نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه واقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
(آنن كو) گفت اگر اسم او را نميدانى مى توانى سن وقيافه او را خوب به من توضيح دهى.
ريشو گفت همه مثل تو جوان و نيرومند هستند.
(آنن كو) احساس كرد مرد ريشو با اينكه زندان بان است آدم خوبى به نظر ميرسد و جلب محبت مى نمايد و قيافه اى ساده و بدون آثار ترديد دارد و از او پرسيد چطور شد مردى مثل تو در اين قلعه شروع به خدمت كرده است؟
مرد ريشو گفت من سرباز بودم و درجنگ ناقص العضو شدم و امروز كارى از من ساخته نيست و پيرى مانع از اين است كه دنبال يك كار جديد بروم و لذادر اين قلعه شروع بخدمت كردم.
(آنن كو) پرسيد كه آيا تو قزاق بودى؟
مرد ريشو گفت بلى آقا و من از قزاق هاى منطقه (كوبان) هستم و در تمام عمر با افسرانى مثل شما زندگى كرده ام و براى من مشكل است كه زندانبان جوانان باشم آنهم افسرانى كه مى بينم اين همه مهربان هستند و با من طورى حرف مى زنند كه گوئى من يكى از آنها مى باشم.
همين دو روز قبل يكى از افسرانى كه اين جا محبوس است به من گفت آيا بخاطر دارى كه وقتى به پاريس رفتيم شب ها در خيابان هاى پاريس اردوگاه بوجود مى آورديم من آهى كشيدم و گفتم بلى آقا خوب به خاطر دارم و مى دانم كه فرانسه امپراطورى داشت كه اسم او ناپلئون بود و او تا مسكو آمد و مراجعت كرد و بعد، ما او را شكست داديم وقشون امپراطور روسيه وارد پاريس شد و ماقزاق ها در خيابان هاى پاريس خيمه زديم زيرا بقدرى شماره سربازان دول متفق كه ناپلئون را شكست دادند، در پاريس، زياد بود كه سربازخانه ها؛ براى گنجايش سربازان كفايت نميكرد.
مرد ريشو بعد از اين حرف آب دهان را بزمين انداخت و با نفرت گفت: لعنت به اين زندگى كه انسان براى خوردن يك لقمه نان مجبور باشد زندانبان همقطارهاى خود بشود، آن هم كسانى كه يك عمر در ميدان جنگ با ما زندگى ميكردند و بيش از ده مرتبه، باتفاق، جان خود را بخطر انداختيم.
(آنن كو) گفت اگر من آزاد بودم و اختيارى داشتم، تو را به فرماندهى هنك خود منصوب ميكردم براى اينكه تو، براى اداره هنك من، لايق تر و صالح تر از فرمانده اى هستى كه اكنون آن را اداره ميكند.
مرد ريشو كه مى گفت در گذشته جزو سپاه قزاق بوده مرتبه اى ديگر آب دهان را بزمين انداخت و گفت پدر كوچك من، اين ها كه من مى شناسم و اكنون فرمانده شما هستند بشما ترحم نخواهند كرد و همه را به باز داشتگاه هاى سيبريه خواهند فرستاد و پس از اين حرف بدون اينكه صحبتى ديگر بكند از در خارج شد و (آنن كو) را كه از شنيدن نام سيبريه لرزيده بود، در وحشت باقى گذاشت.
چند روز از اين واقعه گذشت و يك روز، مرد ريشو يك افسر را كه حامل يك پاكت بزرگ لاك و مهر شده بود وارد سلول (آنن كو) كرد.
(آنن كو) وقتى پاكت را ديد پرسيد اين چيست؟
افسر مزبور گفت اين پرسش نامه اى است از طرف كميسون تحقيق و شما بايد به اين پرسش نامه جواب بدهد يعنى آن را پر نمائيد.
(انن كو) گفت چگونه من اين پرسش نامه را پر كنم، زيرا نه قلم دارم و نه دوات و نه كاغذ براى پيش نويسى جوابها.
افسر مزبور گفت كه وسائل نوشتن در دسترس شما گذشته خواهد شد و امروز و امشب، اين پرسش نامه را پر كنيد و فردا همين موقع من مى آيم و پرسش نامه را از شما ميگيرم و مى برم.
(آنن كو) متوجه شد كه پرسش نامه مزبور را فقط براى او نياورده اند بلكه هر يك از محبوسين قلعه مزبور يكى از آن پرسش نامه ها را دريافت كرده اند.
مرد ريشو عصر آن روز براى (آنن كو) يك چراغ پر نور (نورانى تر از شمع) و قلم و دوات و چاى آورد و باو گفت پدر كوچك پرسش نامه خود را پر كن ولى متوجه باش كه چيزهايى ننويسى كه براى تو سبب زحمت زياد شود.
(آنن كو) پرسش نامه را مقابل خود گذاشت و از خواندن سئوالات آن وحشت كرد. زيرا هيچ سئوالى در پرسش نامه نبود، كه جواب دادن بدان، منافى با امانت و رعايت حق دوستى نباشد.
سوال اول پرسش نامه اين بود:
(چه موقع وارد مجمع شمال شديد و معرف شما به آن مجمع كه بود. )
(آنن كو) ديد كه مى تواند بگويد چه موقع وارد مجمع شمال شده ولى محال است كه بتواند نام شخصى را كه معرف او در آن مجمع بوده بروز بدهد.
سئوال ديگر اين بود:
(بعد از اينكه وارد مجمع شمال شديد با كدام يك از اعضاى مجمع طرح دوستى ريختيد و خود شما چه كسانى را معرفى كرديد تا عضو مجمع شوند؟)
اين هم پرسشى بود كه (آنن كو) نمى توانست جواب بدهد مگر اينكه بر خلاف امانت دوستى و جوانمردى رفتار نمايد.
سئوال ديگر اين مضمون را داشت:
(آيا موقعى كه شما عضو مجمع شمال شديد اين اشخاس عضو مجمع مزبور بودند و در جلسات آن حضور مييافتند يا نه؟)
در ذيل اين سئوال نام عده اى از اعضاى مجمع نوشته شده بود كه (آنن كو) آنها را از روى قيافه يا به اسم مى شناخت ولى نمى توانست بنويسد كه آنها در مجمع حضور بهم ميرسانيد.
سئوال ديگر اين بود:
(آيا شما اطلاع داشتيد كه مجمع شمال قصد دارد در سن پطرزبورگ و مسكو، دست به اقداماتى بزند!)
(آنن كو) ميدانست كه بهر يك از اين سئوالات اگر پاسخ مثبت بدهد ديگر محال است كه بتواند نجات پيدا كند.
براى اينكه هر سئوال مثبت سبب مى شود كه سئوالى ديگر از او بكنند و اطلاعاتى بيشتر بخواهند و وى بعد از دادن اولين جواب مثبت نخواهد توانست كه سئوالات ديگر را مسكوت بگذارد. با اينكه (آنن كو از خواندن پرسش نامه مزبور متغير بود وقتى به بعضى از سئوالات مى رسيد از سادگى كسانى كه آن سئوالات را طرح كرده بودند خنده اش مى گرفت.
مثلاً يكى از سئوالات اين بود.
(بگوئيد چه شد كه افكار انقلابى در اين كشور بوجود آمد.)
(آنن كو) فكر مى كرد كه اين موضوع احتياج به پرسش ندارد.
براى اينكه افكار انقلابى را دو چيز بوجود مى آورد يكى فشار مظالم هيأت حاكمه روسيه و ديگرى آشنا شدن مردم به حقوق خودشان.
مردم وقتى كتاب خواندند و به حقوق خود پى بردند و وضع زندگى خويش را از نظر گذرانيدند داراى افكار انقلابى مى شوند. اين بود كه اولين پاسخ را مقابل اين سئوالات چنين نوشت:
تا آنجا كه عقل و اطلاعات من اجازه اظهارنظر مى دهد تصور ميكنم كه پيدايش اين افكار در روسيه معلول دو چيز است.
يكى جنگ سال ۱۸۱۲ و ورود قواى خارجى بروسيه كه سبب گرديد كه سكنه اين كشور كتابهاى فرانسوى بخوانند و با افكار نويسندگان جديد آشنا شوند.
ديگرى حوادث سنوات ۱۸۰۱ و ۱۸۲۲ ميلادى و سختى معيشت ملت روسيه در اين دو سال.
وقتى كه جواب را نوشت در خود احساس يك تحول كرد. تا آن موقع (آنن كو) بطورى كه گفتيم با انقلابيون روسيه از صميم قلب موافقت نداشت بلكه براى تفنن يارفع بيكارى با آنها همكارى ميكرد.
ولى بعد از نوشتن جملات مربور براى اولين بار حس كرد كه قلب او به رفقاء نزديك شده است و مانند آنها مى فهمد كه روسيه احتياج به آزادى دارد و ملت روسيه بايد مثل مردم انگلستان و فرانسه از حقوق اساسى خويش بر خوردار شود.
(آنن كو) سئوال نامه مزبور را پر كرد.
بدين ترتيب كه مقابل بعضى از سوالات نوشت كه اطلاع ندارم يا نميدانم و سوالاتى را كه مى توانست جواب بدهد پاسخ داد.
روز بعد آمدند و پرسش نامه را از او گرفتند و بردند بعد از پنج روز سرگرد زندان وارد اطاق (آنن كو) شد و گفت برخيز و برويم.
وقتى ميخواست او را از اطاق خارج كند چشم هايش را بست و اين موضوع سبب حيرت (آنن كو) گرديد و پرسيد براى چه چشم هاى مرا مى بنديد؟ سرگرد گفت براى اينكه ندانيد شما را بكجا ميبريم (آنن كو) وقتى به هواى آزاد رسيد از استشام آن هوا طورى منقلب شد كه دچار اسفراغ گرديد.
زيرا به هواى محبوس و متراكم سلول خود عادت كرده بود و نميتوانست هواى صاف را استنشاق نمايد.
بعد از آن او را از فضائى عبور دادند كه نتوانست بفهمد آيا درون قلعه است يا بيرون قلعه.
سپس (آنن كو) را از پله كانى بالا بردند و وارد اطاقى كردند، و او وقتى قدم بر زمين مى نهاد مى فهميد كه كف اطاق تخته است.
به وى گفتند كه در آنجا بنشيند و چشم هايش را گشودند.
(آنن كو) خود را در اطاق كوچك ديد و وقتى گوش فرا داد صدائى از اطاق مجاور شنيد.
خواست به دربى كه بين دو اطاق بود نزديك شود كه بشنود چه ميگويند ولى دو نگهبان كه در اطاقى بودند مانع از برخاستن وى شدند.
(آنن كو) شنيد كه شخصى مى گويد.
لجاجت نكنيد وگرنه محو خواهيد شد.
شخصى در جواب گفت من لجاجت نمى كنم شما از من چيزى مى پرسيد كه من از آن اطلاع ندارم و نفهميده ام.
(آنن كو) دانست كه آنجا يك جلسه استنطاق است و مستنطق كه صدايش بگوش (آنن كو) آشنا آمد گفت آيا شما از رفقاى خود شنيديد كه آنها خيال قتل امپراطور و خانواده سلطنتى را داشتند.
متهم گفت نه... من هيچ اين موضوع را از آنها نشنيدم.
مستنطق گفت هيچ ميدانيد كه با انكار حقايق با هستى خود بازى مى كنيد ولى اگر اعتراف نمائيد شايد امپراطور نسبت به شما رحم كند.
متهم گفت چگونه من به گناهى كه مرتكب نشده ام اعتراف كنم؟ چگونه من مى توانم ديگران را متهم به گناهى نمايم كه نكرده اند.
آن متهم را از اطاق استطاق خارج كردند و مستنطق بانك زد ستوان (آنن كو).
(آنن كو) برخاست و وارد اطاق مجاور گرديد و ديد ده افسر كه نشان ها و سر دوشى هاى آنها مى درخشد اطراف ميزى كه ماهوت سرخ روى آن انداخته شده جلوس نموده اند و اطاق با روشنائى دو چلچراغ نورانى است.
عده اى از افسران مزبور همانها بودند كه در جلسه اول (آنن كو) را مورد استنطاق قرار دادند.
وقتى (آنن كو) آن ده نفر را ديد بياد شوراى ده نفرى جمهورى (و نيز) كه در تاريخ خوانده بود افتاد.
حكمران مسكو كه درصدر ميز جلوس كرده بود گفت:
ما جواب هاى شما را در پرسشنامه خوانديم و پاسخهاى شما نشان مى دهد كه شما ميدانستيد كه در روسيه افكار انقلابى بوجود آمده است و آيا وظيفه شما اين نبود كه با اين افكار مبارزه كنيد و مانع از توسعه آنها شويد؟
(آنن كو) گفت من نمى دانستم كه در روسيه افكار انقلابى بوجود آمده است بلكه بعد از تشكيل مجمع شمال به اين موضوع پى بردم و بعلاوه من اين افكار را انقلابى بدان مفهوم كه شما براى آن قائل هستيد نمى دانستم بلكه عقيده داشتم افكار اصلاح طلبى است.
من مى ديدم كه عده اى دور هم جمع شده قصد دارند از امپراطور در خواست كنند كه به روسيه قانون اساسى بدهد و اين موضوع در نظر من يك عمل عقلائى و موافق باخير و صلاح بود.
حكمران مسكو گفت آيا شما سقوط امپراطورى روسيه را موافق با خير و صلاح ميدانستيد؟
(آنن كو) گفت من حتى يك لحظه فكر نكردم و آرزو نداشتم كه امپراطورى روسيه سقوط كند.
درجلسه قبل گفتم و اكنون هم ميكويم كه ما فقط قصد داشتيم از امپراطور درخواست كنيم كه به ملت قانون اساسى بدهد
حكمران مسكو گفت:
(آنن كو) من شما را مى شناسم و مى دانم كه شما را على رغم تمايل قلبى به اين توطئه كشانيده بودند و چون جوان هستيد آتيه خود را تاريك نكنيد و صريح اعتراف نمائيد كه قصد قتل امپراطور و خانواده او را داشته ايد بدين ترتيب چون برگناه خود اعتراف نمائيد امپراطور ممكن است شما را عفو كند، چون اعتراف بر گناه دليل بر پشيمانى است.
(آنن كو) گفت من حيرت ميكنم كه شما چرا اصرار داريد من واقعه اى را كه اتفاق نيفتاده تصديق كنم.
حكمران مسكو گفت آيا حاضر نيستيد اعتراف كنيد.
(آنن كو) گفت من مرتكب گناهى نشده ام كه اعتراف كنم.
حكمران مسكو گفت آيا شما مبادرت به شورش مسلحانه نكرده ايد؟
(آنن كو) گفت من يك افسر جزء هستم و ناچارم كه از امر فرمانده هنك خود اطاعت كنم و اطاعت هم كردم و در روز ۱۴ دسامبر سپاه ما جزو عده اى كه شما نام شورشيان را روى آنها ميگذاريد نبودند.
حكمران مسكو گفت صحيح است ولى شما قصد داشتيد كه سپاه (شواليه گارد) را بشورانيد.
(آنن كو) گفت چه موقع من اين قصد را داشتم.
حكمران مسكو گفت اگر مى توانستيد اين سپاه را مى شورانيديد؟
(آنن كو) گفت جرم ما وقتى مشمول مجازات مى شود كه به انجام برسد ولى قصد ارتكاب جرم (بفرض اينكه بگوئيم اين قصد وجود داشته) جرم نيست.
حكمران مسكو گفت من براى آخرين مرتبه بشما اخطار ميكنم كه بگناه توطئه براى قتل امراطور اعتراف كنيد.
(آنن كو) كه از اين لجاجت خسته شده بود سكوت كرد.
ولى بعد از اينكه او را از اطاق استنطاق خارج كردند و چشم هاى او را بستند كه به زندان ببرند متوجه شد كه در قلب خويش بيش از پيش خود را به شورشيان موسوم به (دسامبريست) ها نزديك مى بيند. زيرا حكومتى كه ميكو شد يك مرد بى گناه را اينطور بازور وادار به اعتراف، اعتراف به گناهى كه مرتكب نشده بكند نبايد باقى بماند.
بعد از آن ديگر (آنن كو) را براى استنطاق از زندان خارج نكردند.
آنگه در سال ۱۸۲۶ ميلادى فرا رسيد و يخ هاى رود (نوا) ذوب شد و آب قطعات بزرگ يخ را بطرف دريا برد.
چون دربار روسيه بمناسبت مرگ امپراطور سابق عزادار بود در بهار سال ۱۸۲۶ ميلادى جشن بهارى اقامه نشد.
هر سال در آن جشن در جنگلهاى اطراف مسكو و سن پطربورگ وسائل تفريح آماده مى كردند و مردم از بام تا شام در جنگل ها بسر مى بردند و تاب مى خوردند و روى علفها مى دويدند و اسب سوارى مى نمودند و موسيقى مى نواختند و مى رقصيدند. ولى در بهار ۱۸۲۶ اين تفريحات ممنوع گرديد.
در محافل اشراف مسكو، هم به مناسب اين كه عده اى از مردهاى محافل مزبور محبوس بودند يك نوع حال عزا حكمفرمائى ميكرد.
ولى چون اشراف مسكو و سن پطرزبوگ در همه جا نفوذ داشتند آنقدر واسطه برانگيختند تا اين كه به آنها اجازه داده شد كه كسان خود را در قلعه (پير- و- پول) ببينند. زيرا تحقيق از محبوسين خاتمه يافته، كميسيون تحقيق پرونده ها را كامل كرده بود.
فرناز فرجى
همقفس
سلام همقفس!
دوست دارم بى مقدمه به نوشتن اصل داستان بپردازم. سال نو نزديك بود، مثل هر سال روياجان سرگرم خانه تكانى بود. رفتار پدرم همچنان نااميد كننده بود. اصولاً هيچ چيز در اين دنيا وجود ندارد كه پدرم را هيجان زده بكند، نه عيد نوروز، نه شادى يا غم بچه هايش، نه مرگ عزيزانش، خلاصه من تصور مى كنم تنها چيزى كه براى پدر مهم باشد و شاد يا غمگينش بكند اتفاق هائى است كه در مورد كارخانه اش مى افتد، قراردادهاى جديد، ورشكستگى رقبا، خريد سهام تازه و....
چند روزى بود كه كلاس ها تعطيل شده بود. مهرداد موظف بود براى خريد و خانه تكانى همه اش توى خانه باشد، در نتيجه من هم اكثر مواقع خانه بودم. از بيكارى خوشم نمى آمد براى همين با كمال ميل خواستم توى خانه تكانى به روياجان و نرگس و على آقا كمك كنم. من و على آقا يك روز تمام فقط داشتيم شيشه ها را تميز مى كرديم. كارها نزديك به پايان بود كه روياجان از پائين صدايم كرد، وقتى رفتم پائين ديدم ميز شام را چيده و منتظر من است.
-دستت درد نكنه روياجون، داشتم از گرسنگى تلف مى شدم. پس على آقا و نرگس چى؟
-خوردن، همين يك ساعت پيش، صدات كردم تا ما هم باهاشون بخوريم ولى نيومدى.
-ببخشيد، من صداى شمارو نشنيدم، الان كجان؟ رفتند؟
-آره، خسته بودند، گفتم بقيه اش باشه فردا.
همانطور كه مشغول غذا خوردن بوديم از روياجان پرسيدم:
-روياجون، تا حالا هيچوقت شده كه پدر لحظه تحويل سال خانه باشد؟
-چرا، دومين سال ازدواجمون، يادت نمى ياد؟
-نه.
-خب تو اون موقع خيلى كوچيك بودى، سپيده و ارژنگ هم تازه به دنيا اومده بودند.
-يعنى به خاطر به دنيا اومدن بچه هاش سال تحويل با شما بوده؟
-نمى دونم، شايد.
-من هيچوقت نديدم پدر نسبت به خانواده اش هيجان زده بشه، فقط تو عروسى سپيده، اون روز فكر كنم از دستش در رفت.
-اين جورى هم كه تو مى گى نيست.
-رويا جون شما و پدر با عشق با هم ازدواج كرديد؟
-چى شد كه همچين سئوالى به ذهنت رسيد؟ فكر نمى كردم هيچوقت دونستن اين موضوع برات جالب باشه.
-خيلى هم برام جالبه، بهم مى گين؟
رويا لبخندى زد و به صندليش تكيه داد.
-من، هوشنگ رو از بچگى دوست داشتم. از همون موقع كه توى حياط شون با هم بازى مى كرديم. آخه ما همسايه ديوار به ديوار بوديم. هوشنگ پنجسال از من بزرگتر بود. از همون بچگى توى بازى ها مقتدر بود و مى خواست حرف حرف خودش باشه. از وقتى معنى عشق و عاشقى رو فهميدم متوجه شدم كه عاشق هوشنگم. زمانى كه براى تحصيل رفت آمريكا، يه كمى از برگشتنش نااميد شدم، ولى اون قدر دوستش داشتم كه منتظرش موندم. زمانى كه اعظم خانم، مادرش با يه جعبه شيرينى اومد خونه مون، نمى دونى چه ذوقى كردم. فكر كردم اومده خواستگاريم، ولى وقتى فهميدم كه هوشنگ توى آمريكا با مادرت ازدواج كرده تمام اميدهايم نااميد شد. تا مدت ها نمى تونستم فراموشش كنم. همه خواستگارام رو رد مى كردم. اهل درس و مشق هم نبودم كه بهانه درس رو بيارم. براى همين پدرم خيلى براى ازدواجم پافشارى مى كرد. وقتى پدر و مادرت از آمريكا برگشتن و براى اولين بار مادرت رو ديدم، فهميدم چرا پدرت باهاش ازدواج كرده. اونقدر خانوم بود كه نگو، معصوميت از توى چشماش مى باريد. از زندگيشون راضى بودند، پدرت يه كارخونه كوچيك با كمك پدرش تأسيس كرد و حسابى سرگرم كاراش بود. من كه اين وضعيت رو ديدم به اولين خواستگارم جواب مثبت دادم. شيرينى خورده بودم كه مادر و برادرت توى تصادف كشته شدند و تو تنها موندى. دوباره اميد به اين كه هوشنگ رو به دست بيارم توى وجودم قوت گرفت. براى همين نامزديم رو به هم زدم. يكسال از فوت مادرت گذشته بود ولى پدرت هنوز خيلى ناراحت و عصبى بود. با هيچكس نمى جوشيد، خيلى افسرده بود، تو تنها بودى و حسابى دست و پاى پدرت رو مى بستى. داشت ورشكست مى شد. اون موقع اعظم خانوم، مادربزرگت فوت كرده بود. بهم خوردن نامزدى من، اون هم فقط چند روز بعد از فوت مادرت، پدربزرگت رو متوجه كرد كه حتماً يه رابطه اى بين اين دو تا داستان وجود داره. يه روز بى مقدمه ازم پرسيد كه هوشنگ رو دوست دارى؟ وقتى سكوت كردم يك هفته بعد اومد خواستگاريم. هوشنگ اصلاً راضى نبود، خودش روز خواستگارى نيومد. مى دونستم كه هوشنگ منو دوست نداره و فقط به خاطر تو روى حرف پدرش حرفى نزده، ولى از خدا خواسته قبول كردم و باهاش ازدواج كردم.
-پدر و مادرتون مخالفت نكردند؟
-زياد راضى نبودند ولى اولاً من پدرت رو دوست داشتم، در ثانى پدرم با پدربزرگت سال ها دوست بودند. همون روزى كه بى سروصدا عقد پدرت شدم مى دونستم كه يه روز اين عشق دو طرفه مى شه. از همون موقع قول دادم مادر خوبى براى تو باشم. تو از همون اولش هم با من غريبى نمى كردى. هوشنگ وقتى عشق منو نسبت به خودش و تو و علاقه اى كه به خونه و زندگيم داشتم، ديد كم كم بهم علاقمند شد. هنوز نتونستم جاى مادرت رو براش بگيرم. خودمم هيچوقت سعى نكردم مادرت رو از ذهن هوشنگ پاك كنم. او هنوز هم عاشق مادرته، خيلى وقت ها مى شينه و ازش حرف مى زنه. پدرت اون جور كه فكر مى كنى بى عاطفه نيست. از اون مردهائيه كه عواطفش رو به كسى بروز نمى ده. پدرت هيچوقت نمى تونه عشق اولش رو فراموش كنه، من هم اينو ازش نمى خوام، همين طور هم كه مى بينى عكس مادرت و بيژن همه جاى خونه هست. حتى تو اتاق خواب من و پدرت. در مورد تو هم از همون اول خودم نخواستم كه مادر صدام كنى، بهت ياد دادم بگى روياجون، من هيچوقت نمى تونم جاى خالى مادرت رو برات بگيرم. خودم مى دونم. درسته كه بعد از به دنيا اومدن ارژنگ و سپيده يه كمى از تو غافل شدم ولى خداى من شاهده كه هيچوقت بين شماها فرق نذاشتم. شايد بعضى وقت ها كارائى كرده باشم كه ناخواسته بوده ولى هميشه سعى كردم تورو مثل بچه هاى خودم بزرگ كنم و با يه چشم بهتون نگاه كنم.
-مى دونم روياجون، شما هيچوقت منو اذيت نكرديد. هيچوقت احساس نكردم كه شما نامادرى من هستيد. هميشه با من مهربون بوديد. من از شما ممنونم.
بلند شدم و صورتش را بوسيدم و با هم ميز را جمع كرديم. وقتى براى اتمام كارم مى رفتم بالا رويا گفت كه مى رود پيش يكى از دوستانش و ديروقت برمى گردد. موقع كار كردن، همه اش به حرف هاى رويا فكر مى كردم، اصلاً تصورش را هم نمى كردم كه اونقدر پدرم را دوست داشته باشد. راست مى گفت چرا هيچوقت دقت نكرده بودم كه با وجود رويا همه جاى خانه عكس مادر و بيژن هست. يا اين كه هر سال سر سال تحويل رويا يكى از عكس هاشان را مى گذارد كنار سفره هفت سين. يك لحظه خودم را گذاشتم جاى رويا، اگر من بودم قبول نمى كردم كه خاطرات عشق سابق همسرم هميشه زنده باشد. ناخودآگاه احساس خاصى نسبت به رويا پيدا كردم. يك لحظه كه خوب فكر كردم فهميدم خيلى دوستش دارم، شايد به اندازه مادرم!
بعد از كار دوش گرفتم و عين جنازه افتادم روى راحتى هاى اتاق نشيمن. داشتم تلويزيون نگاه مى كردم كه تلفن زنگ زد.
-الو، سلام داداشى.
-سلام سپيده، خوبى؟ فرامرز و مارى خوبن؟
-تنهائى؟
-آره، خيالت راحت باشه، اگه تنها نبودم كه حال مارى رو نمى پرسيدم. چه خبرا؟ اون جا هم حال و هواى عيد داره؟
-نه اينجا اصلاً انگار نه انگار كه عيده. تو ايران نزديكى هاى عيد كه مى شه همه در تلاشن، خريد عيد، خونه تكونى، تهيه وسائل هفت سين، چونه زدن با مغازه دارها، سبزى پلو ماهى!
-اى شكمو، به هر حال اين زندگى رو خودت خواستى، كسى مجبورت نكرد، درسته؟
-آره، تو حق دارى، مامان كجاست؟
-رفته پيش يكى از دوستاش، پدر هم طبق معمول پى كارهاشه و من هم طبق معمول تنهام!
-اونا هنوزم تورو تنها مى ذارند؟ يه موقع تو تنهائى كار دست خودت ندى.
-نه خيالت جمع، ارژنگ خوبه؟
-والله چى بگم؟ تورو خدا پيش خودت بمونه، يادته گفتم شب ها تو يه كلوپ كار مى كنه؟
-آره مگه چى شده؟
-پدر چند وقت پيش از طريق دوستاش فهميد، زنگ زد كلى باهاش حرف زد، كلى نصيحتش كرد، گفت اگه از اونجا نياى بيرون بايد برگردى. ولى ارژنگ به حرف پدر گوش نكرد. تقريباً يك هفته بعد از تماس پدر، ريختن توى كلوپ و دستگيرشون كردند، آخه اونائى كه توى كلوپ با ارژنگ كار مى كردند، قاچاقچى بودند، پاى ارژنگ رو هم كشيدند وسط.
-يعنى ارژنگ زندانه؟
-آره، همه مدارك بر عليه ارژنگه، مگه اين كه دوستاش بگن كه ارژنگ اون وسط كاره اى نبوده. چند وقت ديگه دادگاه دارند.
-پدر فهميده؟
-هنوز نه.
-ولى پدر به من و روياجون چيزى نگفت.
-شايد مى خواسته نگران نشيد. نمى دونى چقدر به اين ارژنگ گفتم كه اين كارها آخر و عاقبت نداره ولى مگه تو گوشش رفت؟ حالا نمى دونم جواب مامان رو چى بدم؟ امروز و فرداس كه زنگ بزنه و سراغ ارژنگ رو بگيره. فكر مى كنى اگه به پدر بگيم بهتر نيست؟
-چرا، پدر بايد بدونه، حتماً خودش يه جورى به روياجون مى گه. تو نگران نباش، من خودم بهش مى گم، هيچ كارى براى ارژنگ نمى شه كرد؟
-فرامرز هر كارى از دستش برمى اومد، كرد ولى فعلاً بايد منتظر باشيم. اگه شانس بياره و دوستاش بگن كه هيچ كاره است، كاريش ندارند. ولى اونائى كه قاچاق مى كنند، رحم و مروت سرشون نمى شه. اگه ايرونى بودند آدم مى رفت به دست و پاشون مى افتاد كه اعتراف كنند، از شانس ارژنگ ايرونى هم نيستند، حتماً حالا پيش خودشون فكر مى كنند هر چى تعدادشون زيادتر باشه محكوميت بينشون تقسيم مى شه و كمتره.
-اگه اعتراف نكنند چى؟
-حداقلش شش، هفت سال زندانه.
-شش، هفت سال؟ ما كه اينجا دستمون از همه چى كوتاهه، كاش لااقل اونجا بوديم.
-ما كه اينجائيم نتونستيم كارى بكنيم، از دست شما هم كارى ساخته نيست. بايد به خدا توكل كنيم. حالا تو خودتو نگران نكن، هر چى شد خبرت مى كنم.
-آره، حتماً خبر بده، منم به پدر مى گم شايد اونجا دوستى، آشنائى چيزى داشته باشه كه بتونه كمك كنه.
-باشه، به همه سلام برسون، كارى ندارى؟
-نه، تو هم سلام برسون، خداحافظ.
-خداحافظ. الو، افشين، قطع نكن، مارى مى خواد باهات حرف بزنه.
-وا مگه فارسى بلده؟
-كجاشو ديدى؟ گوشى.
صداى بچه گونه اى گفت:
-سلام دائى افشين.
دلم ضعف رفت، هنوز هيچى نشده دائى شده بودم. ناقلا اونقدر شيرين حرف مى زد كه دلم مى خواست از پشت گوشى بخورمش.
-سلام عزيز دلم، خوبى دائى؟
-مرسى، مامانى و بابا هوشنگ كجان؟
-اى بدجنس، تو همه ماهارو مى شناسى؟
-بله، مامان سپيده عكس همه تونو نشونم داده. تازه تو تلويزيون هم ديدمتون. همونجائى كه مامان سپيده عروس شده بود. مامان مى گه زود بيا پيشمون.
-باشه قربونت برم، تو نمياى پيش ما؟
-تنهائى بيام؟
-نه، با مامان و بابا فرامرز.
-شايد اومدم.
ـآفرين دختر خوب، مواظب خودت باش به حرف مامان و بابا هم گوش بده، باشه؟
-باشه، خدافس.
مارى با اين كه نصف حرفهائى كه زد از دهن سپيده بود و او داشت كمكش مى كرد ولى خيلى خوب فارسى صحبت مى كرد. لهجه شيرينى داشت با يه تن صداى ريز كه حسابى مرا ديوانه كرد. ارتباط را قطع كردم و خواستم بروم توى اتاقم كه ديدم پدر جلوى در اتاق ايستاده.
-تلفن كى بود؟
-سلام پدر، سپيده بود.
-تو دائى سپيده هستى؟
فهميدم كه پدر صحبت هايم را شنيده، ظاهراً گند همه چيز درآمده بود.
نمى تونستم صاف صاف توى چشماش نگاه كنم و دروغ بگم.
-قضيه اش مفصله.
-ده دقيقه ديگه توى كتابخونه منتظرتم.
سريع رفتم توى اتاقم، خيلى عصبى بودم، نمى دونستم چى كار كنم. يك سيگار روشن كردم و با سپيده تماس گرفتم. دوست نداشتم قبل از اين كه با سپيده مشورت كنم رازش را پيش پدر فاش كنم.
-حالا تو ميگى چى كار كنم سپيده؟
-ديگه كارى نمى شه كرد، بالاخره دير يا زود قضيه مارى رو مى فهميدند، به پدر بگو، ولى تورو خدا يه جورى بگو كه قاطى نكنه.
-خيالت راحت باشه، معذرت مى خوام سپيده، من رازدار خوبى نبودم.
-معذرت براى چى؟ تقصير تو كه نبود، غافلگير شدى.
-چرا تقصير من بود. من بايد مواظب بودم كسى صدامو نشنوه، ولى به خدا صداى دررو نشنيدم.
-مهم نيست افشين، خودتو ناراحت نكن، چه بهتر كه پدر قضيه رو به مامان بگه. پدر آدم بدى نيست، خيلى منطقيه با قضيه كنار مى ياد.
-اميدوارم.
وقتى رفتم توى كتابخونه پدر نشسته بود. هنوز لباس هايش را عوض نكرده بود و اتاق از دود پيپش پر شده و صورتش از عصبانيت سرخ بود. روى يكى از راحتى ها نشستم. نمى دانستم از كجا شروع كنم. اصلاً به من چه مربوط بود؟ چرا داشتم خودم را سرزنش مى كردم؟ تقصير من كه نبود. ولى اينها همه اش توجيه بود، بايد مطمئن مى شدم كه توى خانه تنها هستم بعداً با مارى صحبت مى كردم. سپيده به من اعتماد كرده بود. صداى پدر مرا به خودم آورد.
-خب؟ نمى خواهى شروع كنى؟
-بذارين از اينجا شروع كنم پدر، زمانى كه مادر مُرد و من و شما تنها شديم وقتى رويا اين تنهائى رو پر كرد و اومد تو خونه ما چه احساسى نسبت به رويا داشتيد؟نسبت به كارى كه به خاطر من و شما كرد؟!
-حاشيه نرو، من اصلاً حوصله ندارم، برو سر اصل مطلب.
-دوست دارم بدونم پدر، نسبت به رويا چه احساسى داشتيد؟
-خب، اون خيلى بهم كمك كرد، هم توى بزرگ كردن تو و هم توى موفقيت كارى.
-پدر و مادر رويا چه احساسى داشتند كه دخترشون زن مردى شده كه يه بچه هم داره؟
-من نمى فهمم اين حرف ها براى چيه؟
-خواهش مى كنم پدر جواب بديد.
-خب، معلومه كه راضى نبودند ولى بالاخره قبول كردند.
-به نظر شما رويا بدبخت شد؟
-فكر نمى كنم، بايد از خودش پرسيد، من نمى دونم.
-ولى من مى دونم، رويا خوشبخته، اون شمارو دوست داره، زندگيشو دوست داره، درست مثل سپيده. فرامرز مردى بوده كه توى زندگيش يه شكست داشته، اونم يه بچه كوچولو داشته كه مثل من بوده، با اين تفاوت كه مادر من مُرده ولى مادر آمريكائى اون دختر كوچولو زندگيش رو به خاطر يه مرد ديگه از هم پاشيده. فرامرز تنها بوده، پدر با يه دختر كوچيك، داشته توى غم و تنهائى غرق مى شده كه سپيده وارد زندگيش شده. درست مثل يه غريق نجات، اونا از زندگيشون راضى اند، پدر، خواهش مى كنم دركشون كن؛ اون دختر كوچولو احتياج به يه مادر دلسوز داره مثل سپيده، درست مثل من كه وقتى كوچيك بودم رويا اومد و نذاشت زياد غم بى مادرى بكشم.
-چرا از همون اول نگفتند؟ چرا پنهان كارى كردند؟ من براى دخترم نقشه ها كشيده بودم، سپيده تنها دختر منه.
-پدر و مادر روياجون هم براى دخترشون نقشه ها كشيده بودند. چرا يه دختر نمى تونه عاشق مردى بشه كه يه تجربه تلخ توى زندگيش داشته؟ چرا حتماً بايد با پسرى ازدواج كنه كه اولين باره زن مى گيره؟ فرامرز مرد خوبيه پدر، خودتون كه ديدين، سپيده رو خيلى دوست داره، سرد و گرم چشيده است، اهل زن و زندگيه، مثل پسراى جوون سر و گوشش نمى جنبه.
-چند سالشه؟
-كى؟ مارى؟ چهار، پنج ساله است.
-سپيده از زندگيش راضيه؟ با دختره مشكلى نداره؟ يا با شوهرش؟
-نه پدر، اونا خيلى خوشحالند و از كنار هم بودن لذت مى برند.
پدر سكوت كرد، رفت توى فكر، من هم سكوتش رو نشكستم، گذاشتم با خودش كنار بيايد، ولى هنوز قضيه ارژنگ مانده بود، كه پدر بايد مى فهميد. بعد از چند لحظه سكوت گفتم:
-يه چيز ديگه هم هست كه بايد شما بدونين.
-درباره؟
-درباره ارژنگ.
-خودم مى دونم. يكى دو هفته پيش باهاش صحبت كردم، قول داد از اونجا بياد بيرون.
-موضوع يه چيز ديگه است پدر، ارژنگ دستگير شده، اونائى كه توى اون كلوپ كار مى كردند قاچاقچى بودند، پاى ارژنگ هم گيره، هيچ كدومشون اعتراف نكردند كه ارژنگ هم دستشون نبوده، فعلاً زندانه، يكى دو هفته ديگه دادگاه دارند، اگه دوستاش اعتراف نكنند، براش خيلى بد مى شه، ما فكر كرديم شايد شما اونجا آشنائى داشته باشيد كه بتونه يه وكيل خوب براش بگيره.
پدرم دوباره آمپرش رفت بالا، سرخ شده بود، آنقدر كه ترسيدم سكته كند، رفتم و برايش يك ليوان آب خنك آوردم، همانطور جدى نشسته بود، با اخم، پك هاى عميقى به پيپش مى زد و دود آن را به تندى توى هوا ولو مى كرد.
-پدر آب خنك بخوريد.
ليوان را از دستم گرفت و يك ضرب خورد.
-نظر تو چيه افشين؟
نظر من؟ اولين بارى بود كه پدر براى كارى با من مشورت مى كرد.
-من نمى دونم پدر، هر چى شما تصميم بگيريد.
-رويا كجاست؟
-پيش يكى از دوستاش، گفت دير مى ياد. فكر كنم ديگه بايد پيداش بشه.
-من اونجا يه دوست دارم كه خودش وكيله، همين امشب باهاش تماس مى گيرم. ايرج، مى شناسيش كه؟
-همون كه چهار، پنج ماه پيش يه ماه اومد ايران؟
-آره، وكيل خوبيه، بايد ببينم چى كار مى كنه، حتماً يه كارى از دستش برمى ياد. درباره فرامرز و دخترش هم خودم با رويا صحبت مى كنم.
-دو سه روز ديگه عيده، بذارين بعد از سال تحويل بهش بگين.
-نه، هر چى زودتر بدونه بهتره. شايد فرستادمش اونجا، يكى دو ماهى پيش بچه هاش باشه بهتره، اين جورى ممكنه از غصه دق كنه. تو كه مشكلى ندارى؟
-نه، هر جور شما صلاح بدونيد.
صداى در خانه متوجه مان كرد كه رويا آمده.
-برو ببين كيه، اگه رويا بود بگو بياد اينجا، خودت هم برو توى اتاقت.
-چشم پدر.
بلند شدم و از كتابخانه بيرون اومدم. رويا بود كه برگشته بود. گفتم كه پدر توى كتابخانه است و كارش دارد. خودم هم به اتاقم رفتم.
سال تحويل اون سال حال و هواى بدى داشت، با اين كه پدر برخلاف هميشه لحظه تحويل سال كنارمان بود و همه چيز خيلى خوب به نظر مى رسيد ولى هر سه تامان تو فكر ارژنگ بوديم و لذت واقعى را از كنار هم بودن نبرديم. رويا برخلاف هر سال كه براى عيد ديدنى خانه تك تك اقوام مى رفت فقط خانه يكى دو تا از بزرگان فاميل رفت و بيشتر در خانه ماند. اصلاً حوصله و دل و دماغ نداشت ولى با وجود اين اتفاق مهم تغييرى توى برنامه هاى كارى پدر ايجاد نشد. من هم با وجود اين كه به مهرداد قول داده بودم با اجازه پدرش يك هفته برويم شمال، منصرف شدم و توى خانه ماندم.
شرايط روحى رويا اصلاً مناسب نبود. نمى توانستم تنهايش بگذارم. عيد هر سال خانه ما غلغله است، اين مى رود، آن مى آيد، ولى من مدت هاست كه اصلاً حال و حوصله اين مراسم را ندارم، ترجيح دادم به جاى ديدن اقوامى كه فقط پشت سر همديگر داستان پردازى مى كنند و در ظاهر با هم خوبند و پشت سر واويلا، توى اتاقم بمانم و درس هايم را مرور كنم.
شايد باورت نشود، ولى عيد همان سال پدر مهرداد فهميد كه مهرداد بدون اجازه او گواهينامه گرفته و دو تا سيلى جانانه نصيبش كرد. من اصلاً رفتارهاى آقاى بردبار را نمى فهمم، شانس آورديم كه نفهميد من پاى اصلى اين موضوع بودم وگرنه نمى گذاشت دوستى من و مهرداد ادامه پيدا كند. زندگى آنها درست مثل عهد دقيانوس است نه؟ متأسفانه بايد بپذيريم كه عده اى از والدين هستند كه با رفتارهاى بسته شان باعث مى شوند كه بچه هاشان دست به كارهاى وحشتناك بزنند، مهرداد توى آن خانه مثل يك فرزند نبود، بلكه مثل يك برده بود، يك غلام، كسى كه دست به سينه ايستاده تا اوامر اربابش را اطاعت كند. مهرداد پسر آرامى بود، پدرش هر كارى مى كرد به او احترام مى گذاشت. حتى وقتى از پدرش سيلى خورد، آن هم به خاطر گرفتن گواهينامه!
بعد از تعطيلات عيد و شروع كلاس ها داغ دلم با ديدن ستاره تازه شد. البته ديگر داشتم عادت مى كردم. يكى، دوبار تصميم گرفتم با يكى از دختران دانشگاه دوست بشوم تا بتوانم ستاره را كاملاً فراموش كنم ولى نمى توانستم، دلم نمى خواست به خاطر فراموش كردن ستاره توى دام يكى از آن دخترهائى بيفتم كه ازشان فرارى بودم.
اواخر ارديبهشت ماه بود كه روياجان به آمريكا رفت. جاى خاليش توى خانه كاملاً احساس مى شد. البته زمانى كه رويا رفت، دادگاه حكم را صادر كرده بود. دوستان ارژنگ به بى گناهيش اعتراف نكردند و تلاش هاى وكيل ارژنگ به نتيجه اى رسيد و پنج سال محكوميت برايش بريده شد، پدر اعتقاد داشت كه اين پنج سال محكوميت براى ارژنگ خوب است، چون ياد مى گيرد كه ديگر دنبال شر نگردد. خوشبختانه پدر و روياجان خيلى زود مارى را به عنوان نوه شان پذيرفتند و همه چيز به خير گذشت.
بعد از پايان امتحانات ترم دوم با اجازه پدر مهرداد دوتائى رفتيم شمال. البته درست است كه آقاى بردبار زياد از رفتنمان مخالفت نكرد ولى روزى سه بار تماس مى گرفت و ما را كنترل مى كرد. كجائيد؟ چى مى خوريد؟ مهمون داريد يا نه؟ چرا تا ساعت دوازده شب لب آب بوديد؟ مطمئنيد كه كسى پيشتان نيست، من صداى چند نفر را مى شنوم و.... با تمام اين سئوال ها و تماس ها مهرداد خيلى خيلى خوشحال بود. اولين بارى بود كه با يكى از دوستانش به مسافرت رفته بود. من هم از بودن با مهرداد و در كنار او لذت مى بردم. خلاصه آن يك هفته حسابى بهمون خوش گذشت. زمانى كه از شمال برگشتيم هم يا با مهرداد تنها بوديم يا با بچه هاى دانشگاه قرار مى گذاشتيم و مى رفتيم بيرون. ديگه كم كم ستاره رو فراموش كرده بودم، دو، سه ماه تابستان اصلاً نديدمش، مى دونستم كه با همسرش است، ديگر از فكرش بيرون آمدم. شايد هفته اى دو، سه بار بيشتر به يادش نمى افتادم.
پائيز شروع شده بود كه رويا برگشت. همه چيز آروم بود تا اين كه كم كم احساس كردم ستاره آن ستاره هميشگى نيست. اكثراً توى فكر بود و غمگين به نظر مى رسيد. نامزدش كمتر مى آمد دنبالش وقت هائى هم كه مى آمد ديگر از گل و بوسه و قدم زدن هاى عاشقانه خبرى نبود.