى در هوا مى پيچد كه يادآورِ عطرِ موى معشوق در مشامِ عاشق است. با درنظر داشتنِ اين سلسله پيوندهايِ حسّى و خيالى است كه مثلاً «سعدى» مى گويد:
نگويمت كه گلى بر فرازِ سروِ روان؛
كه آفتابِ جهانتاب بر سرِ علمى؛
تو مشك بويِ سيه چشم را كه دريابد:
كه همچو آهوى مشكين از آدمى برمى!
و «حافظ» ، همشهريِ سعدى، يك قرن بعد از او همين تصويرها را در غزلى چنين به كار مى گيرد:
دردا! كه از آن آهوى مشكينِ سيه چشم
چون نافه بسى خونِ دلم در جگر افتاد!
از رهگذرِ خاكِ سرِ كوى شما بود
هر نافه كه در دستِ نسيمِ سحر افتاد!
و «رودكى سمرقندى» هم، وقتى كه از «سياه چشمان» ياد مى كند، با اين استعاره به «زن زيبايِ عشق آفرين» درمعنايِ عامّ نظر دارد. به عبارت ديگر، از همان عهدِ رودكى، و لابد خيلى پيشتر از عهدِ او، در نزدِ مردمِ ايران زمين تركيبِ «سياه چشم» به تنهايى مى توانسته است معيار زيباييِ زن و معشوق باشد، معشوقِ زمينى، بدونِ هيچ كنايتى به معشوقِ آسمانى، بدونِ هيچ گريز زدنى به عالمِ عرفانى:
شاد زى با سياه چشمان، شاد،
كه جهان نيست جز فِسانه و باد!
زآمده شادمان ببايد بود،
وز گذشته نكرد بايد ياد!
من و آن جعد مويِ غاليه بوى،
من و آن ماه رويِ حور نژاد:
باد و ابر است اين جهانِ فسوس،
باده پيش آر، هرچه بادا باد!
و اين نمودِ زيبايى زن در «چشمان سياه» همچنان تا عصرِ ما در زيباشناسيِ شعريِ بسيارى از شاعران ادامه يافته است، حتّى در زيباشناسيِ «نيما يوشيج» كه مى خواست در شعر همه چيز را نو يا ديگرگون كند، حتّى زبان را، بى پروايِ آنكه اگر نظامِ طبيعى زبان را براى ديگرگون كردن و نو نماييِ آن درهم بريزى، پيوندِ خود را با اهلِ زبان بريده اى، و درواقع هنرنكرده اى، به هنر نرسيده اى، و در فاصله خود و هنر ابرى از غبارِ آشفتگى برانگيخته اى. همين «نيما يوشيج» در منظومه «افسانه» اززبانِ افسانه به عاشق مى گويد:
همّتى كن كه دزديده، او را
هر دمى جانبِ تو نگاهى ست.
عاشقا، گر سيه دوست دارى،
اينك او را دو چشمِ سياهى ست،
كه زِ غوغاى دل غصّه گوى است! «
امّا از زمانى كه گروهى از شاعران صفتهايِ زيباييِ معشوقِ زمينى را در حالتِ كنايه و استعاره براى معشوقِ آسمانى به كار گرفتند، معشوقِ زمينى، با همه صفتها و نمودها و جلوه هاى جسمانيِ خود سمبول يا نمادى از معشوقِ آسمانى شد، چنانكه گويى معشوقِ زمينى آيينه اى است كه خدا خود را در او متجلّى كرده است، و ديگر مهمّ نبود كه اين معشوق زنى است زيبا روى مشكين مويِ سياه چشم، يا مردى است در سنّ نوجوانى كه هنوز بر چهره زيبايش غبارِ ريش و سبلت ننشسته است. آنوقت بود كه رفته رفته موى سياه و چشم سياه يادآور ظلمتِ كفر شد تا انجا كه» كفر «را به منزله استعاره اى براى موى معشوق به كار مى بردند.» عطّار نيشابورى «يكى از همين شاعران عرفانى است كه در غزلى پيوند كفر و ايمان را با كاربرد زلف سياه و چشم سياه معشوق نشان مى دهد. آنجا كه عاشق دل به زيبايى معشوقِ زمينى مى بازد، حتّى اگر دختر ترسايى باشد و عاشق را به بستنِ زنّار وادارد، باز هم عاشق، اگر شيخ صنعانى باشد، در كفر دختر ترسا ايمان را يافته است و به خدا عشق ورزيده است. حالا اين غزل» شيخ عطّار «را مى خوانيم، كه گويى در قالب» شيخ صنعان «با» پير زاهد «خود سخن مى گويد:
نگارى مستِ لايعقل، چو ماهى،
در آمد از درِ مسجد پگاهى:
سيه زلف و سيه چشم و سيه دل،
سيه گر بود و پوشيده سياهى،
زِ هر مويى كه اندر زلفِ او بود
فرو مى ريخت كفرى و گناهى.
در آمد پيشِ پيرِ ما به زانو،
بدو گفت:» اى اسيرِ آب و جاهى!
فسردى همچو يخ از زهد كردن!
بسوز آخر چو آتش گاهگاهى! «
چو پيرِ ما بديد اورا، بر آورد
زِ جانِ آتشين چون آتش آهى.
زِ راه افتاد و روى آورد در كفر،
نه رويى ماند در دين و نه راهى!
به تاريكى زلفِ او فرو رفت،
به دست آورد از آبِ خضر چاهى.
دگر هرگز نشانِ او نديدم،
كه شد در بى نشانى پادشاهى!
اگر عطّار با او هم برفتى،
نيرزيديش عالم برگِ كاهى!
البتّه بسيارى از شاعران نوبين و نو انديشِ زمان ما وقتى كه از لب، يا چشم معشوقِ خود سخن مى گويند، كارى به اين ندارند كه لبهاى او لعل است، يا شراب سرخ است؛ يا چشم او سياه است و درشت و مست همچون چشمِ غزال. آنها در هر يك از اعضاى جسمِ معشوق چيزى احساسى و عاطفى و روحانى مى بينند، چيزهايى كه پيوندِ ميانِ زن و مرد را به تجلّى انسانيت در عشق نشان مى دهد. مثلاً» احمد شاملو «در بندى از شعر عاشقانه» سرود پنجم «مى گويد:
آن لبان
از آن پيشتر كه بگويد،
» شنيدنى «است.
آن دستها
بيش از آنكه گيرنده باشد،
مى بخشد.
آن چشمها
پيش از آنكه نگاهى باشد،
» تماشايى «است.
و من خود در جوانى، كه بيست و يك يا بيست و دوسالى از عمرم مى گذشت، در يك دوره كوتاه كه شعر منثور يا آهنگين مى نوشتم، در شعرى با عنوانِ» دو جهانِ بزرگ «گفتم:
دو ستاره،
دو درياچه آرام،
سرشار از آسمان و بهار،
موّاجِ مهر،
درخشانِ انديشه.
دو كبوترِ طلاييِ راز،
دو گوى الماسِ رمز،
دو مرواريدِ درشتِ ابهام.
در كرانه آنها ايستاده ام
با اطمينانِ پولاد،
و آرامشِ سنگ؛
بى لغزشى در نگاه،
بى لرزشى در لب.
دو جامِ شراب:
با رنگِ پندار،
با طعمِ افسانه،
با تلألؤ زيبايى.
دو بوته سرور،
دو شكوفه شادابِ شعر،
دو حبابِ بلورِ معنى،
دو جهانِ بزرگ
در دو جامِ كوچك؛
در كنارِ من،
در برابرِ من،
و برايِ من:
چشمانِ تو را مى گويم.
امّا در غزل» از عرشٍ جنون كلاه «صحبت از راه يافتن به آفتابِ دريافتن و دانستنِ معناى هستى و زندگى است. سپهرى كه در بالاى سر خود، يا در واقع در گردِ زمين، مى بينيم، يك چشمِ سياه است كه درميانِ آن، نگاهِ اين بيكرانه سياه، يعنى خورشيد، به ما دوخته شده است، يا ما در اين چشمِ سياهِ بيكرانه چيزى جز همين نگاهِ درخشانِ خورشيد نمى بينيم. در سياهيِ اين چشم مى خواهيم آن را كه اميد هرگز نمى يابد، يعنى راز هستى را بيابيم، امّا اين جست و جو را در تلخيِ ياسِ اين نگاهِ روشن دنبال مى كنيم. هركس در نوبتِ خود و به سهمِ خود، همين كه از دوره كودكى و نوجوانى بيرون آمد و خوردن و خفتن و روزگار گذراندن برايش تكرارى ملال آور شد، بيقرار مى شود، بيقرارِ دانستنِ، دانستنِ رمزِ هستى و معناى زندگى، و با اين مقصود هركس به راهى مى رود و مى پويد و مى جويد تا بيابد، و ناگهان سر بلند مى كند و مى بيند كه همه آن چيزهايى كه در اين پوييدن و جوييدن به خود گفته است و آرزوى يافتننش را داشته است، در چشمِ سياهِ كورِ سپهر همچنان پنهان مانده است. آيا ما خود رمز هستى و رازِ حياتيم و بر خود نامكشوف خواهيم ماند؟ نمى دانم! لا ادرى! حافظ مى گويد:
چو عاشق مى شدم، گفتم كه بردم گوهرِ مقصود،
ندانستم كه اين دريا چه موجِ خون فشان دارد!
زِ چشمت جان نشايد برد، كز هرسو كه مى بينم:
كمين از گوشه اى كرده ست و تير اندر كمان دارد!
و همان عطّار نيشابورى، كه قصّه عشقِ يا شورِ دانستنِ رمزِ رمزها و رازِ رازها را دراز و عمرِ آدمى، يا ظرفيتِ رمزشناسى و راز شكافيِ انسان را كوتاه و تنگ ديده است، مى گويد:
گفتم كه كنم قصّه سودايِ تو كوتاه،
چون قصّه عشق تو دراز است، چه تدبير!
گفتم كه كنم توبه ز عشقِ تو، وليكن
عشقِ تو حقيقت، نه مجاز است، چه تدبير!
لندن- ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۶ 
نشانى سايت شعرهاى انگليسى محمود كيانوش:
www. kianush. com

ايران
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •