Nimrooz
Vol. 18, No. 898, September 8, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۹۸ - جمعه ۱۷ شهريور ۱۳۸۵
عطار نيشابورى
همدم
اگر آئينه تو همدم تست
چو از دم تيره شد نامحرم تست
دو همدم را كه با همشان حساب است
اگر موئى ميان باشد حجاب است
چو بنشيند بخلوت يار با يار
نفس نامحرم افتد همچو اغيار
ندانى كرد هرگز خلوت آغاز
مگر از هرچه دارى خو كنى باز

حبيب يغمائى
آنكس كه ثنا گفت
دى گفت رفيقى كه: ترا شاعرى از كبر
با طعنه و با طنز گدا خواند و گدا گفت
ياران همه دانند كه مسكين و فقيرم
وين راز، نهان نيست كه بايد به خفا گفت
(آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است)
در حيرتم اين قصه دانسته چرا گفت؟
گر خواند گدا طبعم، بسيار غلط كرد
ور گفت گدا وضعم، البته بجا گفت!
سود و صله و سيم و سناتورى و ثروت
آنكس به كف آرد كه دوتا گشت و ثنا گفت
افزايش زر، قيمت مردم نفزايد
هركس كه جز اين گفت به تحقيق خطا گفت
اى خواجه بخود باش و مزن طعنه درويش
كاين قسمت شايسته خدا كرد و خدا گفت

فريدون توللى
غم پائيز
يباغ غمزده، آتش گرفت برگ چناران
كلاغ خسته خبر ميدهد ز ريزش باران
غرير شيون زاغان دلفسرده برآمد
بجاى نغمه شيرين قمريان و هزاران
قشار بوسه كند، تند باد هرزه دمادم
به دشت و دامنه بر گونه هاى سرخ اناران
يه دوش كاج زمرد بتاج جنگل زيبا
خزيده، تاك خرامنده، همچو چنبرماران
صنوبر از سر هر نارون، گذشته به قامت
چو نيزهاى زر، از خود آهنين سواران

احمد گلچين معانى
نسخه احوال
هر چند كه يكره خبر از خويش ندارم
جز وادى تحقيق، رهى پيش ندارم
از قافله رفته مرا هست خبرها
ليكن خبر از زندگى خويش ندارم
كارم همه تحقيق در اوراق عتيق است
وز خويشتنم غافل و تشويش ندارم
مصروف كتاب است مرا تا نفسى هست
از عمر گرفتم نفسى بيش ندارم
گر كاغذ زر نزد عوام است بخروار
گو باش، كه من جز دو سه من فيش ندارم
شد مكتب من مدفن من كز پس مردان
خاكى كه بپوشد تن درويش ندارم
مى نوش و مكش رنج كه در عالم تحقيق
من جز دل ريشى كه خورد نيش ندارم
بيهوده نه از يار و ديار آمده ام دور
اميد بياران جفا كيش ندارم
عمرم سپرى گشت پى مصلحت غير
عقلى كه بود مصلحت انديش ندارم
(گلچين) بجز از مطلع غراى نظيرى
مصداق مقالى من دل ريش ندارم
جز نسخه احوال كسان پيش ندارم
هرگز نظرى بر ورق خويش ندارم

دكتر خسرو فرشيدورد
چشمه زلال غزل
از پيكر سپيد تو مهتاب مى چكد
از سينه بلور تو سيماب ميچكد
ازآن دو دست گرم، تب عشق مى جهد
از آن دو چشم مست، مى ناب مى چكد
باران خنده، بر لب گلبرگ وار تو
چو ژاله بر شكوفه سيراب مى چكد
از حسرت لبان چو جام شراب تو
از چشم لاله ها همه خوناب مى چكد
در شام ديدگان تو خورشيد خفته است
از صبح شانه هاى تو مهتاب مى چكد
غرقم به كام عشق تو، اى جويبار ناز
مانند قطره اى كه به گرداب مى چكد
اى چشمه زلال غزل، تا تو با منى
از شعر همچو آتش مى آب مى چكد

حبيب يزدى
حبيب من
شد يقينم كه دل رقيب من است
زانكه دايم بر حبيب من است
خواست جان بهر بودسه چون دادم
يافتم كز پى فريب من است
من از اين درد جان نخواهم برد
اگر آن سنگدل طبيب من است
شادمان بر جنازه ام چو گذاشت
گفت افسوس كاين (حبيب) من است

همايون تجربه كار
چه كند
از حادثه جهان كسى ايمن نيست
هر چند زمانه با كسى دشمن نيست
با آنكه چراغ عقل نورانى هست
آينده براى هيچكس روشن نيست

جلال الدين بلخى (مولوى)
بيقرارى بيجا
گل خندان كه نخندد چه كند؟
علم از مشك نبندد چه كند؟
نار خندان كه دهان بگشاده ست
چو نكه در پوست نگنجد چه كند؟
مه تابان بجز از خوبى و ناز
چه نماند، چه پسندد چه كند؟
تن مرده كه بروبر گذرى
نشود زنده، نجنبد چه كند؟
دلم از دست غمت گشت چو چنگ
نخر و شد نترنگد چه كند؟

علاءالدين مساعد
راز اشك
دانى بچهر گل معما نوشته اند؟
رمزى ز عشق بلبل شيدا نوشته اند
آشفتگى و تيرگى روز گار ما
بر تار زلف يار دلارا نوشته اند
در سينه سوز آتش هجران نهفته اند
شرح فراق وامق و عذرا نوشته اند
راه رهائى از غم دور حيات را
بر بازوان مرد توانا نوشته اند
بر سينه نگار دل من به كلك عشق
شرح فراق وامق و عذرا نوشته اند
در دفتر محبت ياران پاكباز
نام (مساعد) است كه والا نوشته اند

معظمه اقبال
نقس دل
هر جا بت سنگين دل من پا بگذارد
زير قدمش نقش دلى جا بگذارد
گل خرم از آنست كه هرسال به نوروز
يار آيد و بر سبزه و گل پا بگذارد
از قدر و ثمن ميشكند لعل ثمن را
هر غنچه كه بر زلف سمن سا بگذارد
چون باد، پريشان كند آن زلف دلاويز
خلقى پى او سر به تماشا بگذارد
در باغ پى چيدن گل آمده امروز
تا داغ دگر بر دل گلها بگذارد
هر دم كه قدم روى زمين مينهد از ناز
منت به سر مردم دنيا بگذارد
از عشق بپرهيزم و كنجى بنشينم
گرفصل گل و دلبر زيبا بگذارد

گلچين معانى
كى خوانيم...
روى تو روز را به شب تار بسته است
موى تو هاله بر مه رخسار بسته است
اظهار شوق را چه مجال است پيش تو
شرم تو شوق را لب اظهار بسته است
دست نياز كس نگرفته است دامنت
نازت ره نياز گرفتار بسته است
آنجا كه جلوه گر شوى، ازدورباش حسن
دلداده ترا ره ديدار بسته است
كى خوانيم بسوى خود اى پادشاه حسن
كاين خسته تاتو باردهى، بار بسته است
پنهان چگونه از تو كنم اضطراب را
رنگ پريده ام در انكار بسته است
(گلچين) دلم جز از پى خوبان نميرود
شادم بجان كه پند مرا كار بسته است

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •