|
خاطرات حميد زرگرى
به عنوان نماينده نظامى حزب توده با ناصر خان قشقائى در جنوب ملاقات كردم.
تا با كمك ايل قشقائى بر عليه رژيم سلطنتى قيام بكنيم
در مهاجرت عضو سازمان حزبى پراگ و چند سالى مسئول آن بودم. در سال ۱۹۷۱ سازمانهاى حزب را در كشورهاى بلوك شرق تعطيل كردند. رهبرى حزب كه در رأس ان كيانورى قرار گرفته بود با ما تماس خود را قطع كرد. بعد از پيروزى انقلاب بهمن نظر به اينكه مخالف با سياست داخلى حزب بودم وبه كيانورى باور نداشتم ديگر به سراغ حزب توده ايران نرفتم.
|
|
زرگرى
|
در سال ۱۳۰۵ شمسى در تبريز متولد شدم. پدرم كارمند راه آهن بود. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را درشهرهاى مختلف ايران با ششم طبيعى در دبيرستان فردوسى تبريز به اتمام رسانيدم. در سالهاى ۱۳۲۸ شمسى تا ۱۳۳۱ فارغ تحصيل از دانشكده افسرى تهران شدم. اين دوره از تحصيل در دانشگاه نظامى تهران ادامه يافت و در بهمن ۱۳۳۱ بعلت زندانى شدن قطع گرديد. در سالهاى ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۲ ميلادى تحصيلات خود را در دانشكده الكترومكانيك دانشگاه حمل و نقل پراگ با تيتر مافوق ليسانس در رشته راه آهن به پايان رسانيدم. در سالهاى ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۶ ميلادى در دانشگاه مذكور دوره دكتراى خود را در رشته ساختمان مترو و بهره بردارى از ان باتمام رسانيدم.
اشتغال
در رشته راه آهن و مترو در دانشگاه و سازمان پژوهش و مهندسى مشاور در پست هاى مختلف كار كرده ام. پنج سال در كشور الجزاير و بعد از انقلاب بهمن، نه ماه در تهران در پست مدير فنى متروى تهران بودم.
سياست
در سال 1325 در شهر شاهرود وارد حزب توده ايران شدم. بعد از اينكه افسر شدم عضو سازمان افسرى حزب توده ايران بودم. در اواخر سال ۱۳۳۱ شاخه ما لو رفت و من با چهار نفر ديگر زندانى شدم. در بهار ۳۲ به قيد ضمانت از زندان ازاد شدم.
بعد از كودتاى ۲۸ مرداد مجبور به اختفا شدم. دو سال در ايران مخفى بودم. در زمان مخفى بودن به عنوان نماينده نظامى حزب مان با ناصر خان قشقائى در جنوب ملاقات كردم. قرار بود از جنوب با كمك ايل قشقائى بر عليه رژيم سلطنتى قيام بكنيم. هشت ماه در شيراز بودم. در تهران در تماس نزديك با بوروى سازمان افسرى با سروان عباسى معروف در جريان لو رفتن سازمان افسرى و پراكنده شدن حزب بودم...
در تابستان سال ۵۵ ميلادى از طريق بغداد به اروپا فرار كردم و نهايتا در پراگ مقيم شدم. در مهاجرت عضو سازمان حزبى پراگ و چند سالى مسئول آن بودم. در سال ۱۹۷۱ سازمانهاى حزب را در كشورهاى بلوك شرق تعطيل كردند. رهبرى حزب كه در رأس ان كيانورى قرار گرفته بود با ما تماس خود را قطع كرد. بعد از پيروزى انقلاب بهمن نظر به اينكه مخالف با سياست داخلى حزب بودم وبه كيانورى باور نداشتم ديگر به سراغ حزب توده ايران نرفتم. در سال ۱۹۶۰ ميلادى ازدواج كرده و از يك خانم چك صاحب يك دختر هستم.
پراگ
سوم سپتامبر ۲۰۰۶ حميد زرگرى
دوران كودكى:
انچه كه از دوران كودكى به خاطر دارم آشفته و غم انگيز است. در شهر تبريز در سال ۱۳۰۵ شمسى بدنيا آمدم. پدرم اهل مرند و مادرم تبريزى بود. مادر پدرم سر زايمان فوت مى كند و او يتيم مى ماند. عمه پدر، زن بسيار زيبا و با شخصيتى بود. او پدر را بزرگ كرده بود. عمه، بسيار رئوف و مهربان بود و احترام همه را بخود جلب مى كرد. همه اورا با عنوان عمه خوشگله دوست داشتيم. چهره زيباى او هيچوقت فراموشم نمى شود. وقتى كمى بزرگ شده بودم عمه داستان ازدواج پدر و مادر را براى من اينگونه تعريف كرد:
پدر بزرگ پدرى ام در شهر مرند تاجر روده گوسفند بوده است. او در فروش جنس خود مشگل داشته و از پدر تقاضاى كمك براى فروش مى كند. او از پدرم مى پرسد: آخر اين روده ها را چگونه بفروشم تو هم فكرى بكن. پدر گويا ۱۸ سال داشته است. در آن زمان در ايران شناسنامه مى داده اند. پدر براى اينكه اورا به سربازى نبرند سن خودرا بيشتر اعلام مى كند. البته اورا به سربازى مى برند و يك كشيده جانانه نيز از پدر بزرگ مى خورد كه دروغ گفته است. ولى پدر در فروش روده ها به اين ترتيب موفق مى شود.
پدر چند كيسه چرمى پر از روده مى كند و در لباس باكوئى به تبريز مى آيد. روده هاى خوب را در سر كيسه ها مى گذارد. در بازار تبريز يك تاجر جوان تازه كار بوده است كه از اين كار سررشته اى نداشته است. پدر بسراغ او ميرود و جنس خودرا به او قالب مى كند.
تاجران ديگر بازار از اين جريان خوشحال مى شوند كه چگونه يك جوان چنين معامله خوبى با رقيب تازه كار آنها كرده است. چند نفر از آنها براى پدرم سوغاتى مى خرند. يكى از اين تاجران، مير على اكبر سيد سراج بوده كه در انقلاب مشروطه ايران مردى سياسى ويكى از همكاران نزديك ستارخان و باقرخان بوده است. او سردبير روزنامه تكامل در تبريز بوده كه آنرا در سالهاى ۴۰- 1339 قمرى منتشر مى كرده است. آبونمان اين روزنامه در داخل كشور ۲۶ قران و در خارج ۵۶ قران بوده است.
مير على اكبر از پدرم خوشش مى آيد و موقعى كه پدر بزرگم در تبريز بوده اورا به شام به خانه خود دعوت مى كند. در آنشب سرنوشت ساز براى من وشش برادرم آقاى مير على اكبر به پدر بزرگ پيشنهاد مى كند كه با هم فاميل شوند.
بدين شكل دختر بزرگ او نامزد پدرم مى شود.
بعد از چندى مادر با ديگران براى عقد و عروسى به مرند مى آيند. بعد از اقامت در خانه پدر بزرگ، پدرم مى خواسته قبل از عقد و عروسى همسر آينده خودرا به بيند. از عمه خواهش مى كند كه مادر را به او نشان دهد. عمه به او مى گويد كه زن آينده اش لباس سفيد به تن دارد و در فلان اتاق است. بعد از اين گفتگو پدر با عمه به سراغ عشق نديده و نشناخته خود مى رود. پدر گم مى شود و كسى نمى دانست كه او كجا است. بالأخره عمه اورا در طويله پيدا مى كند در حاليكه كنجى نشسته و مشغول گريه بود. تا عمه را مى بيند مى گويد كه اورا نمى خواهد او پير و زشت است. بعد از سئوال و پرسش، عمه مى فهمد كه او اشتباه كرده و پدر، آرايشگر را بجاى مادرم گرفته است. وقتى عمه مادر را به او نشان مى دهد و سئوال مى كند: خوب حالا چه مى گوئى؟ پدرم جواب مى دهد:
هى پيس ديير. (اى بد نيست).
آنها ۶۶ سال باهم زندگى كرده و داراى هشت پسر شدند. بچه اولشان مى ميرد. من فرزند ارشد آنها هستم و شش برادر دارم. در سن ۷۷سالگى هنوز زندگى را مانند هميشه دوست دارم و به اين زودى هم نمى خواهم بميرم.
پدر و مادر دو قطب مخالف هم بودند.
پدرم اهل دين و نماز نبود اما مادرم مسلمان مؤمن بود. پدر عرق خور بود. مادرم در اين كار به او ايراد نمى گرفت بلكه با ميل عصر ها برايش مزه درست مى كرد. مادر آزادمنش بود و به عقيده كسى و يا رفتارش كارى نداشت. هميشه به پدر مى گفت اين امر به تو مربوط است. مادر، پدر را خيلى دوست داشت ولى هيچ وقت بروز نمى داد. اوايل شب پدر مى گفت حميد شب شد، عرق و مزه را بياور، خدا نمى بيند. پدر دوست داشت با من عرقش را بخورد. مادر روى تشك خود نشسته در حاليكه با تسبيحش بازى مى كرد به ناله و گفت و گو با خود مشغول ميشد. صداى آرام و كوتاهش در هوا در نوسان بود. صداى گرمش روح را نوازش مى داد.
چند سال پيش كه پدر و مادر هنوز زنده بودند پسر عموى مادرم سرهنگ حسين برادران يك مهمانى داده بود كه در آن مهمانى به غيراز پدر و مادر كسان ديگرى نيز بوده اند. در مهمانى بساط عرق خورى نيز بوده است. مادر مثل معمول در كنجى نشسته و به ورد خوانى مشغول بوده است. وقتى مادر از اطاق خارج مى شود يكى از حاضرين از پدر مى پرسد:
-به بخشيد اقا اين خانم كيست
پدرم رويش را به سرهنگ برادران مى كند و مى گويد اين قرومساقها اين خانم را پنجاه سال پيش بمن چپاندند! پدر به مادر مى گفت مشدى زيرا مادر آرزوى د يدار مشهد را داشت. مادر به پدر مى گفت حاجى. پدر در باره مكه حرفى نمى زد. در اواخر زندگى آرزوى مادر برآورده شد. مشهد و مكه را هر دو با هم زيارت كردند. در مقابل سوال من از پدر كه چرا او به مكه رفت چنين جواب داد
-ميدانى من اهل اين حرفها نيستم، خب مادرت مى خواست منهم آرزويش را بر آوردم. در ثانى اين روزها كه هر گوز عليبگى حاجى است گفتم چرامن نباشم. بعد ادامه داد: حميد جان جاى تو خالى شبها بساط عرق وپوكر در هتل بر پا بود.
هر چه كه از كودكى بخاطردارم از مرند شروع مى شود. گويا قبلا در تبريز بوده ايم. پدر كنتراتچى بوده و ورشكست مى شود. و ما اجبارا به مرند بر مى گرديم. در مرند در خانه پدر بزرگ زندگى مى كرديم. پدر بزرگ بغير ازپدرم دو پسر و دو دختر ديگر هم داشت. نامادرى پدرم مارا دوست نداشت. رابطه منفى او نسبت به ما در ديگران نيز اثر داشت.
تمام زندگى ما در يك اطاق خلاصه مى شد كه با گليم مفروش بود.
مرند شهرى كوچك بود كه يك فلكه و چهار خيابان داشت. در خيابانى كه به ايستگاه راه آهن ختم مى شد خانه پدر بزرگ بود خانه حياط، بزرگ و پر از درخت ميوه بود. در يك طرف خانه طويله و در كنار آن در اطاقى كوره نان پزى بود. پدر بزرگ چند رأس گاو و گوسفند داشت. نان و گوشت و پنير اكثر اوقات در خانه تهيه مى شد.
پدر بزرگ صاحب دو مغازه نيز بود. در واقع وضع بدى نداشتند. ما چشم و دستمان بطرف مادر بزرگ دراز بود. هر چه به ما مى دادند مى بايستى به آن قناعت كنيم.
براى آبيارى حياط هاى خانه ها و باغ پدر بزرگ صاحب يك چشمه اب بود كه از غروب افتاب تاطلوع آن به او تعلق داشت. آب را مى بايستى از چشمه تا باغ و حياط ها هدايت كرد و مواظب بود تا كسى ندزدد. به عموى بزرگم در اين كار كمك مى كردم. هشت ساله بودم. جوى آب از قبرستان نيز مى گذشت. از قبرستان خيلى وحشت داشتم. وقتى از آنجا مى گذشتم مو به تنم سيخ مى شد و همه روايت هاى گوناگون در باره مردگان در مغزم زنده مى شد. چاره نداشتم و اين كاررا با ترس وحشت و بدون ميل و رغبت انجام مى دادم.
در باغ ما مار زياد بود. شبها در كنار فانوس مى نشستم و مواظب آب بودم. مارها سوت كشان از كنار فانوس مى گذشتند. عمويم مى گفت نترس مار صاحب خودرا نيش نمى زند. حال درست يانه من جان سالم بدربردم.
هر سال در پائيز گوسفند كشى داشتيم سه گوسفند مى كشتند و براى زمستان باصطلاح قورمه درست مى كردند و در خمره هاى سفالى بشكل كنسرو نگه مى داشتند. هر سال قبل از كشتار يك گوسفند را مار نيش مى زد و مى كشت. مار صاحبش را نمى كشت ولى گوسفندش را نيش مى زد. يك بار تا قبل از كشتار تمام گوسفندان زنده بودند و ما از اين لحاظ خوشحال بوديم كه اتفاقى نيفتاده است. ولى وقتى رفتم به باغ تا گوسفندى را براى كشتار بياورم ديدم كه باز يكى از آنها باد كرده است.
مرند اولوسى (مرده مرند) نيز معروف است. وقتى كسى فوت مى كند ماهها بازماندگان آن مرحوم در سوگوارى هستند. مرده را در حياط خانه مى شستند در روى تخت. هر وقت مرده شورى را مى ديدم ترس مرا بر مى داشت و بدنياى بعد از مرگ فكر مى كردم.
براى آب نوشيدنى به چشمه محله مى رفتيم. يكى از اين چشمه ها در كنار خانه ما بود مانند اكثر چشمه ها در زير زمين واقع شده بود. پله كانهاى زيادى داشت و آب زلال سرد در زمستان و تابستان. من با اكراه براى آب مى رفتم زيرا زنان كهنه بچه هايشان را در چشمه مى شستند و من هميشه وحشت داشتم از اينكه باز تكه گهى در آب شناور باشد. در چنين مواقعى حالم بهم مى خورد.
مادر بزرگ «سوره ننه» زن دوم پدر بزرگ خيلى جوان تر از او بود. كوچك و لاغر اندام. از زيبا اى بهره اى نبرده بود.
پدر بزرگ چاق و چله بود با استخوان بندى محكم. وزن او دو برابر مادر بزرگ بود.
يك روز در حضور رفيقم نادر از مادر بزرگ پرسيدم كه چگونه پدر بزرگ را تحمل مى كند. او گفت زن مثل فنر است، مى خوابد و بلند مى شود. بعد يك دفعه متوجه سئوال من شد و درحاليكه با دست مرا تهديد مى كرد، گفت:
-پدر سگ كوچولو ترا چه به اين حرفها؟ صبر كن نشانت مى دهم.
ما از ميوه باغ و حياط بى بهره بوديم. مادر بزرگ چيزى به ما نمى داد. اين مسئله مرا خيلى رنج مى داد. يك روز با رفيقم نادر نقشه انتقام كشيديم. نادر و آشنايان، مادر بزرگ را دوست نداشتند و دلشان بحال ما مى سوخت. باغ پدر بزرگ يك سوراخ گشاد از خيابان به باغ داشت و در كنار در ورودى بود. من و نادر از اين سوراخ وارد باغ شده و هرچه توانستيم ميوه هارا نابود كرده و بعد در رفتيم.
شبهاى تابستان در حياط در يك تخت مربع شكل بزرگ كه يك متر از زمين فاصله داشت مى نشستيم. معمولا پدر بزرگ با زن و بچه هايش در آنجا مى نشستند. اگر مارا دعوت مى كردند ما نيز پيش شان مى رفتيم و الا زود مى خوابيديم زيرا پول نفت چراغ را نداشتيم.
در شبى كه با نادر به باغ شبيخون زده بوديم مادر بزرگ با آه و ناله جريان را به پدر بزرگ تعريف كرد. همه شروع به اظهار نظر كردند و از خود مى پرسيدند كى اين كار را مى كند و اورا تهديد به مرگ مى كردند.
من و نادر به كار خود ادامه مى داديم. يك روز كه در حال كندن سيب هاى بزرگ پائيزى بوديم، مادر بزرگ مارا غافلگير كرد. او تمام روز پنهانى در باغ كشيك مى داده است. ما فراركرديم و او نتوانست مارا بگيرد. تمام روز بيرون از خانه بودم. وقتى شب رسيد قدرت رفتن به خانه را نداشتم. مادرم بسراغم آمد و مرا با گريه بخانه برد. پدر بزرگ از جريان اطلاع داشت وقتى به خانه آمد مرا صدا كرد. او هميشه موقع ورود و خروج از خانه روى صندلى مى نشست من بند كفش هايش را باز و يا مى بستم. با شكم گنده اش قادر باين كار نبود.
- حميد بيا اينجا
با ترس و لرز پيش او رفتم و آماده كشيده او شدم. دستهاى او پتك وار بود بزرگ و گوشت دار. به هر كسى يك سيلى مى زد كارش تمام بود. بعد از سكوت و مدتى خيره شدن به من پرسيد
-حميد چرا اين كار را كردى؟
-براى آنكه «سوره ننه» به ما ميوه نمى دهد.
حرف من در او تأثير كرد و چون زنش را مى شناخت، شروع كرد به او پرخاش كردن و فحش دادن.
اولين اعتراض و آشوب روحى من در زندگى ام به خير گذشت.
در تابستان موقع تعطيلات مدرسه زنان محله به مادرم پيشنهاد كردند كه مرا با خودشان براى كار به باغ زردآلو ببرند.
اين كارگران برگه زردآلو درست مى كردند. مادرم قبول كرد. صبح قبل از طلوع آفتاب به سراغم آمدند و با هم به راه افتاديم. در باغ، محلى براى اينكار اختصاص داده شده بود. روى زمين نشستيم و شروع كرديم زردآلو ها را دو تكه كردن. بعد از در آوردن هسته، برگه ها را، كنار هم روى جعبه هاى چوبى مى چيديم. من نه اينكه در سرعت كار به زنها نمى رسيدم بلكه نتيجه كارم تقريبا صفر بود. در تمام روز فقط دو شاهى كار كردم.
عصر دير وقت به خانه آمديم. رمق راه رفتن نداشتم. به خانه كه رسيديم از خستگى خوابم برد. مادرم با اينكه خوشحال بود كه به او كمك مى كنم ولى از حال زار من به گريه افتاد و ديگر نگذاشت ادامه بدهم. اولين كار فيزيكى من در زندگى با شكست روبرو شده بود.
يكى از وظايف روزمره من و عمه ام كه يكسال از من كوچكتر بود باد زدن پدر بزرگ بعد از ناهار بود. او بعد از ناهار مى خوابيد و من و عمه در كنار او مقابل هم مى نشستيم و عرق ريزان اورا باد مى زديم. خرخر هاى وحشتناك او خانه را مى لرزاند و شكم گنده اش بالا و پائين مى رفت.
پدر بزرگ مرا دوست داشت. شبها قليان اش را چاق مى كردم. قور قور قليانش در شبهاى تابستان در هوا موج مى زد و روح را نوازش مى داد.
روزى با يكى از بچه هاى محل كتك كارى كردم. پدر او خيلى سرشناس بود به پدر بزرگ شكايت كرده بود كه گويا پسر اورا كتك زده ام. پدر بزرگ بمن گفت اگر از او كتك خورده بودى يك كتك هم از من مى خوردى! سعى كن هميشه كتك بزنى.
زندگى فلاكت بار ما ادامه داشت. از پدر خبرى نبود. يك روز دائى كوچكم اقا سيد مرتضى به مرند آمد و تمام زندگى مارا بسته بندى كرد و بطرف تبريز راه افتاديم. زندگى ما در يك ارابه خلاصه مى شد. همگى روى بسته ها نشستيم و بعد از چند ساعتى به تبريز رسيديم.
خاطرات شيرين بچگى من از مرند از مغازه پدر بزرگ است. اين مغازه كالاهاى مخلوط داشت و در خيابان اصلى مرند در نزديكى فلكه بود. در دو طرف خيابان آب در جوى ها هميشه سرازير بود. درختان سر بفلك كشيده تبريزى آنها را احاطه كرده بود. از ديدن اين درختهاى سربلند و با ابهت لذت مى بردم. آنها بخود مى باليدند و يك سر از همه بلند تر بودند.
مرند يك ديوانه بى آزار هم داشت. وقتى سر و كله اش پيدا مى شد با بچه هاى ديگر دنبالش راه مى افتاديم. او هميشه در بازار پرسه مى زد. يك طپانچه باروتى داشت، آنرا پر مى كرد و مى گفت:
مردم به ملاى چاق باور نكنيد كه اگر از خدا مى ترسيد حتما لاغر بود بعد طپانچه خود را به طرف روزنه روشنائى بازار نشانه كرده و اتش مى كرد. شعار دومش اين بود كه مردم پيش دكتر لاغر نرويد اگر دكتر خوبى است چرا خودش را معالجه نمى كند و طپانچه خود را باز آتش مى كرد. شعار سومى نيز داشت كه متاسفانه يادم رفته است، به اين ترتيب فكر مى كنم اگر نگارش خاطرات خود را كمى ديرتر شروع مى كردم ديگر چيزى براى نوشتن نداشتم.
پاتوق من مغازه پدر بزرگ بود، زيرا او هميشه مرا با مغز گردو و خرما و غيره خوشحال مى كرد.
يك روز پيرمردى روبروى مغازه پدر بزرگ كنار جوى آب نشست. او با ريش سفيد خيلى بلند و صورتى نورانى، گونه هائى كه خون و زندگى از آن نمايان بود به عصاى خود تكيه كرده بود. سماورى نيز در كنار خود داشت. پدر بزرگ او را مى پائيد و چنين به نظر مى رسيد كه اورا مى شناسد. پدر بزرگ بمن گفت برو و يواشكى سماور او را بردار. من اطاعت كردم و وقتى آرام به پيرمرد رسيدم او عصاى خود را حواله من كرد و گفت:
-اى بچه دزد مى خواهى سماور مرا بدزدى؟
پدر بزرگ شروع به خنده كرد و گفت آقا دائى خوش آمدى. حالت چطور است؟
پيرمرد كه غافلگير شده بود از او پرسيد:
-تو كدامشان هستى؟
-من غلامرضا هستم دائى جان.
-آه غلام بيا بچه جان!
بعد از روبوسى و احوال پرسى معلوم شد كه دائى پدر بزرگ تا آنموقع سه زن داشته است و همه فوت كرده اند.
پدر بزرگ ادامه داد و پرسيد
-آقا دائى خرت كو؟
-خرم را فروختم!
-چرا؟
-براى اينكه سماور بخرم!
-حال چگونه به ده مى روى؟
-پياده، تا ده كه راهى نيست.
چندى بعد من و مادرم با برادرانم بديدن آقا دائى رفتيم و چند ساعتى در راه بوديم. آ قا دائى در خانه گلى و فقيرانه اش از ما با نان لواش و پنير پذيرائى كرد.
پدر بزرگ مى گفت كه دائى او صد و بيست شش سال دارد. پدر و مادر بزرگ «سوره نه نه» به ترتيب صد و ده و صد و پنج سال داشتند و در كمال سلامتى بودند.
در شهر مرند از اين پيرمردها و پير زنها كم نبودند.
|